مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 4

روش تحقيق در علوم انسانى از ديدگاه ماكس وبر

احمد صدرى

متن حاضر، سخنرانى آقاى احمد صدرى است كه در كنفرانس تخصصى دفتر همكارى ايراد شده است. آنچه اين متن را خواندنى و جذاب مى‏كند تبيين ديدگاههاى ماكس وبر در باب «روش تحقيق در علوم انسانى‏» است. وبر مى‏كوشد دو مكتب پوزيتويسم و اشراقى را با يكديگر آشتى دهد و از اين طريق راى بديعى را در عرصه روش تحقيق عرضه كند. او معتقد است كه در علوم انسانى علاوه بر پاى بندى به مشخصه‏هاى علم، بايد نسبت‏به انسان يك احساس كلى معنوى و به عبارت ديگر درون فهمى داشت و آنگاه از راه تفريد و تعميم نسبت‏به واقعيتهاى علمى، تقليل سيستماتيك انجام داد. اين سخنرانى در دو قسمت تهيه شده است كه در اين شماره توجه شما را به قسمت اول آن جلب مى‏كنيم.

قست اول

مطلبى كه در نظر است عنوان بشود، در واقع نتايج تحقيقاتى است كه در طى ده سال انجام گرفته و پرداخته شده است، و نتيجه نهايى آن نيز به صورت خلاصه و كلاسه شده در كتاب بنده آمده است. (×) فصل اول اين كتاب در كنار كتاب «روش اندكريس‏» -كه از كتابهاى متدولوژيك خود وبر است- مى‏تواند مرجع خوبى براى مطالعات شما باشد، و مع‏الاسف منبعى به زبان فارسى وجود ندارد. در ضمن خوب است كه خود شما داوطلبانه اينگونه مسائل متدولوژيك را به صورت عملى، تجربه و تحقيق كرده و يادداشتهايى داشته باشيد. علت اين پيشنهاد، سؤالاتى است كه در ساير كلاسهايى كه اين بحث در آنها مطرح بوده عنوان شده است; دليل ديگر، مساله مهجور ماندن متدولوژى تفهمى ايشان در عمل است. اگر چه كتب جامعه‏شناسى عموما -چه در ايران و چه در ساير كشورها- در مقدمه حاوى يك سرى مطالبى نسبت‏به «ماكس وبر» است كه بيشتر جنبه تعارف دارد -نظير اينكه «ايشان از جامعه‏شناسان بسيار زبردست و ماهر بوده، و عقايد ايشان كاملا جامعه‏شناسى را تحت تاثير قرار داده است‏» و مانند آن- در عين حال در خود كتاب هيچ اثرى از وبر نيست، خصوصا در مساله «روش تحقيق‏» -كه مراحل تحقيق را اعم از «فرضيه، آزمون، تئورى و آزمون دوباره تحقيق‏» متذكر مى‏شود- گويا اصلا «ماكس وبر»ى به دنيا نيامده است.

لذا يكى از دلايلى كه باعث‏شد در اين كتاب -كه اساسا حول محور «جامعه‏شناسى روشنفكران‏» است- به مساله متدولوژى بپردازيم، اين است كه بياييم و ببينيم متدولوژى وبر چيست، و اينكه چگونه مى‏تواند در مطالعه مساله روشنفكران، مؤثر باشد; مساله‏اى كه يك جنبه آن «مطالعه تاريخى‏» است، و جنبه ديگر آن «مطالعه فرهنگها و تمدنهاى ديگر»، و پرداختن به مسائلى، نظير «نقش روشنفكران در فرهنگها و تمدنهاى موجود»، و نيز «نقش آنها در فرهنگها و تمدنهاى موجود در گذشته تاريخ‏» است.

ما وقتى وارد مرحله تحقيق مى‏شويم، لزوما به يك آشنايى كلى با «متدولوژى‏» و «روش تحقيق‏» نياز داريم; اما مع‏الاسف -از تعارف كه بگذريم- اغلب روشهاى تحقيق حاكم در جامعه‏شناسى دنيا، روش تحقيق تحصلى و پوزيتيويستى است، گرچه استثنائاتى هم هست و يك‏سرى روشهاى كيفى نيز در مكاتب جديدى وجود دارد -كه در واقع از مكتب نئوكانتى در آلمان منشعب شده و ازدواجى بين اين مكتب و مكتب پراگماتيسم امريكايى هستند، و نتيجه نهايى آن در «اتنومتدولوژى‏» و «دراماتولوژى‏» است- استوارى و غنايى كه در متدولوژى «ماكس وبر» ديده مى‏شود، در واقع «طنزى كاملا از ديده‏ها پنهان‏» است، و چه خوب است كه ما آن را كشف كرده، زيباييها و قدرتهاى آن را مجددا زير ذره‏بين قرار دهيم; و من هم كه اين تحقيق را در مورد روشنفكران در دست انجام داشتم، از همين جا به نطرم رسيد كه كارم را روى متدولوژى وبر آغاز كنم، و اين مقدمه كوچك براى ورود در اين بررسى، تبديل به اقيانوسى شد كه سه سال بعد توانستم سرم را كمى از ساحل مقابلش بيرون آورده و موضوع را با يك اشراف نسبى ببينم، و در نهايت نقش مهمى را در زمينه تحقيقات جامعه‏شناسى من ايفا كرد. اين مقدمه‏اى بود بر مطالبى كه اميدوارم بتوانم امروز خدمتتان مطرح كنم.

لزوم بررسى و علاقه در متدولوژى و روش‏شناسى، سؤالى است كه در زمان «ماكس وبر» مطرح بوده و هنوز نيز مطرح است. وبر كه به نظر مى‏آيد بشدت از بحثهاى متدولوژى زده شده بوده، وقتى كارش را شروع مى‏كند، به متدولوژى نمى‏پردازد و تحقيقات خود را با يك پروژه بسيار بسيار عملى در خصوص «كشاورزى، زميندارى و الگوهاى استفاده از زمين‏»، در محلى در نزديكيهاى لهستان -كه بعدا جزء آلمان شرقى شد- آغاز مى‏كند، كارى بسيار بسيار پر حجم و شديدا تجربى كه تا اوايل اين قرن -يعنى اواسط عمر وبر و زمان ابتلاى وى به بيمارى شكست عصبى (nervous breakdown) - طول مى‏كشد. وبر دو يا سه حمله از اين نوع بيمارى را در ابتداى اين قرن دارد; بيمارى‏اى كه نتيجه‏اش قطع كامل ارتباط فرد با محيط است. همزمان با اين حمله‏هاى عصبى، او وارد بحثهاى متدولوژى شده و مباحث‏خيلى عميقى را مطرح مى‏كند، و كاملا دست از تحقيقات قبلى خود برداشته و كتابهايى، نظير «مذهب هند»، «مذهب چين‏»، «يهوديت‏باستان‏» و «اخلاق پروتستان و روح سرمايه‏دارى‏» را در جامعه‏شناسى دين، و نيز دائرة‏المعارف عظيم «اقتصاد در جامعه‏» را ارائه مى‏دهد.

توجه و پرداختن وبر به بحثهاى متدولوژيك -با وجود اينكه وى در مناسبتهاى متعدد، حمله‏هاى نسبتا شديدى را عليه اينگونه بحثها و پرداختن به آن عنوان كرده، و در خيلى جاها مى‏گويد: «هيچ لزومى ندارد كه ما به بحثهاى متدولوژيك بپردازيم، و اگر كسى در يك كلاس بخواهد روش تحقيق جامعه‏شناسى را ياد بگيرد، مانند اين است كه كسى بخواهد آناتومى و تشريح پا را فقط در كلاس ياد بگيرد تا بتواند راه برود،» و يا «درسهاى متدولوژى در زمان ما، مثل طاعون قورباغه‏هاست‏»; [توضيح اينكه «طاعون قورباغه‏» از بلاهاى نازل شده عهد عتيق بوده كه در نتيجه آن، قورباغه‏ها بشدت تكثير مى‏شدند و در هر گوشه و كنار، پشته‏هاى قورباغه انباشته بوده است، وبر مى‏گويد: اين كتابهاى منتشر شده درباره روشها و متدولوژى جامعه‏شناسى كه يكى پس از ديگرى در رد و اثبات يكديگر نوشته شده‏اند، به جاى دعوت مردم به تحقيق عملى در مسائل جامعه‏شناسى، آنها را در اين بحث عبث غرق مى‏كنند]، و اينكه خودش هم با اين بحثها عده‏اى را به رد و اثبات مبانى خودش دعوت كند (و در واقع بحث ما هم ادامه‏اى از همين رد و اثباتهاست)، بحثهاى زيادى را برانگيخته و نظرهاى مختلفى در خصوص «علت پرداختن وى به بحثهاى متدولوژيك‏» ابراز شده است كه من آنها را به دو دسته «علل بيرونى‏» و «علل درونى‏» تقسيم مى‏كنم.

اكثر قريب به اتفاق متخصصان و وبرشناسان بر اين عقيده هستند، كه او را علل بيرونى وادار به ورود در اين بحثها كرده است; يعنى او در واقع مى‏خواسته پاسخى به بحثهاى عنوان شده در آن زمان -كه چيزى جز آراى مكتب تحصلى يا , positivism [در مقابل مكتب Intuitionism اشراقى يا شهودى كه ادامه نظريه‏هاى «گيلتاى‏» در جامعه‏شناسى است و ربطى به مكتب اشراق در فلسفه ما ندارد] نيست- بدهد. در عين حال، ممكن است گفته شود كه او مى‏خواسته در اين زمينه عرض اندامى نموده و قدرت اظهار نظر خود را در اين مباحث‏به نمايش بگذارد; به نظر من اين حرف تا حدى وزين و قابل قبول است; ولى آنچه در شناخت متدولوژى وبر بسيار مهم است، شناخت «علل درونى‏» تمايل وى به اين بحثهاست. متدولوژى وبر در مرحله اول پلى بين مذاق فلسفى وى و علايق جامعه‏شناسى اوست، جايى كه به نظر من شكاف بسيار عميقى در دنياى فكرى وبر ديده مى‏شود; در يك طرف اين شكاف، مذاق فلسفى وبر قرار دارد، اينجا وبر دقيقا فردگرا (Individualist) است; خود او در جايى مى‏گويد: «جامعه‏شناس شدن من به اين دليل بوده كه مى‏خواسته‏ام شبح مفاهيم كلى و جمعى را از جامعه‏شناسى بيرون كنم‏»، اين مفاهيم آنچنان مهم هستند كه شايد كسانى كه كتب مقدماتى جامعه‏شناسى را مى‏خوانند، به نظرشان برسد كه اگر كسى به اين مفاهيم معتقد نباشد، اصلا جامعه‏شناس نيست. بحث‏بين دوركيم و تارد - كه در ايران هم خيلى مطرح شده است - نيز بر اين محور است كه تارد جامعه را هيچ نمى‏دانست‏بجز فرد، و در مقابل دوركيم قائل به وجود مستقلى براى جامعه بود و جامعه را بالاصالة قابل مطالعه مى‏دانست. وبر هم قائل به وجودى مستقل براى جامعه نيست; او مى‏گويد: «جامعه و دولت وجود ندارد» و آنها را يك سرى شبح شمرده، صرفا واقعيت را در فرد يا گروههاى خيلى كوچكى از افراد مى‏داند; از اينجاست كه مى‏بينيم در سر تا سر آثار «ماكس وبر»، يك يا دو بار لفظ «جامعه‏» به كار رفته كه آنها را هم تا آنجا كه من ديده‏ام، در گيومه گذاشته است; يعنى اينكه «اين حرف من نيست و باور ديگران است.» وبر اين مذاق را هم در ايدئولوژى سياسى خود نمايانده و در جامعه‏شناسى نيز همان‏گونه كه خود مى‏گويد، همتش را در بيرون كردن شبح مفاهيم كلى از جامعه‏شناسى مصروف مى‏دارد. با چنين عقيده‏اى طبعا مى‏بايست وبر روش تحقيقى را كه در روانشناسى اجتماعى و امثال تحقيقات اتنومتدولوژى، مورد استفاده است، مدنظر قرار دهد و مسائلى از قبيل ديناميك گروهها را - كه در روانشناسى اجتماعى مطرح شده - بررسى نمايد; اما على رغم اين پايه‏اى كه خود در جامعه‏شناسى نهاده و راه را براى پيروان اين عقيده در اين شيوه مطالعات هموار كرده است [كه نتيجتا از طريق الفرد شولتز و اعقاب وى «جامعه‏شناسى پديدار شناسانه‏» در ادامه اين راه متحقق شده، و در جمع با پراگماتيسم آمريكايى، مكاتب تازه‏اى را پديد آورده است]، عجيب اين است كه خود وبر اين كار را نمى‏كند، چون دوست ندارد و علاقه‏اش را در مطالعه تمدنها و مقايسه آنها، يعنى دقيقا كارى كه مذاق فلسفى‏اش به او اجازه نمى‏دهد، به منصه ظهور مى‏رساند. «مذهب چين‏» موضوعى است كه مشكل است كليتر از آن افت‏شود، و نيز ساير كتب او در جامعه‏شناسى دين، همه و همه موضوعهايى هستند كه اتفاقا بدون مفاهيم كلى‏اى كه وبر از آنها متنفر است، ممكن نمى‏شوند; لذاست كه اين بحثهاى متدولوژى را پلى بين «مذاق فلسفى‏» وبر و «علايق جامعه‏شناسى‏» او مى‏توان دانست.

دومين علت درونى وبر به اين بحثها، خنثى كردن بحثهاى رايج در زمان خود اوست، به نظر مى‏رسد كه بحثهاى متدولوژيك خاصى، خصوصا در زمينه «فلسفه تاريخ‏» و «روش تحقيق تاريخى‏» در فضاى آن زمان وجود داشته كه فضا را بشدت يونيزه كرده بودند، و غير ممكن بود كسى عطر آنها را استشمام نكند و از آن متاثر نشود; لذا وبر بر خود لازم مى‏بيند كه اين بحثها را خنثى كند. اين دليل را مى‏توان «خنثى‏سازى اثر فلسفه‏هاى تاريخ و اجتماع رايج‏» ناميد و علتى درونى است، از اين جهت كه به نظر نمى‏آيد بحثهاى او به عنوان جدل با اين مباحث و در رد آنها مطرح شده باشند، بلكه بيشتر از اين جهت است كه او مى‏خواسته راه را براى تحقيقات و كاوشهاى بعدى هموار سازد; زيرا در بحثهاى اجتماعى، غيرممكن است كه براى جلوگيرى از تاثير پذيرفتن يك محقق از يك سرى تئوريها، بتوان او را از شنيدن، توجه و پرداختن به آنها منع كرد، و چه بسا اين منع ممكن است اثر معكوس داشته و او را بيشتر به آن تئوريها مايل نمايد، در اين موارد بهتر است كه اين تئوريها از تمامى جوانب و ابعاد، مورد نقد و بررسى قرار بگيرد و در ذهن محقق خنثى شود; مثالى را براى روشن شدن مطلب عرض مى‏كنم: «همه ما تحت فشار هواى موجود قرار داريم و يكى از عناصر موجود در هوا اكسيژن است; در حبابهاى لامپ روشنايى نمى‏تواند اكسيژن وجود داشته باشد; چون در غير اين صورت، اكسيژن با تنگستن موجود - كه به عنوان سيم لامپ، مورد استفاده قرار گرفته است - تركيب شده و لامپ مى‏سوزد، لذا لازم است كه در لامپ خلا ايجاد شود و به اين جهت لازم است كه شيشه لامپ خيلى ضخيم باشد، تا فشار هوا آن را از بيرون درهم نكوبد; در اينجا توليدكنندگان لامپ تدبيرى انديشيده و يك گاز خنثى را در درون لامپ قرار مى‏دهند كه فشار دارد، اما اكسيژن ندارد.» اين بحثهاى وبر هم - اگر چه به نظر مى‏رسد كه خود يك فلسفه تاريخ درست مى‏كند - در واقع هيچ اكسيژن ندارد; يعنى هيچ جهتى در تاريخ به ما نمى‏دهد و دقيقا به منزله همان گاز خنثى در فلسفه تاريخ است كه با هدف وبر در جامعه‏شناسى، يعنى «فهم واقعيت عينى و تجربى‏» مى‏سازد، و اين بحثها همه حاشيه‏اى است و در واقع نبايد چيزى را به ما داده يا مساله‏اى را براى ما روشن كند. مختصرا بايد گفت كه هدف از متدولوژى «ماكس وبر» بيفايده بودن آن است، خصوصا در اين زمينه‏ها، و در واقع همان گاز خنثى است كه فشار آن باعث مى‏شود محقق تحت‏تاثير تئوريهاى زمان قرار نگيرد، وبر گاه به طور مستقيم و گاه غيرمستقيم در خصوص تئوريهايى كه در آن زمان وجود داشته‏اند صحبت كرده و از دو تئورى «تكامل اجتماعى‏» و «تضاد اجتماعى‏» نام مى‏برد.

علت‏سوم از علل درونى بحث «متدولوژى وبر»، در واقع نوعى تامل است كه اين مباحث را نه به منزله مقدمه كار، بلكه به منزله تاملاتى - كه انسان بعد از پايان كار در روش خود انجام مى‏دهد - مى‏نماياند; مثالى كه الآن به ذهن من خطور كرد و آن را در يكى از نتهاى آخر كتابم هم ذكر كرده‏ام، اين است كه فرض كنيد فيزيكدانى كنار دريا نشسته است و به ورزش موج سوارى كه ورزشى مورد علاقه جوانها و در عين حال بسيار مشكل است مى‏نگرد، ما در فيزيك مى‏دانيم كه موج چيزى را حمل نمى‏كند; يعنى اگر قطعه‏اى چوپ پنبه را روى آب گذاشته و موج ايجاد كنيم، اين موج، چوب‏پنبه را به راست و چپ حركت نمى‏دهد، بلكه صرفا آن را بالا و پايين مى‏برد. حال، اين فيزيكدان مى‏بيند كه چند جوان روى قطعه‏اى چوب بر موج سوار شده‏اند و با آن حركت مى‏كنند، يك برخورد او ممكن است اين باشد كه صرفا بگويد: «اين غيرممكن است‏»، و يك راه ديگر اين است كه خود برود، موج سوارى كرده و در راه برگشت فكر كند كه چگونه اين پديده محقق مى‏شود; يعنى اگر چه تحقيق هميشه در ابتداى كار مى‏آيد، اما غالبا يك سرى تاملها بعد از تحقيق ضرورى مى‏نمايد. بحث من امروزدر خصوص قسمت اول است.

س: فرموديد كه ايشان قائل به وجود جامعه و اجتماع نيستند، پس چگونه است كه بحث تكامل اجتماع را مطرح مى‏كند؟

ج: مساله اين است كه ايشان قائل به جهت عينى براى تكامل اجتماع نيست، و البته اينطور نيست كه معتقد به اجتماع نباشد، بلكه مفهوم اجتماع را به عنوان مفهومى كه مستقيما و مستقلا بشود آن را درك كرد قبول ندارد و اين مفهوم را از فرد، بازسازى مى‏كند. و بر معتقد به وجود خارجى جامعه نبوده و آن را اعتبارى مى‏داند، او بايد مفهوم جامعه را در متدولوژى خود بسازد و نمى‏تواند به عنوان يك وجود خارجى مفروض و مستقل، مثل اين تخته و ماژيك با آن برخورد كند، و در واقع، آن هدف و پلى كه عرض شد همين است كه وى سعى مى‏كند مفاهيمى، مثل «جامعه‏»، «تمدن‏» و «فرهنگ‏» را براى خود بازسازى نمايد و چون نمى‏تواند وجودشان را بديهى بينگارد، لذاست كه مى‏آيد و به توجيه منشا پيدايش، بازسازى و تحول آن مفاهيم، از يك سرى مفاهيم مورد قبول خود -كه آن را در زندگى واقعى داراى مرجعى مى‏داند - مى‏پردازد.

س: پس به تعبير ديگر او جامعه را به عنوان يك موجود انتزاعى قبول دارد; يعنى مى‏خواهد از چيزهايى كه وجود عينى دارند، جامعه را انتزاع كند؟

ج: كاملا درست است; يعنى آنها را به عنوان يك موجود ذهنى و انتزاعى قبول دارد، و البته نه بدين شكل كه اينها موجوداتى صرفا انتزاعى هستند. فرضا وبر «قانون‏» را نمى‏داند، بلكه به نظر او آنچه موجود است، افرادى هستند كه وجود قانون را فرض گرفته‏اند; بنابراين او درباره خود قانون صحبتى ندارد، بلكه بحث را روى اثرى كه فرض وجود قانون در گروه خاصى از جامعه مى‏گذارد متمركز مى‏نمايد، و به طور مثال مى‏گويد كه ما وجود قانون را آنجا مى‏توانيم مشاهده كنيم كه يك دزد، پنهانى شب به دزدى مى‏رود; چون در ذهن او قانون، يك موجود حاضر در بالاى سرش نيست، بلكه او قانون را از افرادى مانند پليسهاى لباس آبى كه كلاهى بر سردارند، يا قاضى كه لباس سياهى پوشيده و چكشى در دست دارد، در ذهن خود بازسازى نموده و رفتار خود را با آن تنظيم مى‏كند. لذا وبر نمى‏گويد كه قانون نيست، بلكه آن را امرى خارجى و بديهى نشمرده و درك آنها را مسبوق به يك بازسازى ذهنى مى‏داند، در عين حال كه بشدت علاقه‏مند به بررسى و تحقيق درباره آن است.

و اما جنبه بيرونى پرداختن وبر به بحثهاى متدولوژى، معاصر بودن او با مراحل شكل‏گيرى مكتب تحصلى يا پوزيتيويسم است كه حرفهايى بظاهر محكم را - كه نمونه آن در آرا و فلسفه اگوست كنت قابل مشاهده است - عنوان مى‏كردند; از جمله بيان مراحل سه‏گانه «الهى، متافيزيك و علمى.» در مقابل تركتازيهاى اينها، گروهى از علاقه‏مندان به فلسفه علوم اجتماعى در آلمان، يك وجهه و موضع دفاعى اختيار كرده و عده‏اى هم خود را به طور محض در اختيار اين نحله جديد فكرى قرار دادند، و بين مدافعان فلسفه علوم اجتماعى و علمگراها اختلافى ايجاد شد كه تا امروز هم ادامه دارد. مقدارى از مباحث تحصليها، همين تيپ حرفهاى بظاهر علمى است كه مى‏گفتند: براى علمى بودن در جامعه‏شناسى بايد رياضى شويم، و در روشها از روشهاى علمى جديد بهره ببريم. البته روشهاى جديد آن موقع، نه الآن و مراد هم از علم، علوم بعد از هايز نبرگ و علوم كوانتومكانيك نيست، بلكه مقصود، علم اگوست كنت است كه دين و فلسفه را رد مى‏كند و مى‏گويد كه همه اينها به زباله‏دان تاريخ رفته‏اند و تنها علم، باقى مانده و قابل طرح است و در روشها نيز، به طور مثال: روش قياس را نفى كرده و صرفا قائل به صحت و كاربرد استقراست.

مكتب اشراق در مقابل اينها موضعى دفاعى گرفته و مى‏گويد كه حيطه علوم انسانى از اصل و اساس با حيطه علوم‏تجربى تفاوت دارد، چه انسان موجودى است آزاد و «آزادى‏» در حيطه طبيعت وجود ندارد، لذا نبايد به حيطه انسانى با همان «نگاه علوم طبيعى به حيطه طبيعت‏» نگريست، و شناخت مسائل مربوط به جامعه و روان انسان نبايد حالت علم به خود بگيرد; لزومى هم ندارد كه به مسائل علوم انسانى، علم اطلاق شود. علاوه بر آن ما در جهان انسانى قائل به وجود «ذهنى‏» هستيم كه در عالم طبيعت وجود ندارد، براى كشف معنا هم بايد كارهايى انجام داد كه در جهان واقعيت تجربى لزوم ندارد; مثلا: رها شدن اين گچ و افتادن آن به روى زمين، معناى خاصى ندارد و كافى است كه فقط قوانين سرعت و شتاب آن را در رابطه با جاذبه زمين مورد بحث قرار دهيم; اما اينكه يك نفر بالاى ساختمانى مى‏رود و خودش را پايين مى‏اندازد، خواه به خاطر اينكه از زندگى نااميد شده و خواه -مانند افسانه‏اى كه در مورد حسن صدر و طرفدارانش وجود دارد- براى اثبات اينكه خيلى مؤمن است و يا به هر دليل ديگر، در هر صورت اين افتادن به زمين، يك سقوط «معنادار» است و براى كشف اين معنا نمى‏توان از طرقى، مثل آمار و يا نگاه صرف ظاهر اعمال انسانى استفاده كرد، بلكه بايد به ذهن آن انسان رفت و ديد كه در دنياى معنوى او چه مى‏گذرد، تا بشود او را فهميد; اما يك آميب كه حركت مى‏كند، ذهنى ندارد; بنابراين در علوم انسانى بايد نسبت‏به ديگرى يك احساس كلى معنوى داشت; و به عبارت ديگر بايد او را «درون فهمى‏» كرد. البته بسيارى قائلند كه مكتب «ورش تى هن‏» وبر، در واقع همان مكتب درون فهمى است كه يك اشتباه محض است. درون فهمى در واقع حرفى است كه اشراقيان (مكتب Intuitionism ) مى‏زنند و مقصودشان اين است كه بايد از درون ذهن يك انسان عمل او را ارزيابى كرد و شناخت.

پيرمردى چينى كه شمشير به دست دارد و حالت‏حمله به تعدادى را به خود گرفته و به اصطلاح مشغول عمليات تائيچى است، آيا ديوانه است و خيال مى‏كند كه موجوداتى قصد حمله به او را دارند؟ آيا مشغول ورزش است‏يا مشغول انجام عملى مذهبى است و يا جن‏گيرى مى‏كند؟ همه اين احتمالات در مورد او بجاست و تا زمانى كه ما وارد ذهن او نشويم، نمى‏توانيم بفهميم كه دارد چه كار مى‏كند.

س: اين يك روش روانى است‏يا يك روش منطقى؟

ج: آنها اصطلاح «منطقى‏» يا «روانى‏» را به كار نبرده‏اند، بلكه فقط مى‏گويند: اين روش علوم انسانى است و قائلند كه در جهان علوم انسانى بايد از لحاظ روانى در ذهن انسانها رفت و معنايى را كه انسانها به رفتار خود داده‏اند كشف كرد، و اگر اين مهم انجام نشود، كارى انجام نشده است. از اينجاست كه اگر به ظواهر اعمال اكتفا كنيم، از نظر مكتب اشراق، رسالت‏خود را انجام نداده‏ايم.

س: از نتايج‏بارز اين قول، اين است كه معناى راحتى نمى‏توانيم از راه گفتار يا نوشتار فرد هم به دست‏بياوريم، مگر اينكه داخل ذهن او شويم; اما اين خطورات ذهنى، امواج نيستند كه مثلا يك فيزيكدان بتواند آنها را به تصوير بكشد.

ج: حتى از طريق مشاهده سمبلهايى كه مى‏توان با اين فرد مراوده كرد و با مصاحبه نمودن و پركردن پرسشنامه هم نمى‏توان به حد كفايت در پى‏بردن به اين چراها رسيد، بلكه مى‏گويند: بايد با او همدلى كرد; به طور مثال: بايد با آن پيرمردى كه به موجودات خيالى حمله مى‏كند همدل شد، مذهب او را فرا گرفت و درك كرد، تا فهم و درك صحيح عمل، ميسر باشد و با يك صحبت و مصاحبه معمولى، اين كار امكان ندارد; البته آنها قائلند كه اگر هم خود را به جاى او بگذاريم، باز نمى‏توانيم رفتارهاى بعدى او را پيش‏بينى كنيم; براى اينكه او يك انسان آزاد است.

س: با اين بيان آيا علوم انسانى، منحصر در روانشناسى نمى‏شود، و با اين وصف، مباحث اجتماعى را چگونه مطرح مى‏كنند؟

ج: روش بيان شده توسط اشراقيان در علوم انسانى، واقعا يك روش بسيار محدود كننده است و وبر هم اين انتقاد را به عنوان يك انتقاد ديگر در مقابله با آنها مطرح كرده، و آنها را به طور غيرمستقيم مورد بازجويى قرار مى‏دهد. البته شايد بتوان گفت كه مكتب اشراقى آنطور كه بايد و شايد مساله را نفهميده، اشتباهى استراتژيك نموده و در واقع قصد فرار از پوزيتيويست‏ها را دارد، در حالى كه وبر به جاى فرار به آنها حمله مى‏كند. مى‏توان گفت، اشراقيان علوم انسانى را به يك گلشن‏راز تبديل كرده‏اند، باغى كه در آن هيچ راهنمايى نيست و هر راه به جنگل و هزار تويى ختم مى‏شود. اين علم با بيان اشراقيان، رفته رفته به يك قوطى در بسته‏اى بدل مى‏شود كه نمى‏توان به آن دست‏يازيد، مگر از راه احساس معنوى كل و آن هم پنهانى و از راه دور و با جنبه‏اى كاملا روانى. در واقع آنها به اين ترتيب -همان طور كه دوستمان فرمودند- علوم اجتماعى را تا حد زيادى منتفى مى‏كنند. در مقابل آنها تحصليها علوم انسانى و طبيعى را يكى دانسته و هر دوى آنها را جزء يك دنيا به حساب مى‏آورند، و نتيجتا يك نوع روش (و آن هم روش علمى) را در اين دو نوع علم قبول دارند و مى‏گويند: روشهايى از قبيل تعميم، استقرا و... كه در علوم طبيعى نتيجه داده است، لزوما در علوم انسانى هم نتج‏خواهد بود، در بدو پيدايش اين نحله -كه از زمان اگوست كنت تا اواخر قرن نوزدهم است - حرفها بيشتر اين است كه در علوم انسانى بايد براى رسيدن به پيشرفتهاى عظيمى كه علماى علوم طبيعى به آن دست‏يافته‏اند- مانند علوم طبيعى- علمى شده و با روشهاى علمى مطالعه شود.

حرف وبر در اين بين اين است كه جهان علوم و امور انسانى، از جنبه‏اى با علوم طبيعى وحدت داشته و از جنبه ديگر داراى تفاوت و اختلاف است، و اين اتحاد و اختلاف در آن واحد قابل درك است; يعنى قائل است كه گوشه‏اى از جهان علوم طبيعى را علوم انسانى به خود اختصاص داده، و مسائل اين جهان در عين اينكه با روشهاى علوم طبيعى قابل درك است، خصوصيات خاص خود را هم دارد كه درك آنها نياز به روشهايى علاوه بر روشهاى علوم طبيعى دارد. اين خصوصيت را وبر، مانند اشراقيان قائل است; ولى مى‏گويد: چشم ناظر به هر دوى اين جهان علاوه بر نياز به مثلا: دو روش -مورد نياز در نظاره به علوم طبيعى- به دو روش ديگر هم نياز دارد، و اين بدان جهت است كه در جهان علوم انسانى، معنا وجود دارد (همان حرفى كه اشراقيان گفته‏اند، تنها با يك تغيير ديگر) و ما بايد اين معنا را استخراج كنيم; اما نه الزاما از راه نفى علوم طبيعى و ملازم با يك سرى روشهاى عجيب و غريب عرفانى، احساسهاى خيلى مهجور، درون فهمى و يا امثال اينها، بلكه يك‏سرى روشهاى مشخص براى استخراج معنا از جهان انسانى وجود دارد كه قابل جمع با روشهاى علوم طبيعى (آمار، استقرا و...) هم هستند، و در عين حال استفاده از قياس هم -به طور مثال- براى مطالعه جهان انسانى امكان دارد.

مى‏توان گفت، در عين حال كه روشهاى علوم طبيعى را طلاق نمى‏دهيم، روشهاى خاصى را هم براى استفاده در علوم انسانى لازم مى‏دانيم، چه در هر حال انسان جزئى از جهان طبيعى است و مى‏توان آن را با روشهاى تحصلى هم مورد مطالعه قرار داد; نهايت اينكه اكتفا به اين روشها، مانند اين است كه ما به درون معدن الماس رفته، اما فقط زغال سنگ استخراج كرده‏ايم. لذا جامعه‏شناسى وبر با تاكيد بر وجود معنا در جوامع انسانى، به لزوم درك و استخراج آن قائل بوده و ضمنا مى‏گويد: تحقيق را بايد در ميدان (Field) با استفاده از همه روشهاى ممكن انجام داد، نه اينكه در اطاقى نشسته -با فرار از علوم طبيعى- فقط فكر كرد; لذا همان‏گونه كه عرض شد، وبر در واقع از لحاظ استراتژيك به تحصلى‏ها حمله مى‏كند.

س: اينكه فرموديد: «در مباحث علوم انسانى -مثلا- چهارراه نياز هست، و هم از دو راه شناخت مباحث علوم طبيعى مى‏توان استفاده نمود و هم از دو راه خاص اين نوع پديده‏ها»، آيا مستلزم آن نيست كه بعضى پديده‏هاى جهان انسانى را داراى معنا ندانيم، تا بشود با راههاى علوم طبيعى هم آنها را شناخت، و در اين صورت آيا اين قسم پديده‏هاى فاقد معنا در واقع از حيطه پديده‏هاى انسانى خارج نخواهند بود؟

ج: بعضى از رفتارهاى انسانى داراى معنا نيست; اما آنچه مورد نظر ماست، جايى است كه حيثيت «انسان بودن‏» انسان مطرح است و در همين حيطه پديده‏هايى وجود دارد كه فاقد معناست، و اتفاقا لفظ «رفتار» نيز ناظر به اينگونه پديده‏هاست و لفظ «عمل‏» پديده‏هاى داراى معنا را در برمى‏گيرد; به طور مثال: رفتارهاى عادتى يا بعضى رفتار سنتى -كه اين نوعى عادت جمعى است- خيلى خيلى كم و به تعبير رياضى در حد ميل به بى‏معنا بودن است; اما اينكه بتوانيم انسان را از اين جهت كه يك ماشين است‏بررسى كنيم -كه مى‏توانيم- اين ديگر موضوع جامعه‏شناسى يا روانشناسى نيست; به‏طور مثال: جراحان هم با انسان سر و كار دارند، اما عالمان علوم انسانى نيستند.

س: در مثال رفتارهاى عادتى، هرگاه فرد در خصوص علت رفتارش مورد پرسش واقع شود، آن علت را بيان كرده و يا لااقل به آن متوجه خواهد شد، در اين موارد آيا نمى‏توان قائل به وجود معنا شد؟

ج: در مورد رفتارهاى عادتى، نكته همين جاست كه فاعل بعد از پرسش، به علت رفتارش توجه مى‏كند و در خيلى از موارد حتى بعد از اين پرسش هم اين آگاهى و توجه ايجاد نمى‏شود، و اين مساله در رفتارهاى سنتى هم وجود دارد كه فرد، آگاه و متوجه به علت نيست و گاهى حتى سؤال از علت هم براى او احمقانه جلوه مى‏كند; يك سرى از تحقيقات در «اتنومتدولوژى‏» انجام مى‏شود كه سؤالاتى كاملا احمقانه از افراد مى‏كنند، و عكس‏العمل اين افراد در پاسخ به اين سؤالها، خنده است; بدين دليل كه اين مفاهيم مورد سؤال در حدى از بداهت هستند كه شك در آنها ديوانگى تلقى مى‏شود، و گاه هم ممكن است كه اصلا هيچ جوابى نتواند بدهد، به هر حال همان طور كه عرض كردم، اين رفتارها معنايشان به صفر ميل مى‏كند و اينطور نيست كه كاملا بى‏معنا باشد، و بنا به تمثيلى كه عرض كردم، الماس نيست، بلكه خرده شيشه است.

به بيان ديگر، در بررسى اعمال يا كارهاى معنادار انسانها دو امكان وجود دارد: يكى آنكه صرفا قالب ظاهر رفتار را ملاك قرار بدهيم و بر اين اساس يك سرى قوانين را از آن استخراج كنيم; دوم آنكه همان پديده را با درون و هسته داخلى‏اش ملاحظه كنيم (آن را به عنوان عمل بشناسيم) -چه در واقع معنا همان هسته درونى عمل بوده و رفتار پوشش خارجى عمل را تشكيل مى‏دهد- و رفتارگراها هم اينگونه نيستند كه حتما و صرفا رفتارهاى بى‏معناى انسانى را مطالعه كنند، بلكه رفتارهاى معنادار را از معنا تجريد كرده و به عنوان يك رفتار صرف مى‏نگرند، و كارى هم به معنايى كه در پس اين رفتار نهفته است ندارند، و اين هم الزاما كار غلطى نيست; خيلى از تئوريهاى روانشناسى هم كارى به اين ندارند كه اين رفتار معنا دارد و يا نه، بلكه حتى قائلند كه با صرف نگريستن و مطالعه ظاهرى يك عمل و بدون ايجاد هيچ‏گونه همدلى با فاعل آن عمل، و يا با صرف اكتفا به يك مطالعه آمارى، مى‏توانند نكات قابل توجه و مهمى را از آن به دست‏بياورند.

در حقيقت وبر در اينجا مى‏آيد و تشكيك مى‏كند كه علم چيست و پاسخش هم به اين تشكيك، يك پاسخ نئوكانتى است كه مى‏گويد: «علم آن چيزى است كه به طور سيستماتيك، تكثر بى‏پايان دنياى واقعيتهاى عينى را تقليل مى‏دهد، و اين تقليل ممكن است از راه علوم انسانى و يا علوم طبيعى انجام بگيرد.» در واقع از دنياى نومن‏ها (آن چيزهايى كه اصلا براى ما قابل درك نيست، دنيايى كه در درون مقولات ذهنى زمان و مكان و امكان ريخته نشده است، آن سيلان احساسها) چيزهايى را به فنومن (پديدار)ها تبديل مى‏كنيم. اشكال اين دنياى پديدارها -كه تنها دنيايى است كه مى‏توانيم درباره آن صحبت كنيم- اين است كه اينها متكثر و بى‏نهايتند، و وظيفه ماست كه اين تكثرها را تقليل بدهيم; به طور مثال: ما به هيچ عنوان نمى‏توانيم نسبت‏به چيزهايى كه در اين اطاق وجود دارد علم كامل پيدا كنيم، اگر تمام دانشمندهاى دنيا هم بيايند و يكى از آن اشيا را مورد مطالعه قرار دهند، هر يك از آنها نيز آن شى‏ء را از ديد خاص خود خواهد نگريست; يك مهندس، يك هنرمند و يك جامعه‏شناس وسائل ارتباط جمعى، هر كدام مى‏توانند نسبت‏به آن، ديد خاص خود را داشته باشند، و اين معنا تكثر بى‏پايان آن شى‏ء است كه در همه اشيا راه داشته و بايد تقليل داده شود. اين تقليل اگر از راه عادى صورت بگيرد، آن را [Common Sence] يا «تقليل عاميانه جهان متكثر پديدارها» ناميده، و اگر از راه سيستماتيك انجام بپذيرد، آن را «علم‏» گفته‏اند. جامعه‏شناسى و انسانشناسى، تنها علومى هستند كه به اين تقليل عادى علاقه‏مندند كه «تمدنهاى مختلف چگونه دنيا را در چارچوب گذاشته، آن را تقليل داده و مقوله بندى مى‏كنند؟» مى‏نگرند كه «هر زبان و هر فرهنگ چگونه دنيا را مى‏بيند و آن را تقليل مى‏دهد؟»س: ظاهرا تا اينجا فصل مشتركى بين سخن وبر و تحصلى‏ها وجود دارد; چون آنها هم مى‏گويند كه ما فرضيه‏هايى را تحليل مى‏كنيم و در نهايت، يك سرى از آنها علمى و سرى ديگر غيرعلمى از آب درخواهند آمد.

ج: صحيح است; ولى تحصلى‏ها هرچه را كه با روش سيستماتيك خودشان نباشد، غيرعلمى مى‏دانند و فرق هم همين جا آشكار مى‏شود كه وبر قائل است كه تقليل سيستماتيك دنياى واقعيتهاى علمى، يا از راه «تفريد» ( انجام مى‏پذيرد و يا از راه «تعميم‏» (Generalization) ; يعنى اين تكثر بى‏پايان و فراگير -در همه دنيا- و شايد -در هر مصداق- را يا از طريق تفريد (در علوم انسانى) و يا تعميم (در علوم طبيعى) مى‏توانيم عمل كنيم.

س: به نظر من كار وبر در واقع آشتى‏دادن بين دو مكتب است، از راه ايجاد يك انقلاب در مفاهيم; يعنى ايشان مى‏خواهد با به كار بردن مفاهيم جديد، دو مكتب را آشتى بدهد.

ج: اين مفاهيم جديد نيستند و وبر آنها را از نئوكانتى‏ها، خصوصا فردى به نام «ويكرت‏» گرفته است. در واقع در جامعه‏شناسى وبرى، هر دو روش در حالى انجام مى‏گيرد كه دوران نقاهت را سپرى مى‏كند، و طبعا خيلى براى او مهم نخواهد بود كه يك انقلاب مفهومى ايجاد كند، و هنوز اينها براى او محلى از تامل داشته و او سعى دارد كه به پوزيتيويست‏ها پاسخ دهد كه علمى شدن شما به خاطر روشهايتان نيست، بلكه اين تقليل سيستماتيك است كه مكتب شما را علمى مى‏كند، لذا به همين دليل كه شما علمى هستيد ما هم علمى هستيم، و از همين جا ديده مى‏شود كه هيچ‏گونه عقب‏نشينى از ناحيه وبر در مقابله با پوزيتيويست‏ها صورت نگرفته است.

س: اين تقليل در برداشت و شناخت است‏يا در خود واقعيتها، و آيا آن را مى‏توان قانونمند كردن تكثرهاى خارجى دانست؟

ج: واقعيتهاى عينى اينقدر متكثر و غنى است كه اگر كسى بخواهد در آن وارد شود غرق مى‏گردد، لذا ناچاريم آن را خلاصه كنيم تا بشود آن را درك كرد; اين خلاصه كردن گاه عاميانه است و در هر تمدنى شكل خاص خود را دارد; به طور مثال: يك چوپان نوجوان نمى‏آيد خود را در دنياى واقعيتهاى متكثر يك تار پشم گوسفند غرق كند، بلكه دنيا را به گونه‏اى براى خود تقليل مى‏دهد، تقليلى كه با تقليل ما كه به قصد تفريح يا تحقيق به آنجا رفته‏ايم كاملا فرق مى‏كند، هر چند تقليل ما هم مانند تقليل او تقليلى عاميانه است، ولى يك جامعه‏شناس اين امكان را دارد كه همان تقليل را چه از راه تفريد و چه تعميم، سيستماتيك و در نتيجه علمى كند. قانونمند كردن، تنها در تقليل تعميمى صورت مى‏گيرد و تفريد اين مقوله را در خود ندارد، بلكه نوعى فهم كيفيت وجود پديده است; به طور مثال: من گوشه‏اى از موزاييك شدن اين اطاق را مورد مطالعه قرار مى‏دهم، و بعد اين را تعميم مى‏دهم و مى‏گويم كه همه اطاق همين طور فرش شده است. حال فرض كنيد كه اين آقايى كه آمده و اطاق را موزائيك كرده است عاشق بوده و اين موزاييكها را بدون هيچ نظم ونسق و هر طور كه عشقش كشيده كار گذاشته است. در اينجا فهم موضوع منوط به اين است كه تصويرى از كف اطاق بگيريم و آن را همان طور كه هست‏بفهميم; ولى اشكال اين است كه اينها خيلى زياد است و ما نمى‏توانيم آن را بتمامى درك كنيم، در عين حال ناچاريم كه از نحوه واقعى چيده شدن موزاييكها اطلاع به دست‏بياوريم -اين مثال را در ذهن خود داشته باشيد- تفاوت بين علوم انسانى و علوم دقيقه و در واقع تفاوت بين تعميم و تفريد، مقدارى ناشى از اين است كه ما چگونه به واقعيت عينى بنگريم، يك درخت را مى‏توان هم از طريق تعميم و هم از طريق تفريد، تقليل داد و خلاصه كرد، و يك جامعه‏انسانى نيز با هر دوى اين روشها قابل مطالعه بوده و به خلاف نظر اشراقيان، هيچ فرقى با هم ندارند.

يكى از اشكالاتى كه به جامعه‏شناسى و علوم انسانى گرفته مى‏شود، اين است كه مى‏گويند شما نمى‏توانيد چيزى را پيش‏بينى كنيد; به طور مثال: در اقتصاد كه از لحاظ روش در خيل علمى‏ترين علوم انسانى قرار داشته و روشهاى آن از همه بيشتر تحصلى و تجربى است -آمار، منحنى، رياضيات و... همه را به كار مى‏برد- مى‏بينيم كه در مواردى، مثل پيش‏بينى افزايش قيمت دلار، حتى در روز بعد با هم اختلاف مى‏كنند و صاحب هر نظر هم در مورد ادعاى خود دليلى كاملا علمى اقامه مى‏كند، و يا على‏رغم اينكه قريب صد سال از تولد جامعه‏شناسى مى‏گذرد، هنوز هيچ جامعه‏شناسى نتوانسته انقلابى را پيش‏بينى كند. بلى، گاه پيش‏بينيهايى شده است، اما اين مقدار را رمالها هم پيش‏بينى كرده‏اند، درصد موفقيت و صحت پيشگوييهاى هر دو گروه نيز چندان تفاوتى با يكديگر ندارد. در مورد رمالها -چون اعتقادى به كتب و ادعيه‏شان نداريم- مى‏گوييم تطبيق پيش‏بينيهايشان با واقع، شانسى است، سنگى مفت و گنجشكى مفت، اگر صحيح درآمد ادعاى كرامت مى‏كنند و اگر نه هم كسى خبردار نمى‏شود.

در علوم انسانى، همين اشكال «عدم امكان پيش‏بينى آينده‏» به طور جدى وجود دارد و در بحث از علت اين اشكال است كه اين دعوا بين تحصلى‏ها و اشراقيان در مى‏گيرد; تحصلى‏ها مى‏گويند: «علوم انسانى چون علمى نشده‏اند، از اين قدرت بى‏بهره‏اند»، و اشراقى‏ها در دفاع ادعا مى‏كنند كه «عواملى نظير آزادى و امثال آن كه تعدادشان هم كم نيست، در شكل‏گيرى پديده‏اى اجتماعى دخالت دارند.» وبر در پاسخ مى‏گويد: «علت اين است كه ما جهان علوم انسانى -و به طور مثال: تاريخ- را از آن حيث كه تكرار نمى‏شود، و نه از آن حيث كه قابل تكرار است مورد مطالعه قرار مى‏دهيم و اين يعنى «تفريد»; يعنى اينكه ما مى‏خواهيم خود آن پديده را بشناسيم و نه موارد شبيه به آن را.» او با اين كلام، اختلاف را به ديدگاه مى‏كشاند نه به خود موضوع و مى‏گويد كه موضوعها چه در علوم انسانى و چه در علوم طبيعى به يك اندازه قابل پيش‏بينى هستند، و اين حرف عجيبى است. من بحثى را در خصوص اينكه «چرا در علوم انسانى به خلاف علوم دقيقه، پيش‏بينيها اشتباه مى‏شود؟» در مؤسسه عالى پژوهش و برنامه‏ريزى، با يكى از آقايان بسيار فاضل - كه پيشرو علوم كامپيوتر در ايران نيز هست - داشتم، مبنى بر اينكه تمامى علت غير قابل پيش‏بينى بودن وقايع در جامعه انسانى، اين است كه ما مى‏خواهيم به اين جامعه به طور خاص بنگريم; مثلا: اينكه آيا در اين جامعه فردا انقلاب مى‏شود يا نه؟ و وجود آزادى، اختيار، معنا و امثال آن مطرح نيست. شما تمامى دانشمندان فيزيك، شيمى، گياه‏شناسى و امثال آنها را جمع كنيد، تا به سؤالهاى شما در خصوص يك درخت چنار به طور خاص پاسخ داده و به طور مثال بگويند كه تك تك برگهاى آن، چه موقع خواهند ريخت، يا اينكه شكل دقيق آن را در پانزده سال بعد بكشند. اين مساله يقينا در توان ايشان نبوده و آنها مى‏خندند و پاسخ خواهند داد كه ما كارى به جزئيات نداريم، آنچه براى ما مهم است، قانونمنديهاى اين درخت است; يعنى اينكه به طور مثال بدانيم كه بوته نيست، هفتاد متر هم نمى‏شود، اين آفتها را دارد و...; اما اينكه آيا اين يك درخت را آفت هم خواهد زد يا نه، من نمى‏دانم، همان يك مقدار كليت‏براى ما كافى است و كار ما در جزئيات نيست، لذا اين انتظار شما بيجاست. مى‏بينيم كه آنها هم همين اشكال علوم انسانى را خواهند داشت. علومى، مانند زلزله‏شناسى يا هواشناسى كه به طور مثال: هواشناسى امروزه حتى از فيزيك هم خيلى تجربى‏تر و پيشرفته‏تر است، تمامى فورمولهاى حركت هوا، جريانهاى هوا، جريانهاى آب گرم درياها و... را نوشته دارند. اكوسيستمها را در آورده‏اند، منحنيها را كشيده‏اند و كارشان از لحاظ تجربى هيچ نقص و اشكالى ندارد; ولى نمى‏توانند تعيين كنند كه آيا در يك نقطه خاص، در يك زمان مشخص باران خواهد باريد يا نه; و اين همان مثل گياهشناسى است و اشكال از خواسته و انتظار ماست كه چيزى غير عادى است. اشكال علوم انسانى در اين باب هم ناشى از همين انتظار ماست كه دوست داريم يك چيز خيلى خاص را از آن بفهميم، انتظارى كه در علوم دقيقه نيز دقيقا همان اشكال را به دنبال خواهد داشت; و اما در كل، هم در علوم انسانى و هم در علوم تجربى مى‏توان پيش‏بينيهايى داشت.

ادامه دارد

× - اشاره به‏كتاب Maxweber|s Sociology of Intellectuals چاپ آكسفورد 1992