مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 9

انسانشناسى و چند پرسش

مصطفى ملكيان

استاد حوزه و دانشگاه

متن حاضر، ويراسته سخنرانى ايشان در كنفرانس انسانشناسى است.

با عرض سلام به محضر همه اساتيد و سروران و عزيزانى كه من در اين چند دقيقه مزاحم اوقات ذى قيمتشان خواهم بود، به اختصار تمام بعضى از نكاتى را كه به گمان خودم نقاط ابهام در مساله انسانشناسى است، عرض مى‏كنم و با اين عرضد داشت، دعوت مى‏كنم كه تاملى در اين نكات صورت بگيرد. انسانشناسى‏اى كه از ابتناى ساير علوم بر آن سخن مى‏رود و از اينكه اگر با ساير علوم سنجيده شود از نوعى اولويت و تقدم برخوردار است، اين انسانشناسى دقيقا چگونه چيزى است؟ چه چيزى است كه بر ساير علوم مقدم است و مطالعه در آن قبل از پرداختن به ساير علوم ضرورت دارد؟

نخستين چيزى كه بايد گفت اين است كه انسانشناسى‏اى كه در اينجا مراد است، غير از خودشناسى است. در تاريخ فلسفه به ما آموخته‏اند كه در ميان فيلسوفان غربى‏اى كه در تاريخ فلسفه از ايشان نام برده مى‏شود، ظاهرا نخستين فيلسوفى كه درباره خودشناسى سخن گفت تالس بود. بعدها تحت تاثير تعليمات تالس يا بدون تاثر از تعليمات وى، بر در معبد دلفى - يكى از بزرگترين پرستشگاههاى يونان قديم - اين توصيه حك شده بود كه: خود را بشناس.

پس از مدتى، وقتى روزگار نوبت فلسفيدن را به سقراط داد، او يكى از دو شعار مهم فلسفه را خودشناسى قرار داد. سقراط براى فلسفه دو شعار عمده قائل بود: يكى اينكه خود را بشناس، و دوم اينكه زندگى ناآزموده، ارزش زيستن ندارد، يا به تعبير بعضى، به زحمتش نمى‏ارزد.

خودشناسى از زمان سقراط به بعد در ميان بسيارى از فيلسوفان، غايت فلسفه قلمداد شد و بعدها در نظامهاى مختلف اخلاقى، به عنوان مقدمه ضرورى ورود به قلمرو اخلاق، تلقى گشت. من درباره خودشناسى هم اكنون سخنى نخواهم گفت، اما چيزى كه مى‏خواهم بگويم اين است كه اين خودشناسى با انسانشناسى فرق دارد، آنچه در اينجا محل بحث ماست‏خودشناسى نيست‏بلكه انسانشناسى است.

نكته دومى كه به نظر مى‏رسد قابل مداقه است، اين است كه از قديم الايام در باب اينكه در انسان چند ساحت وجودى هست، اختلافهاى فراوانى در كار بوده است. از قديم كسانى بوده‏اند كه انسان را داراى يك ساحت وجودى مى‏دانسته‏اند: ساحت‏بدن. دموكريتوس، لوكيپوس در يونان باستان و راسل در روزگار ما از جمله كسانى‏اند كه معتقد به ساحتى غير از ساحت‏بدن نيستند.

اما از آن سو هم فراوانند كسانى كه از قديم الايام انسان را داراى بيش از يك ساحت مى‏دانستنه‏اند. كسانى معتقد بودند انسان علاوه بر بدن، از ساحتى به نام ذهن هم برخوردار است و كسانى مى‏گفتند غير از بدن و ذهن چيز ديگرى به نام نفس هم هست. كسانى مى‏گفتند علاوه بر بدن و ذهن و نفس، چيز ديگرى به نام روح هم هست. كسانى بين نفس و روح هم به واسطه‏هايى قائل بوده‏اند مثلا به قلب قائل بوده‏اند. كسانى حتى به بيش از چهار ساحت قائل بوده‏اند.

سخنى كه من فقط به صورت سؤال در اينجا مطرح مى‏كنم اين است: يك بار قائل مى‏شويم كه انسان فقط داراى يك ساحت است، مثلا ساحت‏بدن، كه در آن صورت انسان را مساوى با بدن دانسته‏ايم; بنابراين اگر ما در حال شناختن بدن باشيم مى‏توانيم مدعى شويم كه در حال شناختن انسانيم. در واقع در اين صورت «انسانشناسى‏» چيزى غير از «بدنشناسى‏» نخواهد بود. اما اگر ما به بيش از يك ساحت قائل شويم، خواه دو ساحت، خواه سه ساحت، خواه چهار ساحت و خواه بيشتر، آنگاه يك سؤال جدى وجود دارد و آن اينكه: آيا حقيقت انسان كدام يك از اين ساحتهاى كثير است؟ آيا همه اين ساحتها روى هم رفته حقيقت انسان است، يا يكى از اين ساحتها حقيقت انسان است و ساحتهاى ديگر حقيقت انسان نيست؟ و در اين صورت اخير، كدام يك از اين ساحتها حقيقت انسان است؟

قبل از ادامه سخن، يك نكته واضح را مورد تاكيد قرار دهم، و آن اينكه بسيارى از الفاظى كه اسم برده شد، دستخوش اشتراك لفظى‏اند و بعضى از معانى بعضى از اين الفاظ، با بعضى از معانى بعضى از الفاظ ديگر همين گروه، ترادف كامل دارند. توجه داريم كه كسانى نفس را با روح و كسانى ذهن را با نفس به يك معنا مى‏گيرند. اما در آنجايى كه اشتراك لفظى در كار است مراد معانى متفاوت است، منتها نمى‏خواهم كه در اينجا وارد بحث معانى مختلف هر يك از اين الفاظ بشوم. در اين بحث مراد ما از ذهن، خود آگاهى است و مراد از نفس، آن چيزى است كه دو تفاوت با خود آگاهى دارد: اولا فاعل آگاهى است و ثانيا، علاوه بر آنكه فاعل آگاهى است، فاعل چيز ديگرى به نام خواهش هم هست; هم فاعل علم است و هم فاعل اراده. مراد از روح هم، ساحتى است كه به تعبير عرفان اسلامى، مسيحى، و يهودى، در آن حصار فرديت در هم مى‏شكند و انسان با خدا اتحاد مى‏يابد، و بر حسب قول عارفان اين سه سنت عرفانى، جايى است كه مى‏توان در آن دعوى انا الحق كرد.

اگر بخواهم اين سخن را به صورت واضحتر بيان كنم، مى‏توانم از يك تعبير منطقى استفاده كنم; فرض كنيد انسان داراى ذ ساحت‏باشد، مثلا به ساحت‏بدن قائل باشيم، به ساحت ذهن قائل باشيم، و همچنين به ساحت نفس و روح و غيره قائل باشيم.

اگر ما به بيش از يك ساحت قائل باشيم به تعبير منطقى، جاى اين سؤال هست كه كدام يك از اين ساحتها را بايد به حمل «هو هو» بر انسان حمل كرد و كدام يك را به حمل «ذو هو»; اين نكته خيلى مهم است. اگر قائل باشيم به اينكه در انسان هم بدن هست هم ذهن و هم نفس و هم روح، آيا مى‏توانيم بگوييم انسان بدن است؟ يا بايد بگوييم انسان داراى بدن است؟ آيا بايد بگوييم انسان ذهن است، يا بايد بگوييم انسان داراى ذهن است؟ انسان نفس است‏يا داراى نفس؟ انسان روح است‏يا داراى روح؟ ممكن است قائل شويم كه در ميان جميع اين ساحتها، يك ساحت را بايد به حمل «هو هو» بر انسان حمل كرد و ساير ساحات را به حمل «ذو هو»; مثلا بايد گفت انسان نفس است ولى ديگر نمى‏توان گفت انسان بدن است، بايد گفت انسان داراى بدن است‏يا انسان «بدن‏دار» است‏يا انسان، بدن دارد.

يك نمونه خوب از اين مورد در تاريخ فلسفه از افلاطون است. او قائل به دو ساحت وجودى در انسان بود: بدن و نفس; ولى مى‏گفت از اين دو، نفس را بايد به حمل «هو هو» بر انسان حمل كرد. اما بدن را به حمل ذو هو. مى‏توان گفت‏سقراط نفس است اما نمى‏توان گفت‏سقراط بدن است، بايد گفت‏سقراط بدن دارد.

من در اينجا بدون بحث در باب اينكه انسان يك ساحتى است‏يا بيش از يك ساحت دارد و در باب اينكه كدام يك از اين ساحتها - كه على‏الفرض بيش از يك ساحتند - بايد حمل هو هو برانسان شوند و كدام يك حمل ذوهو; بدون اتخاذ موضع، فقط يك نكته را عرض مى‏كنم: اگر شما در ميان اين ساحتها يكى را حمل هوهو كرديد، در واقع گفته‏ايد كه حقيقت انسان به اين ساحت است و ساير ساحات در حقيقت انسان مداخله ندارند. بايد در اين سؤال بيشتر مداقه كرد كه من به چه حقى مى‏توانم بگويم روانشناسى، انسانشناسى هست‏يا نيست؟ آنتروپولوژى انسانشناسى هست‏يا نيست؟ اول بايد معلوم كرد كه كدام يك از اينها را حمل هو هو بر انسان مى‏كنيم. اگر فرض كنيد نفس بر انسان حمل هو هو شود; در اين صورت نفس‏شناسى انسانشناسى است، اگر بدن بر انسان حمل هوهو نشود، بدنشناسى، انسانشناسى نيست. ما با ذوق و سليقه نمى‏توانيم ماجرا را فيصله دهيم، بايد در اين مطلب جدا مداقه كنيم، ببينيم به يك ساحت قائليم يا به بيش از يك ساحت؟ و اگر به بيش از يك ساحت قائليم آيا همه اينها را حمل هو هو مى‏كنيم؟ اگر همه اينها را حمل هو هو كنيم، در اين صورت مى‏توانيم بگوييم آنكه نفس‏شناسى مى‏كند، انسانشناسى مى‏كند; آنكه روح شناسى مى‏كند انسانشناسى مى‏كند; آنكه ذهن‏شناسى مى‏كند، انسانشناسى مى‏كند; و آنكه بدنشناسى مى‏كند او هم انسانشناسى مى‏كند. اما اگر نتوانستيم از حمل هو هو بر همه اينها دفاع كنيم -كه ظاهرا هم قابل دفاع نيست- آن وقت‏بايد ديد كدام يك از اين ساحتها حمل هو هو مى‏شود تا شناخت آن ساحت را انسانشناسى بدانيم. ساير علوم را هم تعطيل نمى‏كنيم اما بايد بدانيم آن علوم علومى هستند درباره ساحتهايى كه انسان دارد، نه ساحتهايى كه انسان همان ساحتهاست.

ما با اين نكته تاكنون به صورت پيشفرض روبرو شده‏ايم; به نظر مى‏آيد انسانشناسى روزگار ما بايد به اين نكته بپردازد و مراد بنده از انسانشناسى هم -همانطور كه معلوم شد- آنتروپولوژى نيست. به هر حال، مساله اين است كه ما كه مى‏خواهيم انسان بشناسيم; بايد به اين نكته بپردازيم كه آيا روان‏انسان، انسان است؟ اگر اينطور است پس روانشناسى، انسانشناسى است‏يا ساحت ديگرى از اين ساحتها همان انسان است; كه در اين صورت شناخت آن ساحت، شناخت انسان است. اين مطلب را به صورت خلاصه در دو جمله عرض مى‏كنم: 1 - بايد به ساحات انسان بپردازيم و واقعا مداقه كنيم در اينكه انسان داراى چند ساحت است.

2 - ببينيم كدام يك از اين ساحتها خود انسان است و كدام يك جزو داراييهاى انسان است، اگر علمى ناظر باشد به آن ساحتى كه خود انسان است، در واقع انسانشناسى به حساب مى‏آيد، وگرنه انسانشناسى نخواهد بود. اين البته به معناى نفى هيچ‏يك از علوم - از آنتروپولوژى گرفته تا روانشناسى و ساير علومى كه مربوط به انسان است- نيست.

شايد بعضى به ذهنشان خطور كند كه اگر به فرض، روانشناسان در علم خودشان ديدند واقعيت تبيين ناشده‏اى وجود ندارد، واقعيتى جزء مشهوداتشان نيست كه نتوانسته باشند، تبينش كنند، ديگر چرا فرض ساحت ديگرى هم بكنند; مثلا كسى ذهن شناسى مى‏كند و در قلمرو ذهن‏شناسى مى‏بيند هيچ واقعيت تبيين ناشده‏اى براى او وجود ندارد و نظام او هيچ‏گونه خلل و فرجى ندارد، او ديگر چرا بايد فرض كند كه غير از ذهن، انسان داراى نفس هم هست؟ يا غير از نفس داراى روح هم هست؟ در جواب اين مطلب دو نكته مى‏توان گفت: اولا: اين فرض، فرضى است كه محقق نيست، الآن نه عصب‏شناسى دانشى است‏بى‏مشكل و بدون خلل و فرج، نه ذهن‏شناسى بدون خلل و فرج است، نه نفس‏شناسى، نه روح شناسى; در همه اين دانشها كمابيش پديده‏هاى مشهود و محسوسى هستند كه عالمان آن علوم از تبيين علمى آن واقعيتها ناتوانند و اين عجز از تبيين، مى‏تواند به آنها تفطن دهد كه شايد يك ساحت ديگرى هم در انسان هست كه چون به حساب نيامده است نمى‏توانند آن واقعيت‏هاى مشهود و محسوس را تبيين كنند.

ثانيا: فرض مى‏كنيم يكى از اين دانشها واقعا در كار خودش موفق باشد و هيچ واقعيت تبيين ناشده‏اى برايش باقى نمانده باشد و توانسته باشد همه واقعيتها را تبيين و در واقع سبب‏يابى كند; ولى باز هم اين مساله مجوز و مصحح اين نيست كه از تحقيق در وجود و عدم قلمرو و ساحت وجودى ديگرى چشم بپوشيم. من نمى‏توانم از يك واقعيت -اگر واقعيت است- چشم بپوشم، به دستاويز اينكه براى تبيين هيچ واقعيت ديگرى نياز به آن واقعيت ندارم; اين واقعا ناموجه است. من اگر توانستم تمام آنچه را در جهان اعصاب آدمى مى‏گذرد تبيين كنم، نمى‏توانم بگويم كه چون چنين است ذهنى نيست. اگر ذهن واقعيت دارد - كه بايد در جاى خود اثبات شود - نمى‏توان به صرف اينكه در حوزه عصب‏شناسى همه واقعيات تبيين شده‏اند از واقعيت ذهن صرف نظر كرد; مگر همه واقعيتها تنها هنرشان اين است كه به كار تبيين واقعتيهاى ديگر بيايند، كه اگر اين واقعيتهاى ديگر تبيين شدند بتوان آن واقعيت مورد نظر كه عده‏اى مدعى وجود آنند، كاملا چشم‏پوشى كرد.

خلاصه اينكه انسانشناسى به معناى شناخت انسان، نه به معناى آنتروپولوژى كه يكى از علوم داخل تحت آن است، دچار يك مشكل عمده است و آن اين است كه در هر بخشى از انسانشناسى، كسانى چنان به يك ساحت پرداخته‏اند كه گويى هيچ ساحت ديگرى نيست، ما ناظران نمى‏توانيم اين را بپذيريم. ما در عين قبول اينكه متخصصان هر علمى فقط به ساحت مورد نظر خود التفات دارند، بايد به عنوان دريافت كننده مجموعه دستاوردهاى اين انديشمندان، به اين نكته تفطن داشته باشيم كه هر يك از اين انديشمندان به يك ساحت پرداخته‏اند و ممكن است‏ساحت‏يا ساحات ديگرى هم در انسان موجود باشد.

مساله ديگر كه باز مشكل انسانشناسى جديد است اين است كه: انسانشناسى با روشهاى مختلفى صورت مى‏گيرد. گاهى با روش تجربى گاهى با روش فلسفى و عقلى، گاهى با روش عرفانى و گاهى با روش تاريخى; انسانشناسان وقتى با اين روشهاى مختلف با انسان مواجهه كردند، هر گروهى به دستاوردهاى روش خود دل خوش مى‏كند، گويى هيچ گروه ديگرى در كار نيست. كسانى كه در علم النفس فلسفى كار مى‏كنند، چنان از دستاوردهاى علم النفس فلسفى حرف مى‏زنند كه گويى عالمان علوم تجربى ياوه‏گويى مى‏كنند و اين پيشفرضى است غير قابل توجيه.

همين‏طور كسانى كه از ديدگاه تجربى با انسان مواجه مى‏شوند، به دستاوردهاى خود چنان مى‏نگرند كه گويا فلسفه در شناخت انسان هيچكاره است، گويا عرفان در شناخت انسان هيچكاره است. حال آنكه درست اين است كه اين دستاوردها در جايى گرد بيايند و ديده بشود كه آيا با هم تعارض دارند يا نه؟ و اگر تعارض دارند، چه بايد كرد. به عنوان مثال ممكن است امروزه عالمان علوم تجربى - كه از ديدگاه تجربى به انسان نگاه مى‏كنند - معتقد باشند كه آن مقدار از انسان كه در تور تجربه مى‏افتد چنان تحت‏سلطه اصل عليت است كه در آن قلمرو بايد دم از جبر زد. اما نمى‏شود اين مطلب را يكسره پذيرفت، بايد ديد كسانى كه با ديد عارفانه با انسان مواجه شده‏اند در اين باب چه گفته‏اند، بالاخره ما اگر بخواهيم سخنى را بپذيريم بايد سخن مخالف آن را هم بشنويم. به همين ترتيب، ممكن است كسانى بر اساس يك سلسله نظرات فلسفى بگويند كه در روح انسان تذكير و تانيث معنا ندارد، روح نه مذكر است و نه مؤنث. اما ما در عين حال از يك نكته نبايد غافل باشيم و آن اينكه، از سوى ديگر، روانشناسان، بين روانشناسى مرد و زن تفاوت جدى قائلند.

در اينجا دو صورت بيشتر وجود ندارد، يا سخن كسانى كه مى‏گويند در قلمرو روح تذكير و تانيث وجود ندارد، ناظر به ساحتى است و سخن روانشناسان ناظر به ساحتى ديگر است، كه اگر اينطور باشد مشكلى به نام مشكل تعارض در كار نيست; يا هر دو گروه به يك قلمرو ناظرند; كه در اين صورت جاى اين سؤال هست كه از اين دو نتيجه كدام يك را بايد پذيرفت؟

حاصل اينكه: شناخت انسان در روزگار ما دو مشكل عمده دارد: يكى اينكه هنوز دقيقا نمى‏دانيم انسان داراى چند ساحت وجودى است و اينكه اگر انسان چند ساحت وجودى دارد كدام يك از اين ساحتها حقيقت او و ديگر ساحتها دارايى‏هاى او هستند; و ديگر اينكه دستاوردهاى چهار روشى كه امروزه با آنها به انسان رو مى‏كنند، گاه با هم تعارض جدى دارند. در اين گونه موارد ما نمى‏توانيم دستاورد هيچ كدام از اين روشها را بگيريم و از دستاورد ديگر روشها چشم‏پوشى كنيم; چون هر كارى از اين مقوله، ترجيح بلامرجح است و بى‏معناست. اگر اين دو مشكل حل شود به انسانشناسى رسيده‏ايم و انسانشناسى - به اين معنا - بر ساير علوم و معارف تقدم دارد، كه در باب چند و چون اين تقدم در فرصتى ديگر سخن بايد گفت.

و السلام عليكم و رحمة الله