مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 9

رابطه نفس و بدن

سيد محمد غروى

عضو دفتر همكارى حوزه و دانشگاه

متن حاضر، ويراسته سخنرانى ايشان در كنفرانس انسانشناسى است.

ارتباط بين نفس و بدن همواره مورد تصديق فلاسفه بوده است، چرا كه ديدن، شنيدن، به خاطر سپردن به ياد آوردن، فكر كردن، شاد شدن و غمگين شدن و لذت بردن و... در عين حال كه امورى روانى مى‏باشند، بدن در تحقق آنها نقش بسيار مهمى ايفا مى‏كند، به گونه‏اى كه اگر اين تاثير و تاثر عصبى و غددى و ماهيچه‏اى نباشد، تحقق اين امور روانى امكان‏پذير نيست. همانطور كه امور روانى نيز تاثير بسيار زيادى در بدن و ارگانيسم انسانى دارد و روانشناسان و فيلسوفان به آن اشاره نموده‏اند. مثلا هيجانات مثبت و منفى انسان در رشد و سلامت و يا ناسلامتى بدن نقش بسيار مهمى ايفا مى‏كنند، هيجانات منفى به ضعف اعصاب و ناهنجاريهاى گوارشى مى‏انجامد، و يا به برخى ديگر از دستگاههاى بدن آسيب مى‏رساند.در مقابل هيجانات مثبت در نشاط بدن و سلامت آن نقش خوبى را بازى مى‏كند. پس تاثير و تاثر متقابل نفس و بدن همواره مورد توجه فيلسوفان بوده و حتى كسانى‏چون‏افلاطون‏نيزبه‏اين‏حقيقت‏اشاره‏واقرارنموده‏اند.

شيخ‏الرئيس نيز در كتابهاى مختلف فلسفى‏اش به اين حقيقت اشاره مى‏كند، و روشن مى‏كند كه چگونه رفتارهاى ارادى و اختيارى موجب ملكات نفسانى مى‏گردند، و يا چگونه توجه به ساحت قدس خداوندى و توجه به عظمت و جبروت او، بدن را تحت تاثير قرار مى‏دهد و گاه لرزه به اندام مى‏اندازد.

كيفيت ارتباط نفس با بدن

همانطور كه يادآور شديم نفس، كمال ارتباط را با بدن دارد، ارتباطى بين محكم و مستحكم، و اين ارتباط، ارتباطى است دو طرفه و طبيعى. از طرف ديگر هر يك از ما وجدانا مى‏يابد كه ذات و حقيقت او يكى است و نه امور كثير; و در عين حال مى‏داند كه خود مى‏انديشد، درك مى‏كند، احساس مى‏كند، نسبت‏به چيزى تمايل مى‏يابد، و يا نسبت‏به چيزى نفرت پيدا كرده، غضبناك مى‏شود. مكانمند است و داراى حركت و سكون است، و بالاخره خود مى‏انديشد و خود مى‏خواهد و انجام مى‏دهد، خود خسته مى‏شود و استراحت مى‏كند، خود لذت مى‏برد و خود رنج مى‏كشد و...

از اين رو اين سؤال به طور جد مطرح مى‏شود كه پيوند بين نفس و بدن و ارتباط متقابل بين اين دو، چگونه ممكن است، با اينكه نفس يك واقعيت غيرمادى است و بدن واقعيت مادى؟ و به ديگر سخن چگونه مى‏توان بين دو جوهر متباين -بدن و نفس- اينگونه ارتباط محكم و مستحكم برقرار شود و سؤال جديتر اين است كه ما وحدت خود را تجربه مى‏كنيم، چگونه ممكن است‏بين جوهر مادى و غير مادى يك چنين وحدتى ايجاد شود؟ و به عبارت ديگر آيا اين معقول و قابل فهم است كه بين دو شى‏ء مادى خارجى، يك وحدت و يا اتحاد حقيقى ايجاد شود؟ مثلا عنصر ايدروژن با عنصر اكسيژن با وضع و مقدار خاصى تركيب مى‏شوند و آب پديد مى‏آيد، ليكن اتحاد و وحدت دو شى‏ء، كه يكى از سنخ اشياى مادى است و ديگرى از سنخ اشياى غيرمادى، چگونه ممكن است؟

در اينجا لازم است‏ببينيم اين مشكل با مبانى فيلسوفان و يا كسانى كه به گونه‏اى اين بحث را مطرح كرده‏اند چگونه قابل حل است. بحث را يا بيان نظر افلاطون، ارسطو، و فيلسوفان مشاء اسلامى و صدرالمتالهين پى مى‏گيريم: 1 - افلاطون نفوس انسانى را در جهانى پيش از اين جهان‏مادى،موجوددانسته،وآن‏راجوهرى‏مستقل‏به‏حساب آورده كه بر اثر عجز يا خطايى، از آن جهان به اين جهان هبوط نموده...وبه ابدان انسانى تعلق پيدا كرده است.

افلاطون با اينكه در برخى كلماتش به تعامل بين نفس و بدن اشاره مى‏كند، ليكن براساس ديدگاه خاص او و ثنويتى كه قائل است، نمى‏توان ارتباط طبيعى نفس و بدن را توجيه نمود، و ارتباط و پيوستگى متقال بين آن دو را تعيين‏كردوبالاخره‏وحدت‏واتحادنفس‏وبدن‏راتوضيح‏داد.

2 - ارسطو معتقد است هر يك از جواهر و حقايق طبيعى از دو جوهر غير مستقل تشكيل شده‏اند: ماده (هيولى) و صورت. او مى‏گويد نفس، صورت براى جسم يا بدن است، كه با اتحاد آن با بدن و جسم، حياتمند مى‏شود، و آثار حياتى خاصى را نمودار مى‏سازد. هرچند بنابر مبناى ارسطو ارتباط بين نفس و بدن ارتباطى طبيعى تلقى مى‏شود و اينطور نيست كه او براى نفس به جوهريتى مستقل و جدا قائل شده باشد كه نتوان اتحاد نفس و بدن (يا جسم) را تعيين كرد، ليكن اين نكته در كلماتش روشن نيست كه آيا او براى انسان به نفسى غيرمادى باور دارد يا نه؟ از اين رو بين شارحان كلام ارسطو نيز اختلاف وجود دارد كه آيا او به حقيقت غيرمادى در انسان معتقد است‏يا خير؟ از اين رو يا واقعا او به تجرد نفس انسانى باور دارد، كه در اين صورت مى‏توان از او سؤال كرد كه چگونه موجوديت غير مادى مى‏تواند صورت براى جسم و يا بدن مادى باشد، و با آن اتحاد پيدا كند به گونه‏اى كه هم موجوديت مادى حفظ شود و هم موجوديت غيرمادى؟

و در صورتى كه او به تجرد نفس انسانى معتقد نباشد -هرچند در اين صورت بين مبنا و بناى او هماهنگى خواهد بود، و ديگر اشكالى بر او وارد نخواهد شد - ليكن اين نظر با آنچه فلاسفه اسلامى برآنند و براهين قاطع عقلى آن را اثبات نموده است، سازگارى ندارد و مشكل آنها را نمى‏تواند حل كند. البته لازم به توضيح است كه فلاسفه اسلامى از فارابى گرفته تا ملاهادى سبزوارى، تجرد نفس را به ارسطو نسبت داده‏اند، ليكن اين راى بنابر اين تلقى بوده است كه كتاب اثولوجيا از ارسطو است، ليكن امروزه اثبات شده كه اين كتاب از او نيست.

3 - فلاسفه اسلامى (مشاء)، نفس انسانى را مجرد و غيرمادى مى‏دانند، و مى‏گويند زمانى كه جنين در رحم مادر رشد لازم را نمود، به گونه‏اى كه داراى امكانات و ابزار لازم براى نفس شد، از سوى خداوند به آن نفسى اعطا مى‏شود و از اين به بعد، نفس براى بدن تدبير مى‏كند. از اين رو آنها نفس را حادث و از آغاز وجودش آن را مجرد مى‏دانند. آنان نفس را در اصل وجودش نيازمند به ماده نمى‏دانند، ليكن در استكمالش آن را محتاج به بدن مى‏دانند و در تعاريفشان گاهى از نفس به عنوان كمال اول ياد مى‏شود. يعنى كمالى كه نوعيت نوع، به آن بستگى دارد و گاهى به عنوان صورت ياد مى‏شود كه از اتحاد آن با جسم، وجود انسان شكل مى‏گيرد، البته تاكيد مى‏كند كه طرح عنوان صورت، به معنى مادى بودن آن نيست.

ليكن به نظر مى‏رسد كه مشكل اتحاد حقيقى بين نفس و بدن، و ارتباط و پيوستگى طبيعى بين آنها را با توجه به اينكه نفس داراى موجوديتى است غيرمادى، و جسم داراى موجوديتى است مادى، همچنان به حال خود باقى است و اين سؤال مطرح است كه چگونه ممكن است‏بين دو سنخ موجود (مادى، غيرمادى) وحدت يا اتحاد، و بالاخره ارتباط و تعامل طبيعى ايجاد شود؟

4 - صدر المتالهين در بيان كيفيت وابستگى نفس به بدن مقدمه‏اى را بيان مى‏كند و در آن، انواع وابستگيها را توضيح مى‏دهد و بالاخره نظر خود را در نوع و كيفيت وابستگى نفس به بدن، تشريح مى‏كند. او مى‏گويد: وابستگى نفس به بدن مانند وابستگى ماهيت‏به وجود، ممكن به واجب، عرض به جوهر و يا صورت و يا صورت به ماده نيست و همچنين وابستگى نفس به بدن آنطور كه جمهور فلاسفه اسلامى مى‏پندارند كه نفس فقط براى استكمال خود به بدان نيازمند است نيست، بلكه وابستگى نفس به بدن در اصل وجود و تشخص است، ولى در بقا به آن وابستگى و نيازى ندارد، هرچند در استكمال نيز به بدن نياز دارد; زيرا نفس در آغاز داراى كمال و فعليتى براى ماده مى‏باشد، و خود مادى است و به ماده نيازمند است، سپس در جريان حركت جوهرى به كمالات بالاترى دست مى‏يابد، و بالاخره اين حركت ادامه مى‏يابد تااينكه‏به‏كمال‏وفعليتى كه برتر از امور مادى است مى‏رسد.

براى توضيح نظر صدرالمتالهين، توجه به شش اصل، فهم مطلب را تا اندازه‏اى روشن مى‏سازد: 1 - براهين فلسفى، تجرد نفس انسان را در مقطع خاص اثبات مى‏كند، و از اثبات تجرد آن قبل از آن مقطع عاجز است و آن مقطعى است كه ادراك براى انسان اثبات شود، و يا انسان بتواند خود را با علم حضورى دريابد.

2 - در مقطعى از تكون انسان، به علت ضعف وجودى نمى‏توان براى آن تجردى اثبات نمود، و براهين هم از اثبات تجرد در اين مرحله عقيم مانده‏اند و از اين رو حكم به ماديت آن مى‏شود.

3 - نطفه‏اى كه در رحم مستقر شده، از آنجاكه داراى آثار حياتى از قبيل رشد، تغذيه، و توليد مثل است داراى نفس مى‏باشد، البته نه نفس مجرد بلكه نفس مادى، كه در پرتوى اين كمال است كه نطفه اينگونه حياتمند شده و آثار حياتى از او ظاهر گرديده است.

گرچه صدرالمتالهين در اين مرحله تصريح مى‏كند كه نطفه داراى صورت نوعيه در حد معدنى است وكم‏كم به مرحله‏اى مى‏رسد كه داراى نفسى در حدنفس نباتى مى‏شود و اين روند همچنان ادامه دارد، ليكن باتوجه به يافته‏هاى علمى موجود مى‏توان گفت كه نطفه داراى نفس ضعيفى است، چرا كه همه آثار حياتى را داراست، و اين روند تكاملى ارامه مى‏يابد تا به تجرد دست‏يابد، از اين رو اگرصدرالمتالين‏نيزبود يك چنين حكمى را روامى‏داشت.

4 - نه‏تنها ظواهر و نمودهاى طبيعت همواره در تغيرند و داراى حركت مى‏باشند، بلكه ذوات و جواهر آنها نيز در حركت است و حركت استكمالى در جوهر و ذات اشياى داراى حيات، به خوبى براى همه قابل فهم است، و نياز چندانى به استدلالات پيچيده فلسفى نيست.

5 - موجود در سير حركت استكمالى چيزى را از دست نمى‏دهد، بلكه تدريجا بر امكانات وجودى‏اش افزوده مى‏گردد و كمالات قبلى خود را در تركيب و ساختار عالى‏ترى حفظ مى‏كند.

6 - كمالاتى را كه موجودات در سير حركت استكمالى به دست مى‏آورند، هر چند امكانات داخلى و شرايط خارجى در پيدايش آنها نقش لازم را به عهده دارند، ليكن آن كمالات به طور مستمر از عوالم بالاتر افاضه مى‏كردند و علل داخلى و شرايط خارجى، نقش علت مادى و يا علت اعدادى را به عهده دارند.

با توجه به اصول ياد شده، نظريه صدرالمتالهين را در كيفيت ارتباط نفس و بدن، پى مى‏گيريم. ملاصدرا مى‏گويد: از آنجا كه چنين در مراحل آغازين تكونش از حيات و حياتمندى برخوردار است، پس داراى نفس است، ليكن نفس مادى و نقش آن اين است كه وحدت و انسجام اين واقعيت را تامين مى‏كند، و عاليترين كمال و محقق موجوديت اين موجود است و همواره در حال رشد و حركت استكمالى است، و ديگر اجزا نيز در پرتو آن استكمال پيدا مى‏كنند، ليكن به طور هماهنگ و منسجم. اين جريان همين طور ادامه مى‏يابد و لحظه‏ها و ساعتها و روزها را پشت‏سر مى‏گذارد و همچنين به كمال و استكمال خود ادامه مى‏دهد تا اينكه به كمالى دست مى‏يابد كه از نظر جوهرى با ديگر كمالات اختلاف اساسى دارد و آن كمال تجردى است.

به تعبير ديگر، اولين شكوفه‏هاى تجرد در اين واقعيت جنينى جوانه مى‏زند، و اين روند همچنين ادامه مى‏يابد، تا جنين به دنيا بيايد و همين‏طور... ليكن نبايد فراموش كرد كه در اين جريان، فعليتها از دست نمى‏روند، بلكه كمالى عاليتر در اين سير حركت تحقق مى‏يابد. از اين رو نبايد اين اشكال رانيز مطرح كرد كه فيزيكدانان مى‏گويند بر انرژى عالم طبيعت كم شده و به موجودى مجرد تبديل گردد.

همچنين نبايد پنداشت كه چگونه ممكن است ماده و سير حركت آن، علت‏براى تحقق موجودى غيرمادى باشد، زيرا همانطور كه يادآور شديم اصولا كمالات، معلول فعل و انفعال موجود در درون ماده نمى‏باشند، چه رسد به كمالات غير مادى، بلكه فعل و انفعال درونى واقعيت مادى و همچنين شرايط خارجى، علت مادى و اعدادى براى كمالات ياد شده‏اند و نه علت فاعلى.

پس صدرالمتالهين، ماده و سير و حركت ماده را سكويى طبيعى براى تحقق اين كمال تجردى مى‏داند، ليكن وقتى اين حركت‏به كمال تجردى انجاميد و موجوديتى غير مادى تحقق يافت، از اين جهت كه اين موجوديت‏بالاتر از ماده و مرز آن است، با تباهى و فساد ماده از بين نمى‏رود، هر چند نفس در جهت استكمال خود تا وقتى كه خود تا وقتى كه در اين جهان است و در آن زندگى مى‏كند به ماده و جسم نيازمند است، هر چند در اصل بقاى خود به ماده و جسم نيازى نداشت.

در حقيقت صدرالمتالهين با فارابى و ابن سينا و پيروان آنان در اين جهت موافق است كه نفس در جهت استكمال خود به ماده نيازمند است، ولى او مى‏گويد: نياز نفس به بدن تنها در جهت استكمال نيست، بلكه نفس در اصل وجود خود به ماده نيازمند است. زيرا آنان مى‏گفتند نفس در اصل تحقق و موجوديتش (در حالى‏كه بدن آمادگى پذيرايى او را داشته باشد) نياز و احتياجى به ماده ندارد، بلكه تنها به خاطر استكمالش به بدن تعلق مى‏گيرد.

با توجه به آنچه در اين بحث‏يادآور شديم، نكات‏زيرروشن مى‏شود: 1 - نفس حادث است و قديم نيست، زيرا در جريان حركت ماده تحقق يافته است.

2 - نفس در آغاز مادى بوده و در جريان حركت جوهرى به تجرد راه يافته است،پس بر خلاف آنچه كه ابن سينا و فارابى معتقد بودند كه نفس «روحانية الحدوث‏» است، صدرالمتالهين مى‏گويد: «نفس جسمانيه الحدوث و روحانية البقاء» است، يعنى نفس در آغاز جسمانى و مادى بوده و در بقا و جريان حركت جوهرى به تجرد و روحانيت رسيده است. از اين رو هويت اين واقعيت تجردى به گونه‏اى است كه بايد در جريان حركت جوهرى ماده حاصل شود، مانند يك شاخه گل كه اگر بخواهد وجود يابد بايد دانه‏اى باشد تا بوته گلى حاصل آيد و كم‏كم آن بوته به گل بنشيند، و گرنه آن ديگر گل طبيعى نيست، با توجه به اين تبيين، ديگر نيازى به براهين فلسفى براى ابطال تناسخ نداريم، بلكه اين، خود دليلى بر ابطال تناسخ مى‏شود. همانطور كه نيازى به ابطال قدم نفس نداريم، بلكه اين خود نه دليل بر حدوث نفس است، زيرا اصولا هويت نفس هويتى نيست كه بتواند قبل از بدن موجود باشد.

3 - نفس انسانى داراى يك حقيقت است كه داراى مراتب مختلفى مى‏باشد، و مرتبه يا مراتبى از آن مادى است، احكام مادى بر آن حاكم است، و مرتبه يا مراتبى از آن مجرد است كه احكام غير مادى بر آن حاكم است. از آنجا كه نفس يك حقيقت است، و مرتبه تجرد، متحد با مرتبه مادى است، و در ماده تحول و تكامل راه دارد، پس تكامل و استكمال در نفس نيز راه مى‏يابد، كه اثر اين چنين نبود، استكمال نفس ممكن نبود.

4 - آنگاه كه نفس به تجرد رسيد، با از بين بدن از بين نخواهد رفت، پس نفس انسان باقى است و با متلاشى شدن بدن، نفس يا روح از بين نمى‏رود.

در پايان مناسب است‏به نكته ديگرى كه از مبانى و برخى صدرالمتالهين(ره) به دست مى‏آيد، اشاره كنيم و آن اين است كه در آغاز دستيابى انسان به بعد تجردى، رشد تكامل سريع انسان هم در بعد زيستى و هم در بعد تجردى است كه در اين جهت، ارتباط با محيط بخصوص محيط اجتماعى نقش مهمى را در اين استكمال ايفا مى‏كند. كم‏كم استكمال در بعد زيستى متوقف مى‏شود و رفتارهاى ارادى و اختيارى، موجب استكمال نفس غير مادى مى‏شوند، و انسان در جهت ثبت‏يا منفى به كمال خود راه مى‏يابد، تا اينكه به طور طبيعى نفس بهره خود را از بعد مادى خود دريافت مى‏كند. در اين صورت تعلقش را به بدن كمتر نموده و اين، زمينه را براى پيرى و بالاخره فرتوتى فراهم مى‏سازد، تا آنكه يكباره آن را به طور كلى رها مى‏سازد و مرگ طبيعى اتفاق مى‏افتد.

پس اينطور نيست كه بدن، نفس مجرد را رها كند، بلكه اين نفس مجرد كه ديگر نيازى به بدن ندارد آن را رها مى‏سازد، درست مثل پوسته بادام كه در آغاز، عامل حفظ حيات بادام است و آنگاه كه بادام در زمين كاشته مى‏شود آب و مواد غذايى و هوا و انرژى را به طور متناسب در آن منتقل مى‏سازد، آن مغز رشد مى‏كند و كم‏كم آن پوسته را جواب مى‏كند، و در يك مقطع آن را مى‏شكند و جوانه از آن خارج مى‏شود.

با توجه به آنچه اشاره شد، ديگر انسان با مرگ چيزى را از دست نمى‏دهد، و آنچه مى‏بايد از بدن استفاده نموده است. البته تبيين ياد شده مربوط به مرگ طبيعى است، و در مرگهاى غيرطبيعى مثل آنچه در اثر سوانح و غيره اتفاق مى‏افتد اين زمينه استكمال از دست نفس مجرد گرفته مى‏شود. ديدن هم قابليت ارتباط خود را با نفس مجرد از دست مى‏دهد و در نتيجه ارتباط نفس مجرد از بدن قطع مى‏شود، و مرگ اتفاق مى‏افتد.