مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 10

گريز از دنيا

حكيم عارف محمد هيدجى

ترجمه اكبر اصغرى تبريزى

ترجمه از منظومه‏اى به لهجه تركى آذرى

سحرگاهان در عالم معنا، اين ندا از ملكوت اعلى به گوش جانم رسيد كه: اى بوالهوس! تا به كى؟ تاريكى شب سپرى گشته و صبحدم فرا رسيده; ديگر بس است، سر از خواب غفلت‏برگير; نكند بند هوس بر پايت افتاده و صحبت احباب فراموشت گشته! تو مگر در آن ديار افتادى تا بخوابى؟! عهد خود را بياد آر و از كرده خويش شرمگين باش! اگر اين هنر را در خودت سراغ نداشتى، اى دغلكار مغرور! پس چرا از جايت‏برخاستى و لبيك گفتى؟ نخير، از اول هم تو دست امانت نداشتى و چه راستگو بود آنكه در حق تو گفت: تو ديوانه‏اى، يك ديوانه!

گوهر را به تو بخشيدند اى بد نهاد! تا آن را ببرى و به كارش گيرى و تو آن را ضايع نمودى.

نكند در كام نفس گرفتار گشتى و در دام ديو اسير! مگر همه آنهاييكه براى نجات تو آمدند، به هنگام رفتن اين راز را با تو در ميان ننهادند كه: ديو دشمن توست، بهوش باش؟! تا كى ميخواهى زندانبان خويشتن خويش باشى؟ مگر نمى‏دانى كه تنها زمانى بنده خواهى بود كه خود را آزاد كرده باشى؟ حيات دنيا كه مايه‏اش رنج و زحمت است، به خانه‏اى ماند كه بنيادش سست و بى اعتبار گشته، زنهار بر اين خانه اعتماد مكن كه هيچ پاينده نيست; زنهار! پاى اين ديوار ميارام كه سخت‏بى تمكين است. فريب اين دنياى خوش ظاهر را مخور كه پوچ و تو خالى است; پى و پايه بر زمين منه كه پايان كار تو كوچ است. از خانه‏اى كه بنياد آن بر غم و اندوه گذاشته شده است‏برون آى و صفا در آن مجوى; دل بر اين دنياى دون مبند كه اين عجوز هزاران داماد چون تو را ناكام گذاشته است. همين قدر بدان اى كم‏مايه و سبك مغز، كه آنچه از براى تو نپايد تو را هرگز به كار نيايد.

وقتى اين سروش غيبى را شنيدم، در عالم معنى چنين پاسخش دادم:

اى كه شرر بر جانم افكندى، بدان و آگاه باش كه من از اين ماجرا به كلى بيخبرم; بر گو كى و كجا و كدام قول و قرار؟ اين چه انتخابى است كه من در آن روز نمودم؟ من كه چيزى از اين مقوله به ياد ندارم، بيا و واضحتر بگو تا مطلع گردم. اى دوست من در آنجا چه اعترافى كرده‏ام كه امروز خلاف آن از من سرزده، يا چه چيزى را به گردن گرفته‏ام، اصلا به خاطر ندارم و مات و مبهوتم. البته اين را قبول دارم كه انسان فراموشكار است و مطلبى كه ديروز مى‏دانسته ممكن است امروز از ذهنش خارج شود ليكن آيا بهتر نبود كه يكنفر مى‏آمد و سرنوشت ازلى هر فرد را به او يادآورى مى‏كرد؟

مخاطب ملكوتيم نگاهى پر از ترحم و استهزاء در من كرد و گفت: ياوه مگو، پيام و خبرش به همه رسيده و تو خود نيك مى‏دانى، چرا كه بر احدى پوشيده نيست، كتاب و رسول او بر تمام امم عالم نازل گشته.

فرستاده‏اش آمده و پيام او را به همه عالميان رسانده و بدينسان او حجت‏خود را بر همه تمام كرده و راه را از كج و راست‏بر تو بنموده تا چشم بسته و بى‏گدار به آب نزنى زنهار جهل و غرور تو را كور نكند، چه آنكه اينجا كور باشد، آنجا نيز كور خواهد بود. هر آنكه امروز ديده عبرتش را بست و نگاه نكرد، هرگز نخواهد توانست‏خويشتن را ببيند.

در برابر اين منطق روشن و استوار جز سكوت و تسليم چاره‏اى نداشتم، در حالى‏كه هنوز هم چندان پى به كنه مطلب نبرده بودم. روشنى روز بتدريج‏بر ظلمت‏شب فايق آمد. آنگاه با عجز و لابه سر بر خاك سجده نهادم و راز و نياز آغاز كردم و خطاب به آن هاتف غيبى گفتم: اى پيك مبارك نفس، خداوند از تو راضى باشد و به نيكى جزايت دهد. پيامت‏شورى نو بر دلم و هوسى تازه بر سرم انداخت و اندكى به مطلب نزديكم ساخت. حال بيا و مرحمتى كن و وطنم را بر من بنما، چه من قدرت و توانايى آن را ندارم كه بر آن مسند عالى برسم، مگر آنكه لطف حق راهبرم گردد. من آن مرغ پروبال شكسته‏اى هستم كه از بهر آب و دانه در اين خراب آباد افتاده‏ام و قدرت آن را ندارم كه يكباره از حضيض خاك بر اوج افلاك عروج كنم; اى كاش مى‏مردم و نيست و نابود مى‏گشتم. آه دست من كوتاه است و پايم لنگ; لطف خود را لحظه‏اى از اين وامانده دريغ مكن كه منزل بسى دور است و راه بس سخت و ناهموار.