| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 8 |
عبدالرضا عليزاده
عضو دفتر همكارى حوزه و دانشگاه
به طور كلى، تاريخ حاكى از سير و حركت تمدن انسانى از شرق به غرب است. دين و به همراه آن فلسفه از بارزترين و مهمترين بخشهاى اين فرهنگ و تمدن است. حكمتشرقى از مصر و كلده و هند بر سرزمين فيثاغورس و افلاطون تابيده است و فتح آسياى غربى اگرچه به دست اسكندر انجام يافت، اما به حركت مبلغان بودايى به شام و فلسطين در قرون ماقبل عصرمسيحى منجر شد و تا تركيه امروزى نيز پيش رفته بودند. (1)
«حتى مورخ شكاك هم فروتنانه در برابر دين تعظيم مىكند، زيرا مىبيند كه دين در هر سرزمينى و هر عصرى در كار است و ظاهرا از آن گزيرى نيست». (2) فى الجمله گواهى مورخان از آن روست كه جوامع خود را هرگز بىنياز از دين نيافتهاند و در يك تحليل كاركردى بسيار ساده، هميشه در تاريخ، جوامع، دينى مىزيستهاند و اجتماعات بسيار نادرى را مىتوان در حالتهاى بسيار استثنايى و در آن سوتر از سواحل تاريخ يافت و مستثنا كرد.
سير حركت دين و تمدن از شرق به سوى غرب بوده است و به تعبيرى، همه اديان معتبر و جهانى، شرقى بودهاند. اما شگفتا كه فلسفه دين و الهيات (Theology) از غرب به شرق آمده است (3) و غير از برههاى خاص تاريخى، بستر رشد و تحول آن غرب بوده است. گويا شرقيان بيشتر دوست مىداشتهاند كه متدين باشند و غربيان هماره در انديشه بودهاند و در اين عناصر به عاريت گرفته راى مىزدند، چنانكه شرقيان در كار خود با علم و تكنولوژى، همان ماجرا مكرر مىكنند.
دين بارزترين جنبه فرهنگ بشرى است و هميشه توجه متفكران را در كنار ديگر نهادهاى اجتماعى چون حكومت، تعليم و تربيت، اقتصاد و خانواده به خود جلب كرده است و حتى در برهههايى از تاريخ، متفكرانى كه بر دين مىشوريدهاند، در واقع، از الهيات و معارفى كه انسان در بند را به تحمل و ماندن دعوت مىكرده و رستگارى او را در همان غل و زنجير صورتگرى مىكرده استسر برتافتهاند و آن را «افيون جامعه» نام دادند ولى ما خود ديديم كه در همين شرق كه مهد دين است، بر عقايد ناصواب شوريدند و اين كار به مدد بازگشتبه دين حقيقى (يا اسلام ناب) امكان يافت. پس آن روز نيز در اروپا، دين ستيزى تنها راه نبود، بلكه شايد سهلترين و سريعترين راه مىنمود.
در غرب، دو پديده اجتماعى بيش از هر چيز، باعث ايجاد علم الاجتماع يا «جامعهشناسى» گرديد; يكى از علتها دين بود كه گاهى بهنجارى را به سختى مىپذيرد و بسا آدميان كه اين را خوش نمىدارند- و ديگرى معضل بزهكارى كه جامعه را در معرض بىهنجارى (Anomi) قرار مىداد و متفكران را به پيدا كردن راه چارهاى وا مىداشت.
مىدانيم كه چرخ اوليه جامعهشناسى نوين را كسانى به چرخش واداشتهاند كه تحت تعليم و تربيت دينى قرار داشتهاند. كسانى چون اگوست كنت، اميل دوركيم، كارل ماركس، ماكس و وبر و از نسل بعد پتريم سوروكين و تالكوت پارسونز همگى در خانوادههاى دينى رشد كرده بودند و برخى حتى به تحصيل علوم دينى پرداخته بودند، (مانند دوركيم و پارسونز) اما سرانجام يا به صراحت از دين سر برتافتند و با ابهام و سكوت و لاادرىگرى روزگار گذرانيدند. ولى اين واقعيت اثر قهرى خود را بر تحقيقات جامعهشناختى گذاشت و بىدليل نيست كه مهمترين تحقيقات جامعهشناسى اوليه، به طور انكارناپذيرى به دين و امور دينى معطوف بوده است. يكى از جامعهشناسان معاصر مىنويسد:
«دگرگونيهاى اجتماعى ناشى از انقلابهاى سياسى، انقلاب صنعتى و شهرگرايى، اثر عميقى بر اعتقاد مذهبى گذاشته بود. بسيارى از جامعهشناسان اوليه در محيط مذهبى پرورش يافته بودند و فعالانه و در برخى موارد به گونهاى حرفهاى، درگير مذهب بودند. آنها همان هدفهايى را كه در زندگى مذهبىشان داشتند براى جامعهشناسى نيز به ارمغان آورده بودند و در آرزوى بهبود زندگى مردم بودند. براى برخى از آنها (مانند كنت) جامعهشناسى تبديل به يك مذهب شده بود. در مورد ديگران بايد گفت كه نظريههاى جامعهشناسىشان به گونه انكارناپذيرى رنگ و بوى مذهبى داشت. دوركيم يكى از آثار عمدهاش را درباره دين نوشت. اخلاق نهتنها در جامعهشناسى دوركيم بلكه در بسيارى از نظريههاى جامعهشناختى بعدى (براى نمونه، كار تالكوت پارسونز) نقشى اساسى داشته است. بخش بزرگى از آثار وبر نيز به اديان جهان اختصاص دارد. ماركس نيز به مساله اعتقاد مذهبى بىعلاقه نبود، هرچند جهتگيريش در اين باره بسيار انتقادىتر از ديگران بود.» (4)
غربيان خود، روش و منش خود را به نقد خواهند كشيد، اما در جامعه ما روا نيست كه جامعهشناسان -خصوصا جامعهشناسان جوان- پا در راه بنيانگزاران جامعهشناسى غربى بگذارند و بدون آگاهى از محيط آنها و روحيهاى كه در آنها ايجاد كرده بود در امور دينى جامعه خود به همان شيوه، تحقيق كنند. اين نوشتار با هدف معرفى جامعهشناسى دين و موضوعات بسيار گسترده قابل بحث و تحقيق در جامعه، تدوين يافته است، اما تلاشى بيش نيست و اميد كه با طرح اين بحث، زمينه گسترش آن در جامعه ما فراهم آيد.
متفكران از منظرهاى متفاوتى به مطالعه «دين» پرداختهاند و در اين ميان جستجوهاى محققان علوم اجتماعى نيز در كنار ديگر متفكران رونق يافته است.
«عالمان الهيات (متكلمان)، فيلسوفان، مورخان (تاريخنگاران)، لغتشناسان، منتقدان ادبى، دانشمندان علوم سياسى، مردم شناسان و روانشناسان، همگى در اين باره مقالات و كتبى نگاشتهاند» (6) برخى از جامعهشناسان براى نشان دادن سير تحول فكرى در اين موضوع، به تقليلگرايى روى آورده و آراى و افكار گوناگون را به دو سنت فكرى و علمى منحصر دانستهاند: 1 - سنتخردگرايانه 2 - سنت غيرخردگرايانه. اين دو سنت فكرى، در تاريخ تفكر غرب داراى ريشه و سابقهاند، در حالى كه ممكن است در برخى از فرهنگهاى غير غربى يافت نشوند. در قرن هيجدهم، اين دو سنتبه نحو خاصى متجلى شده و در قرن نوزدهم نتايج عميق و ژرفى به بار آورد; نتايجى كه ما هنوز نيز شاهد تاثير آن بر علم و فلسفه و فرهنگ هستيم.
سنت فكرى خردگرايانه داراى پيوندى عميق با پيدايش تفكر ناسوتى (دينزدايى (Thought Secular قرون شانزده و هفده در انگلستان و فرانسه بود و سپس گرايش دوم (سنت غيرخردگرايانه) به صورت واكنشى در مقابل آن قد علم كرد. خردگرايى با اعتراضات متفكرانى چون بلز پاسكال روبرو شد، اعتراضات شديد به عقلانى كردن الهيات كه در آثار پاسكال جلوه كرد و قائل به «خداى ابراهيم واسحاقويعقوب،نهخداىفيلسوفان (7) »شدومىگفت: «دل دلايلى دارد كه عقل را به آن دسترس نيست.» (8)
خردگرايان را عقيده بر آن بود كه نبايد در تحليلها امور غير عقلانى را وارد كرد و نبايد اجازه داد در داوريها و نتايج تفكر انسانى، آن امور دخالت كنند، اگرچه مىدانستند كه مردم عادى از انجام چنين تفكيكى عاجزند، لذا آنان اعتقاد داشتند كه به همين دليل، نظريههاى جزمى (كه فساد آنها آشكار است) در دامان اديان به منصه ظهور رسيدهاند كه در اين ميان، عوام عاجز از فهم و تفكيك ناسرههاى غيرعقلانى بودند و خواص نيز با غفلت و مغالطه به اين امر كمك كردند، عالمانى كه اغلب، جيرهخوار فروانروايان بىدين بودند. از اين رو، خردگرايان در مقام انكار اشكال تاريخى و صور ايمان دينى، به نوعى دين طبيعى رو آوردند كه پرستشى به درگاه عقل بود و سر سوزنى تخلف از قواعد عقلى را جايز نمىدانست. اين گروه به «خداشناسان طبيعى» موسوم شدند يعنى، به وجود خدا اعتقاد داشتند ولى وحى و نبوت و شرايع آسمانى را انكار مىكردند.
روسو و كانت هر دو، اعتقاد به نوعى دين «معقول» و فرهيخته را بر هر گونه ايمان تاريخى ترجيح مىدادند. اما، به جاى آنكه آرا و عقايد دينى خود را بر استدلالهاى معرفتبخش خالص و ناب استوار سازند يا به طبيعت انسانى استناد مىجستند (روسو) يا بر تجربه اخلاقى تكيه مىكردند (كانت).
سنت غيرخردگرايانه به طور عمده در آلمان بسط و توسعه يافت. (منظور از غيرخردگرايى آن نيست كه تفكر شخص، غيرعقلايىدانسته شود بلكه مقصود آن است كه جنبههاى غيرعقلانى وجود انسانى را، غيرقابل تقليل بدانند.) در اين سنت فكرى، تاكيد اصلى و اساسى بر ماهيت منحصر به فرد دين بود. جان گوتفريد هردر مىگفت دين، بيش از عقل در تجربه روحانى و درك و فهم عاطفى ريشه دارد. اولين كسى كه به شرح و بسط سامانمند اين موضع و سنت فكرى دست زد فردريش شلاير ماخر بود. او در اوايل قرن نوزدهم اظهارنظر كرد كه نبايد دين را فلسفه ناپخته و خام يا اخلاقى ابتدايى و بدوى دانستبلكه بايد آن را يك واقعيت اصيل انگاشت. دين نه در معرفت و نه در كنش بلكه در احساس و عاطفه انسانى ريشه دارد. او خاستگاه اصلى دين را نوعى احساس عاطفى و روانى خاص مىدانست كه از آن به احساس وابستگى مطلق، تعبير مىكرد.
هردر و شلاير ماخر در مقابل دين طبيعى جهانشمولى كه واجد معقوليتى بنفسه و معتبر باشد قد علم كردند و فهم خردگرايانه از دين را اساسا رد كردند. بايد دانست كه هردر از پيشاهنگان تاريخگرايى در قرن نوزدهم بود و شلاير ماخر اولين كسى بود كه اقدام به ايجاد ابزارهاى تفسير فرهنگى (تاويلى) كرد كه اين باعث روشمند شدن نهضت غيرخردگرايانه در آلمان شد.
در آلمان رويكرد غيرخردگرايانه به دين، با توسعه فلسفه ايدئاليستى آن سامان، مرتبط بود. اما خردگرايى در دين، از ظهور پوزيتيويسم در فرانسه و فايدهگرايى در انگلستان در طول قرن نوزدهم، سرچشمه مىگرفت. تاريخگرايى با اين تفكيكها تناسب نداشت و تا حدى هم بر ايدهآليست آلمانى و هم بر پوزيتيويست انگليسى و فرانسوى، تفوق داشت. خردگرايى در فرانسه و انگليس، وقتى به تاريخگرايى روى نهاد، تكاملگرايى را به ارمغان آورد.
نظريه مشهور اوگوست كنت در باب مراحل سهگانه معرفتبشرى، به الهيات و معرفت دينى به عنوان تفكرى متناسب با دوران كودكى بشر مىنگريست و گمان داشت كه ابتدا فلسفه و سپس علم جايگزين الهيات شدهاند. تفسير او از دين، تفسيرى كاركردى بود و بر تاثير مثبتباورهاى دينى و مناسك و آيينهاى مذهبى بر يكپارچگى و انسجام اجتماعى و نظارت بر عواطف و احساسات شخصى، تاكيد مىورزيد. كنتبه وجود عوامل غيرعقلانى در دين واقف بود، اما مدعى بود كه به علت وجود همان عوامل است كه دين وجهى هميشگى و گريز ناپذير يافته است.
در انگلستان ديدگاه تكاملى، به وسيله هربرت اسپنسر توسعه يافت اما نظريه او از نظر معرفتى حتى از نظريه كنت نيز محدودتر بود. تايلور نيز براى فهم تحول دينى، به كوششى گسترده دست زد. او در حالى كه كاملا در سنتخردگرايانه باقى ماند توسعه و تحول مكتب روحى (9) (از چندگانهپرستى، به يگانهپرستى) را توفيقى در فرضيههاى معرفتى صحيحتر تلقى مىكرد. فريزر «در حالى كه رسما همان موضع را اتخاذ كرد به امورى مانند سلطنت مادى - مسلكى، از خودگذشتگى انسانى، مناسك خلاق (يا خلاقيت مناسك عبادى) اعتقاد پيدا كرد» اما چنين عقايدى، تفسيرى ديگر از دين را مىطلبد و با سنتخردگرايى محض در باب دين، سازگار نيست. كتاب شاخه طلايى (1890) او را مىتوان فهرستى از مسائل اساسى و بنيادى دانست، فهرستى شهودى و شگفتانگيز از مسائلى كه بايد با وسايلى ديگر غير از خرد محض انسانى حل و فصل گردد.
سرانجام،درسنت فكرى انگليسى، مارت با بحثخود در باب روح قبيله يا گروه و مسائلى قبل از كتب روحى(1900) به طور بسيار ملموسى پيشپندارهاى مكتب فايدهگرايى خردگرا را از ميان برداشت.
در آلمان، ويلهلم ديلتاى كه به مانند يك نوكانتى پيرو شلاير ماخر بود بر غيرقابل تقليل بودن ماهيت جهانبينى دينى تاكيد ورزيد و نوعى درون فهمى (تفهم) از صور خاص جهانبينى دينى را ضرورى دانست. سنت غيرخردگرايانه آلمانى در انديشه و آثار ديلتاى تداوم يافت. اين سنت فكرى، مستقيما در خلال كارهاى ترولچ و خصوصا آثار ماكس وبر در قالب مطالعات جامعه شناسى نوين درباره دين ظاهر گرديد.
همچنين اوج سنت فكرى غيرخردگرايانه را مىتوان در كتاب انديشه قدسى (1917) اثر ردولف اتو مشاهده كرد. او در اين كتاب آنچه را شلاير ماخر به شهود دريافته بود شرح و بسط داد و اين مهم را با شرح پديدار شناسى قدسى بر حسب انديشه مينوى به انجام رساند. در اين كتاب بيش از هر جاى ديگرى بر ماهيت منحصر به فرد دين و جايگاه منظم و هندسى آن در يك تجربه بىواسطه، تاكيد شد. اتو معتقد است كه تجربه شهودى را مىتوان از نظر پديدارشناسى فهم كرد اما تبيين آن ممكن نيست. آنگاه وان درلىيو با اتو در اين مقوله همداستانى مىكند. بعدها اين سنت توسط پديدار شناسانى همچون وان درلى يو و مرسيا اسيد و همچنين جامعهشناسان دين مانند واخ و من شينگ شرح گرديد و مجموعهاى غنى از اطلاعات و دانستهها فراهم آمد كه هيچ پيشرفت محسوس و ملموسى در فهم نظرى از دين ايجاد نكرد.
سنت فكرى غيرخردگرايانه، غيرتمندانه از ماهيتخاص دين، پاسدارى كرده، اما از هر گونه تبيين دين، صرف نظر كرده است ولى سنتخردگرايانه، چند روش تبيين دين را پيشنهاد كرده است كه مآلا اين روشها دين را توجيه مىكند.
تالكوت پارسونز در كتاب ساخت كنش اجتماعى مىگويد كه در سراسر قرن بيستم، فقط چند تن از متفكرانند كه پيشپندارهاى اين دو سنت فكرى را وانهادند و به يك رويكرد شايستهتر و مناسبتر دستيافتند. در راس اين افراد دوركيم و وبر قرار دارند.
بايد دانست كه سنت غيرخردگرايانه، به شكل نسبتا ناب و دست نخوردهاى تاكنون باقى مانده است و موضع خردگرايانه فايدهگرا نيز همچنان ادامه يافته است و اين دومى بيش از آن كه يك سنت فكرى تخصصى و آگاهانه باشد، پيشپندارى ناآگاهانه، براى محققان علوم اجتماعى بوده است. اين پيش پندار در ادغام تدريجى با فهم ماركسيستى از دين، تقويتشد. در اين مرحله مىتوان دريافت كه ديگر كشف علمى پديده دين مدنظر نبود، بلكه دين به سلاحى در كشمكشهاى سياسى و اقتصادى بدل شد. اما امروز، بايد بدون توجه به كفايت تجربى اين تحليلها در موارد خاص آن، به اين مساله روى آورد كه تا چه اندازه مىتوان اين تحليلها را تعميم داد و از آنها در فهم پديده دين سود جست؟
مردم شناسان و جامعهشناسان دين، در اواسط و اواخر قرن نوزدهم در مورد ناسازگارى ادعايى دين با جوامع صنعتى قلمفرسايى مىكردند و دين را پديدهاى مىانگاشتند كه در جوامع بسيار پيشرفته و مدرن، كنار گذاشته شده است. اين تفكر تحول گرايانه، توسط برخى از جامعهشناسان برجسته با جديت انكار گرديد، جامعهشناسانى كه آثار خود را در دهه 1920 فراهم آوردند و مهمترين شخصيتها در اين ميان، ماكس وبر و اميل دوركيم بودند. آنان، اگرچه هم از حيث موضوعات مورد علاقه و هم از نظر نتايجى كه اتخاذ كردهاند با هم تفاوت داشتند، در اين امر مشترك بودند كه هر دو مىخواستند ويژگيهاى مسلط اجتماعى و فرهنگى جوامع صنعتى را فهم و بيان كنند. هر دو جامعهشناس، اگرچه به افول اشكال سنتى دين، آگاهى داشتند، به خوشبينى تحولگرايان نسبتبه اين سقوط و افول، بدگمان بودند. (10)
برخى از جامعهشناسان عقيده دارند كه جامعهشناسى دين و به طور كلى مطالعات معطوف به ارتباط دين و جامعه كه بين دو سنتخردگرايانه و غير خردگرايانه در كشمكش به سر مىبرد، بدست كسانى چون اميل دوركيم و ماكس وبر به سرمنزلى (هرچند نه سرمنزل مقصود) اندر آمد. لذا بجاست كه در پايان بحث از سير تاريخى مطالعات دين و جامعه -و به تعبيرى تاريخ جامعهشناسى دين- از آراى اين دو جامعهشناس، نقلى -و در صورت امكان نقدى- به ميان آوريم.
آنگاه كه دوركيم، دين را يك واقعيت منحصر به فرد قلمداد كرد، سنتخردگرايانه پوزيتيويستى از درون كنار گذاشته شد. مقصود دوركيم از اين تعبير آن بود كه مظاهر و نمادهاى دينى، توهم و خيال باطل نيستند، همچنين آنها فقط نماينده پديدهاى ديگر مانند نيروهاى طبيعى يا ريختشناسى اجتماعى نيستند. برعكس او در كانتيانيسم اجتماعى خود معتقد گرديد كه مظاهر دينى، جامعه را تشكيل مىدهند. آنها (مظاهر دينى) براى قرار گرفتن در اميال خودخواهانه افراد و نظم دادن به فرد به طورى كه بتواند با واقعيات بيرونى به طور عينى سر و كار داشته باشد، در اذهان افراد وجود دارند. اين مظاهر مشترك، توانايى و قابليت هدايت و كنترل انگيزش شخصى را دارند و اين امورند كه وجود و تحقق جامعه را امكانپذير مىگردانند. او كاملا آشكارا، اهميتشايان كنش دينى براى برانگيختن افراد به مشاركت مثبت در حيات اجتماعى و پرداختن به تمايلات افراد براى ترك حيات اجتماعى را خاطرنشان مىكرد. (11)
دوركيم در كتاب صور بنيانى حيات دينى كه مهمترين كتاب اوست، به ارائه نظريهاى عمومى درباره دين بر مبناى تحليل سادهترين و ابتدايىترين نهادهاى دينى پرداخته است. پيشفرض اين مطالعه دوركيم اين است كه براى درك ماهيتيك امر اجتماعى (نهاد اجتماعى) بايد به مشاهده ابتدايىترين اشكال آن پرداخت; در واقع، بايد زمان پيدايش آن را در موارد مشابه مطالعه كرد.
هدف ديگرى كه دوركيم از مطالعات دينى تعقيب مىكرد اين بود كه با بىرونق شدن نقش دين در جوامع غربى، ماهيت اجتماعى دين را بشناسد و متناسب با جوامع امروزى، دينى مدرن و مترقى طراحى كند اما نه به شيوه اوگوست كنت و نيز عقيده نداشت كه يك جامعهشناس در كتابخانه خود بنشيند و براى جامعه دين وضع كند; و اين همه از آن رو بود كه او وجود دين را براى حيات اجتماعى ضرورى و گريز ناپذير مىدانست.
در اين معنا، صور بنيانى حيات دينى در حكم راه حل دوركيمى تضاد موجود ميان علم و دين است. علم، با كشف واقعيت عميق همه اديان، دين ديگرى ايجاد نمىكند، بلكه اين اعتماد را به وجود مىآورد كه جامعه قادر است در هر دوره خدايان مورد نياز خويش را بسازد. «علايق دينى، چيزى جز صور تمثيلى علايق اجتماعى و اخلاقى نيستند». (12) براى درك موضع كسانى چون دوركيم كه در آن عصر اروپا ظهور كرده بودند، بايد شرايط اجتماعى و سياسى آن سامان را به نحوى درك كرد تا بتوان دريافت كه چرا كسانى مانند او علىرغم ضرورى دانستن دين و مذهب در جامعه، بناى سابق وا مىنهادند و در فكر طرحريزى دينى جديد برمىآمدند. در واقع، بناى سابق را آنان كنار ننهاده بودند بلكه اجتماعات آن عصر تصميم خود را گرفته بودند و اين دانشمندان به زعم خود در فكر نجات جامعهاى بودند كه ارزشها را ارج نمىنهاد و برق ترقيات، آينده شوم و ناميمون آن را در پرده ابهام گم كرده بود.
دوركيم در كتاب خود، ابتدا به مطالعه قبايل استراليايى مىپردازد و اشكال سازمان دينى را كه در قالب توتمپرستى رخ نموده بررسى مىكند. آنگاه به ارائه نظريهاى در باب ذات و ماهيت اجتماعى دين دست مىزند و در آخر به بررسى معرفتبشرى و معرفت دينى مىپردازد.
دوركيم ذات دين را تقسيم جهان به دو دسته امور مقدس و غيرمقدس مىداند. بخش مقدس عبارت است از مجموعهاى از باورها و مراسم و سپس يك سازمانيافتگى و انسجام درونى نيز براى اجزاى مذاهب و دين لازم است. دوركيم اين احتمالات را كه منشا واقعى دين، پرستش ارواح يا پرستش طبيعتباشد رد مىكند و مىگويد كه «آن چگونه علمى است كه كشف اصلىاش عبارت از اين است كه موضوع بررسى خودش را بىاعتبار كند؟ (13) » ريمون آرون پس از نقل عبارت فوق از دوركيم، انتقاد مىكند كه «آيا آن گونه علم دين هم، كه پرستش دينى آدميان را چيزى جز پرستش جامعه نمىداند، موضوع خود را كه همان دين باشد حفظ مىكند يا باعث نابودىاش مىشود؟»
تنگناى كسانى چون دوركيم در آن روزگار اين بود كه گمان داشتند علم، منشا فوق طبيعى دين را رد مىكند و ديگر هر سخنى به اين طرز علمى نباشد و پيرو نيز نخواهد داشت. لذا سراسيمه به دنبال منشايى واقعى براى دين بودند و سعى داشتند چيزى را جايگزين خدا كنند كه ملموس، محسوس و علمى باشد و اين كار را با به خدايى رساندن جامعه انجام دادند و گويا اين متفكران وقتى به جوامع بدوى مراجعه مىكردند نمىديدند كه تا چه اندازه اعتقاد به توتم و ارواح براى آنان مقبول و اقناع كننده بوده است و هرگز گمان نداشتند كه كسانى بر حقير بودن فكر آنان لبخند تمسخرآميز خواهند زد. اكنون مىتوان ديد كه همان لبخندهاى معنادار نسبتبه خداسازى و دينسازى جامعهشناسانى مانند دوركيم تكرار مىشود. مطالعه دوركيم داراى پيشفرضهايى است:
- مذهب به صورت يك جريان واحد در تاريخ بوده است كه سير تكاملى و تحولى را طى مىكند.
- توتمپرستىاولينوسادهترينشكل مذهب است.
- با مطالعه يك نمونه كه به درستى انتخاب شده باشد مىتوان به ماهيت آن پديده در همه جوامع پى برد. (در مطالعه دوركيم ذات دين فقط بر اساس يك نمونه عينى مورد بررسى قرار گرفت)
مىدانيم كه براى درستى نظريه دوركيم اين هر سه فرض به نحو مانعة الخلو بايد اثبات شود والا با رد يا ترديد در هر يك از آنها، ارزش علمى كار دوركيم، دچار منقصتيا بىاعتبارى مىشود. پيشفرض اول و دوم را بايد مطالعات تاريخى و باستانشناسى معلوم دارند و پيشفرض سوم را بايد روششناسى علوم اجتماعى مورد ارزيابى قرار دهد. البته، نبايد از ارزش علمى مطالعه دوركيم درباره مناسك و مراسم دينى و مذهبى قبايل بدوى غافل بود، اما سخن ما اين است كه اين مقدار مطالعه به كار رد دين و اثبات مرام جديد نمىآيد. با نقل كلامى از ريمون آرون به بحث در مورد جامعهشناسى دين دوركيم پايان مىدهيم: اگر بگوييم كه «جامعه، چنانكه هست، تنها واقعى نيستبلكه آرمانى هم هست و افراد تا آنجا كه جامعه را مىپرستند، در حقيقت، واقعيتى برتر از محسوس را مىپرستند، در اين صورت من دچار زحمت مىشوم و ديگر نمىتوانم بفهمم، زيرا اگر مذهب عبارت است از دوست داشتن يك جامعه عينى و محسوس، آنچنانكه هست، اين عشق به نظر من نوعى بتپرستى است و مذهب، در اين صورت، درستبه همان اندازه تعابير جانپرستى يا طبيعت پرستى، تصورى خيالى است. (14) »
«وبر در سال 1909 نوشت «من در امور دينى مانند كسى هستم كه مطلقا موسيقى سرش نمىشود و نه نيازى به اين كار احساس مىكنم و نه توان آن را دارم كه درون خود كاخهاى روحانى از نوع مذهبى بسازم. با اين همه، هرگاه در نفس خويش دقيق مىشوم، مىبينم نه ضد مذهبم نه لامذهب».» (15)
وبر از سال 1904 تا پايان عمر به مطالعات جامعهشناسى دين پرداخت و روش استفاده از تيپهاى ايدئال را در مطالعه اديان به كار بست، «نخستين بار كه وبر روش استفاده از نمونههاى مثالى را دانسته به كار برد در مطالعه دين بود» (16) سؤال وبر اين بود كه چرا سرمايهدارى تنها در غرب به كمال رسيده است و چرا در شرق كه از حيث فرهنگ انسانى و دينى چيزى كم ندارد، اين فرايند طى نشده است؟ اين امر او را به مطالعه در اديان برانگيخت. (17)
نخستين تحقيق وبر درباره دين، تحت عنوان «اخلاق پروتستان و روح سرمايهدارى» بود كه درصدد پاسخگويى به سؤال فوق برآمد. در اين تحقيق، بررسى مىكند كه اديان اروپايى چه خصوصياتى دارند كه به پيدايش سرمايهدارى منجرشده است و در مطالعات بعدى خود در مورد اديان آسيايى در پى آن است كه آن اديان چهخصوصياتى ندارند كه سرمايهدارى در آنجا اجازه ظهور نيافت. اما بر دو نكته واقف بود; يكى اين كه او روحيات پروتستانى را يگانه علت پيدايش سرمايهدارى نمىدانست و ديگر آنكه به هيچ وجه درمقام رد ماركسيسم نبود. يعنى او نمىخواستيك تحليل تك علتى را جايگزين تحليلى ديگر از همين نوع كند.
در اين كتاب به نظر مىرسد كه وبر «با درك درونى، خود را به جاى رهبران كالونيستى گذارده كه با اراده آهنين بر ديو درون پيروز شدهاند و هيچچيز جز تكليف نمىشناسند.» (18)
«اخلاق پروتستانى مورد نظر وبر اساسا عبارت است از دريافت معينى از اين مذهب كه توسط كالون عرضه شده و ماكس وبر، با الهام از متن مواعظ وست مينستر خلاصه آن را در پنج قضيه زير بيان مىكند:
- يك خداى مطلق، ماوراى عالم وجود دارد كه جهان را آفريده و بر آن حكمفرماست، اما ذهن محدود آدميان قادر به درك اين خدا نيست;
- اين خداى قادر و ناشناخته، تقدير هر يك از ما را از لحاظ رستگارى يا عذاب، از ازل تعيين كرده است و اعمال ما در تغيير حكم خداوندى تاثيرى ندارد;
-خدا جهان را به خاطر كبرياى خويش آفريده است;
- انسان، اعم از رستگار يا محكوم به عذاب ابدى، در هر حال وظيفه دارد به خاطر كبرياى الهى كار كند و قلمرو خداوندى را در روى اين زمين بيافريند;
- امور دنيوى، طبع بشرى، كه از گوشت و پوستساخته شده، همه در حيطه گناه و مرگ قرار دارند و رستگارى انسان موهبتى كاملا اعطايى از لطف خداوندى است.»
ماكس وبر مىداند كه اين قضايا به صورت پراكنده در ديگر اديان و مذاهب نيز يافت مىشود اما مىگويدكه تلفيق اين عناصر در مذهبى واحد، منحصر به فرد است. (19)
«وبر در تاييد نظر اسلاف نو ايدئاليستش معتقد بود كه «يكى از اركان چشم ناپوشيدنى در سبقتجويى براى پديدهاى مانند سرمايهدارى منظومه ارزشهاى بنيادى و نگرشهاى اساسى نسبتبه ارزشهاست.» (20) وبر مىخواست نشان دهد كه چگونه اصولى در اخلاق كه در اصل براى حصول مقاصد اخروى ابداع شده بود تغيير ماهيت داد و به محركى بسيار كارآمد و نيرومند براى جلب منافع مادى مبدل گشت».» (21)
جامعهشناسان بيشتر از آنكه با وبر در اين مورد خاص وارد بحثشوند، به روششناسى او انتقاد كردند و ارزش تيپهاى ايدئال و نحوه استنتاج و تعميم از اين طريق، مورد بررسى قرار گرفت. (22)
جامعهشناسان غالبا به سه شيوه به مطالعات دينى دست زدند: (23)
1 - كسانى كه دين را به عنوان مساله نظرى اصلى در فهم كنش اجتماعى، مورد مطالعه قرار دادند;
2 - كسانى كه به مطالعه رابطه بين دين و ديگر حوزههاى زندگى و حيات مانند اقتصاد، سياست و طبقات اجتماعى پرداختهاند;
3 - كسانى كه به مطالعه نقشها، سازمانها و نهضتهاى دينى پرداختهاند.
از طرفى مطالعات جامعهشناسى دين كلاسيك بيشتر به رابطه بين نظم اجتماعى و مظاهر دينى و همچنين رابطه بين دين و جامعه سرمايهدارى معطوف بوده است.
برخى در همين راستا دين را براى حفظ نظم اجتماعى ضرورى دانسته و سرمايهدارى را موجب تضعيف دين و در نتيجه، به خطر افتادن انسجام اجتماعى تلقى كردهاند. (24)
معلوم است كه جامعهشناسى دين خود به كار تحقيق در مباحث الهيات، فقه، اصول، علم حديث، تفسير كتاب مقدس و مانند آن نمىپردازد ليكن براى انجام تعريفهاى عملياتى، همچنين تيپبندى و نيز فهم صحيح اجتماعى اين امور، بايد به آنها مدققانه و عميق توجه كرد.
«در جامعهشناسى مجازا دو تلقى در مورد تعريف دين وجود دارد: اولى به پيروى از دوركيم (1912) آن را از نظر آثار و وظايف اجتماعىاش تعريف مىكند: دين دستگاهى از باورها و آداب است، در رابطه با مقدساتى كه مردم را به صورت گروه اجتماعى به يكديگر پيوند مىدهد.» (25) برخى اين معنا را تعميم داده و شامل مثلا كليت گرايى نيز دانستهاند، اشكالى كه بر اين تعريف وارد كردهاند اين است كه شامل اغيار است و مثلا مسابقههاى ورزشى و مانند آن را نيز در برمىگيرد. «تلقى دوم، به پيروى از ماكس وبر و دانشمند الهيات «پل تيليش»، دين را به عنوان هر مجموعه مفروضى از پاسخهاى محكم و منسجم به معماهاى هستى بشر -مانند تولد، ناخوشى يا مرگ- كه معنايى براى جهان و زندگى به وجود مىآورند، تعريف مىكند. دين به اين معنا، پاسخ نوع انسان به چيزهايى است كه با غايات سرنوشت او ارتباط پيدا مىكنند. نتيجه ضمنى چنين تعريفى اين است كه همه افراد بشر متديناند، زيرا همه ما با مسائل هستى از قبيل ناخوشى، پيرى و مرگ سروكار داريم. (26) »
وظيفه اساسى جامعهشناسى دين، مطالعه چگونگى تحقق اجتماعى دين و نهادهاى دينى و آنگاه بررسى نحوه ارتباط متقابل بين پديدههاى دينى و ديگر پديدهها و نهادهاى اجتماعى است. به تعبير ديگر «جامعهشناسى دين عبارت است از تحليل جامعهشناسى نهادهاى دينى و مطالعه روانشناسى اجتماعى پديدههاى دينى. دين در اين تعبير، برحسب كنش متقابل اجتماعى مورد توجه قرار گرفته و با ارجاع به مفاهيم عمومى جامعهشناسى از جمله: رهبرى، قشربندى و اجتماعى شدن، مورد مطالعه قرار گرفته است». (27)
روشن است كه هر يك از جامعهشناسانى كه به كار مطالعه دين و پديدههاى دينى پرداختهاند، داراى نگرش خاصى به جامعهشناسى دين بودهاند. براى مثال شايد از ديدگاه ماكس وبر، جامعهشناسى دين بيشتر به مطالعه رفتار و كنش معنادار دينى و ارتباط متقابل آن با ديگر نهادها چون اقتصاد، سياست، حقوق و آموزش و پرورش مىپردازد; يا از ديدگاه اميل دوركيم، بررسى دين فقط از طريق نمادها و نهادهاى دينى امكانپذير است و به تعبير ديگر بايد مظاهر عينى شده و تحقق اجتماعى يافته دين را مطالعه كرد; همچنين از نظرگاه متدينان جامعهشناس، جامعهشناسى دين به مطالعه مسائل و مشكلات دين در جامعه و شيوههاى حل آن و يافتن راههايى براى تقويت پايگاه اجتماعى دين در جامعه تعريف گردد.
بنابراين، مطالعه در جامعهشناسى دين، روى دين يا امور دينى بنفسه و بدون توجه به ظهور و تحقق اجتماعى آنها نيست-كه اين كار علم ديگرى است- بلكه بدون ورود به ساحت چيستى دين و امر دينى به بررسى روابط متقابل بين اعتقادات دينى و سازمانها و نهادهاى مذهبى از يك طرف، و سازمانها و نهادها و آداب و رسوم اجتماعى از سوى ديگر، مىپردازد. در عين حال، مطالعات جامعهشناسى بيشتر جنبه محسوس و ملموس دارد و به عبارت ديگر به نحوه و چگونگى تحقق و حيات اجتماعى دين و امور دينى در جامعه مىپردازد.
در يك كلام، اگر بخواهيم بدانيم كه يك جامعهشناس دين كيست و كارش چيستبايد گفتيك جامعهشناس دين، به معناى دقيق كلمه، يك عالم الهيات يا متكلم نيست; يك فيلسوف دين نيز نيست; همچنينيكمفسركتابمقدس نيز نيست; مورخ اديان هم نيست و يك عارف دينى نيز -لزوما- نيست، اما، براىدركماهيتو نقشاجتماعى دين، بايد از مباحث كلامى، فلسفى، تفسيرى، تاريخى، روانشناختى و عرفانى مربوط به دين، بخوبى سردرآورد.
سالهاست كه جامعهشناسان -برخلاف اعتقاد جامعهشناسان اوليه- ديگر جامعهشناسى را علم مسلط بر تمامى علوم ديگر نمىدانند بلكه براى آن مانند ديگر علوم اجتماعى، قلمروى را مشخص كردهاند. جامعهشناسى دين به هستى اجتماعى دين و فرايند تحقق اجتماعى نظر مىكند و سپس به جايگاه آن در همنشينى با ديگر پديدهها و نهادهاى جامعه انسانى مىپردازد. دين نيز مانند ساير نهادهاى اجتماعى داراى دو جنبه اصلى است:
الف) جلوههاى مادى يا مظاهر مادى دين
ب) جلوههاى معنوى يا مقولات معنوى دين
از طرفى مىتوان در مورد مطالعات ناظر به اديان -از جمله مطالعات جامعهشناسانه- تقسيمبندى ديگرى را نيز مطرح كرد:
الف) مطالعات جامعهشناختى ناظر به همه اديان (عام) مانند تاثير اعتقاد به توحيد در مناسبات اقتصادى
ب) مطالعات جامعهشناختى ناظر به دين (خاص) مانند مطالعه نقش و تاثير اعتراف در مسيحيت و تاثير آن بر مساله بزهكارى در جامعه. فايده اين تقسيم آن است كه در اين مطالعات، بىدغدغه مىتوان از مطالعات انجام شده در ساير اديان نيز بهره برد.
همچنين از منظرى ديگر، مىتوان مطالعات جامعهشناختى را به دو نوع اصلى تقسيم كرد:
الف) جامعهشناسى دين
ب) جامعهشناسى دينى
توضيح اينكه، اگر چه تعريف دين و تحديد حدود آن به لحاظ منطقى و فلسفى، امرى دشوار يا محال به نظر آيد، به لحاظ اجتماعى و جامعهشناختى، برخى از اعتقادات (باورها) و ارزشها به نحوىاند كه مردمان بين آنها و دين، رابطه تساوى قائلند. در مقابل امورى وجود دارند كه اين رابطه را با دين -مثلا اسلام- ندارد. در دين اسلام مىتوان باورهايى كه به اصول دين موسومند از اين قسم محسوب داشت و امورى مانند مسجد و عزادارى (و به طور كلى مناسك و نيايشها) را، از امور دينى به حساب آورد. (28)
اكنون با اين تفكيك -كه اصل آن كاملا روشن است و ممكن است در مصاديق مشتبه آن سخن درگيرد- مىتوان مطالعات جامعهشناسانه ناظر به دين را به دو قسم اصلى تقسيم كرد; پارهاى را جامعهشناسى دين ناميد و باقى را جامعهشناسى دينى نام نهاد.
مباحث جامعهشناسى دينى، بيشتر با جامعهشناسى معرفت در ارتباط قرار مىگيرد و از اهميت و ظرافتبسيارى برخوردار است. از طرف ديگر حساسيتهاى درون دينى نيز در مورد اين مطالعات بجا و سزاوار مىنمايد. اما مباحث جامعهشناسى دينى، بيشتر با جامعهشناسى حقوق و ديگر رشتههاى جامعهشناسى (جامعهشناسى ادبيات، انسانشناسى فرهنگى و...) مرتبط است، و به لحاظ ملاحظات درون دينى نيز، مجال چنين بررسى و تحقيقى، بيشتر وجود دارد. علاوه بر اينكه بسيارى از بررسيها به كار دفاع از دين نيز مىآيد و عالمان و مدافعان دينى را از كلىگويىها خلاص مىكند و تمسك به آمار و نتايج تطبيقى اين بررسيها جاى آن را مىگيرد.
اكنون مناسب است كه به يك تقسيم بندى ديگر در جامعهشناسى دين اشاره كنيم: ورنز اشتارك در كتاب جامعهشناسى دين (29) مىگويد كه موضوع دين داراى قلمرو بسيار وسيع و گستردهاى است كه شايد بتوان آن را به سه حوزه محدودتر تقسيم كرد:
الف) جامعهشناسى كلان دين: اين بخش از مطالعه، به كشف رابطه اجتماعهاى فرعى دينى كه اغلب به گروههاى دينى موصوفند با جوامع اصلى كه متضمن اين اجتماعها و گروهها مىباشند، مىپردازد. زمانى اين بخش را تحت عنوان «رابطه كليسا و حكومت» مورد توجه قرار مىدادند اما امروز معلوم شده كه اين تعبير كاملا محدود و بكلى نامتناسب است. زيرا اولا، موضوعهاى مورد مطالعه از قلمرو دو قطب اين تعبير و اصطلاح يعنى كليسا و حكومت، فراتر مىرود و ثانيا، رابطهاى كه مورد مطالعه واقع مىشود فقط رابطه حقوقى و سياسى; نيستبه هر حال در اين نوع مطالعه، حيات بيرونى اجتماعها و گروههاى دينى مورد بررسى قرار مىگيرد.
ب) جامعهشناسى خرد دين: اين نوع جامعه شناسى، وظيفه دارد كه به زندگى و حيات داخلى (درونى) آن اجتماعها و گروهها بپردازد. (30)
ج) جامعهشناسى دين به معناى اعم: اين بخش از جامعهشناسى دين، به مطالعه عوامل دينى در جامعه در سطح گسترده مىپردازد و به طور كلى، رابطه عوامل دينى را با عرف، حقوق، خانواده جنبههاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى و در واقع رابطه اين عوامل را با همه جنبههاى واقعيتهاى اجتماعى كه با آنها همزيستى داشته و به طور معنادارى داراى ارتباط و انسجامند، مطالعه مىكند.
بخشهاى اول و دوم -جامعهشناسى كلان دين و جامعهشناسى خرد دين- با پديده دينى بنفسه سروكار دارند يعنى به مطالعه دين به عنوان يك مجموعه تمركز يافته مىپردازند و بنابراين از دينى كه داراى تجسم اجتماعى شده است، سخن مىگويند، عنوان اخير -جامعهشناسى دين به معناى اعم- مىكوشد تا تاثير دين را كه در جامعه پراكنده است، كشف كند و نقش آن را در پيدايش و شكلگيرى ديگر نهادهاى اجتماعى -كه پديدههايى غير دينىاند- دريابد.
در اين بخش سعى مىشود طبق تقسيمبندى چهارگانهاى كه در بخش سابق ارائه گرديد، فهرستى هرچند اجمالى و ناقص از جامعهشناسى دين -كه بيشتر به دين اسلام نظر دارد- تقديم گردد.
جامعهشناسى دين - عام
جامعهشناسى ناظر به اديان - خاص
جامعهشناسى دينى - عام - خاص
بررسى جامعهشناختى مقولات دينى كه اختصاص به دين خاصى ندارد از قبيل يگانهپرستى، چندگانه پرستى، دوگانه پرستى (ثنويت)، اوصاف الهى، جهان اخروى، هدايت تكوينى و تشريعى و... و هر يك از اين موضوعات كه ممكن استبين چند دين يا همه اديان جهان مشترك باشد، مىتوان از منظرهاى مختلف مورد بررسى قرار داد:
- مفهوم اجتماعى و تعين اجتماعى آن معرفتهاىدينى;
- سير تحول آن باورها به لحاظ محتواى آنها درتاريخ;
- تاثير اين باورها بر اخلاق اجتماعى و فرايند جامعهپذيرى;
- بررسى ارتباط بين معرفتهاى دينى با ساير معرفتهاى بشرى. اين تحقيقات بيشتر جنبه نظرى داشته و حوزه مشترك جامعهشناسى دين و جامعهشناسى معرفت محسوب مىگردد.
در اينجا اگر به طور مشخص دين اسلام را موضوع تحقيق قرار دهيم، عقايد و باورهايى چون توحيد و اوصاف الهى، نبوت و باورهايى كه مستقيما با رسالتحضرت محمد(ص) مرتبط است على الخصوص عصمت، خاتميت، همچنين عدل الهى، معاد و حيات اخروى و اعتقاد به امامت را مىتوان از همان منظرهايى كه در بند اول برشمرديم مورد مطالعه قرار داد.
در مثالهاى بالا به دين اسلام و مذهب تشيع نظر داريم، اما مىتوان براى مثال در مورد دين مسيحيت و مذهب كالونيسم به كار ماكس وبر در كتاب اخلاق پروتستان و روح سرمايهدارى اشاره كرد.
در اين بخش با امور دينى عام -كه به دين خاصى تعلق ندارند- روبروييم; امورى چون: ايمان دينى، نيايش و عبادت، توكل، تقديرگرايى دينى، اخلاق دينى، سنت گرايى دينى، صورتگرايى دينى، رفتارهاى دينى، نذر و قربانى كردن، باطن گرايى دينى، فرقهگرايى، تقدم دين بر حقوق (حقوق و دين)، دين و هنر، طرق تجسم معارف و ارزشهاى دينى، دين گروى و دين ستيزى، مفهوم اجتماعى الحاد و بىدينى و در مقابل آن تدين، مبلغان دينى، تبليغ دينى، عالمان دين، علم دينى (علم و دين)، حكومت دينى (حاكميت و دين).
اگر بخواهيم نحوه تقرب و روشهاى جامعهشناختى مطالعه در هر يك از اين امور را توضيح دهيم، بحث طولانى مىشود و ضرورتى هم نيست اما به اجمال مىتوان گفت كه اين امور:
- ممكن است از مقوله عمل اجتماعى باشد مانند ديگر اعمال اجتماعى روشهاى خاص آن، كه در جامعهشناسى مطالعه مىگردد مانند كليه رفتارهاى دينى، توكل و توسل، نيايش و عبادت و تبليغ دينىو...
- از مقوله معنا باشد كه مفهوم اجتماعى آن، تعين اجتماعى و تعامل اجتماعى، با ساير پديدههاى اجتماعى قابل مطالعه است مانند تقديرگرايى، صورتگرايى، سنت گرايى و...
- ممكن است مظاهر و پديدههاى عينى اجتماعى باشد كه باز هم ارتباط متقابل آن با ديگر پديدهاى اجتماعى و جايگاه اجتماعى آن قابل مطالعه است مانند عالمان دين، مبلغان دينى، و...
و مقولاتى ديگر كه مىتوان براى هر دسته، طرق و شيوههاى تحقيق ترسيم كرد.
در اين مجال نمىتوان به شماره كردن همه موضوعهاى جامعهشناسى دينى خاص -دين اسلام و در ايران- پرداخت اما با تبديل موضوعهاى گوناگون در چند قالب كلى- كه در تعداد آنها هيچ مدعى انحصار نيستيم- مىتوان به اشرافى كلى بر اين حوزه مطالعات جامعهشناسانه دستيافت:
الف) معرفتهاى دينى;
ب) اشكال عمل دينى;
ج) هنجارهاى دينى;
د) اماكن و سازمانهاى دينى;
و) ارزشهاى اخلاقى و زيبايى شناختى دينى;
ه) تعليم و تربيت دينى;
ى) سياست و حكومت دينى.
براى نمونه و به علت اهميت اين موضوعها، بندهاى (الف) تا (د) را به تفصيل بيان مىكنيم:
الف) معرفتهاى دينى: در اينجا معرفتهاى بنيادى دين، مقصود نيست -چنانكه قبلا بيان گرديد- بلكه معرفتهاى فرعى مراد است. از جمله مىتوان به: مباحث عدالت، سعادت و شقاوت، تقوا و پرهيزگارى، شيطان، تقدير و سرنوشت، مهدويت و انتظار فرج، عصمت و گناه، ايمان و كفر، فسق و نفاق، و مرگ در فرهنگ اسلامى اشاره كرد. (31)
ب) اشكال عمل دينى:
1) عبادات و مناسك: نماز (نماز جماعت، نماز جمعه، نماز اعياد دينى و نماز ميت) و ساير نيايشهايى كه به صورت اجتماعى منعقد مىگردد مثل دعاى كميل، دعاى ندبه، دعاى توسل و مانند آن;
2) مراسم قرآنى: شامل كلاسهاى آموزش قرآن، مراسم تلاوت قرآن، مسابقات حفظ و قرائت قرآن;
3) زيارتها: كه مصاديق آن حج و زيارت مسجد الحرام، زيارت مسجدالنبى، زيارت قبور امامان و اماكن مذهبى ديگر است;
4) عزاداريها: علىالخصوص عزادارى ايام محرم و صفر براى امام حسين(ع) و شهداى كربلا و همچنين عزاداريهاى ديگرى كه براى رهبران دينى انجاممىگردد;
5) مراسم وعظ و سخنرانى و تدريس احكام و آداب دينى كه به وجهى مىتوان آن را تبليغ دينى نامنهاد;
6) اجتماع مسلمانان براى اجراى حد يا انجام قصاص- حتى تجمع و شركت در جلسات دادرسى-كه البته اين مورد اخير در قديم بيشتر معمول بوده است;
7) اداى نذر و اطعام فقرا و مساكين -كه امروزه نيز در قالب كنشهاى جمعى به انجام مىرسد;
ج) هنجارهاى دينى:
اين نوع از مطالعات جامعهشناسى دينى بيشترين ارتباط و حتى انطباق را با جامعهشناسى حقوقى دارد مطالعات در مسائلى مانند:
- وقف و آثار و لوازم متعدد اجتماعى آن -علىالخصوص وضع و نسبت آن با اقتصاد;
- نكاح و هنجارهاى حاكم بر خانواده;
- طلاق و افتراق غير رسمى همسران; (32)
- وصيت;
- ارث;
- سوگند (قسم) و نقش آن در جامعه و امور قضايى، و مساله شهادت كه معمولا با سوگند همراه است;
- تصدى منصب دادرسى توسط روحانيان;
- بررسى جامعهشناسانه روحيه عدالتخواهانه يا نظمخواهانه افراد جامعه و تاثير آن بر قوانين و مقررات و سازمان قضايى;
- بررسى جامعهشناختى وضعيت جرايمى كه به لحاظ دينى گناه محسوب شدهاند و مقايسه آنها با ...
د) اماكن و و سازمانهاى دينى:
1) اماكن دينى: مانند مسجد الحرام، مسجدالنبى، مسجدها و زيارتگاهها و قبور رهبران دينى;
2) سازمانهاى دينى: از اين گونه سازمانها نيز نمونههايى را ذكر مىكنيم:
حوزههاى علوم دينى، مراكز تبليغ دينى اعم از رسمى مثل سازمان تبليغات اسلامى و غير رسمى مانندمؤسسات تبليغى دينى، مؤسسات مربوط بهامور خيريه دينى اعم از رسمى مانند سازمان اوقاف، كميته امداد و سازمانهاى كمك به زندانيان، يتيمان و غيررسمى كه خود اشكال گوناگون دارد، مؤسسات و سازمانهاى تحقيق در علوم و امور دينى كهاين نيز به دو شكل رسمى و غير رسمى قابل انقساماست.
تا اينجا فقط بخشى از موضوع شمارى در قلمرو جامعهشناسى دينى خاص را ارائه كردهايم و تو خود حديث مفصل بخوان اما، هر كدام از اين موضوعات نيز ممكن است كوچكتر و جزئىتر شده و در قالب مساله و سؤال درآيد و شيوه اين كار در روشهاى تحقيق علوم اجتماعى و جامعهشناسى مقرر است.
از طرفى آنچه بيش از همه اهميت دارد، منظرها ونگرشهاى گوناگونى است كه مىتواند در مطالعه هريك از اين موضوعات مورد توجه قرار گيرد. درخاتمه اين بحثبه نمونهاى به طور گذار اشاره مىكنيم:
در قلمرو ارزشهاى اخلاقى دينى -فى المثل- ممكن است صداقت را انتخاب كنيم و از منظرهاى مختلف آن را مورد مطالعه قرار دهيم و به پرسشهاى گوناگونى در مورد آن پاسخ دهيم:
تلقى اجتماعى از صداقت; سير تحول معناى اجتماعى آن و تفاوت اين امر در ميان عوام و خواص (نخبگان); ارتباط متقابل آن با ديگر آداب اجتماعى; تاثير آن بر رعايتيا عدم رعايت هنجارهاى اجتماعى; تاثيرات آن بر فعالتيهاى اقتصادى، مناسبات اجتماعى و فرهنگى و روابط خانوادگى خصوصا بين همسران....
در پايان، به طرح مطالعه سامانمند دين، كه توسط پيتر ان. بلا ارائه شده است اشاره مىكنيم تا نمونهاى از طرحهاى مطالعه در جامعهشناسى معاصر، معرفى گردد. (33) در اين طرح، شش مقوله معرفى مىگردد كه سه مقوله اول آن ناظر به تحليل ساختارى دين است و سه مقوله ديگر براى فراگير بودن مطالعه در پديدههاى دينى، پيشنهاد شده است:
1- نظامهاى نهاد دينى
2- كنش دينى
3- نهادهاى دينى
4- دين و اجتماعى شدن
5- دين و متمايز (متفاوت) شدن اجتماعى
6- آسيبشناسى دينى
1- كريشنان، رادا; «دين در شرق و غرب» ترجمه داريوش آشورى، مجله فرهنگ و زندگى; ص 99-113.
2- دورانت، ويل و آريل دورانت; درآمدى بر تاريخ تمدن،ترجمهاحمدبطحايىوخشايارديهيمى; چاپ اول، سازمانانتشاراتوآموزشانقلاباسلامى،1365،ص204
3- كريشنان، رادا، همان منبع، ص112
4- رتيزر، جورج; نظريه جامعهشناسى در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثى; انتشارات علمى، چاپ اول: 1374، ص10
5- مطالب اين قسمتبرداشتى است از مدخل جامعهشناسى دين در دائرةالمعارف علوم اجتماعى (منبع شماره13)
6- Irternation Encyclopedia of social SciencesVol. 23 p. 407
7- دروس تاريخ فلسفه غرب، آقاى مصطفى ملكيان، بخش مربوط به پاسكال.
8- فروغى، محمدعلى; سير حكمت در اروپا، جلد دوم، ص18 (تهران 1344)، انتشارات كتابفروشى زوار
9- animism در قرن نوزدهم، اين تفكر فلسفهاى ابتدايى تلقى گرديد كه پديدههايى مانند خواب ديدن، احلام و مرگ را با رجوع دادنشان به وجود روح در جانوران، نباتات و انسان توضيح مىداد. فرهنگ جامعهشناسى، ترجمه حسن پويان، ص4-33
10- Robertson, Roland; Reading Sociology of Religion; Penguin Books Ltd, 1969, p. 11-2
11- Intrnational Encyclopedia of SocialSciences; Vol. 13, P. 409 (from Robert N. Bellah)
12- آرون، ريمون; مراحل اساسى انديشه در جامعهشناسى (ترجمه باقر پرهام); انتشارات آموزش و انقلاب اسلامى، چاپ سوم: 1372، ص373 و 374
13- همان، ص 378.
14- همان، ص390.
15- هيوز، استوارت; آگاهى و جامعه; (ترجمه عزت الله فولادوند)، ص280. سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چاپ اول: 1369.
16- همان، ص 279.
17- همان، ص 286.
18- آگاهى و جامعه، ص280
19- مراحل اساسى انديشه در جامعهشناسى، ص580
20- آگاهى و جامعه، ص282.
21- همان، ص284.
22- براى مطالعه بيشتر ر.ك. مقدمه آنتونى گيدنز بر كتاب اخلاق پروتستان و روح سرمايهدارى (ترجمه پارسونز) و مقالات آقاى احمد صدرى، فصلنامه حوزه و دانشگاه، س اول، ش چهارم، س دوم، ش پنجم.
23- International Encyclopedia ofSocialScienees; Vol. 13, p 406-7 (from: Robert N.Bellah)
24- آبركرامبى، نيكلاس و ديگران; فرهنگ جامعهشناسى; حسن پويان (مترجم)، انتشارات چاپخش، چاپ دوم: 1370، ص370.
25- همان، ص320
26- فرهنگ جامعهشناسى، ص320.
27- Theodorson, G. A. and A. G. Theodorson;A Modern Dictionary of Sociology; Thomas y. Growell Company, 1834,p.405-6
28- بعضى از جامعهشناسان ايرانى معاصر، اصطلاح جامعهشناسى دينى را در مقابل جامعهشناسى دين، به معناى ديگرى غير از آنچه در اينجا مراد ماست، به كار گرفتهاند. در واقع، جامعهشناسى دينى را مترادف با مكتب جامعهشناختى دانستهاند و توضيح دادهاند كه هيچ جامعهشناسىاى، از پيشفرضها، اصول موضوعه يا فرضهاى مسلم خالى نيست، بنابراين، دين را به معناى اعم آن در نظر گرفته، جامعهشناسىها را نوعى جامعهشناسى دينى قلمداد كردهاند. آنگاه مجبور شدهاند تا آن را به جامعهشناسى دينى غيرالهى و الهى تقسيم كنند! اولا، اين گرايش در مطالعات جامعهشناختى را مىتوان به مكتب دينى جامعهشناسى تعبير كرد. ثانيا، چون ما نمىخواهيم به آن وادى از بحث در باره امكان پيشفرض قرار گرفتن معتقدات دينى در علوم اجتماعى وارد شويم -كه خود يكى از مهمترين مباحث فلسفه علوم اجتماعى است- بنابراين هيچ مضايقهاى در تعبير وجود ندارد اگر معلوم شود كه اين معنا مفهوم بيشتر جامعهشناسى دينى را در بردارد، ما از اين نام در تقسيمبندى خود صرفنظر كرده و آن را جامعهشناسى امور دينى يا نهادهاى دينى نام مىدهيم. براى مطالعه بيشتر ر.ك: تنهايى، ح. ا; جامعهشناسى در اديان (مقدمه); انتشارات بهاباد، چاپ دوم: 1373، ص 32-35; درآمدى بر مكاتب و نظريههاى جامعهشناسى; تنهايى، ح. ا; نشر مرنديز، چاپ دوم: 1374، ص593-673; دفتر همكارى حوزه و دانشگاه; تاريخچه جامعهشناسى; ص29-71; و همچنين كتابهايى كه در سالهاى اخير در فلسفه علوم اجتماعى نگاشته يا ترجمه شده است.
برخى از جامعهشناسان از تعابير «بنيادهاى دينى» و «نهادهاى دينى» براى بيان اين تقسيمبندى سود بردهاند. براى ديدن تعريف اين اصطلاحات ر.ك: تنهايى، ح. ا; درآمدى بر مكاتب و نظريههاى جامعهشناسى; نشر مرنديز، چاپ دوم: 1374، ص595-596
29- Stark, Werner; Sociology of Religion (Vol,1); FORDHAM UNIVERSITY PRESS, 1966,P.2-3.
30- توضيح آنكه «در جامعهشناسى، سطوح تحليلى مختلفى وجود دارد. جامعهشناسى كلان عبارت است از تحليل كه يا مجتمعات وسيع (مثل شهر، دستگاه كليسا و غيره)، يا به طرز مجردتر دستگاههاى اجتماعى و ساختارهاى اجتماعى را مورد توجه قرار مىدهد. [اما جامعهشناسى خرد]... با برخوردهاى رو در روى اجتماعى در زندگى روزمره و رفتارهاى فيمابين اشخاص در گروههاى كوچك سروكار دارد». [آبر كرامبى، نيكلاس و ديگران; فرهنگ جامعهشناسى، ترجمه حسن پويان، ص221 و 241]
31- براى مثال، مىتوان به مطالعه و بحثى كه مرحوم شريعتى در باب آموزه انتظار فرج انجام داد و با عنوان «انتظار» انتشار يافت اشاره كرد. در اين كتاب آثار دو گونه انتظار -مثبت و منفى- بر فرد و جامعه مورد بررسى قرار گرفته است.
32- در ايران هم از سوى جامعهشناسانى -مانند آقاى باقر ساروخانى- و هم از جانب حقوقدانان جرمشناس -مانند آقاى مهدى كىنيا در اين باره بررسيهايى انجام يافته است.
33- Bellah, Peter N.; Beyond Belief; Universityof California press, 1991, pp. 260-87