مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 6

ثابت و متغير در دين

گفتگو با سيد كاظم حائرى استاد حوزه علميه قم

يكى از شاخه‏هاى مساله ثابت و متغير در دين، وجود يا عدم احكام امضايى (تاييدى) در دين است. اگر اين تقسيم احكام به تاسيس و امضايى پذيرفته شود. اولين سؤالى كه اين بحث در پى خواهد داشت، اين است كه ملاك تاييد برخى از سيره‏هاى عرفى چيست؟ آيا عقلانيت‏سيره است؟ و در اين صورت چنانچه اين ملاك در روابط حقوقى و اجتمايع عرف امروز نيز وجود داشته باشد، آيا مى‏توان امضاء و تاييد شارع را به اين موارد نيز سرايت داد؟

و اگر اين تقسيم پذيرفته نشود چگونه مى‏توان تاييد شارع (قانون گذار دين) را نسبت‏به برخى از عرفيات زمان نزول آيات قرآن و صدور روايات معصومين(ع) توجيه و تبيين كرد؟

در اين گفتگو سؤالات حاضر را با استاد حوزه علميه قم آية‏الله سيد كاظم حائرى مطرح كرده‏ايم، ضمن تشكر از استاد كه اين فرصت را در اختيار ما گذاشتند، اميد است كه اين بحث‏بسيار جدى و مورد نياز جامعه امروز ما خوانندگان را سود افتد.

بسم الله الرحمن الرحيم

من فكر مى‏كنم در اين سؤال دو معنا خلط شده و اين سؤال به صورت بدى در آمده است، در صورتى كه اگر اين دو معنا از هم جدا شود، مشكل حل مى‏شود، ما به يك معنا مى‏گوييم همه احكام تاسيسى هستند. هيچ امضايى نداريم و آن به اين معنا است كه ما عبد خداوند هستيم; درست است كه خداوند چيزى را كه مى‏خواهد گاهى مطابق مى‏شود با خواسته عرف، ولى ما به اين دستور به آن خاطر كه مطابق با عرف درآمده عمل نمى‏كنيم، بلكه به اين خاطر كه خداوند خواسته و اين معنا، همه احكام تاسيسى مى‏شود.

مثلا يكى از احكامى كه خيلى امضايى بودن آن روشن است، اصل موافقت دين اسلام با خريد و فروش است، در اصل خريد و فروش احل الله البيع وارد شده است، حتى اينكه از روشن‏ترين احكام امضايى است، به معناى اول تاسيسى است، درست است كه عقلا از پيش صحت عقد بيع را مى‏دانستند، اما اگر اين نبود كه خداوند جعل كرده، ما انجام نمى‏داديم، مردم گفته‏اند كه گفته باشند، ما كه عبد مردم نيستيم; به اين معنا همه چيز تاسيسى مى‏شود. منتهى به يك معناى ديگرى مى‏توانيم احكام را دو قسم كنيم، تاسيسى و امضايى، آن معناى ديگر اين است كه همان احكامى كه همه آن تاسيس است و همه آنها با جعل و قرارداد خداوندى تاسيس شده ولى جعل خداوندى يا مطابق مى‏افتد با آن چيزى كه از قبل پيش عقلا هست و اگر خداوند هم نمى‏گفت عقلا همان را مى‏گفتند، به آن دسته امضايى مى‏گوييم و آن دسته‏اى كه عقلا و عرف نمى‏دانستند اسمش را مى‏گذاريم تاسيسى، يعنى چيزهاى جديدى كه قبلا در دسترس عقلا و عرف نبوده، به اين معنا ما تاسيسى داريم و امضايى. پس در اصل، حقيقت و هويت‏حكم، همه جا يك چيز است و آن جعل و قراردادى است كه خداوند قرار مى‏دهد، ديگر دو قسم ندارد، اين با يك ديد. اينها را اگر از هم جدا كرديم، آن وقت تمام اين مشكلاتى كه به نظر مى‏رسد حل مى‏شود.

به نظر شما مقياس تاسيس و امضا چه چيزى است؟

مقياس در تاسيس و امضا دو چيز است. 1- گاه مى‏شود عقلا بنايى دارند و بر اين بنا باعث مى‏شود، لفظ شارع يك ضهور اطلاقى خاصى پيدا كند. مثلا ممكن است كسى بگويد اگر نبود بناى عقلا شايد اطلاق احل الله البيع پا نمى‏گرفت. احل الله البيع در مقام تشريع است، در مقام تشريع، اطلاق در آن پا نمى‏گيرد، ولى چون ضمنا حليت‏بيع پيش از آنكه جعل و تاسيس شريعت‏باشد، يك بناى عقلايى است; اين بنا و ارتكاز به دليل لفظى ظهور مى‏بخشد و لذا هر جايى كه يك قرار عقلايى از پيش داشتيم ظهور لفظ منصرف مى‏شود به آنچه مطابق همين قرار باشد و اين ظهور حجت است، نه قرارهاى متاخر عقلا، روى اين مبنا قرارهاى فعلى به درد نمى‏خورد، چون متاخر از ظهور اوليه لفظ شارع است.

يعنى مقياس اسن مى‏شود كه هر قرارى كه در زمان نص بوده و اين قرار اثرى بر ظهور عرفى كه از نص فهميده مى‏شود، گذاشت، چونكه ما به مبدا حجيت ظهور ايمان داريم، اين قرار حجت است، اما اگر قرار از نظر تاريخى بعد از نص بود يا قرار در زمان نص بود ولى نص خودش آمد و قرارداد را نفى كرد يا اصلا قرار نبود، در اين سه مورد حكم، تاسيسى خواهد بود. 2- گاه مى‏شود ما قرار و بناى عقلا و ارتكاز عقلا را از اين راه نمى‏خواهيم بپذيريم كه اثر روى ظهور لفظ گذاشته، بلكه از اين راه مى‏خواهيم بپذيريم كه اين قرار عقلايى در زمان شريعت‏بوده و شريعت آن را ديده و شكوت اختيار كرده و رد نكرده است. اين رد نكردن عرفا دليل بر امضا است، حال يا عقلا دليل بر امضا است كه مى‏گوييم اگر قبول نداشت، واجب بود بر او رد كند، يا عرفا دليل بر امضا است، نمى‏گوييم كه واجب بود، ولى سكوت شريعت ظهور در موافقت دارد. و اين را اسمش را مى‏گذاريم امضا، گرچه به صورت معناى اول باز هم تاسيس است، بنابراين معنا، آيا بناهاى جديد حجت مى‏شود، يا نمى‏شود، اين سؤال پيش مى‏آيد، خوب چه كنيم با بناهاى عقلايى جديد كه در آن زمان نبوده، آيا حجت مى‏شوند يا نمى‏شوند، دراينجا بحث‏شعبه‏هاى متعدد پيدا مى‏كند، آنچه كه اول به ذهن مى‏رسد اين است كه بناهاى جديد ارزشى ندارد، چون حجيت آن بناها به خاطر سكوت شريعت‏بود، و اين بناهاى جديد چون آن وقت نبوده، سكوت شريعت نظر به آنها نداشته، لذا ارزشى ندارد. ولى اين مطلب روى يك سرى از مبانى شعبه‏هاى متعدد پيدا مى‏كند كه به اجمال مى‏گويم:

گاه مى‏شود، بنا جديد است ولى هسته و نكته مركزى آن قديم است، فرض كنيد بيمه يك عقد جديدى است، ولى هسته مركزى آن قديم است. هسته مركزى آن اصل قرارداد است، منتهى خود مصداق اين قراردادها را مردم حالا انجام مى‏دهند. آن وقت‏به آنها نرسيده بودند، يا احتياجى به آن نداشتند، ولى كاملا اينكه قرارداد بايد به آن عمل شود، اين يك ارتكاز قديم است، در اينجا وارد آن بحثى مى‏شويم كه آقايان با هم اختلاف دارند كه آيا هسته مركزى يك بنايى اگر قديم باشد، كافى است از براى اينكه بتوانيم بگوييم سكوت شريعت دليل بر امضا است؟ حال در نظر آن كسانى كه بگويند كافى است‏حجت مى‏باشد و آنها كه كافى نمى‏دانند، در نظر آنها حجت نمى‏شود، البته براى موردى كه مثال زدم چون اوفوابالعقود داريم، به مشكلى بر نمى‏خوريم، هرچند كه قرار جديد است، ولى به هر حال عقد است. در جايى كه فقط بخواهيم از سكوت شريعت استفاده كنيم، مبانى متعدد ديگرى هم هست، يك نظر مى‏گويد كه سكوت شريعت دلالت آن، عقلى است و اشاره كردم كه آيا عقلى است‏يا عرفى. يك نظر مى‏گويد عقلى است، وقتى كه عقلى شد، پس هيچ فرقى نمى‏كند، بين قراردادهاى قديم و قراردادهاى جديد، قراردادهاى جديد هم عقلا مواجه بود با شريعت، اگر مى‏دانست ما اشتباره مى‏كنيم، واجب بود همان موقع بگويد: ايها الناس به چنين اشتباهى نيافتيد. گرچه در آن روز بيمه نبود، ولكن امر هدايت اختصاصى به گمراهانى كه در زمان شريعت‏باشند، ندارد، ما آدمهايى هستيم وقتى ندانيم گمراه هستيم، شريعت لازم است كه ما را هم هدايت كند پس سكوت او دال بر امضاء بناهاى امروزه هست اما اگر گفتيم و دلالت‏سكوت شريعت تنها عرفى است، عقلى نيست، پس عرف امكان دارد نسبت‏به اين چيزى كه ريشه آن قديم بوده و خود آن جديد است، استفاده امضا نكند. گاه مى‏گويند كه نخير عرفى هم كه باشد چون ريشه آن قديمى بوده، همان ريشه را امضا كرده، اينها فروعات است، و گاه مى‏شود مطلب مرحوم كمپانى مورد قبول واقع گردد، او مى‏گويد چون شارع خودش سيدالعقلا است، نمى‏شود چيزى را كه عقلا پسنديده‏اند، شارع نپسندد، روى اين مساله هم مشكلى پيش نمى‏آيد، هر چند قرار جديد است، شارع هم سيد العقلا است، اين هم در هر زمانى همان قرار را خواهد داشت، اينها شكلها و شعبه‏هايى است كه هر كام براى خودش بحثى دارد كه كدام صحيح است و كدام نادرست.

به نظر شما راه حل مرحوم كمپانى خيلى از مشكلات را حل نمى‏كند و راهگشا نيست؟

مى‏تواند راهگشا باشد ولى مقبول نيست، زيرا سيدالعقلا گاهى با زير دستانش مخالفت مى‏كند، يعنى آنها جورى مى‏فهمند و آن سيد العقلا بهتر مى‏فهمد. يا طور ديگرى القا مى‏كند و تذكر مى‏دهد.

در مورد واجبات عقلى، مثل امورى كه مورد نياز جامعه است و هر عرفى مى‏داند كه بايد انجا دهد، چرا بايد به حكم شارع نياز داشته باشيم؟

براى اينكه ما عبد شارع هستيم، يعنى شما خيال نكنيد كه ما تنها در عباديات تابع شارع هستيم، بلكه بايد بدانيم كه بخش توصيلات هم جزء شريعت است. به دليل اينكه:

1 - حداقل عقاب در مخالفت آن هست، اگر ثواب در موافقت نباشد.

2 - ثواب هم، در صورتى كه همان توصليات به نيت موافقت‏خاص با شريعت انجام شود، وجود دارد.

دو مطلب در اينجا هست، يكى اينكه در زمان غيبت كه ما دسترسى به حكم واقعى شارع نداريم، چگونه مى‏توانيم بفهميم كه عقلا در حكمى اشتباه كرده‏اند يا خير، و ديگر اينكه دليل شما بر تابعيت از شارع خلاصه‏اش لزوم ثواب و عقاب است، و اين يك مساله كلامى است، و ما را از بحث اصلى دور مى‏كند. نظرتان درباره اين دو مطلب چيست؟

مراجعه بقاعده‏هاى فقهى و نصوص عامه و خاصه و قواعد اصولى از جانب فقيه آگاه مشكل را حل مى‏كند، اما دليل بر وجوب متابعيت از شارع خلاصه مى‏شود در دليل مولويت‏خداوندگار عالم كه آن دليل كلامى است، زيرا اصول وجوب متابعت‏شارع مساله كلامى است، اما ثواب و عقاب از توابع مولويت مولى و وجوب اطاعت اوست نه دليل بر وجوب اطاعت و تابعيت.

مساله مهم آن است كه با توجه با تاريخ اعراب صدر اسلام، بعضى احكام عبادى - اجتماعى مثل قصاص، كه در يهوديت نيز بوده، به نوعى تاييد شده است، يا تاييد برخى احكام عرفى مثل; حرمت ماههاى حرام، و تجويز انواع معاملات و روابط حقوقى مثل ضمانت عاقله، در مورد ديه قتل خطايى، و غيره به نظر شما ملاك اين تاييدها چيست و آيا اين عمل شارع دليل بر اينكه در موارد احكام عقلاء نظر خاصى نداشته است، نمى‏شود؟

مواردى را هم داريم كه پيامبر (ص) امضا نكرده، و نه تنها پيامبر كه شريعت مستمر يعنى ائمه عليهم‏السلام نيز تاييد نكرده‏اند، مثل اين كه عقلا شرب خمر يا مقدار كم شرب خمر را جايز مى‏دانستند، ولى شريعت همين مقدار كم را هم جايز نمى‏داند، يا مثل حرمت ربا يا موارد ديگر و امثال آن كه، زياد است. لذا ما نمى‏توانيم به دليل اكتفا كنيم و بگوييم چون غالبا شريعت همان مطلب عقلايى را امضا كرده، امروز هم غالب احكام عقلاى مورد تاييد شارع است. اين منطق غلط است. چون مخالف آن را هم داريم، و كم هم نيست، بنابر قاعده اذا جاء الاحتمال، بطل الاستدلال و لذا ديگر نمى‏توانيم يقين بكنيم.

چه ضرورتى دارد كه ما معتقد باشيم، شريعت در همه شؤون بشر دخالت مى‏كند.

به دليل اينكه شريعت كامل معنايش اينست، بايد همه جا را گام بگذارد، دين حالت عرفانى و اخلاقى را در ما ايجاد مى‏كند، ولى نيامده تنها اين حالت را به ما بدهد، بلكه قرب الى الله را به ما مى‏دهد، مسائل دنيوى را هم مى‏دهد، نظم به دنيا مى‏دهد. هدف، سعادت دنيا و آخرت است. اين هدف شريعت است. شريعت كبريات را مى‏دهد، مثل لا تلقوا بايديكم الى التهلكة، و نظر مرحوم كمپانى كه مى‏گويد: شريعت‏سيد العقلا است و بايد با عقلاء موافق باشد، اين غلط است، متقدمان و متاخران اين نظر را رد كرده‏اند، اشتباه ايشان اين است كه بين عقل و عقلا خلط كرده است. چون عقلا احكامى كه دارند، منشا حكم آنها تنها عقل نيست، عقل يك منشا حكم آنان است. عادات، يك منشا ديگر حكم آنان است، عواطف نيز يك منشا ديگر حكم آنان است. احكام عقلايى با احكام عقلى اين فرق را دارد كه احكام عقلى تنها منشا آن عقل است، ولى احكام عقلايى مجموعه‏اى از و رسومات است كه همه اينها در آن اثر مى‏گذارد.

به نظر مى‏رسد بايد براى موارد تاييد شارع ملاكى پيدا كنيم و الا بحث‏با كمى شدن ملاك‏مند نمى‏شود، اينكه ما مواردى با وفاق پيدا كنيم و شما مواردى را بر خلاف عرف و عقلا مطرح كنيد، مساله‏اى را حل نمى‏كند، گذشته از اينكه تحصيل يقين در اكثر احكام منتفى است، به نظر شما ملاك چه چيزى مى‏تواند باشد.

به هر حال در اينجا چند قسم را گفتيم، قسم اول اين بود كه بناهاى عقلا ظهور به الفاظ شريعت مى‏دهد و طبق اين نظر بناهاى امروز ما را شامل نمى‏شود. قسم دوم اين بود كه بناى عقلا موجب مى‏شود كه سكوت شريعت دال بر امضا است. قسم سوم اين است كه گاه مى‏شود بگويد بناى عقلا مصداقهايى براى كبرياتى كه قبلا شريعت داده، درست مى‏كند، از قبيل اوفوبالعقود كه كبرى است و مصداقش بيمه است كه عقلا آن را كشف كرده‏اند. اين روشن است كه هر چه قرارداد جديد پيش بيايد، مادام كه مصداق براى همان كبريات شريعت‏باشد حجت است و انجام مى‏دهيم و در اين قسمت فرق بين بناهاى قديمى و بناهى جديد نيست. قسم چهارم آن است كه وضع مصالح و مفاسد زمانه و روز و مكان و خصوصيات آن اجتماع طورى است كه قابل انطباق روى يك كبراى كلى نبوده لذا شريعت مجبور شده آنها را واگذارد به ولى امر كند، كه ولى امر در هر زمان طبق تشخيص مصلحت دستورى دهد; اين هم يك نوع از آن احكام است كه بسيارى از مفاسد و مصالح اين جورى مى‏شود. بر فرض آن زمان چون چاپ به اين صورت نبوده، حق چاپ مفومى نداشته، و امروزه كه هست اگر به فتواى امام كه مى‏فرمايد دليل بر صحت چنين حق در كتاب و سنت نداريم، طبق اين فتوا به اين نتيجه مى‏رسيم كه خوب ولى امر مى‏تواند دخالت كند; چون حق چاپ امروزه يك چيز گسترده‏اى شده است و اگر راه را باز بگذاريم كتاب هر كس را بگيريم و چاپ كنيم مفاسد دنبال آن مى‏آيد كه در اينجا ولى امر دستو مى‏دهد كه حق چاپ ونشر حفظ شود يا احتكار، امكان دارد در زمان شريعت از احكتار بعضى از كالا جلوگيرى شده باشد ولى امروز از احكتكار همه يا اكثر كالا جلوگيرى شود. يا مثلا در مورد زكات، حق به نظر من آنست كه در اين موارد جا دارد ولى امر تغييراتى مطابق با روز بدهد (البته من در مقام فتوى دادن نيستم)، خلاصه قسم چهارم آن است كه ما يك سرى از مصالح و مفاسد را يا گاه بناهاى عقلايى را اگر نتوانستيم به وجهى از وجوه سابق برگردانيم نظر يا يك بنايى زمان نصوص نبود كه سكوت شارع دال بر امضا باشد يا مثلا در ظهورات الفاظ نصوص دخالت كند; خوب در اين صورت ولى امر داريم و جامعه بدون ولى امر نمى‏تواند زندگى حقيقى خود را بيابد. آن وقت ولى امر در اين گونه جاها دخالت مى‏كند دخالت آن هم به معناى جعل است نگوييم جعل براى خدا و پيغمبر است‏به اين چه مربوط است، چون در مواردى هم حق براى اوست. يعنى شرع كبرى را داده كه اطيعوالله واطيعوالرسول و اولى الامر منكم يعنى اطاعت كنيم خدا و رسول و ولى امر را بعد مصداق آن اين است و يا امر مى‏كند كه زكات بدهيد. حال مصداق زكات چه چيزى مى‏تواند باشد و هر چه هست، از مصاديق اطاعت و عبادت مى‏شود; همه اينها عبادت به معناى عام مى‏شود چون كه ما عبادت را معناى عام مى‏كنيم. نقل است از مرحوم مقدس اردبيلى كه 40 سال از عمر او گذشت‏حتى يك مباح انجام نداده اين كارهاى ما يعنى خوردن و خراميدن را انجام مى‏داده ولى مباح انجام نمى‏داد چگونه؟ به اين صورت كه براى همه امور مباح نيت قرب مى‏كرده مى‏خوابيده تا آماده براى نماز شب شود. بهاين معنا عباديات خيلى وسيع مى‏شود و تا حدى كه تا آن عارف بالله مى‏تواند ادعا كند كه اصلا هيچ مباحى هم انجام نداده است.

آيا احكام صادره از ولى امر احكام دين محسوب مى‏شود يا از قبيل اعمال ولايت است؟ اگر از قبيل اعمال ولايت‏باشد كه اينها را هم عقلاى دنيا دارند و نيازى به اين همه تفسير نيست و اگر دين باشد به تعداد ولايت فقيهانى كه در طول زمان پيدا مى‏شوند، دين پيدا خواهيم كرد چون مصالح جامعه هر روز در حال تغيير است. نظر شما در اين باره چيست؟

حكم دين اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولى الامر منكم است كه اطاعت ولى امر را واجب كرده و احكام صادره از ولى امر مصاديق اين كبرى هستند.

اجازه بدهيد يك بار ديگر سراغ سؤال اول خود برويم و ببينيم چگونه با دو معناى تاسيسى كه حضرتعالى فرموديد، مشكل احكام امضايى حل مى‏شود؟ آيا همه مواردى كه شارع در زمان خود تاييد كرده است در حق ما هم جارى است؟ و از طرف ديگر با قرارهاى عقلايى جديد چه بايد كرد؟

همه چيزهايى را كه شارع در زمان خود تاييد كرده در حق ما هم جارى است مگر آنچه را ولى امر با حكم ولائى عوض كند يا بسبب تبدل مصداق، موضوع حكم عوض شود اما قرارهاى عقلائى آنچه از آنها مصداق ظهورات آيات يا روايات را درست مى‏كند مانند عقود جديد كه مصداق اوفوا بالفقود مى‏شوند، شرعى و ممضى خواهد بود و آنچه را كه چنين نباشد ولى مصلحت در اجراء آن باشد، ولى امر امضاء خواهد كرد و در غير اين صورت اعتبار ندارد.

و الحمد لله رب العالمين