مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 4

مذهب و نظريه عزت قرنى

ترجمه: كريم جبارى

مقاله حاضر در حوزه معرفت‏شناسى و مباحث فلسفه علم به توضيح پاره‏اى اصطلاحات كليدى مانند مذهب، نظريه، مكتب، نظام، نقش ديدگاههاى تحليلى و تركيبى در نظريه‏پردازى اشارتى دارد. اين مقاله در دائرة‏المعارف زير به چاپ رسيده است.

- الموسوعة‏الفلسفية‏العربية (به سرپرستى دكتر معن‏زيادة و با مشاركت اساتيد و محققان)، 3 ج، المعهدالانماءالعربى، بيروت: 1986.

امروزه، اولين چيزى كه در لغت عرب از اصطلاح «مذهب‏» (1) اراده‏مى‏شود، مجموعه‏اى از مفاهيم و ديدگاهها و قواعد جهت‏يافته است كه دقيقا به قلمرويى از عرصه‏هاى شناخت و عمل، اختصاص داشته و در ميان آنها انسجام و هماهنگى وجود دارد، و غالبا همه آنها به تعداد كاملا محدودى از افكار حاكم و رايج‏برمى‏گردد، كه همه ديدگاهها و قواعد مذهب از آنها نشات مى‏گيرد. از اين رو گفته مى‏شود: «مذهب اهل سنت‏» و «مذهب شافعى‏» و «مذهب مادى‏» و «مذهب سوسياليستى‏» و «مذهب فردگرايى‏» و... كلمات معادل اين اصطلاح در زبانهاى بزرگ اروپايى نيز، بر مضمون «مذهب‏» تاكيد دارند. اين كلمات غالبا به كلمه لاتينى Doctrina (كه ارتباط روشنى با ريشه اصلى يونانى خود Dogma دارد) برمى‏گردند. اين كلمه لاتينى به معناى «تعليم‏» است، و معناى كلاسيك اوليه آن از طرفى در مقابل «آنچه كه طبيعى است‏» مى‏باشد، و از طرفى در مقابل «آنچه كه از عادات محسوب مى‏شود» قرار دارد. مفاهيم «نظريه‏» و «علم‏» و «فرهنگ‏» نيز بعدا از همين معنا برگرفته شده است. همواره معناى اصلى، در تعابيرى، چون «تعاليم كليساى كاتوليك‏» كه حاكى از «مذاهب‏» آن است، بروشنى هويداست.

اما كلمه عربى [مذهب]، هم دلالت‏بر محتواى مذهب دارد، و هم بر روشى كه با آن، مسائل را از ديدگاه خود بررسى مى‏كند; يعنى توامان، هم حاكى از محتواست و هم حاكى از روش. اساسا اين كلمه با نظر به ريشه لغوى آن، دلالت‏بر راه و روش مى‏كند. در «القاموس المحيط‏» آمده: «مذهب ... اعتقاد پذيرفته شده و روش و اصل است.» اين هم روشن است كه مذهب بر وزن «مفعل‏»، بر اسم مكان دلالت دارد. علاوه بر اين، كلمه مذهب توامان بر راى و روش نيز دلالت مى‏كند; مثلا: مذهب شافعى صرفا مجموعه‏اى از آراء و قواعد نيست، بلكه روشى براى بررسى امور نيز هست. جالب آنكه پارمنيدس (از فيلسوفان پيش از سقراط) هنگامى كه مى‏خواهد در گفتارش از مذهب خود در باب وجود و مذهب معارض با آن سخن بگويد، آن دورا، دو «روش‏» مى‏خواند: روش حقى كه قائل است: وجود، موجود است، و روشى ظنى كه مى‏گويد: وجود، غير موجود است ولا وجود موجود است; و در واقع، قضيه «وجود، موجود است‏»، صرف محتوا نيست، بلكه مبنايى براى حكم كردن بر قضاياى مختلف هم هست، پس اين قضيه يك روش و طريق نيز هست.

همرديف كلمه «مذهب‏»، كلمات ديگرى هم هستند كه به شكلهاى مختلف با آن تداخل [معنايى] دارند; از اين قبيل است: عقيده، نظريه، مكتب و رويكرد. حتى كلمه «مذهب‏» گاهى با كلمه «فلسفه‏» تداخل [معنايى] پيدا مى‏كند، و گفته مى‏شود: «فسلفه فارابى‏» و «مذهب فارابى‏»، و «فلسفه تجربى‏» و «مذهب تجربى‏»; اين كاربردها اگرچه جايز است; اما به يك معنا نيست. چه اينكه هرگاه [اصطلاح] «فلسفه تجربى‏» به كار رود، در آن، كلمه به صورت مطلق مد نظر است; در حالى كه وقتى «مذهب تجربى‏» گفته شود، بايد بلافاصله در پى آن (بصراحت‏يا به طور ضمنى) حد و مرزش مشخص و معين گردد; مثلا: [گفته شود] مذهب تجربى در شناخت، يا در وجود، يا در اخلاق و.... پس «مذهب فلسفى‏» مصداقى است از فلسفه عام; و از اين رو «ماترياليسم تاريخى‏»، به عنوان مثال، مذهب ماركسيستى است در عرصه تفسير تاريخ.

[اصطلاح] «رويكرد» (2) ، دايره تنگترى از «مذهب‏» دارد; پس تعبير «رويكرد عقلانى‏»، محتواى بسيار كمترى از تعبير «مذهب عقلانى‏» دارد، و لذا مى‏توان گفت: «رويكرد انتزاعى در هنر عكاسى‏»; اما نمى‏توان گفت: «مذهب انتزاعى‏»; زيرا اين رويكرد هنرى به پايه مذهبى كه داراى مفاهيم و قواعدى است و تا اندازه‏اى مشابه قانون است، نرسيده و نمى‏تواند برسد; اما كلمه «مكتب‏» (3) بر مذهبى دلالت مى‏كند كه متفكران بسيارى در آن سهيمند، و هر يك چيز تازه‏اى بدان مى‏افزايند; با وجود اين، بر اصول مشتركى اتفاق نظر دارند، و آن «نگرش مكتب‏» است; از اين رو، مثلا، مكتب مشايى در تاريخ فلسفه يونانى، بر رويكرد واحدى تكيه دارد و به روش تجربى اهتمام مى‏ورزد، و مكتب افلاطونى بر دوگانگى در وجود و شناخت، و اهتمام بر رياضيات و... مبتنى است.

كلمه «عقيده‏» در موارد خاصى دلالت‏بر مذهب مى‏كند; اما زمانى كه عقل معنايى را مى‏پذيرد و آن را مرجعى براى حكم كردن محسوب مى‏كند، و با شور و توان براى دفاع اساسى از همه آراء مذهب در هم مى‏آميزد; در اين صورت به قانونى جهت دهنده به فهم و عمل تحول مى‏يابد. (به عنوان مثال: دو تعبير «مذهب ماركسيستى‏» و «عقيده كمونيستى‏» را با هم مقايسه و تفاوت آن دو را ملاحظه كنيد).

بزرگترين وجه تمايز و تفاوت اساسى بين مذهب و نظريه، آن است كه صاحب نظريه معمولا آن را به عنوان يك فرض، مطرح مى‏سازد; اما صاحب مذهب، آن را به عنوان موضع پذيرفته شده خود، براى پذيرش ديگران مطرح نموده، و بلكه بديشان تكليف مى‏كند. علاوه بر اين، نظريه مى‏بايد به روش تجربى امكان تحقق داشته باشد; اما مذهب بر يك «راى‏» بنيادى، يا مجموعه‏اى از آراء متكى است كه صاحب مذهب آن را براى جهت دهى به فهم و رفتار عرضه مى‏كند، و چيزى است مستقل از تجربه، بلكه به يك معنا اين مذهب است كه تجربه را تحت‏سيطره افكار خود در مى‏آورد; و لذا نظريه (و على‏الخصوص نظريه علمى; مثل نظريه تطور در زيست‏شناسى) قابل تعديل و اصلاح است; اما مذهب ثابت است. از سوى ديگر، مذهب غالبا گستره بيشترى دارد تا نظريه‏اى كه معمولا به جنبه خاصى از عرصه‏ها اختصاص دارد.

در اينجا گفتنى است كه كاربرد كلمه «مذهب‏» در عرصه علوم طبيعى دشوار است، مگر اينكه از آن مجموعه‏اى از مفاهيم علمى مربوط به عرصه‏اى خاص اراده شود، كه موضوعى براى تعليم است; اما بهتر است كه بدين منظور كلمه ديگرى به كار رود. چه اينكه «مذهب‏» معمولا فردى و در ريشه اصلى خود، [امرى] شخصى، و در نتيجه «تحميلى‏» (4) است (بانگاهى بيطرفانه به معناى اين كلمه; يعنى نتيجه انتخابى است‏بى‏قيد و شرط)، و نيز «قطعى‏» يا «جزمى‏» است، و اين علاوه بر وصف ثباتى است كه براى مذهب هست، و همه اينها از امورى است كه با علم طبيعى مناسبتى ندارد، و روشن است كه «قانون‏» علمى نتيجه استقراى تجربى است; اما مذهب حكمى است كه از جانب فكر به تجربه تحميل شده است.

آنچه گذشت، ما را بر آن مى‏دارد كه ويژگيهاى «مذهب‏» را به شكلى جامع تبيين كنيم:

1. شايد ويژگى اساسى مذهب اين باشد كه صرفا مجموعه منظمى از افكار نيست; بلكه مجموعه‏اى است [از افكار] كه با هم رابطه حاكم و محكوم، وابستگى و هم سنخى و داد و ستد دارند، به گونه‏اى كه [گويى] مجموعه‏اى است داراى بعضى اوصاف موجود زنده و على‏الخصوص ويژگى «وحدت و يكپارچگى.» با اين حال، مذهب «نظام‏» و «سيستم‏» ندارد، چه اينكه نظام، فراگيرتر و كليتر از مذهب بوده، و تعبير ديگرى است از نوعى فلسفه كه مطالب آن بر پايه يك يا چند اصل معدود جهت‏يافته، انتظام يافته است.

2. ويژگى دوم اينكه مذهب، به عنوان مجموعه منظمى از افكار، متكى بر مبانى‏اى است كه مى‏توان آنها را تعريف كرد; مثلا: مبناى مذهب دمكراسى، اعتقاد به تساوى افراد است، و اينكه هر فردى فى‏نفسه عزت و احترامى دارد و جامعه چيزى جز مجموع افراد خود نيست.

3. به دنبال خصيصه فوق، ويژگى سوم مطرح مى‏شود، و آن اينكه مبانى مذهب عادتا افكارى روشن و ساده و در عين حال قوى و غنى است.

4. مذهب به اقوال (يا احكام) خود شكل و هياتى مى‏دهد كه بعضى را اصول و برخى را فروع، بعضى را مبنا و برخى ديگر را نتايج قرار مى‏دهد. از اين رو، مثلا: مذهب مادى مى‏گويد: تنها ماده، موجود است (اصل)، و انسان موجودى مادى است (فرع); و [نيز] مى‏گويد: تنها ماده حقيقت دارد و بس (مبنا)، و اينكه «روح‏» وجود ندارد (نتيجه); بنابراين براى انسان جاودانگى در كار نيست (نتيجه).

5. مذهب مى‏بايد ديدگاه جامعى داشته باشد; يعنى قادر باشد همه جوانب عرصه‏اى را كه بدان تعلق دارد تفسير كند، و رفتار را به گونه‏اى در خور آن (بصراحت‏يا به طور ضمنى) جهت دهد; به عبارت ديگر، خصوصيت‏يك مذهب قدرتمند، فراگيرى آن است.

6. و از اين رو، مذهب قدرتمند معمولا داراى ديدگاهى وحدانى است.

7. ادعاى «حقيقى بودن‏»، جوهره مذهب است; بنابراين، مجموعه منظمى از افكار كه صاحب يا معتقد به آن، آن را با وصف «حقيقى بودن‏» عرضه نكند، مذهب نخواهد بود; و لذا هر مذهبى ثمره طبيعى اعتقاد به درستى آن است. پس هرگاه شرط اعتقاد [به درستى و حقيقى بودن مذهب] حداقل از يك نفر رخت‏بر بندد، ديگر مذهب نخواهد بود، و به پايه فرضيه يا خيال تنزل خواهد يافت.

شايان توجه است كه انديشه «مذهب‏» نمى‏تواند بدون اعتقاد ضمنى به نظم ذاتى هستى، شكل بگيرد. به همين جهت، فيلسوفانى (مانند ديويد هيوم انگليسى) -كه تمايلى به رويكرد مذهبى ندارند- انديشه نظم ذاتى هستى را يا رد مى‏كنند و نمى‏پذيرند، و يا در امكان تحقق آن تشكيك مى‏كنند. اين تصور [نظم ذاتى هستى]، خود به خود به سيماى مذهب ويژگى خاصى مى‏بخشد كه به سبك ارائه آن مربوط مى‏گردد، و اين ويژگى، نظم خاصى است كه مذهب به افكار خويش مى‏دهد، بخصوص نظم بخشى به افكار پيشين و پسين و اصلى و تبعى.

ضرورتى ندارد كه بر همه اصول مذهب، برهان اقامه شده باشد، بلكه ممكن است كار از بعضى «مسلمات‏» آغاز گردد; نظير سخن اپيكوريان كه لذت، خير اعلاست. پس در صورتى كه مذهب براى اصل يا اصول خود برهانى اقامه نكرده باشد، قضيه از نوعى توجيهات -مثبت‏يا منفى- تهى نخواهد بود; مثلا: يكى از اين توجيهات، در مذهب اپيكورى در باب لذت، آن است كه تكاپو براى [دستيابى به] لذت، وصف همه موجودات زنده است.

همچنين ضرورتى ندارد كه «بنيانگذار» مذهب، همه فروع و نتايج آن را استخراج كند، يا بر همه اصول آن، برهان اقامه نمايد، يا به صورت وافى آن را توجيه كند; و از اين رو، مثلا: مى‏بينيم كارل ماركس، اقتصاددان آلمانى، آخرين طراح مذاهب ماركسيستى‏اى كه رنگ فلسفى دارند نيست، بلكه بعضى از ياران و پيروانش (فردريك انگلس، لنين، استالين، مائوتسه تونگ و ديگران) او را در اين راه مساعدت كرده‏اند. همچنان كه مذهب ارسطو در باب چگونگى تئاتر، صدها سال پس از او، كسانى را مى‏يابد كه مؤيدات وتوجيهاتى بدان بيفزايند.

روش ارائه مذهب معمولا متناسب با غرض تعليمى آن است، چه اينكه مذهب در جوهره خود ادعايى است از متفكرى كه آن را براى پذيرش ديگران، تبيين و توجيه مى‏كند; تا اينكه آنان اسلوب تفكر شخصى او را بپذيرند و اين پذيرش، از بعد فيزيكى جوهر تعليم است. بر همين اساس مى‏بايد اسلوب ارائه آن يقينى و جزمى باشد، و مذهب به عنوان تفكرى ثبات پذير -و بلكه در همان لحظه تكوين و ارائه آن، امرى ثابت و لايتغير- مطرح گردد; اما اگر چنين نباشد، مذهب نخواهد بود، بلكه به يك معنا «بحث‏» و يا «نظريه‏» خواهد بود. از اين رو هر مذهبى در طليعه پيدايش خود دستاوردى شخصى است، براى فردى معين; البته به محض پذيرفته شدن حقيقت آن از سوى ديگران يا عقيده‏مندشدنشان بدان، «غير شخصى‏» مى‏گردد، و بر همين اساس، تعريف مذهب از «هر مجموعه منظمى از افكار و مواضع و قواعد كه دقيقا در حول ميدان خاصى دور مى‏زند»، به «مجموعه‏اى از آراء انسجام يافته و استوار و مورد اتفاق نظر» تحول مى‏يابد. تفاوت اين دو ديدگاه، مشابه تفاوت نسبى بين مدلول «مذهب‏» و مدلول «عقيده‏» (به معناى عام آن) است.

مذهب در صورت پذيرفته شدنش، سرچشمه‏اى براى «سيطره‏» فكرى يا عملى در عرصه خاص خود مى‏گردد، و در صورت نشر آن است كه مى‏توان از «راه يافتن‏» به مذهب و «برشوريدن و بيرون رفتن‏» از آن، سخن به ميان آورد. بدين سان مذهب سيطره عينى و مستقلى از معتقدان و پيروانش پيدا مى‏كند. زمانى كه مقدمات اوليه زمينه ساز پيدايش مذهب در فكر صاحب آن به صورت يك «بحث‏» مطرح است، و مادامى كه صاحب مذهب نسبت‏به درستى آن اعتقاد جازم پيدا نكرده، مذهب نيز بدين صورت باقى خواهد ماند; اما پس از ظهور مذهب و پذيرش درستى آن از طرف صاحبش و ديگران، مذهب از روح بحث و پژوهش فاصله مى‏گيرد، تا تفكرى با رنگ و نشان جزمى و قطعى گردد; و به تعبير ديگر، مذهب بدل مى‏گردد به «ارائه تبيينى از نظام اشيا، و نه مجرد كشف اين نظام‏»; و از آنجا كه مذهب پس از تكون يافتنش، به جاى كشف به تبيين مى‏پردازد، طبيعى است كه «ديدگاه مذهبى‏» در بعضى از ابعادش رنگ جمود به خود بگيرد، چرا كه به متون مذهب پايبند است (و از اين رو كسانى را مى‏يابيم كه از تقابل «سختگيرى مذهبى‏» و «تساهل عملى‏» سخن مى‏گويند).

با اين همه احيانا بعضى از «مفسران‏» مذهب مى‏توانند به پايه‏اى از ارج و منزلت دست‏يابند كه نزديك به درجه ارج و منزلت‏بنيانگذار مذهب است، و اين هنگامى است كه پايبندى لفظى بر متون نداشته باشند، و «روح مذهب‏» را درك كنند، و بار ديگر با دوربين مذهب به مسائل -بويژه مسائل جديد- نظر اندازند. شايد از روشنترين مثالهاى اين امر، ابن تيميه در رابطه با مذهب حنبلى و متفكران اروپايى و [از جمله] مالبرانش و اسپينوزا و لايپ‏نيتز در ارتباط با مذهب دكارتى باشد. نكته ديگر اينكه بعضى از مذاهب از چنان قدرت و قوتى برخوردارند كه صرف قواعدى نيستند، بلكه افزون بر آن داراى روح روش [شناختى] هم هستند. اين تفاوت از مقايسه بين مثلا: مذهب رواقى و مذهب اپيكورى، در فلسفه اخلاق يونانى آشكار مى‏گردد. اپيكوريسم، در قالب مذهب، به بينش جزمى نزديكتر است، و به پيروانش فرصتى براى حركت آزاد نمى‏دهد، و نتيجه آن است كه اين مذهب، رشد و بالندگى نداشته باشد. در حالى كه مذهب رواقى، علاوه بر (يا محتواى آن)، داراى «راى و نظر» (6) هم هست; و اين ويژگى، آن را به روح روش [شناختى] نزديكتر ساخته، و در پرتو آن توانسته در طول صدها سال استمرار يابد، و در عين محافظت‏بر روح مذهب اصلى، تطور هم داشته باشد. مثال ديگر براى تفاوت ياد شده بين مذهب به مثابه اصل (يا محتواى آن)، و مذهب به مثابه راه [و روش]، وضعيت فلسفه ماركسيستى است كه امروزه در ميان برخى از پيروان و مؤيدانش در جهان غرب، اين تمايل وجود دارد كه نظريه ماركسيسم را در باب ماده، به دليل اينكه نظريه‏اى ساده انگارانه است ناديده مى‏گيرند، و در عين حال بر «روش‏» ماركسيستى تاكيد مى‏نمايند; و امروزه مشاهده مى‏شود كه در جهان اسلام نيز برخى از متفكران متمايل به ماركسيسم، همين كار را مى‏كنند، و اين يا صرفا به سبب خود اين ديدگاه است، يا اسباب و علل ديگرى دارد. (مانند ضعف خلاقيت فلسفى آنها، يا هراس از اعتراف به آراء اوليه ماركسيسم و...).

از آنچه گذشت در مى‏يابيم كه مذهب معمولا سيطره فكرى‏اى است كه امتداد مى‏يابد، تا در خلال سالها يا دهه‏ها يا قرنهاى طولانى، در تمدنى كه بدان منتسب است تاثير بگذارد. از اين رو مذهب قوى هميشه برانگيزاننده تلاش فكرى و عملى است; و چه در افق فهم و چه در افق عمل، تحرك آخرين است. و اين مساله ما را وامى‏دارد كه مساله مهمى را مطرح كنيم، و آن اينكه آيا نياز واقعى به مذاهب وجود دارد؟ و ريشه اين مساله، مساله ديگرى است كه شايد مهمتر باشد: آيا طبيعت فكر چنين است كه به پيدايش مذاهب منتهى مى‏شود؟ يا اينكه مذاهب، دستاورد متفكرانى است‏با اوصاف معين، نه آنكه دستاورد هر متفكرى باشد. سرچشمه اشكال اخير، آن است كه در همه تمدنها، صرف نظر از اختلافهاى بين آنها، متفكران بزرگى بوده‏اند كه به معناى دقيق كلمه، مذاهبى پديد نياورده‏اند، يا [آنكه اساسا] خود را به نگرشهاى جزمى محدود نكرده و بدان آرام و قرار نيافته‏اند، بلكه برخى از اين متفكران، صراحتا انديشه تكوين مذهب را در سطح فلسفه به شكلى كلى (يعنى انديشه نظام فلسفى) رد كرده‏اند.

از نمونه‏هاى وضعيت اول، نياز رويكرد سفسطه‏گرايى به وجود مذهب يا مذاهبى است كه معرف اين رويكرد باشند. همچنين است وضعيت متصوفه اسلامى و خصوصا مبتكران آنها، و نيز وضعيت‏شخصيتهايى، چون طهطاوى يا جمال‏الدين افغانى; اما بزرگترين نمونه آن، فيلسوف يونانى، افلاطون است كه در مراحل مختلف ابداع نظراتش، [از مرحله اول تا نتيجه‏گيرى] ديدگاههاى او تغيير مى‏كرد; از اين فراتر آنكه حتى نظر او در دو گفتگوى مربوط به يك مرحله نيز تغييراتى مى‏كرد; مثلا: نظر او در باب طبيعت نفس و جاودانگى آن، در «فايدون‏» و «جمهورى‏» و «فايدروس‏»، تفاوتها و بلكه اختلافات شديدى نسبت‏به هم دارند، در حالى كه همه اين گفتگوها مربوط به يك مرحله از مراحل تطور فلسفه افلاطونى; يعنى مرحله رشد و بالندگى آن است، حتى مذهب اصلى افلاطون كه معمولا «نظريه مثل‏» ناميده مى‏شود، تطور يافته و نظرات او در اين باره، اختلافات چشمگيرى با هم پيدا كرده است; به طورى كه در نهايت، چيزى جز اعتقاد به وجود عالم عقلى در كنار عالم حسى، و اينكه اولى اصل و منشا دومى است، باقى نمى‏ماند; و بدين گونه افلاطون نه تنها از «روح نظام‏» دور بوده، بلكه در حال انقلاب دائمى بر ضد «روح مذهب‏» نيز بوده است. چرا كه در طول حيات فكرى‏اش -چه در نظريه وجود، و چه در نظريه شناخت و چه در ساير عرصه‏هاى اخلاق و سياست و روح- بر مذهب معينى محدود نمانده است.

بزرگترين نمونه براى وضعيت دوم، رويكرد فلسفه انگليسى در تمدن غربى است. چرا كه به عنوان يك خصيصه كلى از «روح نظام‏» يا «روح مذهب‏» روى گردانده است. برتراندراسل، فيلسوف انگليسى در كتاب خود تاريخ فلسفه غرب، وضع و حال هموطنش جان لاك (1632 - 1704 م.) را مثل مى‏زند. او، آنجا كه از كم ارج شدن آراء جزم گرايانه در نظر لاك سخن مى‏گويد، چنين مى‏نويسد: «از پيشينيان جان لاك بعضى از قضايايى كه معتقد به يقينى بودن آن بودند، به او منتقل شد; مانند وجود خود ما، وجود خدا و واقعيت داشتن رياضيات; اما نظريات او با نظريات گذشتگان مغايرت دارد، از اين حيث كه او معتقد است، تحرى حقيقت و كشف واقع امرى است دشوار، و انسان خردمند عقايد خود را با اندكى شك در نظر مى‏گيرد. پيداست كه اين مشرب فكرى، به تسامح دينى [در عصر او] و پيروزى نظام دمكراسى پارلمانى [در انگليس] و آزادى توليد و تجارت [در اقتصاد] و به قوانين نگرش آزاديخواهانه به عنوان نظامى فراگير، ارتباط محكمى دارد.»

بنابراين بعضى از متفكران در قضايا به جزميت تمايل دارند، و برخى به موضع شك و ترديد. به همين ترتيب، بعضى از متفكران به تركيب، تمايل دارند، و برخى به تحليل. دسته اول، همان كسانى هستند كه متمايل به ايجاد مذاهبند، و نياز به گفتن ندارد كه هر يك از اين دو رويكرد، مكمل ديگرى است، و معمولا تحليل، مقدمه و زمينه‏ساز تركيب است; مثلا: مى‏توان محمد عبده را به تفكر تركيبى متمايل دانست. او در اين باب از برخى دستاوردهاى جمال‏الدين افغانى - كه به تحليل و دقت‏نظر در جزئيات متمايل بود - بهره مى‏جويد.

از اين رو پاسخ اين پرسش كه: «آيا طبيعت فكر چنين است كه به پيدايش نگرشها مى‏انجامد؟» همان است كه گفتيم; [يعنى طبيعت‏برخى از متفكران، ميل به ايجاد نگرشهاست] اما در پاسخ به سؤال قبلى كه «آيا عملا نيازى به مذاهب وجود دارد؟» بايد مطالب سطرهاى پيشين را ملاحظه نمود. نظير آنكه گفته شد كه ديدگاه تحليلى و ديدگاه تركيبى مكمل يكديگرند; به تعبير صريحتر، مذهب عهده‏دار وظيفه‏اى اساسى در فكر و عمل است و آن، وظيفه نظم بخشى به افكار و مفاهيم پراكنده است، به گونه‏اى كه كثرت را به نوعى وحدت باز مى‏گرداند; و اين جاى شگفتى نيست، چرا كه شرط تفكر انسانى و بلكه حيات انسانى، يكپارچگى ادراك است، و اين دقيقا همان چيزى است كه مذهب در عرصه تفكر عهده‏دار آن است، و اين همان چيزى است كه به تبيينها و رفتارها مهر و نشان يكپارچگى مى‏زند; يعنى چيزى كه از مميزات انسان است، و اين وصف يكپارچگى بدانجا منتهى مى‏شود كه رنگ زيبايى شناختى خاصى به خود مى‏گيرد.

به مذهب مى‏توان از سه زاويه نظر افكند: از زاويه نگرش صاحب آن، و از زاويه نگرش مخاطبان و معتقدان بدان، و در نهايت‏با نظر به خود آن; و اين زاويه نگرشها كاملا با هم مطابقت ندارند.

صاحب مذهب به دليل انگيزه‏ها و ملاحظاتى و تحت‏تاثير اوضاع و احوال گوناگونى بدان معتقد مى‏شود، كه چه بسا برما پوشيده بماند، و چه بسا آنچه صاحب مذهب اراده مى‏كند، غير از چيزى باشد كه به دست مخاطبان مى‏رسد; و هر گاه مذهب به موزه تاريخ راه يابد، بر مورخ آشكار مى‏شود كه مذهب فى نفسه چيزى است، غير از راى تدوين كننده آن يا معتقد به آن.

تفكيك بين روح مذهب (يا منطق آن) و متن آن، و نيز تفكيك بين ثمرات مذهب و اصول آن، سخنى است متناسب با اين گفتار. جاى ترديد نيست كه روح مذهب بر متن آن متكى است. از مثالهاى اين مطلب، عقيده مذهب شكاكيت است مبنى بر اينكه «حقيقتى وجود ندارد»، كه از آن نتيجه مى‏شود، خود اين عقيده نيز حقيقتى ندارد. يا عقيده مذهب ماترياليسم تاريخى -به اعتقاد ماركس- كه نظمها و مذاهب فكرى و جز آنها همه «روبنا» هستند، و به تبع تغيير زير بنا تحول مى‏يابند، و اينكه هر چيزى محكوم به تحول است، كه از آن نتيجه مى‏شود: خود اين راى نيز بنابر نظر معتقدانش، «علم‏» ثابت و نهايى نيست.

همچنين گاهى ثمرات مذهب با اصول آن تناقص پيدا مى‏كند;

مثلا: مذهب دمكراسى در ثمراتش گاهى به ويرانى خويش مى‏انجامد.

نكته ديگر اينكه مى‏توان به مذهب با سه ديد نگريست: ديد انسجام و هماهنگى منطقى درونى آن، و ديد حقيقت‏دار بودنش (يعنى هماهنگى آن با وقايع خارجى يا معرفتهاى پذيرفته شده)، و در نهايت ديد فايده و ثمره آن.

ديد اول مهمترين انگيزه ديگران در گرايش به يك مذهب نيست، بلكه چه بسا فايده مذهب (فايده به معناى اعم كلمه) معيار انتخاب آن باشد; اما اعتقاد به حقيقت دار بودن يا نبودنش، چيزى است كه پس از انتخاب يا رد آن پى‏گيرى مى‏شود.

اكنون بايد ديد وضعيت مذاهب فلسفى يا فكرى در عالم عرب زبانان، به طور كلى چگونه است. جاى تاسف است كه بسيارى از افراد، اين حقيقت روشن را نمى‏بينند كه در ميان ما فلسفه‏ها -و نه حتى نگرشهاى فلسفى يا فكرى‏اى- وجود ندارد كه دستاورد خودمان باشد، و همه موجودى ما - از حدود دويست‏سال پيش كه عمر عصر جديد در اين منطقه فرهنگى است - چيزى نيست جز گفتگوهايى و بس، و اين نقيصه، ريشه در عواملى دارد كه مهمترين آنها عبارتند از:

1. فريفتگى به تخيل اينكه تمدن، يكى بيش نيست، و فلسفه غرب، فلسفه همه بشر است.

2. فقدان افرادى كه در آن واحد بين عمق و گستردگى آفرينش فرهنگى و قدرت اظهارنظر مستقل و جسارت فكرى جمع كنند، و بدان اشتياق نشان دهند.

3. حاكميت روش مقاله‏نويسى كوتاه بر محصولات فكرى، تا آنجا كه وضعيت‏به صورتى درآمده كه اديبان، متفكر و صاحب مذهب ناميده مى‏شوند.

فكر ما سرگردان است، چرا كه به ديدگاهى يكپارچه، فراگير و جسور دست نيافته است.

پى‏نوشتها:

1 - شايان ذكر است كه «مذهب‏» در اين مقاله ناظر به دين و شريعت آسمانى نيست، بلكه چنانكه از محتواى مقاله برمى‏آيد يك مفهوم معرفت‏شناختى ويژه است.

2 - اتجاه.

3 - مدرسة.

4 - تعسفى.

5 - مبدا.

6 - موقف.