مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 8

نظريه كانت در باب تعريف

نوشته: لوئيس وايت‏بك

ترجمه: احمدرضا جليلى

بخش اول:

در بيشتر نوشته‏هاى معاصر در باب تمايز بين قضاياى تحليلى و تركيبى، قضيه تحليلى قضيه‏اى تعريف مى‏شود كه به حكم قواعد منطق صورى از تعريف تصريحى به دست مى‏آيد. اگر، آنگونه كه معمول است، فرض شود كه همه تعاريف اسمى يا تصريحى هستند و از اين گذشته، همه قضاياى پيشينى تحليلى‏اند، بدست مى‏آيد كه ضرورت قضيه پيشينى به لحاظ خاستگاه و گستره‏اش ضرورتى زبانشناختى است.

اما تمايز اصلى بين قضاياى تحليلى و تركيبى را كانت وضع مى‏كرد كه به هيچيك از اين سه فرض قائل نبود. اشتباه و التباس از رهگذر بحث درباره، به تعبير كانت، تمايزى پيش مى‏آيد كه كاربرد امروزى آن با كاربرد مورد نظر واضع اين تمايز بسيار تفاوت مى‏كند; ناهمخوانيها از نتهاى كانت در ميان هارمونيهايى كه از هر جهت ديگر تجربه‏گرايانه‏اند، ناشى مى‏شود گاه يك يا چندتا از اين سه آموزه مذكور در بالا را به خود كانت نسبت مى‏دهند، يا غالبا استدلال مى‏كنند كه آموزه‏هاى كانت فقط هنگامى مهم و قابل قبول است كه آموزه‏اى تلقى شود كه آموزه‏هاى جديدتر را پيش‏بينى كرده و زمينه را براى آنها آماده ساخته باشد. هر كدام از اين رويه‏ها با مبهم كردن آنچه در اين آموزه‏ها فريد و اصيل است، ولى از زمان كانت‏بدين‏سو فراموش گشته يا مورد غفلت واقع شده است، ما را از آموختن مطلبى مهم و شاخص در آموزه‏هاى خود كانت‏باز مى‏دارد.

هدف من در اين مقاله سعى در نشان دادن رابطه بين ديدگاههاى خود كانت درباره تعريف و حكم تحليلى است. نشان خواهم داد كه تعبير و تفسير احكام تحليلى او به منزله احكامى كه مبتنى بر تعاريف‏اند، سند تاريخى ندارد. اين مطلب اين مساله را پيش مى‏آورد كه آيا مشاجرات امروزى بر سر امكان قضاياى تركيبى پيشينى، كه در آنها نظريه تعريف، نقش قاطعى در صورتبندى معيارهايى براى تحليلى بودن دارد، واقعا مباحثى در باب مساله‏اى هستند كه كانت نقد اول را به آنها اختصاص داد يا نه.

بخش دوم:

به عقيده كانت، تعريف كردن به معناى ارائه مفهوم كامل يك چيز در چارچوب حدود و ثغور آن و در زمينه ماهيت اوليه و اصلى آن است. مفهوم كامل، مفهومى است كه آنقدر محمولهاى روشن داشته باشد كه كل آن مفهوم متمايز گردد; و اين محمولهاى بيان شده اوليه و اصلى‏اند، به اين معنا كه از ساير محمولهاى مندرج در تعريف مشتق نمى‏شوند. به عبارت ديگر، محمولها بايد اوليه و همپايه باشند; [ورود] هيچ محمول مشتق و فروپايه‏اى [يا: تبعى‏اى] در تعريف جايز نيست، چرا كه، در غير اين صورت، تعريف نيازمند برهان است. اگر تعريفى، به گونه‏اى نادرست، به جاى ذاتيات، حاوى محمولها-خاصيتهاى مشتق باشد، آن تعريف فاقد دقت است. تعريف، «مفهومى به طور كافى متمايز و دقيق است (مفهومى كافى از يك چيز كه حداقل كلمات لازم براى تعيين كامل آن چيز را به كار مى‏گيرد)».

تعريف «تعريف‏» كه كانت در اينجا ارائه مى‏دهد، او را به انكار عنوان «تعريف‏» در مورد بسيارى از جملات كه عموما تعريف ناميده مى‏شوند، سوق مى‏دهد. تعريف تا حدودى از راه تحليل معنا و تا حدودى از روى حكمى كه مفهوم را دقيقتر مى‏سازد، به دست مى‏آيد: «بعضى از تعاريف مفاهيم كه هم‏اكنون در اختيار داريم، درست نامگذارى نشده‏اند. در اين موارد، اينگونه نيست كه معناى كلمه‏اى تحليل شود، بلكه مفهومى كه داشته‏ايم، تحليل شده است; و در اين صورت، بايد به صورت خاص نشان داد كه چه نامى به نحو درست‏بيانگر آن است.»

كانت‏بين دو تقسيم عمده و مستقل از تعاريف، يعنى تقسيم تعاريف به تحليلى و تركيبى و به اسمى و حقيقى تمييز مى‏گذارد.

تعريفى تحليلى است كه تعريف مفهوم داده شده‏اى باشد; و تعريفى تركيبى است كه تعريف مفهومى باشد كه از راه خود تعريف، ساخته يا تركيب شده باشد. اولى مفهوم را متمايز مى‏سازد و دومى مفهومى متمايز مى‏سازد. زير هر يك از اين تقسيم‏بنديهاى عمده، تقسيم كوچكترى وجود دارد: مفهوم تعريف شده ممكن است‏به نحو پيشينى يا پسينى داده شده يا ساخته شده باشد.

تعريف تحليلى، محمولهاى اصلى تحليلى شى‏ء تعريف شده [ معرف] را بيان مى‏كند. محمول تحليلى، مفهوم جزئى شيئى است كه بالفعل در مفهوم معرف ملحوظ است. از اين رو، تعريف تحليلى، حكمى تحليلى است كه حاوى هيچ محمول فروپايه [يا تبعى] نيست. اما تعريف تركيبى حاوى محمولهاى تركيبى است، محمولهايى كه اتحادشان ابتدا مفهوم متمايزى از معرف پديد مى‏آورد.

تفكيك عمده ديگر تفكيك بين تعريف اسمى و حقيقى است. كانت‏به اين تمايز به عنوان تمايز بين تعريف يك كلمه و تعريف يك شى‏ء قائل نيست; از آنجا كه او به جاى شى‏ء يا كلمه، مفهوم را معرف مى‏دانست، نمى‏توانست اين ضابطه را براى تمايزگذارى به كار گيرد. بلكه، تفاوت در محتواى معرف و در كاركرد روشمندانه اين دو نوع تعريف نهفته است. تعريف اسمى، ذات منطقى مفهوم شى‏ء را تعيين مى‏كند، يا فقط به كار تميز بين اين شى‏ء و اشياء ديگر مى‏آيد. اگر فقط كار اخير را به انجام رساند، در مقايسه با تعريفى كه محمولهاى ذاتى اوليه را بيان مى‏كند، تعريف تشخيصى ناميده مى‏شود.ذات منطقى‏اى كه در تعريف اسمى بيان شده است، مفهوم اصلى و اوليه همه ذاتيات است. تعريف تشخيصى ممكن است فقط آن حداقل تقليل ناپذير برخى از صفات يا خواصى را كه به سهولت قابل تشخيص‏اند، بيان كند، كه به عنوان معيارى در يك طبقه‏بندى دو ارزشى كه با يك آزمون مقبول-مردود انجام مى‏گيرد، كافى هستند.

تعريف واقعى نه‏تنها يك كلمه را به جاى كلمه ديگر مى‏نشاند، بلكه [در اين تعريف] معرف حاوى نشان مشخصى است كه از طريق آن مى‏توان شى‏ء را شناخت و به بركت آن نشان داده مى‏شود كه مفهوم تعريف شده، «واقعيت عينى‏» دارد -يعنى به وسيله آن نشان داده مى‏شود كه شى‏ء تعريف شده‏اى وجود دارد. (تعريف تشخيصى همين كار را انجام مى‏دهد، اما نه با تعيين علامت تشخيصى به عنوان ذات آن شى‏ء). بنابراين، تعريف واقعى، جزئى از شناخت است و نه صرفا ابزار شناخت. تعريف واقعى، ذات واقعى‏اى را تعيين مى‏كند كه از محمولهاى واقعى ساخته شده و نه صرفا از محمولهاى منطقى مندرج در [يعنى «قبلا تصور شده در»] مفهوم موضوع.

محمول تركيبى يك تعين [يا: خصيصه] است كه مندرج در مفهوم - موضوع نيست، اما شارح آن است و از راه تحليل يافت نمى‏شود. شى‏ء را معين مى‏كند، نه صرفا مفهوم آن را. «هر چيزى را كه بخواهيم مى‏توانيم جعل كنيم تا كار محمول منطقى را انجام دهد; حتى موضوع را مى‏توان محمول خودش قرار داد; زيرا منطق از هر محتوايى قدرت انتزاع دارد. اما محمول تعين بخش [ مخصص] محمولى است كه به مفهوم موضوع افزوده مى‏گردد و شارح آن است; در نتيجه نبايد قبلا در مفهوم مندرج باشد.» بنابراين، تعريف واقعى همواره يك حكم تركيبى است. تعريف واقعى، به عنوان تعريف، ممكن است تحليلى باشد، و تحليلى است اگر مفهوم آن داده شود.

محمولهاى‏واقعى‏هرگزخودسرانه در فرآورده‏اى منطقى به نام ذات تركيب نمى‏شوند; در هر صورت، تعينات صرفا مفهومى نيستند، بلكه تصورات شهودى‏اند. منطق عمومى فقط با ذات يا محمولهاى منطقى سر و كار دارد; يا به عبارت دقيق‏تر، در مقام انتزاع از همه محتويات چنان به تعينات مى‏پردازد كه گويى محمولهاى منطقى‏اند. اما شناخت اشياء مستلزم شناخت تعينات و شناخت از راه تعينات است، نه صرفا نام آنها را بر زبان آوردن، و اين شناخت، شناخت امكان واقعى شى‏ء از طريق يك تعين خاص هم به عنوان وجود عقلى و هم به عنوان معرفت عقلى آن است. با تامل در باب محمولهايى كه تعريف اسمى را تشكيل مى‏دهند، يا براى اين كار ساخته شده‏اند، به ذات منطقى پى مى‏بريم. براى [نيل به] ذات واقعى به دنبال يافته‏هاى تجربى يا شهودى مى‏گرديم تا تعيين كنيم كه آيا شى‏ء واقعا ممكن است‏يا نه، و اگر بلى، در چه اوضاع و احوالى ممكن است.

اين موضوع دشوار و پيچيده در تمايز بين منطق عمومى و استعلايى مورد بحث است و نمى‏توان آن را در چارچوب حدود و ثغورى كه معمولا بر مباحث راجع به تعريف در منطق صورى تحميل مى‏شود، قابل فهم ساخت. كانت مى‏گويد كه در تعريف واقعى، صرفا كلمه‏اى را با فرآورده منطقى محمولات منطقى‏اى كه خودسرانه برگزيده شده‏اند، معادل نمى‏كنيم، بلكه دست كم يك حكم ظنى از سنخ هليه بسيطه مى‏كنيم و اوضاع و احوالى را كه در آن درباره صحت اين حكم مى‏توان تحقيق كرد، تعيين مى‏كنيم، به گونه‏اى كه آشكار خواهد شد معرف داراى «مصداق عينى‏» است. يك تعين يا تركيبى از تعينات بايد در معرف ( معرف) وجود داشته باشد كه بتوان آن را در تجارب حسى (شهودى ممكنى «صورت عينى‏» بخشيد. فقدان چنين تعين يا تعيناتى سبب مى‏شود كه همه تعاريف در مابعد الطبيعه نظرى فقط اسمى باشند. ماهيت معرفت‏شناختى خاص آن نيز سبب مى‏شود كه منطق عمومى به تعاريف واقعى نپردازد (يا دست كم بين آنها تفاوتى نگذارد)، چرا كه منطق عمومى تفاوت فراتجربى بين محمول و تعين را ناديده مى‏گيرد; و بالاخره غفلت از اين تفاوت سبب مى‏شود كه منطق، هنگامى كه در مابعدالطبيعه به عنوان ابزار به كار برده مى‏شود، به جدل تبدل يابد.

نه‏تنها كانت مفهوم تعريف واقعى را از منطق عمومى بيرون مى‏گذارد (گو اينكه در درسهاى خود بدان مى‏پرداخت، كه اين كار به مراتب از حدود و ثغورى كه خود او براى حوزه منطق عمومى وضع كرده بود، فراتر مى‏رفت)، بلكه بيشتر نويسندگان جديد نيز كه تمايز هستى‏شناختى بين ذات و خاصه را رد مى‏كنند، به حكم ادله‏اى ديگر به معارضه با اين مفهوم برخاسته‏اند. آنان، در هر مورد خاصى -ولو به حكم ادله عملى و نه هستى‏شناختى- به فرق بين تعريف به ذات و تعريف به عرض- اذعان دارند. كانت، هماهنگ با سنتى كه لااقل به منطق پور رويال باز مى‏گشت، از تمايز بين تعريف اسمى و حقيقى براى تعيين اين تمايز كاملا متفاوت ديگر استفاده مى‏كند: تعريف واقعى، تعريفى است كه خواص ديگر را مى‏توان از آن مشتق كرد، در حالى كه تعريف اسمى فقط براى انجام «مقايسه‏ها» كفايت مى‏كند، و نه براى «اشتقاقها». مثلا، كانت اين تعريف را كه «دايره خطى منحنى است كه همه اجزاى آن را مى‏توان بر هم منطبق ساخت‏»، على‏رغم اين واقعيت كه تعريف مذكور، آزمايشى عملى را جايز مى‏داند، تعريفى اسمى قلمداد مى‏كند; مرادش اين است كه اين تعريف، تعريفى است كه نه حاوى ذات، بلكه حاوى محمولى است كه قبلا مشتق شده است، اما به جاى ذكر اين مطلب، آن را تعريف اسمى مى‏خواند.

اينك كه اين تقسيمات عمده را ذكر كرديم، به انواع خاصى از تعاريف باز مى‏گرديم كه از اين دو تقسيم‏بندى مستقل نشات مى‏گيرند.

1. تعريف اسمى تحليلى. كانت در باب اين تعريف مختصر مطلبى مى‏گويد و حتى همين مختصر گيج‏كننده است. چون اين تعريف، در هر صورت، اهميت چندانى در پژوهش ما ندارد، به بررسى اظهارات سردرگم كننده گوناگون او نمى‏پردازم، بلكه صرفا سياهه‏اى از اقوال و عبارات او را در اختيار خواننده علاقه‏مند قرار مى‏دهم.

2. تعريف اسمى تركيبى. چنين تعريفى، تصريح يا «اخبار» معناى موردنظر است كه مفهومش را تعريف ايجاب كرده است. از آنجا كه اين تعاريف از راه تجربه يا از طريق تحليل يك مفهوم داده شده تعيين نمى‏شوند، كانت مى‏گويد كه چنين تعاريفى، تركيبى پيشينى‏اند و چه بسا نامناسب بودن اين صفت را براى آن چيزى كه به معناى واقعى كلمه قضيه يا حكم نيست، درك نمى‏كند.

3. تعريف واقعى تحليلى. تعريفى از اين دست، محمولهاى معرف يك مفهوم داده شده را، كه حائز اعتبار عينى شناخته مى‏شود، بيان مى‏كند و حاوى محمول تركيبى (تعين)اى است كه به مفهوم تعريف شده، اين مصداق عينى را مى‏بخشد. با اين همه، پس از تحقيق معلوم مى‏شود كه هر تلاشى براى بيان چنين تعريفى، هم از نظر جامعيت و هم از نظر دقت، فاقد شرايط صورى تعريف است.

اگر مفهوم به نحو پيشينى داده شده باشد، نمى‏توان خاطر جمع بود كه تحليل كاملى از آن مفهوم به محمولهاى همپايه‏اش در اختيار داريم. مفهومى كه به نحو پيشينى داده شده باشد، ممكن است‏حاوى «بسيارى از تصورات مبهمى باشد كه ما در تحليل خود از آنها صرف نظر مى‏كنيم، گو اينكه در استعمال آن مفهوم مدام از آنها بهره مى‏جوييم.» بنابراين، جامعيت‏يك تعريف پيشنهادى هرگز چيزى به جز امرى محتمل نيست و كانت‏به جاى اين كه از چنين تحليل نامعينى تحت عنوان «تعريف‏» نام ببرد، آن را «ايضاح‏» مى‏خواند.

اگر مفهوم به نحو پسينى داده شود، تحليل آن دچار همان نقطه ضعف است كه در بحث از تعريف مفهوم پيشينى ذكر كرديم. چنين مفهومى هيچ تحليل دقيق و كاملى ندارد، زيرا خود مفهوم، اتحاد ثابت و لايتغيرى از محمولها نيست; بلكه بسته به حوزه تجاربى كه تحت آن طبقه‏بنديشان مى‏كنيم، متغير است. كانت در يك جا مى‏گويد كه چنين مفهومى را حتى تعريف اسمى نمى‏توان كرد. بيان اوصاف و خواصى از يك شى‏ء كه از يك مفهوم تجربى مراد است، در نهايت‏يك توصيف است كه ملتزم به قواعد مربوطبه‏دقت‏وجامعيت‏نيست;توصيف،حقايق‏بسيارى را در اختيار مى‏نهد كه به عنوان «ماده تعريف‏» به كار مى‏آيند،درحالى‏كه‏خودتعريف‏فقطيك آرمان است.

4. تعريف واقعى تركيبى. از خود همين عنوان پيداست كه در اين تعريف چه رخ مى‏دهد. چنين تعريفى نه تنها بايد مفهومى بسازد، بلكه بايد امكان واقعى‏اش را با اندراج تعين كه وجود و معرفت عقلى آن است، نشان دهد.

اگر تركيب، تركيب مفاهيم محض باشد، تعين واقعى بايد ماهيت‏شهود محض باشد; و اگر تركيب مفاهيم تجربى باشد، تعين واقعى ناچار شهود تجربى است. تركيب مفاهيم محض، رسم است. رسم ارائه مفهومى است از طريق ايجاد خود بخودى شهود متناظر و اثبات كننده آن. مفاهيم، اگر محض باشند، فقط در شهود محض مى‏توانند تصورى پيشينى داشته باشند; و چنين تصورى تعريف است، چنانكه در رياضيات روى مى‏نمايد. اگر مفهومى از حيث مؤلفه‏هايش تجربى باشد، صورت ذهنى يك شهود تجربى واقعى را داريم، نه فقط از طريق تخيل خلاق، بلكه از طريق دگرگونى‏اى كه در عالم واقع پديد مى‏آيد. تعريف چنين مفهومى ممكن است تكوينى بوده، روش ايجاد شى‏ء متناظرى را بيان كند، و ابداع چنين شيئى اثبات اين مطلب است كه آن مفهوم امكان عينى واقعى دارد و خيالى نيست. كانت چنين تعريفى را (مانند تعريف زمان‏سنج كشتى) «اخبار از يك طرح‏»يا«ايضاح نمودها»مى‏خواند.از آنجا كه «ايضاح‏» و «اخبار» هر دو به معانى ديگرى نيز به كار مى‏روند، در جدول فوق چنين تعريفى را «جعل‏» ناميده‏ام.

در رياضيات مفهوم را از راه تركيب مى‏سازيم، «رياضيدان در تعاريف خود مى‏گويد: sic jubeo Sic volo, ». ليكن على‏رغم لحن امروزى اين سخن، از نظر كانت تعاريف رياضى واقعى‏اند، نه اسمى. هويات رياضى فرآورده‏هاى خودسرانه منطقى محمولهاى منطقى همساز نيستند. اين مفاهيم «در شهود محض‏» اعتبارى عينى دارند كه از طريق صورت ذهنى تعين متناظر با آن نشان داده مى‏شود. اگر صورت ذهنى، فرآورده تخيل خلاق باشد، رسم، كلى يا محض ناميده مى‏شود، مانند رسم يك شكل كه در يك برهان هندسى به كار مى‏رود (و مهم نيست كه تا چه اندازه تقريبى باشد). چنين شكلى به روش تجربى به كار نمى‏رود و ترسيم واقعى آن جزيى از علم رياضيات نيست، بلكه به هنر متعلق است. كانت طرح كلى از راه تجربه ساخته شده را «رسم فنى‏» مى‏خواند و اين طرح، در حقيقت، مانند «جعل‏» هر امر تجربى است. رياضيات تنها علمى است كه مى‏تواند مفاهيمش را به صورت پيشينى‏رسم كند، و فقط از راه رسم مى‏توان به جامعيت و دقت در معرفت نايل شد. بنابراين، رياضيات تنها علمى است كه حاوى تعاريف دقيق و صحيح است.

گفتگو مى‏كند. اما واژه " willkurlich " كه معمولا به «خود سرانه‏» ترجمه مى‏شود، مفهوم بوالهوسى را كه گاهى از كلمه «خودسرانه‏» استنباط مى‏شود، القا نمى‏كند; «خودسرانه‏» به معناى «اتفاقى و عارضى‏» نيست. «خودسرانه‏»، آنگونه كه امروزه عموما تفسير مى‏شود، ويژگى معرفت رياضى نيست، آنگونه كه كانت تفسير مى‏كند، مفاهيم رياضى محدود به شرايط ثابت‏شهودند، درست همانگونه كه مفاهيم تجربى تحت‏حدود و ثغورى كه محتوا و نظم و ترتيب واقعى داده‏هاى تجربى تحميل مى‏كنند، تركيب مى‏شوند. به گمانم كانت willkurlich را مقابل empirisch مى‏داند و نه مقابل notwendig .

بخش سوم:

اكنون نقشى را كه تعاريف در پيشرفت معرفت‏بازى مى‏كنند، به گونه‏اى كه كانت توصيف مى‏كند، بررسى مى‏كنيم.

جستجو براى يافتن تعاريف مفاهيم تجربى به علت نيازهاى فنى براى تفهم و تفهيم به زبانى نسبتا غيرمبهم قابل توجيه است. گهگاه نياز داريم كه معناى يك مفهوم را «تثبيت‏» كنيم و اين كار را به وسيله تعريف اسمى يا اخبار انجام مى‏دهيم. چنين تعاريفى، اگر خيلى زود ساخته شوند يا على‏الخصوص اگر، به عنوان جزء معرفت و نه‏ابزار معرفت، بيش از حد جدى گرفته شوند، با مجال دادن به تحليل منطقى براى غصب جايگاه شرح و توضيح تجربى، تحقيق را مخدوش و منحرف مى‏سازند. كانت مى‏پرسد «تعريف كردن مفهومى تجربى، به عنوان مثال، مفهومى نظير آب به چه دردى مى‏خورد؟ هنگامى كه از آب و خواص آن سخن مى‏گوييم در آنچه در واژه «آب‏» مى‏انديشيم، درنگ نمى‏كنيم، بلكه به انجام آزمايشها مبادرت مى‏ورزيم، توصيف، كفايت مى‏كند; تعريفى كه هدفش چيزى بيش از اسمى بودن باشد، فرض بى‏فايده‏اى است.

كانت‏با عطف توجه از معرفت تجربى به معرفت عقلى، بر تفكيك قاطع بين روشهاى خاص رياضيات و روشهاى فلسفه تاكيد مى‏ورزد. رياضيدان كار خود را با ارائه تعاريف آغاز مى‏كند و با روشى تركيبى (شامل رسمها) تا نيل به نتايج مورد نظرش به پيش مى‏رود. تعاريف او نمى‏توانند كاذب باشند، و تنها نقصشان شايد فقدان دقت‏باشد كه به تدريج اصلاح مى‏شود. از سوى ديگر، فيلسوف بايد كار خود را با مفاهيمى آغاز كند كه، ولو با اشتباه و التباس و بدون قطعيت كافى، قبلا به او داده شده است. امر مقصود، به نحو شهودى در نشانه(گذارى) روشن نيست، مانند مفاهيم رياضى، كه همه آنها تابع رسم در شهودند. نمادها، نظير مجموعه نقاطى كه نمايانگر يك عددند، معناى خودشان را «بر جبين‏» دارند، در حالى كه فيلسوف بايد از نمادهاى خودش به عنوان تصورات ضعيفى از مفاهيم غنى‏تر استفاده كند. او بايد اينها را تحليل كند تا خصايص تفكيك شده آنها را با آن خصايصى كه، در اصل، مراد از يك مفهوم پيش‏ساخته همانهايند و براى قابل فهم كردن تجارب تحليل ناشده به كار مى‏روند، مقايسه كند. تعريفى كه از راه تركيب در فلسفه به دست مى‏آيد، فقط بالعرض مى‏تواند تعريف مفهومى باشد كه در اصل مساله فلسفى را براى ما مطرح ساخته است.

در رياضيات، مفاهيم تحليل‏ناپذير انگشت‏شمارى هست و آنها را مى‏توان با اطمينان خاطر و مطابق با قواعد صريح، و بدون هيچ نيازى به تحليل، به كار برد. تحليل مفاهيم، اگر اصلا انجام بگيرد، به فلسفه رياضيات تعلق دارد تا به خود رياضيات. برعكس، در فلسفه مفاهيم تحليل و تعريف ناپذير بسيارى وجود دارد. اما ما كار خود را با آنها آغاز نمى‏كنيم، بلكه فقط از طريق تحليل مفاهيم داده شده كه به طور كامل روشن و متمايز نيستند، به ماهيت آنها پى مى‏بريم. از اين رو، فيلسوف (اگر بخت‏يار او باشد) در جايى كه رياضيدان كار خود را شروع مى‏كند، به كارش خاتمه مى‏دهد، يعنى با مفاهيم مقدماتى تعريف‏ناپذير و تعاريف آن مفاهيمى كه در آغاز داده شده است. بنابراين، تعاريف در فلسفه شروط معرفت نيستند; آنها همان چيزهايى هستند كه اميدواريم كار را با آنها به پايان ببريم، نه ماده خامى كه كار را با آن آغاز كنيم.

از اين كاوشهاى مبتنى بر نص [آثار كانت] مى‏توانيم نتيجه بگيريم كه تعريف آن نقش قاطعى را كه در نظريات بعدى مربوط به حكم تحليلى ايفا مى‏كند، در فلسفه كانت ندارد. كانت فقط در يك زمينه، يعنى رياضيات، تعاريف دقيق را مى‏پذيرد و دررياضيات امكان‏پذير است كه بدون ترديد تعيين كنيم كه چه چيزى تحليلى است و چه چيزى تركيبى. در معرفت تجربى، تعريف صرفا امرى غيردقيق و عادى است و مى‏بايد انتظار آنچه را مى‏يابيم داشته باشيم، يعنى اينكه راى در باب ماهيت احكام خاص متغير است و اهميت چندانى ندارد. احكام پيشينى بيرون از قلمرو رياضيات است كه كانت عمدتا به اثبات آنها علاقه دارد، و تعريف مفاهيم آنها محال است. با اين همه، با توجه به همين احكام است كه تمايز بين پيشينى بودن منطق صورى (تحليلى) و پيشينى بودن منطق استعلايى (تركيبى) اهميتى بنيادين دارد.

تعريف براى حصول يقين در معرفت لازم نيست. با قطع‏نظر كامل از اين اعتقاد كانت كه هر معرفت پيشينى تحليلى نيست، وى حتى ادعا هم نمى‏كند كه احكام تحليلى لزوما نتايج تعاريف هستند. هرچند خاطرنشان مى‏كند كه احكام تحليلى از تعاريف قابل استنتاج‏اند، اين اظهارنظر او در پاسخ به ابرهارت، در متنى كه حريف او در اختيارش نهاد، روى مى‏نمايد. نحوه خاص بيان او در مورد ماهيت احكام تحليلى اين گونه نيست. تعريف شرط كافى براى احكام تحليلى‏است، اما شرط لازم نيست. ممكن است معرفتى پيشينى نسبت‏به مفاهيم تعريف ناشده داشته باشيم، مشروط بر آنكه بتوانيم مفهوم را يا در قالب شهود محض نشان بدهيم (آن را شاكله‏مند سازيم تا شالوده‏اى براى احكام تركيبى، به دست دهيم) يا تحليلى جزئى از آن مفهوم در اختيار بگذاريم. و كانت دست كم در سه جا روشى را كه به مدد آن يقين منطقى در معرفت‏حاصل مى‏شود، توصيف مى‏كند و به وضوح نشان مى‏دهد كه به تعريف نقش فرعى داده شده است. وى مى‏گويد كه ما كارمان را با تحليل مفاهيم شروع مى‏كنيم، تحليلها را در قالب احكام تحليلى بيان مى‏كنيم، و فقط آنگاه اين احكام تحليلى را در قالب تعاريف سامان مى‏دهيم. حتى، در اين صورت،تعريف‏نيازمندجامعيت و دقتى است كه غالبا آرمانى دست نيافتنى است; با اين همه، فقدان آن، احكام‏تحليلى‏اى‏راكه‏قبلاساخته‏ايم،به‏مخاطره‏نمى‏اندازد.

تصور بر اين است كه نقد عقل محض به اين سؤال پاسخ مى‏دهد: چگونه احكام تركيبى پيشينى امكان‏پذير است؟ اما اگر امكان ندارد كه به طور عينى تعيين كرد كه حكم مفروضى تركيبى است‏يا تحليلى، در اين صورت ظاهرا كل كتاب نقد عقل محض تلاش بى‏حاصلى بوده است. آيا مى‏توانيم حكم تركيبى صادر كنيم و بدانيم كه اين احكام، هنگامى كه پيشينى بودن آنها را محك مى‏زنيم، به تعبيرى، تركيبى باقى مى‏مانند؟ در غير اين صورت، آيا تعاريف افزايش نمى‏يابند و آنچنان دامنه نفوذ و تاثيرشان گسترش نمى‏يابد كه حكمى كه زمانى فقط از راه تجربه شناخته مى‏شد، تحت تاثير تعاريف بهترى، بتواند ضرورت منطقى بيابد؟ آيا نمى‏توان قبول كرد كه «حكم پيشينى تركيبى‏» حكمى است‏با لفظ و تعبيرى مبهم، و هنگامى كه به وسيله تعريف، آن ابهام را از آن بزداييم، يا پيشينى بودن آن را زدوده‏ايم يا تركيبى بودنش را؟

پيشفرض اين مطلب اين است كه احكام تحليلى با تعاريف تعيين مى‏شوند و دست كم اين معنا را القا مى‏كند كه تعاريف خود سرانه‏اند، به گونه‏اى كه حق انتخاب داريم كه حكم مورد بحث را به صورت تحليلى يا تركيبى درآوريم. اين مطلب، با تعابير ديگرى، يكى از كهنترين و چه بسا رايجترين نقدها بر نظريه كانت‏باشد. تفاوتى كه كانت‏بنيادى مى‏انگاشت، به نظر مى‏رسد كه تمايزى ذهنى و متغير است و به اين بستگى دارد كه فرد در زمان معينى چقدر مى‏داند و آنچه را مى‏داند چگونه صورتبندى مى‏كند. چنين مى‏نمايد كه كانت از همان اوايلى كه اين تمايز را به كار مى‏بست، اين اشكال را پيش‏بينى كرده بود، گو اينكه در آن زمان هيچ پاسخى بدان نداد و ساليان متمادى اين تمايز را به كار مى‏گرفت چنان كه گويى از اين اشكال كاملا بى‏خبر است.

به نظر نمى‏رسد كه كانت تا زمان آماده كردن پاسخش به ابرهارت به قوت كامل اين اشكال پى برده باشد. حتى در آن موقع، در پاسخى كه انتشار داد، با اين مساله دست‏به گريبان نمى‏شود; اما در مقاله‏اى مقدماتى كه تحت نظارت او و به دست‏شولتز تهيه مى‏شد، قطعه‏اى هست كه با جرح و تعديل [modification ] تعريف به تغيير مرزبندى بين اين دو نوع احكام مى‏پردازد. اين قطعه گنگ و نامفهوم است، اما سعى خواهم كرد تا آن مطلبى را كه به نظرم مى‏رسد اگر كانت مى‏خواست آن را براى چاپ‏سروصورتى‏بدهد،درپاسخ مى‏گفت، شرح دهم.

كانت از حريف خود مى‏خواهد كه هر صفتى را كه مايل است‏به يك مفهوم بيفزايد، به طورى كه هر آنچه را كه بخواهد اثبات كند، بتواند از راه قياس، يعنى به صورت تحليلى، اثبات كند. اما، در اين صورت، كانت از او مى‏پرسد: چگونه آن صفاتى را كه براى تحليلى ساختن احكامى كه سابقا تركيبى بودند، نياز داشتيد، به طور دقيق در مفهوم گنجانديد. او نمى‏تواند پاسخ دهد كه در مقام ارائه تعريفى از مفهوم است، مگر آنكه بتواند نشان دهد كه قواعد تعريف در منطق صورى را مراعات مى‏كند. يعنى بايد بتواند نشان دهد صفاتى كه به تازگى در مفهوم داخل شده‏اند، با اينكه همواره وابسته به موضوع در حال تجربه‏اند، منطقا مستقل از صفات قبلى‏اند، به طورى كه تلفيق صفات قديم و جديد همان معناى صريحى را دارد كه مفهوم اصلى دارد. معناى صريح محدودتر كفايت نخواهد كرد، زيرا اين مطلب بدين معناست كه مفهوم تازه‏اى در كار آمده است، نه اينكه مفهوم قديمى تعريف شده است. اينك، وى براى اينكه اينهمانى معناى صريح قديم و جديد را بداند، بايد ارتباط صفات مستقل را قبل از آنكه آنها را در قالب تعريف جديدى بيان كند، بداند; او بايد اين ارتباط را از راه تركيب بداند، زيرا اگر اين صفات به لحاظ تحليلى به هم مربوط باشند، قاعده راجع به دقت تعريف نقض خواهد شد. از اين رو، تعاريفى كه به منظور تحليلى ساختن احكام تركيبى وضع شده‏اند، تعاريف واقعى نيستند. در غير اين صورت، در هنگام ارائه اين تعاريف بايد با قطعيت‏حكم تركيبى‏اى را كه اين تعاريف براى اثبات تحليلى بودن آن طرح شده‏اند، بشناسيم. اگر تعاريف واقعى نيستند و صرفا اسمى‏اند، در اين صورت مساله معرفت پيشينى تركيبى (كه كانت آن را مساله مابعدالطبيعى مى‏خواند) به اين مشق منطقى ربطى نمى‏يابد.

بخش چهارم:

در تقابل با نظراتى كه در ابتداى اين مقاله ذكر شد و گاهى به اشتباه به كانت نسبت داده مى‏شود، پى برديم كه نظرات كانت در باب ارتباط بين تعريف و حكم تحليلى به قرار زير است: در حالى كه حكمى كه منطقا لازمه تعريف است، تحليلى است، احكام تحليلى ضرورة يا حتى معمولا از راه استدلال قياسى‏اى كه مقدماتش تعريف باشند، شناخته يا توجيه نمى‏شوند. احكام تحليلى در اثر تحليل مفاهيمى به وجود مى‏آيند كه لزومى ندارد از ابتدا با تعريف پديد آيند. تعريف آخرين مرحله در روند پيشرفت معرفت است كه مؤخر از تحليل مفاهيم داده شده است كه در قالب احكام تحليلى بيان مى‏شوند. چون كه تعريف عنصرى است فرعى كه در نظريه كانت در باب معيارهاى حكم تحليلى كمابيش پيش‏بينى نشده، اين ديدگاه كه قضاياى تركيبى را مى‏توان با تغييرى در تعريف به صورت تحليلى درآورد، با تمايزى كه كانت وضع كرد و به كار گرفت، بيگانه است و به حل مساله او در باب توجيه احكام پيشينى كه ضرورتشان از نوع ضرورت منطق صورى نيست، مددى نمى‏رساند.