مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 9

فطرت و شخصيت

عليمحمد حاضرى

استاد دانشگاه تربيت مدرس

يكى از موضوعات مهم و مجادله برانگيز در رشته‏هاى مختلف انسانى، مبحث‏شخصيت است كه آرا و اقوال متباينى را از صاحبنظران و مكاتب، و تعارضى را در شعب و رشته‏هاى گوناگون علوم به دنبال داشته است. بحث‏شخصيت در رشته‏هايى چون روانشناسى، جامعه‏شناسى و روانشناسى‏اجتماعى از جمله مباحث مبنايى است كه تئوريها و جهت‏گيريهاى متفاوتى از آن نشات گرفته، علاوه بر آنكه سايه اين مبحث‏بر ساير موضوعات و فروعات رشته‏هاى مذكور نيز گسترده است. مبانى نظرى و آراى برخاسته از اين موضع، مكاتب و رويكردهاى متنوعى را در شعبه‏هاى كاربرديتر علوم انسانى از قبيل: مديريت، علوم سياسى، تعليم و تربيت، حقوق جزا و جرم‏شناسى، پايه‏گذارى كرده است.

اساس بحث‏شخصيت، در پاسخ به مساله چرايى و چگونگى تعينى است كه هر فرد انسانى در مقايسه با ديگر همنوعان كمابيش از آن برخوردار است و اين تعين، هم براى صاحبان اقوال و آراى معتقد به فرديت و ويژه بودن انسان، ضرورت توجيه و چگونگى وقوع آن را الزام كرده است و هم سؤال مهمى فراروى جمع گرايان و كسانى كه قائل به قانونمندى نوعى براى اجتماع انسانها بوده و در صدد نفى فرديت او برآمده‏اند، قرار داده است كه واقعيت تنوع را چگونه توجيه مى‏كنند.

على‏رغم تعاريف متعدد و متنوعى كه از شخصيت ارائه شده و اختلافات عظيمى كه در خصوص نحوه تكون و عوامل مؤثر در آن وجود دارد، مى‏توان به تعريف زير به عنوان وجه مشترك بسيارى از اين اقوال اشاره داشت: «شخصيت عبارت است از سازمان پويايى از عوامل مؤثر در يك فرد، كه موجبات سازگارى منحصر به فرد او را با محيط پيرامون فراهم مى‏سازد». مهمترين اجزاى اين (1) تعريف، پويايى يا عدم ثبات سازمان شخصيت فرد در طول مدت عمر و تنوع واكنشهاى او در شرايط و زمانهاى متفاوت از يكسو، و كيفيت انحصارى آن واكنشها در مورد هر فرد از سوى ديگر است. به عبارت ديگر اگرچه افراد در فرآيند جامعه‏پذيرى، براى انطباق با ارزشها و الگوهاى رفتارى و فرهنگ جامعه و قالب‏گيرى شخصيتشان تحت تاثير قرار مى‏گيرند، ولى اين تاثير منجر به پيدايش محصولات قالبى از آن نوع كه در ساير فعاليتها و مكانيسمهاى برنامه‏ريزى شده براى توليد محصولات دلخواه رخ مى‏دهد، نمى‏گردد. در توجيه اين تفاوت چنانچه نگرش پوزيتيويستى هم‏سنخى عالم انسان و طبيعت را مسامحتا بپذيريم و بر آن اساس از تمثيلى قياسى براى توضيح آن استفاده كنيم، بايد بگوييم فرايندهاى توليد محصولات، با دو شرط اساسى منجر به محصولات قالبى مشابه خواهد شد: اول تشابه و يكسانى در كيفيت مواد اوليه; دوم وحدت فرايند و عمليات اعمال شده بر اين مواد. در چنين صورتى با محصولاتى كاملا مشابه و يكنواخت مواجه خواهيم بود; اما با تنوع و عدم يكسانى هر يك از اين دو عامل، با تنوع محصول روبرو مى‏شويم، بدين معنى كه عمليات واحد بر مواد مختلف، منجر به توليد محصولات ناهمگون خواهد شد و همچنين اعمال عمليات متنوع بر مواد اوليه واحد نيز محصولات متنوع به دنبال خواهد داشت و در بسيارى از موارد، تنوع ناشى از ناهمسانى در هر دو عامل است.

با استعانت از اين تمثيل، تنوع رفتار يا كيفيت واكنش انسانهايى كه خروجى فرايند جامعه‏پذيرى و تربيت اجتماعى محسوب مى‏شوند، يا به تنوع ذات و خميرمايه اوليه يا به تنوع مكانيسم جامعه‏پذيرى يا تنوع هر دو بازگشت داده مى‏شوند. غالب آرا و نظريات مطرح شده در علوم انسانى رايج در خصوص شخصيت، به نحوى درصدد توضيح همين موضوع و تاييد يا جانبدارى از تاثير يك وجه و نفى وجوه ديگر يا اختلاف در ضريب يا وزن هر يك از عوامل فوق بازگشت دارد.

عوامل مؤثر بر شخصيت

روانشناسان، جامعه‏شناسان و روانشناسان اجتماعى برحسب تمايز نگرش خود، عنصر اصلى و تبيين كننده در سازمان شخصيت را به نحو ويژه‏اى ترسيم مى‏كنند و على‏رغم اين تمايز، زاويه نگرش رشته‏ها در درون هر يك از شعب مذكور نيز نحله‏ها و مكاتب گوناگون نظريات خود را مطرح مى‏كنند، به نحوى كه يافتن وفاقى كامل در آنها مشكل است، اما در مجموع مى‏توان اين آرا را به شرح زير مطرح كرد.

1 - عامل وراثت: اين عامل از گذشته‏هاى دور مورد توجه علماى اخلاق و فلسفه بوده است و امروز نيز در علم روانشناسى بيشترين توجه را به خود جلب نموده است. شاخه علم ژنتيك در زيست‏شناسى مباحث غيردقيق گذشته را به پژوهشهاى علمى متقنى تبديل نموده است و اصل اين موضوع كه بسيارى از خصوصيات جسمانى و روانى از طريق ژنها از والدين به فرزندان منتقل مى‏گردد، اثبات شده است. با وجود اين، همچنان بحث‏سهم عوامل ارثى در شخصيت و حدود و كيفيت تغييرات احتمالى آنها مورد منازعه است و نگرشهايى كه وزن و بهاى اصلى را در تحليل شخصيت‏به عوامل روانى مى‏دادند، امروزه با ترديد بيشترى مواجه شده‏اند. وجهى از اين نگرش كه بعضا به صورت مستقلى نيز مطرح مى‏شود، بررسى تاثير عوامل فيزيولوژيك بر ساختار شخصيت است.

اين ايده كه مى‏كوشد بين ساختمان جسمانى اعم از وضعيت‏سلسله اعصاب، كاركرد غدد، گروه خون، تركيب چهره و استخوان‏بندى و عضلات با كيفيت روحى و روانى شخصيت افراد پيوند و رابطه برقرار كند، طى دهه‏هاى اوايل قرن بيستم مدافعان جديترى داشت و كسانى چون لمبرزو، جرم‏شناس مشهور ايتاليايى، و كرچمرو شلدون، از روانشناسان برجسته، مدافع آن به حساب مى‏آيند. خميرمايه اين ايده، در طب قديم نيز كه بر اساس تفكيك مزاجهاى چهارگانه سامان يافته بود حضور داشت، چرا كه در آن نظام طبى، مزاجهاى چهارگانه ضمن آنكه براساس ويژگيهاى جسمانى تبيين مى‏شدند، معرف خصوصيات روانى يا مزاجهاى روحى متناظر نيز بودند.

2 - محيط طبيعى: شرايط جغرافيايى و اقليم طبيعى كه تفاوتهايى را در ميزان دما و حرارت محيط زيست، ميزان رطوبت و بارندگى، چشم‏انداز طبيعى و حاصلخيزى و وفور امكانات زيست‏يا خست طبيعت و كمبود نعمات را به دنبال دارد، عده‏اى را بر آن داشته است تا اين كيفيتها را با روحيات و خلق و خوى مردمان پيوند دهند. عده‏اى تاثير اين عوامل را با واسطه از طريق تنوع در محصولات و منابع مورد مصرف مردمان دنبال مى‏كنند، به گونه‏اى كه اين عوامل به عنوان زمينه تغييرات بيولوژيكى و جسمانى مطرح مى‏شوند. از ميان متفكران مسلمان، ابن خلدون اشارات صريحى به تاثير محيط جغرافيايى و شرايط زيست‏محيطى بر نحوه معيشت مردمان دارد و عصبيت كه وى از آن به عنوان عنصر كليدى در تحليل رفتار اجتماعى و خلق و خوى اقوام و ملل استفاده مى‏كند، تا حد زيادى به نحوه معيشت و زيستگاه طبيعى آنان وابسته است.

روشن است كه اين ديدگاه، حداكثر مدعى تاثير محيط جغرافيايى بر روحيات مردمان هر منطقه است و به فرض اثبات چنين تاثيراتى، به استناد مشخصات جغرافيايى مى‏توان تنوع روحيات مردمان دو اقليم متفاوت را تبيين كرد، ولى اين عامل نمى‏تواند در تحليل تنوع شخصيت افراد يك اقليم يا كسانى كه شرايط زيست‏محيطى مشابهى داشته‏اند، كارساز باشد; در حالى كه بحث از شناخت عوامل مؤثر بر شخصيت است كه بنابر تعريف، تجلى انفرادى يا انحصارى آن را در هر يك از افراد جستجو مى‏كند. به همين دليل معمولا روانشناسان و جامعه‏شناسان، تاثير اين عامل را به عنوان عامل مستقيم انكار نموده‏اند، روانشناسان آن را از طريق تاثير در نوع اطعمه و اشربه و ديگر عوامل بدنساز، در سطح عوامل جسمانى تحليل مى‏كنند و جامعه‏شناسان، اقليم و محيط جغرافيايى را از عوامل مؤثر در فرهنگ محسوب كرده، آنگاه از عامل فرهنگ به عنوان عامل مؤثر بر شخصيت‏ياد مى‏كنند. صرف‏نظر از قوت استدلال و مستندات اين دو گروه، هر دو نوع تحليل مذكور به لحاظ آنكه امكان تمايز و تفاوت انفرادى افراد را ممكن الوقوع مى‏سازد، مى‏تواند به عنوان عوامل مؤثر بر شخصيت مورد توجه قرار گيرد.

3 - محيط اجتماعى: طيف وسيع شبكه روابط اجتماعى فرد، اعم از اعضاى خانواده، دوستان، معلمان و مربيان، همكاران يا شبكه‏هاى وسيعترى از همشهريان، طبقه اجتماعى فرد، همكيشان و همفكران و نظاير آن، عاملى است كه صاحبنظران كثيرى از آن به عنوان عامل مهم و تعيين‏كننده در سازمان شخصيت‏ياد مى‏كنند. روانشناسان اجتماعى عمدتا به روابط اجتماعى نزديك و بيواسطه فرد كه طى آن عمدتا روابط چهره به چهره و روياروى وجود دارد تاكيد مى‏كنند و در تحليل شخصيت، به گروههاى اجتماعى محيط بر فرد اصالت‏بيشترى مى‏دهند، ولى جامعه‏شناسان از گروههاى اجتماعى آغاز نموده و به سطوح وسيعتر اين روابط كه شامل نظام فرهنگى، ساخت‏سياسى، موقعيت تاريخى، طبقه اجتماعى، سازمان حرفه‏اى و مناسبات شغلى محيط بر فرد نيز مى‏شود توجه دارند. صرف‏نظر از مدعاى افراطى جمع‏گرايانى كه در جهت اثبات اصالت مناسبات جمعى، هر گونه هويت فردى و شخصى را انكار مى‏نمودند، رويكرد غالب نزد جامعه‏شناسان فعلى به سمت تاكيد بر مناسبات جمعى به عنوان يكى از اجزاى تشكيل دهنده شخصيت، تعديل شده است و هويت‏شخصى با خميرمايه‏هايى از ويژگيهاى ارثى و ذاتى كه البته تا حد زيادى در معرض تندباد مناسبات اجتماعى است، به رسميت‏شناخته شده است.

اشاره به عوامل ياد شده كه معرف اجمال مجادلات و مباحث گسترده شخصيت در علوم انسانى است، در يك تقسيم‏بندى عامتر، قابل تحويل به دو عامل وراثت و محيط است. ديدگاههايى كه بر عنصر وراثت تاكيد بيشترى دارند، هويت فرد را با تعين و ثبات جديترى تبيين مى‏كنند و طرفداران تاثيرات محيطى، على‏رغم آنكه ممكن است در نگرش جبرگرايانه به هويت فرد از تعين جبرى شخصيت دفاع كنند، اما تغييرات شخصيتى ناشى از تغييرات محيطى را پذيرا هستند كه از اين نظر از وراثت‏گرايان متمايز مى‏شوند.

تامل در مبحث‏شخصيت از نگاه فرهنگ خودى

موضع دوگانه و متعارض فوق، در سنت ادبى وفرهنگى جامعه ما نيز به وضوح قابل مشاهده است، به گونه‏اى كه مضمون بسيارى از حكايات و امثله‏وضرب‏المثلهاى منظوم يا منثور ما در جهت تاييد يا حمايت از ديدگاههاى مذكور مطرح شده است، به عنوان مثال مواردى چون: پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است / تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است / چون بود اهل گوهرى قابل / تربيت را در او اثر باشد / هيچ صيقل نكو نداند كرد / آهنى را كه بدگهر باشد; مصاديقى از مضامين مدافع نقش تعيين كننده عنصر وراثت در شخصيت است و در مقابل، مضامينى چون: پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد / سگ اصحاب كهف روزى چند / پى نيكان گرفت و مردم شد; به وضوح مؤيد نظريات مدافع تاثير محيط اجتماعى در شخصيت است. با توجه به اينكه بخش مهمى از ادبيات و معارف سنتى جامعه ما ريشه در منابع دينى دارند، بى‏گمان در ادبيات و معارف دينى ما شواهد و مؤيداتى در استظهار و حمايت از هر يك از ديدگاههاى فوق مى‏توان ارائه داد، به عنوان مثال تاكيدات و توصيه‏هايى كه در مورد ملاكهاى گزينش همسر صالح و توجه به اصالت و پاكى خاندان زوج صورت گرفته، قابل حمل بر مصالح و مفاسد ناشى از تاثيرات وراثتى است كه فرزندان را متاثر مى‏سازد، و يا آن همه تاكيدات بر انتخاب دوست و همنشين خوب و توصيه به شركت در محافل و مجامع ويژه ايمانى و سالم و پرهيز از روابط و همنشينى‏هاى ناسالم، مى‏تواند مؤيد ديدگاههاى مدافع تاثيرات محيطى قلمداد شود.

بديهى است‏يكى از قلمروهايى كه صاحبنظران و پژوهندگان مسلمان بايد به نحو جدى در آن به كنكاش بپردازند، مباحث مذكور است تا بتوانند با اتقان بيشترى موضع شريعت كامله اسلام را در خصوص منازعات موجود در اين زمينه روشن نمايند و تزاحم صورى و احتمالى را با استفاده از قواعد اصولى و ديگر ملاكهاى اتقان و ترجيح منابع رفع نمايند. نگارنده قصد ورود به اين بحث را ندارد و اشارات فوق صرفا براى تقريب به ذهن مطرح شده است، اما مساله مهمى كه در بحث‏شخصيت از نگاه معارف دينى و اسلامى قابل طرح است و مى‏تواند ماهيت‏بحث را از سبك و سياق متعارف و معمول آن در علوم انسانى رايج متمايز كند، بحث فطرت است.

برحسب تعريف و معنايى كه از فطرت استنباط شود، مبحث‏شخصيت‏با ملاحظه آن تبيين متفاوتى مى‏يابد. نگارنده مدعى ارائه تعريف يا ترجيح معنايى خاص از فطرت نيست، و اين به عهده عالمان متفقه در دين است كه با استفاده از منابع اصيل و اصول و معيارهاى شناخته شده و روش‏شناسى خاص معارف اسلامى به آن مبادرت ورزند. در اين بحث ما صرفا مى‏كوشيم معانى متفاوت ارائه شده يا معانى مفروض از بحث فطرت را با مباحث رايج‏شخصيت در علوم انسانى مقارنت دهيم و استنباطهاى منتج از هريك از معانى مفروض را مشخص نماييم.

در مبانى اسلامى، انسان به عنوان موجودى شناخته مى‏شود كه از درون داراى تمايلات و گرايشهايى است. گرايشهاى درونى انسان دو گونه است: 1 - گرايشهاى حيوانى كه وجه اشتراك انسان و حيوان است، نظير غريزه حب ذات و صيانت از نفس و غريزه جنسى، اين گرايشها معمولا پايگاه فيزيولوژيك دارند; 2 - گرايشهاى انسانى كه اختصاص به انسان دارد و از عمده‏ترين وجوه مميزه روح انسانى از حيوان مى‏باشد، حقيقت جويى، فضيلت‏خواهى، زيبايى خواهى، خداخواهى و پرستش و تمايل به جاودانگى، برجسته‏ترين اين گرايشها هستند. (2)

واژه فطرت داراى سه اصطلاح است: 1 - اصطلاح عام كه هرگونه گرايش اصيل و ذاتى حيوانى و انسانى را شامل مى‏شود; 2 - اصطلاح خاص كه صرفا شامل گرايشهاى انسانى است; 3 - اصطلاح اخص كه منحصرا به معناى گرايش به خداوند و دين است. همچنين با استفاده از (3) مباحثى كه صاحبنظران مسلمان در بحث فطرت يا ويژگيهاى انسانى مطرح نموده‏اند، مى‏توان گفت‏سه برداشت در مورد گرايش درونى يا ويژگيهاى فطرى بشر وجود دارد:

1) بشر فطرتا متمايل به خير و كمال است; يعنى گرايش طبيعى اوليه او به خير است و رفتارهاى غيرمنطبق با اين كمال جويى و حقيقت‏طلبى، يا مظهر جهل و اشتباه انسان دريافتن مصاديق است‏يا ناشى از فساد عارضى است كه عوامل خارجى مانع از تحقق فطرت كمال‏جو شده و بر آن سرپوش گذاشته‏اند. در مجموع ظاهرا چنين به نظر مى‏رسد كه ديدگاههاى شهيد مطهرى در كتاب فطرت و نيز موضع آقاى مصباح يزدى دركتاب جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن و نيز مؤلفان كتاب فلسفه تعليم و تربيت دفتر همكارى حوزه و دانشگاه بر اين نسق است و حضرت امام خمينى(ره) نيز در موارد مكرر به كمال جويى فطرى بشر اشاره داشتند و فزونخواهى و قدرت طلبى انسانها را نيز نشانه‏هايى از دريافت جاهلانه مصاديق فطرت كمال‏جو معرفى مى‏كردند. آيه 30 سوره روم كه مشهورترين آيه (4) مبحث فطرت است و نيز آيه 172 سوره اعراف معروف به آيه ذر، از بارزترين مستندات اين موضع هستند. (5)

2) بشر از درون متمايل به شر و درنده خوست و اگر به خود وانهاده شود، جز شر نمى‏توان از او انتظار داشت; لذا از طريق مراقبت و تلاش دائمى بايد بر اين تمايل فائق آيد كه بخشى از اين مراقبت و تلاش، از طريق مجاهده نفسانى خود فرد و بخشى از طريق نظارتها و كنترلهاى اجتماعى و بيرونى تامين مى‏شود. اين نظريه كه به نحو صريح و خالص آن در نزد صاحبنظران مسلمان كمتر مطرح شده است، بهترين تجلى را در بيان هابس دارد كه مى‏گويد: «انسان، گرگ انسان‏» است.

در عين حال مضامين بسيارى از كتب اخلاقى ما بر اساس تاكيد بر اين وجه شيطانى و خطر بالقوه هواى نفسانى در وجود آدمى است. ديدگاه مرحوم طباطبايى در الميزان و تبيينى كه در خصوص ميل به استخدام در انسان ارائه مى‏نمايند، احتمالا مى‏تواند در اين طبقه‏بندى جاى داده شود. در عين حال غالب منابع اسلامى، گرايشهاى حيوانى و تمايلات شرورانه انسان را ذيل گرايشهاى فطرى طبقه‏بندى نمى‏نمايند. همچنين غالب آنان اگر از وجود اين گرايشها سخنى داشته‏اند، توام با آن از گرايش به خير و كمال نيز سخن گفته‏اند، كه در اين صورت در طبقه‏بندى حاضر، در گروه سومى قرار مى‏گيرند; لذا شايد بتوان گفت اين نظريه نزد صاحبنظران مسلمان مدافع ندارد.

3) فطرت و خميرمايه ذاتى بشر، خصلتى دوسويه دارد; يعنى هم كمال‏جويى و گرايش به خير در وجودش نهفته است و هم شيطان صفتى و درنده خويى و تمايلات شرورانه با مذاقش سازگار است. اين ديدگاه، فطرت يا ماهيت وجود انسان را به صورت بالقوه قادر و توانا براى فعليت‏يافتن دوگانه در دوسوى طيف خير و شر مى‏داند و خميرمايه هردو گونه فعليت را در وجودش مى‏يابد كه براى تحقق يكى و زيرپاگذاشتن آن ديگرى، شرايط و لوازم و تكاليفى مقدر شده است.

استنباط اوليه و ظاهرى از آيات هفتم و هشتم سوره مباركه شمس كه از الهام تقوا و فجور در نفس انسان خبر مى‏دهد، مى‏تواند مدلول اين نگرش قلمداد شود. شريعتى نيز در انسانشناسى خود از اين نظريه دفاع كرده است و نظر خود را بيشتر مستند به گزارش خلقت دوگانه انسان از تركيب «گل بدبو» و «روح خدايى‏» قرار داده است. مضمون بسيارى از كتب اخلاقى و نيز مباحث معرفت النفس در فلسفه اسلامى، غالبا به حضور بالقوه دو گرايش متضاد در انسان اشاره دارند و او را از صفات رذيله و هواى نفس پرهيز داده، به خير و كمال دعوت مى‏نمايند و اساس هر دو گرايش را در نفس و فطرت انسان حاضر مى‏دانند، چرا كه صلاح و رستگارى فرد به فعليت رسانيدن خير و مقابله با فعليت‏يافتن رقيب شرور است (6) .

جايگاه فطرت در مباحث‏شخصيت

با عنايت‏به ملاحظات فوق و تامل در معناى فطرت، مى‏توان گفت كه اعتقاد به فطرت در فرهنگ و معارف اسلامى، به طور قطع «انسانشناسى اسلامى‏» را از موضع ويژه‏اى برخوردار مى‏سازد، كه تمايز آن را با ديگر انسانشناسيها به عنوان يك بحث جدى بايد دنبال نمود، اما از آنجا كه طبق تعريف شخصيت و در تبيين عوامل مؤثر آن، ما به دنبال كشف يا توضيح دلايل و نحوه وقوع تمايزات و تفاوتهاى افراد هستيم، مى‏توان اين ترديد را مطرح كرد كه: آيا اعتقاد به فطرت و برداشتهاى متفاوت آن، مداخله‏اى در مبحث‏شخصيت‏خواهد داشت‏يا خير؟

در اين خصوص بايد گفت: اگر فطرت را به عنوان يك «صفت نوعى‏» كه تمام آحاد انسانى بهره و نصيب مساوى و مشابهى از آن برده باشند فرض شود (حداقل آنكه بهره بالقوه آنان مشابه باشد)، در اين صورت به زبان رياضى، در معادله شخصيت عدد ثابتى را وارد نموده‏ايم كه با وجود تغيير در جواب معادله، نقشى در ميزان تفاوت جوابها نخواهد داشت. به‏عبارت ديگر اگر فطرت انسانها خصايص واحد با ميزان و شدت يكسانى باشد، عوامل مؤثر در تمايزات آنها چيزهاى ديگرى است; لذا در مبحث‏شخصيت - تا آنجا كه دنبال وجوه تمايز افراد است - عنصر فطرت مداخله‏اى نخواهد داشت.

اما اگر تمايلات فطرى انسان را «صفات نوعى‏» بدانيم و در عين حال قائل به اين باشيم كه سهم افراد از اين صفت، بنا به دلايل مختلف از جمله تفاوت عملكرد «اسلاب و ارحام‏» متفاوت است. در اين صورت مبحث‏شخصيت‏به مساله شناسايى عوامل مؤثر در ميزان دريافت‏سهم يا نصيب افراد از فطرت بر مى‏گردد كه از اين حيث، تقريبا مشابه مساله‏اى است كه در علوم انسانى رايج در جستجوى عوامل مؤثر در شخصيت مطرح مى‏شود. بديهى است‏بحث در مورد شناسايى نوع عوامل و تفاوتهاى احتمالى آن، همچنان گشوده خواهد بود. همين طور اگر مقدار نصيب‏فطرى افراد را بالقوه مساوى بدانيم، اما قائل به تفاوت ظهور و فعليت‏يافتن آن براساس عوامل مختلف باشيم،بازبحث‏شخصيت، شناسايى زمينه‏هاى مساعد يا موانع فعليت‏يافتن فطرت مطرح خواهد شد كه تقريبا مشابه فرض قبلى است.

تا آنجا كه نگارنده دريافت كرده است، امام خمينى در شرح حديث‏يازدهم از كتاب چهل حديث، قائل به نصيب بالقوه عام، مشترك و مساوى نوع انسان از چشمه فطرت هستند; ولى آقاى مصباح يزدى ظاهرا به تفاوت سهم قائلند; لذا از مباحثى كه صاحبنظران مسلمان بايد آن را (7) دنبال نمايند:

اولا پاسخ به اين سؤال است كه آيا فطرت، صفت نوعى و عام است كه سهم و نصيب ازلى و بالقوه افراد از آن مساوى است، يا اينكه مى‏توان قائل به تفاوت نصيب شد؟

ثانيا در فعليت‏يافتن گرايشهاى فطرى چه عواملى مداخله دارند؟ و آيا موضع مكتب اسلام در اين مبحث‏بر اساس همان عوامل ياد شده در علوم انسانى رايج است و اختلاف ما بر سر ضريب يا وزن هر يك از عوامل است؟ به عبارت ديگر، در اين منازعه ما يكى از مكاتب خواهيم بود در كنار ديگر مكاتب كه آرايش عوامل مذكور در معادله شخصيت را با ضريب معين دنبال مى‏كنيم، يا قائل به عوامل جديد و مجزايى هستيم؟

پاره‏اى از صاحبنظران مسلمان كه به اين مباحث وارد شده‏اند، كوشيده‏اند تا عاملى تحت عنوان «اراده يا اختيار» را به عنوان وجه مميزه در انديشه اسلامى مطرح نمايند. به نظر مى‏رسد اگر به لحاظ موضع اين بحث، از مجادلات محض انسانشناسى صرف‏نظر كنيم، وارد كردن عامل اراده يا اختيار در مبحث‏شخصيت، به نوعى همان مسائلى را كه در باب فطرت و گرايشهاى فطرى مطرح شد، به دنبال دارد; يعنى اولا سؤال از سهم يا نصيب نوعى يا اختصاصى اراده و مقدار آن نزد هر فرد مطرح مى‏شود; ثانيا دلايل يا عوامل ظهور و تحقق اراده و يا موانع آن و نيز رابطه آن با ديگر عوامل مؤثر در شخصيت مطرح مى‏شود. اگر مقدار ظهور و بروز اراده را در افراد، تابع قواعد ومكانيسمهايى قابل شناخت و محاسبه و بالمآل قابل پيش‏بينى بدانيم (حتى با فرض روشها و نظام معرفتى ويژه ومتمايز از روشهاى تجربى و حسى)، در واقع معادله‏اى از شخصيت‏خواهيم داشت كه با فرض وقوع يا شناخت ميزان هر يك از متغيرهاى آن، نتيجه معادله معلوم خواهد شد و اين با برداشت متعارف و مفروض در «اراده آزادانسان‏» ممكن است مباين باشد. اگر هم تجلى اراده را تحت آن قواعد ندانيم، بحث را به حوزه نامعلومى احاله كرده‏ايم كه‏براساس معيارهاى متعارف بحث علمى، آن را از قلمرو معرفت‏حصولى خارج نموده‏ايم و به اين معنا كمكى به روشنگرى آن نداشته‏ايم.

بحث ديگر آن است كه: اگر مطابق نظر امام‏خمينى(ره) و امثال ايشان، فطرت نوعى انسان را گرايش به كمال بدانيم و اختلاف افراد را تشخيص مصداق آن بيابيم، سؤال به علل تفاوت در علم و جهل افراد براى تشخيص راه صحيح يا انحرافى كمال بازگشت داده مى‏شود. به عبارت ديگر مبحث عوامل مؤثر در شخصيت، به بحث عوامل مؤثر در نحوه و ميزان اكتساب يا حصول علم يا معرفت‏حقيقى تحويل مى‏شود، كه ظاهرا به صورت ماهوى چندان تفاوتى با مسائل فوق‏الذكر نخواهد داشت.

شخصيت‏به عنوان برآيند مؤلفه‏ها

موضوع ديگرى كه در ارتباط با شخصيت و فطرت مى‏توان مطرح كرد، طرح مبحث فطرت به عنوان يكى از مؤلفه‏هاى مؤثر در شخصيت است، به اين نحو كه اگر شخصيت را برآيند نيروهاى وارده يا مؤثر بر شخص بدانيم، كشش يا تمايل فطرى را به عنوان يكى از نيروهاى حاضر در صحنه فرض كنيم و برآيند اين نيرو را با ديگر نيروهاى مؤثر در شخصيت محاسبه نماييم، در اين حالت‏بر اساس سه برداشت متفاوت از فطرت، سه فرض از نتيجه يا برآيند نيروها متصور است.

فرض اول: فطرت را كشش و تمايل درونى به خير تعبير كنيم. در اين صورت، برآيند نيروها تحت تاثير مقدار كشش فطرى، به سمت‏خير متحول مى‏شود; يعنى در اين نگاه هميشه شخصيت افراد بيش از آنچه محاسبات مربوط به برآيند عوامل رايج و معمول در علوم انسانى متعارف پيش‏بينى مى‏كند، به سمت‏خير تمايل نشان خواهد داد. در واقع عدد ثابت و مثبتى در معادله شخصيت وارد شده است كه در هر حال، نتيجه معادله، بزرگتر از عدد قبل از ورود اين مقدار ابت‏خواهد بود.

فرض دوم: فطرت را كشش و تمايل درونى به شر تعبير كنيم. اين وضعيت نقيض حالت فوق خواهد بود و برآيند نيروها را به جهت‏شر متمايل خواهد كرد. به عبارت ديگر در معادله شخصيت، عددى ثابت اما با علامت منفى وارد مى‏شود كه نتيجه را كوچكتر از نتيجه قبلى خواهد نمود.

فرض سوم: فطرت را كشش دو سويه يا امكانى بالقوه و متساوى‏الطرفين به سمت‏خير و شر بدانيم. در اين فرض، عملا عوامل مؤثر همانهايى خواهند بود كه در فعليت اين كشش دو سويه دخالت دارند. به عبارت ديگر مى‏توان عنصر فطرت را از معادله حذف نمود، بدون آنكه در نتيجه معادله تغييرى حاصل شود، چرا كه به بيان رياضى برآيند دو نيروى متضاد از نظر جهت و متساوى‏المقدار بودن، صفر خواهد بود. با اين ملاحظه مى‏توان چنين پنداشت‏كه‏برداشت‏سوم از معنى فطرت، موضع قائلين آنرا در انسانشناسى، از موضع انسانشناسيهاى رايج متمايز مى‏كند;ولى در مبحث‏شخصيت، نتيجه‏عملى موضع آنان تفاوتى با منكرين ياغيرمعتقدين‏به‏فطرت‏نخواهدداشت.

به ملاحظات فوق اين نكته را بايد افزود كه قائل شدن به كشش يا تمايلى درونى -به هر سو كه فرض شود- از نظر نتيجه و مقدار تحقق آثار ناشى از عوامل محيطى، نقشى تشديد كننده خواهد داشت. از اين نظر با بحثى مشابه مكتب تربيتى افلاطون مواجه خواهيم بود كه تعليم و تربيت را چيزى جز «ذكر» يا «يادآورى‏» علم ازلى نمى‏داند. بديهى است در اين نگرش، مربى با وضعيتى به مراتب سهلتر و زمينه‏اى مساعدتر مواجه خواهد بود، مشروط بر آنكه تعليم و تربيت‏خود را در مسير و منطبق با «علم نخستين‏» متربى قرار دهد. بر همين اساس، فرايند جامعه پذيرى و سازماندهى شخصيت افراد در جامعه، از طريق عنصر تشديد كننده فطرى (به سمت‏خير يا شر) با سرعت و شتاب به مراتب بيشترى از شرايط غيبت اين عنصر محقق خواهد گرديد. شايد بتوان گفت: حداقل مداخله مبحث فطرت در شخصيت، همين نقش تشديد كننده است و با برداشتها و استنباطهاى ديگر از فطرت، به سطوح بيشتر و بالاترى از تمايز نيز مى‏توان دست‏يافت.

انتظار اين است كه اساتيد و صاحبنظران متفقه در دين، اين حدود نظر كنجكاوانه و غير مغرضانه نگارنده را -هر چند با صلاحيتهاى علمى لازمه آن توام نباشد- با ديده اغماض و شرح صدر نگريسته و اگر در آن وجوهى براى تامل بيشتر و طرح مساله فطرت با مبانى متاثر از سؤالهايى از اين سنخ يافتند، بابى براى گفت و شنود و همسويى هرچه بيشتر فراهم آيد، كه اين خود، مقصود را تامين خواهد نمود.

منابع

ء - اتكينسون، ريتال و همكاران; زمينه روانشناسى; ترجمه محمدتقى براهنى و همكاران، جلد دوم، انتشارات رشد، 1373

- ساروخانى، باقر; دايرة‏المعارف علوم اجتماعى; انتشارات كيهان 1370

- كلاين برگ، اتو; روانشناسى اجتماعى; ترجمه عليمحمد كاردان، جلد دوم، نشر انديشه، 1363

- كوهن، بروس; جامعه‏شناسى; ترجمه غلامعباس توسلى، سمت، 1372

- دفتر همكارى حوزه و دانشگاه; فلسفه تعليم و تربيت; جلد اول، سمت، 1372

- دوچ، مورتون; نظريه‏ها در روانشناسى اجتماعى; ترجمه مرتضى كتبى; انتشارات دانشگاه تهران، 1374

- سروش، عبدالكريم، تفرج صنع; انتشارات سروش، 1366

-عطاران،محمد;آرى‏مربيان‏بزرگ‏مسلمان،انتشارات‏مدرسه،1375

- باقرى، خسرو; نگاهى دوباره به تربيت اسلامى; انتشارات مدرسه، چاپ سوم، 1374

- طباطبايى، محمدحسين; الميزان فى تفسير القرآن; انتشارات اميركبير، 1363

- بهبودى، محمدباقر; جبر و اختيار; انتشارات معراجى

- گيدنز، انتونى; جامعه‏شناسى; ترجمه منوچهر صبورى; نشر نى، 1373

- مصباح، محمدتقى; جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن; سازمان تبليغات اسلامى، 1368

- احمدى، على‏اصغر; فطرت، بنيان روانشناسى اسلامى

- شريعتى، على; اسلام شناسى

- شريعتى، على; انسان، اسلام، ماركسيسم

- سياسى، على اكبر; نظريه‏هاى شخصيت; دانشگاه تهران، 1354

- استوتزل، ژان; روانشناسى اجتماعى; ترجمه على‏محمد كاردان; دانشگاه تهران، 1367

- باقرى، خسرو; پيشفرضهاى روانشناسى اسلامى; فصلنامه حوزه و دانشگاه; شماره 5، زمستان، 1374

- برنجكار، رضا; حضور اراده در مبادى عمل; فصلنامه حوزه و دانشگاه; شماره‏6، بهار 1375

- امام‏خمينى(ره); چهل‏حديث، مؤسسه تنظيم و نشر آثار، 1371

- امام خمينى(ره); صحيفه نور; وزارت ارشاد

- امام خمينى(ره); طلب و اراده; مؤسسه تنظيم و نشر آثار

پى‏نوشتها

1 - برگرفته از دايرة‏المعارف علوم اجتماعى، باقر ساروخانى، ص‏531، با اندكى تصرف.

2- دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، فلسفه تعليم و تربيت، ج 1، ص 436.

3- همان، ص 436، و نيز ر.ك: مصباح يزدى، محمدتقى; جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 185.

4- امام خمينى، چهل حديث، حديث‏حادى عشر.

5- حديث مشهور «كل مولود يولد على فطره حتى يكون ابواه يهودانه وينصرانه وليمجسانه (عوالى اللئالى، ج‏1، ص‏35) نيز قابل تاويل به همين موضع است، ضمن آنكه به عوامل محيطى و خانوادگى به عنوان عوامل موثر در باز داشتن از تحقق فطرت اشاره مى‏كند.

6- آقاى خسرو باقرى در مقاله‏اى تحت عنوان پيشفرضهاى روانشناسى اسلامى در شماره پنجم مجله حوزه و دانشگاه از اين نظريه كه آن را«ساختارى‏» ناميده است دفاع كرده است. آقاى عبدالكريم سروش، نيز در كتاب تفرج صنع در مبحث از تاريخ بياموزيم، مدافع اين نظريه است.

7- مصباح‏يزدى، محمدتقى; جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، صفحات 185، 192 - 193.