مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 8

تاملى بر نگريستن از ناكجا؟

حسين عشاقى

حوزه علميه قم

مقاله «نگريستن از ناكجا» كه تحت عنوان يك كتاب در يك مقاله در شماره هفتم فصلنامه حوزه و دانشگاه منتشر شد، حاوى مطالبى است كه به نظر مى‏رسد جاى تامل و بررسى فراوان دارد. اين مقاله، در واقع، خلاصه‏اى از كتاب نگريستن از ناكجا تاليف آقاى ثامس نيگل بود كه توسط آقاى مصطفى ملكيان تلخيص و ترجمه شده است.

آقاى نيگل پس ازاينكه انسان را به آينه و آگاهى‏هاى او را به تصويرهاى منعكس شده درآن تشبيه مى‏كند، مى‏گويد:

«انسان موجودى است كوچك در جهانى بزرگ كه از آن فقط فهم و برداشتى بسيار ناقص دارد و اينكه اشياء و امور چگونه به نظر او بيايند، هم به ماهيت و طبيعت جهان بستگى دارد و هم به هويت و طبع او. براين وابستگى دوم تاكيد بايد كرد ساخت و كاركرد بدنى - روحى انسان در كم وكيف علم و معرفت او به جهان هستى نقش و تاثير دارد. هر نظر يا طرز تفكرى متكى و مبتنى است‏بر خصائص سرشت آن فردى كه صاحب آن نظر يا طرز تفكر است و ويژگيهاى وضع و موقع او درجهان يا به عبارت ديگر برمنش نوعى خاص او. بدين اعتبار هرنظر يا طرز تفكرى، ذهنى يا درونى است; حال اگر مراد از نظر يا طرز تفكر عينى يا بيرونى نظر يا طرز تفكرى باشد كه فقط به ماهيت و طبيعت جهان بستگى داشته باشد و هيچگونه بستگى‏اى به هويت و طبع صاحب آن نظر يا طرز تفكر نداشته باشد بايد گفت كه چنين مفهومى مصداق ندارد و چنين بشرى خدا هم نافريد».

مطالب فوق از وجوهى قابل نقد و بررسى است كه ذيلا به آن مى‏پردازيم.

1- براهل نظر روشن است كه اين نحوه طرح‏ها و اين گونه نظرات اول دامنگير خود صاحب طرح است و نظريه و نظريه‏پرداز را به ورطه ناصواب‏گوئى گرفتار مى‏كند و خط بطلانى بر خود مى‏كشد، زيرا،اگر فرض براينست كه به نظر آمدن اشياء هم به ماهيت و طبيعت جهان بستگى داشته باشد، هم به هويت و طبع صاحب‏نظر و اگر فرض براينست كه بشرى وجود نداشته باشد كه بتواند اشياء را آنگونه كه هستند و بدون وابستگى به هويت و طبع خود دريابد، در اين صورت بايد گفت تفسيرى كه به نظر آقاى نيگل راجع به حقيقت آگاهى و شناخت رسيده است‏به طبع و هويت و منش شخص او مربوط مى‏شود و بنابراين، حقيقت آگاهى آن طور كه واقعا هست غير از آن چيزى است كه آقاى نيگل بيان مى‏كند; زيرا طبق فرض، پندار و ابسته بودن علم به صاحب علم هم ناشى از هويت و منش آقاى نيگل بوده، نه اينكه حقيقت نفس الامرى علم اين چنين باشد و دراينجاست كه طرح آقاى نيگل به چاهى كه خود براى آگاهى كنده، مى‏افتد و درنتيجه نظريه وابستگى علم به منش آگاه شونده خود نيتجه مى‏دهد، اينكه اشياء چگونه به نظر آيند، وابسته به هويت افراد صاحب‏نظر نيست. اين اشكال را مى‏توان با بيان ديگرى مطرح كرد و آن اينكه صدق و درستى اين طرح مستلزم پارادوكس معروف دروغگو است.

گويند يكى از شهروندان شهر كرت به نام اپيمنيدس گفته است «تمام اهالى شهر كرت بدون استثناء در همه مواقع دروغ مى‏گويند» اين جمله اگر بخواهد درست‏باشد جمله‏اى است متناقص، زيرا اگر همه شهروندان درهمه مواقع دروغگو باشند خود آقاى اپيمنيدس هم كه از اهالى اين شهر است دراظهار اين جمله‏اش دروغگو بوده است. بنابراين از صدق اين جمله، كذب آن لازم مى‏آيد و بايد اين جمله هم درست‏باشد و هم غلط و ماجراى طرح آقاى نيگل نيز از اين قرار است; زيرا اگر هيچ بشرى وجود ندارد كه اشياء را آنگونه كه هستند به طور مستقل از هويت و منش خود بيابد، پس بايد گفت هر چه قبول افتد و آنچه درنظر آيد، خلاف واقع و غير منطبق با حقيقت نفس‏الامرى اشياء است; زيرا معلوماتى كه در ذهن هركسى وجود دارد، به دليل وابسته بودن به هويت آن فرد و گره خوردن به خصايص سرشتى او خاستگاهى و موطنى جز فضاى ذهنى صاحب نظر ندارد و بنابراين معناى درك شده هيچگاه در بيرون از فضاى ذهنى او مصداقى نخواهد داشت تا منطبق بر آن باشد، اين نتيجه‏اى است كه خود آقاى نيگل بالصراحه آن را قبول مى‏كند و مى‏گويد «بدين اعتبار هر نظر يا طرز تفكرى ذهنى يا درونى است‏» بر اين مبنا اگر كسى معتقد شد كه مثلا زمين متحرك ست‏بايد گفت‏حركت‏براى زمين فقط در فضاى ذهنى اين شخص وجود دارد، اما در بيرون از فضاى دهنى او اصولا حركت مصداقى ندارد، چون اين معنا پيوندى ناگسستنى با منش و هويت آن شخص خاص دارد و لذا بيرون از محدوده هويت اين شخص وجودى ندارد; اينجاست كه بايد گفت جمله «زمين متحرك است‏» به دليل عدم انطباق با خصوصيات واقعى زمين جمله‏اى غلط و ناصواب است، نظير اين بيان را مى‏توان براى هر نظر و عقيده‏اى جارى دانست و درنتيجه بايد گفت «هرآگاهى‏اى كه در ذهن ماست همه خلاف واقع و ناصواب است‏» و اين عينا همان پارادوكس دروغگو است‏با اين تفاوت كه آقاى اپيمنيدس آن را در باره اهالى كرت مطرح كرد ولى آقاى نيگل در باره هر موجود صاحب شعورى; بنابراين، طرح آقاى نيگل منجر به پارادوكسى مى‏شود كه از صدقش كذب آن لازم مى‏آيد.

2- اشكال دومى كه برنظريه آقاى نيگل وارد است اينست كه براساس نظر ايشان، هيچ آگاهى مشتركى بين هيچ گروهى نمى‏تواند تحقق يابد و حتى دو نفر هم نمى‏توانند بر سرنكته واحدى تفاهم كنند; زيرا بنابر نظر ايشان آنچه به ذهن آيد علاوه براينكه به ماهيت آن بستگى دارد به هويت و منش شخص آگاه شونده نيز وابسته. است‏بنابراين، آنچه در ذهن انسان «الف‏» از شى‏ء نقش مى‏بندد، مغاير با آنچه از همان شيئى در ذهن انسان «ب‏» نقش مى‏بندد. بنابراين، هيچ آگاهى مشتركى در بين هيچ دو انسانى بوجود نمى‏آيد، و اين به معناى مختل شدن همه زندگى بشرى و حتى حيوانات است. نمونه‏هايى از اين اختلال را مى‏توان برشمرد.

الف: تعليم و تعلم محال و غير ممكن مى‏شود; زيرا معلم چيزى را كه در ذهن خود ندارد و نسبت‏به آن آگاه نيست نمى‏تواند به ديگرى انتقال دهد، پس آنچه را تعليم مى‏دهد چيزى است كه در ذهن او نقش بسته است ولى آنچه در نظر اوست قابل انتقال به‏ديگرى نيست، چون طبق فرض آنچه به نظر او آمده است‏به هويت‏خاص او مربوط مى‏شود، بنابراين آنچه‏در نظر اوست، به دليل گره خوردن به هويت او قابل انتقال به ديگرى نيست و درنتيجه تعليم و تعلم محال و غيرممكن مى‏گردد.

ب: به وجود آمدن زبان و لغت مشترك در بين جوامع بشرى غير ممكن مى‏شود; زيرا لغات از وضع الفاظ براى معانى بوجود مى‏آيند. بنابراين، واضع اول بايد معنايى را درنظر بگيرد و لفظى را براى آن معين نموده و آن‏را به معناى مورد نظر اختصاص دهد، اين قرارداد اگر قابل تفهيم به ديگران باشد، لغت و زبان مشترك در بين جامعه بوجود مى‏آيد; اما همانطور كه دربند «الف‏» توضيح داديم تفهيم دانسته‏ها به ديگران براساس نظريه آقاى نيگل غير ممكن است، زيرا معناى در نظر گرفته شده توسط شخص «الف‏» براى لفظ دايره، مثلا، قابل انتقال به ديگرى نيست، همچنين آواى توليد شده براى لفظ دايره در گوش شخص «الف‏» به صورتى شنيده مى‏شود كه براى شخص «ب‏» قابل شنيدن نيست و در نتيجه بين دو نفر نه آواى مشتركى قابل فهم است و نه معناى مشتركى و در اين صورت هيچ زبان مشتركى بوجود نخواهد آمد.

ج: با بيان فوق روشن مى‏شود كه وضع قوانين اجتماعى و غير اجتماعى در جامعه محال است.

د: بر اساس نظريه آقاى نيگل هيچ نزاع واقعى قابل تصور و تحقق نيست، بلكه همه نزاعهاى اجتماعى، سياسى، دينى و علمى ... غير واقعى و بيهوده خواهد بود. چون طرفين نزاع موضوع مشتركى ندارند تا بتوانند نفى و اثباتى كنند، مثلا اگر كسى گفت زمين به دور خورشيد مى‏چرخد و ديگرى انكار كرد، بايد گفت اينها نزاع واقعى ندارند، چون هريك از اين دو، از زمين و خورشيد و چرخيدن چيزى مى‏فهمد كه ديگرى نمى‏فهمد و اصلا قابل فهم هم براى او نيست پس اولى چيزى را اثبات مى‏كند و دومى چيز ديگرى را نفى مى‏كند كه ربطى به موضوع اولى ندارد و بالعكس; البته، در اينجا اگر بخواهيم مصلحانه قضاوت كنيم بايد براى آقاى نيگل جايزه‏اى تدارك ببينيم كه توانسته به اين راحتى تمام نزاعهاى جوامع بشرى را حل كند!

3- نظريه آقاى نيگل مستلزم ارتفاع نقيضين است كه‏بالبداهة محال است، توضيح اينكه در بين معارف بشرى قضايائى هستند كه براى هر يك از دو طرف نقيض طرفدارانى وجود دارد، مثلا عده‏اى معتقدند عالم حادث است و درقبال آنها عده‏اى معتقدند عالم‏حادث نيست، از طرفى همانطور كه دراشكال اول روشن كرديم، وابسته كردن دانسته‏ها به هويت ومنش افراد منجر به كذب و نادرستى تمام گزاره‏وعدم انطباق آنها با واقع مى‏شود; زيرا هر معنايى‏برروى هرموضوعى قرار گيرد، به‏دليل وابسته‏بودن به هويت و منش فرد، خاستگاهى وموطنى جز فضاى ذهنى آن فرد، ندارد و در نتيجه دانسته‏هاى ما با واقع هماهنگى و مطابقت نخواهد داشت و همه آنها حتى گزاره‏هايى‏كه طرفين نقيض هستند، خطا خواهد بود.

با توجه به اين دو نكته مى‏گوئيم اگر عده‏اى به يك طرف نقيض و عده‏اى به طرف ديگر نقيض اعتقاد داشته باشند، در اين صورت به دليل عدم مطابقت هريك از آنها با واقع، بايد گفت واقعيت‏خارجى از هردو طرف نقيض خالى است، يعنى، مثلا نه درست است كه عالم حادث است و نه درست است كه عالم حادث نيست و اين به روشنى ارتفاع نقيضين است و بالبداهه محال.

4- آقاى نيگل ادعاى مى‏كند، اينكه اشياء چگونه به نظر ما بيايند به دو عامل بستگى دارد; يكى ماهيت‏خود آنها و يكى هم هويت‏شخص آگاه شونده، با استدلال زير مى‏توان عامل دوم را حذف نمود و ثابت كرد لااقل گزاره‏هاى صادق و واقع نما در ارايه اشياء و حكايت از واقع، هيچ بستگى به هويت فرد آگاه شونده ندارند،بيان اين برهان چنين است كه باورهاى بشرى از سه حال بيرون نيستند.

الف: همه آنها بلااستثنا صادقند و واقع را آنگونه كه هست، نشان مى‏دهند.

ب: همه آنها بلااستثنا كاذب و غلط‏اند و واقع را آنگونه كه هست، نشان نمى‏دهند.

ج: برخى صادق و واقع‏نما و برخى كاذب و خطا هستند. احتمال اول محال است، چون به تناقص منجر مى‏شود، زيرا در بين باورهاى بشرى گزاره‏هائى وجوددارد كه دو طرف تناقص را بيان مى‏كند، اگر همه گزاره‏ها واقع‏نما باشد، بايد دو طرف تناقض در واقع محقق باشند كه اين اجتماع نقيضين و بالضروره محال است، احتمال دوم هم محال است، چون اولاهمانطور كه دراشكال اول توضيح داديم اين همان پارادوكس معروف است كه از صدقش كذب آن لازم مى‏آيد و ثانيا اين احتمال در باورهايى كه‏طرفين‏تناقض را تشكيل مى‏دهند به ارتفاع نقيضين منجر مى‏شود، بنابراين، با باطل شدن احتمال اول و دوم چاره‏اى نيست جز اينكه بپذيريم برخى ازباورهاى بشرى صادق و واقع‏نما و برخى كاذب وخطا هستند.

با پذيرش اين احتمال، مى‏گوئيم اشيائى كه توسط قضاياى صادق در ذهن ما منعكس مى‏شود، چگونه به نظر آمدن آنها نمى‏تواند به هويت‏شخص آگاه شونده وابسته باشد. زيرا چنانكه توضيح داديم، اگر چگونه به نظر آمدن اشياء به هويت آگاه شونده وابسته باشد، معناى حاصله در ذهن به دليل اين وابستگى، خاستگاهى و موطنى جز همان فضاى ذهنى شخص آگاه شونده نخواهد داشت و بنابراين مفهوم به‏نظر رسيده در خارج از فضاى ذهنى آن شخص، نمى‏تواند تحققى داشته باشد و در نتيجه، در ذهن، اشياء به گونه‏اى به نظر آمده‏اند كه در واقع آن چنان نيستند. بنابراين، آن قضيه غير منطبق با واقع و خطا خواهد بود، حال آنكه فرض بر اين بود كه اين قضيه صادق و واقع‏نما است و اين خلاف فرض است، پس براى اينكه به اين خلف گرفتار نشويم بايد گفت اشيايى كه توسط قضاياى صادق در نظر ما هستند، آگاهى ما سبت‏به آنها بستگى به هويت ما ندارد و اين همان مطلوب ماست.

5- باورهاى ثابتى كه معمولا براى هر انسانى وجود دارد با طرح آقاى نيگل سازگارى ندارند. زيرا، اگر چگونه به نظر آمدن اشياء و ابسته به هويت‏شخص آگاه شونده داشته باشد، بايد در صورت تغيير در هويت روحى - بدنى آن شخص، همه باورهاى او دگرگون شوند، چون دگرگونى علت منجر به دگرگونى معلول مى‏شود، اما ما بداهة مى‏بينيم كه چنين امرى در برخى از باورها اتفاق نمى‏افتد و دگرگون شدن هويت روحى - بدنى فرد منجر به عوض شدن همه باورهاى او نمى‏گردد. مثلا، هريك از ما معتقديم مثلث‏سه زاويه دارد و اين باور را اكثرا در طول عمر حفظ مى‏كنيم، حال آنكه براى هر كسى در طول عمرش تغييرات روحى بدنى زيادى اتفاق مى‏افتد، پس با اينكه يكى از عوامل دخيل در اين گزاره دگرگون مى‏شود، اما مى‏بينيم كه ما باورمان را راجع به مثلث‏به همان صورتى كه از اول فهميده‏ايم حفظ مى‏كنيم و اگر طرح آقاى نيگل درست مى‏بود، نبايد اين چنين مى‏شد بلكه تغيير خصوصيات روحى - بدنى او بايد همه معلومات او را دگرگون كند.

اين اشكال از جهت ديگرى هم قابل طرح است و آن اينكه گاهى براى ما راجع به موضوع واحدى تبدل راى حاصل مى‏شود; ابتدا خيال مى‏كرديم هر لوزى مربع است‏سپس به خطا بودن اين باور پى مى‏بريم ومعتقد مى‏شويم فقط برخى لوزى‏ها مربع هستند. در اينجا اگر باورهاى ما به دو عامل مفروض بستگى داشته باشد، بايد گفت چون حقيقت موضوع در هر دو قضيه داراى ماهيت واحدى است و تغييرى در حقيقت و احكام او رخ نداده است پس تبدل راى ما ناشى از تغييراتى است كه در هويت ما اتفاق افتاده و اگر اين چنين باشد بايد گفت همه باورهاى ما بايد عوض شوند، چون تغيير در علت منجر به تغيير در معلول مى‏شود، حال آنكه مى‏بينيم بسيارى از باورهاى ديگر ما همچنان بصورت اوليه باقى است. اين اشكال مخصوصا در جائى كه مفردات باورهاى ديگر ما همان مفردات قضيه‏اى باشد كه در آن تبدل راى اتفاق افتاده دركمال وضوح است، مثلا مى‏بينيم باور ما راجع به اينكه هر مربعى لوزى است عوض نمى‏شود با اينكه مفردات اين قضيه همان مفردات قضيه اول است كه مى‏گفت هر لوزى مربع است.

6- طرح آقاى نيگل منجر به امكان تحقق همه محالات خواهد شد، زيرا وقتى باورهاى ما به دو عامل مفروض بستگى داشته باشد، در اين صورت بايد گفت اين دو عامل در حكم ما به محال بودن تمام آنچه ما محال مى‏دانيم، نقش دارند. پس اگر گفتيم مثلا اجتماع نقيضين محال است‏حكم ما به امتناع تناقض ناشى از طبيعت تناقض و هويت روحى - بدنى ما است و اگرچنين باشد، لازم مى‏آيد خود اجتماع نقيضين در بيرون از محدوده هويت ما چنين نباشد; چون امتناع، ناشى از دو عامل بود كه در بيرون از هويت ما، عامل دوم تحقق ندارد و با انتفاء بخشى از علت، تحقق معلول محال است; در نتيجه بايد گفت‏خود اجتماع نقيضين در بيرون از هويت ما محال نيست، اين بيان در هر محال ديگرى مثل اجتماع ضدين، تسلسل، دور، اعاده معدوم و غيره جارى است و بنابراين بايد گفت هيچ يك از محالاتى كه ما محال مى‏دانيم واقعا محال نيستند.

7- طرح آقاى نيگل مستلزم نفى هر وجوب و ضرورتى است; زيرا طبق فرض، دو عامل مفروض در حكم ما به وجوب تمام چيزهائى كه ما حكم به وجوبشان مى‏كنيم، بايد نقش داشته باشند و بنابراين اگر مثلا گفتيم ذاتى هر چيزى براى ذات آن چيز واجب و ضرورى است، حكم ما به وجوب ذاتى براى ذات شى‏ء، ناشى از طبيعت ذاتى و هويت روحى-بدنى ماست و اگر چنين باشد لازم مى‏آيد خود ذاتى براى ذات در بيرون از هويت ما ضرورى و واجب نباشد، چون وجوب ناشى از دو عامل بود كه در بيرون از هويت ما عامل دوم تحقق ندارد و با انتفاء بخشى از علت، تحقق معلول محال است. بنابراين، ذاتى هر شى‏ءاى در ظرف واقع براى آن ضرورى و واجب نخواهد بود، اين بيان در هر امر واجبى جارى است ودر نتيجه، در ظرف واقع، هيچ ضرورت و وجوبى نمى‏تواند تحقق داشته باشد و لذا هيچ واجبى هم تحقق نخواهد داشت و اين بدين معناست كه هيچ واقعيتى در عالم موجود نباشد، چون اولا نفى ضرورت و وجوب، مستلزم نفى واجب با لذات و نفى واجب مستلزم نفى همه واقعيات است; چون هر چيزى يا خود، واجب با لذات است‏يا مستند به واجب با لذات است و ثانيا در محل خود ثابت‏شده است كه شى‏ء تا واجب نگردد، موجود نمى‏گردد. پس نفى ضرورت و وجوب، مستلزم نفى همه موجودات است.

بر نظريه آقاى نيگل اشكالات ديگرى هم قابل طرح است كه فعلا از آن صرف نظر مى‏كنيم.