مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 8

زبان دين

ويليام - پى - آلستون W. P. Alston.

ترجمه: سعيد عدالت‏نژاد

بحث از زبان دين و نسبت آن با واقعيت و چگونگى آزمون گزاره‏هاى دينى از مسائل جديد فلسفه دين است; يعنى از زمانى كه معرفت‏شناسى جديد (از زمان كانت‏به بعد) راه جزمگرايى در عقل انديشى و اعتماد بى حد و مرز به عقل را مورد سؤال قرار داد و حدود عقل بشر مورد بحث جدى قرار گرفت. فيلسوفان غربى سؤال از حدود فهم انسانى را به سئوال از حدود ناطقه بشرى منتقل و پرسش از ميزان نطق او را جايگزين پرسش از فهم او كردند. با طرح اين سؤال در فلسفه علم كه نسبت واقعيت‏با گزاره‏هاى طبيعى، نسبت تاييد است‏يا ابطال؟ نسبت اثبات است‏يا تحكيم؟ اين سؤالها نيز جاى طرح پيدا كرد كه مدعيات دينى آيا قابل آزمون هستند يا نه؟ آيا واقعيت تاريخى مى‏تواند صحنه بررسى و آزمودن حقانيت اديان باشد؟ گزاره‏هاى دينى با معنا هستند يا بى معنا؟ و معنا دارى آنها به چه معناست؟ براى پاسخ به اين سئوالات، مساله زبان دين مطرح شد. مقاله حاضر كه از دائرة‏المعارف فلسفى Paul Edwards برگزيده شده است، توسط آقاى آلستون كه خود يك فيلسوف زبان است‏به نگارش درآمده است. او از ميان مسائل مختلف زبان دين، به اين مساله پرداخته است كه آيا دين، زبانى غير از زبان علم دارد؟ او از كسانى است كه زبان دين را زبانى معقول و البته غير از زبان علم مى‏داند و ديدگاههاى مختلف‏در باب‏چگونگى معنادارى گزاره‏هاى دينى را در قالب ارتباط انسان با خدا مطرح و نقد و بررسى مى‏كند.

گفته‏هاى موجود دربافتهاى دينى بسيار متنوع‏اند. به هنگام انجام عبادتهاى دسته‏جمعى و فردى آدميان به كار ستايش، عرضحال، سپاس، اعتراف و در خواست مشغولند. در متون مقدس به اسناد تاريخى، قصه‏هاى شگفت، بيان احكام، پيشگوييها، هشدارها، ارزيابيها، نظرپردازيهاى كيهان شناختى و بيانيه‏هاى الهياتى برمى‏خوريم. در منابع دينى، دستورالعمل‏ها، شرح حال و توصيفهاى درون‏نگرانه از تجربه دينى نيز وجود دارد. بحثهاى فلسفى در باب زبان دين بر پاره‏اى محدود از اين گوناگونى عظيم متمركز است; يعنى، عبارتهاى الهياتى، به معناى بيانات ناظر به هستى، طبيعت‏واعمال‏موجودات‏متشخص‏فوق‏طبيعى.

دو دليل براى اين تاكيد وجود دارد. نخست آنكه مسائل حياتى درباره زبان دين در خالص‏ترين شكل خود، در عبارتهاى الهياتى نمود پيدا مى‏كند. اگر ما به عرضحال يا اعتراف توجه كنيم، آنچه حيرت‏آور است، خود اعتراف يا عرضحال يست‏بلكه خطاب آن به خدا و پاسخگويى خدا به آن حيرت‏آور است. آنچه على‏الظاهر مبهم است، مفهوم ارتباط با شخص غير مادى فوق طبيعى است و اين عدم وضوح در اين عبارت كه خدايى وجود دارد كه با آدميان به طرق مختلف ارتباط برقرار مى‏كند، بيشترين نمود را دارد. مى‏توان گفت مشكلات موجود در فهم شكل‏هاى ديگر زبان دين، همگى ناشى از ابهاماتى است كه در عبارتهاى درباره خدا وجود دارد.

دليل دوم، توجه انحصارى فلسفه به عبارتهاى الهياتى بر اين واقعيت مبتنى است كه فلسفه دين اولا وبا لذات با مسائل توجيه‏پذيرى (حقانيت)، معنا دارى و اعتبار سر و كار دارد و معمولا اينگونه تصور مى‏شده است; اينكه دين شكل قابل توجيه فعاليت انسانى باشد يا نه به شكل وسيعى مبتنى بر اين است كه آيا زمينه‏هاى كافى براى پذيرش عبارتهاى الهياتى [كلامى]كه‏دين‏بر آنهامبتنى است وجود دارد يا ندارد.

مسيحيت‏يك وضع و حال توجيه‏پذير است اگر و فقط اگر ما مجاز باشيم كه اين قضيه را بپذيريم كه جهان، مخلوق و تحت‏سيطره خداى متشخصى است كه داراى قدرت مطلقه و خيرخواهى على‏الاطلاق است كه خود را در كتاب مقدس بر انسانها مكشوف ساخته است. از اين رو فلسفه دين عمدتا با آزمون ادله موجود بر گزاره‏هاى دينى كار خود را شروع مى‏كند. وقتى ما چنين كنيم به صورت بسيار دقيق از جنبه‏هاى حيرت‏زاى زبان دين آگاه مى‏شويم; و اگر تلاش مؤثرى را براى فيصله دادن به اين مساله كه «آيا واقعيت دارد كه خداوند جهان مادى را خلق كرده است؟» انجام دهيم، آنگاه دورى از فهم اينكه چقدر گفته ما مبهم است، اين گفته چه لوازمى دارد و به طور منطقى چه چيزى را نفى مى‏كند و چه چيزى موافق يا مخالف با آن محسوب مى‏شود، مشكل خواهد بود. بنابراين، تحقيقات فلسفى درباره زبان دين حول اين ابهاماتى است كه در عبارات الهياتى، مانع از تلاشهايى براى يافتن ادله عقلى پذيرش يا رد هستند.

معناى محمولات الهياتى

بيشتر فلاسفه‏اى كه با اين مساله سر و كار داشته‏اند، مشكلات زبان دين را در محمولات عبارتهاى الهياتى، نشان داده‏اند. (كلمه رحيم در اين جمله كه خداوند رحيم است‏به چه معناست؟). شايد به نظر برسد كه بايد از موضوع اين عبارت بياغازيم، يعنى با مفهوم خدا. اما در حقيقت هيچ قسم ديگرى جز شروع با محمولات وجود ندارد. زيرا تنها راه براى ايضاح مفهوم مراد از «خدا» آنست كه توصيفى روشنگر مانند اينكه «خالق جهان است‏» در اختيار نهيم; و براى فهم اين عبارت بايد اين محمول [خالق جهان است] را وقتى كه خدا اطلاق مى‏شود، فهم كرد. محمولات الهياتى به سلبى (بى‏نهايت، بى‏زمان و غير مادى) و ايجابى تقسيم مى‏شوند. محمولات ايجابى هم با صفات (خير، حكيم و عليم على‏الاطلاق) و هم با افعال (مى‏سازد، مى‏بخشايد، سخن مى‏گويد، مى‏بيندو...) سر و كار دارند. محمولات سلبى مشكل خاصى ندارند، اما فى حد نفسه براى ارائه برداشت مثبتى از خداوند به وضوح ناكافى‏اند. در باب صفات اثباتى، ما بر اسناد افعال متمركز مى‏شويم، تا حدودى به اين دليل كه اصطلاحات دال بر فعل مشكلات بيشترى به وجود مى‏آورند و تا حدودى هم به اين دليل كه صفات ديگر به آنها وابسته‏اند. (براى آنكه قائل شويم خدا حكيم است‏بايد قائل شويم كه او حكيمانه عمل مى‏كند; اگر نتوان فهم كرد كه انجام فلان يا بهمان فعل، در مورد او، يعنى چه، نمى‏توان انتساب حكمت را به او فهم كرد.)

اشتقاق و كاربرد

وقتى فردى بر استفاده از اين محمولات در عبارتهاى الهياتى تامل مى‏كند، دو واقعيت اساسى را درك مى‏كند: (1) اين استفاده لزوما اشتقاقى است از كاربرد اين محمولات نسبت‏به موجودات انسانى و ساير موجودات قابل مشاهده (2) اين استفاده الهياتى از محمولات، به وضوح از كاربرد محمولات نسبت‏به موجودات انسانى متفاوت است.

محمولات الهياتى در درجه اول اشتقاقى‏اند، زيرا ممكن نيست زبان دين را بدون زمينه قبلى آموزش داد. چگونه مى‏توان به كودكى آموزش داد كه اين جمله به چه معناست «خدا با من سخن گفته است‏» بدون آنكه ابتدا اطمينان حاصل كنيم كه كودك مى‏داند چگونه براى موجود انسانى ممكن است كه كسى با او سخن گويد؟ و بدين منظور فرد بايد راهى قابل اعتماد از تعيين وقت‏سخن گفتن خدا با او داشته باشد، به نحوى كه، وقتى اين زمان واقع شد كسى بتواند به او بگويد، «سخن گفتن خدا يعنى اين‏» و حتى اگر ما بپذيريم كه خدا با انسانها گهگاه سخن مى‏گويد، در اين‏صورت، هيچ راهى براى شخصى نيست كه بگويد كى خدا با ديگرى سخن مى‏گويد، مگر اينكه همان فرد ديگر، به او بگويد و لازمه‏اش اين است كه آن فرد ديگر قبلا به كاربرد الهياتى زبان مسلط شده باشد. از اين رو، براى شيوه رايج آموزش كاربرد الهياتى اصطلاحات از راه تعميم كاربرد اين اصطلاحات در موردواقعيات‏قابل‏مشاهده‏تجربى،جانشينى‏وجودندارد.

در باب تفاوت مورد استعمال محمولات، وقتى درباره خدا بكار مى‏روند و وقتى درباره انسانها به راههاى فراوانى مى‏توان فهميد كه اين اصطلاحات نمى‏تواند كاملا معناى واحدى را در اين دو مورد داشته باشد. مثلا در الهيات كلاسيك مسيحيت، اگر خدا به عنوان موجودى بى زمان تصور مى‏شود، در اين‏صورت، واضح است كه در مورد خدا انجام افعالى نظير سخن گفتن، ساختن يا تسلى دادن چيزى است كه اساسا افعال موجودات انسانى كه نسبت‏به يكديگر تعاقب زمانى دارند، متفاوت است. توماس آكوئيناس قديس در تحقيق مشهور خود از اين مساله، تمايز كاربرد محمولات نسبت‏به انسانها و كاربرد همين محمولات نسبت‏به خدا را مبتنى بر اين اصل مى‏داند كه خدا واحد مطلق است و بنابراين، صفات و افعال متنوع او قابل‏تفكيك‏نيستند، آنگونه‏كه در انسانها ممكن است.

حتى اگر مجاز باشيم خدا را موجودى زمانمند ودرست چند بعدى بدانيم، در عين حال، تفاوت جسمانى و غير جسمانى برجاى مى‏ماند.

اگر خدا جسم نداشته باشد واضح است كه سخن گفتن، بنا كردن و تسلى دادن نمى‏تواند در باب خدا به همان معنايى باشد كه مورد انسان هست. اين مطلب ما را با مشكل جدى‏اى مواجه مى‏كند، ما بايد نشان دهيم چگونه كاربرد كلامى اين اصطلاحات از كاربرد غيركلامى آن ناشى مى‏شود. تا اين كار را نكنيم، مبهم است كه چه چيزى را، ما در چنين اظهاراتى نسبت‏به خدا بيان مى‏كنيم. يك شيوه رايج در برخورد با اين مساله آن است كه قسمتهاى غيرقابل اطلاق معناى اصلى اين اصطلاحات را از آنان جدا مى‏كنند و مابقى معنا را براى اصطلاح كلامى مى‏گذارند. در اين‏صورت، از آنجا كه خدا غير جسمانى‏ست، سخن گفتن او مستلزم توليد صداهايى نيست كه هوا را از تارهاى صوتى خارج كرده باشد. آنچه باقى مى‏ماند آنست كه خدا «كارى‏» كرده است كه در مخاطب اين اثر را داشته كه داراى تجربه‏اى شده است از آنگونه كه اگر موجود انسانى هم با او سخن مى‏گفت، اين تجربه را مى‏داشت. ماهيت اين «كار» به صورت آگاهانه‏اى مبهم مى‏ماند. از آنجا كه خدا روح محض است، احتمالا عملى آگاهانه و روحى خواهد داشت و شايد عملى از روى اراده و خواست كه نتيجه‏اش اين است كه مخاطب احساس كند به او فلان يا بهمان سخن را گفته‏اند. به صورت كلى‏تر، براى نسبت دادن هر عمل بين فردى به خدا، عمل روحى محضى را به او نسبت مى‏دهند كه اين عمل تجربه خاصى را به عنوان اثر عمدى‏اش به دنبال دارد، مانند تجربه‏اى كه فردى از خلال‏چنين‏عملى‏نسبت‏به‏انسان‏ديگرى‏حاصل مى‏كند.

اين تفسير ممكن است در باب محتواى گزاره‏هايى كه درباره خداست روشنگرى داشته باشد، اما دانشمندان دينى به طور فزاينده‏اى از آن نا خرسندند. به دليل آنكه اين تفسير، گزاره‏هاى الهياتى را نظر پردازيهاى متافيزيكى معرفى مى‏كند و در جهت ايضاح شيوه قرار گرفتن آنها در فعاليتهاى دينى تقريبا كارى نمى‏كند. با اين اصل موضوع كه جوهر غير مادى محض، عملكردى غير مادى (روحى) خواهد داشت كه به طور معجزه‏آسايى، نتائجى در تجربه انسانى دارد، چگونه مى‏توان به ادامه ارتباط با اين جوهر غير مادى دل بست؟ چرا بايد اصلا او را عبادت كرد؟ و اگر بايد، چرا يك راه بر راه ديگر ترجيح دارد؟ به علاوه اين شيوه استدلال در كوشش ما نسبت‏به اثبات گزاره‏هاى كلامى مفيد نيست. اين سبك استدلال هيچ خط و نشانى در اختيار ما نمى‏گذارد كه چگونه مى‏توان تعيين كرد آيا گزاره‏هاى ما درست‏اند؟ يا حتى آيا چنين موجودى كه افعال مورد بحث را انجام مى‏دهد، وجود دارد يا نه؟

اثبات پذيرى گزاره‏هاى كلامى

تحقيقات جديد بر مساله اثبات‏پذيرى متمركز شده‏است. در چند دهه گذشته بسيارى از فيلسوفان بزرگ، شكلى از «نظريه اثبات پذيرى معنايى‏» را پذيرفته‏اند. طبق اين نظريه، فرد يك حكم واقعى يا يك ادعاى واقعى را نسبت‏به نحوه وجود اين جهان مى‏كند فقط مشروط بر آنكه، بتوان راهى را تصور كرد كه از آن راه صدق و كذب گفته‏هاى او با مشاهدات تجربى قابل ارائه باشد. با كاربست اين نظريه در مورد الهيات، استدلال كرده‏اند كه چون انجام آزمون تجربى نظرا در باب گزاره‏هاى ناظر به خداى متشخص فوق طبيعى ممكن نيست، اين گزاره‏ها را نمى‏توان به عنوان احكام واقعى و قابل فهم، تلقى كرد، بلكه بايد آنها را به شيوه‏اى ديگر تفسير كرد.

جان ويزدم در رساله با نفوذ خود «خدايان‏» كاركرد الهيات را به اوضاع و احوال زير تشبيه مى‏كند. دو نفر به باغى مى‏روند كه ديرزمانى است فراموش شده است و شاخه‏هايى از گل پژمرده را كه هنوز در بين علف هرزه‏ها طراوتى دارند، پيدا مى‏كنند. يكى اظهار مى‏كند كه باغبانى، از باغچه مراقبت مى‏كند و ديگرى در اين باره اظهار شك مى‏كند. در تحقيقات، معلوم مى‏شود در آن حول و حوش كسى متوجه كاركردن فردى در باغ نشده است. به‏علاوه، آنها در مى‏يابند كه غالبا باغهايى كه به حال خود رها شده‏اند به اين شكل و شمايل در مى‏آيند. اما نفر اول از فرضيه خود دست‏برنمى‏دارد و در عوض باور خود را بيان مى‏كند كه كسى كه با حواس درك نمى‏شود، مى‏آيد و از باغ مراقبت مى‏كند و اقدام به گذاشتن علائمى كرده است كه او و دوستش آنها را خوب درنمى‏يابند. در اين حال، نفر اول فرضيه «باغبان‏» خود را چنان تعديل كرده است، كه اين فرضيه به هيچ وجه قابل اثبات يا رد تجربى نيست; و او به اين باور معتقد است، بدون اينكه در نظر او اهميت داشته باشد كه چه چيزى قابل كشف تجربى هست و چه چيزى نيست. در اين مورد، معقول به نظر مى‏رسد كه بگوييم او هيچ اظهار عقيده‏اى در باب حوادث عينى واقعى نكرده است و الا مى‏توانست، ولو به طور ناقص، تصور كند كه از چه طريقى وجود يا عدم اين حوادث، در تجارب ما مكشوف مى‏شود. او تقريبا يك «صورت ترجيحى‏» را بيان مى‏كند. اين صورت به او امكان مى‏دهد كه اين موقعيت را چنين تصور كند كه گويا باغبانى مراقب گلهاست. اگر باورهاى درباره خدا به يك نسبت در برابر آزمون تجربى مقاوم مى‏بودند، به نظر مى‏رسد كه نتيجه‏اش اين مى‏شد كه آنها نيز بايد به صورتى تفسير شوند، غير از اينكه امورى ناظر به واقع و قابل فهم‏اند. (گرچه ويزدم فى نفسه، اين نتيجه گيرى را به عهده نمى‏گيرد.)باتوجه‏به معارضه «طرفداران اثبات پذيرى‏» با الهيات، ما بايد هر دو مقدمه استدلال را كاملا بيازماييم (1) گزاره‏هاى الهياتى قابل آزمون تجربى نيستند. (2) اگر اين گزاره‏ها به لحاظ تجربى آزمودنى نيستند، نمى‏توان از آنها به مثابه احكام واقعى كه درستى و نادرستى آنها قابل ارزيابى باشد، تعبير كرد.

آيا آنها به لحاظ تجربى قابل آزمونند؟

پرسش از اينكه گزاره‏هاى الهياتى موضوعاتى قابل تجربه‏اند، كاملا امرى پيچيده است. اگر ما تجربه عرفانى را به عنوان وسيله مشاهده نفى كنيم، در اين‏صورت، واضح است كه گزاره‏هاى درباره خدا به طور مستقيم قابل آزمون نيست. اما علم پر است از فرضيه‏هايى درباره موجودات غير قابل مشاهده - ميدانهاى الكترومنيتيك، ساختارهاى اجتماعى، غرايز - كه طرفداران اثبات پذيرى، معنا دارى آنها را پذيرفته‏اند، به دليل آنكه آنها را به طور غير مستقيم مى‏توان آزمود. يعنى از اين فرضيه‏ها، مى‏توان لوازمى استنتاج كرد كه قابل آزمون تجربى باشند. مساله اينست كه آيا مى‏توان پيامدهاى قابل آزمون را مستقيم از گزاره‏هاى الهياتى استنتاج كرد؟ مى‏توان اين مساله را اينگونه بيان كرد: آيا مى‏توان مشاهدات محتملى را در نظر گرفت كه بسته به اينكه خدا وجود داشته باشد يا نه تفاوت كنند؟ بسيار روشن است كه اين درخواست از متكلم (دانشمند الهيات) غير معقول است كه به مجموعه‏اى از مشاهداتى كه به طور قطع احكام او را رد يا اثبات مى‏كنند، تصريح كند. تعداد كمى، اگر اين مقدار هم باشد، از فرضيه‏هاى علمى مى‏توانند اين خواست را برآورده كنند. بيشترين چيزى كه به طور معقول از او مى‏توان خواست، همانست كه او به برخى موقعيتهاى قابل مشاهده امور كه به سود يا به زيان احكام او محسوب مى‏شوند، تصريح كند.

چيزى كه اين مساله را مشكل مى‏كند، اين واقعيت است كه در اين نكته، باور دينى در زمانها و مكانهاى متفاوت، فرق مى‏كند. خدايان فوق طبيعى غالبا به عنوان موجوداتى با رفتار نسبتا پيش‏بينى پذير، در برابر حوادث دنياى طبيعى و جامعه انسانى، تلقى شده‏اند. از اين رو در بسيارى از اديان بدوى بر اين اعتقاد بوده‏اند كه اگر به خدايان به شيوه‏هايى خاص از راه نماز و مناسك دينى نزديك شوند، خدايان محصولات فراوان، يا پيروزى در جنگ، براى آنها به ارمغان مى‏آورند. حتى در سنت دينى پيشرفته‏تر مانند سنت‏يهودى - مسيحى بر اين اعتقادند كه خداوند عنايات ثابت و قطعى دارد كه به استجابت دعاى نمازگزاران منجر مى‏شود (وقتى نماز با حضور قلب و تحت اوضاع و احوال مناسبى اقامه شود) و نيز به پيروزى نهايى كليسا بر روى زمين.

به نظر مى‏رسد، چنين انتظاراتى، مبنايى براى آزمون تجربى پديد مى‏آورند و تا حدى كه اين انتظارها برآورده شده، الهيات تاييد شده است و تا آن حد كه آنها ناكام مانده‏اند، الهيات تكذيب شده است. اما همه چيز به اين سادگى نيست. حتى در جوامع ابتدايى، چنين آزمونهايى به ندرت بى‏چون و چرا تلقى مى‏شوند; لوازم تجربه گرايانه با انواع تشبثات محفوظ مانده‏اند. اگر رقصهاى آيينى مانده‏اند و با وجود اين مزارع بى‏حاصل‏اند، چندين بديل و جانشين براى ست‏برداشتن از اعتقادات سنتى درباره خدايان وجود دارد. شايد اشتباه سهوى در اين مناسك [عبادات] وجود داشته است و شايد شياطين آيينهايى مخالف اين آيينها به جاى آورده‏اند. تبيين‏هاى عالمانه‏تر در بسيارى از اديان پيشرفته‏تر به كار گرفته شده‏اند. مثلا، خدا نمازگزار را اجابت مى‏كند، اما فقط وقتى چنين مى‏كند كه استجابت نمازگزار واقعا به خير و صلاح او باشد. به علاوه، همپاى پيشرفت علم، دين با زندگى شخصى عابد سروكار بيشترى پيدا كرده است و كمتر به پيشگويى و كنترل جريان حوادث مى‏پردازد.

امروزه، در ميان روشنفكران دينى چنين پيشگوئيهايى هنوز وجود دارد با اينكه به طور روشن به دليل عدم دقت، در عمل قابل آزمون نيستند; (همه اشياء در جهت‏خير و صلاح كسانى كه عاشق خدايند، دركارند)، يا به دليل حوزه وسيع آنها (هر چيزى درعالم در رشد شخصيت اخلاقى مؤثر است)، يا به دليل عدم دسترسى (بعد از مرگ، همه ما خدا را رودررو مى‏بينيم.)

با اين همه، به نظر مى‏رسد در درون دين موانع جدى در راه جدايى كامل اعتقاد به خدا از انتظار داشتن بعضى حوادث وجود دارد و تا وقتى چنين پيوندى ميان اين اعتقاد و پيش‏بينى‏هاى آزمون پذير هرچند كم‏اهميت‏باشد، وجود دارد، اين گمان نسبت‏به گزاره‏هاى دينى كه كاملا به صورت نظرى غير قابل اثبات‏اند، خطاست.

آيا گزاره‏هاى دينى احكام ناظر به واقع‏اند؟

و اما در باب اينكه آيا گزاره‏اى كه به لحاظ تجربى قابل آزمون نيست‏بايد به عنوان يك حكم ناظر به واقع تعبير نشود، يك متكلم ممكن است‏با كاربرد نظريه اثبات‏پذيرى در الهيات، به طور جد، به مبارزه برخيزد. اگر خدا موجودى فوق طبيعى‏ست، ما نبايد انتظار داشته باشيم كه رفتارش محكوم قانونى يا تنظيماتى باشد كه ما اميد به كشف آنها داريم. اما در اين صورت، مثلا هرگز نمى‏توان مطمئن بود كه اين گزاره كه «خدا مخلوقات خود را دوست مى‏دارد» مستلزم اين است كه جنگى پيامدى خاص داشته باشد. اين بدان معناست كه طبق نظريه اثبات پذيرى براى ما محال است كه هر گزاره‏اى را ولو غلط درباره چنين موجودى بسازيم. اما يك نظريه كه ما را از فهم هستى نوع خاصى از موجود، اگر وجود داشته باشد، منع مى‏كند، ناگزير نظريه‏اى غير معقول خواهد بود.

تفسيرهاى غير اخبارى

به هر تقدير، تعدادى از فيلسوفان، آنچنان تحت تاثير مشكلات پيرامون اثبات پذيرى واقع شده‏اند كه كوشيده‏اند گفته‏هاى الهياتى را به مثابه چيزى غير از احكام واقعى و روشن تعبير كنند. تعلق خاطر به نظريه اثبات‏پذيرى، تنها انگيزش پيدايش چنين نظرياتى نيست. كسانى، چون جورج سانتيانا بدون اعتقاد به اينكه احكام الهياتى به لحاظ واقع بى معنايند، متقاعد شده‏اند كه احكام الهياتى، به عنوان احكام واقعى، غلط‏اند، اما باز نمى‏خواهند كه دست از گفته‏هاى دينى سنتى بردارند. اين افراد احساس مى‏كنند كه احكام دينى داراى كاركرد ارزشمندى در زندگى انسان‏اند و به منظور پاسدارى از آنها، مجبورند كه آنها را چنان تفسير كنند كه ادعاهاى ناظر به واقع بى‏دليل حذف شوند. با وجود اين، انگيزش ديگر، اين اميدوارى است كه اين كار، در حل مساله سابق‏الذكر، يعنى مساله تعيين شيوه كاربرد محمولاتى كه بر خدا اطلاق مى‏شود، مؤثر خواهد بود. همانطور كه ديديم، تلاشهايى كه در جهت ارائه تعريف روشنى از محمولات الهياتى شده بالجمله موفقيت آميز نبوده است و همين مطلب دال بر اين است كه به رهيافت ديگرى نياز است.

رشته‏اى از تحقيقات، جملات را به مثابه واحدهاى مورد تحقيق تلقى مى‏كند، نه كلمات را; اين خط فكرى بر آن نوع كار زبانى تاكيد دارد كه وقتى جملات كلامى گفته مى‏شوند، انجام مى‏گيرد، بر معناى كلمات در بافت دينى آنها تاكيد شود; به جاى پرسش از اينكه «مى‏آمرزد» يعنى وقتى به خدا نسبت داده مى‏شود، به چه معناست. از اين [نكته] سؤال مى‏كنيم كه وقتى فردى اين جمله را به كار مى‏برد «خداوند گناه كسانى را مى‏آمرزد كه صادقانه به سوى او بازگردند»، چه كنش زبان شناختى در اينجا به وقوع مى‏پيوندد. وقتى كسى مى‏پرسد كه آيا جملات دينى، احكام واقعى درست مى‏كنند؟ و اگرنه به چه كار مى‏آيند، همين نوع سؤال را كرده است. اگر ما بتوانيم به اين سؤال پاسخ گوئيم، آنگاه خواهيم توانست، به‏طور بسنده‏اى، روشن كنيم چگونه كلمات در جملات دينى به كار مى‏رود بدون اينكه مجبور باشيم معناى مشخص و معينى براى كلمات سازنده جملات تعيين كنيم.

تفسيرهاى غيراخبارى بر چهار دسته تقسيم مى‏شوند. گزاره‏هاى درباره خدا به مثابه امور زير تفسير شده‏اند: 1- بيانهايى از انواع مختلف احساسات 2- بيانات سمبليك از انواع جنبه‏هاى حياتى تجربه، از واقعيتهاى طبيعى تا آرمانهاى اخلاقى 3- عناصر مكمل در پرستش دينى 4- نوع منحصر به فردى از بيان «اسطوره‏اى‏» يا «نمادينه‏» كه به ديگر كاربردهاى زبان قابل ارجاع و تحويل نيست.

بيان احساس

گفته‏هاى الهياتى به مثابه بيانهاى احساسى كه در زمينه باور و فعاليت دينى به منصه ظهور مى‏رسد، تفسير شده‏اند. مثلا، ممكن است اين كه «خدا آسمان و زمين را خلق كرده است‏» بيان احساس خشيت ورازى تصور كنيم كه عظمت طبيعت آن را ايجاد مى‏كند و «خداست كه هر انسانى را محكوم به رستگارى يا عذاب ابدى مى‏كند» بيانى از يك احساس رايج در باب درماندگى تصور كنيم و «خدا نظاره‏گر امور همه انسانهاست‏» بيانى از يك احساس آرامش، امنيت و انس در دنيا به تصور آوريم. اين بيانى است «شاعرانه‏» نه بيانى كه حاوى الفاظ زايد باشد. اين بيان همانند بيان احساس پوچى است از طريق گفتن اينكه «زندگى رؤيايى گذراست‏» در برابر اين بيان از احساس پوچى كه «حيف‏» يعنى، اين احساس با توصيف موقعيتى كه به طور طبيعى ممكن است آن را برانگيزد، بيان شده است. مثلا احساس امنيت‏با مراقبت‏شخص قدرتمندى كه مواظب آدمى است، برانگيخته مى‏شود.

بيانات سمبليك

تفسيرهاى سمبليك از آموزه‏هاى دينى از دير زمان رايج‏بوده است. قصه نوح و توفان نوح را بسيارى از دانشمندان مسيحى نه به عنوان تفسير حوادث واقعى تاريخى بلكه به عنوان شيوه‏اى سمبليك از بيان نكته‏هاى خاصى كه به لحاظ دينى مهم‏اند، تلقى كرده‏اند. يعنى، خداوند انسانهاى شرور را تنبيه خواهد كرد و البته تحت‏شرايطى هم رحم مى‏كند. بسيارى از شيوه‏هاى سنتى سخن گفتن درباره خدا، بايد سمبليك تلقى شوند. خداوند را نمى‏توان به معناى حقيقى كلمه چوپان يا صخره‏اى دانست. چوپان به مثابه سمبل مشيت الهى به كار رفته و صخره به مثابه سمبلى است‏براى نقش خدا به عنوان پناه و حفاظى در وقت مصائب. سمبل در اين معنا شيئى‏اى، موقعيتى يا فعاليتى‏ست (نسبتا) عينى و ملموس كه مى‏توان آن را نماينده مقصود غايى از سخن تلقى كرد كه از خلال نوعى تداعى و معمولا بر اساس همانندى و شابهت‏بوجود مى‏آيد. وقتى چيزى كه به معناى حقيقى كلمه به آن اشاره مى‏كنيم كاركردهاى سمبليك دارد، ما سخن نمادى گفته‏ايم.

قطعا در كاربرد سنتى تفسير سمبليك، فقط بخشى از بحثهاى الهياتى، سمبليك تلقى مى‏شوند. به دليل آنكه اگر ما معتقد باشيم كه گفته‏هاى سمبليك، مظهر واقعيتهايى درباره خداوند هستند، آنگاه بايد راهى براى اين قول كه اين واقعيت‏ها كدامند داشته باشيم ونمى‏توان آن واقعيتها را از طريق رمزى، تعيين كرد، چرا كه به تسلسل مى‏انجامد. اما، اينك ما ديدگاههايى را در نظر مى‏گيريم كه همه مباحث كلامى را سمبليك مى‏داند; يعنى، اگر ما از چيزى سخن مى‏گوئيم كه‏سمبليك شده است، آن بايد همان چيزى باشد كه‏در دنياى طبيعى بر حسب اصطلاحات غير كلامى مى‏توان آن را تشخيص داد.

رايجترين برداشت از چنين ديدگاهى، آنست كه گفته‏هاى كلامى بيانات سمبليكى هستند از آرمانها، انگاره‏ها، طرز تلقيها يا ارزشهاى اخلاقى. اين موضع، به كاملترين و متقاعد كننده‏ترين وجهى توسط جورج سانتيانا ارايه شده بود و توسط آر. بى بريث ويت‏به شكل امروزى‏تر در آمده است. طبق نظر سانتيانا، هر آموزه دينى شامل دو مؤلفه مى‏شود; هسته مركزى‏اى شامل ديدگاه ارزشى يا اخلاقى و برگردان مجازى يا شاعرانه از آن، مثلا، اين آموزه كه جهان فيزيكى (جسمانى) مخلوق خداى متشخص و بسيار خير است; برگردانى است مجازى از اين ديدگاه كه هر چيزى در عالم بالقوه براى بى نيازسازى (استغناء) زندگى انسانى، قابل استفاده است. داستان مسيحيت از تجسد، مرگ ايثارگرانه و تجديد حيات مسيح راهى است‏براى تذكار اين نكته كه قربانى كردن خود براى ديگران يك ارزش فوق‏العاده اخلاقى است، تجسم اين ديدگاههاى اخلاقى در آموزه كلامى ارزشمند است، زيرا اين معرفى پر شور همراه با پرورش نظام‏مند احساسات و نگرشهايى كه آن را همراهى مى‏كند، راه چشمگيرترى است‏براى وصول به اين‏ديدگاههاتاارائه يك گزاره صاف و پوست كنده.

شيوه‏اى كه اين دو نوع، يعنى، تفسير كاربرد كلامى محمولات را روشن مى‏كنند، مانند شيوه‏اى است كه كسى كاربرد كلمات را در استعاره‏اى شاعرانه تبيين مى‏كند. اگر استعاره موجود در «خوابى كه آستين فرسوده و نخ‏نماى هشيارى را مى‏بافد» موردتوجه قرار دهيم، به وضوح مى‏بينيم كه «بافتن‏» صرفا براى دلالت‏بر عمل جسمانى خاصى به كار نرفته است. اين گفته معانى ضمنى‏اى دارد كاملا متفاوت با معانى ضمنى «او براى من ژاكتى بافت‏» كه در اين جمله «بافتن‏» معناى متعارف خود را دارد. در بيان استعارى مذكور «بافتن‏» به معناى متعارف خود استعمال شده است تا اوضاع و احوال خاصى را تصوير كند كه من حيث المجموع شبيه اثر خواب بر هشيارى است. تنها راه براى فهم درست كاركرد واژه «بافتن‏» اين است كه ببينيم چگونه كل عبارت «آستين فرسوده و نخ‏نما را مى‏بافد» به كار رفته تا چيزى غيرمستقيم درباره خواب بگويد. در دو نوع اول از چهار نوع تفسير غيراخبارى كه در كار بررسى آنهاييم، گزاره‏هاى الهيات ذاتا استعارى‏اند. اگر آنها دقيقا اين گونه مورد توجه قرار گيرند، اگر ما كلمه «ساختن‏» را از اين جمله «خداوند آسمان و زمين را ساخته است‏» استخراج كنيم و بكوشيم معناى بنفسه آن را بگوييم، به هيچ كجا نخواهيم رسيد. كارى كه بايد بكنيم آنست كه تصوير كل جمله را در نظر بگيريم و به چگونگى كاركرد آن به عنوان شيوه‏اى از بيان احساس امنيت‏يا به مثابه شيوه‏اى از ارائه اين ديدگاه كه از هر چيزى، در جهان مى‏توان در جهت غنى سازى زندگى انسانى استفاده كرد، توجه كنيم.

تفسير عبادى

تفسير عبادى از بحثهاى كلامى را با نقل پاسخ عالمانه و بسيار دقيق عضو عالى كليساى انگلستان به سؤالى از يك دوست لاادرى به بهترين وجه مى‏توان معرفى كرد. سؤال اين بود كه «چگونه شما مى‏توانيد به كليسا برويد و همه چيزهايى را كه مربوط به آيين عبادت است، بگوييد؟» پاسخ: «من اينها را نمى‏گويم، به سرود مى‏خوانم‏»، در اين نظرى كه در مقام بررسى آنيم، عمل جمعى عبادى يك بستر طبيعى است كه از سخن گفتن درباره خدا از درون آن سر برمى‏آورد. سخن درباره خصائل، كارها و تمايلات موجود شخصى فوق طبيعى، داراى معنايى است، به مثابه بخشى از عمل عبادى و تنها زمانى معمايى است كه از بافت‏خود خارج شود. اگر ما اين گفته را «خدا آسمان و زمين را خلق كرده است‏» بيانى بدانيم از يك باور درباره شيوه پيدايش اشياء در واقع و آنگاه از خود بپرسيم اين درست است‏يا نه؟ ما دچار گمراهى شده‏ايم. براى فهم اين گفته بايد آن را (يا نظير آن را به صيغه دوم شخص مانند تو كه آسمانها و زمين را آفريدى) به زمينه‏اى كه اين گفته در آن كاربرد دارد، بازگردانيم در اين زمينه، (بافت) اين كلمات براى تعيين هر چيزى به كار نمى‏روند، بلكه براى انجام كارى كاملا متفاوت به كار مى‏رود.

متاسفانه [نظر] حاميان اين ديدگاه درباره اينكه اين «كار متفاوت‏» چيست، هرگز كاملا روشن نبوده است. واضحترين پيشنهادى كه ارائه داده‏اند، آنست كه سخن درباره خدا در راستاى در اختيار نهادن چارچوبى تخيلى براى عبادت به ما كمك مى‏كند. اين سخن به صراحت اين احساس فرد را بيان مى‏كند كه كارى مهم در جريان است و به ما كمك مى‏كند تا متناسب بودن يك پاسخ را در برابر پاسخ ديگر نشان دهيم. در بحث راجع به مراسم عشاى ربانى، به مثابه اجراى مكرر از خودگذشتگى يك خداى متشخص قادر متعال كه شكل انسانى به خود گرفت و در مقام تصور آن به مثابه اتحاد خالص و تجديد [حيات] يافته جوهر چنين خدايى، شخص چارچوب مصورى از اين عمل در اختيار مى‏نهد كه سنگينى محسوس موقعيت و نگرشها و اميدهايى را كه به واسطه اين مراسم بروز كرده است، ثبت كند و پرورش دهد. برخلاف اين ديدگاه رايج، پيشفرض اين موقعيت آنست كه پرستش آيينى يك ارزش مستقلى جداى از ساختار كلامى دارد. معمولا اينگونه تصور مى‏شود كه هر آيين مفروضى، حاوى نكته‏اى است، فقط اگر آموزه‏هاى كلامى خاصى، به شكل عينى درست‏باشند. اما در تفسير عبادى، آموزه‏هاى كلامى به عنوان گزاره‏هايى كه درباره آنها مسائل ناظر به درستى يا نادرستى به شكل صحيح مطرح شده باشند، قابل توجه نيستند. چون اين آموزه‏ها به اهميتشان در عبادت وابسته‏اند، گمان بر اينست كه امر عبادى داراى ارزشى ذاتى در تشكيل و ارائه عواطف، احساسات و نگرشهاى ارزشمند است.

اسطوره‏ها

ارنست كاسيرر متوجه اين نكته شده است كه بنياد مباحث دينى بر «شكل سمبليكى‏» منحصر به فرد است كه او آن را «اسطوره‏اى‏» اصطلاح مى‏كند. او خاطر نشان مى‏كند كه اسطوره به خالصترين وجه در اسطوره‏هاى انسانهاى بدوى شكل گرفت و بر شيوه‏اى از فهم و تفكر درباره جهان كه اساسا با شيوه مرسوم ما متفاوت است، مبتنى است.

در اين «آگاهى اسطوره‏اى‏» هيچ تفاوت دقيقى ميان امور آفاقى (عينى) و امور انفسى (ذهنى) نيست. هيچ خط روشنى ميان نماد و واقعيت، ميان آرزو و [انجام] عمل، ميان فهم و خيال پردازى ترسيم نشده است. و نيز هيچ تفاوت دقيقى ميان شيئى فى نفسه و واكنش عاطفى‏اى كه آن شيئى برمى‏انگيزد، ايجاد نشده است; پاسخ عاطفى جزء لاينفك محيط تلقى مى‏شود. در نتيجه، هيچيك از معيارهاى متعارف ما درباره حقيقت‏يا عينيت‏به كار نمى‏آيد. واقعى‏تر هر چيز ديگر آنست كه چه چيزى شديدترين واكنش عاطفى را بر مى‏انگيزد و على‏الخصوص چه امرى مقدس‏تر از هر امر ديگرى احساس مى‏شود؟ (تقابل اساسى تفاوت مذهبى، غير مذهبى است) آگاهى اسطوره‏اى، سازماندهى خاص خود را در باب زمان و مكان دارد. به طور مثال، هيچ تمايزى بين موقعيت و آنچه اين موقعيت را به خود اختصاص داده، نمى‏گذارد، به هر موقعيت فضايى، ويژگى كيفى‏اى اعطا شده است و نفوذ خود را به اين اعتبار اعمال مى‏كند. در ديدگاه كاسيرر و پيروان او مثل خانم سوزان لنگر، الهيات مدققانه، نمايانگر توافقى غيرآسان بين شيوه تفكر علمى و اسطوره‏اى است و به همين اعتبار، بدون توجه به اينكه چگونه از مبادى خويش ايجاد شده است، قابل فهم نيست. اين الهيات اساسا براى‏جهان‏بينى‏اسطوره‏اى‏است‏كه‏تلاش‏مذبوحانه‏اى‏كرده‏اند تا به آن «پرداخت ثانوى‏»اى دهند تا براى انسانهاى عقلگرا مقبول افتد و به قضاوت معيارهاى خردگرايانه، اين ديدگاه نه فقط بى دليل است كه بى معناست.

عرفان

فيلسوفان و متكلمان در سنت عرفانى، روايتهايى از اين نوع چهارم تفسير را پيشنهاد كرده‏اند كه كلام را تجلى تاخير فرهنگى نمى‏داند. در نظر عارف، تنها راه ارتباط با خدا، [از راه] تجربه عرفانى است و اين تجربه از خدا به عنوان واحدى وصف‏ناپذير پرده برمى‏دارد. عارف در تجربه عرفانى مستقيما مى‏تواند خدا را شهود كند، اما از آنجا كه در وجود واحد مطلق تمايز وجود ندارد و از آنجا كه در هر گزاره‏اى كه ما مى‏توانيم بيان كنيم چيز خاصى بر او حمل مى‏شود، مثلا حكمت نه قدرت [از اين رو] هيچ گزاره‏اى درباره او صدق نمى‏كند. نهايت كارى كه ما در زبان مى‏توانيم بكنيم، آن است كه مخاطبان خود را به روش تجربه‏اى كه شيوه منحصر به فرد دستيابى است. هدايت كنيم. حاميان اين ديدگاه، گاهى از زبان الهياتى به عنوان [زبان] «سمبليك‏» سخن مى‏رانند، اما اين با نوع دوم نظريه‏اى كه ما در اينجا داشتيم متفاوت است، از اين حيث كه، در اينجا هيچ راه روشنى براى تعيين اينكه گفته‏هاى الهياتى رمز چه چيزى‏اند، وجود ندارد و لذا جاى اين سؤال هست كه آيا بايد اصطلاح «سمبل‏» را بكار برد؟ يك سمبل، معمولا نمادى از چيزى است. در واقع، در اين ديدگاه به زحمت مى‏توان به وضوح مشخص كرد كه انتظار چه عملى از گفته‏هاى دينى مى‏رود. مى‏گويند كه اين گزاره‏ها به واقعيت الوهى وصف ناپذير «اشاره دارند»، «شمايى از آن را نشان مى‏دهند» يا «بر آن دلالت دارند». اما همه اين تعابير مبهم باقى مى‏ماند.

در سالهاى اخير دو تلاش چشمگير در جهت توسعه بيشتر اين ديدگاه شده است. دبليو. تى. استيث دركتابش زمان و جاودانگى (1952) كاركرد اصلى زبان دينى را تجديد خاطره تجربه دينى يا تجديد پژواكهاى بى‏رمق ناشى از تجربه، دانست. ابتدا، اين تعبير، يك تعبير ذهنى به نظر مى‏آيد، كه خدا از آن حذف شده است. اما، همانگونه كه دقيقا ستيث‏خاطرنشان مى‏كند در سنت عرفانى اين، يك اصل موضوع است كه هيچ تفاوتى در تجربه عرفانى بين ذهن و عين نمى‏توان يافت و بنا به اين ادله او نيز از اينكه تفاوتى ايجاد كند ابا دارد. گرچه استيث در توجه به تجربه عرفانى به عنوان امرى وصف ناپذير با سنت عرفانى همعنان مى‏شود، [اما] او از چنين موضع رسمى عدول مى‏كند به حدى كه نشانه‏هايى از ابعاد اين تجربه را كه گفته‏هاى الهياتى مختلف پديد مى‏آورند، ارائه مى‏كند. «خدا حقيقت است‏» برانگيزننده احساس الهامى است، «خدا بى‏نهايت است‏» برانگيزننده احساس كليت و شموليت اوست، «خدا دوست داشتنى است‏» برانگيزننده سرشت لذت‏بخش و پرشور تجربه [باطنى] است و «خدا واحد است‏» برانگيزاننده وحدت مطلق تجربه و احساس اضمحلال همه تفاوتهاست.

پل تيليخ، گرچه نه به صورت مستقيم در سنت عرفانى جاى نمى‏گيرد، با مسائلى مشابه اينها در تفسيرش از زبان دين مواجه شده است. او معتقد است كه آموزه‏هاى الهياتى «نماد» يك واقعيت نهايى‏اند، «وجود فى حدنفسه‏» كه درباره آن به معناى حقيقى چيزى نمى‏توان گفت جز اينكه به لحاظ فلسفى، امر نهايى است. در تلاش براى ايضاح كاركرد زبان دين، تيليخ، اين انديشه را مى‏آورد كه زبان دينى بيان «دلبستگى فرجامين‏» است; تركيبى از شيفتگى، تعهد و جهت‏يابى كه بر چيز غير نهايى [غايى] متمركز شده است، يك موجود انسانى، يك ملت‏يا يك خداى فوق طبيعى. عبارات دينى كه به معناى حقيقى به چنين متعلق نسبتا ملموس «دلبستگى فرجامين‏» اشاره دارد، بيانگر احساس تقدسى است كه چنين موضوعاتى به مثابه «تجلى‏» وجود فى نفسه واجدند. اما اينكه دقيقا چه مى‏شود كه چنين موضوعى «تجلى‏» يا «سمبل‏» وجود فى نفسه تلقى مى‏شود، تيليخ هرگز آن را واضح نمى‏كند. دقيقا چه چيزى براى چنين موضوعى «تجلى‏» يا «سمبل‏» وجود فى نفسه تلقى مى‏شود، تيليخ هرگز آن‏را واضح نمى‏كند.

ضعف اساسى اين تفاسير عرفانى و اسطوره‏اى، ناكامى در ارائه فرضيه واضحى درباره كاركرد زبان دين است. حتى تصور كاسيرر از «تفكر اسطوره‏اى‏» آنقدر بسط نيافته است كه روشن كند متدينان معاصر وقتى سخن از خدا مى‏گويند، مرادشان چيست. موضعهاى ديگر بيشتر معقولند و همه آنها مبتنى بر جنبه‏هاى مهم كاربرد زبان در دين‏اند. اما به نظر مى‏رسد هر كدام با رساندن جنبه منتخب‏شان به مقام مرجعيت مطلق، غازى را كه تخم طلايى مى‏گذارد، كشته‏اند. شكى نيست كه در صحبت از خدا، انسانهاى متدين احساسات مختلفى ابراز مى‏كنند، آرمانهاى اخلاقى ارائه مى‏دهند و به شرح و تفصيل چيزى مى‏پردازند كه در مراسم عبادت جريان دارد. اما اصلا روشن نيست كه همه آنها اين نوع زبان را به كار مى‏بردند، اگر از حقيقت عباراتى كه مى‏گويند، مطمئن نمى‏بودند. چرا بايد احساس امنيت را با اين گفته بيان كنم كه «خداوند آسمان و زمين را خلق كرد» مگر آنكه معتقد باشم يا حداقل اندك تمايلى به اين اعتقاد داشته باشم كه جهان فيزيكى، به عنوان يك واقعيت عينى، هستى‏اش در گرو فعاليت‏خلاقانه يك خداى شخصى فوق طبيعى است. بعلاوه، چرا بايد من ملتزم به نگرشها و اعمالى باشم كه با چنين ادعايى همعنان است؟ مگر اينكه به حقيقت آن معتقد باشم.

كاركرد عبارتسازى، سنگ بنايى است كه همه كاركردهاى ديگر بر آن مبتنى مى‏شوند و اگر كسى مطمئن باشد كه عبارتهاى الهياتى غلطيابى معنايند و هنوز هم بخواهد به بيانات سنتى دينى معتقد باشد، مى‏تواند تفسير نوينى را از گفته‏هاى دينى به مثابه بيان احساسات يا نمادسازى واقعيات طبيعى پيشنهاد كند. اما پيشنهاد گزينش يك تفسير خاص بايد از اين ادعا كه تفسير پيشنهاد شده، به درستى شيوه فهم متعارف آموزه‏ها را نشان مى‏دهد، تفكيك گردد.

به نظر مى‏رسد، سخن از خدا پيچيده‏تر از آن است كه هر يك از نظريه‏هاى موجود بدان اعتراف كرده‏اند. بحث اجمالى فوق درباره لوازم، به لحاظ تجربى قابل آزمون، اين نكته را روشن مى‏سازد. احكام الهياتى، كاركردهاى زبانى بسيار عديده‏اى را كه با يكديگر ارتباط وثيق دارند، به انجام مى‏رسانند. با اين گفته كه «خدا كه جهان را خلق كرد، ناظر به همه امور انسانهاست‏» مؤمن به ديدگاه كلى خاصى درباره اساس نهايى جهان التزام مى‏ورزد، توقعات خاصى را در باب وضع نهايى امور جهان به زبان مى‏آورد كه شايد بسيار مبهم باشد. احساس اساسى امنيت در زندگى را بيان مى‏كند و ملتزم مى‏شود كه براى تقرب به خدا به عبادات و مناسك خاصى دست‏يازد و اين كاركردها ذاتا به يكديگر وابسته‏اند. آنچه مورد نياز است، توصيف روابط ميان اين كاركردهاست، توصيفى كه به اندازه پيچيدگى خود موضوع بحث، پيچيده باشد.