مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 9

انسان به منزله عامل

بحثى تطبيقى درباره نقش پيشفرضها در روانشناسى

خسرو باقرى استاد دانشگاه تهران

نظريه‏هاى علمى بر بستر پيشفرضهاى دانشمند مى‏رويند. اجزاى مختلف نظريه‏ها همچون مفاهيم و مدلها به نحوى با پيشفرضها متناسب و سازگارند. در مقاله حاضر، پيشفرض «انسان به منزله عامل‏» كه بر اساس منابع اسلامى مى‏توان آن را مبناى تحقيق در روانشناسى قرار داد، مورد بررسى تطبيقى با نظريه عاملى اسكينر قرار گرفته است. كوشيده‏ايم اين نكته را به اثبات برسانيم كه عمل در نظريه اسكينر، مبتنى بر پيشفرضهاى معينى است و محصور در حدود اقتضاى اين پيشفرضهاست. علت‏گرايى و مشاهده‏گرايى حدود پيشفرضهاى اسكينر را تشكيل مى‏دهند. عمل در ديدگاه اسلامى، با استناد به مبانى معرفتى، ميلى و ارادى، تصويرى متفاوت به دست مى‏دهد، كه اگر به منزله پيشفرض تحقيقهاى روانشناختى قرار گيرد، نتايجى متفاوت به بار خواهد آورد.

تكوين نظريه‏ها در ذهن دانشمندان، امرى خلق‏الساعه نيست; بلكه همواره در بستر ذهنى معينى صورت مى‏پذيرد. از اين رو، ميان نظريه يك دانشمند و زمينه ذهنى وى، تناسب و تلائم قابل توجهى وجود دارد. زمينه‏هاى ذهنى يا پيشفرضها نه تنها امكان فهم عميقتر نظريه‏ها را فراهم مى‏آورند، بلكه از يك جهت، فقر و غناى نظريه‏ها را نيز بايد در آنها جستجو كرد. در نوشته حاضر، بر آنيم تا به بررسى تطبيقى نقش پيشفرضها در قلمرو روانشناسى بپردازيم. اين مقايسه و تطبيق، ميان پيشفرضهايى است كه مى‏توان از منابع اسلامى براى بررسيهاى روانشناختى فراهم آورد، با پيشفرضهايى كه در دو رويكرد مهم روانشناختى، يعنى رفتارگرايى اسكينر و شناخت‏گرايى‏پياژه‏جلوه‏گرشده‏اند. در آنچه ذيلا مى‏آيد، نخست تعريف و تصورى از نقش پيشفرضهاى علمى به دست‏خواهيم داد، سپس بر اساس انسانشناسى اسلامى، اشاره‏اى كوتاه به پيشفرضهاى مناسب براى بررسيهاى روانشناختى خواهيم نمود، و آنگاه به بررسى تطبيقى آن با آنچه در دو نظريه مذكور آمده خواهيم پرداخت.

نقش پيشفرضهاى علمى

يك نظريه بر پيشفرضهاى مختلفى تكيه دارد كه دورى و نزديكى آنها به نظريه مزبور متفاوت است. برخى از پيشفرضها به منزله لايه‏هاى زيرساز نظريه‏اند كه در عين حال كه تاثير آنها بر نظريه برقرار است; اما اين تاثير، مستقيم و بيواسطه نيست و از اين‏رو ممكن است‏به طور محسوس در پيكر نظريه ملاحظه نشود. پيشفرضهاى مربوط به واقعيت جهان و انسان از اين نوعند كه گاه آنها را پيشفرضهاى فلسفى مى‏نامند. برخى ديگر از پيشفرضها كه خود به نحوى بر اين پيشفرضهاى بنيادى استوارند، به پيكر اصلى نظريه نزديكترند. مراد از نزديكى آن است كه تاثير آنها در پيكر نظريه، مستقيم‏تر و محسوستر است. تناسب و سازگارى اين دسته از پيشفرضها با مفاهيمى كه در نظريه به كار گرفته مى‏شوند، با تمثيلهايى كه در نظريه مورد استفاده قرار مى‏گيرند، و با مسائل و فرضيه‏هايى كه به منزله راه حلهايى براى اين مسائل عرضه مى‏شوند، چشمگير و قابل توجه است.

مارگارت ماسترمن (1970) در صورت‏بندى مشهورى كه نسبت‏به الگوهاى علمى در ديدگاه كوهن مطرح كرده، بر آن است كه براى رفع ابهام از مفهوم الگوى علمى در ديدگاه وى، مى‏توان گفت كوهن سه معنا براى الگو در نظر داشته است. ماسترمن اين سه معنا را به اين ترتيب نامگذارى مى‏كند: الگوهاى متافيزيكى، الگوهاى جامعه شناختى و الگوهاى ساختارى. الگو به معناى متافيزيكى، با نظر پردازيهاى متافيزيكى سر و كار دارد يا با طريقه جديدى از نگريستن به اشيا. الگو به معناى جامعه‏شناختى به عادات علمى ناظر است كه توسط اجتماعى از دانشمندان در مواجهه موفق با مسائل تشكيل شده است و به فعاليتهاى دانشمندان مبتدى شكل خواهد داد. الگو به معناى ساختارى، به منزله چارچوبى است كه حل مساله را براى ما ممكن مى‏گرداند و به عبارت ديگر، ابزارهاى مناسب براى اين كار را در اختيار ما قرار مى‏دهد.

ماسترمن معتقد است كه از اين سه معنا، معناى سومى در ديدگاه كوهن اساسيتر است: «چنانكه ملاحظه كرده‏ايم، اگر بپرسيم كه الگوى كوهنى چيست؟ عادت كوهن در تعاريف چندگانه، ما را با مشكل مواجه مى‏كند; اما اگر بپرسيم كه الگو چه مى‏كند؟ به يكباره آشكار مى‏شود كه (با مفروض گرفتن وجود علم هنجارين)، معناى ساختارى «الگو» و نه معناى متافيزيكى يا فرا الگويى معناى اساسى است; زيرا تنها با داشتن ابزار مى‏توان معماها را حل كرد» (ص 70).

يكى از تفاوت‏هاى عمده الگوى ساختارى با دو نوع الگوى ديگر، آن است كه آنها پيش از شروع كار علمى دانشمند وجود دارد، اما الگوى ساختارى، همزمان با شروع كار علمى دانشمند و در كار علمى وى، تاثير خود را آشكار مى‏سازد.

مفهوم الگوى ساختارى، تا حدى به آنچه آن را پيشفرضهاى نزديك به نظريه ناميديم، شباهت دارد. پيشفرضهاى نزديك، رد پاى خود را در اجزاى مختلف نظريه آشكار مى‏سازند; به عنوان مثال، پيشفرض انسانشناختى يك نظريه -در صورت بنيادى يا فلسفى خود- ممكن است نوعى ماده‏انگارى مبنى بر اين باشد كه: انسان صرفا بدن است نه تركيبى از نفس و بدن. امااين‏پيشفرض براى آنكه بتواند در جريان نظريه‏پردازى روانشناختى تاثير آفرينى كنند، محتاج آن‏است كه تفصيل بيشتر و دقيقترى يابد; مثلا ارگانيسم‏ومكانيسم‏هاى شناخته شده آن مى‏تواند شكل تفصيل يافته‏اى از پيشفرض مذكور باشد كه استعداد آن را دارد كه در جريان نظريه‏پردازى روانشناختى تاثير آفرينى‏كند. اين نكته در ضمن مقاله حاضر توضيح بيشترى خواهد يافت.

انسان به منزله عامل

پيشتر، در بررسى جداگانه‏اى پيشنهاد كرده‏ايم كه بر اساس انسانشناسى اسلامى مى‏توان پيشفرض مناسبى براى پديدآوردن روانشناسى اسلامى در نظر گرفت كه در آن انسان به منزله عامل لحاظ مى‏شود. در اينجا نيازى به بازگويى پيشنهاد مذكور نيست و مى‏توان به اشاره كوتاهى اكتفا كرد. در اين پيشفرض، تصويرى كه از انسان در نظر داريم، به منزله موجودى است كه در كشاكش نيروهاى مختلف محيطى، خود منشا عمل است و با اعمال خويش، هويت‏خود را رقم مى‏زند و عمل، رفتارى است كه لازم است‏بر مبادى معينى استوار شده باشد. حداقل مبادى لازم براى آنكه رفتارى را به عمل تبديل شود، سه مبدا است: مبدا معرفتى، مبدا ميلى و مبدا ارادى.

انسان به منزله عامل، تصويرى است كه نگرش اسلامى در مورد انسان به دست مى‏دهد، صرف نظر از اينكه چه هويتى يافته باشد و به چه راهى رفته باشد: (الناس فى‏الدنيا عاملان: عامل فى‏الدنيا للدنيا ... و عامل عمل فى‏الدنيا لما بعدها...) «مردم در دنيا عاملند و از اين حيث دو دسته‏اند: يكى عاملى است كه در دنيا براى دنيا كار مى‏كند و ديگرى، عاملى است كه در دنيا براى آنچه پس از آن به ظهور خواهد رسيد، عمل مى‏كند...» (نهج‏البلاغه، حكمت‏269).

پيشفرض «انسان به منزله عامل‏» با سه مبنايى كه براى عمل ذكر كرديم، استعداد آن را دارد كه به مفاهيم وفرضيه‏هايى‏شكل‏دهد كه سازنده پيكر يك نظريه باشند. بررسى تفصيلى اين مساله را به مقاله ديگرى بايد واگذاشت. آنچه در اينجا بررسى مى‏كنيم اين است كه آيا چنين پيشفرضى در نظريه‏هاى موجود روانشناسى، لحاظ نشده است؟ آيا اين براستى پيشفرض تازه‏اى است كه بتوان انتظار داشت‏يافته‏هاى تازه‏اى را در تحقيقهاى روانشناختى‏به بار آورد؟ پاسخ ما به اين سؤال، مثبت است.

بررسى اين مساله را در اينجا با توجه به دو نظريه به انجام خواهيم رساند: نظريه رفتارگرايى اسكينر ونظريه‏شناختى پياژه; وجه مشترك اين دو نظريه آن است كه مفهوم عمل در هر دو به طور ويژه‏اى مورد توجه قرار گرفته است.

جايگاه و ويژگيهاى عمل در نظريه اسكينر

مفهوم عمل، در نظريه اسكينر از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است، چندانكه او راه خود را از رفتارگرايى كلاسيك جداكرده و ديدگاه خود را شرطى شدن عاملى ناميده است. اما بايد به اين نكته توجه داشت كه الفاظ «عمل‏»، «عامل‏»، «عاملى‏» و نظير آن، هرچند در نظريه‏هاى مختلف به كار گرفته مى‏شوند، ولى از حيث معنا و دلالت‏يكسان نيستند. از اين رو هر چند بتوان گفت كه پيشفرض «انسان به منزله عامل‏» در نظريه‏هاى مختلف لحاظ شده است، اما باتحليل بافت ويژه اين پيشفرض در هر يك از نظريه‏ها، تفاوتهاى گاه چشمگيرى رامى‏توان در معنا و مفهوم آن سراغ‏گرفت.

زمينه فكرى اسكينر كه پيشفرضهاى روانشناختى او از آن نشات يافته، علم‏گرايى اوايل قرن بيستم بود. علم‏گرايى در عين حال كه متكى به علم است، نبايد آن را با علم يكى دانست. علم گرايى، در واقع نوعى ايدئولوژى است كه ممكن ست‏با توجه به مقطع معينى از تاريخ علم و هويت ويژه‏اى كه علم در آن مقطع داشته، به صورت بندى اصول و هنجارهايى براى تفكر و زندگى انسان بپردازد. شكلى از اين علم‏گرايى كه به صورت آيين فكرى درآمد، عمل‏گرايى اوايل سده حاضر در جامعه آمريكاست. اسكينر با اعتقاد به علم‏گرايى، آن را به منبعى براى استخراج پيشفرضهاى مورد نياز خود در روانشناسى تبديل مى‏كند. اسكينر (1956 - 1955) در اين مورد چنين مى‏گويد: «...علم نهايتا رفتار را برحسب «علل‏» يا شرايطى تبيين مى‏كند كه در وراى خود فرد قرار دارند. به موازات شناختن روابط على بيشتر و بيشتر، مى‏توان از قضيه‏اى عملى سخن گفت كه مقاومت در برابر آن دشوار است; بايد بتوان صرفا با تنظيم شرايط مناسب، رفتار را براساس طرح و نقشه توليد كرد. (ص‏414)»

بر اساس چنين برداشتى از علم كه هر رفتارى را به منزله معلولى در نظر مى‏گيرد كه علل نه در خود فرد، بلكه در وراى اوست، پيشفرض تعيين كننده‏اى براى اسكينر به وجود مى‏آيد كه مى‏تواند در شكل‏دهى به نظريه روانشناختى او نقش‏آفرينى كند. طبق اين پيشفرض، انسان‏به منزله معلول نيروهاى محيطى نگريسته مى‏شود. حال اگر اسكينر بخواهد از «عمل‏» آدمى سخن بگويد، متناسب با چنين پيشفرضى از عمل سخن خواهد گفت:زمانى ما معتقد بوديم كه انسان آزاد است، چندانكه بتواند نظر خود را در هنر، موسيقى و ادبيات اظهار كند، در مورد طبيعت‏به پژوهش بپردازد، و در جستجوى رستگارى به طريق خاص خود باشد. البته انسان مى‏تواند منشا عمل باشد و تغييراتى دلخواه و مطابق ميل به وجود آورد و تحت‏حادترين اجبارها، نوعى انتخاب براى او باقى مى‏ماند. او مى‏تواند در مقابل هر گونه تلاشى براى به كنترل درآوردن وى مقاومت كند، هرچند ممكن است اين به بهاى زندگى او تمام شود. اما علم بر اين پاى مى‏فشارد كه عمل توسط نيروهايى ايجاد مى‏شود كه بر روى فرد تاثير مى‏گذارد و آنچه مطابق ميل خوانده مى‏شود، تنها نام ديگرى براى رفتارى است كه هنوز ما براى آن علتى نيافته‏ايم (همان، ص‏316).

بر اين اساس، عمل آدمى بايد در تحليل نهايى به منزله معلول علل بيرونى و محيطى نگريسته شود. در ادامه اين سخن، اسكينر از دموكراسى به منزله شيوه‏اى از حكومت نام مى‏برد كه بر تصوير علمى از انسان مبتنى نيست. قائل شدن آزادى براى فرد، حقوق فردى و مسئوليت فردى كه پايه‏هاى دمكراسى را تشكيل مى‏دهند، از نظر اسكينر ترفندهايى براى كنترل مردم بوده‏اند كه در فقدان تصويرى جامع از «علل‏» رفتارهاى افراد و كنترل مناسب آنها از طريق علل مذكور به كار گرفته شده‏اند. به بيان وى، دموكراسى نيز شكلى از حكومت است كه ابزار كنترل آن در مورد افراد تنبيه است، تنها تغييرى كه در دموكراسى حاصل شده، تغيير در صورت تنبيه است; مسئوليت فردى، شكل درونى شده فشار و كنترل بيرونى و تنبيه بيرونى است كه از آن به كنترل خويش ياد مى‏كنند. در مدينه فاضله اسكينر (1948) كه در كتاب «والدن دو» ترسيم شده، انسانها نيازى به كنترل خويش ندارند; زيرا بناى چنين جامعه‏اى بر تنبيه (بيرونى يا درونى) نيست، بلكه رفتار آدميان از طريق مكانيسم‏هاى شناخته شده على توسط علم رفتار تنظيم مى‏شود.

پيشفرض «انسان به منزله معلول محيط‏»، مفاهيم اساسى نظريه رفتارگرايى اسكينر را متناسب با اقتضاى خويش شكل مى‏دهد (محرك، پاسخ، تقويت و نظير آنها) در پيكره هر يك از اين مفاهيم، روح پيشفرض مذكور حاضر است. بويژه، مفهوم تقويت كه از اساسيترين مفاهيم اين نظريه است، از اين حيث قابل توجه است كه به همان نيروهايى نظر دارد كه اسكينر در تصوير علمى از انسان، تاثير آفرينى آنها را بر روى فرد در نظر مى‏گيرد. تقويت‏به بيان ديگر، يعنى نيرو بخشى مجدد به فرد از بيرون. مدل اسكينر (S-R) نيز به وضوح، متناسب با پيشفرض مذكور تعبيه شده است.

تعيين‏كنندگى پيشفرض اسكينر در ساختار نظريه وى، با وضوح بيشترى در مواجهه وى با مساله قصد و قصدمندى در آدمى قابل ملاحظه است. گفتنى است كه اسكينر على‏رغم گرايش شديد اوليه خويش به عملياتى كردن مفاهيم ذهنى در روانشناسى تحت تاثير كار بريجمن در فيزيك، نهايتا ناخرسندى خويش را از اين شيوه ابراز كرد. اسكينر (1964) با بيان اين امر كه علم غالبا در مورد امورى سخن مى‏گويد كه نمى‏توان آنها را ديد يا اندازه‏گيرى كرد، عدم موفقيت عمليات‏گرايى را به تصريح اظهار كرد. حتى اسكينر (1972) بيان كرد كه رفتارگرايى راديكال ممكن است گاه در باب رخدادهاى خصوصى هم سخن بگويد (ص 383). نمونه اين مطلب، توجه ويژه‏اى است كه اسكينر به مساله قصد در آدمى نشان داده است; اما چنانكه در توضيح اين مساله ملاحظه خواهيم كرد، اين بدان معنا نيست كه رخدادهاى خصوصى، امورى ماهيتا متفاوت با امور مادى باشد كه علم به مطالعه آنها مى‏پردازد، بلكه نهايتا بايد گفت‏سخن گفتن از رخدادهاى خصوصى، حاكى از رشته‏هاى على پيچيده‏اى است كه موقتا به دليل ناشناخته بودن اين رشته‏ها، به شيوه مذكور سخن مى‏گوييم.

اسكينر در مورد مساله قصد در آدمى، بر آن است كه رفتار گرايى كلاسيك از تبيين آن عاجز بوده است. رفتارگرايى كلاسيك به دليل اينكه به شرايط مقدم بررفتار توجه نشان مى‏دهد، و رفتار را بر حسب شرايط مذكور تبيين مى‏كند، نمى‏تواند از مسائلى چون قصد يا هدف سخن بگويد. اما از نظر اسكينر، در رفتارگرايى مورد نظر وى، مى‏توان به تبيين چنين امورى پرداخت، زيرا در شرطى شدن عاملى، نتايج و پيامدهاى رفتار مورد توجه قرار مى‏گيرند. از اين‏رو، اسكينر(1976) مى‏گويد: «رفتار عاملى، قلمرو اصلى قصد است ... و ماهيتا معطوف به آينده است. شخص به اين قصد كه پيامد آن رخ خواهد داد عمل مى‏كند و اين ترتيب، زمانى است‏» (ص‏55). با توجه به اينكه پيامدهاى رفتار، امور قابل مشاهده محيطى هستند. اسكينر اميدوار است كه به اين ترتيب توانسته باشد جنبه‏هاى اسرارآميز قصد را كه به طور سنتى در خصيصه التفاتى بودن آن جستجو مى‏شده، برحسب امور قابل مشاهده تبيين كند. خصيصه التفاتى، حاكى از مربوط بودن به چيزى است، و به همين سبب، تنها مى‏تواند ويژگى امور ذهنى باشد. اشيا نمى‏توانند «درباره‏» چيزى باشند، بلكه تنها مى‏توانند چيزى باشند. بر اين اساس، نمى‏توان بدون فرض وجود ذهن و امور ذهنى، از امور التفاتى شامل قصد، سخن گفت.

آيا اسكينر توانسته است‏با توسل به پيامدهاى رفتار، قصد و قصدمندى را به خوبى تبيين كند؟ اقتضاى ديدگاه پيامدگرا اين است كه رفتار هدفمند، همواره مبتنى بر گذشته باشد، به اين معنا كه فرد در پى آن باشد كه تجربه‏هاى مطلوب پيشين دوباره واقع شوند. بر اين اساس، هدف نمى‏تواند امر واقع نشده‏اى باشد. اگر هدف و مقصود، امرى باشد كه پيشتر به منزله پيامد رفتار رخ نداده باشد، در اين صورت نمى‏توان آن را با توسل به پيامدگرايى تبيين كرد; اما از سوى ديگر، ملاحظه مى‏كنيم كه ميزان قابل ملاحظه‏اى از اهداف و مقاصد مردم، امور آرمانى هستند كه قبلا به منزله پيامد رفتار تجربه نشده‏اند. پس بايد نتيجه گرفت كه پيامدگرايى براى تبيين همه جلوه‏هاى قصد و قصدمندى كافى نيست. اگر پيامدى وجود نداشته كه قصد را توضيح دهد، پس جنبه ذهنى يا التفاتى قصد را به ناگزير بايد پذيرفت.

اما در باب مواردى كه پيامد مطلوبى بر رفتار مرتب شده چه مى‏توان گفت؟ آيا در اين موارد مى‏توان جنبه ذهنى يا التفاتى قصد را به طور كامل حذف كرد و تنها با بسنده كردن به پيامدها، قصد را توضيح داد؟ چنانكه دنت‏به درستى مى‏گويد، اسكينر امور التفاتى را حذف نكرده، بلكه بر چهره آنها نقاب كشيده است: «تصور مى‏رود كه طرح آزمايشى اسكينر، امور التفاتى را حذف كرده است، اما آن صرفا امور التفاتى‏را به نقاب دركشيده است. پيش‏بينى‏هاى غيرالتفاتى اسكينر تاآن حد كه موفقيت‏آميز است نه‏به سبب آن است كه‏اسكينر براستى قوانينى رفتارى غيرالتفاتى را يافته است، بلكه از آن روست كه‏پيش‏بينى‏هاى التفاتى كاملا معتبر كه زيرساز موقعيتهاى آزمايشى او هستند (موش تمايل به غذا دارد و باور دارد كه با فشار دادن ميله غذا رابه‏دست‏خواهد آورد... پس ميله را فشار مى‏دهد) ; به‏اين ترتيب لباس مبدل به تن كرده‏اند كه تقريبا هيچ جايى در محيط براى عمل مناسب در نظر نگرفته‏اند، جز ركت‏بدنى; وتقريبا هيچ جايى در محيط براى اختلافى كه ميان باور فرد و واقعيت‏به بار مى‏آيد قائل نشده‏اند (دنت 1978، ص‏15).

اگر بخواهيم عمل فرد را به طور مناسب در نظر بگيريم، ناگزيريم به چيزى بيش از حركت‏بدنى وى در جريان عمل توجه كنيم. به عبارت ديگر، عمل و حركت‏بدنى يك چيز نيستند، بلكه عمل چيزى بيش از حركت‏بدنى است. آنچه در اين معادله ميان عمل و حركت‏بدنى، به نادرستى حذف شده، امورى چون نيازها، باورها وجنبه‏هاى التفاتى است كه بايد آنها را به حركت‏بدنى افزود، تا معادله مذكور براستى برقرار باشد.

نتيجه

با ملاحظه مفهوم عمل در نظريه اسكينر و مقايسه آن با ديدگاه اسلامى انسان به منزله عامل، آشكار است توسل به ديدگاه نخست ما را از ديدگاه دوم بى‏نياز نمى‏كند. عمل در مفهوم اسكنيرى، پيش از مرحله شرطى شدن، به منزله حركت كوركورانه‏اى است كه مبتنى بر مبادى معينى نيست و پس از مرحله شرطى شدن، صرفا با توسل به پيامدهاى رفتارهاى پيشين، تبيين‏پذير تلقى مى‏شود. در صورت اخير، ديدگاه اسكينر با اين دو مشكل مواجه است كه از سويى قصدهاى غيرمبتنى بر پيامدهاى رفتارهاى پيشين را از صحنه حذف مى‏كند و از سوى ديگر، در قصدهاى مبتنى بر پيامدهاى پيشين، عمل را به حركت‏بدنى تقليل مى‏دهد. در برداشت اسلامى عمل، ابتناى رفتار به سه مبدا معرفتى، ميلى و ارادى براى تبديل شدن آن به عمل، ضرورى است. هرگونه تحويل‏گرى در اين مبادى غيرقابل قبول است، خواه به اين نحو باشد كه اراده، مآلا با توسل به علل تعيين كننده محيطى حذف شود يا تحويل يابد، و خواه به اين صورت باشد كه مبادى معرفتى و ميلى، به حركتهاى بدنى تحويل يابد و جنبه‏هاى التفاتى مبادى مذكور حذف شود.

منابع و مآخذ

1 - نهج البلاغه

2 - باقرى، خسرو، حسين اسكندرى، زهره خسروى و مسلم اكبرى; پيشفرضهاى روانشناسى اسلامى، فصلنامه حوزه و دانشگاه سال دوم، شماره 5، صص 25 - 37