| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 9 |
خسرو باقرى استاد دانشگاه تهران
نظريههاى علمى بر بستر پيشفرضهاى دانشمند مىرويند. اجزاى مختلف نظريهها همچون مفاهيم و مدلها به نحوى با پيشفرضها متناسب و سازگارند. در مقاله حاضر، پيشفرض «انسان به منزله عامل» كه بر اساس منابع اسلامى مىتوان آن را مبناى تحقيق در روانشناسى قرار داد، مورد بررسى تطبيقى با نظريه عاملى اسكينر قرار گرفته است. كوشيدهايم اين نكته را به اثبات برسانيم كه عمل در نظريه اسكينر، مبتنى بر پيشفرضهاى معينى است و محصور در حدود اقتضاى اين پيشفرضهاست. علتگرايى و مشاهدهگرايى حدود پيشفرضهاى اسكينر را تشكيل مىدهند. عمل در ديدگاه اسلامى، با استناد به مبانى معرفتى، ميلى و ارادى، تصويرى متفاوت به دست مىدهد، كه اگر به منزله پيشفرض تحقيقهاى روانشناختى قرار گيرد، نتايجى متفاوت به بار خواهد آورد.
تكوين نظريهها در ذهن دانشمندان، امرى خلقالساعه نيست; بلكه همواره در بستر ذهنى معينى صورت مىپذيرد. از اين رو، ميان نظريه يك دانشمند و زمينه ذهنى وى، تناسب و تلائم قابل توجهى وجود دارد. زمينههاى ذهنى يا پيشفرضها نه تنها امكان فهم عميقتر نظريهها را فراهم مىآورند، بلكه از يك جهت، فقر و غناى نظريهها را نيز بايد در آنها جستجو كرد. در نوشته حاضر، بر آنيم تا به بررسى تطبيقى نقش پيشفرضها در قلمرو روانشناسى بپردازيم. اين مقايسه و تطبيق، ميان پيشفرضهايى است كه مىتوان از منابع اسلامى براى بررسيهاى روانشناختى فراهم آورد، با پيشفرضهايى كه در دو رويكرد مهم روانشناختى، يعنى رفتارگرايى اسكينر و شناختگرايىپياژهجلوهگرشدهاند. در آنچه ذيلا مىآيد، نخست تعريف و تصورى از نقش پيشفرضهاى علمى به دستخواهيم داد، سپس بر اساس انسانشناسى اسلامى، اشارهاى كوتاه به پيشفرضهاى مناسب براى بررسيهاى روانشناختى خواهيم نمود، و آنگاه به بررسى تطبيقى آن با آنچه در دو نظريه مذكور آمده خواهيم پرداخت.
يك نظريه بر پيشفرضهاى مختلفى تكيه دارد كه دورى و نزديكى آنها به نظريه مزبور متفاوت است. برخى از پيشفرضها به منزله لايههاى زيرساز نظريهاند كه در عين حال كه تاثير آنها بر نظريه برقرار است; اما اين تاثير، مستقيم و بيواسطه نيست و از اينرو ممكن استبه طور محسوس در پيكر نظريه ملاحظه نشود. پيشفرضهاى مربوط به واقعيت جهان و انسان از اين نوعند كه گاه آنها را پيشفرضهاى فلسفى مىنامند. برخى ديگر از پيشفرضها كه خود به نحوى بر اين پيشفرضهاى بنيادى استوارند، به پيكر اصلى نظريه نزديكترند. مراد از نزديكى آن است كه تاثير آنها در پيكر نظريه، مستقيمتر و محسوستر است. تناسب و سازگارى اين دسته از پيشفرضها با مفاهيمى كه در نظريه به كار گرفته مىشوند، با تمثيلهايى كه در نظريه مورد استفاده قرار مىگيرند، و با مسائل و فرضيههايى كه به منزله راه حلهايى براى اين مسائل عرضه مىشوند، چشمگير و قابل توجه است.
مارگارت ماسترمن (1970) در صورتبندى مشهورى كه نسبتبه الگوهاى علمى در ديدگاه كوهن مطرح كرده، بر آن است كه براى رفع ابهام از مفهوم الگوى علمى در ديدگاه وى، مىتوان گفت كوهن سه معنا براى الگو در نظر داشته است. ماسترمن اين سه معنا را به اين ترتيب نامگذارى مىكند: الگوهاى متافيزيكى، الگوهاى جامعه شناختى و الگوهاى ساختارى. الگو به معناى متافيزيكى، با نظر پردازيهاى متافيزيكى سر و كار دارد يا با طريقه جديدى از نگريستن به اشيا. الگو به معناى جامعهشناختى به عادات علمى ناظر است كه توسط اجتماعى از دانشمندان در مواجهه موفق با مسائل تشكيل شده است و به فعاليتهاى دانشمندان مبتدى شكل خواهد داد. الگو به معناى ساختارى، به منزله چارچوبى است كه حل مساله را براى ما ممكن مىگرداند و به عبارت ديگر، ابزارهاى مناسب براى اين كار را در اختيار ما قرار مىدهد.
ماسترمن معتقد است كه از اين سه معنا، معناى سومى در ديدگاه كوهن اساسيتر است: «چنانكه ملاحظه كردهايم، اگر بپرسيم كه الگوى كوهنى چيست؟ عادت كوهن در تعاريف چندگانه، ما را با مشكل مواجه مىكند; اما اگر بپرسيم كه الگو چه مىكند؟ به يكباره آشكار مىشود كه (با مفروض گرفتن وجود علم هنجارين)، معناى ساختارى «الگو» و نه معناى متافيزيكى يا فرا الگويى معناى اساسى است; زيرا تنها با داشتن ابزار مىتوان معماها را حل كرد» (ص 70).
يكى از تفاوتهاى عمده الگوى ساختارى با دو نوع الگوى ديگر، آن است كه آنها پيش از شروع كار علمى دانشمند وجود دارد، اما الگوى ساختارى، همزمان با شروع كار علمى دانشمند و در كار علمى وى، تاثير خود را آشكار مىسازد.
مفهوم الگوى ساختارى، تا حدى به آنچه آن را پيشفرضهاى نزديك به نظريه ناميديم، شباهت دارد. پيشفرضهاى نزديك، رد پاى خود را در اجزاى مختلف نظريه آشكار مىسازند; به عنوان مثال، پيشفرض انسانشناختى يك نظريه -در صورت بنيادى يا فلسفى خود- ممكن است نوعى مادهانگارى مبنى بر اين باشد كه: انسان صرفا بدن است نه تركيبى از نفس و بدن. امااينپيشفرض براى آنكه بتواند در جريان نظريهپردازى روانشناختى تاثير آفرينى كنند، محتاج آناست كه تفصيل بيشتر و دقيقترى يابد; مثلا ارگانيسمومكانيسمهاى شناخته شده آن مىتواند شكل تفصيل يافتهاى از پيشفرض مذكور باشد كه استعداد آن را دارد كه در جريان نظريهپردازى روانشناختى تاثير آفرينىكند. اين نكته در ضمن مقاله حاضر توضيح بيشترى خواهد يافت.
پيشتر، در بررسى جداگانهاى پيشنهاد كردهايم كه بر اساس انسانشناسى اسلامى مىتوان پيشفرض مناسبى براى پديدآوردن روانشناسى اسلامى در نظر گرفت كه در آن انسان به منزله عامل لحاظ مىشود. در اينجا نيازى به بازگويى پيشنهاد مذكور نيست و مىتوان به اشاره كوتاهى اكتفا كرد. در اين پيشفرض، تصويرى كه از انسان در نظر داريم، به منزله موجودى است كه در كشاكش نيروهاى مختلف محيطى، خود منشا عمل است و با اعمال خويش، هويتخود را رقم مىزند و عمل، رفتارى است كه لازم استبر مبادى معينى استوار شده باشد. حداقل مبادى لازم براى آنكه رفتارى را به عمل تبديل شود، سه مبدا است: مبدا معرفتى، مبدا ميلى و مبدا ارادى.
انسان به منزله عامل، تصويرى است كه نگرش اسلامى در مورد انسان به دست مىدهد، صرف نظر از اينكه چه هويتى يافته باشد و به چه راهى رفته باشد: (الناس فىالدنيا عاملان: عامل فىالدنيا للدنيا ... و عامل عمل فىالدنيا لما بعدها...) «مردم در دنيا عاملند و از اين حيث دو دستهاند: يكى عاملى است كه در دنيا براى دنيا كار مىكند و ديگرى، عاملى است كه در دنيا براى آنچه پس از آن به ظهور خواهد رسيد، عمل مىكند...» (نهجالبلاغه، حكمت269).
پيشفرض «انسان به منزله عامل» با سه مبنايى كه براى عمل ذكر كرديم، استعداد آن را دارد كه به مفاهيم وفرضيههايىشكلدهد كه سازنده پيكر يك نظريه باشند. بررسى تفصيلى اين مساله را به مقاله ديگرى بايد واگذاشت. آنچه در اينجا بررسى مىكنيم اين است كه آيا چنين پيشفرضى در نظريههاى موجود روانشناسى، لحاظ نشده است؟ آيا اين براستى پيشفرض تازهاى است كه بتوان انتظار داشتيافتههاى تازهاى را در تحقيقهاى روانشناختىبه بار آورد؟ پاسخ ما به اين سؤال، مثبت است.
بررسى اين مساله را در اينجا با توجه به دو نظريه به انجام خواهيم رساند: نظريه رفتارگرايى اسكينر ونظريهشناختى پياژه; وجه مشترك اين دو نظريه آن است كه مفهوم عمل در هر دو به طور ويژهاى مورد توجه قرار گرفته است.
مفهوم عمل، در نظريه اسكينر از جايگاه ويژهاى برخوردار است، چندانكه او راه خود را از رفتارگرايى كلاسيك جداكرده و ديدگاه خود را شرطى شدن عاملى ناميده است. اما بايد به اين نكته توجه داشت كه الفاظ «عمل»، «عامل»، «عاملى» و نظير آن، هرچند در نظريههاى مختلف به كار گرفته مىشوند، ولى از حيث معنا و دلالتيكسان نيستند. از اين رو هر چند بتوان گفت كه پيشفرض «انسان به منزله عامل» در نظريههاى مختلف لحاظ شده است، اما باتحليل بافت ويژه اين پيشفرض در هر يك از نظريهها، تفاوتهاى گاه چشمگيرى رامىتوان در معنا و مفهوم آن سراغگرفت.
زمينه فكرى اسكينر كه پيشفرضهاى روانشناختى او از آن نشات يافته، علمگرايى اوايل قرن بيستم بود. علمگرايى در عين حال كه متكى به علم است، نبايد آن را با علم يكى دانست. علم گرايى، در واقع نوعى ايدئولوژى است كه ممكن ستبا توجه به مقطع معينى از تاريخ علم و هويت ويژهاى كه علم در آن مقطع داشته، به صورت بندى اصول و هنجارهايى براى تفكر و زندگى انسان بپردازد. شكلى از اين علمگرايى كه به صورت آيين فكرى درآمد، عملگرايى اوايل سده حاضر در جامعه آمريكاست. اسكينر با اعتقاد به علمگرايى، آن را به منبعى براى استخراج پيشفرضهاى مورد نياز خود در روانشناسى تبديل مىكند. اسكينر (1956 - 1955) در اين مورد چنين مىگويد: «...علم نهايتا رفتار را برحسب «علل» يا شرايطى تبيين مىكند كه در وراى خود فرد قرار دارند. به موازات شناختن روابط على بيشتر و بيشتر، مىتوان از قضيهاى عملى سخن گفت كه مقاومت در برابر آن دشوار است; بايد بتوان صرفا با تنظيم شرايط مناسب، رفتار را براساس طرح و نقشه توليد كرد. (ص414)»
بر اساس چنين برداشتى از علم كه هر رفتارى را به منزله معلولى در نظر مىگيرد كه علل نه در خود فرد، بلكه در وراى اوست، پيشفرض تعيين كنندهاى براى اسكينر به وجود مىآيد كه مىتواند در شكلدهى به نظريه روانشناختى او نقشآفرينى كند. طبق اين پيشفرض، انسانبه منزله معلول نيروهاى محيطى نگريسته مىشود. حال اگر اسكينر بخواهد از «عمل» آدمى سخن بگويد، متناسب با چنين پيشفرضى از عمل سخن خواهد گفت:زمانى ما معتقد بوديم كه انسان آزاد است، چندانكه بتواند نظر خود را در هنر، موسيقى و ادبيات اظهار كند، در مورد طبيعتبه پژوهش بپردازد، و در جستجوى رستگارى به طريق خاص خود باشد. البته انسان مىتواند منشا عمل باشد و تغييراتى دلخواه و مطابق ميل به وجود آورد و تحتحادترين اجبارها، نوعى انتخاب براى او باقى مىماند. او مىتواند در مقابل هر گونه تلاشى براى به كنترل درآوردن وى مقاومت كند، هرچند ممكن است اين به بهاى زندگى او تمام شود. اما علم بر اين پاى مىفشارد كه عمل توسط نيروهايى ايجاد مىشود كه بر روى فرد تاثير مىگذارد و آنچه مطابق ميل خوانده مىشود، تنها نام ديگرى براى رفتارى است كه هنوز ما براى آن علتى نيافتهايم (همان، ص316).
بر اين اساس، عمل آدمى بايد در تحليل نهايى به منزله معلول علل بيرونى و محيطى نگريسته شود. در ادامه اين سخن، اسكينر از دموكراسى به منزله شيوهاى از حكومت نام مىبرد كه بر تصوير علمى از انسان مبتنى نيست. قائل شدن آزادى براى فرد، حقوق فردى و مسئوليت فردى كه پايههاى دمكراسى را تشكيل مىدهند، از نظر اسكينر ترفندهايى براى كنترل مردم بودهاند كه در فقدان تصويرى جامع از «علل» رفتارهاى افراد و كنترل مناسب آنها از طريق علل مذكور به كار گرفته شدهاند. به بيان وى، دموكراسى نيز شكلى از حكومت است كه ابزار كنترل آن در مورد افراد تنبيه است، تنها تغييرى كه در دموكراسى حاصل شده، تغيير در صورت تنبيه است; مسئوليت فردى، شكل درونى شده فشار و كنترل بيرونى و تنبيه بيرونى است كه از آن به كنترل خويش ياد مىكنند. در مدينه فاضله اسكينر (1948) كه در كتاب «والدن دو» ترسيم شده، انسانها نيازى به كنترل خويش ندارند; زيرا بناى چنين جامعهاى بر تنبيه (بيرونى يا درونى) نيست، بلكه رفتار آدميان از طريق مكانيسمهاى شناخته شده على توسط علم رفتار تنظيم مىشود.
پيشفرض «انسان به منزله معلول محيط»، مفاهيم اساسى نظريه رفتارگرايى اسكينر را متناسب با اقتضاى خويش شكل مىدهد (محرك، پاسخ، تقويت و نظير آنها) در پيكره هر يك از اين مفاهيم، روح پيشفرض مذكور حاضر است. بويژه، مفهوم تقويت كه از اساسيترين مفاهيم اين نظريه است، از اين حيث قابل توجه است كه به همان نيروهايى نظر دارد كه اسكينر در تصوير علمى از انسان، تاثير آفرينى آنها را بر روى فرد در نظر مىگيرد. تقويتبه بيان ديگر، يعنى نيرو بخشى مجدد به فرد از بيرون. مدل اسكينر (S-R) نيز به وضوح، متناسب با پيشفرض مذكور تعبيه شده است.
تعيينكنندگى پيشفرض اسكينر در ساختار نظريه وى، با وضوح بيشترى در مواجهه وى با مساله قصد و قصدمندى در آدمى قابل ملاحظه است. گفتنى است كه اسكينر علىرغم گرايش شديد اوليه خويش به عملياتى كردن مفاهيم ذهنى در روانشناسى تحت تاثير كار بريجمن در فيزيك، نهايتا ناخرسندى خويش را از اين شيوه ابراز كرد. اسكينر (1964) با بيان اين امر كه علم غالبا در مورد امورى سخن مىگويد كه نمىتوان آنها را ديد يا اندازهگيرى كرد، عدم موفقيت عملياتگرايى را به تصريح اظهار كرد. حتى اسكينر (1972) بيان كرد كه رفتارگرايى راديكال ممكن است گاه در باب رخدادهاى خصوصى هم سخن بگويد (ص 383). نمونه اين مطلب، توجه ويژهاى است كه اسكينر به مساله قصد در آدمى نشان داده است; اما چنانكه در توضيح اين مساله ملاحظه خواهيم كرد، اين بدان معنا نيست كه رخدادهاى خصوصى، امورى ماهيتا متفاوت با امور مادى باشد كه علم به مطالعه آنها مىپردازد، بلكه نهايتا بايد گفتسخن گفتن از رخدادهاى خصوصى، حاكى از رشتههاى على پيچيدهاى است كه موقتا به دليل ناشناخته بودن اين رشتهها، به شيوه مذكور سخن مىگوييم.
اسكينر در مورد مساله قصد در آدمى، بر آن است كه رفتار گرايى كلاسيك از تبيين آن عاجز بوده است. رفتارگرايى كلاسيك به دليل اينكه به شرايط مقدم بررفتار توجه نشان مىدهد، و رفتار را بر حسب شرايط مذكور تبيين مىكند، نمىتواند از مسائلى چون قصد يا هدف سخن بگويد. اما از نظر اسكينر، در رفتارگرايى مورد نظر وى، مىتوان به تبيين چنين امورى پرداخت، زيرا در شرطى شدن عاملى، نتايج و پيامدهاى رفتار مورد توجه قرار مىگيرند. از اينرو، اسكينر(1976) مىگويد: «رفتار عاملى، قلمرو اصلى قصد است ... و ماهيتا معطوف به آينده است. شخص به اين قصد كه پيامد آن رخ خواهد داد عمل مىكند و اين ترتيب، زمانى است» (ص55). با توجه به اينكه پيامدهاى رفتار، امور قابل مشاهده محيطى هستند. اسكينر اميدوار است كه به اين ترتيب توانسته باشد جنبههاى اسرارآميز قصد را كه به طور سنتى در خصيصه التفاتى بودن آن جستجو مىشده، برحسب امور قابل مشاهده تبيين كند. خصيصه التفاتى، حاكى از مربوط بودن به چيزى است، و به همين سبب، تنها مىتواند ويژگى امور ذهنى باشد. اشيا نمىتوانند «درباره» چيزى باشند، بلكه تنها مىتوانند چيزى باشند. بر اين اساس، نمىتوان بدون فرض وجود ذهن و امور ذهنى، از امور التفاتى شامل قصد، سخن گفت.
آيا اسكينر توانسته استبا توسل به پيامدهاى رفتار، قصد و قصدمندى را به خوبى تبيين كند؟ اقتضاى ديدگاه پيامدگرا اين است كه رفتار هدفمند، همواره مبتنى بر گذشته باشد، به اين معنا كه فرد در پى آن باشد كه تجربههاى مطلوب پيشين دوباره واقع شوند. بر اين اساس، هدف نمىتواند امر واقع نشدهاى باشد. اگر هدف و مقصود، امرى باشد كه پيشتر به منزله پيامد رفتار رخ نداده باشد، در اين صورت نمىتوان آن را با توسل به پيامدگرايى تبيين كرد; اما از سوى ديگر، ملاحظه مىكنيم كه ميزان قابل ملاحظهاى از اهداف و مقاصد مردم، امور آرمانى هستند كه قبلا به منزله پيامد رفتار تجربه نشدهاند. پس بايد نتيجه گرفت كه پيامدگرايى براى تبيين همه جلوههاى قصد و قصدمندى كافى نيست. اگر پيامدى وجود نداشته كه قصد را توضيح دهد، پس جنبه ذهنى يا التفاتى قصد را به ناگزير بايد پذيرفت.
اما در باب مواردى كه پيامد مطلوبى بر رفتار مرتب شده چه مىتوان گفت؟ آيا در اين موارد مىتوان جنبه ذهنى يا التفاتى قصد را به طور كامل حذف كرد و تنها با بسنده كردن به پيامدها، قصد را توضيح داد؟ چنانكه دنتبه درستى مىگويد، اسكينر امور التفاتى را حذف نكرده، بلكه بر چهره آنها نقاب كشيده است: «تصور مىرود كه طرح آزمايشى اسكينر، امور التفاتى را حذف كرده است، اما آن صرفا امور التفاتىرا به نقاب دركشيده است. پيشبينىهاى غيرالتفاتى اسكينر تاآن حد كه موفقيتآميز است نهبه سبب آن است كهاسكينر براستى قوانينى رفتارى غيرالتفاتى را يافته است، بلكه از آن روست كهپيشبينىهاى التفاتى كاملا معتبر كه زيرساز موقعيتهاى آزمايشى او هستند (موش تمايل به غذا دارد و باور دارد كه با فشار دادن ميله غذا رابهدستخواهد آورد... پس ميله را فشار مىدهد) ; بهاين ترتيب لباس مبدل به تن كردهاند كه تقريبا هيچ جايى در محيط براى عمل مناسب در نظر نگرفتهاند، جز ركتبدنى; وتقريبا هيچ جايى در محيط براى اختلافى كه ميان باور فرد و واقعيتبه بار مىآيد قائل نشدهاند (دنت 1978، ص15).
اگر بخواهيم عمل فرد را به طور مناسب در نظر بگيريم، ناگزيريم به چيزى بيش از حركتبدنى وى در جريان عمل توجه كنيم. به عبارت ديگر، عمل و حركتبدنى يك چيز نيستند، بلكه عمل چيزى بيش از حركتبدنى است. آنچه در اين معادله ميان عمل و حركتبدنى، به نادرستى حذف شده، امورى چون نيازها، باورها وجنبههاى التفاتى است كه بايد آنها را به حركتبدنى افزود، تا معادله مذكور براستى برقرار باشد.
با ملاحظه مفهوم عمل در نظريه اسكينر و مقايسه آن با ديدگاه اسلامى انسان به منزله عامل، آشكار است توسل به ديدگاه نخست ما را از ديدگاه دوم بىنياز نمىكند. عمل در مفهوم اسكنيرى، پيش از مرحله شرطى شدن، به منزله حركت كوركورانهاى است كه مبتنى بر مبادى معينى نيست و پس از مرحله شرطى شدن، صرفا با توسل به پيامدهاى رفتارهاى پيشين، تبيينپذير تلقى مىشود. در صورت اخير، ديدگاه اسكينر با اين دو مشكل مواجه است كه از سويى قصدهاى غيرمبتنى بر پيامدهاى رفتارهاى پيشين را از صحنه حذف مىكند و از سوى ديگر، در قصدهاى مبتنى بر پيامدهاى پيشين، عمل را به حركتبدنى تقليل مىدهد. در برداشت اسلامى عمل، ابتناى رفتار به سه مبدا معرفتى، ميلى و ارادى براى تبديل شدن آن به عمل، ضرورى است. هرگونه تحويلگرى در اين مبادى غيرقابل قبول است، خواه به اين نحو باشد كه اراده، مآلا با توسل به علل تعيين كننده محيطى حذف شود يا تحويل يابد، و خواه به اين صورت باشد كه مبادى معرفتى و ميلى، به حركتهاى بدنى تحويل يابد و جنبههاى التفاتى مبادى مذكور حذف شود.
1 - نهج البلاغه
2 - باقرى، خسرو، حسين اسكندرى، زهره خسروى و مسلم اكبرى; پيشفرضهاى روانشناسى اسلامى، فصلنامه حوزه و دانشگاه سال دوم، شماره 5، صص 25 - 37