مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 4

مبانى آراى تربيتى اخوان‏الصفا

گروه علوم تربيتى

دانشمندان مسلمان به انگيزه دينى خويش و همسو با تعاليم اسلامى، به موضوع تربيت اهتمام بسيار ورزيده‏اند. حاصل خرد ورزيهاى آنان مى‏تواند براى هر پژوهشگرى كه طالب شناخت «تربيت اسلامى‏» است، دو سود در پى داشته باشد: يكى آنكه ميزان تحقيق تلاش نسل گذشته را به صورتى واقع بينانه ارزيابى كند، و از اين رهگذر از دل بستن به انگاره‏هاى عقيم، خوددارى كند; و دوم آنكه در پرتو آشنايى با ژرف بينيهاى مبتكرانه فيلسوفان بصير، شوق حركت و انديش‏ورزى در او ايجاد شود.پژوهشى با عنوان «آراى تربيتى دانشمندان مسلمان‏»، در گروه تربيتى دفتر همكارى در دست اجراست، تا بدين طريق علاوه بر فوايد مذكور، امكان مطالعه تطبيقى آراى صاحبنظران تعليم و تربيت نيز فراهم آيد. مقاله حاضر خلاصه‏اى از بخش مربوط به «اخوان‏الصفا»ست، بخشهاى ديگر شامل فارابى، ابن‏سينا، غزالى، جاحظ، قابسى و... بزودى تكميل و منتشر خواهد شد.

اخوان الصفا عنوان جمعيتى از دانشوران قرن چهارم‏ه . ق. است. آنان بر اين عقيده بودند كه با افراشتن پرچم دانش و آگاهى و نوشاندن زيت‏حكمت‏به فانوس ديانت، مشعل تمدن اسلامى برافروخته و پرفروغ خواهد شد. از اين روى به تهذيب و تنقيح و تقريب معارف انسانى همت كردند. اخوان در پى‏گيرى اهداف اصلاحى خود تشكيلاتى مخفى بنا نهادند و مجموعه‏اى دائرة‏المعارف گونه به نام «رسايل اخوان الصفا» فراهم آوردند. دستمايه‏هاى اين تاليف از منابع متنوعى گردآمده و 52 رساله را در بردارد و در حدود سال‏370ه . ق. نشر يافته است. همچنين خلاصه‏اى از آن با عنوان «رسالة‏الجامعه‏» در دست است.

در حيات اخوان‏الصفا -به دليل شيوه مخفى كارانه‏اى كه داشته‏اند- ابهامهاى بسيارى سايه افكنده است، به طورى كه حتى نام مؤلفان رسايل نيز به طور قطع معلوم نيست. البته نويسندگانى را به طور احتمال از اعضاى اين گروه و گاه از مؤلفان رسايل برشمرده‏اند كه برخى از آنان نيز خود داراى چهره‏اى مبهم و پيچيده‏اند.

به علت همين ابهامهاى تاريخى، برخى، آنان را از قرامطه كه در اصل اسماعيلى‏اند، دانسته‏اند و برخى ديگر ايشان را از ائمه نصيريه قلمداد كرده‏اند. (1)

محققانى آنان را معتزلى دانسته‏اند و بعضى مخالف مكتب اعتزالشان يافته‏اند. با رجوع به رسايل منشا اين اختلاف در قضاوتها آشكار مى‏شود. رسايل اخوان‏الصفا خود از چنان تنوع و تشتتى در آراء برخوردار ماست كه منسوب كردن مؤلفان آن به مكتب فلسفى و فرقه مذهبى خاصى سخت دشوار است.

البته اين تنوع و تشتت عللى دارد كه از جمله مى‏توان تنوع منابع غير اسلامى عقايد آنان را نام برد، به اين معنا كه اخوان به طور همزمان از تعاليم اديان مختلف و فلسفه‏هاى يونانى و منابع پهلوى بهره مى‏برده‏اند. (2) و انگيزه آنان بيشتر توضيح و توجيه فلسفى آرائشان بوده است، لذا به التقاط دامنه‏دارى از آموزه‏هاى فلسفى يونانى و غير يونانى دست‏يازيده‏اند و پرواى ناهمخوانى منابع مورد استفاده خويش را نداشته‏اند. علاوه بر اين، ترجمه‏هايى كه اخوان از آن بهره گرفته‏اند از استحكام و وثاقت كافى برخوردار نبوده است. (3)

جز اين، اسبابى ديگر نيز در بروز تشتت در آراء اخوان سهيم بوده است كه بررسى آنها مجالى ديگر مى‏طلبد.

به هر روى از لحاظ فلسفى تعاليم ايشان در جاى جاى خود تداعيگر انديشه‏هايى از مكاتب گوناگون فلسفى است، چنانكه نام گروه، تقسيمات گروهى و تشكيلاتى و آموزشهاى سرى آنان، به همراه برخى توجهات ويژه ايشان به اعدادى خاص، تداعى كننده عقايد فيثاغوريان است و البته بهره آنها از انديشه‏هاى افلاطونى، نو افلاطونى، مشايى و نيز فلسفه‏هاى ايرانى و هندى چندان آشكار است كه مورد تاكيد محققان مى‏باشد. قضاوت در خصوص مذهب اخوان‏الصفا نيز در اثر ابهام اظهاراتشان دشوار است، ولى تعلق خاطر شيعى آنان غير قابل انكار است و ادله‏اى كه در نفى دوازده امامى بودن ايشان اقامه شده ناكافى است، (4) سياق آموزشهاى آنان يادآور دعوتهاى اسماعيليان است.

الف) دين:

اخوان‏الصفا خود را مصلح دينى مى‏دانسته‏اند، از اين روى موضوع دين در حوزه تفكرات ايشان بسيار با اهميت است. آنان معارف خويش را برگرفته از چهار منبع مى‏دانند: كتب حكما و فلاسفه، كتب انبيا، كتاب طبيعت و جواهر نفوس. در اين ميان كتب انبيا به گفته اخوان بيشترين اهميت را داراست. (5)

دين نتيجه رشد انسان و نيل او به مقام تلقى وحى است. وحى خبر دادن از امورى است كه از حواس غايبند و حالتى است كه بدون قصد و تكلف در انسان پديد مى‏آيد. انبيا وحى را به سبب صفاى نفس و مجانست ارواحشان با ارواح فرشتگان دريافته‏اند، نه به قياسات منطقى و رياضات حكميه. (6)

نبيا وحى را از سه راه در مى‏يافته‏اند: (7)

- در حال خواب، آنگاه كه نفس، استعمال حواس را ترك گفته است، و اكثر انبياء وحى را در همين حالت دريافت مى‏كرده‏اند.

- در حال بيدارى، با شنيدن صداى شخصى كه ديده نمى‏شود. صداى شنيده شده به صورت اشاراتى دايمى است.

- در حال بيدارى با شنيدن كلام شخصى كه او را نمى‏بيند.

اهداف دين:

اهداف دين را از ديدگاه اخوان مى‏توان چنين خلاصه كرد:

1- آموزش عقايد صحيح درباره انسان و جهان.

2- معرفى كمالات ممكن براى انسان.

3- آموزش اعمال و آداب مناسب براى رساندن انسان به درجات كمال.

4- ايجاد شرايط لازم روحى براى به حركت در آوردن انسان در مسير هدايت.

عناصر دين:

عقايد، اخلاق و آداب دينى عناصر اصلى تشكيل دهنده دين هستند. مبنايى ترين عقيده، توحيد است، (8) و اولين سنت عملى كه بايد بر اقامه آن تاكيد شود، موالات و مودت ميان اهل شريعت است. (9)

اخوان درباره توحيد به عنوان زير بناى اصيل و اصلى دين بر اين عقيده‏اند كه انسان بدون يارى وحى مى‏تواند به آن دست‏يابد. دو طريق براى وصول به آن وجود دارد: (10)

- طريقه غريزى، كه همه انسانها اعم از عالم و جاهل و حتى حيوانات به آن راه دارند.

- طريقه برهان،كه به فضلا يعنى انبيا، حكما، اخيار و ابرار اختصاص دارد.

اخوان فهم اسرار احكام عملى را از دسترس عقول خارج نمى‏بينند و كلى‏نگرى و توجه به صلاح عمومى و آجل را راه فهم حكمت الهى احكام مى‏شناسند. (11) با وجود اين انسان در رسيدن به اصل احكام به وحى نيازمند است.

فهم دين:

اخوان دو امر را در فهم خطابات اديان بسيار مهم و ضرورى مى‏شمارند:

- رمزى بودن خطابات دين، اعم از بياناتى كه در حوزه معارف آمده و يا آنچه در مناسك و احكام عملى اديان وجود دارد. (12)

- اينكه انبيا به تناسب شرايط فرهنگى مخاطبان خود سخن مى‏گفته‏اند. (13)

ب) فلسفه:

فلسفه در نزد اخوان برترين شيوه معرفت پس از نبوت است و به معناى تشبه به خداوند به ميزان توانايى بشر است. (14) دانشهاى فلسفى و شريعت پيامبر هر دو امورى الهى با غرضى واحدند و تنها در فروع با هم اختلاف دارند و منازعات اهل فلسفه و اهل شرايع با يكديگر ناشى از عدم فهم مقصود يكديگر است. (15) اخوان، فلاسفه را به بزرگى ياد مى‏كنند و نام آنان را پس از انبيا مى‏آورند و براى آنان رسالتى همسو و مشترك با پيامبران قائلند و از آراء و استدلالات آنان در كنار تعاليم انبيا سخن مى‏گويند. (16)

ج) انسان:

اخوان‏الصفا انسان را اينگونه مى‏شناسند: (17)

- انسان تركيبى از جسم و جان است.

- نفس انسان، روحانى و از برترين نفوس است.

- جسم انسان بهترين صورت جسمانى است.

- هر يك از دو جزء وجود انسان غايتى ويژه خود دارد.

- بالاترين مرتبه مادى و جسمانى‏انسان سلطه و غلبه بر همنوعان‏است.

- شريفترين رتبه انسان از لحاظ نفس، قبول وحى است.

- مرتبه روحانى انسان برتر از مرتبه جسمانى اوست.

محور اصلى نگرش انسان‏شناسانه اخوان همانا تمايز ميان جسم و جان است وبا اين نگرش است كه شناسايى ويژگيهاى هر يك از اين دو ضرورت مى‏يابد.

صفات جسم: (18)

جسم انسان چون ديگر اجسام پذيراى اعراضى چون رنگ، بو، وزن و حركت... است. و از اخلاط چهارگانه يعنى: خون، بلغم، صغرا و سودا تركيب يافته، كه اين اخلاط خود از اركان اربعه (آتش، هوا، آب و خاك) پديد آمده‏اند. جسم انسان داراى چهار طبع است: گرمى، سردى، رطوبت و يبوست. جسد انسان پس از مرگ و جدايى از نفس به اركان اربعه باز مى‏گردد.

صفات نفس: (19)

نفس گوهرى است روحانى، حى بالذات، عالم بالقوه، فاعل بالطبع، تعليم پذير و فعال در اجسام. پايان كار نفس، ازگشت‏به مبدا خويش است.

بهره‏هاى مادى انسان مال و متاع دنياست و بهره معنوى او علم و دين است كه هر يك از اين بهره‏ها با خود لذتى را به همراه دارد، لذتى دنيوى و يا اخروى.

انسان از آن رو كه جسم است طالب بقاى جاويد در دنياست و چون نفس روحانى است‏خواستار وصال آخرت است.

چگونگى و حكمت ارتباط نفس و جسد

اخوان، جسم را آلت فعل نفس مى‏شمارند و در نتيجه نفس را به صنعتگرى تشبيه مى‏كنند كه در كارگاه خويش در كنار ابزار كارش جاى گرفته و هر يك از اعضاى جسد چون ابزارى به كارى خاص مى‏آيند. (20)

آنان حكمت ارتباط نفس و جسد را تكميل فضايل نفوس دانسته‏اند و معتقدند كه تنها با ارتباط نفوس به اجساد است كه فضايل و خيرات بالقوه نفس اين امكان را مى‏يابند كه به فعليت درآيند. و همين مطلب را به شكلى ديگر چنين بيان داشته‏اند كه نفس ناطقه بعد از مخالفت هوا و عمل به فرمانهاى پروردگار، فرشته‏اى از فرشتگان خواهد شد و اين از آثار همراهى نفس با جسد است. (21)

تجرد نفس

شايد مهمترين ويژگى نفس در نزد اخوان، تجرد و روحانى بودن آن است; لذا براى اثبات تجرد نفس ادله‏اى ارائه مى‏دهند. پيش از پرداختن به اين ادله، ذكر اين نكته مناسب است كه مباحثى از اين قبيل، از آن رو در زمره مبانى آراء تربيتى اخوان اهميت مى‏يابند كه ايشان خود بر آثار اين عقيده تاكيد ورزيده‏اند و از جمله بر اين باورند كه اعتقاد به برخى آراء ناصواب و فاسد ناشى از ناباورى به وجود مستقل و مجرد نفس است و نيز معتقدند كسى كه نفس خويش را نشناسد از ادراك امور روحانى محروم مى‏ماند و فرجام كارش انكار حقايق معنوى است. (22)

ادله اخوان بر تجرد نفس را مى‏توان چنين خلاصه كرد: (23)

1 - سيره انبيا و اوليا و عقيده حكما;

2 - اتفاق و اجماع اهل اديان و نيز زيارت قبور صالحان و اوليا;

3 - عدم ظهور آثارى چون حس و حركت پس از مرگ;

4 - وجود افعالى در انسان كه بدون به‏كارگيرى حواس و حركت اندامها صورت مى‏پذيرد; مانند تفكر;

5 - رؤيا و حركات و طى مسافتهاى طولانى كه در آن رخ مى‏دهد;

6 - اندوه و گريه بازماندگان بر شخص درگذشته، از آنجا كه اندوه آنان بر جسم او نيست، پس بر جوهرى ديگر است كه همانا نفس مفارقت‏يافته اوست.

برخى از ادله ايشان بر تجرد نفس با ريشه‏يابيهاى انسان‏شناسان روزگار ما در مورد منشا آگاهى انسان از وجود جوهرى مفارق به نام نفس سازگار است، ولى به هر روى ساخت استدلالى ادله ايشان به باورهاى كلى آنان در خصوص برهان و استدلال عقلى وفا نمى‏كند و پرداخت‏برهانى مستحكمى ندارد.

پس از اثبات تجرد نفس، اخوان به ترسيم چهره‏اى دقيق از نفس همت مى‏گمارند و آن را در سه چهره مختلف معرفى مى‏كنند. در جسد انسان سه قبيله ساكنند: نفس شهوانى كه ظاهرا همان نفس نباتى است، نفس حيوانى و نفس ناطقه. نفس ناطقه چون فرشته، و نفس حيوانى مانند انسان است و نفس شهوانى اخلاق و افعالى چون جن دارد. هر سه نفس تحت رياست و اداره عقل قرار دارند. (24) عقل همان نفس است كه از حالت علامه بالقوه خارج شده و علامه بالفعل گشته است. (25)

هر يك از نفوس ناطقه، حيوانى و نباتى چهره‏اى از يك حقيقت واحدند كه به لحاظ افعالى كه اين حقيقت واحد از خود ظاهر مى‏سازد، نامهاى مختلفى يافته است. اخوان براى هر يك از اين سه نفس در بدن انسان جايگاه خاصى قائل شده‏اند.

اخوان اين نفوس سه‏گانه را به منزله اجناسى مى‏دانند كه قواى نفس انواع آنهايند و افعال آن قوا اشخاص آنها مى‏باشند. (26) نفس داراى پنج قوه جسمانى و پنج قوه روحانى است. قواى جسمانى همان حواس پنجگانه‏اند و قواى روحانى عبارتند از: متخيله، مفكره، حافظه، ناطقه و صانعه. (27)

د) شناخت

معرفت انسان به موجودات از سه طريق تحقق مى‏يابد: حس، عقل و برهان.

مقصود از حس همان حواس پنجگانه است. اين گونه از شناخت از آغاز كودكى شروع مى‏شود و انسان و حيوان در آن مشتركند. راه دوم، عقل است كه از دوره بلوغ آغاز مى‏شود و راه سوم، برهان، كه مخصوص قومى از علماست كه پس از نظر در رياضيات هندسى و منطقى به آن دست مى‏يابند. (28)

عموما معرفت‏برهانى مصداقى از معرفت عقلى انگاشته مى‏شود. آنچه از سخنان اخوان بر مى‏آيد با اين ديدگاه مخالفتى ندارد با اين تفاوت كه اخوان احتمالا به دو جهت‏برهان را جداگانه مطرح كرده‏اند: نخست آنكه بر ضرورى بودن (ضرورت منطقى) شناخت‏حاصل از برهان تاكيد دارند و ديگر آنكه در معرفى متعلق برهان و عقل، به وجود فارقى ميان آن دو قائل شده‏اند: امور معقول همان رسوم محسوساتند كه از سوى حواس به قوه متخيله رسيده‏اند و صور آنها در وهم انسان، همچنان پس از ناپديد شدن محسوسات از حواس باقى است. ولى آنچه كه برهان راه شناخت آن است، به وسيله حواس ادراك نمى‏شود و واهمه آن را تصور نمى‏كند، لكن برهان برانگيزاننده عقول به پذيرش آن است. قضاياى هندسى، مانند متناهى بودن مقادير در نزد اقليدس، از اين قبيل است.

با اين دو ويژگى است كه برهان طريقه‏اى مستقل در معرفت انگاشته مى‏شود و گرنه معرفت‏برهانى از معرفت عقلى جدا نيست و ما نيز درباره اين دو، بحث مشتركى خواهيم داشت.

معرفت‏حسى

حواس و قواى آن از اهميتى بسزا برخوردارند، بطورى كه اخوان معتقدند: هر كس قاقد حس باشد معرفتى ندارد. آنچه به وسيله حواس ادراك مى‏شود اعراضى است كه در اجسام حلول دارند و در تغيير كيفيت مزاج حواس مؤثرند. پس حس، تغيير مزاج حواس در اثر مباشرت با محسوس است و احساس، فهم تغيير به وسيله قواى حسى است. (29)

تا نفس، امرى محسوس را دريابد، قواى جسمانى و روحانى نفس دست در دست‏يكديگر دارند. چگونگى اين همكارى از اين قرار است: (30)

حواس (يعنى آلات قواى جسمانى نفس) در اثر تماس با محسوسات تغيير مزاج مى‏يابند و به اين ترتيب حس صورت مى‏پذيرد و رسوم محسوسات ادراك مى‏گردند. در اينجا عصبهايى كه از قسمت پيشين مغز تا ريشه‏هاى حواس كشيده شده‏اند، رسوم محسوسات را به قوه متخيله كه در قسمت پيشين مغز قرار دارد مى‏سپارند; قوه متخيله آن رسوم را به قوه مفكره مى‏دهد، در اين هنگام محسوسات از حواس غايب مى‏شوند و تنها آثار آن رسوم كه در فكر نقش بسته است، باقى مى‏ماند. نفس مستقلا بدون نياز به حواس در اين آثار تصرف مى‏كند و به وسيله قوه عاقله آنها را تمييز مى‏دهد، در اين موقع چيزى جز صور محسوسات كه منتزع از هيولايشان (ماده) هستند وجود ندارد. اين صور در جوهر نفس نقش بسته‏اند، به طورى كه جوهر نفس نسبت‏به آن صور همچون هيولا (ماده) مى‏باشد و آن رسوم چون صورتند.

چون مفكره، رسوم محسوسات را از متخيله دريافت كرد، به سنجش آن از لحاظ حقيقت، منفعت و يا ضرر مى‏نشيند و سپس آن را به حافظه مى‏سپارد تا در موقع لزوم به ياد آورد; قوه حافظه آن رسوم را به ناطقه مى‏دهد تا در موقع ضرورت با القاى الفاظى كه نشانه‏هاى آن معانى‏اند، آنها را براى ديگران تعبير نمايد، و چون الفاظ ماندگار نيستند و حظ مسامع از آن معانى گذراست، قوه صانعه آن معانى را به قيد كتابت مى‏كشد تا پايدار شوند.

خطاى حواس

اخوان، خطاى حواس را توضيح داده‏اند و در اصل آن را مستند به قوه مفكره دانسته‏اند. يعنى خطا نتيجه عملكرد نادرست قوه مفكره در مجموعه مراحل ادراك حسى به ترتيبى كه گذشت، مى‏باشد.) (31)

علاوه بر اين، دو امر را در بروز خطاى حواس مؤثر دانسته‏اند، واسطه در احساس و ناتوانى آلات حسى.

در مورد اول معتقدند: مدركات حواس بر دو گونه‏اند برخى بالذات و برخى بالعرض ادراك مى‏شوند. آن دسته كه بلاواسطه ادراك مى‏گردند مدرك بالذات هستند، مانند نور كه چشم آن را بدون واسطه دريافت مى‏كند. اما آن دسته كه بالعرض يعنى با واسطه درك مى‏شوند مانند رنگ كه چشم آن را به واسطه نور در مى‏يابد. (32)

اخوان بر اين اعتقادند كه هر چه واسطه در ادراك كمتر باشد، احتمال خطا كمتر مى‏شود به همين دليل خطاى سامعه اندك است; زيرا بين آن و محسوساتش تنها هوا واسطه است، كه گاه به سبب غلظت و يا رقت هوا، وصول محسوس به سامع آنگونه كه بايد صورت نمى‏گيرد و خطا بروز مى‏كند. (33)

در مورد دوم مى‏گويند: اختلاف دريافتها و ادراكات كه طبعا برخى از موارد اختلاف خطاست، ناشى از اختلاف در توانايى حواس است و اختلاف حواس خود ناشى از اختلاف كالبدها و پيكرهاست.

جايگاه ادراك حسى

حس و ادراك حسى در مجموعه آراء معرفت‏شناسانه اخوان نقشى مهم و كليدى دارند و اين اهميت و حساسيت ناشى از مبدئيت آن براى ديگر انواع معرفت است; چنانكه گفتيم در نزد اخوان فقدان حس به معناى فقدان معرفت است، دامنه تاثير ادراك حسى در نظام اداركى انسان به قدرى وسيع است كه بديهيات را نيز شامل مى‏شود; معلومات غير اكتسابى كه همه عقول آنها را در مى‏يابند از طريق استقراء امور محسوس پديد مى‏آيند، يعنى حس انسان آن امور را يك يك مى‏بيند و مورد تامل قرار مى‏دهد و چون موارد زيادى را بر صفت واحدى يافت‏حكم آن را به همه افراد تعميم مى‏دهد، اگر چه همه افراد آن جنس يا نوع را نديده باشد. (34)

ادراك عقلى و برهانى

اخوان در توانايى عقل براى شناخت هستى ترديدى ندارند و عدم پرهيز از ارتكاب تناقض در آراء را منشا خطاى عقل مى‏دانند. از همين رو بر علم منطق تاكيد ويژه‏اى دارند و قياس را وسيله اجتناب از خطاى در عقيده مى‏دانند. (35)

در نظر اخوان اكثر معلومات انسان از طريق قياس فراهم آمده است و استفاده از قياس از دوره كودكى آغاز مى‏شود، به طورى كه طبيعت انسان از روزگار صباوت بر استعمال قياس نهاده شده است، همان گونه كه سرشت او بر استفاده از حواس مى‏باشد. (36)

استفاده از قياس در واقع بهره بردن از قوه عاقله و ورود از طريق ادراك عقلى براى دستيابى به علوم و معارف است و در صورتى كه قياس را تاليف بديهيات بشناسيم -چنانكه اخوان معتقدند- آنگاه قياس برهانى مورد نظر خواهد بود و تاكيد اخوان بر ضرورت بازگرداندن دانشها به دانسته‏هاى بديهى، در واقع تاكيد بر ضرورت بهره‏گيرى از برهان در طريق معرفت است.

خطا در ادراك عقلى

پيش از اين دانستيم كه بى‏بهرگى از بديهيات و عدم بازگشت معرفت‏به آن منشا خطا در ادراك عقلى است، اكنون به منشا ديگر خطا در ادراك عقلى مى‏پردازيم. اخوان مى‏گويند: چون انسان در تعميم و تسرى اوصاف و احكام امورى كه در اطراف خود مى‏بيند و با آن مانوس است گاه مبالغه مى‏كند، درپاره‏اى از ادراكات خود دچار خطا مى‏شود. (37) اين سخن به دو موضوع حساس معرفت‏شناختى اشاره دارد: يكى در مورد دانسته‏هاى پيشين و نقش آن در معرفت است كه با توجه به نوع بيان اخوان، حكايتگر تاثير محيط در فرايند شناخت از ديد آنهاست. نكته دوم مربوط به استقراست. اخوان روش استقرايى را رد نكرده‏اند ولى مبالغه در تسرى احكام را كه توقف در تمثيل منطقى است غير منتج مى‏شمارند.

در خصوص نكته اول به مناسبتهاى ديگرى نيز سخن گفته‏اند، آنان بر اين عقيده‏اند كه نفس و ذهن آدمى پيش از آموختن علمى و يا دل بستن به عقيده‏اى، چون ورق كاغذ سفيدى است كه چيزى بر آن ننگاشته‏اند، و چون دانشى آموزد و يا عقيده‏اى را باور كند چون كاغذى مى‏شود كه خطوطى بر آن رسم گرديده. پس پاك كردن اين دانش و راى - چه حق و چه باطل - از صفحه ذهن دشوار است و جاى را بر نگاشتن امور ديگر تنگ مى‏سازد. بارى علمى كه به ذهن انسان زودتر وارد شود از اهميت‏بسيارى برخوردار است و بايد تلاش تربيتى را مصروف كسانى داشت كه ذهنى نيالوده و نفسى جوان دارند و چشم به اصلاح سالخوردگان دوختن بى‏فايده است. (38)

طهارت نفس و معرفت

در نظر اخوان دستيابى به حقيقت تنها از طريق صفاى نفس و دورى از اعمال سيئه و اخلاق پست و آراء فاسد ممكن مى‏شود; زيرا اگر نفس از اين امور نپرهيزد صفاى خويش را از دست مى‏دهد و چون آينه‏اى مى‏شود كه زنگار گرفته و تصوير اشيا را تيره و ناراست مى‏نماياند. در اثر اين غبار گرفتگى، نفس بر جوهر و مبدا و منتهاى خويش جاهل مى‏گردد و گمان مى‏كند كه براى او وجودى جز جسد نيست و چون نفس خود را نشناسد، هيچ يك از امور روحانى را در نيابد و تصور نكند و هر سخنى از آن امور بشنود انكار نمايد. از همين رو بر احدى روانيست درباره ذات الهى و صفات او به حدس و گمان سخن گويد، بلكه شايسته است تنها پس از تصفيه نفس، درباره اين موضوع بحث كند وگرنه به شك و حيرت و گمراهى منتهى مى‏گردد. (39)

و شايد آنچه كه اخوان آن را «تعليم ملكى‏» مى‏نامند و بر خلاف «تعليم بشرى‏» بى‏نياز از تعلم است، (40) نتيجه همين طهارت نفس و تصفيه باطن باشد كه در اين صورت بايد طرق كسب معرفت را بر خلاف تصريح آنان به سه طريق، چهار طريق دانست.

ه ) كمال انسان و راه رسيدن به آن

كمال انسان تا آنجاست كه مى‏تواند به خداوند تشبه پيدا كند و مى‏تواند با عمل خويش فرشته‏اى مقرب شود و به جاودانگى در نعيم ابدى برد. (41) اخوان به امكان رؤيت‏خداوند از روزن ديدگان باور دارند و آن را مشروط به تاديب شرعى و تهذيب از طريق رياضات فلسفى مى‏كنند. براى احتجاج در امكان رؤيت‏به قرآن استناد مى‏كنند و آيات «كلا انهم عن ربهم لمحجوبون‏» و «انه تجلى للجبل‏» را حجت مى‏گيرند، با اين توضيح كه تجلى و حجاب فقط وصف اشياء قابل رؤيت است. (42) انسان كه در مسير كمال تا ديدار خداوند مى‏تواند پيش برود، مقامى ديگر نيز دارد و آن خليفة‏اللهى است. و چنانكه پيشتر گذشت، انسان به جايى مى‏رسد كه مى‏تواند سخن خداى را بشنود و وحى الهى را دريافت دارد.

دستيابى به كمالاتى كه بر شمرديم گرچه مقدور بشر است ولى راهى دارد كه بايد شناخته شود; پيش از آنكه به نظر اخوان درباره راه كمال بپردازيم، بر اين نكته تاكيد مى‏كنيم كه اخوان، ايمانى راسخ به توان انسان در شناخت‏حقيقت دارند، به طورى كه برادران خويش را به گام نهادن بر چهار پله و دست‏يافتن به چهار خصلت فرا مى‏خوانند، تا در چهارمين گام، به خداوند اطمينان، و به تماميت و كمال حقيقت، يقين پيدا كنند. و در طبقه‏بندى درون گروهى خود نيز بالاترين مرتبه را از آن كسانى مى‏دانند كه داراى قوه‏اى ملكوتى در مشاهده بى‏پرده حقيقت هستند.

از چنين منظر آرام بخشى است كه انسان راه حق جويى را در پيش مى‏گيرد و طالب كمال مى‏شود، كمالى كه امرى حقيقى است و ساخته و پرداخته اوهام نيست. راه رسيدن به اين كمال تامل بيشتر در محسوسات به منظور كسب معلومات بديهى بيشتر و استفاده از آن بديهيات در قياسات، به انگيزه فزون ساختن معلومات برهانى، يعنى معلومات حقيقى است; چرا كه انسان با داشتن معرفت‏حقيقى به ملائكه شبيه‏تر و به خداوند نزديكتر مى‏شود. (43) در مسير كمال بايد به فرمانهاى شرع عمل كرد. بايد از قيد تن رست و لباس طبيعت را دريد تا جوهر شفاف نورانى و روحانى نفس صفا يابد. (44) بايد به دستورهاى الهى عمل كرد تا از شك و دودلى رها شد. (45) بايد با شهواتى كه در طبيعت انسان نهاده شده است مخالفت كرد. (46)

چهار خصلت عمده كه موجب تشبه انسان به خداوند مى‏شود عبارتند از:

1 - معرفت‏حقايق موجودات;

2 - اعتقاد به آراء صحيح;

3 - تخلق به اخلاق جميله;

4 - اعمال پاك و افعال نيك.

هر كس اين چهار خصلت را نداشته باشد به جنينى مى‏ماند كه كامل زاده نشده و به دليل نقص و ضعف جسمانى از نعيم دنيا بهره‏اى ندارد. (47)

ز) اخلاق

اگر در يك تقسيم اجمالى مباحث طرح شده درباره اخلاق در رسايل را به فلسفه اخلاق، علم اخلاق و مواعظ اخلاقى تقسيم كنيم، بيشترين سهم از آن بخش سوم، و كمترين سهم از آن بخش نخستين خواهد بود.

اخلاق انسان دو نوع است: طبيعى و اكتسابى (48)

اختلاف اخلاق طبيعى از اختلاف طبايع ناشى مى‏شود، و چون اختلاف طبايع امرى غير اختيارى است، منشا ثواب و عقاب نيست; اما نه به آن معنا كه توانايى افراد در اظهار اعمال يا آموختن علومى كه طبيعتشان موافق آن نيست منتفى باشد، بلكه آنان در اظهار آن اعمال و يادگيرى آن علوم نيازمند به فكر و اجتهاد هستند.

اخلاق اكتسابى منشا مجازات، مدح و ذم، ثواب و عقاب، و ترغيب و ترهيب است; زيرا اين اخلاق «فعل‏» انسان شمرده مى‏شود.) (49)

اخلاق مكتسبه انسان برخى مذموم، و برخى محمود و ممدوح است; اخلاق ممدوح گاه به موجب عقل، محمود شمرده مى‏شود و گاه به موجب احكام و اوامر شرع. در مورد اخلاق مذموم نيز داستان از همين قرار است. (50)

خير و شر

در توضيح معناى خير و شر يا افعال ممدوح و مذموم، سخن گويايى در عبارات اخوان وجود دارد. اخوان، وجود شهوات و تمايلات طبيعى انسان را داراى حكمتى مى‏بينند، و براى اخلاقى كه در اثر وجود چنين تمايلاتى پديد مى‏آيند نيز اهميت‏بسزايى قائلند. آنان حكمت وجود اين شهوات و اخلاق ناشى از آن را واداشتن انسان به جلب منفعت و دفع ضرر مى‏دانند. (51) وقتى كه اين شهوات همراه با فعلى مناسب، در زمانى مناسب و در جهت غايت اصليشان ظاهر گردند، خير هستند و در غير اينصورت شر خوانده مى‏شوند. هر گاه فعل خير به اختيار و اراده انجام شود، فاعل محمود است، و چون فعل شر به اختيار و اراده فاعل انجام گردد، فاعل مذموم خواهد بود. اگر فعل محمود مبتنى بر فكر و تعقل باشد، حكيمانه، و در غير اين صورت جاهلانه است. هرگاه فعل حكيمانه با اوامر و نواهى شرع مطابق باشد، فاعل مستحق ثواب و پاداش وگرنه شايسته عقاب است. (52)

پس اخلاق انسان چون اخلاط و طبايع او چهارگانه است:

1 - اخلاق طبيعى، كه در سرشت و خلقت انسان است;

2 - اخلاق نفسانى اختيارى;

3 - اخلاق عقلى و فكرى;

4 - اخلاق ناموسيه سياسيه.

هر يك از اين مراتب خادم و مقدمه مرتبه مافوق خود است. (53)

خيرات و شرورى كه به نفوس جزئى انسانى نسبت داده مى‏شوند عبارتند از: علوم و معارف، اخلاق و سجايا، آراء و اعتقادات، گفتارها و كردارها، قبح يا حسن اين امور گاه از طريق شرع فهميده مى‏شود، و گاهى به عقل ادراك مى‏شود يعنى اگر فعلى در زمان و مكان و با شرايط لازمه انجام گيرد خير و در غير اينصورت شر است. و از آنجا كه اطلاع بر همه جهات از زمان و مكان اوضاع و احوال بر همه ممكن نيست‏بايد از مهذبين تعليم گرفت و انبياء معلم انسانند تا اين امور را بر او آشكار سازند. (54) بايد اين نكته را توجه داشت كه در اين تقسيم اولين مرتبه يعنى اخلاق طبيعيه از دسترس اراده و اختيار انسان خارج است ولى سه رتبه ديگر متكى و مستند به اختيار انسانند يعنى عمل به افعال محموده و يا مذمومه به تناسب هر يك از سه مرتبه اخير، مبسوق به انتخاب و اختيار انسان است و البته اين نكته هم از ديد اخوان مخفى نمانده است كه در جهت‏دهى به گزينش و اختيار انسان، امورى دخيلند كه خود از اختيار او خارجند و مشخص‏ترين آن امور، اخلاق طبيعى است كه از حوزه اختيار دارنده آن خارج است، گرچه اختيار اشخاصى ديگر در چگونگى آن مؤثر بوده باشد.

منشا اختلاف اخلاق

اخوان منشا اختلاف اخلاق را به چهار امر منتسب دانسته‏اند:

1. اخلاط اجساد و تركيب آنها;2. خاك مناطق و شهرها و هواى آنها;

3. رشد بر اساس خلقيات و صفات پدران، معلمان و مربيان;4. آثار احكام نجوم در اصل مواليد انسانها، كه اين عامل، اصل و ديگر موارد فرع هستند. (55)

همان طور كه مشهود است هرچهار مورد از دايره اختيار شخص خارج است. البته تاثير مستقيم اين چهار مقوله بر اخلاق، طبيعى است و مراتب ديگر اخلاق، به طور غيرمستقيم از آن متاثر مى‏شوند و نقش اختيار در محدوده آن مراتب مغفول نيست.

مقصود از بيان مطالبى كه گذشت تبيين اين نكته بود كه اخوان، خلق و خوى انسان را تحت تاثير عواملى خارج از اختيار او مى‏بينند، اما نمى‏توان آنان را جبرى مسلك دانست، زيرا همواره به گزينش و انتخاب انسان و در نتيجه ثواب و عقاب معترف بوده‏اند و از همين روست كه به منظور جهت‏دهى به اختيار مخاطبان خود، هيچ گاه از موعظه فروگذار نيستند.

اخوان، علاوه بر آنچه در خصوص منشا اختلاف اخلاق در رسائل گفته‏اند، به شكلى وسيعتر به عوامل مؤثر در تكوين شخصيت نيز توجه و چهره شخصيت را در آينه افراد به نظاره نشسته‏اند و زنجيره‏اى را با حلقات پى‏درپى ترسيم داشته‏اند. چهار حلقه بسيار مهم در اين رشته وجود دارد: عقايد، عادات و آداب، اخلاق، و اعمال، كه اين حلقه‏هاى چهارگانه خود مسبوق به حلقاتى ديگرند، و شايد آنچه در خصوص منشا اختلاف اخلاق آورديم از همين دست‏حلقات پيشينى باشد. در خصوص اختلاف نفوس و شخصيت افراد اخوان معتقدند همان‏گونه كه هر جسم با قبول صورتى، برتر و اشرف از الت‏ساده و بدون صورت خويش مى‏گردد; جواهر نفوس نيز همه، جنس و جوهرى واحدند و اختلافشان به حسب معارف، اخلاق، آراء و عقايد و اعمالشان است. (56) در جاى ديگرى ضمن رهنمودهايى كه براى عضوگيرى به برادران خود مى‏دهند، رايى روانشناسانه ارائه داده‏اند و گفته‏اند: اعمال ظاهرى انسانها از اخلاق ذاتى و عادات و آدابى كه بر طبق آن ربيت‏يافته‏اند، و همچنين از اعتقادات ايشان ناشى مى‏شود. (57)

اعتدال

اعتدال واژه‏اى آشنا و اصطلاحى كليدى در متون اخلاقى گذشتگان است. انسان در ميان دو قطب افراط و تفريط گرفتار است و در رفتار و سلوك اخلاقى و ملكات نفسانى در صورتى به الگوى صحيح روحى و رفتارى نزديك مى‏شود كه اعتدال پيشه كند. تصويرى كه اخوان از اعتدال ارائه مى‏دهند حكايتگر نبردى ميان عقل و طبيعت است. به اين معنا كه دورى از مقتضاى طبيعت و تقرب به لوازم عقل را اعتدال مى‏دانند و مى‏گويند: قواى نفس انسانى آنگاه كه اعتدال يابد و از جانب طبيعت‏به سوى عقل ميل كند چون ملائكه گردد و كردارش شبيه كردار ايشان شود و به گاه مفارقت از جسم به سوى آنان رفته و به آنان مى‏پيوندد و آنگاه كه از جانب عقل به سوى طبيعت تمايل كند، چون شياطين گردد و در حزب ابليس لعين راه يابد و افعالش همانند افعال شياطين گردد و به هنگام مفارقت از جسم با ايشان همراه شود. (58) در جاى ديگرى از رسائل معتقدند در عضوگيرى، احوال افراد به دقت‏بررسى شود و مذهب و اعتقاد او را بشناسند تا اگر شايسته صداقت و اخوت بودند، به جلسات اخوان راه يابند; زيرا انسانها و اقوام داراى طبايع مختلفى هستند و برخى از حال اعتدال خارجند، پس بايد از ميان افراد، كسانى را برگزيد كه خير، شكور، امين، حليم، سخى، شجاع، ودود، عفيف، صبور، قنوع، لطيف وسازگارند. (59)

ح - تعليم و تربيت

تعليم و تربيت در حوزه انديشه اخوان اهميت‏بسزايى دارد، تا آنجا كه برخى، هدف اخوان را تعليم و تربيت‏به معناى وسيع آن دانسته‏اند. آنان چون خود را وارث انبيا مى‏شناسند، شان خويش را تداوى نفوس و تعليم و تربيت و راهنمايى انسان به سوى مقصد عالى حيات مى‏دانند. در نتيجه در مباحث‏بسيارى تنها با انگيزه‏اى تربيتى وارد شده‏اند، حتى اگر عنوان خاص آن مطلب در ارتباط مستقيم با تربيت نباشد، مانند هندسه يا موسيقى. در اين بخش گزيده‏اى از تعاليم تربيتى آنان ارائه مى‏شود.

اجناس علوم

معرفى و طبقه‏بندى علوم در نزد دانشمندان مسلمان به اين منظور صورت مى‏پذيرفته كه طالب و پژوهنده علوم را راهنمايى كند تا «بداند كه به چه كار اقدام مى‏كند و به چه پژوهشى مى‏پردازد. او را از اين پژوهش چه سودى حاصل مى‏شود و به چه سرمايه‏اى مى‏رسد و از چه فضيلتى بهره‏مند خواهد شد. دانستن اين مقدمات سبب مى‏شود كه انسان براى آموختن هر دانشى با آگاهى و دورانديشى گام بردارد، نه از سرغفلت و بى‏خبرى...، و ميان علوم به مقايسه بپردازد تا بداند كدام برتر است و كدام سودمندتر، كدام ريشه‏دارتر و مطمئن‏تر و مايه‏دارتر است و كدام سست‏بنيان‏تر و بى‏اساس‏تر و كم‏مايه‏تر»; (60) انگيزه اخوان در بيان اجناس علوم شاهد صدقى بر اين مدعاست. (61) آنان اجناس علوم را بر مى‏شمارند تا راهنماى طالبان به سوى اغراضشان باشد و آنان را به خواسته‏هايشان راهبرى كند; زيرا گرايش نفوس به علوم و فنون گوناگون، با هم متفاوت است.

علوم بشر سه جنس يا شعبه اصلى دارد: (62) 1 - علوم رياضى; 2 - علوم شرعى; 3 - علوم فلسفى و حقيقى.

قسم نخست اكثرا براى طلب معاش و صلاح زندگى به وجود آمده و نه نوع است.

قسم دوم، يعنى علوم شرعى وضعى، براى درمان نفوس و طلب آخرت وجود يافته و شش نوع است.

سومين قسم، يعنى علوم فلسفى و حقيقى چهار نوع است: رياضيات، منطقيات، طبيعيات و الهيات.

هدف دانش‏اندوزى

هر يك از شاخه‏هاى علم نيازى از نيازهاى انسان را برآورده مى‏سازد و مطلوبى را براى او تحصيل مى‏كند; ولى يك مطلوب مشترك وجود دارد كه حاصل همه علوم است و پرداختن به هر رشته‏اى از علم بايد دستيابى به آن مقصود را ميسر سازد و آن، حركت انسان به سوى هدف غايى خلقت و تهذيب اخلاق و آمادگى براى جهان آخرت است. (63)

اين غرض به علوم دينى و الهى اختصاص ندارد، بلكه همه علوم را شامل مى‏شود. علومى چون هندسه، نجوم و موسيقى نيز داراى اغراضى معنوى هستند. مثلا غرض از تحصيل هندسه، راه‏جويى نفوس از محسوسات به سوى معقولات و از جسمانيات به روحانيات و از پايين‏ترين مراتب وجود به بالاترين مراتب آن است. تحصيل نجوم جانهاى با صفا را به صعود به عالم افلاك و طبقات آسمانها و منازل روحانى و ملائكه مقرب و... تشويق مى‏كند. و غرض از موسيقى تشويق نفوس ملكى و انديشه‏گر انسانى براى صعود به عالم افلاك، پس از مرگ است. (64)

آثار علم

اخوان با نقل روايتى از پيامبر اكرم(ص) آثار و نتايج علم را برمى‏شمارند. از جمله به فرموده پيامبر(ص) علم باعث‏خشيت و قربت است و دليل راه و سلاحى بر عليه دشمنان و زينت است; علم موجب رفعت انسان و حيات قلب از جهالت است; علم، چراغ ديدگان و توان ابدان و نردبان بندگان در راه كمال است; علم، وسيله اطاعت و عبادت و تميز نيك و بد و پيشواى عمل است; (65) علم به صاحبش خصالى نيك مى‏بخشد: شرف، عزت، بى‏نيازى، توانمندى، بلندپايگى، قرب، كمال، جود، حيا، هيبت و سلامت; (66) علم، وصول به لذات آخرت را ممكن، و افعال را پاك و حكيمانه مى‏سازد. علم، ميزان برترى اهل آخرت و احياگر نفوس از مرگ جهالت است و انسان را از خواب غفلت‏بيدار مى‏كند و راه ملكوت را به او مى‏نماياند; (67) نفس با توشه علم و حكمت راه كمال مى‏پويد و چنان رشد مى‏كند كه به نفس كلى شبيه مى‏شود و به عالم بالا مى‏رسد (68) و سلامت و صحت مى‏يابد و نورانى مى‏شود. (69)

هر علمى كه دارنده‏اش را به طلب آخرت نرساند و او را در رسيدن به آخرت يارى ندهد، و بالى است‏بر گردن او و حجتى بر عليه او در روز قيامت; (70) علم آثار نيك خود را به همه ارزانى نمى‏كند، بلكه كسانى هم هستند كه از درخت علم ميوه‏هاى تلخ مى‏چينند، ميوه‏هايى چون: كبر، عجب، تفاخر، فزونى مخالفت و منازعت، رياست طلبى، تعصب، دشمنى و كينه‏ورزى به اهل علم، ترك عمل، دنيا طلبى و حرص. (71)

روش صحيح آموزش و تربيت

اخوان، ضرورت آموزش را بارها گوشزد مى‏كنند و به اهميت وجود معلم و مربى در علوم و صنايع تاكيد مى‏نمايند و آن را در به فعليت درآوردن قواى انسان ضرورى مى‏شمارند، (72) و البته خداوند را معلم حقيقى مى‏دانند و دستيابى استقلالى به علوم بدون تعليم را ناممكن تلقى مى‏كنند، مگر به تعليم الهى و ملكى. (73)

اخوان، در اتخاذ روش صحيح آموزش، توجه به تفاوتهاى متعلمان و متربيان را ضرورى مى‏دانند، تفاوتهايى كه به آن توجه كرده‏اند از اين قرار است: (74) تفاوتهاى قومى و نژادى، طبقاتى و اجتماعى، فرهنگى، سنى، علمى (پيشينه آگاهيها) و ظرفيتهاى طبيعى و ذاتى افراد، كه البته نبايد با استعداد به مفهومى كه امروز در علوم تربيتى به كار مى‏رود يكى گرفته شود; زيرا اين ظرفيتها به قابليتهاى معنوى، بيشتر توجه دارد تا به امور ديگر.

ويژگيهاى معلم (75)

اوصاف معلم را مى‏توان از اين جملات اخوان دريافت:

از بالاترين سعادتها براى انسان داشتن معلمى بلندپايه، عالم و عارف به حقايق اشيا و امور است، معلمى كه به روز جزا يقين داشته باشد و به احكام دين و امور آخرت و احوال معاد آگاه باشد و انسان را در امر معاد ارشاد كند، و معلمى هوشمند، نيك طبع، خوش خلق، خوش ذهن و دوستدار علم و جوياى حق و غير متعصب بر رايى از مذاهب باشد. معلمان بايد با دانش‏آموزان خود رفاقت و مهربانى كنند و طمع در اخذ مزد از آنان نورزند و بر آنان منت نگذارند، و از نشر علوم نسبت‏به طالبان مستعد كوتاهى نكنند و از علم‏آموزى به ناشايستگان بپرهيزند.

ويژگيهاى دانش‏آموز (76)

طالب علم به هفت‏خصلت نيازمند است: سؤال و خاموشى، استماع، تفكر، عمل به آموخته، طلب راستى از خويشتن، يادآورى اينكه علم نعمت الهى است، ترك اعجاب و شيفتگى نسبت‏به اعمال نيك خود; همچنين دانش‏آموز بايد با معلم خويش متواضع باشد و او را بزرگ بدارد و حق و حرمتش را بشناسد.

پى‏نوشتها

در تمامى ارجاعات به «رسايل اخوان‏الصفا» عدد سمت چپ نشانگر مجلد و عدد سمت راست نشانگر صفحه است.

1 . نصر، سيد حسين; نظر متفكران اسلامى درباره طبيعت، ص 49.

2 . صفا، ذبيح الله; تاريخ علوم عقلى، ص 307.ااهمچنين: نظر متفكران اسلامى درباره طبيعت، ص 68.

3 . انتقال علوم يونانى به عالم اسلام، دليسى اوليرى، ترجمه احمد آرام، ص 9 - 277.

4 . تاريخ فلسفه در ايران و جهان، حلبى، على اصغر، ص 166.

5 . 3 - 42/4

6 . 3 - 12/3

7 . 89 و 84/4

8 و 9. 134 و 130/4

10 . 233/3

11 . 80/4

12 . 12/3 و 139/2 و 7 - 21/2

13 . 122/4 و 1/ - 77/3

14 . 8 - 427/1

15 . 30 - 29/3

16 . 141 و 60 و 29 و 22/2

17 . 4 - 83/4

18 . 19 - 260/1

20 . 384/2

21 . 378/1

22 . 3 - 61/3 و 8 - 6/4

23 . 7 - 36/3 و 7 - 286/1 و 9 - 85/4

24 . 2 - 381/2

25 . 438/1

26 . 388/2

27 . 5 - 414/2

28 . 7 - 396/2

29 . 401/2

30 . 5 - 411/2 و 105 و 10/3

31 . 71/3 و 411/2

32 . 106/3

33 . 107/3

34 . 439 و 432/1

35 . 424/1

36 . 3 - 432/1

37 . 435/1

38 . 2 - 51/4

39 . 8 - 6/4

40 . 8 - 97/4

41 . 298/1

42 . 2 - 101/4

43 و 44 و 45 و 46. 450 و 360 و 4 - 342/1

47 . 167/2

48 و 49. 8 - 306/1

50 . 335/1

51 و 52 و 53 . 9 - 318/1

54 . 480/3

55 . 299/1

56 . 9/2

57 . 46/4

58 . 5 - 234/4

59 . 43/4

60 . ترجمه اعصاءالعلوم، فارابى، مترجم: حسين خديوجم، ص 40

61 و 62 . 266/1

63 . 258/1

64 . 22/1

65 و 66 . 8 - 347/1

67 . 399/1

68 . 9 - 6/3

69 . 1 - 260/1

70 و 71 . 9 - 348/1

72 و 73 . 5 - 294 و 347/1

74 . 8 - 76/3 و 445 و 336/1 و 188 و 7 - 165 و 145 و 2 - 51/4

75 . 51 - 49/4 و 5 - 324/1

76 . 347 و 324/1