مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 7

فقه و جامعه شناسى

على محمد ناصرى

هر يك از شعب و رشته‏هاى علوم انسانى علاوه بر نقش تخصصى و در اختيار داشتن قلمرو و مسائل خاص آن رشته‏هاكه تا حدودى مقوم حيات و استقلال آنها از ساير رشته‏ها نيز مى‏باشد، نقش ديگرى نيز ايفاء مى‏كنند و آن خدمات‏متقابلى است كه رشته‏هاى مختلف به يكديگر ارائه مى‏كنند.

تسرى يا وامگيرى دستاوردهاى روش شناختى از يك رشته يا يك طبقه از علوم به رشته‏ها و ديگر شعب معرفتى، ازشناخته شده‏ترين تعامل بين رشته‏اى محسوب مى‏گردد، كه بركات عظيم و بعضا سوء برداشتهاى گسترده‏اى را موجب‏شده است. به كارگيرى مفاهيم و اصطلاحات ابداع شده در يك رشته توسط ساير شعب نيز تعامل شناخته شده‏اى‏است. همچنين برخى مكاتب و تئوريهاى مطرح در يك شاخه معرفتى، موجب تحولى عظيم و چشم انداز معرفت‏شناختى در شعب ديگر شده است كه احصاى آنها در اين مجال مورد نظر نيست. اما سخن در اين است كه تامل در فقه‏و بويژه عنايت‏به مساله نقش زمان و مكان در استنباط احكام فقهى، مى‏تواند از منظرى ديگر نيز مورد توجه باشد و آن‏مبحث تعامل فقه با علوم ديگر است.

به نظر مى‏رسد، رابطه فقه با حقوق، اقتصاد و علوم سياسى در جامعه ما، رابطه شناخته شده‏اى است، هر چند تامل دراين روابط، به حد لازم نرسيده است. ولى رابطه فقه با جامعه‏شناسى تا كنون كمتر مورد عنايت‏بوده است. از يك سوسنت و مشرب جامعه‏شناسى بويژه آنچنانكه در جامعه ما شناخته شده است، هويت الحادى و ضد دينى يا دست كم‏غير دينى برجسته‏اى داشته است، به استثناى مرحوم شريعتى كه از طريق عدول نسبى از سنت دانشگاهى اين رشته، به حدى از تعامل بين خود به عنوان يك جامعه شناس با بخشى از روحانيان به عنوان حاملان فقه دست‏يافت، سايرجامعه شناسان كمتر توفيقى در اين زمينه داشته‏اند. روحانيان برجسته و شاخص نيز به استثناى شهيد مطهرى و آقاى‏مصباح و تا حدى شهيد صدر، كه تاملات در خور توجهى در موضوعات اين رشته داشته‏اند، كمتر به مباحث اين رشته‏علاقه نشان داده‏اند. البته طى چند سال اخير، نشانه‏هايى از تعامل ميمون از جانب محققان جوانتر اين دو حوزه،مشاهده مى‏شود كه انشاءالله ثمره آنرا در سالهاى آتى باز خواهيم يافت. به هر تقدير به نظر مى‏رسد، در پهنه مباحث‏گسترده جامعه‏شناسى، چند قلمرو، زمينه بيشترى براى تعامل با فقه يا بستر عام آن يعنى دين دارد. جامعه‏شناسى‏دين، جامعه‏شناسى حقوق، جامعه‏شناسى دين، جامعه‏شناسى فرهنگ و جامعه‏شناسى سياسى اصلى‏ترين بسترهاى‏اين تعامل است و مباحث و مفاهيمى از جامعه‏شناسى عمومى نيز از ظرفيت‏بالايى در اين زمينه برخوردار است.

مباحث‏بين رشته‏اى از جمله تعامل فقه و جامعه‏شناسى مستلزم حد نصابى از اطلاع و احاطه بر دو قلمرو بحث است‏كه تا كنون كمتر شخصيتى آن را احراز نموده است، به همين دليل معمولا مباحث از فضاى مفهومى و عرفت‏شناختى‏مشترك برخوردار نيست.

نگارنده كه خود به اهميت اين مساله واقف است، به هيچ وجه مدعى نيست كه صلاحيت ورود به اين وادى خطر خيزرا دارد; به ويژه آنكه صرف نظر از معرفت عام يك مسلمان متعارف و مقلد در احكام شريعت فاقد وقوف و اطلاع ازمقولات فقه مى‏باشد و اين علاوه به كاستى‏هاى او به عنوان يك پژوهنده در قلمرو جامعه‏شناسى است. بنابراين‏مباحث‏حاضر به هر بيان كه طرح شده باشد، در نهايت، صرفا سؤالها يا تاملاتى است كه از نظر جامعه‏شناسى طرح‏مى‏شود و بر فقيهان و اسلام شناسان است كه به هنگام تنقيح و استنباط احكام و موضوعات با علم و اطلاع از اين‏زاويه نگرش، موضوع شريعت كامل اسلام ناب محمدى (ص) را دريابند و بر بشريت تشنه معرفت ناب، عرضه دارند.از مجموعه عرصه‏هاى فوق الذكر نيز به لحاظ ضيق مجال، هم به لحاظ محدوديت‏بضاعت، نگارننده به طرح مباحثى‏از نظر جامعه‏شناسى معرفت و جامعه‏شناسى عمومى اكتفا مى‏كند و اميدوار است طرح مساله، بركاتى بيش ازخسارت ناشى از عدم احاطه به موضوع در پى داشته باشد.

مى‏دانيم كه موضوع محورى جامعه‏شناسى معرفت، رابطه معرفت‏يا توليدات انديشه‏اى و ذهنى با محيط به معناى‏عام آن است; يا به عبارت ديگر رابطه محيط اجتماعى - فرهنگى زيستگاه صاحبان انديشه با محصولات ذهنى وانديشه‏اى آنان است و در اين عرصه عرصه با مكاتب و ديدگاههاى متفاوت و بعضا متضادى مواجه هستيم كه‏يكسوى آن اعتقاد به تابعيت كامل يا قائل شدن به وجود تبعى انديشه از محيط آنهم محيط مادى و اجتماعى است; وسوى ديگر آن، اعتقاد به وجود استقلالى انديشه و حتى اعتقاد به رابطه على بين انديشه و محيط است، به نحوى كه‏محيط را تابعى از مقتضيات توليدات انديشه‏اى به حساب مى‏آورند. صرف نظر از تامل و داورى در خصوص‏مستندات و استدلالهاى طرفين اين جدال و با توجه به اينكه سرنوشت تاريخى اين جدال به نفع ديدگاه تعامل بين‏ذهن و محيط رقم خورده است، مى‏توان پرسيد، موضع اسلام و فرهنگ اسلامى در اين عرصه چيست؟ اما سؤال‏جزئى‏تر اين سات كه فقيه يا مجتهد چه رابطه‏اى با محيط خويش دارد؟ مسائلى كه تحت عنوان قبض و بسط شريعت‏در اين چند سال اخير مطرح شده است، به يك معنا به سؤال فوق بازگشت دارد.

هر چند اعتقاد داشته باشيم كه منبع استناد و استنباط حكم، متون ثابت و نصوص معينى هستند كه هر فقيه در هر دوره‏و زمانى به آن رجوع خواهد كرد، اما مطمئنا، حوزه معانى و حدود درك پيام نهفته در آن متون، تابعى است از تلاشها ودستاوردهاى فقيهان و ديگر علماى گذشته و حال، كه پهنه معينى از دايره معنا را به روى فقيه مى‏گشايد و به اين ترتيب‏ادراك و استنباط وى را متاثر مى‏سازند. علاوه بر آن كه ميزان قوت و صحت‏بخشى از متون بويژه در قلمرو حديث، نيزتحت تاثير دستاوردهاى دانش بشرى، دچار تحولاتى است كه ممكن است منابع متقن جديدى فرا روى فقيه قرار دهديا بخشى از منابع را از قلمرو منابع متقن وى خارج كند و يا حداقل درجه اعتماد به آنها را دستخوش تغيير سازد. به‏عنوان مثال كشف نسخ جديد از منابع متقن، يا كسب اطلاعات تازه از وضعيت محدثان و شرايط محيطى صدورروايت را مى‏توان نام برد. فراتر از چنين تعامل تاريخى و كلى، مى‏توان تعامل بين فقيه و استنباطهاى وى با حلقه‏رابطان و مراودات علمى - فرهنگى او در قالب اساتيد و شاگردان و نيز مخاطبان و يا القا كنندگان انديشه به وى را درنظر گرفت و حتى به سطوح پايين‏تر اين رابطه، در حد جلسات حشر و نشر و مراودات شخصى و اجتماعى وخويشاوندى يا پايگاه فرهنگى و منزلتى وى و حتى نحوه تامين معيشت و ساز و كار مناسبات اقتصادى او نيز نظر كرد ودر اين رهگذر، رابطه فقيه با نهاد حكومت و قدرت در اشكال متنوع و متصور آن، حائز اهميت مضاعف خواهد بود.بديهى است متاثر از نوع پاسخ يا موضوعى كه در قبال حدود مساله تاثير و تاثر فقيه از محيط داشته باشيم، با احكام‏تكاليف اخلاقى و شرعى متفاوتى در عرصه تامين محيط مطلوب و پرهيز از محيط نامطلوب براى فقيه مواجه خواهيم‏بود. و اين مساله موضوع مستقلى در قلمرو جامعه‏شناسى سياسى و جامعه‏شناسى اقشار و طبقات است و نشانه‏هاى‏فراوانى از حسن توجه حضرت امام به اين مقوله را در مواضع و سخنان گرانقدرش مى‏توان ارائه كرد.

به عنوان نمودهايى از رابطه بين فهم معناى دين و موضع دينى علماى اسلام با شرايط اجتماعى و موضع كلى معرفت‏بشرى، مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:

مى‏دانيم كه در طول تاريخ اسلام و بويژه تاريخ شيعه، روحانيت اسلام، تلاشهاى گسترده‏اى در جهت فهم اسلام وحفظ و اشاعه آن داشته و همه مورايث عظيم فعلى مرهون اين تلاش است. با اين حال، استبدادستيزى و مقابله بااصل خودكامگى و استبداد راى حكام و سلاطين، كمتر مورد توجه آنان بوده است. البته جريان ظلم ستيز و مقابله‏كننده با ستم و بويژه دفاع از اسلام در برابر انحراف و بدعتهاى عقيدتى بى اعتنايى به خواست و تمايل عمومى‏مى‏تواند مغاير با دين و احكام شريعت قلمداد شود، ظاهرا بروز و نمودى نداشته است. اما پس از آنكه مقوله استبدادستيزى و احترام به آراء و افكار عمومى و روشهاى اعمال حكومت مشروط و مقيد و تحت نظارت عامه يا نظامهاى‏متكى به آراء عمومى و سبكهاى پارلمانتاريستى، در عرصه انديشه و فلسفه سياسى مطرح و رايج‏شد، شاهد آنيم كه‏اين انديشه‏ها به مجامع علماى دين نيز راه يافت و به تدريج كسانى از علما، شواهد و قرائنى از همسويى يا تاييدوجوهى از اين انديشه‏ها در متنون دينى ارائه دادند و هم اينك تقريبا كليت اين اصل (توجه و اعتنا به آراى عمومى وافكار عامه) مورد اتفاق است، هرچند در جزئيات و حدود مشروعيت آن اختلاف نظرهاى جدى وجود دارد. مشابه‏همين جريان در مورد اصل عدالت اجتماعى و نفى استثمار و اختلاف فاحش طبقاتى صادق است. با آنكه اصل‏«عدالت‏» يكى از معتقدات پايه شيعه به حساب مى‏آيد، ولى تا آنجا كه از ظواهر مى‏توان استنباط نمود، دفاع از عدالت‏اجتماعى به مفهوم امروزين آن، در سنت روحانيت‏شيعه، جلوه نمى‏كند و بحث جنگ فقر و غنا و نفى استثمار طبقات‏فقير به دست اقشار مرفه و سرمايه دار، به شكل فعلى آن، تنها در مكتب خمينى است كه بتمامه ظاهر مى‏شود و ايشان‏ناچار است‏براى توجيه حقانيت و اصالت اين موضوع، حتى در برابر خودى‏ترين روحانيان همراه با انقلاب اسلامى،به ارائه برهان و استدلال و مستندات تاريخى و نقلى متوسل شود. هر چند هم اينك، اصل عدالت‏خواهى و دفاع ازعدالت اجتماعى عليرغم اختلاف فاحش در فهم معنا و شيوه‏هاى تحقق آن - به عنوان شعار مشترك جريانهاى‏متفاوت روحانيت - منزلت ويژه يافته است ولى سؤال اين است كه چرا اين اصل، تا قبل از طرح جدى آن درفلسفه‏هاى اجتماعى و سياسى معاصر، چنين جايگاهى نيافته بود؟ همين مطلب در مورد جايگاه و حقوق زن و ارزش‏و منزلت اجتماعى و سياسى اين قشر در اسلام مطرح مى‏شود كه فهم فعلى، كمتر سابقه داشته است. بديهى است اين‏سخن فراتر از اصل تكامل و رشد انديشه‏ها و دانشهاى بشرى است كه در همه قلمروها از جمله در مورد تكامل فهم‏دينى متصور است، بلكه سخن در مشاهده نوعى تحول كيفى و اساسى در فهم استنباط حكم دينى از طريق مقارنت‏يادر تعاقب طرح انديشه‏ها در خارج از قلمرو دين است. به عبارت ديگر، در اينجا تكامل درونى هر يك از شعب ومباحث علم دين كه از طريق تامل و تدبر بيشتر در يافته‏هاى علماى سلف و احيانا با سود جستن از قدرت ابتكار ونوآورى علماى ژرف انديش حاصل مى‏شود، مطرح نيست، بلكه مراد وضعيتى است كه فقيهان در خارج از قلمرومباحث مرسوم در سنت تخصصى خويش، با افكار، انديشه‏ها و نگرشهاى جديدى مواجه مى‏شوند كه ممكن است‏آنها را به تامل عميق‏تر در منابع وادارد و استنباطهاى جديدى را موجب شود. اينجاست كه فقيهان بايد مكانيسم چنين‏تاثير و تاثرى را بازيابند تا خود آگاهى بيشترى نسبت‏به روند چنين تحولاتى داشته باشند و موضوع فعال‏ترى در قبال‏آنها اتخاذ نمايند. و از طرفى به اصالت متون دينى نيز وفادار بمانند.

در سطح جزئى‏تر، نمودهايى از بازتاب اثر حلقه روابط اجتماعى و شبكه مراودات انسانى بر نحوه استنباط و تصور ازدين و احكام الهى را نزد پاره‏اى از روحانيان مى‏توان نشان داد به نحوى كه عده‏اى از مراجع و شخصيت‏هاى روحانى،چهره‏اى از دين ترسيم مى‏كنند كه يافتن شباهت آن تصوير با ارزشها، منافع و مواضع حلقه روابط اجتماعى آنها چندان‏دشوار نيست. در اين زمينه هر چند نمى‏توان از اين مقارنت‏ها استنتاج على كرد و شايد بتوان ادعا كرد كه نوع شبكه‏روابط اجتماعى مشهود، خود متاثراز نوع نگرش و تصوير دين ارائه شده از سوى عالم بوجود آمده است‏يا مواردى رانشان داد كه موضع عالم روحانى، فراتر از مقتضيات شبكه روابط اجتماعى وى، ظاهر شده است. تا حدودى در اين‏مورد مى‏توان حضرت امام را به عنوان نمونه معرفى كرد. اما همان حدود مشابهت‏ها نيز تامل برانگيز است و فقيهان‏بايد نسبت‏به مكانيسم آن خودآگاهى داشته باشند و قانونمندى حاكم بر آنرا در جهت نيل به مطلوبترين تاثير به كارگيرند.

تامل در سير مواضع فقهى و ويژگيهاى اسلام ارائه شده از سوى حضرت امام، بويژه مقياسه مواضع ايشان در قبل و بعداز انقلاب اسلامى از بارزترين عرصه‏هاى تجلى رابطه محيط با نحوه استناط فقيه است. چراكه هرگونه تمايز و تفاوت‏احتمالى، بيش از هر چيز به تفاوت محيط و شرايط ايشان بازگشت دارد تا به تامل و تدقيق بيشتر در متون و محتوا، زيراايشان تا قبل از پيروزى انقلاب همه مراحل كمال علمى و تامل محتوايى را طى نموده و كثرت مشغله سالهاى انقلاب، مجال مطالعه و غور بيشتر را نمى‏داده است; بنابراين مشاهده احتمالى هرگنه تغييرى در مواضع ايشان جز در پنا تجربه‏جديد ايشان قابل تفسير نيست. در عين حال رديابى مواضع برجسته و انحصارى ايشان كه به هيچ وجه تاثيرپريرى ازحلقه رابطين را جلوه‏گر نمى‏سازد، معماى ديگرى است كه حل آن، روشنگر حقايق بيشمارى از پيچيدگى رابطه فقيه بامحيط است.

كند بودن تغييرات فرهنگى و تاثير آن در تكليف مكلفين

يكى از مباحث جامعه‏شناسى مساله كند بودن تغييرات فرهنگى است و مقوله تاخر فرهنگى نيز ناظر به فاصله‏اى‏است كه بر اثر تغييرات سريعتر جزء مادى فرهنگ و كندى تغيير اجزاء معنوى آن بوجود مى‏آيد. تجلى اين قانونمندى‏را در فرآيند نزول تدريجى شريعت و تدرج حاكم بر ابلاغ احكام پاره‏اى از امور شاهديم. به عنوان مثال، در جامعه‏جاهليت كه شرب خمر كاملا رايج‏بوده است، ابلاغ حرمت آن به تدريج و پس از مراحلى چند صورت گرفت. اگرچنين اصلى را در نزول شريعت‏بپذيريم، سؤال اين است كه آيا مى‏توان اين اصل را در ابلاغ پيام شريعت‏به مراجع وافراد در ساير عصرها نيز تسرى داد؟ به عبارت ديگر آيا مى‏توان با عنايت‏به ميزان فاصله فرهنگ جوامع از احكام‏شريعت، ابتدا احكام را به گونه‏اى كه فاصله كمترى با فرهنگ رايج داشته باشد، عرضه كنيم و به تدريج احكام نهائى رامطرح كنيم؟ طبعا اعمال چنين اصلى، ارائه و تبليغ اسلام به جوامع و ملتهاى غير مسلمان را با سهولت و جاذبه‏بيشترى ممكن خواهد ساخت. همين اصل در مورد امكان تمايز تكاليف شرعى افراد و اقشار اجتماعى در درون‏جوامع مسلمان نيز صادق است; به اين معنا كه مى‏توان انتظار داشت، به نسبت فاصله فرهنگى بين افراد و افشاراجتماعى و خرده فرهنگهاى موجود در جامعه با فرهنگ دينى، توقع و تكليف شرعى افراد را، متفاوت تصور كرد و به‏تدريج، آنها را به دائره مكلفين شريعت نامه وارد كرد. بديهى است پذيرش چنين اصلى، متضمن تسرى لوازم آن در«حدود» و «قواعد» فقهى و حقوقى نيز خواهد بود. صرف نظر از بحث‏هاى جدى در قبول يا نفى چنين اصولى - كه براساس ملاكها و منابع فقهى بايد صورت گيرد - به سهولت مى‏توان تصور كرد كه از منظر قواعد جامعه پذيرى و فرهنگ‏پذيرى، يا پذيرش چنين اصولى روال بهينه‏اى در دستيابى به شرايط تعميم ارزشهاى فرهنگى و كاهش نابهنجاريهاى‏اجتماعى در دست‏خواهد بود. چراكه افراد و اقشار غير منطبق با احكام شريعت كامل، نه از موضع تخطى وهنجارشكنى كه موجب تعميق فاصله فرهنگى است، كه امكان همگرايى و جذب و كاهش فاصله هنجارى، بيشترخواهد شد.

البته هم اينك نيز به عنوان يك مشى اخلاقى و تدبير تبليغى، نوعى تسامح و تساهل در مواجهه با فاصله فرهنگى افرادو اقشار غير مقيد، لااقل در عرصه‏هاى ويژه، توصيه مى‏شود ولى پذيرش اصل «تدريج در حقوق مكلفين‏» تحولى‏كيفى و اساسى در اين مقوله را موجب مى‏شود كه قابل قياس با اين گونه تدابير و توصيه‏هاى اخلاقى نيست.

عدم تعين عرف در جوامع جديد

مى‏دانيم كه عرف در موارد فراوانى ملاك و مبناى تشخيص موضوعات فقهى و احكام شريعت مقدس محسوب‏مى‏گردد و در بسيارى از موارد، تعيين حدود فقهى به تشخيص‏هاى عرفى واگذار شده است. در وضعيت معمول‏جوامع سنتى، ارزشها و فرهنگ اجتماعى داراى قواعد و هنجارهاى شناخته شده و مسلمى است كه افراد و گروههاى‏اجتماعى متناسب با نقش و موقعيت اجتماعى نسبتا ثابت و مسلم آنها با انتظارات توقعات رفتارى و الگوهاى نقشى‏تثبيت‏شده‏اى مواجه هستند، عرف از قدرت تعيين حدود نسبتا بالايى برخوردار است و مى‏توان گفت فقه به نقطه‏قابل اتكايى ارجاع داده است ولى جوامع جديد وضعيت پيچيده‏ترى دارند. يكى از مشخصه‏هاى فرهنگى اين جوامع‏تساهل فرهنگى و انعطاف پذيرى بيشتر الگوهاى رفتارى است. معناى اين سخن عدم تعيين دقيق مشخصات رفتارى‏نقشها و موقعيتهاى متنوع اجتماعى است‏به گونه‏اى كه فرد از حق انتخاب و دائره هنجارى به مراتب بازترى برخورداراست و دامنه رفتار هنجارمند افراد بسيار وسيع و انعطاف‏پذير است.

علاوه بر عدم تعين الگوهاى رفتارى، نقش و منزلت اجتماعى افراد نيز از ثبات گذشته برخوردار نيست. به علاوه، درجوامع سنتى نقش اجتماعى افراد تا حد زيادى به منزلتى منتسب است كه از طريق موقعيت‏خانوادگى و وراثت‏منتسب است كه از طريق موقعيت‏خانوادگى و وراثت‏خونى بدست مى‏آيد; به همين دليل، معمولا افراد در طول‏حيات خود، تغييرات منزلتى اندكى دارندو اين حدود تغييرات نيز تابع قواعد و مراحل معينى است كه معمولامتناسب با موقعيت‏هاى مختلف سنى، الگوهاى رفتارى را اقتضا مى‏كند. اما در جوامع جديد، منزلت اجتماعى تا حدزيادى، به منزلتى اكتسابى است كه نقش عوامل خونى و وراثتى در آن كاسته شده و شاخصهاى جديدى چون‏تحصيلات و مهارتهاى شغلى، نقش تعيين كننده‏اى يافته‏اند. اين وضعيت كه امكان تغييرات منزلتى افراد را بيشترنموده است، تحت عنوان «تحرك اجتماعى‏» از شاخصه‏هاى جوامع جديد به حساب مى‏آيد.

صرف نظر از تاملاتى كه در خصوص حدود تحرك اجتماعى در جوامع جديد مطرح مى‏شود و نگرشهاى انتقادى كه‏در باب ادعاى باز بودن مسير صعود در سلسله مراتب منزلت اجتماعى در جوامع غربى وجود دارد، اصل عدم تعين وبى ثباتى نسبى منزلتها، غير قابل انكار است. در چنين وضعيتى نمى‏توان منزلت اجتماعى معين و تثبيت‏شده‏اى رابراى افراد در نظر گرفت و يا از طريق عنايت‏به منزلت‏خانوادگى و حلقه‏هاى خويشاوندى، به منزلت اجتماعى فرد پى‏برد.

در مقوله فوق، يعنى انعطاف پذيرى دامنه رفتارهاى هنجارمند و عدم تعين و بى ثباتى "منزلت اجتماعى" افراد درجوامع جديد موجب وضعيتى مى‏شود كه نقش واضح، روشن ونسبتا تحديد كننده عرف در جوامع سنتى را مبهم‏مى‏كند. اين وضعيته ابهام‏آميز، فقه را از دو جهت‏با مشكل مواجه خواهد كرد. اول آنكه نقش اتكائى عرف در تعيين‏حد و حدود و مسائل و موضوعات ارجاعى فقه در اجرا با مشكل مواجه خواهد شد. دوم اينكه اين توهم مطرح‏خواهد شد كه ضوابط فقهى و شرعى، در بعضى موارد در خدمت تثبيت تمايزات طبقاتى و حفظ وضع موجود جوامع‏سنتى و در جهت مقابله با اصل "تحرك اجتماعى" است. زيرا پاسخگوى نيازهاى ارتقاى منزلتى افراد در جوامع جديدنيست و بعضى برداشتهاى سنتى از ضوابط شرعى، موانعى را هم بوجود مى‏آورد. به عنوان مثال مى‏توان به استنباطمتعارف نسبت‏به تعلق خمس به درآمد مازاد بر هزينه‏هاى عرفى اشاره كرد. به نحوى كه در جوامع جديد، هرچه ازاقشار پايين به سطوح بالاتر به لحاظ درآمد مى‏رسيم، دامنه انعطاف پذيرى هزينه‏هاى متعارف بيشتر مى‏شود. به‏نحوى كه براى اقشار بالا و متوسط، اقلام چشمگير درآمدهاى اضافى سالانه نيز در قالب مصارف عرفى قابل هزينه‏است; بدون آنكه مازادى براى آن متصور باشد، در حاليكه سيستم جديد هزينه‏ها كه مستلزم انباشت پس اندازهاى‏تك سالانه در سنوات متوالى است، هرگونه پس انداز جزئى اقشار پايين براى رفع ضروريات زندگى را مشمول خمس‏مى‏سازد و عملا حركت ارتقائى آنان را كند مى‏كند.

فقه و تغييرات فرهنگى

مى‏دانيم كه موضوع شريعت در قبال مسائل و موضوعات عرفى و اجتماعى، با توجه به مفهوم و معناى رايج و فعلى‏آن موضوعات اتخاذ مى‏شود و بر اين اساس، حكم شرعى آنها نيز تابع تغييرات معناى عرفى آن موضوعات است. به‏عنوان مثال مرحوم شهيد مطهرى نقل مى‏كند كه تحت الحنك انداختن يا حتى پوشش كت و شلوار در يك زمان يك‏معنا دارد كه در زمان ديگر معناى آن فرق مى‏كند و طبعا حكم آنها نيز با توجه به تفاوت معنا، تغيير مى‏كند. در مراحل‏اوليه ورود كت و شلوار، پوشيدن آن تشبه به كفار محسوب مى‏شد و معناى دلبستگى و تعلق به اجنبى از آن فهم‏مى‏شد، و از اين رو حكم به حرمت آن مى‏دادند، ولى امروزه چنين معنايى از آن مستفاد نمى‏شود، لذا چنين حكمى‏هم ندارد.

در چنين وضعيتى تكليف مكلفين در دو زمان تعين يا تحقق معانى متفاوت، روشن است; ولى مسلم است كه ما بين‏اين دو مقطع زمانى، مرحله "گذارى " وجود داشته است كه به تدريج از قوت معناى سابق كاسته شده و معناى جديدرفته رفته حاصل آمده است. اين تغيير معنا نيز جز از طريق سنت‏شكنى و رفتار خلاف هنجار افراد در طى مراحل گذاربدست نمى‏آيد. سئوالى كه در اينجا مطرح مى‏شود اين است كه اولا تكليف مكلفين، در داخل مرحله گذار كه هنوزهيچيك از دو معناى متضاد، تثبيت‏شده نيست، چه مى‏شود و آيا اگر وجود افراد سنت‏شكن و غير متشرع، فرض‏نشود، اساسا چنين تغييرى در معنا متصور است؟ به عبارت ديگر آيا لازمه جامعه و فرهنگ متشرع كه تخلف از قواعدشرع در آن صورت نگيرد، نفى تغييرات فرهنگى است؟ و احيانا تغييرات فرهنگى مستحسنى كه امروزه آنها را ممدوح‏يا مباح مى‏شماريم، مستلزم وجود تعدادى قربانى است كه هر چند خودشان مرتكب خلاف شرع شده‏اند ولى راه را بررفتار مباح امروزى ما گشوده‏اند؟ طبعا فقيهان بايد قواعد روشنترى براى طى اين مراحل گذار بينديشند و تغييرات‏فرهنگى را لزوما موكول به عمل غير متشرعان و قربانيان ننمايند.

اين مساله، بويژه، در شرايطى كه تغييرات فرهنگى از سرعت و شتاب بيشترى برخوردار است، اهميت مضاعفى‏مى‏يابد. زيرا در تغييرات كند اوضاع و احوال فرهنگى، افراد هر نسل با تعارض ارزشهاى ناشى از تغييرات فرهنگى‏مواجه نيستند و تغييرات فرهنگى معمولا طى چندين نسل و حتى چندين قرن محقق مى‏شده است و براى هر يك ازنسلها، چنين تغييراتى ملموس نبوده است. اما سرعت تحولات فرهنگى در جوامع جديد زمينه‏اى را بوجود آورده‏است كه ممكن ست‏يك نسل در طى حيات خود شاهد تغييرات ملموس نظام ارزشها و هنجارهاى اجتماعى باشد وطبعا تعارض موضوع فقيهان كه بر اثر تغيير معانى فرهنگى بوجود مى‏آيد، ممكن است‏شبه آفرين باشد و يا نوعى"انفعال " در اين تحولات را به ذهن متبادر كند. به عنوان مثال، طى چند سال اخير، شاهديم كه استفاده از دوچرخه وموتورسيكلت توسط روحانيان در پاره‏اى از شهرها و مناطق به تدريج رايج‏شده است. در حالى كه پيشقدمان اين امر،با نوعى كراهت و تحريم نسبى مواجه بودند، رانندگى روحانيان و خانمها نيز مثال ديگر اين امر است. چه بهتر كه‏فقيهان راهبردهاى مطلوبترى در مواجهه با پديده‏هاى نو ظهور اتخاذ نمايند و منفعلانه منتظر تغييرات عرفى معناى‏موضوعات نمانند.

اين مساله، فراتر از هنجارهاى اجتماعى، در موضوعات اساسى مربوط به نظام اعتقادى و پيروى از مرجع تقليد وحتى در حاكميت جامعه اسلامى نيز موضوعيت دارد. به عنوان مثال، در قانون اساسى فعلى ما كه در زمان غيبت امام‏معصوم عليه السلام، ولايت فقيه واجد شرايط را از طريق تشخيص خبرگان محقق مى‏داند، احتمال انحراف و خطاى‏وى را نيز به تشخيص خبرگان موكول نموده يا در مساله تشخيص اعلم و عادل در مرجع تقليد، رساله‏هاى عمليه‏موضوع را به عهده عرف خبره گذاشته‏اند. بديهى است همه حقوق ولايت‏شرعى فقيه واجد شرايط منتخب خبرگان‏و مرجع تقليد مورد نظر عرف خبره مادامى كه انحراف و خطاى وى محرز نشده است، بر همه آحاد امت اسلام بويژه‏امت تحت قلمرو حاكميت نظام اسلامى نافذ است و در مورد اطاعت از ولى فقيه طبعا اين حقوق مشمول آحادخبرگان نيز مى‏باشد، ولى خطا و انحراف احتمالى امرى نيست كه يكباره حاصل شود. روال طبيعى آن اين است كه‏انحراف، با زاويه كوچكى آغاز مى‏شود و به تدريج گسترده مى‏شود. هر چند امروز در جامعه، ما با چنين مشكلى‏مواجه نيستيم ولى مصونيت هميشگى نيازمند مكانيسمى است كه خبرگان بايد چاره انديشى كنند.

در نظامهاى سياسى غير دينى، اين مساله لااقل در بعد نظرى آن چندان مشكلى ندارد. زيرا هرگونه سوء ظن يا تشكيك‏در عملكرد مسئولان يا رهبران، با احساس گناه درونى از جانب افراد تابع مواجه نيست و از سوى ديگر، طرح ديدگاه‏انتقادى، بيش از قدرت ماهوى انتقاد به قداست رهبران آسيب نمى‏زند. لذا هر مقدار، انتقادها كم مايه يا ضعيف باشد،آسيب آن به منتقدان وارد مى‏شود و در صورت وجود وجوه قابل اعتنا در آنها، حاكميت در معرض كنترل جامعه قرارمى‏گيرد.

با توجه به نكته‏هاى فوق، از فقيهان انتظار مى‏رود، با عنايت‏به ويژگيهاى حكومت دينى، راهكارهاى اجرايى ومناسب رابطه بين حاكميت دينى و آحاد مردم و خبرگان را در وضعيت مفروض (در حالت ما بين مشروعيت كامل وسلب مشروعيت) وضوح بيشترى بخشند بگونه‏اى كه:

اولا، مكلفين، در ضمير خويش، جوانه‏هاى نگرش انتقادى را در تعارض با لزوم ايمان و اطاعت از آنان نيابند.

ثانيا، راهبردها و مكانيسم اطمينان بخشى براى انعكاس و بروز چنين تشكيكهايى انديشيده شود، تا از يك طرف‏خطاهاى احتمالى بيش از حد ضرورت در پرده نماند و از طرف ديگر عوامل قدرت، نتوانند تضييق و فشار عليه‏منتقدان اعمال نمايند و از همه مهمتر آنكه انتقادها با اصل قداست نظام و لزوم تبعيت‏شرعى امت از نظام مشروع درتعارض قرار نگيرد و مجراى براى اعمال نيات پليد دشمنان فراهم نياورد و عامل تضعيف نظام نيز نباشد. بنابراين نه‏مى‏توان صرفا به ساز و كار كنترلى نظامهاى ليبرال چشم دوخت و عظيم‏ترين سرمايه و وجه مميزه نظام دينى يعنى‏رابطه ايمانى و پيوند قلبى بين امت و نظام حكومت را فدا كرد و نه مى‏توان قانونمندى و فرايند استحاله تدريجى‏نظامهاى مشروع به سمت فساد را در پناه اصل ايمانى «حمل به صحت‏»، ناديده انگاشت. اينجاست كه صرف نظر ازتعلق خاطر و اطمينان و اعتماد فراوانى كه نسبت‏به همه معتقدان و دلسوزان نظام انقلاب اسلامى داريم، بايد خطراستحاله را جدى گرفت و هوشمندانه از بروز آن در آينده پيش‏گيرى نمود. در اين مسير است كه فقيهان روشن ضمير وديگر صاحبنظران علوم انسانى معتقد و متعهد به شريعت، بايد با اتكا به سرچشمه‏هاى وحى و تعاليم معصومين(عليهم السلام) و سود جستن از دستاوردهاى نظرى و عملى بشريت، در فضايى آكنده از حسن ظن و اعتماد متقابل،حاكميت اسلام ناب را تدارك، تسهيل و تضمين نمايند.