| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 6 |
تهيه كننده: محمد على حاجى ده آبادى
كنفرانس سالانه حوه و دانشگاه، آذرماه 74 توسط دفتر همكارى حوزه و دانشگاه با همكارى دانشگاههاى امام صادق (ع)، تهران، علامه طباطبائى و نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها در دو محور مباحث نظرى وحدت حوزه و دانشگاه و فلسفه علوم اجتماعى برگزار گرديد.
مباحث فلسفه علوم اجتماعى در قم توسط دفتر همكارى و مباحث نظرى وحدت حوزه و دانشگاه در دانشگاه امام صادق(ع) در تهران برگزار گرديد. در اين گزارش توجه شما را به چكيده مقالاتى كه در كنفرانس قم ارائه گرديد، جلب مىكنيم.
نكته شايان توجه آنست كه پيچيدگى و تازه بودن مباحث فلسفه علوم اجتماعى باعثشده بود بسيارى از مقالات ارسالى و نيز برخى از مقالات و سخنرانيهاى ارائه شده در محدوده اين موضوع نباشند، بگذريم از كسانى هم كه فلسفه علوم اجتماعى را با جامعهشناسى مرادف تلقى كرده بودند، فلسفه علوم اجتماعى امروزه در مباحث فلسفههاى مضاف، مرادف با فلسفه علوم انسانى است.
على ربانى از دانشگاه اصفهان
انگاره تصويرى بنيادين از موضوع يك علم و وجه تمايز علوم مختلف است كه سرمشقها، نظريهها، روشها و ابزارهاى موجود در يك علم را دسته بندى، تعريف و مرتبط مىكند. انگارههاى بنيادىترى نيز وجود دارد كه در واقع مبادى اصلى علوم اجتماعى جديد را شكل مىدهد; «گلدنر» از آنها تحت عنوان «فرضيات كلى» ياد مىكند كه شامل اعتقاداتى بسيار كلى در مورد جهان است كه در همه موارد قابليت كاربرد دارند. نويسنده، فرضيات كلىاى را كه كاربرد محدودترى در مورد جامعه انسان دارند «فرضيات زمينهاى» مىنامد كه از جمله آنها مىتوان فرضيههاى هستى شناختى; جهان بينى و انسان شناختى، و روش شناختى را نام برد. علوم جديد، انسان را با بينش تجربى مىنگرد و چشم خود را به جنبههاى غير قابل شهود و تجربى ناشدتى مىبندد كه اين در واقع همان «انگاره علم گرايى و دلبستگى به يافتههاى تجربى است». انديشمند جديد براى فهم روابط اجتماعى، ديگر از مقولاتى چون ماهيت و عقل و جوهر و عرض و فطرت استفاده نمىكند، بلكه جامعه را در ضمن مقولاتى چون كاركرد و مبادله و تضاد اجتماعى جستجو مىكند.
همين طرز تفكر است كه انسان را از صدرات كائنات به زير كشاند و او را ساخته و مقهور فرهنگ و جامعه معرفى كرد. يكى از مبانى انسان شناسانه علوم جديد بى مهرى و ناديده انگاشتن اختيار آدمى است; انسانى كه هر چند قدرت اختيار و انتخاب دارد، لكن بيش از آنكه به مقتضاى طبع خود دستبه انتخاب بزند به مقتضاى عوامل بيرونى عمل مىكند. به همين سبب علم امروز «قسر زده و بيرونگر است» در حالى كه علم ديروز طبع زده و درون گرا بود. اين نگرش جديد هر چند منجر به دستاوردهاى بزرگى در شناسايى عناصر عينى حيات فردى و اجتماعى گرديد كه آزادى و انتخاب اجتماعى نوين دو نمونه از آنهاست، لكن چون طبع و درون انسان را ناديده گرفت آزادى شخصيت و اختيار ذاتى او را ذبح كرد و زنجيرهاى اسارت ديگرى بر وجود او نهاد.
محمد حسين قدوسى عضو دفتر همكارى حوزه و دانشگاه
تمدن بشرى، از آغاز تا كنون با شناختهاى مختلف، پيچيده و متنوعى همراه بوده است. اين شناختها از طرق مختلفى انجام شده و با يكديگر تفاوتهاى ريشهاى دارند كه منشا آنها را مىتوان عوامل متعددى، همچون عوامل جغرافيايى و تاريخى و تفاوت منابع و اسلوبهاى تحقيق و... دانست. اين تفاوتها معارف بشرى را به حوزهها و بخشهايى تقسيم كرد. تقابل و تبادل اين حوزههاى معرفتى از مسائل مهمى است كه از ديرباز تا كنون وجود داشته است و پيوسته عامل رشد و تعالى يا منازعه و خشونتبوده است. از آنجا كه اين حوزهها آبشخورها و ريشهها و بسترهاى رشد و پرورش متفاوتى داشتهاند، اين تبادل به سهولت انجام نمىگيرد بلكه چه بسا مسائل و مشكلات فراوانى ايجاد مىكند. اين فرآيند مىتواند حتى بين جريانهاى فكرى برخاسته از يك مكتب و تمدن باشد; نظير نزاع عالمان دينى در سدههاى نخست در باب حجيت و ميزان استفاده از دو منبع «عقل» و «سيره عقلا» در مقابل دو گوهر مقدس «كتاب» و «سنت» يا نظير تعارض علم و دين، حتى آنچه در جامعه امروز ما تحت عنوان تقابل علوم انسانى جديد با انسانشناسى اسلام مطرح است.
البته تواضع و فروتنى عالمان و انديشمندان نسبتبه انديشه خود و سعه صدر در مقابل انديشههاى ديگران ميدان مناسبى را براى بحث و تبادل فكرى و لااقل دور نگاه داشتن [پرهيز] از منازعات و جدلهاى تند و تكفير و قتل و غارت مىكند. اما آيا جريانهاى مختلف معرفتبشرى در اثر تكامل و رشد خود به يكديگر نزديك مىشوند و يا اينكه از هم فاصله گرفته و يا لااقل دو فاصله مساوى را حفظ مىكنند؟
در اين مورد دو نظر كلى وجود دارد:
1 - نظريه واگرايى حوزههاى معرفتبشرى، با اقسام و شعب [نظرگاههاى] مختلفى كه دارد; حق دانستن يك حوزه و باطل دانستن حوزهاى ديگر; معتبرتر دانستن يك حوزه نسبتبه حوزههاى ديگر، قائلين به اصالت تفكيك و...
2 - نظريه همگرايى حوزههاى معرفتبشرى كه معتقد است تفاوتها و اختلافات انديشه را مىتوان در بستر مناسبى از حركت كيفى و واقعى قرارداد تا عناصر شبيه به هم بيشتر از تفاوتها نمود پيدا كنند. در اين نظريه اعتقاد بر اين است كه هر جريان فكرى، ناشى از يك اسلوب تحقيق و تفكر خاص خود است كه با ديگرى تفاوت دارد و همين تفاوت سبب مىشود هر انديشمندى به بخشها و ابعاد و زواياى مختلفى از جهان واقعى دستيا زد كه با يافته ديگرى متفاوت است ولى در عين حال، با وجود همه تفاوتها، همه اجزا و ابعاد، يك جهان به هم پيوسته و منظماند. سهيم بودن هر طريقت فكرى در فهم جهان، هيچگونه منافاتى با حق يا باطل بودن جزئى از آنها ندارد (باطل صرفا در بيان غير مطابق با واقع خلاصه نمىشود بلكه سكوت نسبتبه واقع را هم دربر مىگيرد).
معناى همگرايى حوزههاى مختلف بشرى آن نيست كه آنها بزودى به نتيجه و نقطه واحدى مىرسند و نزاعها فيصله مىيابد، بلكه منظور گرايش آنها بسوى يكديگر در دراز مدت است كه البته بحرآنها و موانع فراوانى در پيش روى دارند. بايد توجه داشت كه همگرايى نه به معناى التقاط است و نه به معناى سلطه فرهنگى و تحميل يك عقيده بر ديگرى، بلكه رسيدن به نتايج مشترك خاصيت ذاتى و محتوايى آن است. براى نيل به اين مهم - كه در واقع قله انديشه و تمدن اسلامى در هر عصرى استبايد: اولا انديشمندان و مدرسههاى فكرى را آزاد گذاشت تا بهتر انديشه كنند و ثانيا آنها را تقويت كرد تا از موانع فهم و ادراك به خوبى گذر كنند. در اين صورت فطرتطلبى انسان قضاوت خود را به خوبى انجام خواهد داد.
نويسنده سپس نمونههايى از تفكرات همگرا و واگر در جامعه و تمدن اسلامى را ارائه مىكند و در پايان با توجه به وضعيت امروز جامعه ما مىنويسد:
حل بحران فكرى جامعه ما بدون ترك انديشه واگرايى امكانپذير نيست. نخستبايد بپذيريم كه هر طريقت فكرى هر چند صحيح و سازنده و ضرورى باشد بخشى از حقيقت را داراست، سپس در فضايى سالم و آزاد به تمييز صحيح از سقيم بنشينيم كه دين خود نيازمند تواضع صاحب نظران و نيز سعه صدر و داشتن صبر و طاقت وافر است.
مصطفى مصلح زاده از دانشكده روابط بينالملل تهران
نويسنده اين مقاله با گذرى اجمالى بر متدهاى مختلفى كه بشر از آغاز تا كنون در تبيين پديدهها اتخاذ كرده استبه بحرانى كه از دهه هفتاد قرن بيستم به بعد در پاراديمهاى علوم ظاهر شود، اشاره مىكند و علت آن را در عدم توانايى علما و انديشمندان در توجيه آنرمالها Abonormals و نيز عدم تبيين هماهنگ پديدهها در نظريههاى مختلف مىداند و سپس نتيجه مىگيرد كه: بنابراين بايستى بدنبال جهاننگرى جديدى بود تا با متدولوژى و معرفتشناسى نوينى، تئوريهاى جديد كه تبيين هماهنگى از پديدهها و مسائل را دارد، ارائه كرد. جمهورى اسلامى ايران در چنين موقعيتى پا به عرصه حيات گذاشت و خود يك جهان نگرى جديد را در سطح بينالمللى اعلام كرد. متدلوژى اين نظريه، نويد راه حل اين بحران معرفتى معاصر را نشان مىدهد، اما به علت عدم تبيين آكادميك آن، اين نظريه ناشناخته مانده است. اكثر نوشتههاى تئوريسنهاى ما با نيازهاى آكادميك و موقعيت علمى زمان، تطابق لازم را ندارند و تنها شبهاتى را كه سالها قبل مطرح بودهاند پاسخ مىگويد; اما در مقابل شبهات جديدبه صرف شعار بسنده مىكند. وى روش تحقيق اين نظريه را در اين مراحل مىداند: يافتن مناسبترين مطلب از ميان مطالب متنوع نوشته شده در يك موضوع و احيانا ايجاد هماهنگى ميان آنها، مقايسه اين نظريه با نظريههاى ديگر و تعيين مكان آن در جدول انواع نظريات، ايجاد هماهنگى ميان بخشهاى مختلف آن; فى المثل انسانشناسى و علوم سياسى، كشف متدلوژى نظريه از مجموعه آن و بالاخره بازنگرى و تطابق و هماهنگى مجدد (در صورت لزوم).
وى در بيان نوع متدلوژى اين نظريه، با بيان انواع متدلوژيهاى مختلف مونيستى [ 1 - اثبات گرايى، ايده آليستى و...] دو آليستى [هرمنوتيك ديلتاى و فلسفههاى ثنوى] و ديالكتيك [نئوفانكسيوناليسم] و بيان مشخصه آنها مىنويسد: متدلوژى تئوريسنهاى جمهورى اسلامى با متدلوژى دياكيكتى همسانى فراوان دارد كه اگر بخواهيم آن را در مدلى بيولوژيكى نشان دهيم مىتوانيم به رابطه متقابل جسم و فكر اشاره كنيم. اين مدل خود را در بحثهاى مطرح شده از سوى تئوريسنهاى ما نشان مىدهد، فىالمثل در بحث ثبات يا حركت پديدهها، تئوريسنهاى ما نه ديدگاه مونيستى [تك حالتى، تك عاملى،] دارند كه به كلى منكر يكى از دو شوند، نه ديدگاه دو آليستى كه يك بخش را ثابت [جوهر] و بخش ديگر [عرض] را متحرك بدانند، بلكه معتقدند جوهر در بستر جوهر حركت مىكند و در عين حال هويت همچنان باقى است (نظريه صدرايى)، نيز در بحث اصالت فرد و جامعه معتقد به نوعى رابطه ديالكتيك بين اين دو هستند، در بحث روانشناسى اجتماعى هم به فطرت انسان توجه دارند و هم به جامعه پذيرى او، در مبحث انسان و تاريخ نيز هم براى اراده انسان ارزش قائلند و هم به جبر جامعه و طبيعت معتقدند. در بحثهاى ايدئولوژيك نيز همين متدولوژى حاكم است. نويسنده سپس در يك متدولوژى درون تحقيقى و برون منطقى با مراجعه به نوشتههاى تئوريسينهاى جمهورى اسلامى محصول جهان بينى را در ابعاد مختلف برداشت مىكند.
حميد پارسانيا از حوزه علميه قم
علم جامعهشناسى موضوع و شيوههاى خاص خود دارد; موضوع آن اجتماع و پديدههاى مربوط به آن است. نظريههاى جامعهشناسى به عنوان جزئى از جامعهشناسى و بلكه بخش اصلى آن، شكل دهنده قلمروهاى مختلف اين علمند كه از جمله آنها «جامعهشناسى معرفت» است. مشخصه اصلى جامعهشناسى معرفت آن است كه نظر مىكند به روابط بيروين اين علم كه چهره اجتماعى دارد و با زمينه اجتماعى معرفت پيوند مىخورد. جامعهشناسى در صورتى كه علم جامعهشناسى را موضوع خود قرار دهد، بخش جامعهشناسى جامعهشناسى را شكل مىدهد. فلسفه هر علم به مسائل داخلى نظر نمىكند بلكه ناظر به روابط خارجى آن علم است، وجه اشتراك فلسفه جامعهشناسى با جامعهشناسى معرفت در همين است، اما از وجوه تمايز اين دو آن است كه فلسفه جامعهشناسى به روابط منطقى و نه اجتماعى كه جامعهشناسى به روابط منطقى و نه اجتماعى كه جامعهشناسى با بيرون از خود دارد نگاه مىكند: فلسفه هر علم نقش بنيادين و محورى نسبتبه آن علم دارد و به همين سبب عهده دار مشكلات كلان آن علم مىباشد مشكلاتى كه از سيستم و ساختار معرفتى هر علم ناشى مىشود و جز با تغيير بنيادين و ساختارى آن علم حل نمىشود.
پس مشخصه اصلى فلسفه جامعهشناسى در اين است كه جنبه تعاطى منطقى جامعهشناسى را با مبادى و اصول خارج از آن علم، مورد كاوش قرار مىدهد و همين وجه تمايز آن با جامعه شناسى جامعهشناسى است. بى توجهى و غفلت از اين مهم موجب شده است كه جامعه شناسان معاصر در مواجهه با تنگناها و يا مشكلات ساختارى [كلان] معرفتى جامعهشناسى معاصر، به جاى اينكه رويكردى فلسفى به مبادى و اصول جامعهشناسى داشته باشند به جامعهشناسى جامعهشناسى روى آرند، و اين بى دقتى خود، غيبتحقيقت را بدنبال دارد كه با مرگ عقلانيت و زوال ديانت قرين است و ثمره آن حاكميتسفسطه كه خصلت اساسى آن نفى و انكار هويت معرفتى علم است، مىباشد. فلسفه علم و از جمله فلسفه علوم اجتماعى هنگامى كه از جايگاه خود به دامن جامعهشناسى رانده مىشود، جامعهشناس خصلتى دياليكتيكى و علم صورتى تاويلى [هرمنوتيك] به خود مىگيرد و خصلتشهودى و حضورى را واجد نيست و نيز نظرى به صحت و سقم گزارهاى پيشين كه در معرض تايل قرار گرفته، ندارد. اين نگرش دو حكم اساسى مهم را بر علم تحميل مىكند كه عبارتند از: 1 - تخريب مرز بين ايدئولوژى و علم; 2 - نسبيت علم. برخى از فيلسوفان علم همچون پوپر كوشيدهاند در برابر اين سفسطه و شكايت مقاومت كنند. پوپر مدعى است كه نقض حدسها و نظريههاى ابطالپذير علمى كه با آزمون حاصل مىشود، در قالب شيوه منطقى علمى كه هويتى مستقل از عالم و گرايشهاى او دارد، انجام مىشود ولى اين سخن صحيحى نيست زيرا اولا «واقع محض» را نمىتوان ادراك كرد و چيزى بنام «مشاهده محض» نيز وجود ندارد، بلكه مشاهده و واقع همواره در بستر نظريهها و حدسهاى قبلى است، لذا نظريههاى علمى به اين لحاظ نظريههايى بستهاند و يافتن مورد نقض ممكن نيست، ثانيا در ديدگاه فوق ساختار منطقى علم مهمل و بى معناست، به دليل انكه با علم منطق مىتوان به نقض نشست و علم منطق نيز بدليل آنكه بر مدار معقولات ثانيه منطقى سامان مىيابد هرگز آزمونپذير نمىتواند باشد. پوپر در پاسخ، به اجماع عقلى پناه مىبرد ولى اولا اين فاقد ارزش نفسى است زيرا مبنايى علمى ندارد ثانيا اين پاسخ او را به همان موضعى باز مىگرداند كه در رويارويى با حريفان فرانكفورتى از آن مىگريخت. از جمله نتايجى كه نتيجه بازگشت فلسفه علم به جامعه شناسى معرفت و فلسفه علوم اجتماعى به جامعهشناسى جامعهشناسى است، يكى در هم شكستن قالب رسمى اسارت نسبتبه سلطه حاكم است و ديگرى نسبيت مطلق معرفت و علم است.
محمود رجبى عضو دفتر همكارى حوزه و دانشگاه
قانونمندى جامعه از مسائل بنيادين و اصلى بررسى پديدههاى اجتماعى است كه در كليه مراحل تحقيق درباره پديدههاى اجتماعى نقش اساسى دارد. قانون در بعد صورى آن همواره قطعى و استثناناپذير است ولى در بعد محتواگاه به استثناپذير بودن آن اشاره مىشود، پس مراد از قانومندى استثناناپذيرى نيستبلكه ضابطمند بودن جامعه و پديدههاى اجتماعى مورد نظر است. مراد از جامعه، زندگى اجتماعى به صورت يك كل [اعم از صورت و محتوا] با ابعاد ساكن و متحول آن است. بحث از قانونمندى جامعه فوائد و پيامدهايى بس مهم را به دنبال دارد از آن جمله است:
1 - اثبات قابل پيش بينى بودن سرنوشت جوامع چگونگى رخداد و پديدههاى اجتماعى
2 - قدرت تحليل صحيح و دقيق جوامع گذشته
3 - پيشبينى حوادث غير منتظره و آمادگى براى مواجهه با حوادث مورد انتظار
4 - برنامه ريزى براى بهبود وضع موجود و رشد و تعالى و پاسدارى از ارزشهاى مثبت.
بررسى قانونمندى جامعه از قرآن را به طرق مختلفى مىتوان انجام داد; طريقى كه در اين مقاله اتخاذ شده است جستجو و يافتن آياتى است كه مستقيما از قانونمندى جامعه سخن به ميان آورده است; اين آيات را در هشت دسته مىتوان قرار داد و در بين آنها، آيات دال بر سنةالله، بيش از ساير دستهها صراحت و دلالت دارد. در اكثر آيات مراد از «سنت» روابط عينى و تكوينى بين پديدههاى اجتماعى است. ويژگى سنتهاى اجتماعى در قرآن عبارتست از:
1 - استناد به خدا در عين پذيرش روابط حاكم.
2 - تحويل و تبديل ناپذيرى
3 - عدم منافات; اختيار و آزادى انسان
4 - پيوند سنتهاى اجتماعى با زندگى اجتماعى و رفتار گروهى
5 - اختصاص سنتهاى اجتماعى مورد نظر به زندگى انسان در دنيا.
دسته ديگر آياتى است كه پديدههاى اجتماعى را مصداقى از كلمةالله مىداند.
دسته سوم آياتى است كه بر سير و نظر در سرنوشت امم گذشته دلات دارند.
دسته چهارم آياتى است كه به عبرت و موعظه بودن قصص امم گذشته دلالت دارد و با پنج تعبير عبرت، نكال، مثلات، موعظه و آيه بيان شده است.
دسته پنجم آياتى كه بر تعقل و تامل بر سرنوشت امم گذشته تاكيد و تشويق مىكند و يا بر ترك آن مذمت و تحذير مىنمايد.
دسته ششم آياتى است كه سرنوشت امتهاى پيشين را براى امت اسلام بازگو كرده و آن را «ذكرى» و «تذكره» مىداند.
دسته هفتم آياتى است كه امت اسلام را به عذاب و عقوبتى همانند عقوبت مجازات امتهاى پيشين تهديد مىكند.
با دو طريقه ديگر نيز مىتوان اين بحث را پى گرفت. 1 - بررسى آياتى كه به بيان مصاديق و موارد قانونمندى جامعه مىپردازد و قوانين خاص حاكم بر پديدههاى اجتماعى و جوامع را بيان مىكند.
2 - آياتى كه هرچند قانون ويژهاى را بيان نمىكند و از اصل قانونمندى سخن نمىگويد ولى مطلبى كه در آيه بيان شده است جز با پذيرش جامعه و قانونمندى پديدههاى اجتماعى نمىتواند صادق باشد. در پايان اين مقاله دو نمونه از اينگونه آيات بررسى شده است.
محمد حسن جلالى تهرانى از دانشگاه فردوسى مشهداين مقاله زبان انگليسى تهيه شده است كه خلاصهاى از برگردان آن تقديم مىگردد.
از خلال نگرشى دقيق به نظريات روانشناسى، بويژه روانشناسى شخصيتسالم، نقش محورى مهم ارزشها بعنوان عاملى در بهداشت روانى و نقش كليدىاى كه دين مىتواند ايفا كند، مسلم و محرز شده است. از اين كند و كاو مىتوان نتيجه گرفت كه دين صرفا يك ديدگاه منفصل و مجزا كه صرفا بيانگر باورهايى درباره موضوعاتى چند باشد، نيست، بلكه دين عامل مشخص كنندهاى در بهداشت روانى است. انحطاط بهداشت روانى، افزايش رفتارهاى مجرمانه، فروپاشى خانوادهها همه نتيجه از دست رفتن ارزشها در نيمه دوم قرن بيستم است. اگر علوم اجتماعى و بويژه روانشناسى بخواهند نقش خود را در شناسايى و اصلاح رفتارهاى انسانى حفظ كنند، در اين صورت مىيابد به آنچه دين براى گفتن دارد، گوش فرا دهند.
اگر حقيقتا اين علوم درصدد حل محظورات و تنگناهاى انسان معاصر باشند، در اينصورت مىبايست تعليمات دين را در باب انسان بياموزند. لازم است كه علوم اجتماعى به دين به عنوان يك حقيقت و نيز منبع ارزشهايى كه در دنياى امروز به حد زيادى، از دست رفته است، بنگرند. اين دين است كه قادر به تلفيق عواملى است كه در بافت اجتماعى ما وجود دارد. اين دين است كه مىتواند اذهان را تغيير دهد. وقت آن است كه ديدگاههاى دينى در مقابل ديدگاههاى سكولار به خاطر تحقير منابع دينى ناظر به بيماريهاى روانى به منازعه برخيزند.
روانشناسى نيازمند آنست كه زمينه و زبان مشترك خود را با دين بيابد تا بتوان بدين گونه گذشته استحد از آنها استفادهاى سوء در اين جامعه كه هم اكنون، به شدت در رنج است، بهترين نوع معرفت را بدست آورد؟ و به مرحله اجرا گذاشت. اين وظيفه روانشناسان اسلامى و كسانى است كه پيام هماهنگى و اتحاد را درك كردهاند; و به كمك ديگر روانشناسان و انديشمندان علوم اجتماعى در كشف ذخائر دين بكوشند.