مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 3

در آيينه معنويت

نور معنويت در سايه خودسازى تلالؤ مى‏كند و خودسازى، تنها سرمايه اخلاق و هموار كننده راه تقرب به خداوند متعال است; اما مسير خودسازى راهى هموار نيست، بلكه به توشه فراوان و مراقبت و محاسبه دائم محتاج است. آنها كه رهبران اين سلك و طريقند، در محاسبه كار خويش دائما از سركشى و طغيانگرى نفس ناليده‏اند، و براى رام كردن آن، در كتابهاى اخلاقى از تازيانه‏هاى وعظ كمك گرفته‏اند. على الخصوص تازيانه‏اى كه از سوى خود بر خود فرود آيد. از نمونه‏هاى برجسته اين هشدارهاى بيدارگر، جملات كتاب محاسبة النفس مرحوم كفعمى است، كه در شماره قبل قسمتى از آن به چاپ رسيد و اينك قسمتى ديگر را تقديم خوانندگان مى‏كنيم، به اميد آنكه اين تازيانه‏هاى سلوك در قلب همه ما كارگر افتد، و به نورى تبديل شود روشنى‏بخش راهمان.

عمر جوانمرد برترين مرتبه جلالت و ارجمندى را داراست; پس اگر هوشمندى از تباه ساختنش دورى گزين.

هان اى نفس! هر شبانه روزى 24 ساعت‏بيش نيست، سپس در آن به اطاعت پروردگار كوش.

سرور آدميان فرمود: براى بنده هر روز 24 گنجينه گشوده خواهد شد; برخى از آنها پرند و بعضى خالى. چون خزانه نيكيها و رفتار پسنديده و پاداشها را گشايند، از نظاره آن فروغ تابان كه وسيله رهيابى به پيشگاه ملك جبار است، سرور و بهجت و خرمى چنان سرمستش نمايد، كه اگر شادى آن در ميان دوزخيان منتشر مى‏شد، انديشه دوزخ را وا مى‏نهادند و اندوه آن را به فراموشى مى‏سپردند.

ليك آنگاه كه خزانه نافرمانى و غيبت و تهمت‏باز شود، غبار غم از تعفن و سياهى آن بر چهره جانش نشيند، و به رنج و دردى چنان گرفتار آيد كه اگر در ميان بهشتيان تقسيم مى‏شد، نعيم فردوس برايشان ناگوار مى‏آمد.

و چون گنجينه خالى از حسنات و سرشار از سهل‏انگاريها و كوتاهيها را گشايند، انگشت‏حسرت به دندان گزد، چرا كه آن را از ثواب و پاداش جاويد تهى بيند!

هان اى نفس! همه گنجينه‏ها را از نيكيها لبريز كن، و رنج عبادت را بر خود هموار نما. مباد كه به سستى و راحت طلبى روى كنى، چه آن كس كه به راحتى گرود، توشه‏اى برنگيرد.

گيرم گنهكارى‏ات را خدا بخشيد و بر اسرارت سرپوش نهاد; اما مگر نه چنين است كه پاداش نيك كرداران و درجات ابرار را در عليين از كف نهاده‏اى؟

زبان جز به ذكر و حمد و سپاس حق مشغول مساز. همواره به خداوند وفا پيشه اميدوار، و هم از او كه سرنوشت‏به‏دست اوست، هراسان باش. اگر در حال معصيت از علم خدا بر اعمالت آگاهى، پس به چيزى جرات نموده‏اى كه زشتى آن بس بزرگ است; و اگر مى‏پندارى كه تو را ناظرى نيست، به مولاى خويش كفر ورزيده‏اى.

وه چه بى‏شرمى‏اى نفس! و چه سست پيمان! اگر كسى از همنشينان يا زيردستان، تو را به خشم آرد، يا آن كند كه تو را ناخوشايند است، سخت‏بر آشوبى و تعذيبش كنى و به خاك سياهش نشانى. پس چسان به غضب پروردگار و عذاب سخت او چنگ مى‏زنى؟ راستى اگر عقوبت دردناكش را فراموش كرده‏اى، قدرى به انگشت‏خود آب جوشان بچشان، تا تو را از آن يادى افتد.

چگونه به زبان دعوى ايمان دارى، در حالى كه آثار نفاق از اركان وجودت هويداست؟ با اينهمه خداى متعال اصلاح امورت را در اين دنيا به عهده گرفت; پس چرا با كردار خويش او را تكذيب نمودى، و آزمندانه دنيا طلبى را قبله مت‏خويش ساخته و مغرور و سرگردان، از آخرت روى برتافتى؟... .

اى نفس! واى بر تو از عذاب! گويى به روز جزا ايمان ندارى. همى پندارى كه چون جان دهى ضايع گردى، يا چون برانگيخته شوى راه بازگشت دارى؟ هرگز! هرگز! يقين بدان كه آنچه وعده‏ات دادند حتمى است.

تو مى‏پندارى كه بى‏هدف رها شده‏اى؟ مگر نطفه‏اى از آب جهنده نبودى كه به علقه تبديل گشتى، سپس تو را آفريد و موزون ساخت؟ آيا چنين آفرينشگرى را توان احياى مردگان نيست؟

چرا قدر خويش ندانى و پرهيز روا ندارى؟ اگر پزشكى تو را از زيان جبران ناپذير لذيذترين خوراكيها خبر دهد، آن را ترك نموده و با ميل خويش به مبارزه بر مى‏خيزى; پس آيا تاثير كلام قرآن مبين و انبيا و مرسلين در تو، از آن سخن غير يقينى افزونتر است؟

شگفتا! اگر كودكى گويدت كه عقربى در جيب يا مارى در لباس توست‏بسرعت جامه بركنى; ليك آيا گفته‏هاى انبيا و فرزانگان نزد تو، از بافته كودكان فروتر است، يا آتش دوزخ و زقوم آن در نظرت پست‏تر از عقرب و سم آن؟ راستى اگر چارپايان بر سر و نهانت آگاهى يا بند، از اينهمه غفلت و بى‏خبرى به خنده نيايند؟

اى نفس! اگر ايمان دارى كه تو را روز محشر باز پرسند، و از همه اين امور آگاهى، پس چرا عمل خويش به تاخير مى‏افكنى؟ در حالى كه مرگ نزديك است و چه بسا برق‏آسا تو را دريابد و آنى مهلت ندهد! مثل ما نسبت‏به مرگ، چون سوارانى تازنده است و تب زدگانى شتابنده به سوى آبشخور; حال، آن كس كه چارپاى خويش جز در مسير رهوار تربيت نكند، چسان گردنه‏ها را پشت‏سرنهد، و بيچاره تهيدست چگونه گردن خويش آزاد سازد؟

گيرم كه تلاش در آخر عمر كارگر افتد و به سوى برترين نيك فرجامى راهبر باشد، ليك شايد امروز آخرين روزت باد; پس چه چيز از اعمال صالح بازت داشت، و چه بر اهمال و فردا فردا گفتن واداشت؟ آيا اينهمه را جز ناتوانى تو در مخالفت‏با شهوات و ستيز با پيشوايت‏شيطان، موجبى ديگر هست؟