| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه > شماره 12-11 |
سعيد زيبا كلام عضو انجمن حكمت و فلسفه ايران معرفتشناسى تكاملى، معقوليت، و جامعه شناسى معرفت عنوان مجموعه مقالاتى است كه اخيرا انتشار يافته
است و حاوى آرا و انديشههايى است كه حداقل در هشت همايش جداگانه تكوين و تقويم يافته است. اين
مجموعه اثر يازده نويسنده است كه هشت تن از آنها از فلاسفه بنام هستند. اين مجموعه كه بيانگر و حاصل
تلاش همگانى بينالمللى استبه سه بخش تقسيم شده است. بخشاول بهطرح و بسط معرفتشناسى تكاملى
اختصاص دارد، در حالى كه بخشهاى دوم و سوم صرفا به بحث و بررسى نظريه معقوليت و جامعهشناسى
معرفت مىپردازد. سوالى كه مطرح مىشود اين است كه چرا تعداد قابل ملاحظهاى از فيلسوفان معروف تلاشى چنين گسترده و
طولانى را صرف موضوعى مىكنند كه معمولا از جامعهشناسان انتظار مىرود. اين سوال در مورد مجموعه فوق
به طور حادترى مطرح مىشود، زيرا اگر نگوييم همه، اغلب مشاركت كنندگان در اين مجموعه تعلق و وابستگى
خاص و آشكارى به مشرب عقل گرايى انتقادى دارند و همان طور كه آشنايان با اين مشرب مىدانند حاميان و
مدافعان آن اساسا اهميت و ارزش چندانى براى جامعه شناسى معرفت قائل نيستند. از آنجا كه سنت فلاسفه پرداختن به مباحث هستى شناختى و يا معرفتشناختى بوده است، لازم است اين
عنايت و توجه نو ظهور آنها به جامعهشناسى معرفت را تبيين كنيم. اين اثر يگانه اثرى نيست كه تعلق و توجه روز افزون فيلسوفان را به جامعهشناسى معرفت نشان مىدهد. اين
گونه آثار رو به افزايش است و از اين سنخ مىتوان از كتاب معقوليت، گردآورى برايان ويلسون Bryan
Wilson (1970); معقوليت و نسبى گرايى، گردآورى مارتين هوليس Martin Hollis و استيون لوكس
(1982); معقوليت علمى: چرخش جامعهشناسانه، گردآورى جيمز براون James
Brown (1984); انقلابات و بازسازىها در فلسفه علم، نوشته مرى هسى Mary Hesse (1980); پيشرفت
و مشكلات آن، نوشته لرى لائدن Larry Lavdan (1977); معقول و اجتماعى، نوشته جيمز براون (1980);
عينيت و تنوع فرهنگى، گردآورى استيورات براون Stuart Brown (1984); تبيين علم، نوشته رانلدگيرى
Ronald Giere (1988); رجعتبه تعهد، نوشته ويليام وارن بارتلى William Warren Bartley
(1984); و «مقاله جامعهشناسى معرفت» از راجرتيريگ Roger Trigg كه در مجله تخصصى فلسفه علوم
اجتماعى (1978) به چاپ رسيده است، نام برد. با اين وصف، بايد متذكر شد كه اين عنايت نسبتا جديد است، زيرا تا قبل از دهه هفتاد ميلادى، كمتر فيلسوفى
جامعهشناسى معرفت را جدى مىگرفت. از جمله اين فيلسوفان نادر مىتوان به كارل پوپر اشاره كرد. وى در
فصل بيست و سوم كتاب جامعه باز و دشمنانش، تحت عنوان «جامعه شناسى معرفت»، به اين حوزه پرداخته
است. اگر چه در اين فصل پوپر درك درست و عميقى از جامعهشناسى معرفت از خود نشان نمىدهد و در واقع
يك طرفه و ساده انگارانه جامعهشناسى معرفت را رد مىكند بايد اذعان كرد كه در نيمه اول دهه چهل، يعنى
پيش از آن كه تجربه گرايى منطقى زير آتش پر حجم نقادىهاى دهه پنجاه و شصت قرار گيرد، نفس پرداختن
به جامعهشناسى معرفتخود گواه روشنى استبر اهميت جامعهشناسى معرفت نزد پوپر كه خصم آن و عازم و
جازم بر هدم و قمع آن، آن هم پيش از طرح و تولد رسمىاش بوده است. همان طور كه ملاحظه مىشود،
رويكرد و روند جديد، پديده جالب توجهى است كه تبيين طلب مىكند. آنچه در اين مقاله كوتاه مطمح نظر
استبررسى علل و دلايل بىتفاوتى گذشته فيلسوفان نسبتبه جامعهشناسى معرفت، و در عين حال، تعلق و
توجه نوظهور ايشان به اين جامعه شناسى است. به اين منظور آراى برخى از متفكرانى را كه گمان مىرود
شالودههاىجامعهشناسىمعرفت را پىنهادهاند به اختصار مرور خواهيم كرد. با ارائه تبيينى درباره بىتفاوتى
گذشته و تعلق جديد، ضرورت طرح و ارزيابى مستقل و جامع معرفتشناسى اجتماعى ادينبورا آشكار خواهد
شد. عموما كارل ماركس، اميل دوركيم، ماكس شلر Max Scheler ، و كارل مانهايم را مهمترين بانيان
جامعهشناسى معرفتبه شمار مىآورند. ليكن بايد افزود كه مقام مانهايم به طور برجستهاى از سايرين ممتاز
مىشود، زيرا او بود كه نخستين بار چارچوب متهورانه جديدى به همراه تبيينى چشمگير براى جامعهشناسى
معرفتبنا نهاد. و هم او بود كه با چند تحقيق موردى استحسان و توانايى آن را به تصوير كشيد. تاريخ تكون و
تطور جامهشناسى معرفت را مىتوان به تقريب به سه دوره تقسيم كرد. اولين دوره، دوره بنيانگذارى است كه در آن اجزاء و مقومات متفرق و پراكنده جامعهشناسى معرفت در آثار
مختلف ماركس و دوركيم و شلر در حال نضج گيرى و تكوين است. با اين وصف، در بزرگترين اثر مانهايم،
ايدئولوژى ويوتوپيا (1936) است كه جامعهشناسى معرفت اولين صورتبندى منظم خود را مىيابد. طرح و
معرفى تفصيلى آراى هر يك از اين متفكران مهم فرصت و مجال مناسب و جداگانهاى مىطلبد. با وجود اين، مرورى بسيار موجز بر برجستهترين مواضع هر يك از اينان، به منظور متمايز نمودن اين دوره از
دورههاى متعاقب ضرورى است. كارل ماركس در كتاب خود، گامى در جهت نقد اقتصاد سياسى (1859)، معتقد است كه تغيير در زيربناى
اقتصادى به سرعت تماميت روبنا را دگرگون مىكند. اقتصاد سياسى مىتواند دگرگونى مادى شرايط اقتصادى
را به همان دقتى كه در علوم طبيعى موجود است مشخص نمايد. همواره بايد تمايزى ميان شرايط اقتصادى و
شرايط حقوقى، سياسى، زيبايى شناختى، يا فلسفى به طور خلاصه، شرايط ايدئولوژيك قائل شد. از اين روست كه برخى معتقدند ماركس براى علوم طبيعى منزلتى كاملا جدا از منزلت ايدئولوژى قائل
مىشود. به عبارت ديگر، در حالى كه ايدئولوژى توسط شرايط يا منافع اجتماعى و اقتصادى تعين مىيابد يا
تمهيد مىشود اقتصاد سياسى و علوم طبيعى از اين قبيل متعينات يا موثرات معاف هستند. دوركيم در نتيجه گيرى كتاب ماندگار خود، اشكال ابتدايى حيات دينى (1912)، يافتههاى جامعهشناختى خود
را به طور چشمگيرى مورد ارزيابىهاى قاطع قرار مىدهد. وى تصريح مىكند كه اسناد منشا اجتماعى به انديشه منطقى، كم ارزش كردن يا بى ارزش كردن تفكر منطقى
به منزله دستگاهى مصنوعى و قراردادى نيست، بلكه صرفا مرتبط ساختن انديشه منطقى به علتى است كه به
طور طبيعى مستلزم آن انديشه است. با وجود اين، به نظر دوركيم، اگر منشا اجتماعى را علت طبيعى تفكر منطقى بخوانيم، آن را موضوع مناسبى
براى تحليلهاى جامعهشناسى نمىكند. به علاوه، چون جامعه به منزله موضوعى خاص هر آنچه را درباره آن
مىانديشد ويژه و خاص مىگرداند، تصويرها و بازنمايىهاى عمومى و دستگاههاى تصورىاش شامل عناصر
ذهنى و شخصى است كه اگر بخواهيم به واقعيت هر چه بيشتر نزديك شويم و آن را درك كنيم، بايد اين عناصر
را كشف و سپس طرد نماييم. حاصل كلام اينكه: «اشياء را نمىتوان در قالب مفاهيم اجتماعى كه از ابتدا در آنها دسته بندى شدهاند محصور كرد، بلكه بايد
مطابق اصول خاص خودشان سازماندهى كرد. بنابراين سازماندهى منطقى از سازماندهى اجتماعى متمايز و
مستقل مىشود (دوركيم، اميل، 1976، ص 445) ماكس شلر، يكى ديگر از پدران بنيانگذار جامعه شناسى
معرفت، معتقد است كه همه معارف، همه اشكال انديشه، شناخت و شهود، خصلتى جامعه شناختى دارند. براى درك مفهوم خصلت جامعه شناختى شلر، بايد بدين نكته مهم توجه كرد كه وى وجود اقليمى از تصورات و
ارزشهاى ابدى و جواهر ازلى را مفروض مىگيرد. اقليمى كه كاملا از واقعيت تاريخى و اجتماعى منفك و
مستقل است. موافق اين تلقى از تصورات و انديشهها، وى عوامل و شرايط وجودى و اجتماعى اقتصادى را شبيه
به دريچههاى سيل بندى مىداند كه در مقابل سيل انديشهها عمل مىكنند. بدين ترتيب، از به فعليت رسيدن
انديشههاى بالقوه ممانعت مىكنند يا سبب كندى و تندى آنها مىگردند. حاصل آن كه: اگر چه محتوى و حتى اعتبار عينى تمام معرفتها را ديدگاههاى منافع اجتماعى كنترل كننده
تعيين نمىكنند، مع هذا انتخاب موضوعات معرفت چنين است (شلر، ماكس، 1926: ص 55; منقول از مرتون
Robert K.Merton ، رابرت، 1968: ص525; تاكيدات از مرتون است). كارل مانهايم، در اثر پر محتواى
خود كه حاصل تلاشهاى مستمر و منظمش براى طرح و بسط جامعهشناسى معرفت است و بدين لحاظ از
اظهارات متفرق و بعضا ناهمساز و دو پهلوى ساير بنيانگذاران متمايز است، اظهار مىكند كه تحليلهاى
جامعهشناسى معرفتبه نحوى به يافتن و تعيين صدق دعاوى معرفتى مربوط هستند، ليكن به تنهايى حقيقت
را آشكار نمىنمايند. به نظر او، آنچه علاوه بر اين مورد نياز است، بحث رو در رو و مستقيم بين ديدگاههاى
متخالف، و ارزيابى مستقيم يافتهها است. اين سخن مجمل و ملخص در پى بحث مانهايم درباره مساله نسبى گرايى معرفتشناختى و پاسخ وى به آن
آمده است. راه حل وى براى رفع معضل موجود در قلب هر جامعه شناسى معرفت تمام عيار و بنيادى، در مفهوم
«نسبيت گرايى» relatonism وى نهفته است. مانهايم تاكيد مىكند كه نسبيت گرايى او را نبايد با نسبى
فلسفى، به معناى اعتباطيت، arbitrary خلط كرد. اين كه ويژگىهاى مفهوم نسبيت
گرايى مانهايم دقيقا كدامند و چقدر اين مفهوم مقبول و مطلوب است از ابتداى طرح آن در حوزه جامعه
شناسى معرفت مانهايمى مورد بحث و بررسى قرار گرفته است، و لذا، آن را در اينجا طرح و تعقيب نخواهيم كرد.
با اين وصف، اين مطلب نقطه عطفى در موضع گيرى مكاتب مختلف جامعهشناسى معرفت نسبتبه دو ستون
مهمتر هر نظريه معرفتشناختى در اختيار مىنهد: اولا، معيارهاى نقد و ارزيابى هر نظريه و ثانيا، منزلت
معرفتشناختى نظريه مورد ارزيابى قرار گرفته. اين شرح بسيار مختصر درباره آراى اساسى متفكران مهم حوزه جامعه شناسى معرفت مقصود ما را از جهت
تعيين حوزههاى اصلى مورد تعلق آنها و نيز تبعات معرفتشناختى مواضعشان تامين مىنمايد. با نگاهى به
تحولات و مناقشات امروزين، متوجه مىشويم كه هيچ يك از پيشقراولان جامعه شناسى معرفت ادعا نكردهاند
كه: الف) معرفت تماما قرار دادى است. ب) تمام دعاوى معرفتى ارزيابى شده به لحاظ معرفتشناسى، معادل و هم
سنگاند. ج) اقتراح و ارزيابى نظريهها و دعاوى معرفتى معلول تعلقات اجتماعى است و از اين طريق تعين يافته
است، به طورى كه نظريههاى ماخوذ ابزارى براى توجيه، مشروعيتبخشيدن و ترغيب اجتماعى هستند. د)
تمام معيارهاى ارزيابى نظريهها و دعاوى معرفتى يعنى مقولات معرفتشناختى همسازى، اعتبار منطقى،
صدق، معقوليت، عينيت و حتى استنتاجات منطقى جملگى اجتماعى هستند. در دوره دوم، دوره جستجو و
كاوش، تعلق عمده جامعه شناسانمعرفتبررسى قابليتهاى چارچوب بزرگى است كه در دوره بنيانگذارى پى
ريزى و طراحى شده بود. در اين دوره، كه حدودا از دهه سى ميلادى آغاز و تا اواخر دهه شصتبه طول
مىانجامد كاوشها و تحليلهاى جامعهشناسى معرفت، تا آنجا كه به علوم طبيعى مربوط مىشد، خصلتى
عمدتا غير معرفتشناسانه يافته بود و بررسى منزلت معرفتشناختى معرفت علمى را به تمامت از حيطه خود
بيرون مىدانست. اين بدان معناست كه غالب تحليلهاى جامعه شناختى متوجه ساختار ارزشى جامعه علمى، نظام پاداش و
تشويق، مساله اولويت در اكتشافات علمى، و روندهاى نهادينه شده ارزيابى و داورى مىگرديد. به دليل قلمرو
محدود و خصلت كاوشهاى جامعه شناسانه اين دوره، و فروتنى تبعات معرفتشناسانه چارچوب نظرى كه در
دوره بنيانگذارى طراحى شده بود، فيلسوفان انگشتشمارى وجودداشتندكه پيشفرضهاو دعاوى اصلى جامعه
شناسى معرفت را مورد تامل و تدقيق فلسفى خود قرار مىدادند. در دوره سوم، كه از اواخر دهه شصت آغاز مىشود چرخشى به لحاظ معرفتشناسى بنيادى و ريشهاى در
جامعه شناسى معرفت روى داد. مناسب است اين دوره را به دلايل واضحى دوره ادينبورا نام نهيم. در اينجا لازم به توضيح است كه با وجود اين
كه اين دوره را، به حرمت مكتب ادينبورا، تحت اين عنوان نامگذارى كرديم بايد روشن نماييم مكتب ادينبورا از
آن جهت كه نسبى گرايى راديكال و تمام عيارى را طرح مىكند در جمع ساير مكاتب جديد جامعه شناسى
معرفت جايگاه و موضعى روى هم رفته يكتا و منحصر به فرد دارد. به عبارت ديگر، تعدادى از جامعهشناسان
معرفت هنوز رويكردى كما بيش سنتى به معرفت علمى دارند و ساير رويكردهاى نو ظهور و غير سنتى از برخى
جهات متفاوت با رويكرد راديكال و بنيادى ادينبورا هستند، از اين رو مكتب ادينبورا نماينده رويكرد غالب به
معرفت، و خصوصا معرفت علمى، نمىباشد. دعاوى متهورانه و دگرگون كننده مكتب ادينبورا اين مكتب را، به لحاظ معرفتشناختى، از حوزه محافظه
كارانه دعاوى پيشقراولان جامعه شناسى معرفت كاملا متمايز مىسازد. بنابر اين، شگفت آور نيست كه در
تلاشها و تاليفات و نظريه پردازىهاى متفكران اين مكتب هيچ ارجاع و اشارتى به ماركس و شلر نمىشود در
حالى كه شاهد ارجاعاتى بسيار انتقاد آميز و معترضانه به جامعهشناسى مانهايم هستيم. تنها يك بار تلاش در
جهت اخذ و استنتاج يك معرفتشناسى اجتماعى از دوركيم صورت مىگيرد آن هم همراه با نارضايتى و
ناخشنودىهاى چندى. با توجه به توصيفى كه از ويژگىهاى مهم معرفتشناختى جامعهشناسى
عرفتبنيانگذاران ارائه گرديد نتيجه مىگيريم كه جامعه شناسى پر صلابت و فراگير جديد، به شكلى كه مكتب
ادينبورا تدوين كرده و تفصيل داده است، به لحاظ تاريخى بى سابقه است. شايسته استبيافزاييم كه نيكواستر
Nico ster و ولكر مجا Volker Meja ، دو جامعه شناس كانادايى، احتمالا با نتيجهگيرى من موافق
نخواهند بود زيرا در مقدمه مجموعه مقالاتى تحت عنوان معرفت و جامعه: ديدگاههاى معاصر در جامعهشناسى معرفت كه اخيرا گردآورى و منتشر كردهاند، مدعى شدهاند كه پدران
بنيانگذار جامعه شناسى معرفت «برنامه فراگيرى» طراحى كردهاند و اين برنامه در برهههاى بعدى و تا اوايل
دهه هفتاد ميلادى اساسا تعديل يا حتى وانهاده شده بود (همين اثر: ص 4). بسيارى از جامعه شناسان معرفتبا
اين نظر موافق نخواهند بود. با توجه به اينكه استر و مجا شواهد قانع كنندهاى براى حمايت از دعوى خود ارائه
نكردهاند من با نظر ايشان كاملا مخالف هستم. به علاوه، نكته مهم اين است كه مكتب ادينبورا از طريق پيشرفتهاى جديد در جامعه شناسى معرفت، و يا به
واسطه امكانات نظرى جديدتر جامعه شناسى و ابداعات مفهومى دقيقتر تغذيه و پرورده نشده است. بلكه،
ظهور مكتب ادينبورا را بايد در نتيجه تاملات فلسفى فهم كرد و آن را، عمدتا با توجه به براهين و مواضع
فلسفىاش شناخت. فقط در اين صورت بوده است كه نظريه پردازان مكتب ادينبورا توانستهاند گامى متهورانه در جهت طراحى و
اقتراح معرفتشناسى اجتماعى بسيار جالب و پر تحدى خود بردارند. از آنجا كه تجربه گرايى منطقى (شامل
پوزيتيويسم منطقى و ابطال گرايى پوپرى) شديدا و از همه سو در دهههاى پنجاه و شصت مورد انتقادهاى
سهمگين قرار گرفت، و آتش لا ينقطع و دقيق نقادىهايى كه متوجه تجربهگرايى علىالعموم و پوزيتيويسم
منطقى علىالخصوص شد هر گونه اميدوارى نسبتبه دورنمايى از تجديد حيات نگرش غالب بر فلسفه علم را
منتفى و ناممكن ساخت. مفروضات و مسلمات و بديهيات كثيرى كه در ساخت و بافتبناى تجربه گرايى
منطقى به كار رفته بود يكى پس از ديگرى زير سوال رفت و با كمال تحير توهم آميز و بى پايه بودن بسيارى از
آنها آشكار شد، به طورى كه فلسفه علم كه از بدو تولد تا آن دوران حيات نسبتا يكنواخت و بين نشيب و فرازى
داشت، يكباره، ظرف دو دهه، چنان چارچوب بنياديش دچار دگرگونى شد كه اجماع دل آرام و تعين آورش به
افسانهاى تاريخى تبديل گشت. همان طور كه نشان خواهيم داد استدلالات فلسفى كه ابتدا عليه تجربه گرايى منطقى اقامه شدو سپس حياتى
مستقل يافت مورد توسل و بهرهبردارى نظريه پردازان مكتب ادينبورا واقع شد. اين براهين در بسيارى از مواقع اساس نگرش مكتب ادينبورا را توجيه مىكنند. مواردى كه به عنوان مفاهيم و ابزارهاى نظرى جامعه شناختى در امر توجيه به كار رفتهاند نادر است، و
متاسفانه اين قبيل توسلهاى نادر خالى از اشكال و ابهام يا تعارض نبوده است. بنابراين، قوىترين مواضع و
براهين مكتبادينبورا، به آن صورت كه فيلسوفان تدارك و بحث كردهاند، اساسا فلسفى است. به همين دليل ما
نيز در اين اثر با چنين مسائل و براهينى، به همان صورت كه مكتب ادينبورا طرح و بيان كرده است، مواجه و
دستبه گريبان خواهيم بود. دست آخر، اگر بى تفاوتى گذشته فيلسوفان نسبتبه جامعه شناسى معرفت را بتوان مستقيما به نظرات و
تبعات معتدل معرفتشناسانه دورههاى بنيانگذارى و جستجو و كاوش مرتبط دانست در اين صورت شايد
بتوان تعلق و توجه آشكار اخير را متاثر و معلول نسبى سازى تمام عيار جامعه شناختى جميع دعاوى معرفتى،
ارزيابى اين دعاوى و معيارها و مفهومهاى به كار رفته در ارزيابىها پنداشت. اين نسبى سازى يا هم عرضسازى
تمام عيار جامعه شناختى پيام و جوهر اصلى دوره ادينبورا است. تحول و تكون جامعهشناسى معرفت
تكون و تطور جامعهشناسى معرفت