| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 9 |
محمدعلى يوسفىزاده
استاد دانشگاه تهران
انسانشناسى، مطالعه علمى انساندر تمامجنبهها است. انسانبه معنى بشر است، يعنى مخلوق انسانى بطور مجرد ( Abstract) ، زن و مرد، از هر رنگ و هر نژادى و از هر شكل و متعلق به هر زمانى، چه ماقبل تاريخ، عصر باستان و عصر كنونى.
بدين ترتيب انسانشناسى، اساسا كوشش انسانها در راه مطالعه و فهم خودشان در تمام زمانها و مكانهاست. انسانشناسى را مىتوان به سه بخش انسانشناسى فيزيكى، انسانشناسى اجتماعى و انسانشناسى فرهنگى تقسيم نمود. انسانشناسى فرهنگى تنها يك بخش از مساعى انسان در شناختخويشتن است و آن بخشى است كه با فرهنگ سرو كار دارد. اگر چه مفهوم فرهنگ در دهه 1880 توسط ادوارد تايلور و ماتيوآرنولد Mathiou arnold EdwardTylor & وارد ادبيات علوم اجتماعى شد، اما انسانشناسى مدتها پيش از آن نيز وجود داشته است و با مطالعه آثار گذشتگان، مثلا در آثار هرودوت و تاسيتوس مىتوان به شواهدى دال بر توجه به مفهوم فرهنگ دستيافت. به همين قياس مبانى مابعدالطبيعى را -كه تعريف فرهنگ بر آن استوار است- مىتوان در اثر جان لاك به عنوان مقايسهاى درباره فهم بشر مشاهده كرد.
J. Turgot و در دهه 1840 توسط كلم G. Klemm دانشمند آلمانى به كار رفته و سپس در سال 1871 تيلور در كتاب فرهنگ ابتدايى بطور كاملتر، تعريف جامعى از آن ارائه كرد.
در اين مبحثسعى بر اين است كه نشان دهيم انسان علاوه بر جنبههاى فطرى و غريزى، داراى ويژگيهايى است كه روى هم رفته او را موجودى فرهنگى مىسازد و به وسيله فرهنگ و يا به عبارت ديگر به وسيله آموزش و امور اكتسابى قادر به فرهنگى شدن و اجتماعى شدن بوده و بدان وسيله، قادر بر تغيير از حال حيوانى به انسانى ويا گذار از طبيعتبه فرهنگ است.
تفاوت انسان و حيوان: برخى از متفكران فرق انسان و حيوان را عوامل فرهنگى نظير: سخن گفتن، انديشيدن، ابزار سازى و استفاده از آن براى نيازهاى خود بيان كردهاند و برخى تنها تفاوت انسان و حيوان را در اين مىدانند كه انسان تنها حيوانى است كه مىتواند در غذاى خود دگرگونى ايجاد نمايد و اين هم تنها به كمك فرهنگ امكانپذير است.
مفهوم انسانشناسى فرهنگى: انسان، قابليت تكثير و ازدياد تا بىنهايت را داراست و قادر است از پايدارى ايدههاى مكتب خويش اطمينان حاصل نمايد، در باب آنها با ديگران ارتباط برقرار كند و آنها را به نسلهاى آينده انتقال دهد تا به عنوان ميدانى در حال گسترش، پايدار بماند.
دانشمندان مختلف، مطالعه خويش در باب فرهنگ و ريشههاى ايده فرهنگ را تا قرن چهاردهم ميلادى (قرن هفتم هجرى) پىگيرى نمودند تا اينكه ابن خلدون -مورخ و حكيم اسلامى- علم مربوط به فرهنگ را در آن زمان پايهگذارى كرد. ايده ابنخلدون از فرهنگ، به صورت شگفت آورى مانند ايده تورگو از فرهنگ مىنمايد. «فرهنگ جوهرى مستقل نيست، بلكه خاصيتى است از جوهرى ديگر كه آن جوهر انسانى است. از اين نظر بايد مرجع مشخصه فرهنگ آن چيزى باشد كه براى انسان طبيعى است; مثلا طبيعت انسانى و يا آنچه كه انسان را از باقى جهان حيوانات جدا مىسازد. وجوه مشخصه انسان; قدمت وى در تفكر و انديشه و در انعكاس يا مجادله ذهنىاوست.
از طريق انديشه، انسان قادر به فهم مىشود و مىتواند اشياى مادى خاص و نيز جهانيات متفرع از ماده را دريابد».
با اين همه، از تاريخ انسانشناسى فرهنگى -به معناى امروزى آن - بيش از يك قرن نمىگذرد. طى اين صد سال، مفهوم فرهنگ به صورت سنگ بناى علوم اجتماعى در آمده است و هسته مركزى تمامى مسائل مربوط به رشتههاى علوم اجتماعى به شمار مىرود. مالينووسكى در سال 1939 و كروبر و كلاكهون Kluckhon Kroeber & (1963) در بررسيهاى خود بيش از پانصد مفهوم فرهنگ را -از لحاظ اهميت توجيهى و كليت اعمال- قابل مقايسه با مقولاتى نظير جاذبه در فيزيك، ميكرب در طب و تحول در زيستشناسى دانستهاند.
خلق و زايش فرهنگ، انسان را قادر ساخت تا از موانعى كه توسط زيست (حيات) براى او ايجاد شده بود عبور كرده و وارد دنياى بكر حيات روانى اجتماعى شود. اين امر موجب شد كه سرنوشتحقيقى انسان، به صورتى نوين ظاهر شود و مفهوم فرهنگ تاثير شگرفى بر جامعهشناسى، دانشسياسى و حتى زيستشناسى، تاريخ و جغرافيا به جاى گذارد.
در اروپا تا قبل از قرن پانزدهم، مفهوم نژاد براى توجيه تفاوتهاى فرهنگى به كار گرفته نشده بود. جهان شناخته شده آن زمان، چندان بزرگ نبود و تفاوتها را ناشى از مسيحيت و غير آن مىدانستند; اما در قرن نوزدهم، مفهوم نژاد بيش از پيش براى توجيه تفاوتهايى كه دائما در حال كشف بودند، به كار گرفته شده و از اهميت فزايندهاى برخوردار گشت و مفهوم فرهنگ، لااقل در چنين زمينهاى، تا حدودى ظاهر گشت و به عنوان مفهومى ثانوى، جايگزين مفهوم نژاد شد و در توجيه تفاوتهاى رفتارى ميان انسانها پديدار شد. امروزه مىدانيم مفهوم نژاد از اهميت چندانى برخوردار نيست و همانطورى كه اسلام در چهارده قرن پيش اعلام داشته است، امتيازات طبقاتى، نژادى و قومى به هيچ وجه مبين تفاوت معنادارى بين انسانها نيست.
همچنين بايد دانست كه ظهور انسانشناسى فرهنگى در اواخر قرن نوزدهم، كوششى براى ايجاد دانشى جامع در باره انسان بود. ظهور انسانشناسى شامل فرهنگ ناشى از مجرباتى بود كه در قرن هجدهم آغاز و به قرن نوزدهم منتهى شد و هنوز هم كه در دهه آخر قرن بيستم هستيم، چنين است. انقلاب صنعتى خود تغييراتى در رفتار انسان پديد آورد كه بىسابقه و شگرف بود. اين تغييرات نهتنها كمى بلكه كيفى نيز بودند، ساخت و پيوستگى جامعه قرون وسطايى سقوط كرده و بحرانى اخلاقى در شرف تكوين بود و پايههاى جهانبينى قرون وسطى سستشده بود; اما براى جانشينى آن چيزى وجود نداشت.
انسانشناسى، حل اين بحران اخلاقى را هدف اساسى خود قرارداد كه چرا علم انسان را در جامعه پىافكنيم؟ براى يك رسم اخلاقى نوين، به يكدانش منسجم نياز است كه مردمان نيكسيرت بتوانند با استفاده از آن به وضع قوانينى براى نظم جديد اجتماعى بپردازند. مفهوم فرهنگ از ميان چنين بحرانى برخاست، تا وسيلهاى براى كمك به فهم آن بحران باشد.
مفهوم فرهنگ: آدامسون هوبل انسانشناس معاصر، در كتاب خود فرهنگ را چنين تعريف مىكند: «فرهنگ، نظامى ادغام شده از الگوى رفتارهاى آموخته شده مىباشد كه اعضاى هر جامعه به آن ويژگى يافتهاند; اما فرهنگ، نتيجه اعمال بيولوژى كه از طريق ارث منتقل مىشود نمىباشد. بدين ترتيب، فرهنگ به وسيله ژنها قابل پيشبينى نيست و غريزى نيز نمىباشد; تنها و بطور كلى نتيجه پديدههاى اجتماعى بوده و از طريق آموزش و ارتباطات، قابل انتقال به جامعه ديگر و افراد همان جامعه مىباشد.»
نقش و هدف انسانشناسى: درباره نقش انسانشناسى، در كتابى كه يونسكو به اين مناسبت چاپ كرده چنين آمده است: «هدف انسانشناسى يك معرفت كلى درباره انسان است كه كليه زندگى تاريخى و جغرافيايى او را در بر مىگيرد و سعى دارد كه به كمك دانشى كه قابل تعميم به كليه ستونهاى انسانى و رشد و نمو انسانيت است، به آن برسد (از انسانهاى ماقبل تاريخ و اقوام امروزى) و نيز مىخواهد به نتايج منفى يا مثبتبراى كليه جوامع انسانى از شهرهاى بزرگ تا اجتماعات محدود و دور افتاده دستيابد.»
بدين ترتيب اين سؤال مطرح مىشود كه: چنين علمى چه اختلافى با فلسفه يا جامعهشناسى دارد؟ زيرا اگر هدف اين علم، شناسايى قوانين كلى مربوط به جوامع بشرى است، پس اختلافى كه با فلسفه دارد - و آن هم هدفش دسترسى به قوانين كلى مربوط به نظام جهانى و شخصيت و وضع انسانيت مىباشد - چيست؟ و آيا با جامعهشناسى كه هدف خود را بازشناسى قوانين حاكم بر تحولات جامعه بشرى مىداند، اختلافى نخواهد داشت.
معرفت انسانشناسى، معرفتخاصى است كه هر چند هدف كلى آن شبيه فلسفه و جامعهشناسى است، ولى نوع معرفتى كه به آن دست مىيابد، نوع خاصى است كه ويژگى آن را فقط در مطالعات انسانشناسى مىتوان تحصيل كرد. در صورت لزوم مىتوان انواع معرفت را به طور كامل ذكر كرد، اما در اينجا فقط به چند مورد اشارهاى گذرا خواهيم داشت.
ما در انسانشناسى نهتنها جامعه خود را مىشناسيم و از جوامع ديگر اطلاع پيدا كنيم بلكه به احوال گذشتگان و شيوه زندگى آنها واقف مىشويم و سرچشمه آداب و رسوم و اعتقادات را در جوامع بشرى مىشناسيم و با سرچشمه تمدن و خط سير فرهنگها و تمدنهاى مختلف آشنا مىشويم.
از سويى شناخت انسان -يعنى شناختخويشتن كلى- از صفات و خصوصيات انسانى است. هنوز امكانات بسيارى در شناخت صفات و ويژگيهاى انسان موجود است كه براى درك بهتر از خويشتن و شناخت تواناييهاى او براى راهنمايى و انتخاب راه آينده (اينكه به كجا خواهد رفت و چگونه به آنجا خواهد رسيد) و نيز در پيشرفت انسانيتبه او كمك خواهد كرد.
بنابراين، انسانشناسى مانند ساير رشتههاى علوم، نه تنها باعث ارضاى فهم آدمى مىشود، بلكه هدفهاى بهترى نيز براى بشر دربر دارد. با شناخت انسان و جامعه او قادر خواهيم بود مسائل خاص او را نيز درك كرده و با مسائل مربوط و مشكلات ناشى از زندگى اجتماعى آشنا شده و حتى با آنان مبارزه كنيم. دانش انسانشناسى داراى جوابهاى كمى مىباشد ولى روشنايى و تابشى كه از حقيقت و منطق بر بسيارى از سؤالات مىتابد، جوابهاى كيفى نيز به آدمى مىدهد، براى مثال: آيا يك رفتار كلى براى بشريت وجود دارد؟ آيا وجود خانواده ضرورى است؟ آيا يك سيستم خويشاوندى در جامعه مورد نياز است؟ آيا روشهاى بهترى براى پيشرفت تفكر مردم يا پرورش كودكان وجود دارد؟ آيا روش بهترى از اسلوبهاى كنونى استفاده از منابع طبيعى و محيط زيست كه در اين دوره شاهد آن هستيم وجود دارد؟ آيا صفات و ارزشهاى انسانى و نظارت در سيستمهاى اجتماعى جوامع مختلف يكسان است تا بتوان از آن يك مجموعه قانون جهانى و عمومى به وجود آورد؟ آيا غريزه اوليه براى ايجاد قلمروهاى ديكتاتورى وجود دارد يا عامل پرقدرتى، رسيدن به اين اهداف را غيرممكن مىسازد؟ آيا خشونت در همه جا وجود دارد؟ آيا جنگ يك پديده طبيعتى است؟ روزى كه بشر قادر شود كرات ديگر را تحت استعمار و سيطره خود درآورد، كدام يك از تجربهها و يا قوانينى را كه در نتيجه دوميليون سال زندگى -از عصر يخبندان تا دوره كنونى- به دست آورده است، بايد با خود به آنجا برد؟
انسانشناسان اطلاعاتى كلى درباره اينكه انسان اوليه چگونه بوده است و چگونه زندگى مىكرده است (حتى افكار آنچه خلق و ابداع كردهاند و مذهب و اعتقادات آنها را) به دست آورده و مشخص ساختهاند. آيا بايستى در آينده منتظر تغيير و تحول در قدرت فيزيكى بشر و يا سيماى قدرت فكرى او باشيم؟ آيا بشر در حال حاضر از نظر بيولوژى كامل است و از نظر تكامل به حد نهايى خود رسيده است؟ اصولا انسان چيست؟ آيا آن طورى كه گروهى از جانورشناسان گفتهاند يك ميمون انساننما است؟ چه چيزى باعثشد كه او را از دنياى حيوانات جدا سازند؟ آيا به دليل اين بود كه از ابزار استفاده مىكرد؟ يا به دليل توسعه و رشد قدرت تكلم؟ يا به دليل تمايل او نسبتبه مذهب؟ يا به دليل حسن كنجكاويش؟
همه اينها مطالبى است كه تخصصهاى مختلف انسانشناسى مىخواهد به آن پاسخ دهد، اما اينگونه نيست كه ادعا كنيم تنها متخصصين دانش انسانشناسى هستند كه در پژوهشهاى خود جواب اين پرسشها را پيدا كردهاند، يا اينكه مدعى شويم علم انسانشناسى، پاسخهاى قاطع براى اين سؤالات پيشبينى نموده است، اما مىتوانيم بگوييم تمامى اين سؤالات پايه اوليه علم انسانشناسى را تشكيل مىدهد و بعلاوه، پيدا كردن پاسخهاى قانع كننده براى اينگونه پرسشها بدون مطالعه انسانشناسى غيرممكن است و كمك و ارتباط دانش انسانشناسى در تحقق اهداف عمده درباره رفتار و ماهيت انسان را مىتوان با توسعه و رشد آن به عنوان يك نظام دانشگاهى كه هنوز در نخستين گامهاى آن هستيم، مشاهده كرد.
بعلاوه، روش و مفهوم دانش انسانشناسى، اثر قابل توجهى بر علوم طبيعى - بيولوژى و ساير رشتههاى علوم انسانى مانند: روانكاوى و روانشناسى، سيستمهاى بازرگانى و نظام سياسى بر جاى گذاشته است، علاوه بر اينكه، مفاهيمى از قبيل فرهنگ ابتدايى، نسبيت فرهنگى، روش مقايسهاى، شوك يا ضربه فرهنگى و تهاجم فرهنگى، مدت زيادى نيست كه در حيطه قلمرو انسانشناسى شناخته شدهاند.
در 150 سالى كه از پيدايش انسانشناسى مىگذرد، از مباحثى كه بيش از هر چيز مورد توجه انسانشناسان قرار گرفته است، فرضيه تكامل مىباشد. فرضيه تكامل نهتنها در مباحث اجتماعى و فرهنگى و حتى تكامل تاريخى مورد عنايت قرار گرفته، بلكه اصولا مبحث انسانشناسى تكاملى، خود به اندازه تمامى مباحث ديگر انسانشناسى مورد بحث و مجادله بوده است. مبحث تكامل از انسانشناسى به ساير رشتهها و از آن جمله علوم حوزوى نيز راه يافته است. از اساتيد حوزوى كه درباره تكامل بحث كردهاند، مىتوان از آقاى مشكينى و شهيد مطهرى نام برد كه در اينجا به ذكر برخى از نظريات آنها مىپردازيم.
شهيد مطهرى در رسالهاى كوتاه به نام «تكامل اجتماعى انسان»، تكامل را به تكامل طبيعى و تكامل اجتماعى (كه شامل تكامل فرهنگى نيز مىشود) تقسيم نموده است. تكامل طبيعى مورد نظر ايشان، عبارت از تكاملى است كه جريان طبيعت، بدون دخالتخواست انسان به وجود آورده است. وى بر اين عقيده است كه به اين جهت ميان انسان با ساير حيوانات تفاوتى نيست، يعنى يك سير طبيعى جبرى و قهرى، هر حيوانى را به يك مرحلهاى رسانده است و انسان را هم همين جريان به مرحلهاى كه امروز ما او را انسان مىناميم (و او را نوعى خاص در مقابل ساير انواع مىدانيم) رسانده است; اما تكامل اجتماعى يا تكامل تاريخى، يعنى يك سير جذبهاى از تكامل، كه در اين سير جديد طبيعتبه آن شكل دخالت ندارد، اين تكامل، اكتسابى است; يعنى تكاملى كه انسان بادستخود آن را كسب كرده است و دوره به دوره هم آنها را از طريق تعليم و تعلم انتقال داده است نهازطريقوراثت».
از نظر شهيد مطهرى، تكامل فرهنگى، اجتماعى، تاريخى و انسانى، از نسلى به نسلى و از دورهاى به دورهاى و احيانا از منطقهاى به منطقهاى به وسيله ميراث فرهنگى انتقال پذيرفته و جز اين هم امكان نداشته است و تحقق اين امر به وسيله تعليم و تعلم -يعنى ياددادن و ياد گرفتن- و در درجه اول به وسيله فن نوشتن بوده است، كه خود امرى فرهنگى است; چنانكه قرآن مجيد نيز آن را مورد تاكيد قرار داده است (ن والقلم ومايسطرون)
در اينجا مفهوم ضمنى مطلب را (كه خواندن و نوشتن از عناصر فرهنگى هر جامعه است) دانستيم. انسانيت انسان به فرهنگ وابسته است; يعنى معرفت و شناخت، تا جايى كه حتى آدمى هنگامى به صورت انسان درآمد كه معرفت پيدا كرد; پس لازمه انسانيت، معرفت و شناخت است و معرفت و شناخت نيز امرى اكتسابى است; يعنى عاملى فرهنگى شمرده مىشود و نه امرى ذاتى مبتنى بر توارث.
نتيجه آنكه از نظر اعتقادى، انسان و انسانيت پديدهاى است كه درآن عامل فرهنگى بيش از هر عامل ديگرى كارساز و مؤثر است و در نهايت تكامل اجتماعى يا فرهنگى انسان به وسيله ايجاد تمدن و پيشرفت در جهت كمال و تكامل است. تكامل اجتماعى نيز همانند تكامل طبيعى تدريجا روى داده است و امرى خلق الساعه نبوده است.
برخى از انسانشناسان بر اين انديشه تاكيد دارند كه: رقابت در به دست آوردن و آموختن و آموزش، موجب ايجاد تمدن مىگردد و انسان متمدن موجودى فرهيخته مىشود، چنانكه اسپنسر بر همين اعتقاد بود و مىگفت: رقابت موجود بين انسانها موجب تمدن مىگردد. به نظر او يك نظم طبيعى در جهان، باعثبه وجود آمدن جوامع متمدن و پيشرفتهتر و حتى جايگزينى نژادهاى عقب مانده مىگردد. اگر تكيه بر جنبههاى نژادى در جامعه انسانى باشد، بايد گفت اين نظريه كه به طور صريح در تئورى اسپنسر مطرح شده، موجب بىاعتبارى نظريه وى گرديده است; اما نقش او در توجه به نظم سيستماتيك تغييرات فرهنگى و جهانى قابل توجه است.
مساله مهمى كه در مقوله تكامل فرهنگى قرن نوزدهم جلب توجه مىكند و كاملا بر انديشههاى اسلامى مطابقت دارد، رد تئورى نژادگرايى است. در اين قرن تئورى «وحدت روانى» انسان كه مردم نقاط مختلف جهان را در منشا و ريشه مشترك مىدانست مطرح شد و ضربه آخر را بر تئورى «برترى نژادى» وارد آورد، كه نهايتا انسانها را از نظر تواناييهاى ذاتى، هوش، انگيزه و پتانسيل فرهنگى بالقوه، يكسان فرض مىكرد. در اين عصر، انسانشناسان تكاملى براى توضيح تفاوتهاى فرهنگى، مفهوم تكامل را مطرح ساختند. تايلور و ديگر تكاملگرايان اين قرن، بر اين انديشه تاكيد داشتند كه پيشرفتهاى فرهنگى از طريقگذار از مراحل تكامل تحقق يافته است; هرچند تئورى تكامل يك خطى (يك جانبه) امروز جاى خود را به تكامل اجتماعى فرهنگى چند جانبه داده است، ولى اصل تكامل نفى نشده است و نظريههاى نوتكامليان تا حد زيادى توانسته خلاء نظريههاى قبلى را پر نمايد.
تئوريهاى جديد بر اين اعتقاد تاكيد دارند كه انسان، در فطرت خود تمايل به تحول و دگرگونى و جهش به سمت كمال را داراست و همين مساله است كه انسانشناسان را وادار به پذيرش تئورى: «انسان موجودى فرهنگى است» نموده كه در فرآيند تكامل قرار دارد همين تئوريها، تفاوتهاى كنونى را مربوط به عوامل مختلفى نظير: عوامل محيطى، منابع و امكانات، حركت و ايجاد ارتباط با ساير حوزههاى فرهنگى و مناطق پيشرفته و مهمتر از آن، عوامل سازگارى و ادغام مىداند. به عبارت ديگر علت تفاوت جوامع با يكديگر اين است كه آنها حركتخودشان رادرزمينه پيشرفت و توسعه، در نقاط مختلف با سرعت و با شدت متفاوت آغاز و دنبال مىنمايند، در حالى كه برخى از اين جوامع به سازمان اجتماعى پيشرفتهاى دستيافتهاند و برخى ديگر در مراحل اوليه رشد وپيشرفت هستند.
مكتب نسبيتگرايى فرهنگى به ما خاطر نشان مىسازد كه با وجود زمينههاى مشابه در فطرت انسانى براى قبول پديدههاى فرهنگى، اختلافاتى در رفتارهاى فرهنگى مشاهده مىشود و اين خود نيز از ادلهاى است كه انسانشناسان را در اين باور كه انسان موجودى فرهنگى-اجتماعى است، راسختر مىسازد.
از ايرادات مهمى كه بر انسانشناسى تكاملى اوليه واردآمده بود، اين است كه آنها در شكلهاى وسيع تكاملفرهنگى نقش افراد را در سيستم فرهنگى خود ووسعت زياد رفتار فرهنگى به وجود آمده در برخى جوامع را ناديده نگرفتهاند، در نهضت نسبيتگرايى فرهنگى كه از ربع اول قرن بيستم به وجود آمد، اصولى مورد عنايت قرار گرفت كه قبل از آن انسانشناسى به آن بىتوجه بود، از جمله اين اصول همين تئورى نسبيت فرهنگى است.
فرانس بوآس -انسانشناس آلمانى الاصل- به دنبال يافتن قوانينى بود كه رابطه بين اعمال فردى در جهت رضايت عموم و آداب و رسوم را مشخص مىسازد. او از نخستين انسانشناسانى بود كه به اهميت نسبيت فرهنگى (پذيرش رفتارهاى اجتماعى مردم در فرهنگهاى مختلف كه براى پژوهشگر حالتبيگانگى دارند و اجتناب از پيشداوريهاى غلط و قضاوتهاى منفى و انديشههاى قالبى) پى برد.
روش بوآس، كه اكنون «دلبستگى يا علائق تاريخى» ناميده مىشود، به صورت گردآورى مجموعهاى از اطلاعات دقيق مردمنگارى مشخص مىگردد; بعلاوه بوآس بر اين عقيده تاكيد مىورزيد كه افراد محصول سيستمهاى فرهنگى خود هستند و تاكيد مىنمود كه مفهوم فرهنگ، اساس دانش «انسانشناسى» مىباشد.
نخستين انسان شناسان انگليسى، اطلاعات وسيعى در مورد جوامع فاقد خط و مكتوب جمعآورى نمودند كه مواردى چون خويشاوندى، ازدواج، رفتار جنسى، غذا، بازيها، لباس و مسكن را شامل مىشد و تصويرى از تنوعات و تفاوتهاى فرهنگى را در هر منطقه به نمايش مىگذاشت. اينگونه تفاوتها را چگونه مىشد توجيه كرد؟ به موازات افزايش اطلاعات مردمنگارى، مقايسه «ميان فرهنگى» كليه جوامع شناخته شده، از نظر كليه صفات مشخصه آنها به شدت فزونى گرفت.
در اثر همين مطالعات بود كه انسانشناسان متوجه شدند وجود صفات مشخصه و متمايز فرهنگى، نمىتواند دليل بر تفاوتهاى عمده در بين جوامع باشد. الگوهاى رفتارى مطالعه شده كه سازماندهى و طبقهبندى شده، نشانگر اين بود كه اين سازمانها، از يك گروه تا گروهى ديگر متفاوت است. اگر ويژگيها و استعدادهاى مشابه انسانى منشا رد اين اثرات بود، نبايد تفاوتهاى فرهنگى به وجود مىآمد و تمامى فرهنگها بايد يكسان و شكوفا عمل مىكردند. بدينترتيب به منظور مقايسه جوامع و در نهايت مشخص ساختن تفاوتهاى فرهنگى، برخى از انسانشناسان شروع به بررسى شيوههاى مختلفى كهبراساس آنها انسانها خودشان را سازمان بخشيده بودند نمودند، كه نتايجحاصله اثرات بسيار زيادى دراينزمينهداشت.
نمونههاى به دست آمده در مورد استعدادهاى بالقوه انسان در مطالعات انسانشناسى و مردمشناسى، مورد مطالعه زمينههاى فرضيهاى ژان پياژه Jean Piaget دانشمند معاصر است كه امسال با صدمين سال تولد وى مصادف شده است.
نمونهاى ديگر در زمينه پتانسيل فرهنگى انسان در جوامع مختلف، مشاهدات مارگرت ميد انسانشناس معاصر در مورد بوميان ساموآ در جزيره پونيزى است. او مىگويد از آنجا كه احتمالا اساس سن بلوغ انسان در ماهيتبيولوژيكى آن شكل مىگيرد، انتقال از كودكى به جوانى بطور كامل فشار برانگيز و تنش آور نيست. به نظر او اگر رفتارها و ارزشها در فرهنگهاى مختلف با يكديگر متفاوت هستند، تجربه جوانى نيز مىتواند چنين باشد. در حقيقت او متوجه شد كه دوره انتقال از كودكى به بلوغ، در مردم ساموآ مدت زمان نسبتا كوتاهى است. او يافتههاى خود را در كتاب مشهور خود «گذشت من بلوغ در ساموآ» گزارش نمود و بطورى كه گفته شد نتيجه گرفت كه برخلاف آنچه كه شهرت يافته است، سن بلوغ الزاما زمان فشار و تنش نيست، بلكه اين شرايط فرهنگى است كه چنين فرضيهاى را به وجود آورده است. وى با مطالعات تكميلى خود كه حاصل كار مردم نگاريهاى او بود، نظر داد كه نقش جنسيت و آثار شخصيتى (شخصيتبه مفهوم كلى خود)، پديدههاى بيولوژيك نيستند. بطور كلى كيفيتهاى شكلپذيرى هستند كه به شكل ايدئالهاى فرهنگى از طريق پرورش كودك ظاهر مىشوند; مثلا مشخص گرديد كه در بخشى از گينه جديد، مردان داراى حالت تهاجمى كمترى بوده و بيشتر از زنان به پرورش كودكان اهميت مىدهند; در حالى كه در يك جامعه ديگر پسرها به صورت موجودات خشن و پرخاشگر و بيرحم پرورش پيدا مىكنند. نتيجه حاصل از مطالعات «مارگرت ميد» اين بود كه حقايق حيات و زندگى (Fact of life) ، مانند بلوغ مىتواند به اشكال مختلف تظاهر كند و سرانجام اين نتيجه حاصل شد كه آنچه را كه دنياى مغرب زمين آن را «طبيعت انسان» مىنامد، در حقيقت جز يك «محصول فرهنگى» نيست.
نكته جالب در تحقيقات سالهاى اخير انسانشناسى اين است كه نظام روابط فرهنگى، خود متاثر از نظام روابط اجتماعى است كه ساختارهاى اجتماعى مثل: ساخت طبقاتى، ساختار خانواده و خويشاوندى و ساختار حكومت و ساختار اقتصادى جامعه بر آن تكيه دارد. بدينترتيب مىتوان بر اين امر تاكيد ورزيد كه: فرهنگ هرچند در انسانيت انسان عامل غالب است، اما خود به عنوان يك رويكرد حيات آدمى، قالبى از حيات اجتماعى و نظام روابط اجتماعى است.