| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 7 |
ثامن نيگل
مصطفى ملكيان
THE WIEW FROM NOWHERE
Negel, Thomas The view from Nowhere (New York, Oxford: Oxford University Press ,1986) Xii + 244 pp .
چند و چون تصويرى كه در آينه مىافتد در گرو دو چيز است: يكى شىئى كه در برابر آينه است و ديگرى ساختار وكاركرد خود آينه. در واقع، تصوير حاصل در آينه محصول كنش و واكنش متقابل شىء مقابل آينه و خود آينه است. اگرروى آينه را از شىء A به سوى شىء B بگردانيم تصوير دگرگونه مىشود; اما اگر آينهاى را كه در برابر شىء A است، وفى المثل آينهاى مسطح است، برداريم و به جاى آن آينهاى ديگر، كه فى المثل محدب يا مقعر است، بگذاريم باز همتصوير سيرت و سان ديگر مىيابد و مهمتر اينكه هيچ يك از اين تصاوير رجحانى بر تصوير ديگر ندارد و نمىتوانگفت كه يكى از آنها تصوير صحيح و درست است و تصوير يا تصاوير ديگر غلط و نادرست.
انسان آن آينه است و جهان هستى آن شىء كه در برابر اين آينه است و آگاهى و دانشى كه انسان از جهان هستى مىيابدهمان تصويرى است كه در آينه مىافتد. انسان موجودى است كوچك در جهانى بزرگ كه از آن فقط فهم و برداشتىبسيار ناقص دارد و اينكه اشياء و امور چگونه به نظر او بيايند هم به ماهيت و طبيعت جهان بستگى دارد و هم بههويت و طبع او. بر اين وابستگى دوم تاكيد بايد كرد: ساخت و كاركرد بدنى - روحى انسان در كم و كيف علم و معرفتاو به جهان هستى نقش و تاثير دارد. هر نظر يا طرز تفكرى متكى و مبتنى استبر خصائص سرشت آن فردى كهصاحب نظر يا طرز تفكرى است و ويژگيهاى وضع و موقع او در جهان، يا، به عبارت ديگر، بر منش نوعى خاص او.بدين اعتبار، هر نظر يا طرز تفكرى ذهنى (يا انفسى (Subjective يا درونى (internal) است.
يا بيروين (external) نظر يا طرز تفكرى باشد كهفقط به ماهيت و طبيعت جهان بستگى داشته باشد و هيچگونه بستگىاى به هويت و طبع صاحب آن نظر يا طرز تفكرنداشته باشد، بايد گفت كه چنين مفهومى مصداقى ندارد و چنين بشرى خدا هم نافريد». اما، از سوى ديگر، انسانآرزو و رؤياى وصول به چنين نظر و طرز تفكرى را دارد و هرگز از اين هدف و خواستبلند پروازانه دست نشسته استكه از خود بيرون رود و جهان را چنانكه هستببيند. در عين حال، هرچند به اين مقصد عالى نمىتوان رسيد نزديكشدن به آن محال نيست.
امكان تقرب هر چه بيشتر به موقف عينى يا بيرونى را مىتوان به «ذو مراتب بودن عينيت» هم تعبير كرد. فرق و تميزميان نظرات ذهنىتر و عينىتر، در واقع، امرى ذو مراتب است و طيف وسيعى را شامل مىشود. يك نحوه فهم وبرداشت هر چه كمتر به ظرفيت، قدرت، استعداد، و امكانات روحى و ذهنى شخص بستگى داشته باشد عينىتراست. در يك مرتبه خاص از عينيت (و ذهنيت)، مىتوانيم با انباشتن هر چه بيشتر اطلاعات، يعنى با مشاهداتگستردهاى كه از همان موقف صورت مىپذيرد، بر شناختمان از جهان بيفزاييم. اما كار ديگرى هم مىتوانيم كرد، و آناينكه فهم و برداشتمان را از جهان به مرتبه جديدى از عينيت (كه واجد عينيتبيشتر و ذهنيت كمتر است) ارتقاءدهيم، و اين كار فقط از اين راه امكان دارد كه آن ربط و نسبت ميان جهان و خودمان را كه باعث و بانى فهم و برداشتقبلىمان بود مورد مداقه قرار دهيم و استنباط جديدى حاصل كنيم كه شامل فهم و برداشت فارغدلانهترى ازخودمان، از جهان، و از كنش و واكنش خودمان و جهان باشد. بدين ترتيب، مىتوانيم از نظرگاه خاص خودمان فراتررويم و آگاهى وسيعترى به دست آوريم كه به صورت كاملترى با جهان همخوانى داشته باشد. به بيان ديگر، براىكسب فهم و برداشت عينىترى از يكى از جنبههاى زندگى يا جهان، از نظر اوليهمان نسبتبه آن جنبه فاصله مىگيريمو از دور به آن نظر مىنگريم و با اين دورنگرى استنباط جديدى حاصل مىكنيم كه هدف و متعلق شناسايىاش خودهمان نظر اوليه و ربط و نسبتش با جهان است. با اين كار، خودمان را هم در همان جهانى قرار مىدهيم كه بناست فهمشود. در اين حال، نظر قديم نمودى تلقى مىشود كه از نظر جديد ذهنىتر است و با رجوع به اين نظر جديد تصحيح ياتاييد مىتواند شد. اين روند مىتواند دائما تكرار شود و استنباطهاى عينىتر و عينىتر فراهم آورد; اما، چنانكهاشارت شد، عينيت مطلق كمالى است غير قابل حصول.
اما در باب كمال بودن عينيت هم درنگ بايد كرد. واقعيت اين استكه در ارزيابى عينيت كسانى راه افراط و مبالغهپوييدهاند و كسانى طريق تفريط و تقصير پيمودهاند، و حتى گاه يك متفكر هر دو كار را كرده است. آنان كه عينيت راروشى براى فهم جهان، چنانكه فى حد نفسه هست، تلقى نمىكنند آن را دست مىگيرند; و آنان كه معتقدند كه عينيتنظرى جامع و كامل نسبتبه جهان ارائه مىكند كه جانشين نظرات ذهنى (Subjective) مىشود كه از دل آنهابرآمده است آن را بيش از اندازه بزرگ مىكنند. هيچيك از اين دو گروه بر حق نيستند، چراكه يكى از اينها براى عينيتاعتبار قائل نيست، و ديگرى محدوديت. در برابر گروه اول بايد از عينيت دفاع كرد و در نزد گروه دوم بايد به نقد آنپرداخت. و اين هر دو كار در جو فكرىاى كه هم اكنون در آن تنفس مىكنيم ضرورت دارد.
مهمترين محدوديت عينيت، و نه تنها محدوديت آن، محدوديتى است كه مستقيما ناشى است از روند فارغدلى و بىتفاوتى تدريجىاى كه عينيت از طريق آن حاصل مىآيد. موقف عينى از اين راه پديد مىآيد كه منرى ذهنىتر، و حتىانسانىتر را ترك گوييم; اما در باب جهان، زندگى، و خود ما انسانها بسا چيزها هست كه از موقفى كه واجد حداكثرعينيت ممكنه استبه نحو كافى و وافى قابل فهم نيست. همانطور كه نيچه، (Nietzsche) هشدار مىداد، اگر جنبهاىاز واقعيت وجود داشته باشد كه نتوان آن را از موقفى عينىتر بهتر فهم كرد، در باب آن جنبه، هرچه بيشتر در جهتعينيتبكوشيم، از واقع بيشتر دور افتادهايم.
اگرچه ميان عينيت و واقعيت پيوندى هست - و حتى اين فرض كه ما و هر چه به نظر ما مىآيد اجزائى از واقعيتىبزرگتريم جست و جوى فهم را از طريق فاصله گرفتن از نمودها كارى معقول و خردپسند مىسازد - با اينهمه چنيننيست كه هرچه عينىتر به واقعيتها بنگريم لزوما آنها را بهتر فهم كنيم. بعضى از واقعيتها را از ديدگاهى هر چه عينىترمىتوان بهتر شناخت و بعضى از واقعيتها را از ديدگاهى هر چه ذهنىتر.
عينيت مطلق غير قابل حصول هم هست، يعنى بيرون رفتن از خود محدوديتهاى واضح و چشمپوشى ناپذيرى دارد.ما بحق گمان مىكنيم كه طلب فارغدلى و انفصال از موقف ابتدايىمان، كه موقفى است ذهنى، روش اجتنابناپذيرپيشبرد فهممان از جهان و نيز از خودمان است و بر آزاديمان، چه در مقام نظر و چه در مقام عمل مىافزايد و حال ما رابهتر مىكند. اما مادام كه ما همينيم كه هستيم نمىتوانيم يكسره از خود بيرون شويم. هر چه كنيم، باز هم اجزاىجهانيم و دسترسى محدودى به سرشت واقعى بقيه اجزاى جهان و نيز به سرشت واقعى خودمان داريم. خود عينيتما را به اين تشخيص، رهنمون مىشود كه ظرفيت، قدرت، استعداد، و امكاناتش محدود است. صورت افراطى اينتشخيص شكاكيت فلسفى است، كه در آن موقف عينى بتدريجخود را تضعيف مىكند و به تحليل مىبرد، آن هم باهمان شيوههايى كه از آنها براى مورد مناقشه قرار دادن و در محل شك و شبهه آوردن مواضع نا انديشيده ما انسانها درزندگى عادى، چه در مقام ادراك، چه در مقام ميل، و چه در مقام عمل، سود مىجويد. شكاكيت، در واقع چيزىنيست جز شك افراطى در باب امكان نيل به نوعى شناخت، آزادى، يا حقيقت اخلاقى; و اين شك را بدين نحوتوجيه مىكند كه به هر حال، ما يكى از اجزاى جهان و محاط در آنيم و محال است كه خود را از اول بسازيم. البته اينشكاكيت نمىتواند شور طلب عينيت را كاهش دهد; زيرا بسيار مىارزد كه بكوشيم تا عقائد، اعمال، و ارزشهايمان راهر چه بيشتر تحت تاثير و نفوذ يك موقف عينى و غير شخصى قرار دهيم، حتى وقتى اطمينان نداريم كه از ديدگاهىباز هم عينىتر و بيرونىتر اين كار نوعى طمع خام و خيال واهى به نظر نمىآيد. به هر تقدير، ظاهرا چارهاى جز سعىدر اين راه نداريم.
ما حصل اينكه با سه مساله مهم مواجهيم; يكى اينكه محدوديتهاى بيرون رفتن از خود كدامند و كى ما از آن حدود وثغور پافراتر نهادهايم؟ دو اينكه: چه واقعيتهايى با روشهاى هر چه عينىتر بهتر فهم مىشوند و چه واقعيتهايى باروشهاى هر چه ذهنىتر؟ و ديگرى اينكه: چگونه مىتوانيم، در موضوعات و مسائل مختلف، دو موقعى عينى وذهنى را، از لحاظ فكرى و نظرى و از لحاظ اخلاقى و از لحاظ عملى، با يكديگر تلفيق كنيم؟ و تا چه حد اين دو ديدگاهتلفيق ناپذيرند و تا چه حد قابل ادغام در يكديگر؟
آنچه آورديم گزارشى است از چكيده آراء و نظرات ثامس نيگل، (Thomas Nagel) ،استاد فلسفه در دانشگاهنيويورك، در آغاز يكى از جديدالانتشارترين مكتوباتش، با عنوان نگريستن از ناكجا، (The View from Nowhere) وسه مسالهاى كه دربند قبل ذكر كرديم مسائلى است كه سعى در جهت جوابگويى به آنها مشغله نيگل است در سرتاسركتاب مذكور. خود وى مىگويد: «اين كتاب درباره يك مساله واحد است: چگونه منظر يك شخص خاص واقع درجهان را با نظرى عينى در باب همان جهان، كه شامل خود آن شخص و ديدگاه او هم مىشود، تلفيق كنيم؟ اينمسالهاى است كه هر موجودى كه وسوسه و استعداد فراتر رفتن از ديدگاه خاص خود و به تصور درآوردن كل جهان رادارد با آن مواجه است. مساله مشكل تلفيق اين دو موقف هم در طرز تمشيت زندگى روى مىنمايد و هم در مقام نظر وتفكر. اين مساله اساسيترين موضع در اخلاق، معرفت، آزادى، «خود»، و ربط و نسبت ذهن با عالم طبيعت است. پاسخگويى ما به اين پرسش يا طفره زدن از پاسخ به آن در تصور ما از جهان و خودمان; و در طرز تلقى، از زندگى،اعمال، و مناسباتمان با ديگران تاثير اساسى دارد... اگر كسى بتواند بگويد كه موقف درونى و موقف بيرونى چهارتباطى با يكديگر دارند، چگونه هر يك از آنها را مىتوان بسط داد و جرح و تعديل كرد تا ديگرى را هم در كار آورد، وچگونهاى اين دو، در عين تلفيق و اتحاد، بايد بر نظر و عمل هر شخص حاكميتيابند، آنگاه آن كس به جهانبينىاىدستيافته است.» (p.3)
چرا بايد اين دو موقف تلفيق و اتحاد يابند؟ زيرا «هر نوع پيشرفت در جهت عينيتبيشتر استنباطى جديد از جهان كهخود شخص و استنباط قبلى او را [كه ذهنيتبيشتر و عينيت كمتر داشت] نيز در قلمرو خود جاى مىدهد; به وجودمىآورد. از اين رو، ناگزير اين مشكل پيش مىآيد كه با نظر قديم، كه ذهنىتر بود، چه بايد كرد و چگونه آن را با نظرجديد تلفيق مىتوان كرد. پيشرفتهاى متوالى در جهت عينيتبيشتر ممكن است ما را به استنباط جديدى از واقعيتبرساند كه منظر شخصى يا صرفا انسانى را هر چه بيشتر پشتسر گذارد. اما اگر مقصد و مقصود، فهم كل جهان استنمىتوانيم آن نقطه شروعهاى ذهنى را يكسره به فراموشى بسپاريم; چرا كه ما و منظرهاى شخصىمان هم به همينجهان تعلق داريم.» (p.6)
«كشاكش ميان [دو موقف] بيرونى و درونى سرتاسر زندگى بشر را فرا مىگيرد، اما على الخصوص در ايجاد مسائلفلسفى تاثير شاخصى دارد. نويسنده به چهار موضوع مىپردازد: مابعدالطبيعه نفس و ذهن، نظريه معرفت، اختيار، واخلاق. اما اين كشاكش جلوههاى مهمى هم در مابعدالطبيعه مكان و زمان، فلسفه زبان، و زيبايىشناسى دارد. در واقع،احتمالا هيچ حوزهاى در فلسفه نيست كه در آن اين كشاكش نقش خطيرى ايفا نكند.»
كتاب نگريستن از ناكجا، غير از فصل اول كه «مدخل» است، ده فصل ديگر دارد كه در ميان چهار موضوع مذكور توزيعشدهاند. فصلهاى دوم تا چهارم، عناوين «نفس»، «نفس و بدن»، و «خود عينى»، به موضوع ما بعدالطبيعه نفس و ذهنمىپردازند. فصلهاى پنجم و ششم، با عناوين «معرفت»، و «تفكر و واقعيت» به نظريه معرفت ناظرند. فصل هفتم، زيرعنوان «آزادى»، موضوع اختيار مورد بحث قرار مىدهد. و فصلهاى هشتم تا يازدهم تحت عناوين «ارزش»، «اخلاق»، «زندگى خوب و زندگى خوش»، و «زايش، مرگ، و معناى زندگى» كشاكش ميان ديدگاههاى عينى و ذهنى را در قلمرواخلاق ارائه مىكنند. در هر از اين ده فصل، نويسنده سه مساله مهم پيشگفته را، يعنى محدوديتهاى سير به سوىعينيت، تعيين واقعيتهاى كه با روشهاى عينىتر بهتر شناخته مىشوند و واقعيتهايى كه با روشهاى ذهنى بهتر شناختهمىشوند، و كم و كيف تلفيق اين دو ديدگاه را، در مورد موضوع محل بحث طرح مىكند و به پاسخگويى مىپردازد.
به عقيده نويسنده، طلب افراطى عينيتبيماراى است كه فلسفه تحليلى اخير بدان مبتلاست. اين گرايش بيمارگونه،در فلسفه نفس و ذهن و ساير بخشهاى فلسفه، به صور و انواع گونه گونى از تقليلگرايى، (Reducationism) انجاميدهاست كه هيچيك موجه و پذيرفتنى نيست. اما راه علاج اين نيست كه دغدغه عينيت را در خود بميرانيم، بلكه ايناست كه بياموزيم كه همراه با منظرهاى درونى و ذهنىاى كه نه كنار نهادنىاند و نه عينى شدنى، زندگى كنيم. بديناعتبار، كتاب نگريستن از ناكجا در مرز ميان فلسفه تحليلى و فلسفه اگزيستانسياليسم مىايستد و از هر يك از اينها دربرابر ديگرى دفاع مىكند; و انصاف اين است كه اين دفاع دو سويه در كمال ژرفنگرى و حقطلبى انجام مىگيرد. ترجمهاين كتاب بزودى منتشر مىشود، بعون الله و تاييده.