مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 7

روش تحقيق اجتماعى از واقعگرايى [پوزيتويسم] تا معيارگرايى [واقعگرايى تؤم با ارزشگ اريى]

المعهد العالمى

حميد رضا شريعتمدارى

منهج البحث الاجتماعى بين الوضعية و المعيارية

محمد امزيان، محمد

منهج البحث الاجتماعى بين الوضعية و المعيارية

المعهد العالمى للفكر الاسلامى

الولايات المتحدة الاميركية. 1992

مقدمه

در طول تاريخ تمدن اسلامى روابط ميان اسلام و ديگر تمدنها هميشه از دو جنبه مثبت و منفى برخوردار بوده است. جنبه مثبت اين روابط، رويكرد انديشمندان مسلمان به علوم و معارف ديگر ملتها و تجربه‏ها و آزموده‏هاى آنان بوده‏است. در اين رويكرد، هدف، يافتن حكمتى بوده كه طبق نصوص دينى گمشده مؤمن است، هرجا بدان دست‏يابد ازآن بهره خواهد گرفت و اينگونه، تعامل مباركى ميان تمدن اسلامى و ديگر تمدنها صورت مى‏گرفته است.

از طرف ديگر همواره با نفوذ انحراف، گمراهى و اشتباه در قالبهاى گيرا و جذاب به ويژه در دوران ضعف تمدن‏اسلامى، نيز روبرو بوده‏ايم. آنچه بدين شكل روى داده، چيزى نبوده است جز فريفته شدن در برابر فرهنگهاى حاكم‏بدون تميز دادن ميان آنچه كه حكمت و فرآورده مشترك تمدنها انسانى است و آنچه كه گمراهى يا تحليلها و راه حلهاى‏منطبق با خصوصيات ديگران است.

از دو قرن پيش امت اسلامى با تهاجم استعمارى نوينى از سوى غربيها روبرو شد. اين بار جامعه اسلامى خود را دربرابر لشكريانى يافت كه تنها به توپ و سلاح آتشين مجهز نبودند بلكه با خود چاپخانه، روزنامه، كتاب و هياتهاى‏علمى را نيز دنبال مى‏كردند، تا با استعمار فكرى، تسلطشان بر زمين و انسان و سرمايه‏ها هميشگى و جاودان گردد.

اينك، براى گريز از تنگناى ناشى از حاكميت فرهنگ غرب ناگزير بايد در پى جايگزينى اسلامى و منطبق باخصوصيات ملل مسلمان برآمد و براى نيل به اين مطلوب چاره‏اى جز دو گونه نقد و كاوش نيست; بررسى تمدن‏غربى و بازشناسى ويژگيهاى مثبت آن كه با تمدن شرايط زيستى و اجتماعى ما همخوانى دارد و نيز تفحص درمواريث فرهنگى خودمان براى تميز اصول و ثوابت از فروع و متغيرها.

كتاب حاضر «منهج البحث الاجتماعى بين الوضعية و المعيارية‏» در راستاى اين هدف والا به نقد پوزيتويسم غربى بامكاتب مختلف و تاثيرات گسترده آن برگرايشهاى مختلف علوم انسانى پرداخته است و پس از نقد كوششهايى كه درجهان اسلام براى ارائه نظامهايى فكرى بدون در نظر گرفتن اسلام يا تحت‏شعار اسلامى كردن علوم اجتماعى بدون‏رهايى كامل از تاثيرات پوزيتويسم غربى صورت گرفته است، در پى ساخت و پرداخت جايگزينى اسلامى براى‏متدولوژى پوزيتويستى برآمده است. براى آنكه بيشتر با اهداف و ديدگاههاى نويسنده اين كتاب، آقاى محمد محمدامزيان از تونس آشنا شويم، بخشى از گفته‏هاى وى در پيشگفتار كتاب همراه با توضيحاتى برگرفته از متن كتاب تقديم‏خوانندگان گرامى مى‏شود:

بى ترديد، برجسته‏ترين ويژگى دوران ما توجه به متدولوژى تحقيق است، به ويژه در زمانى كه تقابلهاى فكرى وايدئولوژيك ميان فلسفه‏ها و گرايشهاى مختلف به اوج خود رسيده است. امروزه فلسفه‏هاى تحصلى و مادى على‏رغم اختلافهايشان از روشهاى نوين علمى براى عرضه توجيهى مقبول در مورد تبيينهاى ماديشان از انسان، جهان وزندگى مدد مى‏گيرند.

با برداشت آگاهانه از نوع روشهاى مسلط روز و با ابهام از اعتقاد و پاينديمان به محتواى عقيدتى و ايدئولوژيك اسلام، زمينه عرضه روشهايى فراهم ميايد كه از منظومه فكرى ما ناشى مى‏شود و داراى ساختى متمايز از ديگر فلسفه‏ها ونظريه‏ها و گرايشهاى داراى جهت‏گيرى انسانى محض خواهد بود.

هدف اساسى اين كتاب، ارائه جايگزينى روشمند است كه تا حد زيادى با ديدگاه اعتقادى و تشخيص فرهنگى ماتوافق داشته باشد و بتواند پاسخگوى نيازها و مشكلات اجتماعى ما باشد و توانايى ايستادگى در برابر مكاتب مسلطدر عرصه‏هاى فرهنگى را داشته باشد.

پوزيتويس و معيارگرايى:

تمام نقد اين كتاب متوجه متدلوژى تحصلى است و بديل مورد نظر آن كه اصول كليش ارائه خواهد شد، روشى است‏ملاكمند و اصولگرا كه از وحى و منابع دينى استخراج شده است. مقصود از متدلوژى تحصلى نگرشى است فلسفى به‏هستى، زندگى و انسان كه به مرور تكامل يافته است و ظهور آن با فيلسوف فرانسوى آگوست كنت در قرن نوزدهم‏ميلادى همراه بوده است. ويژگى محورى مكاتب تحصلى، علمانى بودن آنهاست، بدين معنا كه در بررسى پديده‏هاى‏طبيعى، انسانى و اجتماعى نگاهى كاملا علمى و مستقل از تصورات و مفاهيم و برداشتها دارد و در روش تحقيق خوددر علوم انسانى از الگوى علوم طبيعى تجربى پيروى مى‏كند، بصورتى كه تنها راه كشف حقيقت علمى در همه ابعادطبيعى و انسانى را حس و تجربه حسى ميداند. معناى مورد نظر اين كتاب از پوزيتويسم اگرچه با معناى اصطلاحى آن‏تباين ندارد ولى از آن عامتر و فراگيرتر است و شامل هر نگرشى مى‏شود كه در بررسى قضاياى انسانى از نگرشهاى‏دينى دورى مى‏گزيند و دين و وحى را از منابع شناخت‏بيرون مى‏داند.

معيارگرايى يا اصول گرايى، ديدگاه يا روشى است كه از مرحله بررسى واقعى صرف كه به وصف واقع بسنده مى‏كندگذر كرده و در پى ارزشگذارى و طرح جايگزين در پرتو معيارهاى برخاسته از وحى بر مى‏آيد. اين ديد، تنهاارزشگذارانه يست‏بلكه بررسى واقع را نيز از نظر دور نمى‏دارد و شامل دو مرحله ملازم با هم است; مرحله بررسى‏وصفى، گزارشى و مرحله ارزشگذارى و طرح جايگزين و اينگونه، تعارض ادعايى پوزيتويسم ميان احكام واقعى واحكام ارزشى را از بين مى‏برد. اين نظريه از وحى الهام مى‏گيرد و از اعتراف به مشروعيت ارزشهاى حاكم در واقع‏اجتماعى خاص به دليل وجود و شيوع آنها سرباز مى‏زند و مى‏كوشد واقعيت را در پرتو الگوها و ملاكهاى از پيش‏تعيين شده تغيير دهد.

محتواى كلى كتاب:

اين كتاب در 480 صفحه و شامل چهار فصل است:

فصل اول: نواقص و جنبه‏هاى منفى متدلوژى تحصلى:

اين فصل، خود در برگيرنده چهاربخش است. در بخش اول به تبيين اوضاع تاريخى و اجتماعى خاصى پرداخته‏مى‏شود كه زمنيه ساز ظهور متدلوژى تحصلى گرديد. عوام عمده پيدايش اين شيوه عبارتند از:

- شيوه تفكر كليسا; محو شدن در متافيزيكى عميق و نفى هر نوع انديشه بشرى و قلع و قمع شيوه تفكر علمى

- تحميلهاى كليسا در همه زمينه‏هاى زندگى

- پيوند ميان نظام فئودالى منفور و نظام دينى

تا اوايل هجدهم ميلادى در غرب گامهاى زيادى در رهايى از تفكر دينى برداشته شد و در اين قرن كه به آن «عصرروشنگرى‏» مى‏گويند، اين روند تكميل شد و وحى از جهت دادن و راهبرى كردن كنار زده شد.

مهمترين ويژگى اين قرن را نفى و تخريب دانسته‏اند رشد درك عقلانى، خود اتكايى عقل، شجاعت و جسارت درايجاد نظامهاى اجتماعى جديد بر اساس احكام عقل و ايمان به همكارى و برادرى انسانى بر اساس فرهنگ عقلانى -و نه دينى - از مميزه‏هاى اين قرن محسوب مى‏شود. با پايان يافتن قرن هجدهم گرايشهاى علمانى بر گرايشهاى‏كليسايى كاملا غلبه يافته بود. انقلاب فرانسه در سال 1789 حلقه اخير شرايط منتهى به پوزيتويسم بود. آگوست كنت‏مى‏گويد: «اگر انقلاب فرانسه نمى‏بود نه جامعه‏شناسى وجود مى‏يافت و نه فلسفه پوزيتويستى‏».

مبانى متدلوژيك پوزيتويسم اجتماعى عبارت است از:

- تنها منبع شناخت اجتماعى، حس است.

- پديده‏هاى اجتماعى نيز بايد در معرض تجربه اجتماعى قرار گيرند.

- پديده‏هاى اجتماعى نيز مانند پديده‏هاى طبيعى شى‏ء هستند.

نتايج تطبيق مبانى اين متدلوژى بر علوم انسانى:

- تورم باروهاى علمى و نشستن علم به جاى دين

- محدود كردن واقعيت اجتماعى در ابعاد مادى و ظاهرى آن.

- نسبى گرايى به جاى مطلق گرايى در بررسى پديده‏هاى اخلاقى; نسبى بودن حقايق اخلاقى به دليل آنكه جامعه منبع‏قوانين است، بى طرفى اخلاقى در بررسيهاى اجتماعى، پذيرش واقعيتهاى اجتماعى و تثبيت ارزشهاى حاكم برجامعه.

- توجيه مشروعيت گرايشهاى الحادى.

- تعميق شك و ايجاد تزلزل در بنيانهاى فكرى

در بخش دوم از فصل او مؤلف به نقد روش تحصلى در بررسى جنبه متافيزيكى جامعه‏شناسى مى‏پردازد; از آنجا كه‏امورى چون ريشه زبانها، منشا اديان، ماهيت اخلاق و موجوديت نظامهاى اجتماعى قابل بررسى با شيوه‏هاى علمى‏نيستند، تحصلى‏ها در مواجهه با اين امور يا بايد مبانى متدلوژيك خود را بسط و توسعه دهند، يا از فراگير و انحصارى‏بودن شيوه خود دست‏بكشند و به بررسى بخشى از پديده‏ها كه تنها جنبه مادى و آشكار دارد بسنده كنند. ديدگاههاى‏پوزيتويستها در مورد خاستگاه نظامهاى اجتماعى بويژه دين و نيز تحول جوامع بشرى، به خوبى نمايانگر بحران‏متدلوژيك اينان در مقوله‏هايى اينچنين است.

بخش سوم با بيان تناقض نظريه‏هاى جامعه شناختى و عوامل اين تناقض مى‏پردازد; در تحليل تحولات اجتماعى‏ديدگاههاى مختلفى وجود دارد; نظريه آگوست كنت كه مبناى تحول اجتماعى را تحول انديشه انسانى در مراحل‏لاهوتى، فلسفى و علمى مى‏دانست و نظريه‏هاى تحول بر اساس دين، تحول بر اساس تراكم جمعيت، تحول بر اساس‏تحول وسائل تكنيكى و صنعتى يا ابزار تكنولوژى، تحول اجتماعى بر اساس تحركهاى محيطى و جغرافيايى، تحول براساس عامل نژادى، تحول بر اساس تحولات بيولوژيك و زيستى تحول بر اساس عوامل روانى تحول بر اساس عامل وساخت اجتماعى و تحول بر مبناى تحولات اقتصادى.

اين نظريات در ميان خود با تناقضهاى فراوانى روبرو هستند، به طورى كه ايجاد چارچوب واحدى كه جامع اين‏نظريات باشد، بسيار دشوار است. آنچه كه مهم است تحليل عوامل اين تناقضهاست. نبود چارچوب واحدى كه بتواندمرجع و مبنا باشد، بسنده كردن به تفسيرها و برداشتهاى شخصى، تورم نظريه‏هاى مختلف و جهت‏گيريهاى‏ايدئولوژيك با ذهنيتهاى پيشين از مهمترين عوامل تنقاضات موجود در علوم اجتاعى است.

بخش چهارم به جهتگيريهاى ايدئولوژيك جامعه‏شناسى و خدمات آن به اهداف استعمارى مى‏پردازد.

فصل دوم: نمايندگى مكاتب تحصلى در سرزمينهاى عربى و جايگزين متديك آنها

تئوريهاى اجتماعى غربى، با ورود خود، نزاع ميان علم و دين در غرب را نيز به سرزمينهاى اسلامى وارد كرد. نزاع ميان‏علم و دين در غرب از لحاظ تاريخى طبيعى جلوه مى‏كند. انديشمندان تحصلى گراى ما كوشيدند براى اين تقابل درمحيط و تاريخ اسلامى نيز ريشه‏ها و اساسهايى را بيابند و به نوعى يگانگى در زمينه‏هاى جدايى علم و دين در هر دومنطقه قائل شوند. اينان معتقدند، شرايط اپيستمولوژيك جهان اسلام و غرب در قرون وسطى يكسان بوده است وانديشه اسلامى بسان انديشه مسيحى تاب گرايشهاى علمى را نداشته است. با اين هدف كوششهاى بسيار صورت‏گرفته است تا نزاعى ميان علم و دين و عقل و وحى در فرهنگ تاريخ اسلامى كشف يا جعل شود. گاهى قرآن را فاقداستدلال عقلى دانستند، گاهى واژه عمل در قرآن را به معناى لغوى و نه اصطلاحى آن گرفتند و گاهى عقلانيت عربى‏را عقلانيتى فقهى به حساب آوردند كه تمام هم آن استنتاج فرع از اصل و امور جديد از امور قديم است و التزام به‏نصوص و منابع مانع ابتكار و نوآورى و آزادگى آن است. در اين رويكردها، جهت دهى‏هاى استعمار، و خود فراموشى‏بيشترين تاثير را داشته است. استعمار هميشه در پى آن بوده است كه قداست دين در ديد محققان را از بين ببرد،نصوص دينى را چون ديگر مواريث انسانى و در معرض روشهاى تحليل مواريث غير دينى بشمار آورد و پاى بندى وتعصب عقيدتى را ملغى كند و بطور كلى جامعه‏شناسى در كشورهاى عربى با اهداف استعمارى بدنيا آمد و پيشگامان‏آن همه غرب زدگانى بودند كه در دانشگاههاى غربى و تحت تاثيرات غربيها به مطالعات جامعه شناختى رو آوردند.

مكاتب جامعه شناختى بارز در دنياى غرب يعنى ديدگاه اجتماعى داروينى، مكتب جامعه شناختى دوركيمى وگرايش ماركسيستى و بطور كلى گرايش تحصلى آثارى منفى در عرصه انديشه و تفكر عربى بجا گذاشت و در زمينه‏هاى‏دينى تخريب يا ترديدهايى فراوانى را ببار آورد.

نظريه‏هاى اجتماعى جايگزين

به عنوان جايگزينى نظريه‏هاى جامعه‏شناسى غربى، دو گونه تلاش در كشورهاى عربى صورت گرفته است; گرهى درپى بنيان كردن جامعه‏شناسى غربى برآمدند و به بررسى و جمع آورى مواريث جامعه شناسانه عربى پرداختند وو وضعيت اجتماع جوامع عربى را محور مطالعات ميدانى خود قرار دادند و هدف خود را خدمت‏به آرمانهاى قومى‏عرب انگاشتند. در نقد اين رويكرد بايد توجه كرد كه فرآورده‏هاى فكرى و اجتماعى دانشمندان پيشين اسلامى، هيچ‏ارتباطى به قومگرايى آنان به معناى امروزين آن نداشته است و گذشته درخشان مسلمانان هيچگاه بر عروبت تكيه‏نداشته است. اين نگرش به نوعى، علمانى است و از اين رو با تناقضى از درون روبروست; از طرفى به مواريث‏اجتماعى علماى اسلامى استناد مى‏كند و از طرفى در ايجاد چارچوبهاى قومى - و نه اسلامى - براى نظريه خود است.به علاوه قوميت‏بجاى آنكه گرايشى مكتبى و ديدگاهى عقيدتى و متديك باشد، گرايشى نژايد است و نمى‏تواندجايگزين نظريات علمى جهانى باشد.

گروهى ديگر به جامعه‏شناسى اسلامى به عنوان جايگزين جامعه‏شناسى غربى رو آوردند. اين گروه خود به دو دسته‏تقسيم مى‏شوند; برخى از اينان از موضع جامعه شناختى و با الهام از نظريه‏هاى جامعه شناختى به موضوعات وديدگاههاى اسلامى رو آوردند و عملا به نوعى التقاط مبتلا شدند. اينان غفلت كردند كه اسلامى بودن موضوع تحقيق‏جامعه شناختى يا آوردن نظير مفاهيم و افكار جامعه شناختى غرب از ميان منابع و مواريث اسلامى، منتهى به‏جامعه‏شناسى اسلامى در صورتى عينيت مى‏يابد كه بر مبنايى متديك و آگاهانه و يا نصب العين قرار دادن باورهاى‏اسلامى چون منبع و ميزان استوار شود. تلاش آنان تنها به نوعى تطبيق و مقايسه با افزودن شاخه‏اى به شاخه‏هاى‏جامعه‏شناسى منتهى مى‏شود.

در مقابل برخى جامعه‏شناسى خود را بر اساس اسلام به عنوان خاستگاه تفكر، تحليل و بررسى بنيان نهادند.

و متدلوژى تحقيق اجتماعى را بر بنيانهاى اسلامى استوار كردند. اين تلاش مى‏تواند با موفقيت و كاميابى همراه باشد. على بشارات، راجى فاروق، شيخ مرتضى مطهرى و على شريعتى از انديشمندانى هستند كه اينگونه به مسائل‏اجتماعى پرداختندو گامهايى مثبت‏بسوى جامعه‏شناسى واقعا اسلامى برداشتند.

جامعه‏شناسى دينى:

برخى از انيدشمندان ضمن يكى دانستن علوم انسانى و علوم طبيعى از لحاظ روش مطالعه و تحقيق، در ضرورت وحتى امكان جامعه‏شناسى دينى و بطور كلى علوم انسانى دينى تشكيك كرده‏اند، اينان فرق ميان علوم طبيعى و علوم‏انسانى را ناديده گرفته‏اند. علوم طبيعى داراى طبيعتى بى طرف و مستقل از برداشتها و ارزشهاى انسان مى‏باشد، حال‏آنكه علوم انسانى، علومى ارزشى هستند كه با ارزشهاى انسانى و فلسفه‏ها و ايدئولوژيهاى انسانى بشدت مرتبطهستند، از اين رو با تعدد ايدئولوژيها و ويژگيهاى اين علوم نيز تغيير پيدا مى‏كنند.

جامعه‏شناسى اسلامى مى‏رود تا راه خود را باز كرده و به سمت نقطه مطلوب پيش رود، اگرچه همچنان با مشكلاتى كه‏بيشتر از ناحيه علمانيهاى مسلط بر مراكز علمى و دانشگاهى است روبرو مى‏باشد. متاسفانه مؤسسات علمى ما علوم‏جديد را آنگونه كه از منابع غربى دريافت مى‏كنند تعليم مى‏دهند بدون آنكه به تقان، تكميل و اسلامى و بومى كردن‏آنها اهتمام ورزند.

فصل سوم: مبانى علوم اجتماعى و ضوابط روشمند تحقيق اجتماعى

اين فصل عمدتا در پى تعيين ضوابط روشمندى است كه هدف آن ايجاد نوعى انسجام و هماهنگى درونى ميان‏نگرش اجتماعى و ديدگاههاى اسلامى است، بصورتى كه نظريه اجتماعى در خطوط كلى آن با اصول اسلامى‏هماهنگ شود. براى نيل به اين مطلوب اعمال ضوابط ذيل الزامى است:

1 - تعريف مجدد مفهوم علمى بودن:

از نگاه تحصلى تنها راه علمى شدن تحقيقات انسانى، الگو قرار دادن علوم طبيعى است، حال آنكه ميان علوم انسانى‏و علوم طبيعى فرقهايى جوهرى چه از لحاظ موضوع و چه از لحاظ روش وجود دارد. از اين رو علم را بايد بگونه‏اى‏تعريف كنيم كه شامل همه نوع دانستنيهاى داراى نظم و انسجام بشود.

2 - گنجاندن وحى در ضمن منابع شناخت در علوم اجتماعى:

وحى در اين زمينه داراى تواناييهاى بسيارى است از جمله:

- تحكيم منابع و اصول موضوعه علوم اجتماعى، مانند وضعيت جوامع بدوى، اقوام پيشين، باورها و عادات نيك وبد گذشتگان، نقش باورهاى دينى و رهبريهاى انبياء در گذشته و ويژگيهاى رسوخ يافته برخى از اقوام مانند بنى‏اسرائيل

- تصحيح اشتباهات فلسفى جامعه‏شناسى در زمينه‏هايى چون انتروپولوژى [انسان‏شناسى] و تاسيس نظامها ونهادهاى اجتماعى تبيين قوانين اجتماعى به مثابه سنتهاى عام هستى، سنتهاى قطعى اجتماعى همچون تلازم ميان‏فرمانبرى و پيروزى يا فساد اخلاقى و سقوط جوامع با ظلم و هلاكت.

3 - پايبندى به ديدگاههاى اسلامى مبتنى بر توحيد:

محقق اسلامى بايد در تمام برداشتها و تحليلهاى اجتماعيش با اصول و عقايد اسلامى هماهنگ باشد و بتواندشخصيت تاريخى و هويت اعتقادى خود راحفظ كند و از وقوع در شكلهاى مختلف جدايى و از هم گسيختگى‏اعتقادى پرهيز كند. اين ضابطه، تشكيل دهنده اساس اعتقادى و چارچوب نظرى و ايدئولوژيكى است كه تعيين كننده‏و جهت دهنده تحقيق اجتماعى است و در نقطه مقابل چارچوب ايدئولوژيك ديدگاههاى اجتماعى سرمايه دارى وماركسيسم قرار مى‏گيرد. اين ضابطه عملا همه برداشتها و ديدگاههاى مربوط به انسان و جامعه را تحت تاثير قرارمى‏دهد. براى تبيين اين ضابطه بر دو محور تاكيد مى‏شود:

الف - توحيد:

بعنوان چارچوبى كه داراى كاركردى روشمند است: زمانى كه در پى يافتن مبنايى روشمند برا علوم انسانى هستيم،حتما بايد عقيده‏اى را عرضه كنيم كه مبناى آن علوم در نگاهشان به انسان و جامعه زندگى است. اساس فلسفى يااعتقادى ديدگاه اسلامى توحيد است، بدين معنا كه انسان در ملكوت الهى زندگى مى‏كند و در برابر نظامها و سنتهاى‏الهى در هستى و اجتماع تسليم و خاضع است و اينكه هر چه در هستى است‏به خدا بر مى‏گردد و اين خداست كه‏انسان را آفريد و راه و روش زندگى وى را تعيين مى‏كند.

بر اين اساس، ماموريت اصلى علوم اجتماعى كشف نمونه و الگوى الهى در زمينه اخلاق، سياست، اجتماعى و همه‏نظامهاى هستى و نيز تنظيم مجدد اين نظامها در پرتو آن الگو مى‏باشد. انسان موحد چنين باور دارد كه تمام پديده‏هاى‏طبيعى و اجتماعى پيرامون وى فعل الهى و گامى در راه غايات پروردگار متعال است. در نگرش توحيدى همه اسباب‏و علل به مبداالهى منتهى مى‏شود.

در مقابل، ديدگاههاى اجتماعى موجود على رغم اختلاف فكرى و فلسفيشان در يك نقطه بهم مى‏رسند و آن منحصردانستن هستى در انسان و طبيعت و تلقى انسان به عنوان بخش و نوعى از انواع طبيعت مى‏باشد. اين ديدگاهها همه‏كيان و نظامهاى هستى را آفريده انسان مى‏دانند و انسان را بالاترين ارزش آفرينش تلقى مى‏كنند. حال آنكه در ديدگاه‏اسلامى در همه ابعاد شناخت، پرداخت نظريه، ساخت و تغييرات اجتماعى، توحيد بعنوان اساس و مبنا مطرح‏مى‏باشد.

ب - بررسى مقايسه‏اى پاره‏اى از اصطلاحات رايج در نظريات اجتماعى:

مؤلف كتاب به عنوان نمونه به بررسى مقايسه‏اى اصطلاح «تحرك اجتماعى‏» [تغيير در شان و منزلت اجتماعى،] ومفاهيم ذيل آن از نظرگاههاى سرمايه دارى، ماركسيسم و اسلام پرداخته است; مثلا تحرك اجتماعى از نظر سرمايه‏دارى بر درآمد، سرمايه و تملك وسايل توليد مبتنى است و همه اينها را امورى طبيعى مى‏داند كه در اختيار همه افرادو طبقات جامعه قرار دارد و شكست فرد يا طبقه‏اى در صعود بر نردبان اجتماعى به سوء اختيار و ناتوانى شخصى وطبقه‏اى آنها بر مى‏گردد و ارتقاى اجتماعى نتيجه طبيعى فرايند تحول اجتماعى و طبقاتى است.

از نظرگاه ماركسيسم، جامعه انسانى غير اشتراكى آكنده از درگيرى دائمى تاريخى و فرهنگى ميان دو طبقه اجتماعى‏حاكم و محكوم است و مبناى تقسيم رابطه افراد با وسائل توليد است.

از نظر اسلام افراد از لحاظ سياسى يا اقتصادى جايگاههاى مختلفى پيدا مى‏كنند و اين تفاوت هيچ دلالتى بر طبقه‏بندى افراد و مقام منزلت اجتماعى آنها ندارد. اساس و مبنا در تعيين جايگاه افراد، ملاكهاى عقيدتى و ارزشى است واز اين رو جوامع به دو گروه توحيدى و مشرك تقسيم مى‏شوند.

همچنين واژه‏هايى چون رسول، بنى، صديق، شهيد، مجاهد، مؤمن، كافر، موحد، مشرك، متقى، صالح، مصلح،مفسد، ربانى، ناصح، مستكبر، مستضعف، علو طلب و متعالى در ديدگاه سرمايه دارى احكام و مفاهيمى بى معنا وبيانگر حالات شخصى فاقد اهميت هستند. ماركسيسم نيز چنين نگاهى به اين مفاهيم دارد ولى از نظر اسلام اين‏مفاهيم، احكامى ارزشى هستند كه دلالت‏بر حاكميت و عدم حاكميت ارزشها و در مواردى دلالت‏بر ظلم اجتماعى ونبود تدبير صحيح و مشروع دارند.

4 - پرهيز از گرايشهاى درونى و جهت گيريهاى ايدئولوژيك غير اسلامى:

در گذشته ديديم كه از جمله آفات جامعه‏شناسى، گرايش آن به منافع حكومتها، اقوام و، طبقات و استعمار گران بوده‏است، به طورى كه جامعه‏شناسى بيشتر از آنكه ابزارى علمى براى نيل به شناخت‏حقايق باشد ابزارى ايدئولوژيك ودر مسير اهداف خاص غير علمى بوده است. جانبدارى اغلب جامعه شناسان از يكى از دو گرايش سرمايه دارى وسوسياليستى بر اين اساس تبيين و توجيه مى‏شود.

تاثير ايدئولوژيها بر تحقيقات اجتماعى آنچنان شديد بوده است كه برخى علوم اجتماعى را علومى بالضرورة‏ايدئولوژيك دانسته‏اند و گفته‏اند چون اين علوم مربوط به انسان و حاصل تلاشهاى انسانى است و انسان نيز فارغ ازارزشها، اهداف و منافع طبقاتى، سياسى و بدور از تاثير موقعيتهاى جغرافيايى و تاريخى نيست، از اين رو گريزى ازگرايشهاى ايدئولوژيك نيست.

ما به جاى آنكه هم خود را به جدا كردن انسان از اين نوع گرايش كه عملا به مسخ هويت انسانى منتهى مى‏شود،مصروف كنيم مى‏بايد ارزشها و مبناهايى را به دست‏بياوريم كه شايسته و بايسته ايفاى نقش ايدئولوژيك باشند. به نظرما ميان جهت‏گيرى علمى و جهت‏گيرى ايدئولوژيك ضرورتا تعارض نيست. مى‏توان پديده‏هاى اجتماعى را با ديدى‏علمى و واقعى مورد بررسى قرار داد و در عين حال نسبت‏به آنها موضعى انتقادى و همراه با احساس خوشايند ياناخوشايند داشت.

ايدئولوژى اسلامى تنها ايدئولوژى قابل استناد در بررسى پديده‏هاى اجتماعى است و ايدئولوژيهاى محدودنگر،بسته، طبقاتى و قومى كاملا مردود هستند؟

5 - پايبندى به ديدگاه ارزشى:

پيشگامان جامعه‏شناسى از بدو پيدايش اين علم كوشيدند كه ميان احكام ارزشى و احكام واقعى تمايز قائل شوند،اينان ارزشها را مهمترين مانع تحقيق علمى دانستند و جامعه‏شناسى را به عنوان علمى معرفى كردند كه وظيفه آن‏پرداختن به آنچه هست - نه آنچه شايسته تحقق است - مى‏باشد; حال آنكه عملا جامعه شناسان به ديدگاههاى ارزشى‏پايبند بوده و هستند و گرايشهاى نژادى، قومى، طبقاتى، اصلاحى، فلسفى و اخلاقى همواره تحقيقات جامعه‏شناختى را تحت تاثير خود قرار داده است. به همين جهت گرايشى جديد در ميان جامعه شناسان غربى پيدا شده‏است كه به پايبندى به ارزشها در تحقيقات اجتماعى دعوت مى‏كند. و مى‏گويد «جامعه‏شناسى فارغ از تطبيق ارزشهاامر پوچى است كه هيچ‏گاه وجود نيافته است‏».

از نگاه اسلامى جامعه‏شناسى مى‏بايد مشتمل بر دو مرحله باشد; در مرحله اول كه گزارشى صرف است محقق‏مى‏كوشد واقعيت اجتماعى را آنچنان كه هست، كشف كند. در اين مرحله بايد از هر نوع تعصبى بدور باشد. در مرحله‏دوم نوبت‏به اهداف، ارزشگذاريها و موضعگيريهاى محقق اسلامى نسبت‏به آو واقعيت اجتماعى فرا مى‏رسد.جامعه‏شناسى تحصلى فقط به وصف واقع بسنده مى‏كند ولى جامعه‏شناسى اسلامى پس ار وصف واقع به مرحله‏ارزشگذارى پا مى‏گذارد.

6 - تعيين ثوابت و متغيرها در زمينه‏هاى اعتقادى، اخلاقى، فقهى و اجتماعى

نگرش اسلامى در عين نفى نسبى گرايى در اخلاق و ديگر ارزشهاى انسانى و على رغم اعتقاد به وجود ثوابت اخلاقى، اعتقادى و فقهى، به وجود ارزشهاى متغير كه بر حسب سنتها و عرفهاى ساخته و پرداخته انسان و جامعه تغييرمى‏كند، نيز معتقد است و محقق اجتماعى با تكيه بر ديدگاه اصولى مى‏يابد ثوابت دينى را از متغيرهاى دينى تميزدهد.

7 - پرهيز از تفسيرهاى يك جانبه و يك سونگر و پايبندى به نگاهى فراگير در تحليل قضاياى انسانى و ا
جتماعى

عموم مكاتب اجتماعى مادى نسبت‏به انسان نگاههايى يك جانبه و جزئى نگر دارند; انسان ماركسيست تنها رفتارمتغيرى است كه بر حسب رابطه‏اش با ابزار توليد تغيير مى‏كند و در برابر جبر تاريخ تسليم و فاقد هر نوع اراده واختيارى است. انسان تحصلى يك تصوير پيچيده از تصاوير فيزيكى و مادى هستى است و در برابر اجتماعى كه‏ارزشها و رفتار وى را تعيين مى‏كند، خاضع است، انسان انتروپولوژى مجموعه‏اى از استعدادهايى است كه بر طبق‏عوامل زيستى شكل مى‏پذيرد و انسان مكتب سودگرايى، فرصت‏طلبى است كه در پى خواستهاى فردى خود است،انسان فرويدى تلى از غرايز جنسى است و انسان داروينى حيوانى است اجتماعى كه فاقد ويژگيها و ارزشهاى اصيل وپايدار است.

تمام اين مكاتب تنها به بعدى از ابعاد انسان توجه كرده‏اند و غفلت كرده‏اند كه انسان، كلى است هماهنگ و داراى‏ابعاد مختلف و شخصيتش برخوردار از جنبه‏هاى مادى و روحى و فطرتى ثابت و موازينى معين است، اگر چه باواقعيتهاى اجتماعى و زيستى نيز در تعامل است. مكاتب مادى انسان را از خلال دو عامل زمان و محيط زيست موردبررسى قرار مى‏دهند ولى اسلام علاوه بر اين دو عامل به عاملى مهمتر نيز توجه دارد و آن عامل عقيده و باورهاى‏دينى است، عاملى كه در طول تاريخ مهمترين نقش را در تحولات اجتماعى ايفا كرده است و همچنانكه مبدا تكوين‏هستى، آسمانى بوده است، مبدا حركتها و تحولات تمدن ساز انسانى نيز آسمانى و الهى بوده است.

فصل چهارم: به سوى ساخت روشمند بررسيهاى ميراث اجتماعى اسلام

هدف از اين فصل عرضه برداشتى روشمند و برخاسته از ثواب و مسلمات اسلامى در خصوص ميراث اجتماعى‏اسلام است. در اين فصل راه كارهايى ارائه مى‏شود كه محقق مسلمان را در بررسى مواريث اجتماعى بجا مانده ازدانشمندان اسلامى يا دستاوردهاى محيط فرهنگى اسلام يارى دهد. در استخراج و استحصال ديدگاههاى اجتماعى‏اسلام لازم است ميان آنچه كه برخاسته از اسلام ناب و انديشه‏هاى مسلمانان پايبند به باورهاى وحيانى است و آنچه‏كه تنها نسبت آن با اسلام ظهور و بروز آن در محيط اسلامى است، تميز قائل شد.

در اين فصل دو محور مهم مورد بررسى قرار گرفته است:

شيوه اصولى و تعدد مكاتب اجتماعى

براى منحرف نشدن از راه وحى، نياز به ميزان و مقياسى است كه اجتهادات و برداشتهاى متفكران اسلامى با آن‏سنجيده شود و اين همان روش انحصارى علماى اسلام يعنى روش اصولى است. البته مقصود از روش اصولى تنهااصول فقه نيست و مقصود شيوه‏اى گسترده‏تر از آن و شامل همه حوزه‏هاى فكرى و فرهنگى دين مى‏شود و به معناى‏روش ساخت و پرداخت انديشه و عمل بر اساس اصول كلى دين مى‏باشد. علماى اسلام با تمسك به اين شيوه‏كوشيده‏اند، ميان آنچه ساخته ذهن بشر است و آنچه كه حقيقتا برخاسته از دين است ،تميز قائل شوند. اين شيوه دربخش عقايد در كلام - اصول دين - و در بخش احكام و قوانين شرعى در اصول فقه نمود يافته است.

روش اصولى در بخش عقيدتى براى حفظ استقلال ديدگاه اسلامى در زمينه‏هاى هستى، انسان و زندگى و در مقابل‏فرهنگهاى بيگانه و افكار وارداتى و فلسفه‏هاى شرك‏آميز به كار گرفته شده است. و در بخش قانونگذارى براى‏حاكميت الگوى الهى در زندگى فردى و اجتماعى انسانها به كار گرفته مى‏شود. قوانين دينى با لحاظ مصالح انسانى‏تشريع شده‏اند، از اين رو فقها مصالح انسانى را مورد توجه قرار مى‏دهند، البته تا جايى كه در چارچوبهاى شرعى‏بگنجد و با مصالح شرعى تعارض نداشته باشد. آنچه واقعا مصلحت انسانى است‏يا داراى نص خاص است و يا بامناطات شرعى قابل استخراج از نصوص عام شرعى است.

همين شيوه در استخراج انديشه‏هاى اجتماعى اسلام نيز بايد اعمال شود. آنچه كه در اين ميان لغزشگاه مهمى است، تميز دادن ميان افكار اصيل اسلامى و افكار وارداتى داراى رنگ و بوى اسلامى است، اگر چه ممكن است اين افكار ازآثار انديشمندان مسلمان برگرفته شده باشد.

در استخراج انديشه‏هاى اجتماعى اسلامى تلاشهاى زيادى صورت گرفته است و سعى شده است گرايشهاى‏اجتماعى انديشمندان مسلمان به اقسام مختلف تقسيم شود. اساس اين تقسيمها نوع نگاه اين متفكران به انسان واجتماع بوده است; تشبيه رفتار انسانى به حيوان، نيل به سعادت فردى، تشبيه نفس انسان به هيئت‏حاكمه، تضادمنافع افراد در جامعه به عنوان عامل محرك اجتماع، ميل طبيعى به اجتماع زندگى كردن، مسؤوليت اخلاقى افراد ازجمله مبانى مورد استناد و توجه دانشمندان اسلامى بوده است. البته تلاشهايى كه براى استخراج، دسته بندى و همتاسازى انديشه‏هاى اجتماعى مسلمانان شده است، قابل نقد و بررسى است و استناد دادن همه اين افكار به اسلام به‏شدت مورد ترديد است و تنها همان شيوه اصولى است كه مى‏بايد مبناى استخراج افكار ناب اسلامى قرار گيرد. درراستاى همين هدف، مؤلف ابن خلدون‏شناسى انديشمندان علمانى دنياى اسلام را مورد نقد قرار مى‏دهد و ضمن‏ارائه نمايى كلى و منطبق با واقع افكار اجتماعى ابن خلدون مى‏كوشد گسيختگى با واقع از افكار اجتماعى وى باباورهاى اسلاميش را نفى كند و ديدگاهاى اجتماعى وى را كاملا متخذ از ديدگاههاى اسلامى وى نشان دهد.