مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 9

بحران انسانشناسى معاصر

احمد واعظى

حوزه علميه قم

نوشتار حاضر، بررسى اجمالى مجموعه فعاليتها و مطالعاتى است كه در شاخه‏هاى مختلف معرفت، راجع به انسان و شناخت ابعاد وجودى او صورت پذيرفته است و هدف آن يافتن پاسخى براى دو پرسش است الف) آيا انسانشناسى معاصر دچار بحران است؟ ب) در صورت وجود بحران، آيا راه حلى عملى براى خروج از بحران وجود دارد؟ پيش از ورود به بحث لازم است مراد خود را از دو واژه «انسانشناسى‏» و «بحران‏» روشن كنيم.

انسانشناسى

بر خلاف فيزيك و شيمى و زيست‏شناسى و نظاير آنها - كه علم واحد مشخص با موضوع و روش معين مى‏باشد- انسانشناسى را نمى‏توان علمى واحد در نظر گرفت. گستردگى ابعاد وجودى انسان و امكان بررسى او و آثار وجودى‏اش از زاويه‏هاى مختلف، اين زمينه را فراهم آورده است كه در عمل، شاخه‏هاى وسيعى از علوم و معارف به مطالعه انسان بپردازند.

آنچه امروزه به «آنتروپولوژى‏» موسوم است، نمى‏تواند نماينده كليه تلاشهاى ممكن و جارى راجع به شناخت انسان قلمداد شود. آنتروپولوژى علمى جديدالتاسيس است و در دو قرن اخير رواج يافته و در واقع بررسى تاريخ طبيعى انسان است و از چهار شاخه اصلى تشكيل يافته است. اين چهار شاخه عبارتند از: «انسانشناسى فيزيكى‏»، «باستانشناسى‏»، «انسانشناسى فرهنگى‏» و «زبانشناسى‏». هر يك از اين شاخه‏ها خود نيز داراى شاخه‏هاى فرعى مى‏باشند; به عنوان مثال، انسانشناسى فيزيكى داراى پنج‏شاخه مى‏باشد كه عبارتند از: «ديرينه شناسى‏»، «نخستين شناسى‏»، «كالبد شناسى انسانى‏»، «رشد شناسى‏» و «انسانشناسى ژنتيكى‏».

اگر ابعاد وجودى انسان را در سه بعد اصلى جسمى، روانى و اجتماعى خلاصه كنيم، انسانشناسى مورد نظر در نوشته حاضر، ناظر به تلاشهاى علمى انجام گرفته در زمينه شناخت‏بعد جسمانى انسان نمى‏باشد; بنابراين بخش وسيعى از مباحث آنتروپولوژى از حوزه و قلمرو بحث ما خارج است.

مجموعه مطالعات و تحقيقات راجع به بعد روانى و اجتماعى انسان را مى‏توان در سه شاخه اصلى: انسانشناسى «علمى‏»، «فلسفى‏» و «دينى‏» خلاصه كرد.

مراد از انسانشناسى علمى، تنها قضاياى خاص بر آمده از استقراى تجربى نمى‏باشد، بلكه شامل علومى نيز مى‏شود كه ره‏آورد آنها ارائه قضايا و نظريه‏هاى آزمون‏پذير راجع به انسان است; بنابراين كليه علوم انسانى و اجتماعى در اين شاخه قرار مى‏گيرند. (1)

انسانشناسى فلسفى، با تامل و شهود عقلانى درصدد ارائه معارفى راجع به انسان است. دستاورد اين نوع انسانشناسى، قضايايى غير تجربى و آزمون ناپذير است.

انسانشناسى دينى، به منابع و متون دينى متكى است و در واقع، بازگو كننده محتواى متون دينى راجع به انسان‏است.

مراد از «بحران‏»

واژه «بحران‏» از آن دسته كلماتى است كه استعمال شايعى دارد و دست كم مى‏توان سه كاربرد عمده آن را برشمرد: الف: پديد آمدن معضلات و مشكلات خارجى، گاه به گونه‏اى است كه براى شاخه‏اى از علم كه دست‏اندركار حل آن مسائل است، ايجاد بحران مى‏كند; به عنوان مثال ركود بازار، تورم و بيكارى، اگر از حد متعارف فراتر رود، براى اقتصاد يك كشور توليد بحران مى‏كند. بحرانهاى سياسى و اجتماعى نيز از همين نوع محسوب مى‏شوند.

اگر دامنه معضلات خارجى به گونه‏اى باشد كه نظريات مقبول و رايج آن علم از تبيين آن معضل و ارائه راه حل براى بر طرف كردن آن عاجز باشند، پيكان بحران متوجه آن علم نيز مى‏شود. در اين صورت از عباراتى نظير «بحران علم اقتصاد» «بحران جامعه شناسى‏» و... سخن به ميان مى‏آيد. كتاب آلوين گولدنر تحت عنوان بحران جامعه شناسى غرب را مى‏توان نمونه‏اى از كاربرد واژه بحران در اين معناى نخست دانست. وى مى‏گويد: «نظريه فونكسيوناليستى و جامعه شناسى آكادميك، به طور كلى اكنون مراحل اوليه يك بحران طولانى را طى مى‏كنند. آنچه كه از اين پس در اين كتاب مطرح خواهد شد، كوششى در جهت مشخص نمودن منابع و آثار اين بحران و توضيح در مورد نتايج‏حاصل از آن است ... وجود بحران، به معناى تحولات خود به خود و سريعى است كه تضادهاى شديد و تشنجهاى مهمى را در بر دارد كه نظام، ناچار به پرداخت هزينه‏هاى گزافى در مقابل آنها است‏». (2)

ب: ارائه رهيافتها و تئوريهاى جديد - كه معمولا از شواهد صدقى نيز برخوردار هستند - تئوريهاى مقبول پيشين را به چالش افكنده، متزلزل مى‏كند و آن علم را دچار بحران مى‏سازد. معناى اين سخن اين نيست كه هر تئورى جديدى كه مبطل تئورى سابق است، براى علم توليد بحران مى‏كند; بلكه مقصود تئوريهايى است كه به منزله انقلابى در علم تلقى مى‏شوند و در عرف عالمان هر علم، تنش وسيع ايجاد مى‏كنند; به عنوان مثال مى‏توان از فيزيك انيشتاينى، در مقابل فيزيك نيوتنى و از مكانيك كوانتومى در مقابل مكانيك كلاسيك ياد كرد. آنچه در مقاله «آنتروپولوژى فلسفى‏» از دائرة‏المعارف فلسفى ويراسته پل ادواردز راجع به اولين نمود بحران علم آورده شده، مثالى از كاربرد واژه بحران در معناى دوم آن است. نويسنده مقاله مى‏گويد: «انسانشناسان فلسفى، بحرانى را در علم مشاهده مى‏كنند; بحرانى كه نخستين بار در قالب سه تحقير از انسان بروز كرد: نخستين تحقير به واسطه كيهانشناسى كوپرنيكى صورت پذيرفت كه مسكن انسان، يعنى زمين را از مسند مركزيت عالم به زير كشيد; دومين تحقير، تكامل‏گرايى زيست‏شناختى داروين بود كه انسان را شرمنده و حقير ساخت و سومين آنها، مكاتب تاريخى بودند كه نسبيت ارزشهاى مذهبى و فرهنگى انسان را به نمايش گذاردند».

ج: فقدان يك جهت گيرى واحد مشترك در يك شاخه از معرفت و وجود نوعى آنارشيسم و هرج و مرج روش‏شناختى و فقدان مركزيت جهت هدايت تحقيقات و هماهنگ كردن و جمع‏بندى داده‏هاى مختلف، باعث اتصاف آن علم به علم بحران‏زده مى‏شود.

آنچه ماكس شلر و طرفداران او راجع به وجود بحران در انسانشناسى معاصر اظهار مى‏كنند، با مورد اول و دوم مطابقت ندارد و ناظر به قسم سوم بحران مى‏باشد.

2 - «ماكس شلر» و بحران انسانشناسى معاصر

در ميان انديشمندان غرب، ماكس شلر از نخستين كسانى است كه راجع به وجود بحران در انسانشناسى معاصر اعلان خطر كرد. وى مى‏نويسد: «هيچ وقت در عرصه تاريخ - آن طور كه ما آن را مى‏شناسيم - انسان اينقدر براى خود مساله [ساز] نبوده كه امروزه هست. امروزه انسانشناسى علمى و انسانشناسى فلسفى و انسانشناسى متكى به الهيات نسبت‏به يكديگر، متقابلا يكسره بى‏اعتنا هستند. با اين وصف، تصور و تلقى واحدى از انسان نداريم. علاوه بر اين، علوم تخصصى - كه پيوسته تعدادشان رو به افزايش است و با مسائل انسان سر و كار دارند - بيشتر پنهان كننده ذات انسان در پرده حجابند تاروشنگر آن‏».

ارنست كاسيرر، در تبيين مراد ماكس شلر از بحران معاصر انسانشناسى، بر اين نكته تاكيد مى‏ورزد كه صرف وجود اختلاف در آرا و نظريات، موجب بحران نيست; زيرا همواره در شاخه‏هاى مختلف علوم، شاهد اين گونه اختلافات بوده و هستيم. آنچه در انسانشناسى باعث ايجاد بحران شده است، وجود آشفتگى و هرج و مرج كامل انديشه است. در شناخت انسان، جهت كلى و مرجع مشخصى براى هدايت افكار وجود ندارد تا بتواند خط سير و شيوه تحقيق راجع به انسان را مشخص كند. ما با روشها و خط سيرهاى كاملا متباينى مواجه هستيم كه از هم بيگانه و غير ناظر به يكديگر مى‏باشند. وى مى‏گويد: «در آنچه كه مربوط به منابع شناخت طبيعت انسان مى‏گردد، هيچ عهدى به اندازه روزگار ما وضع مساعدتر نداشته است. روانشناسى، مردم شناسى، انسانشناسى و تاريخ، خرمنى تعجب انگيز از اطلاعات و معلومات در خصوص انسان گرد آورده‏اند كه لاينقطع رو به افزايش است... مع‏ذلك، اين طور به نظر مى‏رسد كه هنوز روشى كه از راه آن بتوان اين همه موارد و مصالح را به نظم درآورد و بر همه تسلط عينى يافت، به دست نيامده است... غناى اطلاعات و معلومات، لزوما برابر غناى فكرى نيست. براى خروج از اين دهليزتاريك، اگر نتوانيم صراط مستقيمى پيدا كنيم، علم واقعى به خصوصيات كلى فرهنگ انسانى ممكن نخواهد بود و به غرق شدن در توده‏اى از معلومات جدا و پراكنده - كه به ظاهر فاقد هر گونه انسجام درونى هستند - ادامه خواهيم داد». (3)

بحرانى را كه ماكس شلر و طرفدارانش از آن شكوه مى‏كنند، مى‏توان در دو زمينه اساسى زير جستجو كرد: الف: عدم نظارت و عدم اعتناى شاخه‏هاى مختلف انسانشناسى به يكديگر;ب: وجود اختلافات عميق روش شناختى و غير آن در هر يك از شاخه‏هاى سه‏گانه انسانشناسى (علمى، فلسفى،دينى).

سعى ما در اين مقاله بر آن است كه واقعيت اين بحران را در اين دو زمينه مورد بررسى قرارداده و ريشه‏هاى آن را باز نماييم. به اين منظور، ابتدا به بررسى ريشه‏هاى بحران در هر يك از شاخه‏هاى انسانشناسى خواهيم پرداخت (زمينه‏ب) و سپس به قضاوت در علت عدم اعتناى هر شاخه به ساير شاخه‏ها مى‏پردازيم (زمينه الف). سر اين تقدم و تاخر در اين نكته نهفته است كه تبيين آنچه در اين سه شاخه از معرفت راجع به انسان مى‏گذرد و بيان ريشه‏هاى بحران در هر يك، خود به خود تا حد زيادى راز كم اعتنايى هر شاخه را نسبت‏به سايرين آشكار مى‏سازد و ما را در مواجهه با اين پرسش مهم كه آيا با وجود بحران در هر شاخه از شاخه‏هاى انسانشناسى و بدون حل اين اختلافات عميق، دعوت به اعتناى شاخه‏ها به يكديگر معقول است‏يا نه، يارى مى‏رساند. همچنين ما را در يارى هر يك از اين بخشهاى سه گانه به يكديگر كمك خواهد كرد و مهمتر از همه اينكه آيا بر اساس هر مبناى روش شناختى، مى‏توان انسانشناسى علمى را به تامل در دستاوردهاى انسانشناسى فلسفى يا دينى ترغيب و تشويق كرد; يا اينكه برخى از مبانى روش شناختى در علوم، چنين تامل و اعتنايى را بر نمى‏تابند؟

3 - بحران انسانشناسى علمى

در نگاه اول به انسانشناسى علمى (علوم اجتماعى و انسانى)، با تشتت و اختلاف نظر عجيبى مواجه مى‏شويم كه نمونه آن را هرگز در علوم طبيعى نمى‏بينيم.

در مواردى نظير اينكه: انسانشناسى علمى، بايد در جستجوى چگونه امورى باشد و با چه روش و طريقى به مقصود خود برسد، اختلاف نظر شديدى در ميان عالمان اين علوم رواج دارد. دامنه اين اختلافات به قدرى وسيع است كه مى‏توان ادعا كرد با فرهنگهاى تحقيقى مختلفى كه خصايص كاملا متضادى دارند مواجهيم و در ظاهر، هيچ اميدى به آشتى و ائتلاف ميان آنها وجود ندارد.

بر خلاف انسانشناسى علمى، در شناخت علمى طبيعت‏به هيچ‏رو با اين خصايص متضاد مواجه نيستيم; بلكه بر عالمان علوم طبيعى، فرهنگ پژوهشى واحدى حاكم است و در اتخاذ شيوه واحد (اصول) اتفاق نظر دارند. خصيصه محورى آن، پذيرش ضابطه آزمون پذيرى تئوريها و گردن نهادن به فرآيندهاى جمعى و همه‏گير نقد و ارزيابى است.

در اين قسمت، اختلافات در خصايص جنبى و پيرامونى است; يعنى اختلافات در امورى نظير استفاده از مدلها و روشهاى كمى، ميزان و نحوه پايبندى به اعتقادات متافيزيكى مبنايى و امثال آن رخ مى‏دهد. (4)

نزاعهايى كه راجع به علوم طبيعى وجود دارد، در روش شناخت و موضوع آن نيست; بلكه به طور عمده، مربوط به فلسفه علم و ارزيابى فلسفى دستاوردهاى علمى و هدف علم مى‏باشد. بحثهايى از اين دست كه آيا تئوريهاى علمى، واقع‏نما هستند يا خير؟ اثبات پذيرند يا ابطال پذير؟ هيچ خللى به اجماع عامى كه در شيوه و روش تحقيق علمى و پذيرش و رد تئوريها وجود دارد، وارد نمى‏سازد. (5)

ريشه‏هاى بحران در انسانشناسى علمى را مى‏توان در سه نزاع اصلى زير جستجو كرد: الف: نزاع در كفايت روش تجربى (طبيعت گرايى) براى شناخت انسان ب: نزاع در روش فهم حيات درونى و رفتارهاى معنادار انسانها ج: نزاع در نحوه ارزيابى و سنجش نظريه‏ها

نزاع طبيعت‏گرايى

مدافعان روش تجربى محض (پوزيتويستهايى كه تفاوتى ميان انسانشناسى و طبيعت‏شناسى قائل نيستند)، همت عالم انسانشناس را دستيابى به معرفتهاى قانونمدارانه راجع به انسان مى‏دانند. پيشفرض اين ديدگاه اين است كه بر انسان و پديده‏هاى انسانى، نظم و ناموسى قانونمند حاكم است (همان گونه كه در طبيعت چنين است) و فرديت و اختيار و آزادى آحاد انسانها، به گونه‏اى نيست كه شكننده اين نظمها و قانونمنديها باشد. دريافت معرفتى عينى (objective) از انسان و پديده‏هاى انسانى و اجتماعى، امرى كاملا مقدور و ممكن است; تنها به شرط آنكه عالم در فعاليتهاى‏علمى‏خود، عوامل‏شخصى و ذهنى‏را حذف‏كرده و به عنوان يك ناظر محض، نظاره‏گر اين قانونمنديها باشد.

اين ديدگاه، چون به دنبال تبيين حوادث انسانى و پيش بينى و تصرف در آنهاست، لذا به ظاهر بسنده مى‏كند و از درون‏بينى و فهم امور و معناكاوى آنها چشم مى‏پوشد. از نظر آنان تفسير رخدادهاى انسانى، چيزى نيست مگر تبيين علل و قوانين اين رخدادها; لذا وظيفه عالم، به كارگيرى روش تجربى و آمارى (نگاه بيرونى به رفتارها)، به منظور دستيابى به قوانين مضبوط پيش‏بينى كننده مى‏باشد. بنابراين سوق دادن تلاش علمى به سمت فهم روابط درونى حوادث و معناى رفتار انسانى،انحراف از مسير انسانشناسى است. به تعبير ديگر، تفسيرى كه مورد نظر و مطلوب عالم مى‏باشد، در سايه تبيين حاصل مى شود، نه در سايه فهم معنى.

دانيل ليتل سر اين گرايش را چنين ذكر مى كند: «قوت آموزه وحدت علم، يكى از علل عمده مجذوبيت‏برخى از فيلسوفان نسبت‏به طبيعت‏گرايى است. همه علوم، در واقع پاره‏هاى يك فعاليت وسيع و عظيمند كه يك وحدت روش شناختى بر آن حاكم است‏». (6)

طبيعت‏گرايى در علوم انسانى و اجتماعى، از ناحيه بسيارى از محققان و پژوهشگران مقولات انسانى مورد نقد و انكار واقع شده است. مخالفان افراطى، بر تفاوت جوهرى انسانشناسى با طبيعت‏شناسى - در موضوع و روش - تاكيد مى‏ورزند و مخالفان معتدل، در عين تاكيد بر وجود تفاوتهاى جدى، از برخى جهات رويكردى مشترك با تجربه‏گرايى را دنبال مى‏كنند.

ويلهلم ديلتاى (1911 - 1833) از زمره متفكرانى است كه بر وجود تفاوت جوهرى، اصرار مى‏ورزد. از نظر ديلتاى، مطالعات انسانى با واقعيات و پديده‏هاى صامت‏سروكار ندارد; بلكه با واقعيات معنادار مرتبط است و روش متداول شناخت اشياى طبيعى، براى شناخت پديده‏هاى انسانى مناسبت ندارد.

ديلتاى بر آن است كه واژه كليدى براى مطالعات انسانى، كلمه «فهم كردن‏» و براى روش تجربى و علوم طبيعى، «تبيين كردن‏» است.

پيتروينچ، متفكر ديگرى است كه با طبيعت‏گرايى در مطالعات انسانى در آويخت. وى اين آموزه طبيعت‏گرايى را كه تفاوت انسانشناسى با طبيعت‏شناسى در درجه است و پديده‏هاى انسانى پيچيده‏تر از پديده‏هاى طبيعى هستند، مورد انتقاد قرار داد و تاكيد كرد كه تفاوت آنها در نوع است، نه در درجه. طبيعت، آميخته از قوانينى است كه بايد تبيين شوند و عالم انسانى مشحون از قواعد (Rules) و معانى‏اى است كه بايد فهم شوند. از آنجا كه اين دو در موضوع تفاوت ماهوى دارند، سنخ بحث نيز متفاوت مى‏شود. در شناخت طبيعت، بحث تجربى (Empirical) داريم و در شناخت انسان و جامعه، بحثى معنايى (Conceptual) ; بنابراين به تبع تفاوت نوعى موضوع، روش تحقيق نيز متفاوت مى‏شود. در مطالعات انسانى، به جاى به كار بستن تحقيق تجربى، بايد به مدد تحليل فلسفى به دنبال فهم رفتارها و پديده‏ها باشيم.

از نظر وينچ تفاوت انسانشناسى با طبيعت‏شناسى، مرهون دو فرق اساسى است: «نخست آنكه رفتار انسانى ظاهرى دارد و باطنى كه خلاف طبيعت است. عمل فردى و اجتماعى انسان، معنادار است; چون موجودى اعتبارساز مى‏باشد. قواعد و اعتبارات اجتماعى و قصد و نيت او در تبعيت از اين قواعد، آن عمل را معنادار مى‏سازد. فرق دوم اين است كه در انسان - برخلاف طبيعت - اطاعت و عصيان و تصميم و اراده مطرح است. بنابراين قدرت پيش‏بينى در علوم انسانى و اجتماعى، در مقايسه با علوم طبيعى ضعيف است‏». (7)

ماكس وبر با موضعى ملايمتر، بر تفاوت نوعى علوم اجتماعى با علوم طبيعى تاكيد مى‏ورزد و در زمينه تفاوت جوهرى موضوعات اين دو در معنادارى و تفسيرپذيرى پديده‏ها، تنها تمسك به فهم عميق اجتماعى (verstehen) را ناكافى دانسته و تكميل آن را با قواعد آمارى لازم مى‏داند.

2 - 3. نزاع در تفسيرگرايى

متفكران و دانشمندانى كه به معنادار بودن رفتارهاى فردى و جمعى انسان و پيچيدگى حالات درونى او و برخوردارى انسان از عنصر اراده و انتخاب و نيت و هدف، واقف و آگاه هستند، در نفى طبيعت‏گرايى و اعمال روش معمول علوم طبيعى در شناخت انسان و پديده‏هاى انسانى، مشترك مى‏باشند; اما در پيشنهاد روش جايگزين بر طريق واحدى حركت نمى‏كنند. حتى كسانى كه روش شناخت‏خويش را تفسيرى و معناكاو قلمداد مى‏كنند، تلقى واحدى در شيوه كار ندارند. در اينجا بدون آنكه در مقام احصا و شمارش كليه روشهاى غيرطبيعت‏گرايانه باشيم، تنها به ذكر پاره‏اى از آنها اكتفا مى‏كنيم; با اين هدف كه نشان دهيم اختلافاتى نيز در اين جهت وجود دارد:

الف: همدلى از طريق درون‏نگرى

معتقدان به اين روش، بر اين باورند كه تجربه ذهنى مشاهده كننده، به شناخت او از اشخاص تحت مطالعه مدد از شخص ديگر، مستلزم تخيل همدردانه يا همدلى (empathy) است. همدلى، فقط به مدد درون‏نگرى ممكن است; يعنى خودشناسى، مبناى شناخت از ديگران قرار مى‏گيرد. طبق اين ديدگاه، عمل انسان را از آن جهت مى‏توان بر وفق انگيزه‏هاى مشاهده‏ناپذير و گرايشها و ارزشهاى معين تعبير و تحليل كرد كه‏ما علم حضورى بر عملكرد آن در حيات خودمان داريم. كالينگ وود بر آن است كه فقط به مدد همسان‏انگارى تخيلى با مردمان اعصار گذشته است كه محقق مى‏تواند به معانى و مقاصدى كه حاكم بر اعمال آنها بوده، پى‏ببرد. (8)

ب: روش تحليل فلسفى:

«پيتروينچ‏» رفتار معنادار را رفتارى مى‏داند كه بر اساس پذيرش قواعد و اعتبارات اجتماعى صورت پذيرد، بنابراين وظيفه عالم علوم اجتماعى، فهم اين قواعد واعتبارات است و روش پيشنهادى او، روش تحليل فلسفى است. در سايه تحليل‏فلسفى و آشنايى با ديدگاههاى جامعه، مى‏توان رفتار آنها را در قبال يك مساله خاص پيش‏بينى كرد. همواره خطاى در پيش‏بينى، به معناى خطاى در روش و فهم و غلط بودن اطلاعات نيست (برخلاف پيش‏بينى در علوم طبيعى) ; بلكه از آنجا كه رفتارهاى انسانها اختيارى است، هميشه اين امكان وجود دارد كه مطابق پيش‏بينى عمل نكنند.

ج: روش تفهم با تبيين آمارى

اين روش پيشنهادى ماكس وبر است كه در عين اعتقاد به تفاوت جوهرى انسانشناسى و طبيعت‏شناسى و معنادار بودن رفتار فردى و جمعى انسانها و نياز عالم به فهم عميق اجتماعى، كار عالم را تفسير و فهم صرف نمى‏داند و معتقد ست‏براى سنجش درستى اين تفسيرها، بايد آنها را با قوانين آمارى، كه برخاسته‏از مشاهده هستند، قرين ساخت; به گونه‏اى كه صحت اين پيش‏بينيهاى آمارى، موجب تاييد اين فرضيه‏ها وتفسيرها باشد.

البته، وبر هيچگاه ويژگى و خصوصيات منطقى روشى را كه منتهى به فهم و درك تفسيرى پديده‏ها مى‏شود، بيان نكرده و تحليل روشنى از روش تفهمى مورد نظر خود عرضه نكرده است.

د:روش‏تفسيرى‏«ديلتاى‏»(خويشتن‏شناسى‏غيرمستقيم)

فهم اجمالى روش پيشنهادى ديلتاى براى فهم انسان و پديده‏هاى انسانى، منوط به بيان مختصرى از ديدگاههاى او راجع به انسان و چگونگى شناخت از او مى‏باشد. از نظر ديلتاى، انسان ذات و جوهر ثابتى نيست; بلكه وجودى تاريخى دارد كه در بستر آن، متحول و متغير مى‏شود. او همصدا با نيچه معتقد است انسان حيوانى است كه هنوز مشخص و معين نشده است. رفتار، آثار، هنر و تمامى جلوه‏هاى انسانى، تحقق عينى حيات درونى بشر است، پس شناخت انسان، با راه يافتن به اين حيات درونى ميسر است.

حيات درونى بشر، متشكل از عناصرى است كه با مقولات عقل محض و مفاهيمى كه ساير پديده‏هاى طبيعى با آنها شناخته مى‏شوند، قابل شناخت نيستند. همچنين از طريق درون‏نگرى و خويشتن شناسى مستقيم نيز نمى‏توان به شناخت‏حيات درونى انسان دست‏يافت.

تنها راه براى شناخت انسان، تفسير صحيح تجارب عينى شده حيات درونى انسانهاست; يعنى عرضه كردن تفسير صحيحى از رفتار و آثار و عكس‏العملهاى بشرى، كه همگى حاصل تجارب درونى آدميان و ظهور و بروز آنها هستند. (9)

اين نكته به معناى درك عمل انديشيدن صرف نيست; بلكه جابجايى و تجربه مجدد دنيايى است كه ديگر اشخاص با آن در قالب تجربه حياتى مواجه بوده‏اند. در واقع، شخص يكبار ديگر خودش را در قالب شخص ديگر كشف مى‏كند. اين امكان به اين علت وجود دارد كه انسانها داراى حالات درونى مشابه هستند; لذا اين شناختها و تجربه‏هاى جزئى را مى‏توان به عنوان شناخت انسان قلمداد كرد.

اين درك و تفسير، در حلقه «هرمونتيك‏» واقع مى‏شود; يعنى شخص طالب درك، در افق فهم خاص خويش، با آن تجربه عينى شده مواجه مى‏شود و درك، محصول اين تاثير متقابل است.

از آنجا كه پيش دانسته‏ها، افق فهم و تجارب انسانى در حال تحول است (تاريخى بودن انسان)، پس فهم ما از انسان و تجارب عينى شده او در سيلان است و ما همواره تفسيرى نسبى و فهمى متحول خواهيم داشت.

ه’ : روش نقدى (ديالكتيك - هرمونتيك)

از نظر افرادى نظير آدرنو، هربرت ماركوزه و يورگن هابرماس چهره‏هاى برجسته مكتب نقدى، شناخت پديده‏هاى اجتماعى و انسانى، هرگز نمى‏تواند پيراسته از ارزشها باشد. وقتى نظريه‏اى جامعه‏شناسانه را نقد مى‏كنيم، بايد جهان بيرونى و خارج را نيز نقد كنيم. نادرستى، هميشه به نظريه‏ها برنمى‏گردد; بلكه عالم خارج نيز مى‏تواند نادرست‏باشد. عالم، در مقابل طبيعت دست‏بسته است و فقط مى‏تواند نظاره‏گر و تبيين‏گر باشد; اما در امور مربوط به انسان، عالم بايد تغييرگر هم باشد. پس به روش جديدى براى نقد نظريه‏ها نيازمنديم و ديدن شواهد، به تنهايى نه دليل صدق يك نظر و نه دليل كذب آن است. پس در روش پيشنهادى اين مكتب، علم و عمل به هم مى‏آميزند، عالم از حكايتگرى خارج مى‏شود وديالكتيكى ميان علم و عمل برقرار مى‏گردد. (10)

3 - 3. نزاع‏دركيفيت‏سنجش و ارزيابى نظريه‏ها

اختلاف در موضوع يك علم، موجب اختلاف در روش تحقيق آن علم مى‏شود; مثلا كسانى كه تفاوتى جوهرى ميان پديده‏هاى انسانى و طبيعى قائل نيستند، توصيه كننده روش تجربى در مطالعات انسانى خواهند بود، و برعكس كسانى كه پديده‏ها و رفتارهاى انسانى را به كلى متفاوت از پديده‏هاى طبيعى دانسته و آنها را مشتمل بر روابط معنادار درونى (وراى روابط ظاهرى) مى‏دانند، توصيه كننده روشهاى «معناكاو» و تفسيرى خواهند بود. بر همين قياس، اختلاف روش تحقيق در مطالعات انسانى، باعث اختلاف‏نظر در كيفيت ارزيابى نظريه‏ها و تفسيرها در اين گونه مطالعات مى‏شود.

طبيعت‏گرايى در علوم انسانى و اجتماعى، بر آزمون‏پذيرى بين الاذهانى - به عنوان شاخصى براى سنجش و محك نظريه‏ها - تاكيد مى‏ورزد. ماكس وبر، بر توافق مشاهدات با پيش‏بينيها و قواعد آمارى همراه با نظريه، به عنوان وسيله‏اى براى تاكيد فهم و تفسير افعال فردى و جمعى اصرار مى‏ورزد.

پيتروينچ تاييد آمارى را به هيچ رو براى تشخيص صحت فهم و تفسير رفتار و پديده‏هاى انسانى كافى نمى‏داند و همانطور كه خود مثال مى‏زند: ممكن است‏تمامى پيش‏بينيها و قواعد آمارى يك محقق راجع به يك زبان (مثلاچينى)، صحيح از كار درآيد، ولى او زبان چينى را اساسا نفهمد. پس فهم صحيح، در گرو صحت داده‏هاى آمارى نيست.

براساس برخى روشها، عينيت و صدق و كذب، رخت‏برمى‏بندد و يك نسبيت تمام عيار حاكم مى‏شود كه‏ديگر نمى‏توان از ارزيابى و سنجش نظريه‏ها سخن به‏ميان آورد. مثلا براساس ديدگاه مكتب نقدى، با توجه به امكان تغيير خارج و دخالت دادن ارزشها در نقد، ضابطه‏اى براى سنجش نظريه براساس مشاهده و غير آن باقى‏نمى‏ماند.

همچنين روش پيشنهادى ديلتاى - با توجه به تاريخى دانستن انسان - منتهى به تاريخى شدن فهم و سياليت آن‏مى‏شود.

از آنچه در بندهاى ياد شده گذشت، به خوبى ريشه‏هاى بحران در انسانشناسى علمى آشكار شد. اكنون، به بررسى بحران در انسانشناسى فلسفى خواهيم پرداخت.

4 - بحران انسانشناسى فلسفى

قبل از پرداختن به ريشه‏هاى بحران، در اين بخش لازم است كه به دو تلقى موجود راجع به انسانشناسى فلسفى اشاره كنيم: تلقى اول آن است كه به ابعاد روانى و اجتماعى انسان، نگاه فلسفى داشته باشيم و به جاى به كارگيرى روش تجربى در فهم و تحليل اين ابعاد انسانى، به روش فلسفى تمسك كرده و علوم انسانى و اجتماعى فلسفى را جايگزين تبيين على و تجربى اين ابعاد بنماييم. بر طبق اين تصوير، علوم انسانى و اجتماعى زيرمجموعه و شاخه‏اى از فلسفه مى‏شوند نه انسانشناسى علمى.

تلقى دوم از انسانشناسى فلسفى، چيزى است كه آن را از علوم انسانى و اجتماعى - به جميع روشهاى آن - ممتاز مى‏كند; زيرا به لحاظ مسائل و موضوعات، به امورى مى‏پردازد كه علوم انسانى و اجتماعى به آنها نمى‏پردازند. محور بحثها در اين تلقى از انسانشناسى فلسفى، حقيقت انسان و شناخت واقعيت و ذات او و پاسخ به پرسشهاى كلى و اساسى راجع به انسان است. پرسشهايى از قبيل آيا انسانها، داراى طبيعت و ذات مشتركى هستند؟ آيا انسان، علاوه بر بدن داراى روح مجرد است؟ انسان مختار است‏يا مجبور؟ آيا امور فطرى و غيراكتسابى، در انسان وجود دارد؟

از تلقى اول، به گونه‏اى در مباحث پيشين بحث كرديم; لذا آنچه در ادامه مى‏آيد، مباحث مربوط به تلقى دوم است. محصول اين نوع انسانشناسى، فراهم آمدن قضايا و نظريه‏هايى متافيزيكى و تجربه‏ناپذير راجع به انسان است. نظريه‏هاى متافيزيكى يا غيرعلمى، نظريه‏هايى هستند كه مى‏توان در عالم خارج و طبيعت‏بر آنها مؤيداتى اقامه كرد، اما نمى‏توان آنها را با خارج درگير كرد و باطل دانست; برخلاف نظريه‏هاى علمى كه هم از تجربه سود مى‏برند و هم زيان مى‏بينند، اينها از تجربه سود مى‏برند، اما زيان نمى‏بينند.

اهميت انسانشناسى فلسفى، از آن روست كه كليه تحقيقات علمى كه در ابعاد وجودى انسان صورت مى‏پذيرد مبتنى بر پيشفرضهايى راجع به انسان است كه‏فرآورده و محصول انسانشناسى فلسفى است. بررسى‏ما از انسان در علوم روانشناسى، اقتصاد وجامعه‏شناسى، بستگى كامل به اين دارد كه ما انسان راچگونه موجودى بدانيم. تغيير تلقى ما از انسان، درتغييرروش تحقيق علمى ما مؤثر است، به قول آلوين گولدنر: «به كار گرفتن روشى معين براى مطالعه، خود نمايشگر وجود قبلى مفروضات ويژه نسبت‏به انسان و جامعه است‏». (11)

انسانشناسى فلسفى، حرفه‏اى تخصصى و رشته‏اى ويژه كه به افرادى خاص اختصاص داشته باشد نيست; بلكه دانشمندان، شاخه‏هاى مختلف علومى را كه به‏نوعى‏به انسان ارتباط دارد، در مسائل آن نظريه‏پردازى‏مى‏كنند و ديدگاههاى خاص فلسفى راجع به‏انسان دارند.

كسانى نظير داروين، فرويد و ماركس، اگر چه متخصصينى در زيست‏شناسى و روانشناسى و اقتصاد سياسى بوده‏اند، اما هر كدام ديدگاههاى فلسفى خاصى راجع به انسان مطرح كرده‏اند.

5 - ريشه‏هاى بحران در انسانشناسى فلسفى

على‏رغم تلاشهاى فراوانى كه براى پاسخ به پرسشهاى اساسى مطرح در انسانشناسى فلسفى صورت پذيرفته است، علت اينكه اين پرسشها، پاسخهاى مقبول خود را در عرف جامعه علمى پيدا نمى‏كنند و هر پاسخ نزد عده‏خاصى پذيرفته و نزد ديگران طرد مى‏شود و راه‏حلها جنبه فردى و غيرجمعى پيدا مى‏كنند، در سه نكته زير نهفته‏است: الف) ترديد در كارآيى روش فلسفى عقلى در حل اين مسائل‏ترديدهاى موجود در توانايى عقل و قابليت روش فلسفى در شناخت اين مسائل، اسباب متعددى دارد. برخى ريشه‏هاى اين ترديد، به بحث ارزش معلومات عقلى مربوط مى‏شود.

برخى از متفكران، در مقابل اين پرسش مهم كه چه دليلى در دست است كه عقل ما خطاى منظم نمى‏كند؟ پاسخ قانع‏كننده‏اى ندارند; لذا در واقع‏نمايى كليه تلاشهاى‏عقلى و دستاوردهاى روش فلسفى، دچار ترديد جدى مى‏شوند.

برخى از متفكران، حوزه خاصى براى مباحث فلسفى قائل هستند، به گونه‏اى كه پرداختن به پرسشهاى مطرح درانسانشناسى فلسفى و اساسا شناخت جهان خارج راخارج از شان و وظيفه فلسفه مى‏دانند. به زعم اين عده‏از انديشمندان، در شناخت و تبيين جهان خارج، بسيارى از معضلات و مشكلات، برخاسته از غرائب وخلطهايى است كه در زبان وجود دارد; لذا شان فلسفه،منحصر در پرداختن به زبان مى‏شود. آشكار كردن‏مغالطات زبانى و رفع ابهامات و معضلات برخاسته‏از زبان، يگانه كارى است كه از فيلسوف برمى‏آيد و شناخت ذات و طبيعت انسان از دسترس فلسفه خارج است.

ب) شيوع مغالطه كنه و وجه

مغالطه «كنه و وجه‏» يا وجه و چهره‏اى از يك شى‏ء را كنه و تماميت آن شى‏ء دانستن، مطلبى است كه در تمامى علوم زمينه دارد; اما اين مغالطه، در شناخت فلسفى انسان به نحو بارزترى جلوه كرده است، بويژه وقتى كه درصدد بيان حقيقت انسان و عامل اصلى مؤثر در شخصيت و رفتار انسان هستند.

كشف هر عامل مؤثر در شخصيت و حيات انسانى، برخى از متفكران و دانشمندان را به اين سمت متمايل كرده است كه سرشت انسانى را براساس آن عامل و ويژگى تعريف كنند و در نتيجه، اعتقادى دلخواه و بدون پشتوانه را بدون اعتنا به ديگر عوامل شخصيت‏ساز و معرف ذات انسان، به عنوان معرف حقيقت و سرشت انسان مطرح سازند. برهمين اساس است كه نيچه، اراده معطوف به قدرت را قوه رئيسه انسان برمى‏شمرد، فرويد، هويت انسان را متاثر از غريزه جنسى مى‏داند و ماركس، غريزه اقتصادى بشر را اصل مى‏داند.

ج) فقدان روش مشترك براى ارزيابى نظريات فلسفى

در علوم تجربى، آزمون و سنجش نظريه‏ها به گونه‏اى صورت مى‏پذيرد كه امكان داورى جمعى فراهم مى‏آيد; اما در نظريه‏هاى متافيزيكى كه درباره حقيقت انسان و ساير بحثهاى اساسى مربوط به انسان ارائه مى‏شود، به علت غيرتجربى بودن، زمينه‏اى براى آزمون جمعى و بين‏الاذهانى آنها فراهم نيست.

در آن بخش از دانش عقلى كه مبتنى بر استدلال عقلى است و از راه مقدمات يقينى به نتيجه مى‏رسد، امكان داورى راجع به نتايج وجود دارد و منطق، ابزار سنجش و داورى درباره استحكام براهين و وثوق به نتايج است; اما نظريه‏هاى فلسفى كه راجع به انسان ابراز مى‏شود، اغلب مشتمل بر پيشفرضها و دعاوى متافيزيكى هستند كه ابطال تجربى آنها ممكن نيست و از مقدمات عقلى و استدلالى فراهم نيامده‏اند تا زمينه را براى داورى جمعى فراهم سازند; بلكه مشتمل بر اتخاذ موضعى دلخواه راجع به انسان هستند كه قابليت داورى فردى را دارد و مشكل فردى آن شخص را حل مى‏كند و مجالى براى مشاركت ديگران در ارزيابى سنجش آن نظريات فراهم نمى‏سازد.

7 - بحران انسانشناسى دينى

همان طور كه در ابتداى بحث گفتيم، مراد از انسانشناسى دينى، شناختن انسان به مدد متون دينى است و از آنجا كه در سنت مسيحى - يهودى، اين شاخه از انسانشناسى نيز دچار بحران است، آنچه در پى مى‏آيد ترسيم ابعاد اين بحران و ريشه‏هاى آن در خصوص متون دينى اين سنت است. (12)

تنوع ديدگاهها راجع به محتواى متون دينى مسيحيت و اختلاف عميق و ريشه‏اى در مبانى فهم و تفسير اين متون، عملا امكان ارائه فهمى روشن و صريح راجع به انسان را از اين متون سلب كرده است. محور اصلى بحثها و نزاعها اين است كه آيا مطالب اين متون، راجع به حقايق خارجى (عالم طبيعت، كيهان، انسان و...)، اطلاعاتى مصون از خطا در اختيار مى‏نهند؟ سر اين تشكيك و پرسش آن است كه اناجيل به دست انسانهاى خاص با جهان‏بينى و معلومات جهانشناختى خاص زمانه خود نگاشته شده‏اند و اين معلومات، با آنچه امروزه علوم نوين در جهانشناسى در اختيار ما مى‏نهند متفاوت است. بنابراين، ميزان اعتبار و صحت معارفى كه اين متون راجع به عالم و انسان در اختيار ما قرار مى‏دهند، مورد ترديد واقع مى‏شود.

در ادامه گزارشى اجمالى از برخى تلقيهاى مختلف راجع به فهم و تفسير اين متون و جايگاه مباحث معرفتى در آنها عرضه خواهد شد، تا در سايه اين گزارش اجمالى، ريشه‏هاى بحران در اين بخش از انسانشناسى آشكار شود.

الف: مذهب كاتوليك

در مذهب كاتوليك، از بنيادگرايان (فاندامنتاليستها) كه بگذريم، بقيه معمولا به تاويل و تصرف در ظاهر متون معتقدند و به معصوميت و خطاناپذيرى معناى ظاهرى متون مقدس اعتقاد دارند.

در مذهب كاتوليك، حقايق وحيانى تنها در كتاب مقدس نهفته نيست; بلكه هم در كتاب مقدس است و هم در سنتى كه در تفسير زنده و مجتهدانه كليسا جلوه‏گر است. بعلاوه، اعتقاد به اينكه كتاب مقدس وحى يا الهام الهى است، راه را بر انعطاف و توسع و تنوعى كه در تفسير كتاب مقدس لازم است نمى‏بندد و مساله «سطوح و ساحتهاى مختلف حقيقت‏»، همواره اجازه تاويل آيات و عبارات متشابه بحث انگيز را مى‏دهد.

در يكى از اجلاسيه‏هاى واتيكان در سال 1943 م. گفته شد كتاب مقدس، از شيوه بيان و تعبيرات خاص اقوام باستان استفاده مى‏كند و مفسران جديد بايد در تتبعات خويش، كاملا روحيه آن روزگاران دوردست را با كمك تحقيقات تاريخى، باستانشناسى، قوم شناسى و ساير علوم استدراك نمايند تا دقيقا به معناى وجوه تعبيراتى كه نويسندگان هر يك از اسفار يا اناجيل در نگارش خويش به كار برده‏اند، پى‏ببرند. (13)

طبق آنچه گفته شد در اين ديدگاه همواره مجال تصرفات و تاويلات فراهم است و آنچه در نتيجه تاويل به دست مى‏آيد، وحيانى و مقدس است.

ب: الهيات اعتدالى (ليبرال)

از ديدگاه الهيات اعتدالى يا ليبرال، خداوند نازل كننده وحى است، ولى نه با املاى يك كتاب مصون از تحريف و خطا; بلكه با حضور خويش در حيات مسيح و ساير پيامبران بنى‏اسرائيل. در اين صورت، كتاب مقدس وحى مستقيم نيست، بلكه گواهى انسانى بر بازتاب وحى در آيينه احوال و تجارب بشرى است.

در اين نگرش نوين در تفسير متون، نه به نظرگاهها و علايق فردى نويسندگان باستان و هدفهايى كه در نگارش اينگونه متون داشته‏اند، توجه مى‏شود و نه به محيط و مقتضيات تاريخى عصر زندگى آنها. طبق اين ديدگاه، (14) اعتبار برداشتها و تفسيرها در معرض تزلزل است و شناخت ارائه شده از انسان در اين متون، نمى‏تواند از اعتبار وحيانى بودن برخوردار باشد.

ج: ارتدكسى (سخت كيشى) نوين

طبق نظرگاه سخت‏كيشى نوين، متون مقدس هيچ‏چيز معتبر و موثقى راجع به مسائل علمى به ما نمى‏گويند. آرا و عقايد علمى نويسندگان كتاب مقدس، در واقع نظريه‏پردازيهاى مغشوش عهد باستان است. (15)

د: گرايشهاى اگزيستانسياليستى

گرايش اگزيستانسياليستى، از زمره گرايشهاى است كه‏بعد معرفت‏بخش گزاره‏هاى متون دينى را منكر مى‏شود. از نظر آنها، گزاره‏هاى دينى كاربردى منحصرا وجودى دارند كه فقط به مسائل مرگ و زندگى وشكل‏گيرى رهيافتها و رويكردها مربوط مى‏شود. رودولف بولتمان در اين زمينه مى‏گويد: «صلاى مسيحيت و پيام آن، راجع به رويدادهاى عينى خارجى در جهان نيست; بلكه ناظر به شناخت تازه‏اى از خود ماست كه خداوند، طى اضطرابها و اميدهايى كه در زندگى ما رخ مى‏نمايند، به ما ارزانى مى‏دارد». (16)

وى معتقد است كه پيغام انجيل، متكى بر جهانشناسى آن نيست; بنابراين وظيفه عالم، «اسطوره‏زدايى‏» است. اسطوره‏زدايى از نظر او، كوششى براى جداسازى پيام اساسى از اسطوره‏گرايى جهانشناختى است كه هيچ انسان مدرنى نمى‏تواند آن را باور كند.

ه’ : نسبى‏گرايى در تفسير متن

از نظر كسانى كه از نسبى‏گرايى در فهم متون دينى دفاع مى‏كنند، مشكل درك انجيل اين است كه براى فهم آن بايد افق فهم ما با افق متن مواجهه و تركيب داشته باشد; بنابراين بايد انجيل، با واژگانى كه وابسته به دنياى كنونى ما هستند با ما سخن بگويد; حال آنكه فاصله طولانى زمانى دوهزار ساله، زمينه كاملا متفاوتى را بين اين دو افق ايجاد كرده است. به تعبير ديگر، مساله اصلى اين است كه چگونه جهان‏بينى كاملا متفاوت عصر انجيل، با جهان‏بينى علمى و «فراخداگرايى‏» امروزين، تصادم و مواجهه پيدا مى‏كند.

بولتمان در توجيه نسبيت گرايى، به نقش پيش‏دانسته‏ها در تفسير متن اشاره مى‏كند و چنين مى‏گويد: «تفسير كردن به واسطه يك تعلق خاص، كه به نوبه خود مرهون دانسته قبلى خاصى است، هدايت مى‏شود. پرسشهايى كه فراروى متن نهاده مى‏شود، برخاسته از اين علاقه‏ها و دانسته‏هاست; بنابراين، تمامى تفسيرها براساس پيش‏دانسته‏هاى مفسر هدايت مى‏شوند».

7 - ساحت ديگر بحران

در مباحث گذشته، وجود بحران را در هر يك از شاخه‏هاى سه‏گانه انسانشناسى مورد بحث و بررسى قرار داديم. اكنون از زاويه‏اى ديگر مساله بحران در انسانشناسى را به بحث مى‏گذاريم و آن، بيگانگى و عدم اعتناى هر شاخه به دستاوردها و پژوهشهاى شاخه‏هاى ديگر است. اگر در هر شاخه بحرانى وجود نمى‏داشت، نفس اينكه اين سه شاخه به هم بى‏اعتنايند و نظارت و گفتگويى ميان آنها برقرار نيست، موجب بروز بحران در شناخت انسان مى‏شد; چه رسد به اينكه اكنون در خود هر شاخه، ريشه‏هاى عميقى از بحران به چشم مى‏خورد.

در انسانشناسى علمى، هيچ رد پايى از انسانشناسى دينى وجود ندارد و بى‏اعتنايى محض حاكم است، خصوصا با توجه به غلبه ديدگاه پوزيتويستى و تحليل زبانى در ميان قشر عظيمى از عالمان علوم انسانى و اجتماعى، كه باعث مى‏شود اساسا نقش «معرفت‏بخشى‏» را از متون دينى سلب كنند و آنها را در حد مواعظ و اخلاق و بيان احساسات، تنزل دهند.

مباحث فلسفى و نظرى اگرچه در مشغله عالمان علوم انسانى و اجتماعى نقش دارد، اما اين نقش در قالب نگرش محققانه به مباحث انسانشناسى فلسفى تامين نمى‏شود; بلكه در شكل پذيرش پيشفرضهاى فلسفى توسط عالم جلوه مى‏كند. قبول اين پيشفرضهاى فلسفى راجع به انسان، اغلب به صورت دلخواه و بدون پشتوانه عميق استدلالى و بدون نگرش محققانه به دستاوردهاى وسيع فلسفى راجع به انسان صورت مى‏پذيرد.

در اين انتخابها، سازگارى پيشفرضها با مسير تحقق علمى دانشمند و تئوريهايى كه در ذهن او جوانه زده است، بيش از هر امر ديگرى تاثيرگذار است. شاهد اين ادعا، تناسب آشكار ميان نظريات علمى كسانى نظير ماركس و فرويد و داروين، با ديدگاه فلسفى آنها راجع به انسان و سرشت اوست، كه براى هر ناظرى اين باور را برمى‏انگيزد كه شناخت فلسفى آنها از انسان، متاخر از نظرات علمى آنهاست و براساس آنها بازسازى شده است; نه اينكه براساس تحقيقى عالمانه و محققانه از آنچه در انسانشناسى فلسفى مى‏گذرد، صورت پذيرفته باشد.

آنچه از عدم نظارت ميان شاخه علمى و ساير شاخه‏ها بيان شد، بين شاخه فلسفى و دينى نسبت‏به شاخه علمى انسانشناسى نيز وجود دارد. اين عدم نظارت و بى‏اعتنايى، در بسيارى از موارد، براساس ارزشگذارى و اعتبارى كه براى محصولات ساير شاخه‏ها وجود دارد، توجيه مى‏شود; مثلا كسانى كه هدفشان شناخت فلسفى انسان است، به دستاوردهاى علوم اجتماعى و انسانى - كه با روش تجربى و طبيعت‏گرايى حاصل شده است - يكسره بى‏اعتنا هستند; به اين دليل كه محصول نگرش به روابط ظاهرى پديده‏هاى انسانى است، نه روابط درونى و معنادار، و اينگونه نگرش، راهى به سوى درك درون و حقيقت انسان نمى‏گشايد. از طرف ديگر كسانى كه روش عقلى و فلسفى را در شناخت واقع كامياب نمى‏بينند، به طور طبيعى و از نظر خود موجه - به دستاوردهاى فلسفى راجع به انسان، بى‏اعتنا مى‏شوند. همين‏طور، ديدگاههاى خاصى راجع به جهان‏شناسى و انسانشناسى برخاسته از متون دينى وجود دارد كه طبق بسيارى از آنها، بى‏اعتنايى و عدم نظارت به آنها، توجيه و مدلل است.

حاصل همه اين موارد، رواج تشتت و آشفتگى در درك انسان و شناخت واقعيت اوست; چيزى كه به بحران تعبير مى‏شود.

8 - راه‏حلها و واكنشها

اين واقعيت غيرقابل انكار، كه چشم‏انداز وسيع و همه‏جانبه‏اى در مقوله فهم و شناخت انسان وجود دارد، واكنشها و عكس‏العملهاى مختلفى را برانگيخته، كه به سه دسته از اين واكنشها اشاره مى‏كنيم: الف: برخى نظير ارتگا اى گاست، در مقابل ناكامى علوم در شناخت انسان و پنهان ماندن طبيعت انسان، به جاى مخدوش كردن روشهاى موجود يا پى‏افكندن چارچوب جديدى در بحث راجع به انسان، مبادرت به پاك كردن صورت مساله مى‏كنند و «طبيعت واحد انسانى‏» را منكر مى‏شوند. وى مى‏گويد: «ما امروزه مى‏دانيم كه علوم طبيعى، اگر چه كه اصولا در تحقق معجزات تمامى‏ناپذير هستند، ولى در مقابل اقعيت‏شگفت‏انگيز حيات انسان، سرگشته مى‏مانند. علت اين ناكامى چيست؟ اگر كليه كائنات، بخش بزرگى از راز خود را بر علوم فيزيك فاش كرده‏اند، پس سبب چيست كه حيات انسان تنها چيزى است كه در مقابل آن ايستادگى مى‏كند و پرده اسرار را به كنار نمى‏زند. شايد مساله كوچكتر از آن باشد كه ما فكر مى‏كنيم; يعنى شايد انسان يك چيز نيست و سخن گفتن از طبيعت انسان، يك دروغ باشد و انسان فاقد چيزى به نام طبيعت و سرشت و فطرت است. بنابراين ما بايد ذهن خود را طورى پرورش دهيم كه در خصوص انسان، با الفاظ و مقولات و مفاهيمى كاملا متفاوت از آنچه در بيان پديده‏هاى مادى مصطلح است، تفكر كند».

ب: گروهى ديگر، براساس مبانى و اصولى كه در فلسفه علم و ارزش معلومات بشرى، به طور كلى پذيرفته‏اند كه بايد اين بحران را به عنوان يك واقعيت غيرقابل اجتناب پذيرفت.

آنان بر اين باورند كه دستيابى به معرفت و شناخت قابل اتكا و نقد ناپذير، رؤيايى غيرقابل دسترس است. تاريخ علم، مشحون از آراى متزلزل و ابطال شده است، شناخت فلسفى نيز يكسرى حدسهاى نقدپذير است. چنين نيست كه دستيابى به معرفتهاى علمى و فلسفى روشن و مطابق با واقع، امرى ممكن و دست‏يافتنى باشد كه علما و فلاسفه از آن طفره مى‏روند; راهى جهت‏يافتن بدل و جانشين براى آنچه در عالم معرفت رواج دارد موجود نيست و چاره‏اى نيست جز اينكه در شناخت انسان، به همين روال آشفته و «بحران خيز» ادامه دهيم. (17)

ديدگاه پل فايرابند در كتاب عليه روش، مبنى بر «لاقياسيت‏» علوم را نيز مى‏توان در زمره اعتقاد به اين واكنش نوع دوم قرار داد. معناى لاقياسيت اين است كه هرگز نمى‏توان برهان قاطعى براى رجحان علم بر انواع ديگر معرفت‏يا بالعكس، اقامه كرد و اساسا نمى‏توان دو نظريه رقيب را با هم مقايسه كرد; زيرا اين امكان وجود دارد كه در پاره‏اى موارد، اصول اساسى دو نظريه رقيب چنان به طور بنيادى متفاوت باشند كه حتى صورت‏بندى مفاهيم پايه‏اى يك نظريه برحسب ديگرى، امكان‏پذير نباشد.

آنچه فايرابند از آن دفاع مى‏كند، آزادى روش عالم در تحقيقات علمى‏اش مى‏باشد، لذا تحميل يك روش واحد را محكوم مى‏كند و تشويق كننده نوعى هرج و مرج روش‏شناختى مى‏داند. (18)

ج: دو واكنش قبلى، راه حل خاصى براى حل بحران عرضه نمى‏كردند; اما ديدگاه سوم مى‏كوشد راه حلى عملى براى خروج از بحران عرضه كند. اين ديدگاه بر آن است كه بحرانى كه ماكس شلر از آن ياد كرده است، ناشى از فقدان ارتباط معرفتى ميان سه نوع انسانشناسى (علمى، فلسفى، دينى) مى‏باشد و موجب چيزى به نام هرج و مرج انديشه و فقدان علمى واحد و مركزيتى مستقل جهت‏شناخت انسان شده است. به اعتقاد آنها، تفسير خاصى از انسانشناسى فلسفى مى‏تواند برطرف كننده بحران باشد، مركزيت لازم در اين شاخه متبلور شود و به عنوان علم موزون كننده و همساز كننده فعاليتهاى شاخه‏هاى مختلف معارف راجع به انسان قلمداد شود.

انسانشناس فلسفى، با اين تفسير درصدد تبيين فلسفى واقعياتى است كه علوم مختلف در ارتباط با طبيعت و وضعيت انسان به آنها دست‏يافته‏اند و مشتاق دستيابى به متافيزيك مبتنى بر علم نوينى راجع به انسان است. او درصدد روشن ساختن ويژگيهاى اساسى است كه بشر را بشر ساخته است و او را از ساير موجودات متمايز كرده است.

انسانشناسى فلسفى، در پى ايجاد ارتباط ميان انسانشناسيهاى مختلفى است كه در سايه تخصصى شدن علوم پديد آمده‏اند. بيشترين ارتباط انسانشناسى فلسفى با متافيزيك، وجود شناسى، تئورى ارزش، معرفت‏شناسى، الهيات، فلسفه علم و فلسفه تاريخ است و شامل اكثر علوم اجتماعى نيز مى‏شود.

به اعتقاد راقم اين سطور، صرف وجود گفتگو در ميان علوم و ارتباط دادن آنتروپولوژى فلسفى با شاخه‏هاى مختلف فلسفه و علوم انسانى و اجتماعى، نمى‏تواند برطرف‏كننده بحران موجود باشد. همانطور كه ذكر شد، بحران موجود در تك تك شاخه‏هاى سه‏گانه ريشه دوانده و در عدم ارتباط ميان اين سه شاخه خلاصه نمى‏شود; بنابراين بدون حل اين مشكلات درونى، نمى‏توان به حل بحران اميدى داشت. ايجاد علمى جامع هم - كه عهده‏دار برقرارى گفتگو بين شاخه‏هاى سه گانه باشد - در صورتى كه قدمى در راه برطرف كردن اختلافات عميق و ريشه‏اى در هر شاخه برداشته نشود، چاره عملى بحران نخواهد بود; به عنوان مثال اگر آنتروپولوژى فلسفى بخواهد با علوم اجتماعى و انسانى گفتگو داشته باشد، چه معيارى را در ميان داده‏هاى اطلاعاتى كاملا متفاوت كه با روشهاى تحقيق متباين فراهم شده‏اند، گزينش خواهد كرد؟ ودرداورى و ارزيابى خويش، از چه معيارهايى پيروى خواهد كرد؟

چشم‏انداز قطعى بحران در كوتاه مدت تاريك و مبهم به نظر مى‏رسد; اما مى‏توان توصيه‏هايى در جهت كاهش بحران ارائه كرد: نخست آنكه جايگاه دخالت معرفت دينى و فلسفى در علوم اجتماعى و انسانى، به خوبى تعريف و مشخص شود. اگر پاسخهاى فلسفى به پرسشهاى اساسى راجع به انسان، به عنوان پيشفرض علوم انسانى و اجتماعى ايفاى نقش مى‏كنند و در تعيين مسير تحقيق و شيوه آن نقش دارند، پس بر دانشمندان اين علوم واجب است كه در اتخاذ اين پيشفرضها تساهل و تسامح نكنند و چونان محققى بى‏طرف، در پاسخ آن پرسشها بكوشند و از ميراث فلسفى و دينى غفلت نكنند و به دقتها و موشكافيهاى فيلسوفان و تحقيقات عالمان دينى اعتناى تام داشته باشند; تا در سايه اين اعتنا و نظارت، بذر الفت و تقريب افكنده شود و از شدت اختلاف و تشتت آرا كاسته شود.

دوم آنكه با توجه به تنوع مطلوبيتها در تحقيقاتى كه در اين علوم صورت مى‏پذيرد، شايد بتوان از نوعى كثرت‏گرايى (پلوراليسم) روش شناختى در اين علوم دفاع كرد. در مواردى كه غرض عالم، فهم حيات درونى انسانها و درك ارتباطات باطنى و پنهانى آنها - كه وراى روابط ظاهرى و مشهود وجود دارد - مى‏باشد، روش تفسيرى و تاملات شهودى و تحليل فلسفى به كار مى‏آيند، نه روش تجربى و داده‏هاى آمارى; و در آن مواردى كه پيش‏بينى و مهار، مطلوب اصلى عالم است، اعمال روش تجربى و تبيين على كارساز است. بدين روش، با تقسيم حوزه‏هاى اعمال هر روش و طبقه‏بندى مطلوبيتها، مى‏توان از افراط در اتخاذ روش خاص جلوگيرى كرده و گامى در جهت كاهش بحران برداشت.

در بعد انسانشناسى دينى نيز، توجه به وحيانى بودن قرآن شريف و اينكه هيچ كلام باطلى در آن راه ندارد (لاياتيه الباطل بين يديه)، راه را بر بسيارى از ترديدهايى كه در ميان غربيان نسبت‏به اعتبار تفسيرهاى كتاب مقدس وجود دارد، مى‏بندد. پس راه كاهش بحران و ايجاد الفت و درك متقابل ميان علم و فلسفه و دين، براى كسانى كه به حقانيت و وحيانيت قرآن معتقدند، هموار است.

در انسانشناسى فلسفى نيز، اگر به شيوه استدلال عقلى اعتناى بيشترى شود و پرسشهاى فلسفى راجع به انسان، پاسخهاى فيلسوفانه و مستدلى پيدا كند (نه پاسخهاى دلخواه به عنوان پيشفرض)، راه براى ارزيابى پاسخها و كاهش بحران در اين بخش نيز گشوده مى‏شود.

پى‏نوشتها

1 - البته در فلسفه علوم اجتماعى و انسانى، ديدگاههايى وجود دارد، كه شان و شغل عالم اين علوم را ارائه نظريه‏هاى آزمون‏پذير و تبيين على روابط نمى‏داند. محتواى اين ديدگاهها، در مباحث آتى روشن خواهد شد.

2 - گولدنر، آلوين; بحران جامعه شناسى غرب، ص 377 و 378.

3 - كاسيرر، ارنست; رساله‏اى در باب انسان، ترجمه بزرگ نادرزاد، ص 46 و 47.

4 - نظير اينكه: آيا رفتار فرد را بر اساس نوعدوستى محض مى‏توان تبيين كرد يا نه؟ ر. ك’ . ليتل، دانيل; تبيين در علوم اجتماعى، ترجمه عبدالكريم سروش، ص 375 و 376.

5 - البته «پل فايرابند» در كتاب خود موسوم به «عليه روش‏» (method against) ، كوشيده است تا با تحميل روش واحد در پژوهش علمى به مبارزه بر خيزد و نوعى آنارشيسم روش شناختى را ترويج كند.

6 - البته «پل فايرابند» در كتاب خود موسوم به «عليه روش‏» (method against) ، كوشيده است تا با تحميل روش واحد در پژوهش علمى به مبارزه بر خيزد و نوعى آنارشيسم روش شناختى را ترويج كند.

7 - سروش، عبدالكريم; درسهايى در فلسفه علم‏الاجتماع، صص 126 - 137.

8 - باربور، ايان; علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، چاپ اول، ص‏225

9 - تمامى تلاش علمى ديلتاى، مصروف پى‏ريزى بنيانى براى Geisteswissenschaften شد. مراد او از اين واژه، تمام علوم انسانى واجتماعى و تمام رشته‏هايى كه به تفسير اظهارات حيات دورنى بشر مى‏پردازند، مى‏باشد. اين اظهارات و بروزها، شامل اعمال تاريخى، قوانين مدون، متون و آثار هنرى و ادبى و مذهبى مى‏شود. سعى او بر اين بود كه بتواند روشى براى فهم اين امور، به دست آورد كه نتيجه آن، دستيابى به تفسيرى صحيح و معتبر از ابرازات حيات درونى انسانها باشد.

10 - سروش، عبدالكريم، درسهايى در فلسفه علم الاجتماع، صص 152 و 187 و 188 و 189.

11- گولدنر، آلوين; بحران جامعه‏شناسى غرب، ص‏59.

12 - تلقى مسلمين راجع به متون دينى خود (قرآن)، با تلقى مسيحيان راجع به متون دينى آيين مسيحيت، تفاوت جوهرى دارد. قرآن نزد مسلمين، كتابى است كه الفاظ آن وحيانى است و به هيچ روى بشرى نيست، اما مسيحيان معترفند كه محتواى اناجيل آنها نگارش يافته انسانهايى است كه نگارنده نحوه حيات مسيح و مواعظ او بوده‏اند. اين تفاوت جوهرى، خود به خود زمينه بسيارى از نزاعها و مناقشاتى را كه در عالم مسيحيت راجع به تفسير متون دينى و حجيت آن شده است، سد مى‏كند.

13 - باربور، ايان; علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، صص 124 و 125.

14 - همان; صفحه 131.

15- همان; ص‏151.

16 - همان; ص‏147.

17 - پوپر و هم مشربان فكرى او را بايد از اين گروه محسوب كرد. اگرچه پوپر در نوشته‏هاى مختلف خود، دائما منادى واقع‏گرايى معرفت فلسفى و علمى و نزديك شدن گام به گام كاروان علم به حقيقت است; اما همانطور كه منتقدان وى گوشزد كرده‏اند، وى نمى‏تواند از اين ايده خود دفاع منطقى كند; زيرا به اعتقاد وى، مشاهدات نيز تئورى پيچ ( Theory laden) مى‏باشند. بنابراين، ابطالى كه يك تئورى به واسطه مشاهدات خلاف پيدا مى‏كند، نمى‏تواند ابطال واقعى آن تلقى شود، زيرا ممكن است تئوريهايى كه آن مشاهده را همراهى مى‏كنند، در واقع باطل باشند. بنابراين ما همواره دچار شكاكيتى تمام عيار نسبت‏به تئوريهاى گذشته و حال (ابطال شده و ابطال ناشده) هستيم، و اگرچه در لفظ و عبارت ادعا مى‏كنيم به مدد ابطال حدسها و نقد تئوريهاى گذشته به حقيقت نزديكتر شده‏ايم، اما منطقا اين ابطالها و نقدها قابل اتكا نمى‏باشند.

18 - چالمرز، آلن. اف. ; چيستى علم، ترجمه سعيد زيباكلام، صفحات 165-167.