مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 4

روانشناسى تربيتى

پاملا. آر. ردستين‏» (1)

تهيه از: شهاب الدين مشايخى

عضو گروه علوم تربيتى

EDUCATIONAL PSYCHOLOGY

Pamela R.Rothestein.

كتاب حاضر تحت عنوان «روانشناسى تربيتى‏»، تاليف دكتر پاملا.آر.ردستين، استاد دانشگاه كاروليناى شمالى آمريكاست، كه آخرين چاپ آن در سال 1990، جهت استفاده عموم دانشجويان روانشناسى تربيتى، معلمان، مشاوران و ديگر كسانى كه در زمينه اهداف آموزشى و پرورشى مشغول به كار مى‏باشند، به بازار عرضه شد. اين كتاب، حاوى پانزده فصل است، و در عين سلاست و روانى متن، از كيفيت قابل قبولى در پرداختن به اهم مسائل روانشناسى تربيتى برخوردار است.

فصل اول:حوزه و اهداف روانشناسى تربيتى

(Scope andPurpose of Educational Psyghology)

روانشناسى تربيتى براى پاسخگويى به برخى از سؤالهايى كه بظاهر غير قابل حل جلوه مى‏كنند، دست‏به انجام و ادوارد ثراندايك (3) در آمريكا (اواخر قرن نوزدهم) آغاز به كار كرد. جيمز بر اين نكته تاكيد داشت كه مشاهده و بررسيهاى پى در پى در كلاس درس، مى‏تواند منبع مهمى از اطلاعات لازم را درباره فرآيند يادگيرى براى ما فراهم نمايد; اما ثراندايك پا را فراترگذاشته و بر اين نكته اصرار داشت، كه ما مى‏توانيم فرآيند يادگيرى را در آزمايشگاه تحت‏شرايط كنترل شده، مورد مطالعه قرار دهيم. جان‏ديويى (4) يكى ديگر از كسانى است كه در اين زمينه، آراء خاصى دارد. وى مفاهيم مهمى را درباره يادگيرى آموزشگاهى‏ذكر كرده است، و معتقد است كه كودك يادگيرنده‏اى فعال مى‏باشد، و معلم بايد علايق، تمايلها و استعدادهاى نهان او را مورد توجه قرار دهد.

حوزه روانشناسى تربيتى همچنان تحت تاثير مطالعات ديگر حوزه‏هاى علمى، به كار خود ادامه مى‏دهد كه از آن جمله‏اند: روانشناسى رشد، اندازه‏گيرى آموزشى، روانشناسى شناختى، روانشناسى اجتماعى، تئوريهاى شخصيت، مشاوره، تفاوتهاى فردى و در اين اواخر، بيشتر علوم كامپيوترى.

فصل دوم:تدريس كارا

(Effective Teaching)

كلمن (5) ضمن گزارشى از تحقيقاتش درباره عوامل مؤثر در موفقيت دانش‏آموزان، ادعا مى‏كند كه نخستين عامل، «طبقه اجتماعى‏» مى‏باشد; البته اين تحقيق تا حدى متاثر از مشكلات روش شناختى است. اگر چه اين ادعا خود مورد قبول واقع نشد; ولى منشا تحقيقات فراوانى درباره عوامل مؤثر در تدريس كارآ قرار گرفت. تحقيقات بعدى نشان داد كه معلمان مى‏توانند از عوامل زيادى براى تاثيرگذارى در موفقيت دانش‏آموزان استفاده كنند; ولى هنوز يك كليد واحد براى نيل به موفقيت كامل وجود ندارد.

تحقيقات، بيانگر اين نكته است كه براى تدريس مهارتهاى اساسى و همچنين تدريس به دانش‏آموزانى كه از توان علمى كمترى برخوردارند، بهتر است از روش آموزش مستقيم استفاده نمود. البته بهره‏گرفتن از روشهاى مختلف تدريس، به حدى كه براى دانش‏آموزان كم اطلاع و ضعيف مهم است، براى دانش آموزان با اطلاع و قوى حائز اهميت نيست.

آنچه در تمام اين روشها به طور ضمنى مورد تاكيد قرار مى‏گيرد، اهميت «انعطاف‏پذيرى معلم‏» مى‏باشد، بدين معنا كه معلمان در انتخاب و اعمال روشهاى گوناگون قدرت مانور يافته و بتوانند براى دانش‏آموزان متفاوت از شيوه‏هاى مختلف تدريس بهره گيرند.

فصل سوم:مديريت كلاس

(Classroom Management)

آنچه در اين فصل محور بحث قرار مى‏گيرد، عبارت است از: نحوه اداره كلاس و تكنيكهايى كه براى اين منظور بايد اعمال كرد. مؤلف كتاب، اعمال مديريت در كلاس را براى ايجاد يك محيط مناسب يادگيرى، امرى ضرورى و حياتى مى‏داند. وى معتقد است، در كلاسهايى كه بخوبى اداره مى‏شود، دانش‏آموزان ضمن اينكه احساس مى‏كنند فعاليتشان نتيجه بخش و موفقيت‏آميز است، كاملا از آنچه بايد انجام دهند مطلع و آگاه مى‏باشند. وى مى‏گويد: منظور از مديريت كلاس درس، طيف وسيعى از تكنيكها و روشهايى است كه براى تسهيل در امر آموزش، بالابردن مدت زمان يادگيرى، ايجاد و تداوم فضايى دلپذير و خوشايند در كلاس، ممانعت از رفتارهاى نابسامان و خلل‏آفرين و حاكميت نظم و انضباط بر كلاس، به كار برده مى‏شود. اين تكنيكها متضمن مهارتهاى ارتباطاتى، مديريتى و تدابير آموزشى است. مؤلف همچنين متذكر اين نكته مى‏شود كه در اداره كارآ و مؤثر كلاس درس، علاوه بر طرح نقشه‏اى كلى و وضع قوانين براى فعاليتهاى كلاسى، اطلاع از كيفيت اجراى اين قوانين از اهميت‏خاصى برخوردار است، اين در حالى است كه در تمام مراحل كنترل كلاس، رفتار معلم با دانش‏آموزان، همراه با عزت و احترام مى‏باشد.

مطالعه پيرامون نحوه كنترل و اداره كلاس، تكنيكهايى را به شما مى‏آموزد كه به واسطه آن مى‏توانيد از كلاسى فعال و پرتحرك برخوردار باشيد، و همچنين بياموزيد كه چگونه از اين روشها در نيل به موفقيت‏خود در امر تدريس و مديريت كلاس استفاده نماييد. برخى از اين تكنيكها، الگو سازى و تقويت رفتار مناسب را پيشنهاد مى‏كنند; اين تكنيكها متضمن پيامهاى تربيتى براى دانش‏آموزانى است كه احيانا بد رفتارى كرده و يا خلل در نظم كلاس ايجاد مى‏كنند. به هر حال، هدف از روشهاى اداره كلاس، فراهم كردن جوى است كه در آن، تدريس راحت‏تر صورت پذيرد. آنچه در اداره مؤثر كلاس درس همواره بايد مدنظر باشد، اولويت تاكيد بر پيشگيرى از بدرفتارى نسبت‏به مقياسهاى تسكين دهنده، مانند تنبيه مى‏باشد. مشكلات بالقوه رفتارى بايد شناخته شوند، تا با اعمال روشهاى صحيح در كلاس، از پيشروى آنها جلوگيرى شود.

فصل چهارم:نظريه‏هاى رشد

(Development Theories)

مؤلف در اين فصل، بحث‏خود را پيرامون نظريه‏هاى رشد متمركز مى‏كند; نظريه‏هايى كه درصدد تبيين مراحل رشد و ارائه الگوهاى مشخصى براى اين مراحل، در زمينه‏هاى مختلف عقلانى، اجتماعى و اخلاقى مى‏باشند.

هر يك از نظريه‏پردازان رشد با مقوله خاصى سر و كار دارند; مثلا: ژان پياژه (6) با رشد شناختى، اريك اريكسون (7) با رشد روانى - اجتماعى و لارنس كلبرگ (8) با رشد اخلاقى. هر نظريه به عنوان نظريه مرحله‏اى قلمداد مى‏شود كه بين مراحل مختلف، يك توالى طبيعى، يا صعود از مرحله پايين‏تر به‏مرحله پيشرفته‏تر مطرح مى‏باشد.

ژان پياژه در حيطه رشد شناختى، چهار مرحله را نام مى‏برد: مرحله حسى-حركتى، مرحله پيش عملياتى، مرحله عمليات عينى و مرحله عمليات انتزاعى (صورى). رشد شناختى با بررسى و كاوش جهان اطراف، از طريق حواس آغاز گشته و به تفكر انتزاعى و توانايى جهت فرضيه‏سازى مى‏انجامد.

اريك اريكسون در حيطه رشد روانى - اجتماعى، هشت مرحله را تصوير مى‏كند، كه با بيان بحرانهاى اساسى مختص هر مرحله همراه است. وى اولين بحران را همان بحران نياز كودك به اطمينان در جهان، و آخرين بحران را بحران نياز بزرگسال به انسجام و يكپارچگى شخصيت و رضايت از زندگى گذشته مى‏داند.

لارنس كلبرگ در حيطه اخلاقى، از شش مرحله استدلال اخلاقى نام مى‏برد; وى مراحل رشد اخلاقى را به سه دسته پيش‏قراردادى، قراردادى و فراقراردادى تقسيم مى‏كند.

منظور مؤلف از ذكر نظريه‏هاى رشد در حيطه‏هاى مختلف اين است كه يك مربى بايد بتواند از نظريه‏هاى رشد استفاده كرده، و آنچه را كه دانش‏آموزان در سنين مختلف نياز دارند و با رشد آنها سازگار است، پيش‏بينى كند. آگاهى از توانايى تحصيلى دانش‏آموزان و تامين نيازهاى شناختى، اجتماعى و اخلاقى آنها، مستلزم شناخت مراحل رشد در هر يك از زمينه‏هاى مذكور است; لذا سنجش آمادگى دانش آموزان مى‏تواند از القاى مطالب مقدماتى و يا پيشرفته و خلاصه نامتناسب با استعداد آنها جلوگيرى كند.

فصل پنجم:ويژگيهاى سطح سنى

(Development: Age -Level characteristics)

در اين فصل، اطلاعات زيادى در باب رشد دوران كودكى با تاكيد بر ويژگيهاى گروههاى مختلف سنى، ارائه مى‏گردد. آنچه بيشتر در اينجا محور بحث قرار گرفته است، رفتارهاى مشخص مى‏باشد و نه بحثها و دورنماهاى نظرى; به طور كلى ويژگيهاى مربوط به سطوح مختلف سنى، با موضوعهايى از قبيل رشد بدنى، اجتماعى، عاطفى، عقلانى و زبانى مرتبط است. در اين فصل، همچنين بر نتايج عملى آگاهى از روند رشد كودك تاكيد شده است; چرا كه شناخت مراحل مختلف رشد، به مربى كمك مى‏كند تا فعاليتهايى را تدارك ببيند كه به موجب آن، كودك بتواند از يك مرحله به مرحله ديگر سوق داده شود، و يا در زمان خاص خود از رشد لازم برخوردار شود، به طورى كه از ديگر كودكان، عقب نماند. معلمان مى‏توانند با معيارهاى مطرح شده در گروههاى سنى، رشد دانش‏آموزان را محك زده، و به كسانى كه از رشد كمترى برخوردارند، كمك نمايند تا به رشد كافى دست‏يابند. همچنين اطلاع از اينكه چه ويژگيهاى رفتارى در سنين مختلف، مورد انتظار است، مى‏تواند به شما در انتخاب روشهاى تدريس كمك نمايد و بالمآل، سود اين امر به دانش‏آموزان مى‏رسد.

فصل ششم:نظريه‏هاى يادگيرى غيرشناختى

(Noncognitive Learning Theories)

در اين فصل، دو نوع از نظريه‏هاى يادگيرى غيرشناختى، يعنى نظريه روانشناختى رفتارگرا و نظريه روانشناختى انسانگرا، مورد بحث قرار گرفته است. اين نظريه‏ها را از اين جهت غيرشناختى مى‏گويند كه در فرآيند يادگيرى، كاركرد مغز و ذهن را مورد مطالعه و بررسى قرار نمى‏دهند، و سعى بر اين است كه يادگيرى به عنوان فرآيندى حاصل عملكرد مغز، مورد بررسى قرار نگيرد، چرا كه كاركردهاى مغز، از قبيل تفكر، يادآورى و حل مساله، به طور مستقيم قابل رؤيت و مشاهده نيست.

نظريه‏هاى شناختى درصدد تبيين و توضيح و يا پيش‏بينى فرآيندهاى غير قابل مشاهده ذهنى هستند; اما نظريه‏هاى رفتارى درصدد تبيين و توضيح و يا پيش‏بينى نتايج رفتارهاى قابل مشاهده‏اند. اين نظريات توسط واتسون (9) ، پاولوف (10) و اسكينر (11) مطرح شد. از خصوصيات مشترك نظريات رفتارى، تاكيد بر اين نكته است كه چگونه اشخاص و اشيا تحت تاثير عوامل محيطى رفتار مى‏كنند. هرگاه نظريات رفتارى در محيط آموزشى به كار گرفته شود، بر محوريت معلم تاكيد بيشترى مى‏شود، برخلاف نظريه‏هاى انسانگرا كه بر محوريت دانش‏آموز تكيه دارند، نظريه‏هاى رفتارگرايى به سه دسته مجزا، يعنى نظريه شرطى سازى كلاسيك، نظريه شرطى‏سازى عامل و نظريه يادگيرى اجتماعى تقسيم مى‏گردد. در شرطى‏سازى كلاسيك، محركهاى شرطى تا زمانى كه منجر به پاسخهاى شرطى بشوند، همراه محركهاى غير شرطى مى‏آيند. اين نوع شرطى‏سازى متضمن پاسخهاى غير ارادى يا واكنشهاى بازتابى و خودكار مى‏باشد. نظريه شرطى‏سازى عامل، متضمن يادگيرى رفتارهاى ارادى و داوطلبانه جديد مى‏باشد. در نظريه يادگيرى اجتماعى، اين امر مطرح مى‏شود كه چگونه مى‏توان از طريق مشاهده مستقيم رفتار ديگران، رفتارهاى جديدى آموخت و يا رفتارهاى موجود را تغيير داد.

وجه مشترك تمام نظريات انسانگرايانه، تاكيد بر جنبه‏هاى انسانى، عواطف و ارتباطهاى بين افراد در محيط مدرسه مى‏باشد. نظريه‏هاى انسانگرايانه كه در اين فصل مورد بحث قرار گرفته، توسط آبراهام مازلو (12) ، كارل راجرزش (13) و آرتور كمبز (14) مطرح شده است. اين نظريه‏ها در محيط آموزشى بر اهميت ارتباط بين معلم و شاگرد پافشارى كرده، و دانش‏آموز را فردى مختار مى‏دانند كه محور آموزش قرار مى‏گيرد. آنها همچنين اعتقاد دارند كه معلمان بايد محيطى گرم و همراه با اطمينان و اعتماد فراهم كنند، تا اينكه دانش‏آموزان بتوانند بررسى و تحقيق كرده و رشد نمايند.

فصل هفتم:اصول و مدلهاى يادگيرى شناختى

(Principles and Models of Cognitive Learning)

مؤلف در اين فصل درباره چهار الگوى يادگيرى شناختى بحث مى‏كند، و نشان مى‏دهد چگونه اين الگوها سرچشمه كشف اصول و قوانينى مى‏شوند كه در كلاس درس، مورد استفاده قرار مى‏گيرند. وى تفاوت عمده بين الگوهاى شناختى و الگوهاى غيرشناختى را در موضوع مورد بحث هر كدام از آن دو مى‏داند و مى‏گويد: الگوهاى شناختى با تامل در پديده‏هاى غيرقابل مشاهده، از قبيل كيفيت‏يادآورى، كاملا از الگوهاى غيرشناختى كه رفتار قابل مشاهده را محور تحقيق قرار مى‏دهند، جدا مى‏شوند. الگوهاى شناختى درصدد تبيين اين امر هستند كه چگونه انسان مطالب و اطلاعات را ياد مى‏گيرد، و آنها را حفظ و سپس بازيابى مى‏كند. هدف روانشناسان يادگيرى از مطالعه الگوهاى يادگيرى شناختى، آگاهى از كيفيت‏يادگيرى و چگونگى انجام آن است.

به نظر مؤلف، هر چه شما درباره فرآيند يادگيرى، بيشتر مطالعه كنيد، توانايى بيشترى در ارائه كمك به ديگران پيدا مى‏كنيد. اصول و قوانين حاصل از الگوهاى مختلف يادگيرى شناختى (روانشناسى گشتالت، نظريه ميدانى، الگوهاى پردازش اطلاعات و الگوهاى شبكه)، چارچوبهايى را به شما ارائه مى‏دهد كه به كمك آن مى‏توانيد دروس را به نحوى طراحى كنيد، كه دانش‏آموزان بتوانند براحتى بياموزند و به ياد آورند.

روانشناسى گشتالت (كل‏گرا) درصدد تبيين اين مطلب است كه انسانها چگونه اطلاعات را - حتى در صورتى كه تحريف شده باشد - درك مى‏كنند و چگونه الگوها را درمى‏يابند.

نظريه ميدانى، فهم رفتار را از ديدگاه يادگيرنده مورد بررسى قرار مى‏دهد; زيرا در هر زمان خاصى يادگيرنده نسبت‏به موضوعهايى كه در محيط زندگى او قرار گرفته‏اند، يا جذب مى‏شود و يا نسبت‏به آنها بى‏تفاوت بوده و از آنها روى مى‏گرداند.

امروزه مشهورترين الگوى شناختى، همان الگوى «پردازش اطلاعات‏» است. اين الگو بر اساس مشابهت‏بين انسان و كامپيوتر در پردازش اطلاعات، درصدد تسهيل آگاهى از كيفيت ذخيره سازى و بازيابى اطلاعات توسط انسان مى‏باشد.

جديدترين الگوهاى مربوط به حفظ مطالب، الگوهايى هستند كه به صورت سلسله مراتبى عرضه شده، و براى هر فقره از اطلاعات، جاى مشخصى در مغز انسان در نظر مى‏گيرند. اين الگوها عموما براى حافظه، دو مخزن پردازش كننده اطلاعات قائل هستند:

1. حافظه موقتى و محدود يا حافظه فعال، كه عمل تفكر و استدلال را انجام مى‏دهد;

2. حافظه بلندمدت و غيرمحدود.

مؤلف در ضمن بحث از حافظه، روشهاى مختلفى براى تقويت‏به ياد سپارى و حفظ نيز ذكر مى‏كند.

فصل هشتم:انگيزش (Motivation)

در اين فصل راجع به اهميت انگيزش در محيطهاى آموزشى بحث مى‏شود. مؤلف از اين جهت‏بر اين نكته پافشارى مى‏كند كه دانش‏آموزان صرفا در صورتى از محيط آموزشى بهره مى‏گيرند و مطالب را مى‏آموزند، كه انگيزه‏اى براى اين كار داشته باشند; بنابراين، بخش عظيمى از تدريس، همان ترغيب و تحريك دانش‏آموزان به سوى يادگيرى مطالب مورد نظر مى‏باشد.

اولين كسى كه ارتباط بين انگيزش و يادگيرى را آشكار ساخت، «ثراندايك‏» بود. وى از اين ارتباط با عنوان قانون اثر ( effect Low of) نام برد. رفتارگرايان، اين ارتباط را در قالب تقويتهاى بيرونى مطرح كردند; اما شناختگرايان مفهوم تقويت درونى را به آن اضافه كردند. آنها بر اين نكته اذعان داشتند كه گاهى اوقات، انسان از طريق انگيزه‏هاى درونى، تحريك شده و عملى را بر عمل ديگر ترجيح مى‏دهد. انسانگرايان معتقدند، منشا انگيزه‏هاى انسان، احساس نياز به امورى است كه رفع اين نيازها براى او بسيار خوشايند و رضايتبخش مى‏باشد. نيازهاى اساسى انسان از نظر مازلو و راجرز، مانند احتياج به غذا، امنيت، پذيرش و مقبوليت اجتماعى، آموختن و فهميدن، خودشكوفايى و بالاخره از همه مهمتر، كسب موفقيت، سرچشمه تحريك و ترغيب او به انجام دادن اعمال مى‏باشد. البته عوامل ديگرى نيز براى انگيزه در انسان ذكر شده است; مثلا: اگر چه انسان براى نيل به پيشرفت و موفقيت تلاش مى‏كند; اما گاهى اوقات منشا تحريك او جلوگيرى از ناكامى و شكست است، و همين‏طور گاهى اوقات منشا حركت و تلاش و كوشش انسان، ناهماهنگى شناختى است. طبق اين نظريه، انسانها با تغيير طرز فكر و رفتارهاى خود، درصدد هماهنگى بين شناختهاى فرد و يكپارچگى شخصيت‏خود برمى‏آيند. به هر حال، طبق نظر مؤلف، عواملى كه مى‏توانند منشا تحريك انسان بشوند، بسيار زياد و در عين حال پيچيده‏اند. معلم در محدوده كلاس با استفاده از اين عوامل، دانش‏آموزان را به آنچه كه بايد بياموزند، توجه مى‏دهد. آنها مى‏توانند با پرداختن به نيازهاى اساسى و استفاده از نظريه‏هاى مناسب انگيزشى، دروس را جذاب كنند، و ضمن اينكه به دانش‏آموزان حق انتخاب و فرصت لازم براى كسب موفقيت مى‏دهند، آنها را به سوى فهم هر چه بهتر مطالب و تغيير در رفتار، سوق مى‏دهند.

فصل نهم:الگوها و راهبردهاى آموزشى

Instructional Model|s and Strategies

الگوهاى آموزشى، يادگيرى را تحت‏شرايط مختلف توصيف مى‏كند. اين الگوها به محققان كمك مى‏كند تا نظريه‏هاى جامع و چارچوبهاى تعميم يافته‏اى براى طراحى راهبردهاى آموزشى تدارك ببينند. راهبردهاى آموزشى در واقع همان روشهاى متفاوتى است كه براى تدريس در نظر گرفته مى‏شود. اين فصل با بحث درباره ابزار اساسى آموزش، يعنى اهداف آموزشى، مطالب آموزشى، تحليل تكليف، رئوس مطالب و توسعه دروس آغاز مى‏گردد. مؤلف معتقد است، توسعه آموزش به نحو مفيد و مؤثر، متوقف بر روشن شدن هدفهاى تدريس است، كه اين اهداف، خط مشى مطالبى را كه بايد آموخته شوند معلوم مى‏كند. وى در ضمن بحث از الگوهاى آموزشى، از دو الگوى مشهور نام مى‏برد; اين دو الگو عبارتند از: الگوى اكتشافى جروم برونر (15) و الگوى يادگيرى دريافتى ديويدآزوبل. (16) الگوى اكتشافى برونر بر استدلال استقرايى و آموزش از طريق عمل تاكيد مى‏كند، در حالى كه آزوبل در الگوى دريافتى خود بر استدلال قياسى و اهميت ارائه سازمان يافته مطالب پافشارى دارد.

ويژگى عام الگوهاى آموزشى تماما توصيه به اين امر است كه بايد دانش‏آموزان را همراه با عرضه مثالها و نمونه‏ها، به سوى مطالب راهنمايى كرد; با در نظر گرفتن اين نكته كه آنها داراى اطلاعات و دانش لازم براى يادگيرى مطلب جديد هستند.

سپس براى اينكه آنها با اطلاعات و مطالب بيشتر سر و كار داشته باشند، براى آنها فرصت و زمان لازم را در نظر گرفته و با اجراى امتحان و تست، واكنش آنها را مورد سنجش قرار مى‏دهند. مؤلف اهميت‏به كارگيرى الگوهاى آموزشى را چنين بيان مى‏كند: براى انتقال يادگيرى، بسيار مهم است كه درس مورد نظر را طراحى كرده، سپس تدريس نماييم، تا اينكه دانش آموزان بدانند چگونه اطلاعات جديدى را كه آموخته‏اند، به كار گيرند. وى به الگوهاى ديگر آموزشى نيز اشاره مى‏كند; از جمله الگوى يادگيرى كامل، الگوى آموزش به طور مستقيم، الگوى تدريس انفرادى و ديگر الگوها.

مطلب ديگرى كه در آخر اين فصل مورد اشاره قرار مى‏گيرد، اهميت طراحى فيزيكى كلاس درس است، كه در روند كلى طراحى آموزشى، بسيار مهم مى‏باشد; به اين معنا كه جايگاه قرار گرفتن معلم، دانش‏آموزان، وسايل آموزشى و... تماما بايد متناسب با اهداف خاص آموزشى باشد.

فصل دهم:هوش و تفاوتهاى فردى

(Intelligence and Individual Differences

آنچه در اين فصل مطرح مى‏شود، عبارت است از: تعاريف مختلفى از هوش و روشهاى متفاوت آزمونهاى هوشى.

به نوشته مؤلف، بيشتر روانشناسان بر اين امر متفقند كه هوش عبارت است از: توانايى يادگيرى و تطبيق با محيط; از تحقيقات اخير چنين بر مى‏آيد كه هوش مى‏تواند بر دامنه‏اى از دانشهاى آموخته شده دلالت كند. اسپيرمن (17) در اوايل دهه 1920، هوش را حاصل توانايى عام، به انضمام تواناييهاى مشخصى براى انجام تكاليفى خاص دانست. روانشناسان، و گاردنر (19) هر دو از وجود هفت توانايى اوليه ياد كرده‏اند: توانايى زبانى، منطقى، رياضى، فضايى، موسيقى، بدنى و آگاهى از خود و ديگران.

گيلفورد» (20) تعداد اين تواناييها را به 120 نوع رساند. تحقيق بسيار جديدى درباره روش مطالعه هوش، توسط رابرت استرنبرگ (21) (1985) ارائه شده است. وى با تاكيد بر پردازشهاى اساسى و مهم ذهنى، يك تئورى سه شاخه‏اى عرضه كرده است. در اين تئورى، سه جنبه مختلف كاركرد ذهن مطرح است:

1. عملكردهاى فراشناختى; مانند طراحى و انتخاب خط مشى;

2. عملكردهاى مربوط به اجراى خط مشيها و درك و به خاطرسپارى اطلاعات;

3. عملكرد مربوط به فراگيرى و كسب دانش.

آنچه مؤلف كتاب در انتهاى بحث نتيجه مى‏گيرد، اين است كه هوش، هم جنبه ارثى دارد و هم جنبه محيطى.

شيوه‏هاى مشهور آزمون هوشى عبارت است از: آزمونهاى گروهى و فردى. آزمونهاى گروهى گرچه كاربرد محدودى دارند; اما مى‏توان آنها را به طور كامل و مؤثر اجرا كرد. آزمونهاى انفرادى، از قبيل آزمون استنفورد - بينه (22) و آزمون WAIS (23) ، اطلاعات مفيد و قابل استفاده‏اى را در اختيار قرار مى‏دهند; ولى اجراى اين نوع آزمونها پرهزينه است. به كارگيرى و تفسير ثمره‏ها و نتايج‏حاصل از آزمونهاى هوش نيز بسيار مهمند، و در اين امر، احتياط كامل بايد به عمل آيد. آنچه از توجه به تفاوتهاى هوشى افراد مى‏تواند در كلاس درس و آموزش، مفيد واقع شود، اين است كه معلم با توجه به تواناييهاى شاگردان، مى‏تواند پى‏ريزى مطالب درسى و آموزشى را شروع نمايد، و فعاليت او در كلاس درس هنگامى ثمربخش است كه كاملا توانايى هوشى محصلان را در نظر بگيرد.

فصل يازدهم:اندازه‏گيرى - آزمون و ارزشيابى

(Measurement, Testing, and Evaluation)

مؤلف در اين فصل، از مفاهيم اساسى اندازه‏گيرى، آزمون و ارزشيابى بحث مى‏كند. يكى از طرق بسيار معمول در اندازه‏گيرى يادگيرى، اخذ آزمون است. آزمونهايى كه بيشتر مورد استفاده هستند، نتايج معتبر و قابل اطمينانى عرضه مى‏دارند. آزمونهاى استاندارد، آزمونهايى هستند كه توسط روانشناسان و يا ديگر متخصصانى كه در ساخت آن دخالت داشته‏اند، براى تمام دانش‏آموزان در شرايط و اوضاع يكسان و برابر اجرا مى‏شود، اگر چه برخى از اين آزمونهاى استاندارد، نقطه ضعفهايى نسبت‏به اقليتى از دانش‏آموزان دارند; مانند موانع فرهنگى يا زبانى.

آزمونهاى غيراستاندارد، آزمونهايى هستند كه معمولا توسط معلمان براى ارزشيابى عملكرد دانش‏آموزان - با در نظر گرفتن اهداف خاص يادگيرى - اجرا مى‏شود. اين آزمونها غالبا در شرايط كمتر كنترل شده، اجرا مى‏گردند. البته شيوه‏هاى ديگرى نيز براى ارزشيابى ارائه شده است كه در آن از آزمون استفاده نمى‏شود.

مؤلف راجع به اهميت ارزشيابى در فرآيند آموزش، چندين مقصود را ذكر مى‏كند: ارزشيابى عملكرد دانش‏آموز براى اين است، كه بتوان او را در برنامه‏هاى معينى شركت داد، توانايى عملى و تحصيلى او را تشخيص داد، به مشكلات ادراكى او در زمينه‏هاى مختلف پى برد، كارآيى آموزشى و تحصيلى و همچنين ميزان يادگيرى كامل او و نيل به اهداف درسى را تعيين نمود. براى وصول به اين اهداف، بايد ارزشيابى را در مراحل مختلف (قبل، حين و بعد از آموزش) به اجرا گذاشت.

از انواع آزمونها مى‏توان به آزمونهاى هنجار مدار و ملاك مدار اشاره كرد. آزمونهاى هنجار مدار بر اساس مقايسه بين دانش‏آموزان پى‏ريزى مى‏شوند; در اين آزمونها عملكرد دانش‏آموزان با يكديگر مقايسه مى‏شود; اما آزمونهاى ملاك مدار، عملكرد دانش‏آموز را در برابر ملاك مشخصى مى‏سنجند.

دو نوع از انواع مهم آزمون عبارت است از: آزمون پيشرفت تحصيلى و آزمون استعداد. آزمون پيشرفت تحصيلى، متكفل سنجش مقدار يادگيرى است، در حالى كه آزمون استعداد، ميزان استعداد و توانايى فرد را براى يادگيرى در زمينه و محدوده‏اى خاص مى‏سنجد.

براى اينكه يك آزمون، قابل استفاده باشد، بايد دو ويژگى داشته باشد:

1. معتبر باشد; يعنى بتواند آنچه را كه براى اندازه‏گيرى و سنجش ادعا مى‏كند، اندازه بگيرد.

2. قابل اعتماد باشد; يعنى بتواند نتايج ثابت و هماهنگ را در فرصتهاى مختلف و اوضاع و شرايط متفاوت عرضه كند.

فصل دوازدهم:حل مساله و خلاقيت

(Problem Solving and Creativity)

آنچه در اين فصل مورد بررسى قرار مى‏گيرد، خلاقيت و حل مساله در كلاس درس مى‏باشد. مؤلف معتقد است، يكى از اهداف نهايى آموزش و پرورش اين است كه دانش‏آموزان چگونه با كاربرد دانش يا مهارتهاى كسب شده، مسائل را حل كنند. به طور كلى خلاقيت و ابتكار، كيفيتى است كه هر دانش‏آموز تا حدى از آن برخوردار است، و تا حدى نيز آن را به كار مى‏گيرد و بروز مى‏دهد. در اين فصل، تعاريف مرسوم از خلاقيت و روشهاى اندازه‏گيرى آن، و همچنين نحوه ترغيب و تشويق دانش‏آموزان به خلاقيت و ابتكار، مورد بحث قرار مى‏گيرد.

مراحل حل مساله عبارتند از: 1. تعريف مساله و مشكل; 2. طرح فرضيه‏هايى پيرامون مساله; 3. آزمون فرضيه‏ها; 4. انتخاب بهترين فرضيه. بررسيها و پژوهشهاى اكتشافى، همان قوانين علمى و راههاى تجربى‏اى هستند كه منجر به حل مساله صحيح مى‏شوند.

به نظر مؤلف، براى بهبود بخشيدن به توانايى دانش‏آموزان در حل مساله، معلمان بايد آنها را با مشكل و مساله مواجه كنند، و آنها را در اين وضعيت قرار دهند. رفتارهاى خلاق و مبتكرانه اگر چه غير معمول و تعجب‏آور است; اما براى فرد و جامعه داراى ارزش مى‏باشند. مؤلف در انتهاى فصل، راجع به اين مطلب بحث مى‏كند كه معلمان براى تشويق و ترغيب دانش آموزان به ابتكار و نوآورى، بايد اولا: جوى قابل قبول فراهم نمايند; ثانيا: كارهاى تحقيقاتى و اكتشافى را ارج نهاده و مورد تشويق قرار دهند; ثالثا: مقدارى از زمان كلاس را به پروژه‏هاى تحقيقاتى تخصيص دهند; رابعا: در تدريس، جوانب و مسائل مربوط به ابتكار و خلاقيت را لحاظ كنند.

فصل سيزدهم:تدريس به دانش‏آموزان استثنايى، عقب افتاده و دوزبانه

(Teaching Exceptional, Disadvantaged, and Bilingual Students)

در اين فصل، از ويژگيها و نيازهاى دانش‏آموزان استثنايى، عقب افتاده و دو زبانه بحث مى‏شود. در طبقه‏بندى مذكور، دانش‏آموزان استثنايى شامل دو دسته از كودكان هستند كه يا از استعداد و هوش بالايى برخوردارند، و يا از حيث ادراك يا بدن، ضعيف بوده و آسيب ديده‏اند. اين افراد از حيث‏بدنى يا يادگيرى، معلول و از حيث عاطفى، مضطرب و پريشان بوده، و از حيث ذهنى عقب افتاده‏اند. دانش‏آموزان استثنايى كه با ضعف و نقص در موارد ديدارى يا موارد شنيدارى روبه رو هستند، بايد در ترتيب قرار گرفتن در كلاس درس، جاى مناسبى داشته باشند و براى آنها ابزارهاى كمك آموزشى خاصى، از قبيل مطالب چاپى، با نوشته‏هاى بزرگ و فيلمهاى خاص آموزشى تدارك ديده شود; البته علاوه بر اين، چه بسا برخى از دانش‏آموزان كه از حيث‏بدنى دچار نقص و معلوليت مى‏باشند، به همكارى و مساعدت براى تحرك فيزيكى نياز داشته باشند و همچنين كنترل و كمكهاى پزشكى براى آنها اجتناب ناپذير تلقى گردد.

از ميان كودكان استثنايى، آنان كه دچار مشكلات عاطفى و رفتارى هستند، مى‏توانند با اجراى تمرينهاى برنامه‏ريزى شده براى كنترل رفتار، بر مشكلات خود فائق آمده، و از حداكثر تواناييهاى خود براى يادگيرى استفاده كنند.

براى دانش‏آموزان ممتاز - كه آنها نيز در طبقه كودكان استثنايى قرار مى‏گيرند - تدارك تمرينهاى تكميلى و ترغيب آنها به تفكر تحليلى و نقد ارزشى دروس، و همچنين فراهم كردن محيطى كه در آن تضارب آرا و نقد و بررسى، زياد باشد، مى‏تواند در ايجاد و حفظ علاقه و رشد فكرى آنها در محيط كلاس، مؤثر واقع شود.

مؤلف درباره كودكان عقب افتاده معتقد است، چون به طور معمول، اين كودكان از خانواده‏هاى كم درآمد مى‏باشند، لذا تجارب يادگيرى و آموزشى خارج از محيط مدرسه براى آنها مقدور نيست; از اين رو در محيط مدرسه بايد با امعان نظر خاصى، آنها را مورد توجه قرار داد. كودكان عقب افتاده ذهنى و ناتوان، براى يادگيرى مى‏توانند از تقسيم تكاليف به بخشهاى كوچك و مرتبط به هم استفاده كرده، و پله پله بالا روند.

دانش‏آموزان عقب افتاده و دو زبانه، بيشتر به دليل سابقه محيطى خود محتاج كمكهاى خاصى مى‏باشند، تا به سبب ضعفهاى بدنى يا ساخت ذهنى‏اى كه دارند. اعمال كوششهاى مضاعف و شكيبايى از جانب معلم، به ترغيب اين قبيل كودكان براى ارائه تحصيل و عدم دلسردى كمك مى‏كند.

فصل چهاردهم:كاربرد كامپيوتر در آموزش

(Computers in Education)

در اين فصل، مؤلف متذكر مى‏شود كه كامپيوتر در سطح وسيعى (90%) در مدارس عمومى آمريكا مورد استفاده قرار مى‏گيرد. وى ارتباط فراگير با كامپيوتر را در سه محور خلاصه نموده و به ترتيب چنين ذكر مى‏كند:

1. تعليم بر اساس كامپيوتر CBE (24) كه عبارت است از: استفاده از كامپيوتر براى تعليم دانش‏آموزان.

2. آموزش بر اساس كامپيوتر CBI (25) ، كه به معناى كاربرد كامپيوتر در تدريس و تدارك عوامل آموزشى; از قبيل تمرين و عمل شبيه سازى از تكاليف مشكل (مانند ياد دادن طرق پرواز هواپيما به وسيله كامپيوتر) و سرگرم كردن دانش‏آموزان مى‏باشد.

CMI (26) كه عبارت است از: كاربرد كامپيوتر در تعيين رتبه و معدل، جمع‏بندى و ترسيم نمودار از وضعيت مرحله‏اى دانش‏آموزان، و همچنين برنامه‏هاى متعدد آزمون كه قابل استفاده در مراحل مختلفند. علاوه بر اين، كامپيوترها مى‏توانند در كمك به دانش‏آموزان معلول و عقب‏مانده ذهنى نيز، مؤثر واقع شوند. كاربرد آنها در اين مورد، كمك به معلولان در انجام تكاليف متناسب با نوع معلوليت مى‏باشد; از قبيل گوش كردن، صحبت كردن و حتى ورق زدن صفحات كتاب و... . همچنين از كامپيوتر مى‏توان در زمانى كه معلم در دسترس نيست، بهره گرفت. در روند استفاده از كامپيوتر، همواره دو نكته بايد مدنظر باشد: 1. چگونه كامپيوتر را مورد استفاده قرار دهيم; 2. كدام برنامه متناسب با هدف ما مى‏باشد.

فصل پانزدهم:طراحى آموزشى براى موضوعات خاص درسى

(Designing Instruction for Specific Subject Areas)

در اين فصل، از مهارتهايى بحث مى‏شود كه در مواردى، از قبيل خواندن، نوشتن و رياضيات مورد استفاده قرار مى‏گيرند.

روانشناسان تربيتى، بررسى و مطالعات فراوانى براى تشخيص فرآيندهاى شناختى و مهارتهايى كه به موضوعاتى، از قبيل خواندن، نوشتن و رياضيات مربوط مى‏باشد، به انجام رسانده‏اند. اين محققان، بين كسانى كه داراى مهارت بالا هستند، و آن كسانى كه از مهارت كمتر برخوردار مى‏باشند، تفاوتهاى مشخصى يافته‏اند. آنچه در خواندن، مورد توجه محققان قرار گرفت، اشتمال اين فرآيند بر رمزخوانى (نشانه‏خوانى) بود، كه اين امر در مدتى كه لغات و يا معانى لغات، تشخيص داده و تعيين مى‏شوند، اجرا مى‏گردد. همچنين خواندن در مدتى كه فرد سعى مى‏كند منظور از عبارت و يا قطعه‏اى را بفهمد، مستلزم درك مطلب مى‏باشد. مردم تمايل دارند به جاى جزئيات يك عبارت، اصل موضوع و جان كلام را به ياد آورند.

معلمان بايد در صورت بروز خطاهاى جزئى از دانش‏آموزان، صبر و شكيبايى نشان داده و به آنها فرصت لازم براى خواندن را بدهند; آنها بايد اهداف ويژه‏اى را در زمينه تكاليف خواندنى براى دانش‏آموزان در نظر بگيرند، و از اينكه دانش‏آموزان داراى اطلاعات لازم مى‏باشند، اطمينان حاصل نمايند.

دومين امر مورد توجه، نوشتن است كه ابتدا براى برقرارى ارتباط، مورد استفاده قرار مى‏گرفت. نوشتن نيز، مانند خواندن، يك فعاليت معنادار به حساب مى‏آيد. الگوى شناختى شامل سه فرآيند برنامه‏ريزى، ترجمه و مرور كردن است. معلمان بايد با دانش‏آموزان به طور جد درباره اين فرآيندها كار كنند.

حل مساله در رياضيات، مستلزم فهم مشكل، تعيين و تشخيص، برآورد و تخمين مناسب، انجام اعمال صحيح محاسباتى و تحقيق درباره راه‏حلهاى اشتقاقى است.

پى‏نوشتها:

1. Pamela R.Rothestein.

2 . William ames.

3. EdwardThoranike.

4 . john Dewey.

5. Tames S.Coleman.

6. jean iaget.

7. Erik Erikson.

8. Lawrence Kohlberg.

9 . John B. Watson.

10 . Ivan avlov.

11. B. . Skinner.

12. Abraham Maslow.

13 . Carl Rogers.

14. Arthur combs.

15. .S, Bruner.

16. Davi Ausubel.

17. Searman.

18. Thurstone.

19 . Garner.

20. Guilfor.

21. Robert Sternberg.

22. Stanfor - Beinet.

23. Wechsler - A dult In telligence Scale.

24. Computer - base Eucation.

25. Computer - base Instruction.

26. Computer - manage instruction.