مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 2

امعه شناسى و اصالت عمل اجتماعى

سخنرانى در كنفرانس تخصصى گروه جامعه‏شناسى دفتر همكارى محمدجواد لاريجانى‏مدعاى اصلى من در اين گفتار، اين است كه: اصالت جامعه و اصالت فرد، هر دو در جامعه‏شناسى بى‏معناست، و نظريه سوم اين است كه آن چيزى كه اصالت دارد، «عمل اجتماعى‏» است. در جامعه‏شناسى همين مساله سوم مطرح است. اين مطلب در مباحثى كه در ربع آخر قرن نوزدهم پديد آمد، رايج‏شد. براى اينكه همزبان بشويم، شايد بعضى از مطالب نياز به توضيح داشته باشد.

علم و دغدغه حقيقت‏گرايى

وقتى اسمى از علم مى‏برم كاملا يك «كاوش زيستى محض‏» مورد نظر است. علم فقط مى‏خواهد يك پديده خارجى عينى را توصيف كند و كاملا زيستى گونه است، و دغدغه عالم هم جز «رسيدن به حقيقت‏» نيست; يعنى، مى‏خواهد به بهترين نحو حقيقت را بفهمد. معيار بهترين فهم هم نزديكتر بودن آن به واقع است. چرا؟ زيرا علم مى‏خواهد با واقع تطبيق پيدا كند. به همين جهت‏براى علم، هم موضوع مهم است و هم روش. مقصود از موضوع در اينجا، آن چيزى نيست كه علم از «عوارض ذاتيه‏» آن صحبت مى‏كند. مقصود ما آن گمشده‏اى است كه عالم در صدد فهم آن است و آن بايد چيزهاى حقيقى باشد نه مجازى. تنها جاذبه‏اى كه روش علم مقهور آن است «دغدغه حقيقت‏» است; بقيه همه رنگ و لعاب است. عيب ندارد كه يك روش ساده‏تر از روشهاى ديگر باشد، اين خوب است، اما فرق است‏بين اين امور و آن گمشده‏اى كه حقيقت است. نفس روشمند بودن ضرورى است، اما صرف روش داشتن هم ملاك نيست، بايد حتما «دغدغه حقيقت‏» و ملاك ترجيح را معنا كنيم. در «علوم توصيفى‏»، عالم در فهمش از يك پديده، تصويرى از آن پديده را اختراع مى‏كند كه بايد با ملاكى آن را بر تصوير اختراعى قبلى ترجيح بدهد. اين شيوه براى علوم توصيفى نسبتا شيوه مناسبى است، اما آن چيزى كه روش بايد جوابگوى آن باشد، دغدغه حقيقت است و گرنه هر روشى به صرف روش بودن ارزش ندارد. البته جهات ديگرى هم در روش مطرح است، مثل مساله «عام بودن‏» و... كه به آن اشاره نمى‏كنيم.

فن

وقتى از «فن‏» صحبت مى‏كنيم، امرى توصيفى نيست، بلكه مقصود از آن پيدا كردن بهترين روش انجام يك كار است. اين كار مى‏تواند ساختن بمب اتمى باشد، و يا تهذيب نفس. جهت فنانى در اين است كه ما يك كارى را كه مى‏خواهيم انجام دهيم بهترين راهش را كشف بكنيم.

اخلاق‏اخلاق به دنبال مساله «درست‏بودن‏» است، كه كدام يك از افعال انسان «درست‏» است. آن هم درست «اصيل‏» و «مطلق‏» نه از آن حيث كه «مصلحت‏» است، يا «سودمند» است. ونيز بررسى اينكه آيا ملاكى براى «درست‏بودن‏» وجود دارد يا نه؟ اين بر مى‏گردد به سعادت انسان و كمال ذاتى او و اينكه اصلا داراى چنين كمالى هست‏يا نه؟ وقتى از اخلاق صحبت مى‏كنيم در واقع مى‏خواهيم بگوييم آيا اين كار درست است‏يا نه؟ درست‏به تمام معنا.

روابط علم و فن و اخلاق با يكديگر

اين مفاهيم با همديگر روابط متفاوتى دارند. علم و فن با هم رابطه خيلى نزديكى دارند. غالبا علم از فن جلوتر است. گرچه گاهى فنانها كارى را بلدند، ولى دليلش را نمى‏دانند. پس اتفاق مى‏افتد كه فن از علم جلوتر باشد.

علم در معناى توصيفى آن هيچ ربطى به اخلاق ندارد. نه اينكه به عالم ربط ندارد. عالم به‏عنوان يك فرد دغدغه اخلاق و درستى، بسيار دارد. چون انسان است; اما «بماهو عالم‏» هيچ دغدغه اخلاقى ندارد، تنها دغدغه‏اش حقيقت است. يعنى آن گمشده‏اى كه مى‏خواهد به بهترين نحو آن را پيدا كند و به آن برسد. پس علم واخلاق (به معناى تحقيق در باب «درستى‏» افعال) نه با هم توافق دارند و نه تضاد، و كاملا از هم جدايند.

اخلاق و فن مى‏توانند باهم تضاد داشته باشند، چون راههاى انجام دادن يك كار، مى تواند درست‏باشد يا درست نباشد.

پديده‏هاى طبيعى و پديده‏هاى انسانى

با اين زمينه ذهنى كه عرض شد بحث‏خود را آغاز مى‏كنيم. ابتدا بايد ببينيم كه آيا علوم انسانى با علوم طبيعى يك ملاك تمايز دقيقى دارند يا نه؟ به نظر من اين نكته را بايد از آغاز روشن كنيم، و يك تنها جاذبه‏اى كه روش علم مقهور آن است «دغدغه حقيقت‏» است; بقيه همه رنگ و لعاب است.

معيار خيلى دقيقى ارائه كنيم كه ريشه آن از آراى كانت است، و در اوائل قرن بيستم توسعه پيدا كرده و امروز مى‏توان به راحتى درباره آن صحبت كرد. كليد فهم قضيه در تمايز بين «پديده‏هاى طبيعى‏» و «پديده‏هاى انسانى‏» نهفته است. كانت پديده‏هاگ‏پ را به دو قسم تقسيم‏كرد: قسم اول پديده‏هاى انسانى است كه اجزاى مقوم آنها فعل ارادى و اختيارى انسان است، و اين كليد بسيار مهمى در فهم علوم انسانى و روش جديد يا متاخر در جامعه‏شناسى است. پس براى ما علوم انسانى از اين جهت از علوم طبيعى متمايز است كه موضوعش فعل اختيارى انسان است. اما آيا انسان فعل اختيارى دارد يا نه؟ يعنى آيا انسان واقعا فاعل مختار است‏يا نه؟ اين يكى از مباحث‏بسيار دقيق و ظريف است; يعنى انسان، نه تنها ناطق است، بلكه عامل است.

نطق البته غير از تكلم و چيزى فراتر از انديشيدن است. آن چيزى كه از آراى ارسطو مى‏فهميم اين است كه چون انسان مسلح به «ذهن فوق ذهن‏» است، «ناطق‏» ناميده مى‏شود. يعنى نه تنها متفكر است، بلكه راجع به فكرش هم فكر مى‏كند; يعنى به فكرش دسترسى دارد. مفهوم نطق در اصطلاح ارسطو اين است و انسان به اين دليل ناطق است، وگرنه بعضى از حيوانها هم فكر مى‏كنند، صرف عمل فكركردن براى تمايز انسان از حيوان كافى نيست. اينكه انسان حيوان ناطق است از لحاظ مصداق خارجى، انسان را متفردا از ساير حيوانات متمايز مى‏كند، اما ماهيت انسان از آن فهميده نمى‏شود. همچنان كه «عامل‏» بودن و «صاحب اراده‏» بودن انسان نيز از «نطق‏» فهميده نمى‏شود. بنابراين اولين سنگ بناى اين مباحث آن است كه انسان يك موجود عامل است، و موضوع بحث علوم انسانى «پديده‏هاى انسانى‏» است و جزء مقوم پديده‏هاى انسانى «اعمال ارادى‏» آدميان است. البته اين تعريف بسيارى از علوم انسانى را شامل مى‏شود; مثل تاريخ، جامعه‏شناسى، روانشناسى و حتى علم منطق، كه فهميدن از لحاظ ارتباطش با حقيقت محور بحث آن است.

منطق علم آلى يا نظرى؟

منطق در واقع يك علم نظرى است، نه علم آلى. اين هم از جهات مميزه منطق جديد است. از اول قرن بيستم، خطى كه منطق جديد و قديم را از هم جدا كرد، به كار بردن رياضيات در منطق بود. اولين نكته‏اى كه گفته شد اين بود كه منطق به دنبال پيدا كردن قواعد درست فكر كردن نيست، بلكه به دنبال فهم يك پديده بسيار شگرفى است كه انسان را از بقيه موجودات متمايز مى‏كند، و آن پديده انديشه است. واقعا نمى‏شود در اين شعر مولوى كه مى‏گويد: «اى برادر توهمى انديشه‏اى‏»، جاى انديشه را با جامعه عوض كرد. سطح جامعه خيلى پايين‏تر از انديشه است. اين حرف، بسيار حرف اصيلى است و كار منطق در واقع كشف ماهيت عمل عظيم فكركردن است. اين يك حرف توصيفى است. البته آن كسانى كه پيشقراول بودند مثل ارشميدس و سقراط و ارسطو، آنها تلقى توصيفى از منطق داشتند، اساتيد و بزرگان ماهم، در اين مساله، هميشه به سمت علم توصيفى لغزش داشتند; مثلا اگر شما «شفا» را نگاه كنيد، مى‏بينيد شيخ الرئيس در دو يا سه فصل اول‏ة‏پ با اين قضيه دست و پنجه نرم‏مى‏كند و خلاصه مى‏خواهد بگويد: منطق يك علم توصيفى است، اگرچه يك جهات عملى هم بر آن بار است; و اين نشان مى‏دهد كه ماهيت عملى منطق مطرح نبوده و منطق در ابتدا به عنوان يك علم توصيفى مطرح بوده است.

موضوع جامعه شناسى: اعمال اجتماعى

تمام اين علوم از جهت اينكه به «پديده انسانى‏» مربوط هستند و ما پديده انسانى را پديده‏اى مى‏دانيم كه عمل اختيارى جزء مقوم آن است، لذا اين نوع نگرش را «عمل محور» مى‏گوييم. موضوع جامعه‏شناسى «جامعه‏» نيست، بلكه «عمل اجتماعى‏» است. يك مفهومى به‏نام «عمل اجتماعى‏» را ما بايد در ذهن تصور كنيم و توضيح بدهيم. موضوع جامعه‏شناسى نه فرد و نه جامعه، بلكه بخشى از اعمال ارادى افراد است كه به آن «عمل اجتماعى‏» مى‏گوييم.

بنابراين اولين سنگ بناى اين مباحث آن است كه انسان يك موجود عامل است، و موضوع بحث علوم انسانى «پديده‏هاى انسانى‏» است و جزء مقوم پديده‏هاى انسانى «اعمال ارادى‏» آدميان است.

البته اين مساله سابقه دارد، يعنى شما، هم در آثار «ماكس وبر»4چ وهم در آثار «دوركيم‏»،» اين مطلب را به نحو بسيار مفصل و با دقت‏نظر فراوان مى‏بينيد. از متاخرانى كه بعد از نيمه اول قرن بيستم اين مفهوم را مطرح كردند، «هايدگرك‏» و «هاب هاوس » هستند. اين يكى از جريانهايى بود كه مفهوم «عمل اجتماعى‏» را مطرح ساخت. اتفاقا جريانهاى ديگرى هم هست كه از راههاى مختلف به اين مفهوم مى‏رسند. مثلا ما در فلسفه تحليلى تحقيقاتى كه درباره ماهيت زبان داريم، مانند كارهاى «آستين‏» و «جان سرل‏» مربوط به‏چيزى به نام عمل تكلم است كه به نحوى در روانشناسى هم با آن‏روبرو هستيم; در تاريخ هم با نوع ديگرى از عمل روبرو هستيم ودر سياست هم با عمل سياسى روبرو هستيم كه مفهوم آن به زمان سقراط برمى‏گردد. سقراط حكيم، مفهوم پراكسيس را پايه‏گذارى‏اگر ما مى‏خواهيم ذهنيات را بفهميم نمى‏توانيم به ظهور خارجى‏اش اكتفا كنيم و بگوييم قطع نظر از داخل ذهن، بيرونش را نگاه مى‏كنيم، از آن آمار مى‏گيريم و درصد مى‏گيريم و به حقيقت آن واقف مى‏شويم، بلكه بايد به درون عمل نفوذ كنيم‏كرد و بعدا اين مفهوم در آثار ارسطو تجلى يافت، ريشه اصلى پراكسيس يعنى عمل سياسى.

چ- پس با اين ديدگاه، آن زيرمجموعه‏اى‏از اعمال انسانى موضوع بررسى جامعه‏شناسى است كه به آن عمل اجتماعى مى‏گوييم. بنابراين در تبيين موضوع جامعه‏شناسى بايد دقيقا روشن كرد كه كدام دسته از اعمال را، اعمال اجتماعى مى‏گوييم. زيرا آنچه كه در جامعه‏شناسى اصيل است، «عمل اجتماعى‏» است. و موضوع بررسى و تحقيق جامعه‏شناسى هم همين است.

بعضى از مفاهيم، جنبه كمكى و مدل دارد و اين كاملا درست است. ما در سياست استناد فعل را به حكومت مى‏دهيم و مى‏گوييم: حكومت آمريكا فلان كار را كرد; در حالى كه در اين جمله، مفهوم حكومت اعتبارى است. يعنى فعل انجام شده از افعال خاصى است كه از افراد خاص صادر شده است. جمله «حكومت چنين و چنان كرد» قابل ترجمه به معناى دقيقى است. همچنان كه وقتى مى‏گوييم «جامعه به فلان سمت مى‏رود» يعنى افعال خاصى، در جهت‏خاصى صورت مى‏گيرد. وگرنه جامعه چيزى نيست كه به آن فعلى استناد داده شود.

جهتى كه من مى‏خواهم بر آن تاكيد كنم اين است كه اولا: تعريف كنيم كه دقيقا ما چگونه مى‏توانيم مفهوم «عمل اجتماعى‏» را، از مجموعه عظيم افعال گوناگون انسانى جدا كنيم و حد و مرز آن را تعريف و تبيين نماييم. ثانيا: اگر هستى‏شناسى چ- بايد از جايى درانديشه ما رخنه كند، آنجا كجاست. و من مى‏خواهم بگويم مدخل آن «اراده‏» است.

رابطه اراده و وجود اراده در آثار حكماى ما جايگاه خيلى عظيمى ندارد، بحث جبر و اختيار در مقابل بحث از «ماهيت اراده‏» - كه جوهرانسانى هم وابسته به آن است - بحث‏خيلى پيش پا افتاده‏اى است. جايى كه هستى شناسى مى‏تواند در تفكرات ما سهمى داشته باشد، آنجاست كه ما «عمل ارادى‏» را در نظر بگيريم. به نظر من اگر بخواهيم دقيقا رابطه مباحث هستى شناسانه را با مسائل جامعه شناسى بفهميم، كليدش اين پلى است كه بايد بين «اراده‏» و «وجود» زده شود. خلاصه نظر حكماى اسلامى اين است كه اراده در واقع نوعى «خلق جديد» است و جز به قلاب هستى هم نمى‏تواند وصل باشد، چون خلق جديد است. و هر كس به اندازه بهره‏اى كه از عالم وجود سهم اوست، آثار مختلفى از او صادر مى‏شود و اراده نمايه‏اى از آن جوهر وجودى انسانى است.

ماهيت عمل هسته درونى و بيرونى آن

قبل از اينكه ماهيت عمل اجتماعى را توضيح دهم يك تئورى عمومى‏ترى راجع به ساختار خود عمل مطرح مى‏كنم، بعد به عمل اجتماعى مى‏پردازم. در مورد عمل، اولين مطلبى كه وجه تمايز بين انديشه‏هاى قديم و جديد است، اين است كه هر عمل ارادى داراى دو ركن است: يكى صورت ظاهر يا ظهور خارجى عمل، ديگرى هسته درونى و ارادى عمل و وجه تمايز اعمال به هسته درونى آنهاست. هسته درونى قابل تحويل به هسته خارجى است و پس از آنكه اعتقاد داشتيم انسان عامل است، اين دومين مبناى مهمى است كه مطرح مى‏شود. يعنى اعمال شامل هسته بيرونى و هسته درونى است. و ما مى‏توانيم طرح ارتباط اين دو را با يكديگر به‏دقت رسم كنيم. يك نظريه معروف، نظريه تحويل هسته درونى عمل به صورت ظاهرى آن است. ترسيم رمزهايى براى تحويل هسته درونى عمل به هسته خارجى و ظاهرى آن، در واقع غليظترين نوع ماترياليسم است، كه شايد از اواسط قرن نوزدهم به بعد طرفداران بسيار زيادى داشته است.

شما يك عمل را در نظر بگيريد; مثلا عمل جوانى را كه به پشت‏بام رفته و از آنجا به پايين سقوط مى‏كند. اين جوان مى‏تواند به دلايل مختلفى اين كار را كرده باشد. قسمت‏بيرونى و نماى ظاهرى كار يا بخش فيزيكى اين عمل عبارت‏است از: سقوط آزاد يك جسم با خصوصيات ويژه، از جاى معين، به مكان معين ديگر، در يك زمان خاص; اما اين جوان مى‏تواند به علت‏شكست در عشق خودكشى كرده باشد، يا به عنوان يك اعتراض اجتماعى دست‏به اين كار زده باشد، و يا اينكه در يك تعقيب و گريز و براى نجات از دست پليس خود را به پايين پرتاب كرده باشد، و يا اينكه يك حادثه طبيعى تلقى شود كه در اثر اشتباه و لغزش رخ داده است. ظهور خارجى اين افعال همه يكى است، اما درحقيقت اينها افعال كاملا مختلفى هستند. بنابراين تمايز بين افعال به تمايز ظهور خارجى آنها نيست. اگر ما مى‏خواهيم ذهنيات را بفهميم نمى‏توانيم به ظهور خارجى‏اش اكتفا كنيم و بگوييم قطع نظر از داخل ذهن، بيرونش را نگاه مى‏كنيم، از آن آمار مى‏گيريم و درصد مى‏گيريم و به حقيقت آن واقف مى‏شويم، بلكه بايد به درون عمل نفوذ كنيم، و رابطه‏اى بين هسته درونى و صورت برونى عمل ترسيم كنيم. اين تفكر، يعنى نظريه يافتن رمز تحويل ماهيت عمل (هسته عمل) به‏صورت فيزيكى آن، (ظاهر عمل) آثار متودولوژيك خيلى وحشتناكى دارد، يعنى بيشتر كارهاى آمارى يك نوع زمينه سازى است و نمى‏تواند براى افعال اصالت قائل شود. اين نظريه اصولا بزرگترين ضربه به روش رفتارى يا رفتار شناسانه است، زيرا موجب مى‏شود كه ما در آن روشها به نوعى تحويل ماهيت عمل به‏صورت ظاهر آن، قائل شويم. اينكه بعضى در علم تاريخ معتقد بودند كه ما بايد قوانين عامى پيدا كنيم كه مثل ديناميك نيوتن حركت تاريخ را نشان بدهد و اين را مى‏توان با مشاهده و تجربه اثبات كرد، تماما مبتنى بر اين نظريه بود كه ماهيت عمل، قابل تحويل به صورت ظاهرى آن است. و اينكه از اوائل ربع اول قرن بيستم آرام آرام معلوم شد كه تاريخ اساسا اين چنين نيست، همه ناشى از اين است كه تلاش براى تحويل قسمت درونى عمل به‏صورت ظاهرى آن، با شكست روبرو شده است. پس اين دومين پيش فرض ماست.

حال اگر ما پذيرفتيم كه وجه تمايز اعمال با يكديگر مبتنى بر قسمت داخلى و كل عمل است، آن وقت اين سؤال مطرح مى‏شود كه دسترسى ما به قسمت داخلى عمل چگونه است؟ چون ممكن است كسى بگويد شما يك چيزى را مطرح مى‏كنيد كه قابل دسترسى نيست، و تنها چيزى كه قابل دسترسى است جنبه ظاهرى و مشهود عمل است، و حدس و گمان درباره حالات و انگيزه‏هاى باطنى شخص در حين عمل، كارى بى‏حاصل و عجيب است. ممكن است كسى بگويد: به فرض كه شما اثبات كرديد كه عمل جنبه درونى هم دارد، ولى اگر اين جنبه درونى قابل دسترسى نباشد، چه ارزش علمى خواهد داشت؟ اكنون آن اصل سوم فلسفى كه مبناى كار ماست مطرح مى‏شود و آن اينكه هسته و درون عمل قابل دسترسى است. ما به بعد داخلى عمل دو گونه دسترسى داريم: يكى دسترسى به فكر خودخ، ديگرى دسترسى به فكر ديگرى‏ظخ، اين دو تا با همين عنوان در فلسفه تحليلى مطرح است. ما هم به فكر خود دسترسى داريم و هم به فكر ديگران، فكر خود همان جهتى است كه در نطق توضيح دادم كه انسان ناطق است، چون به فكر خودش دسترسى دارد وگرنه بعضى از حيوانات (مانند زنبورها) هم فكر مى‏كنند و از روى غريزه هم نيست، اما به فكر خود دسترسى ندارند; ذهن فوق ذهن ندارند. بنابراين دسترسى به فكر خود و ديگران پيش فرض سوم ماست.

فهم يك عمل ارادى يعنى بازسازى آن هسته درونى فعل و اين امكان‏پذير است، به‏دليل اينكه يك ماهيت ذهنى دارد، و ما به ذهن خود و ديگران دسترسى داريم، اين را «روش بازسازى‏» گويند.

مطلب ديگر اين است كه «فهم عمل‏» يعنى چه؟ اگر قسمت‏خارجى پديده مدنظرباشد، فهم پديده خيلى مشخص است. ما از آن مدلى اختراع و تقرير مى‏كنيم، و با مشاهدات بيشتر مدلها را بر يكديگر ترجيح مى‏دهيم. روند پيشرفت علوم تجربى و بخصوص فيزيك نظرى اين چنين است. اما فهم يك عمل ارادى يعنى چه؟ فهم يك عمل ارادى يعنى بازسازى آن هسته درونى فعل و اين امكان‏پذيرى است، به‏دليل اينكه يك ماهيت ذهنى دارد، و ما به ذهن خود و ديگران دسترسى داريم، اين را «روش بازسازى‏»گويند.

البته موضوعات زيادى در باب افعال وجود دارد من شاهرگ مساله را گفتم. در اين‏باره من به دو اثر اشاره مى‏كنم، يكى اثر «آستين‏» در مورد ماهيت زبان و ديگر كتاب معروف «جان‏سرل‏»، فيلسوف معاصر راجع به «عمل اخلاقى‏».8ر شما به راحتى مى‏توانيد دراين مباحث منابع زيادى پيدا كنيد.

درباره افعال مسائل زيادى هست. من فقط به يك نكته اشاره مى‏كنم. افعال خاصى وجود دارد كه به نظر مى‏رسد موضوع ندارد; يعنى با اينكه هر فعلى فاعلى دارد، اما گاهى موضوع محل نزاع است. در اينجا فرمول معروف سقراطى را به‏كار مى‏بريم كه فكر كردن نوعى «محاوره با خود» است. لذا موضوعش خود نفس آدمى است، از اين رو آدمى مى‏تواند روى خودش به اصطلاح عامل باشد. بنابراين هميشه افعال داراى نوعى موضوع هستند.

معيار عمل اجتماعى:

قدرت محورى‏ثر يا ارتباط جويى

حالا مى‏رسيم به جايى‏كه بايد «عمل اجتماعى‏» را از مجموعه اعمال جدا كنيم. اين تعريفى كه من ارائه مى‏دهم بسيار متاثر است از تعريف ماكس وبر و دستكاريهايى كه يورگن هابرماس‏خر در اين‏تعريف كرده است. اعمال اجتماعى با دو ويژگى از مجموعه اعمال ارادى جدا مى‏شوند، اعمال اجتماعى يا «قدرت محور»اند و يا «ارتباطى‏». ملاك اجتماعى بودن عمل، ظاهر عمل نيست، بلكه هسته درونى عمل است. اگر شما كل مجموعه اعمال را در نظر بگيريد، ما به بخشى از آنها «اعمال اجتماعى‏» مى‏گوييم. اين دسته از اعمال را با دو مشخصه از بقيه جدا مى‏كنيم: الف) قدرت محور بودن‏ا ين اعمال; ب) جهت ارتباطى داشتن آنها. قدرت محوربودن به اين معنا نيست كه حتما كسى بخواهد ديگران را به بند بكشد، غالب اعمالى كه ما انجام مى‏دهيم و به نحوى آنها را به اعمال اجتماعى خودمان تبديل مى‏كنيم، ممكن است‏براى گرفتن يك موقعيت‏سياسى باشد، از كسى كه در راه يك ايده خوب شهيد مى‏شود گرفته تا كسى كه قدرت طلب و فرصت طلب است و براى رسيدن به قدرت كسى را ترور مى‏كند، تا كسى كه مى‏نشيند، فكر مى‏كند و تئورى مى‏سازد كه چگونه عملى انجام بگيرد، همه اينها تحت عنوان قدرت محورى قرار مى‏گيرد. به طور كلى هر عملى كه موضوعش خارج از فرد است، هدفش تسلط فرد است چه براى شؤون خاص مالى باشد و چه براى جهات ديگر، اين عمل اجتماعى است. مسلك ماكس وبر همين است. براى وبر اعمال انسانها حتما بايد جهت قدرت محورى داشته باشد، تا «اعمال اجتماعى‏» تلقى شود.

گاهى اعمال اجتماعى ممكن است‏خصوصيت قدرت محورى را نداشته باشد، بلكه فقط جهت ارتباطى داشته باشد. يعنى فرد فقط در پى آن است كه با عمل خود مفهومى را به ديگران ارائه دهد و منتقل سازد (چه با بيان و چه با شيوه‏هاى ديگر) ، اگر چه فاقد هدف سلطه‏جويانه باشد. اين نظر «هابرماس‏» است. جالب است كه ماكس و بر تلاش كرده «اعمال ارتباطى‏» را به اعمال قدرت محور تحويل كند، او مى‏گويد: اگر شما بخواهيد چيزى به كسى منتقل كنيد كمترين قصد شما اين است كه مى‏خواهيد او را مريد فكر خودتان در آن زمينه بكنيد و اين به نوعى قدرت محورى است. بدين ترتيب ماكس وبر مى‏كوشد مفهوم قدرت محورى را به جهات ارتباطى هم توسعه و تعميم بدهد. و بر عكس او، هابرماس سعى كرده مفهوم قدرت را به اعمال ارتباطى تحويل كند. از اين رو مى‏گويد تمام اعمال اجتماعى اعمال ارتباطى هستند. ‹

اگر ما مى‏خواهيم سقوط اجسام را بررسى كنيم مى‏توانيم يك روش عينى داشته باشيم، مى‏گوييم: روش «عينى‏» يعنى چه؟ مى‏گويند: يعنى روشى كه مستقل از ناظر است و حال آنكه اين تعريف خودش مغلطه دارد، و علاوه بر اين مى‏گويند: نه‏تنها مستقل از ناظر است‏بلكه خودش نوعى تكرار پذيرى دارد. آيا استقلال و تكرارپذيرى، هر دو در عينى بودن ضرورى است؟ جواب من اين است كه خير. فقط استقلال از عالم ضرورى است وگرنه ما علم تاريخ عينيت‏گرا و معرفت دينى عينيت‏گرا هم نخواهيم داشت. ملاك، استقلال از عالم است نه تكرارپذيرى خود مفهوم. اگر اين مسلك را بپذيريم، كه مسلك «پوت نام‏»، و برخى ديگر است، و بحث‏بسيارشيرين و دقيقى هم هست، نتيجه‏اش اين است كه روش ما، اين امكان را به ما مى‏دهد كه علمى عينيت‏گرا داشته باشيم، اگرچه پديده مورد بررسى ما تكرار پذير نباشد، بلكه پديده‏اى انسانى و ماهيتا تاريخى باشد. جواب من به اين سؤال كه آيا ما مى‏توانيم يك جامعه شناسى‏اى داشته باشيم كه كاملا عينى و تصفيه شده و مبراى از گرايشهاى فرهنگى و غيره باشد؟ اين است كه آرى مى‏توان. اما اگر مقصود از مبرا بودن اين باشد كه بكلى از آنها بى‏تاثير باشد، جوابش اين است كه: نه، تاثير مى‏تواند وجود داشته باشد، اما جامعه‏شناس از آن مبرا باشد; تاثير در هر نوعش بد نيست. تاثيرى كه در دغدغه حقيقت‏خلل ايجاد كند بداست، اما هر نوع تاثيرى كه خلل‏آفرين نيست. بسيارى از امور، مانند دين، زبان و فرهنگ مى‏تواند در جامعه شناسى تاثير داشته باشد و در عين حال به معيار خلل نرساند; مانند فقيهى كه پيشينه يك روايت را بررسى مى‏كند، اطلاعات بسيارى مى‏تواند به او كمك كند و در او تاثير داشته باشد، مانند حوزه درس او، استادانش و... تاثيرگذارى اين امور تا آنجا كه مخل به حقيقت نباشد، هيچ عيبى ندارد. دقيق‏ترين علوم تجربى، فيزيك نظرى است، شما در فيزيك نظرى تاثيرات بسيارى از افكار ديگر را در اذهان فيزيكدانان مى‏بينيد. پدر تئورى اتمى را در نظر بگيريد كه مى‏گويد: نطفه اين انديشه زمانى در ذهنم بسته شد كه يكى از آثار معروف «كى ير كگور» را خواندم. پس ما مى‏گوييم: يك «جامعه‏شناسى خالص‏» مسلما امكان‏پذير است. اما اگر مقصود اين است كه هيچ تاثيرى از معارف ديگر در آن نباشد، اين امر باطل است. تاثير مى‏تواند باشد بى‏آنكه مخل به حقيقت‏باشد.

پيوند هستى شناسى و جامعه‏شناسى

اگر سؤال بكنيم كه آيا «هستى شناسى‏»ف در جامعه شناسى مؤثراست‏يا نه؟ جواب مسلما مثبت است. خيلى از مواضع هستى شناسانه در جامعه شناسى مؤثر است. همچنانكه در ساير علوم هم مؤثر است. در رياضيات و علوم طبيعى هم مواضع هستى شناسانه ما حتما مؤثر است; اگرچه اين تاثيرات را به‏صراحت ذكر نكنيم. بعضى از جهات يك «جامعه شناسى خالص‏» مسلما امكان‏پذير است. اما اگر مقصود اين است كه هيچ تاثيرى از معارف ديگر در آن نباشد، اين امر باطل است. تاثير مى‏تواند باشد بى‏آنكه مخل به حقيقت‏باشد.

را هم كه خيلى صريح مطرح كردم - مانند اينكه انسان عامل است، و عامل بودن زايد بر نطق است، و يا اينكه قسمت درونى عمل قابل تحويل به قسمت‏بيرونى نيست - اينها هم مباحثى است كه بايد در فلسفه اولى اثباتش كنيم و به استراتژى هستى‏شناسى مربوط است. هيچ يك از علوم از مفهوم هستى شناسى جدا نيستند، دليلش هم خيلى ساده و روشن است; از كوزه همان برون تراود كه در اوست. حقايق همه به وجود مربوط است. سرچشمه همه حقيقتها وجود است و چون وجود منشا همه حقايق است، حقيقت جز وجود نيست و شيئيت و موجوديت مساوق همديگرند. بنابراين چيز عجيبى نيست كه ما در همه علوم پاى بند هستى شناسى باشيم. اتفاقا خيلى بديهى است كه چنين باشد و اگر غير از اين باشد خيلى