مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 7

با مخاطبان

از اقبال و توجه خوانندگان عزيز فصلنامه سپاسگزاريم و اميدواريم با هميارى همه محققان بتوانيم دين خود را به‏اسلام و فرهنگ علمى جامعه ادا كنيم. توجه شما را به آثار رسيده به دفتر مجله جلب مى‏كنيم.

- مجله Periodica Islamica از كشور مالزى توسط سردبير محترم آن آقاى دكترا. آنيس، (Aness) براى ما ارسال‏شده است. اين مجله در حقيقت نمايه مجله‏هاى معتبرى است كه در زمينه مسائل اسلامى در دنيا چاپ مى‏شود. مجله به زبان انگليسى منتشر مى‏شود و در كشورهاى مختلف جهان نيز شعبى دارد، در هر صفحه فهرست مطالب يك‏مجله درج شده است و علاقمندان مى‏توانند هر مقاله‏اى را از مجله درخواست كند.

- كتاب معرفت‏شناسى اسلامى از مؤسسه فرهنگى تحقيقاتى ايران و اسلام، پاييز 74 به دست ما رسيده است. اين‏كتاب ترجمه اسلاميه المعرفة، چاپ العهد العالمى للفكر الاسلامى در آمريكاست. اين كتاب به شيوه‏هاى اسلامى‏كردن چارچوبهاى معرفتى در جهان‏بينى اسلامى مى‏پردازد و در حقيقت در ترجمه عنوان كتاب بايد «اسلامى كردن‏معرفت‏» مى‏آمد نه معرفت‏شناسى اسلامى.

- مقاله «تعقل و تعبد» در احكام شرعى از آقاى اسدالله لطفى از دانشگاه بوعلى سينا همدان

- مقاله حكومت در اسلام از آقاى سيد مصطفى مناقب.

- فصلنامه حوزه و دانشگاه در جشنواره مطبوعات سال 1375 شركت كرد و در اين جشنواره حائز دو مقام رتبه اولى دررشته‏هاى نقد ادبى و علوم انسانى (گرايش فلسفه) شد. آقاى مرتضى كرباسى به دليل نوشتن مقاله «نگاهى به ترجمه‏قرآن كريم‏» ترجمه آقاى محمد مهدى فولادوند در شماره 3 فصلنامه و آقاى قاسم كاكائى به دليل نوشتن مقاله «اراده‏الهى و نفى موجبيت‏» در شماره 20 فصلنامه موفق به اخذ جوائز شدند. برندگان جوائز ضمن تشرف به عمره مفرده ازلوح تقديرو يادمان جشنواره بهره‏مند شدند. فصلنامه حوزه و دانشگاه از دست اندركاران جشنواره سپاسگزارى‏مى‏كند و آرزوى موفقيت هرچه بيشتر آنان را در سالهاى آتى دارد.

درباره مقالات منشتر شده در مجله، دو نقد بدست ما رسيده است كه ملاحظه مى‏فرماييد.

پاسخ به نقد

سردبير محترم فصلنامه حوزه و دانشگاه

مقاله «حضور اراده در مبادى عمل‏» در نقد مقاله «پيشفرض‏هاى روان‏شناسى اسلامى‏»، در شماره ششم فصلنامه را مطالعه كردم. با تشكر از نقد محققانه ناقد محترم، بدينوسيله پاسخ خود را به صورت اختصار تحت عنوان «قصد اراده از حضور در همه مبادى عمل‏» مى‏آورم نخست، نكات فرعى را توضيح مى‏دهيم و سپس مدعاى اصلى نقد را بررسى‏مى‏كنى.

1 - نكات فرعى

1/1 - ناقد محترم اظهار كرده‏اند كه در مقام انتساب سخنى به اسلام، «بايد» هم به قرآن و هم به احاديث استناد كرد. روشن است كه چنين ضرورتى وجود ندارد. براى انتساب سخنى به اسلام، كافى است آن را به آيه‏اى يا روايتى (و نه لزوما هر دو) مستند كنيم.

2/1 - در مورد تفاوت فعل و عمل، همانطور كه ناقد محترم بيان كرده‏اند، اهل لغت اتفاق نظر ندارند. ايشان در نهايت، قول ابى هلال عسكرى را به اين صورت پذيرفته‏اند كه «فعل‏»، در مواردى كه ايجاد اثر خاصى در شيئى، مورد نظراست، بكار نمى‏رود بلكه اين كلمه به اصل ايجاد چيزى ناظر است. ناقد، اين تفاوت را نيز چندان مهم نمى‏داند و فعل‏عمل را مترادف در نظر مى‏گيرد. اما همين تفاوت را كه ايشان پذيرفته‏اند ولى قابل توجه ندانسته‏اند، مى‏توان مورداعتنا قرار داد و چنين توضيح داد كه «فعل‏» ناظر به اصل حدوث و وقوع خارجى است، اما «عمل‏» با بكار رفتن درمواردى كه ايجاد اثر خاصى مورد نظر است، متضمن قصد معينى است. شايد به همين دليل، در اكثريت قريب به‏اتفاق آيات قرآن «فعل‏» به خدا نسبت داده شده، نه «عمل‏» به عبارت ديگر، از آنجا كه در افعال خدا، تروى و تفكر وعزم وجود ندارد بلكه اراده خدا، همان ايجاد و احداث خارجى است، (1) كلمه فعل مناسبتر است.

نهايت آنكه، آنچه در اين تمايز براى ما مهم است، تمايز ميان رفتار و عمل است. رفتار به اصل وقوع خارجى عمل ناظراست، اما عمل، رفتارى است متضمن مبادى معرفتى، ميلى و ارادى. بنابراين، رفتار اعم از عمل است، يعنى هر عملى‏رفتار است اما هر رفتارى عمل نيست. تصور ما بر اين است كه واژه معادل رفتار (به معنى اصل وقوع خارجى) در لغت‏عرب، فعل است و همان رابطه عموم و خصوص مطلق كه بين رفتار عمل و عمل ذكر شد، بين فعل و عمل نيز صادق‏است. به هر حال، اگر چنين تمايزى ميان فعل و عمل در لغت عرب محرز نباشد، ما مصريم كه عمل را از رفتار متمايزبدانيم.

2 - مدعاى اصلى نقد

1/2 - ناقد محترم اظهار مى‏كند كه اعمال انسان بر دو نوع است: عمل درونى و عمل بيرونى. ظاهرا مقصود ايشان ازعمل بيرونى، صورت خارجى عمل است و عمل درونى را امورى چون تصور و تصديق و... مى‏داند: «.. اين مطلب‏تنها زمانى مى‏تواند پذيرفته شود كه عمل را نه فقط در بعد خارجى و ظاهرى آن، كه در بعد درونى و نفسانى آن نيزملاحظه كنيم. بدين ترتيب از تصور و تصديق تا شوق و ميل اراده و تحريك اعضا و فعل خارجى همگى در طيف عمل‏قرار مى‏گيرند.» (ص‏27)

ما اين تقسيم‏بندى را نمى‏پذيريم. چنانكه اشاره شد، عمل، رفتارى است مبتنى بر مبادى معرفتى، ميلى و ارادى. درواقع، نمى‏توان مبادى عمل را اعمال درونى دانست و جلوه خارجى آن را عمل بيرونى. معرفت، عمل نيست، ميل نيزعمل نيست، اراده نيز به همين ترتيب; از سوى ديگر، جلوه بيرونى يا رفتار مشهود نيز منقطع از اين مبادى، عمل‏نيست، بلكه صرفا رفتار است. معيار عمل از نظر ما، ابتناى رفتار (مشهور يا غير مشهود) بر مبادى معرفتى، ميلى وارادى است. بر اين اساس، عمل درونى معناى ديگرى خواهد داشت و آن رفتار غير مشهودى خواهد بود كه مبتنى برمبادى سه گانه مذكور است، نه اينكه خود اين مبادى، عمل درونى باشد. مثلا ايمان آوردن عملى درونى است و آن‏مستلزم اين است كه فرد، نسبت‏به چيزى كه به آن ايمان مى‏آورد، معرفتى داشته باشد، تمايلى در خود احساس كند واراده‏اى بورزد. اصل وقوع ايمان، «رفتار» است كه اگر فرد درباره آن سخنى نگويد، رفتارى غير مشهود خواهد و بودابتناى آن بر مبادى مذكور، آنرا به عمل تبديل مى‏كند. با اين بيان، روشن است كه تلقى ناقد محترم از مفهوم «عمل‏» دربحث ما، دقيق نيست و مبتنى بر زمينه‏اى رفتارگرايانه از «عمل‏»، شكل گرفته است. اما اينكه چرا ما از عمل درونى،سخنى صريح به ميان نياورده‏ايم براى آن است كه «عمل درونى‏» ماهيتى متفاوت با «عمل‏» بيرونى ندارد بلكه هر دو ازحيث ابتنا بر مبادى، مشابهند.

2/2 - مدعاى ديگر ناقد محترم اين است كه اراده در يك يك مبادى عمل، يعنى معرفت، ميل و اراده، حضور دارد.البته ايشان تاكيد كرده‏اند كه اين صرفا در مورد افعال اختيارى صادق است. به نظر مى‏رسد اين سخن با مشكلات‏متعددى مواجه است.

پيش از هر چيز، اين نكته مقدماتى قابل ذكر است كه در اين مقاله، بيان منسجمى درباره اعمال آدمى مطرح نشده‏است. از سويى، ناقد محترم اظهار مى‏كند: «افعال نفس مانند افعال تن دو نوعند: نوعى از آن اختيارى و نوع ديگر غيراختيارى است.» (ص 37) و از سوى ديگر، بيان مى‏كنند كه «از ديدگاه قرآن هرگونه علم [«عمل‏» صحيح است] براساس شاكله انجام مى‏پذيرد و شاكله به نيت تفسير شده است.» (ص 42) اگر هرگونه، عمل بر اساس نيت‏باشد، ديگرجايى براى اعمال غير اختيارى نخواهد ماند.

اما وارد كردن اراده در يك يك مبادى عمل، ناقد را در برابر تسلسل بى پايانى قرار خواهد داد. مثلا اگر بگوئيم كه اراده‏در مرحله معرفت [به عنوان نمونه، «شك‏»] حضور دارد. معناى آن اين خواهد بود كه انسان اراده مى‏كند كه شك كند.اما اراده بايد خود، مسبوق به يك مبدا معرفتى باشد، زيرا اراده بايد به امرى تعلق بگيرد و فرد بايد از آن، تصورى‏داشته باشد تا بتواند آنرا بخواهد، از سوى ديگر، چون ناقد محترم معتقد است كه در مبدء معرفتى، اراده حضور داردپس بايد آن مبدء معرفتى مقدم بر اراده نيز خود، ارادى باشد و قس على هذا.

ناقد تاكيد كرده است كه حضور اراده در مبادى عمل، فقط اختصاص به اعمال اختيارى دارد. اما اين تخصيص، موردى‏ندارد. اعمال اختيارى با اعمال غير اختيارى تفاوتى از حيث مبادى ندارند به جز در مبدء اراده. اختيارى بودن عمل به‏اين نيست كه آدمى در مقام تصورات مبنايى مربوط به آن هم، اراده و انتخاب داشته باشد; بلكه به اين است كه نسبت‏به تصورات ذهنى و اميال موجود در ضمير خود، اراده ورزد و انتخاب كند.

همه نمونه‏هايى كه ناقد محترم از آيات و روايات براى اين ادعا مثال آورده، مربوط به اعمال درونى (به شرحى كه‏گذشت) است نه مبادى عمل، مثلا در مورد نمونه مذكور يعنى «شك‏» اظهار كرده‏اند كه در احاديث، آدمى را از شك‏كردن نهى كرده‏اند. همين نهى نشان مى‏دهد كه اين شك، ارادى است و براى اينكه بتواند ارادى باشد، بايد فرد نسبت‏به آن تصورى، معرفتى و ميلى داشته باشد. پس اين شك، رفتارى است غير مشهود و مبتنى بر معرفت، ميل و اراده،يعنى عملى درونى است. در حاليكه اين عمل ارادى است، اما مبدء معرفتى يا ميلى آن، ارادى نيست. ناقد محترم‏شك روشى دكارت را نمونه آورده است. همين نمونه مويد سخن ماست، زيرا دكارت تصور و تصديقى در مورد انواع‏شك و كاركرد آن دارد و از همين رو، تمايلى در او بر مى‏خيزد و هنگامى كه او تصميم مى‏گيرد شك بورزد، مرحله اراده‏را پشت‏سر مى‏گذارد و عمل درونى «شك كردن‏» واقع مى‏شود.

3/2 - ناقد محترم اظهار كرده‏اند كه «تاثير اعمال بيرونى بر عمل درونى‏» (و به تعبير درست‏تر، تاثير جلوه بيرونى عمل‏بر مبادى آن) مورد بحث مقاله «پيشفرضهاى روان‏شناسى اسلامى‏» قرار نگرفته است. حق با ايشان است اما اين، به‏دليل محدوديت فضاى فصلنامه بوده است و لذا در ادامه آن كه در همين شماره به چاپ رسيده، به مبحث مذكورپرداخته‏ايم.

سردبير محترم فصلنامه حوزه و دانشگاه

در ارتباط با مقاله «دمكراسى و حاكميت اسلامى‏» مندرج در فصلنامه شماره يك حوزه و دانشگاه ذكر نكات و مسائلى، لازم ديده مى‏شود.

در سراسر مقاله، خواننده با اين نكته مواجه مى‏شود كه اصولا «دموكراسى‏» يك پديده‏اى «غربى‏» است و آنچه كه‏وجود دارد «دموكراسى غربى است و لاغير.

يعنى «دموكراسى‏» محصولى مى‏شود از فرهنگ غرب كه با آن مى‏بايست «سرناسازگارى‏» داشت. چرا كه به قول‏نويسنده محترم «در حقيقت، غرب، از دموكراسى تنها به خدمت درآوردن راى اكثريت در جهت تحقق منطق «اصالت فرد» را اراده مى‏كند» و لذا نه تنها دشوارى بلكه «غير ممكن بودن‏» انطباق دموكراسى را با حاكميت اسلامى نتيجه مى‏گيرد.

چرا كه حاكميت اسلام به زعم نويسنده محترم به مفهوم معيار بودن اصول اسلام و مبانى غير قابل تخلف دين را در هر امر، بديهى و ضرورى مى‏باشد و لذا مشاركت جمعى بهر صورت در حيطه آن محدود مى‏شود.

اما دموكراسى ليبرال در جستجوى برآوردن هوى و هوس يكايك افراد است و... لذا تناقض حاكميت اسلامى ودموكراسى را نتيجه مى‏گيرد.

اينطور كه نويسنده محترم به سادگى «حاكميت اسلامى‏» و همچنين «دموكراسى‏» را تعريف نموده و به اين «سادگى‏»عدم هماهنگى يا به عبارت ديگر تناقض اين دو «پديده‏» را استنتاج مى‏نمايد اشكال و ايرادى ندارد و ليكن جاى سؤال‏و بلكه جاى سؤال و بلكه سؤالهاى زيادى پديد مى‏آيد كه لازم است‏بدا نها جواب داده شود. البته سؤالاتى بسيار ساده‏و طبيعى كه از اين گونه بحث‏ها بر مى‏خيزد.

سؤال اينست كه آيا واقعا دموكراسى چيست. آيا همان است كه از «غرب‏» مى‏آيد؟ آيا «دموكراسى‏» محصول تمدن‏غرب بوده و هرچه از «غرب‏» مى‏آيد، بد است؟ مخالف شرع است؟ آيا دموكراسى همان است كه ليبرالها و طرفداران‏اصالت فرد بدان اعتقاد دارند؟ آيا دموكراسى غير ليبرال وجود ندارد؟

آيا در خود دنياى غرب، تاريخ انديشه سياسى غرب، گروههاى «فابيانها» طرفدار دموكراسى نبودند؟ همان‏هاييكه باليبرالها عناد آشتى‏ناپذير داشتند؟

گروههاى «دموكرات مسيحى‏» چطور؟ مگر مسيحيانى كه طرفدار هستند، ليبرال و طرفدار اصالت فرد بوده‏اند؟

در مورد «ديه‏يست‏ها» چه مى‏توان گفت؟ مذهبيونى كه معتقد به وجود الزامى دموكراسى به رهبرى افرادى همچون‏«جفرسون‏» آمريكائى، بوده‏اند؟

گروههاى سوسيال دموكرات معروف به عنوان مورد چهارم: چه ارتباطى با دمكرات ليبرالها داشته‏اند؟

اصولا چه دليلى وجود دارد كه تنها دموكراسى را در چهارچوب مفهوم ليبراليسمك معرفى كنيم؟ آيا مى‏توان استدلال‏نمود به صرف آنكه دموكراسى، آنچنان با ليبراليسم و اصالت فرد در هم تنيده، نتيجه بگيريم كه امكان جداسازى‏برخى از اجزاء آن كه مثبت مى‏باشد وجود ندارد؟

به چه دليل اگر دموكراسى و ليبراليسم هر دو آنچنان در هم تنيده باشند كه در ساختار سياسى غرب، هويت واحدى راپيدا كرده كه تفكيك دموكراسى از ليبراليسم از درون اين ساختار، نتيجه‏اى جز نفى و مسخ دموكراسى در نظر غربيان‏نداشته باشد؟ مگر دموكراسى در انحصار ليبراليسم قرار دارد؟

آيا اينگونه استدلال شبيه همان مساله پيوند ادعائى و تفكيك‏ناپذير «غرب و مدرنيزاسيون‏» نمى‏باشد؟ چرا كه ادعامى‏شود مدرنيزاسيون بدون غرب معنا ندارد.

اگر دموكراسى و ليبراليسم غرب هر دو «به يك ميزان‏» مديون اصول سه گانه رهايى از دين، سودجوئى و اصالت فردهستند، آيا دليل مى‏شود كه نتوان دموكراسى را از ليبراليسم جدا نمود؟

اگر اصل «رهايى از دين‏» يك عامل باشد، پس دمكرا مسيحى‏ها و ديه‏ئيست‏ها چه فرقه‏هايى بوده‏اند؟

اگر دليل مبتنى بر «اصالت فرد» باشد پس «سوسيال دمكرات‏» چه مى‏گفتند؟

اگر دليل «سود جوئى‏» باشد پس «فابيانها» از بيان «دموكراسى‏» چه منظورى داشتند؟ واقعيتهايى كه در خود جامعه‏غرب به عينه ظهور كرده است.

سؤال اساسى هنوز باقى است: آيا دموكراسى مخالف قانون است؟

آيا دموكراسى، اصولا قانون است‏يا شيوه حكومت؟

اگر قانون كلى بر اين باشد كه دموكراسى شيوه حكومت است و اجراء آن به مفهوم اخذ قانون يا ساخت قانون‏نمى‏باشد، بهتر مى‏توان به امر تناقض يا عدم تناقض دسترسى پيدا كرد.

قانون در همه جا قانون است: طى تجارب بشرى يك سرى اصول كلى قابل قبول انسانها شكل و ثبات به خود گرفت،در جامعه ريشه ميداوند و به مرحله تغييرناپذيرى مى‏رسد و به حكم عقل و منطق و نيروى حافظ اجرائى، لزوم‏پذيرش آن امرى طبيعى مى‏شود. در صورتيكه «دموكراسى‏» روش ملايم انعطاف‏پذير و مناسب اجراى قوانين پذيرفته‏شده در جامعه انسانى نيست.

چه در جامعه با دموكراسى ليبراليستى، چه با دموكراسى فايبانيستى، چه با دموكراسى سوسياليستى و چه با دمكراسى‏اسلامى، همه و همه صحبت از چگونگى اجراى روش مناسب انسانى قوانين مورد قبول جامعه مى‏باشد. تنها فرق درنوع قوانين مورد قبول جوامع مختلف ياد شده است كه وجه تمايز نظام‏ها را مشخص مى‏كند.

در جامعه ليبراليستى، زيربناى قوانين: «ليبراليسم‏»، در جامعه سوسياليستى، قوانين: «سوسياليسم‏»، جامعه دمكرات‏مسيحى: قوانين مسيحى و در جامعه اسلامى قوانين «اسلام‏» بوده و هر كدام ادعاى تامين سعادت انسانى را داشته ومى‏توانند «دموكراسى‏» را به عنوان بهترين شيوه و نظام انسانى مطرح نمايند.

دقيقا مساله اكثريت در روند پذيرش قوانين جامعه در تمامى موارد جوامع ياد شده نه تنها وجود داشته بلكه نتيجه‏منطقى همه آنها مى‏باشد و غير از آن معنا ندارد.

مگر مى‏شود در جامعه ليبراليستى، اكثريت، طرفدار «اصالت فرد» نباشد؟ آيا مى‏شود در نظام سوسياليستى اكثر افرادجامعه با آن نظام مخالف باشند و دموكراسى وجود داشته باشد؟

آيا مى‏شود گفت كه تا زمانيكه اكثريت جامعه به اسلام معتقد نباشد مى‏توان نظام سياسى با حاكميت اسلامى برقرارنمود؟ طبيعى است وقتى كه اكثريت مردم يك كشور موافق حاكميت قوانين دينى باشند آن جامعه دينى و خواستارحاكميت‏سياسى دينى خواهد شد و دموكراسى، يعنى همين لذا چه تناقضى با آن دارد؟

اصول، مقررات و قوانين هر نظام فكرى - عقيدتى حاكم مى‏شود كه اكثريت آن را قبول داشته باشد و در اين صورت چه‏تضاد و تناقضى و مخالفتى بوجود مى‏آيد كه نويسنده محترم در رابطه با حاكميت اسلامى بعنوان يك نظام فكرى -عقيدتى تاريخى بدان اشاره مى‏كند؟

وقتى كه اكثريت مردم نظام دينى را قبول نداشته باشند حاكميت‏سياسى - اقتصادى - فرهنگى دينى نيز معقول و عينى‏مى‏شود، يعنى راى اكثريت‏با دموكراسى مفهوم پيدا مى‏كند.

با توجه به نظامهاى فكرى مختلف ياد شده، اينكه كدامين واقعا مناسب جامعه انسانياست مساله مهمى است كه پس‏از عبور از كانال اكثريت‏بعنوان زمينه پذيرش، يك مساله دقيق انسانى و حقوقى است كه چارچوب ملاكهاى نظام وحاكميت ايدئولوژى خاص اكثريت ارائه مى‏دهد. در اين مرحله است كه بشر با توجه به محتواى ايدئولوژى و تجارب‏تاريخى، به نتيجه معقول و منطقى برسد.

نويسنده محترم مى‏نويسد: «استقرار دموكراسى كامل در حاكميت دينى زمانى مورد قبول غرب واقع مى‏شود كه‏حداقل در يك مورد، اكثريت دينداران بر خلاف مبانى دين خود راى دهند و نشان دهند كه خواست‏خود را در مقابل‏خواست دين قرار داده و بر آن برترى داده‏اند»

از نويسنده محترم سؤال مى‏شود «وقتى كه در يك جامعه دينى كه اكثريت معتقد به دين هستند، چرا بايد برخلاف‏مبانى آن حتى يك مورد راى دهند؟ اشكالى ندارد كه يك اكثريت دين دار يا علاقمند به دين نظير جوامع آمريكا وآمريكاى لاتين و بعضى از جوامع اروپائى «در يك مورد فقط‏» برخلاف دين راى دهند اما ديگر نمى‏توان به آنها «جوامع‏دينى‏» لقب داد. جامعه دينى و به بيان صريحتر جامعه اسلامى وجه تمايز خاص خود را در اين رابطه داشته و به اسلام‏نه به عنوان يك «سنت‏» همچون جوامع اروپائى و آمريكائى، بلكه عنوان يك آيين اعتقادى مى‏نگرد. لذا چرا بايدبرخلاف مبايد دينى كه قلبا قبول ندارد حتى يك مورد اظهار نظر نمايند؟

از اين گذشته چه كسى گفته است كه هرگونه اظهار نظر برخلاف دين ولو يك بار به مفهوم دموكراسى است؟

اگر ريشه لغوى «دموكراسى‏» را به مفهوم «خواست مردم‏» يا به عبارتى ديگر «خواست اكثريت‏» بدانيم وقتى كه يك‏جامعه دينى كه مشخصه آن وجود اكثريت ديندار معتقد مى‏باشد چگونه دموكراسى‏» بمفهوم «خلاف عمل كردن‏» به‏مبادى دين يا معتقدات ثابت و عميق اين اكثريت كه زيربناى خواسته‏هاى آنها را تشكيل مى‏دهد، و تعبير مى‏گردد؟ لذاحتى يكبار برخلاف مبادى دين عمل كردن. خلاف خواسته اكثريت‏بوده كه بالطبع برخلاف دموكراسى است.

دموكراسى در اصول و مبادى قوانين دخالت نمى‏كند، زيرا چارچوب و ملاكهاى قوانين، مورد پذيرش اكثريت‏بوده وهمواره ثابت و لايتغير مى‏مانند. دموكراسى در اظهار نظرات، برداشت‏ها، نقطه نظرات، تفسيرها، اجتهادات از اصول وقوانين است.

دموكراسى، چگونه اخذ بهترين راههاى «اجراء» قوانين را پيشنهاد مى‏كند وكارى به قوانين و اصول پذيرفته شده ندارد.

لذا قوانين و اصول پذيرفته شده، امورى هستند كه لزوم اطاعت از آنها امرى طبيعى، عقلى و انسانى است. بدين‏ترتيب قوانين وقتى كه بر اساس دين استوار شده باشد (مانند هر نوع سيستم قوانين ديگر) تخطى و انحراف از آنها معناندارد.

از همه اينها گذشته، چه الزامى دارد كه حتما غرب قبول كند يا نكند كه در جامعه دينى، دموكراسى، نقش خود راچگونه ايفا مى‏كند؟ مگر دنياى غرب در اصول، تغيير و تحول و بازنگرى و يا مخالفتى بعمل مى‏آورد كه آن را از جامعه‏دينى انتظار داشته باشد؟

اگر دنياى غرب بر اساس «لادينى‏»، روش دموكراسى يا راى اكثريت را بكار ببرد، هيچگونه تغيير خلافى در اصول‏«ليبراليسم‏» كه نظام فكرى و اعتقادى جوامع خود را تشكيل مى‏دهد، بوجود نمى‏آورد و لذا هرگونه موارد خلاف دين‏كه مشاهده مى‏شود امرى طبيعى و قابل پيش‏بينى مى‏باشد و ليكن در نظام حاكميت دينى، چون اصول و قوانين براساس دين استوار است (بعنوان نظام فكرى و اعتقادى) به چه دليل حتى يكبار هم شده خلاف مبادى دينى موردى‏پيش آيد؟

باز هم تاكيد مى‏شود آنچه كه باعث‏خلط مبحث‏شده است مساله دين و سنت است كه در غرب: اعتقاد به سنت دينى‏وجود دارد و جزء فروع جامعه مى‏باشد. در حاليكه در جوامع اسلامى اعتقاد به دين بعنوان اصول جامعه وجه تمايزى‏خود را دارد و اين دو مقوله كاملا جدا و منفك از يكديگر مى‏باشنددر آنجا «ليبراليسم‏» اصل و اينجا «دين‏» اصل است و هر كدام در شرايط جغرافيايى خود لايتغى و ثابت است. لذا درآنجا اكثريت آرا در ههه امور اظهارنظر مى‏كنند، بجز اصل ليبراليسم، زيرا كه بدان اعتقاد و ايمان و آگاهى مطلق دارند واينجا اكثريت آرا همانطور، هرگونه تغيير و تحول را به جز اصل «دين‏» به عهده دارند.

لذا مشاهده مى‏شود كه عملكرد دموكراسى يا اكثريت در رابطه با اصول و فروع در جوامع ليبرالى و دينى مشابه بوده وهيچگونه تناقضى بين دموكراسى و حاكميت‏سياسى: چه ليبراليستى و چه اسلامى وجود ندارد.

پى‏نوشت:

1) اصول كافى: صفوان بن يحيى قال قلت لابى الحسن(ع): اخبرنى عن الارادة من الله و من الخلق قال فقال الارادة‏من الخلق الضمير و مايبدو لهم بعد ذلك من الفعل و اما من الله فارادته احداثه لا غير ذلك لانه لا يروى و لايهم و لايتفكر و هذه الصفات منفية عنه و هى صفات الخلق. (به نقل از الميزان، ج‏17، ص 119، ذيل آيه 71 يس)