مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 2

وحدت حوزه و دانشگاه

«تحليل واقعيتها - معنى و مفهوم‏»

حسين كچوئيان

مقاله حاضر تحقيقى درباره وحدت حوزه و دانشگاه است كه مى‏كوشد اعماق انديشه‏هاى مختلف در اين زمينه را تحليل و نقد كند. اين بحث در شماره‏هاى آينده، به فضل الهى با مقالات ديگرى دنبال خواهد شد. اينك پس از گذشت قريب به پانزده سال از آغاز انقلاب فرهنگى، گذر از ظواهر بحث و نفوذ به عمق انديشه‏هاى وحدت، ضرورتى غيرقابل انكار است. مجله، همه انديشمندان حوزوى و دانشگاهى را به حضور جدى در اين مباحثه حساس و ضرورى فرا مى‏خواند.

مساله وحدت حوزه و دانشگاه از مسائلى است كه از ابتداى انقلاب اسلامى و حتى پيش از آن به طرق مختلف در كانون توجه صاحب‏نظران و مصلحان اين كشور بوده است. اين مدت طولانى بحث و گفتگو، بايد جايى براى ابهام در اولين گام، يعنى تشخيص مساله باقى نگذاشته و بلكه انتظار ميرود كه بسيارى از مسائل عملى مرتبط با اين مقوله نيز حل شده باشد. بدون شك خيزش‏هاى تاريخى اين ملت، پيشرفت‏هايى در زمينه حل مشكل كه تحت عنوان «وحدت حوزه و دانشگاه‏» شناخته مى‏شود، بوجود آورده، و تا حدى نيز به درك صورت مساله كمك كرده است، اما در هر دو جهت تا رسيدن به فضاى مطلوب هنوز فاصله داريم. تاسف بار اين است كه در اين سالهاى اخير در هر دو جهت نوعى برگشت و قهقرا ديده مى شود. يعنى هم شاهد ابهام‏آفرينى در مورد ماهيت مساله هستيم و هم اقداماتى در جهت دور شدن از وحدت و تعارض‏آفرينى بين حوزه و دانشگاه صورت مى‏گيرد. مى‏توان از اساس در اين مساله ترديد كرد كه آيا آنگونه كه مشهور و مقبول همگان است (و در اين مقاله مبناى بحث قرار گرفته است)، تضاد و تعارضى جدى و وسيع ميان حوزه و دانشگاه بوده است‏يا نه؟ ما در اصل معتقديم كه اگر بر پايه داده‏هاى عينى داورى كنيم پاسخ منفى خواهد بود. از همان ابتدا عليرغم خواست عده‏اى، هرگز حوزه و دانشگاه به صورت همه‏جانبه معارض و متضاد نبوده‏اند، بلكه همواره نقاط وصل متعددى داشته‏اند و حتى بعضى از پيشروان و بنيانگذاران دانشگاه كه داراى سوابق حوزوى بوده‏اند، اينطور نبوده كه از يكى بريده و به ديگرى پيوسته باشند و هرگز مساله را اينطور نمى‏ديده‏اند. از اين رو، در وضع كنونى پس از پيشرفتهاى عمده‏اى كه در اين زمينه حاصل شده، مساله هرگز بصورتى كه در اين مقاله مورد پرسش و بحث قرار گرفته نيست، اما حقيقت اين است كه فضاى حاكم بر روابط اين دو نهاد، غالبا متاثر از افراطى‏ترين ديدگاهها در اين خصوص بوده است، يعنى كسانى مايل بوده‏اند با تاسى از غرب و الگوى غربى يك صف‏بندى قاطع ميان اين دو ايجاد كنند، و حوزه و دانشگاه را متعلق به دو دنياى كاملا متفاوت بدانند كه بقاء و رشد يكى در گرو افول و مرگ ديگرى است و بالعكس. اين تصوير در عين اينكه در صورت كاملش ما بازاء محصل و واقعى نداشته، اما روند مباحثات و برخوردهاى اين دو را در كليت‏خود جهت داده است. بدين جهت ما نيز در اين مقاله از منظر اين تصوير انتزاعى يا نوع آرمانى به مساله نگاه كرده و جدايى حوزه و دانشگاه از يكديگر را مفروض تلقى نموده‏ايم، و سپس چاره‏جويى در مورد روند وحدت اين دو را سؤال اصلى بحث قرار داده‏ايم.

اصولا بايد گفت كه وزن و قيمت مساله وحدت حوزه و دانشگاه آنگونه كه بايد و شايد درك نشده و اختصاص روزى در سال به اين مساله و انجام گفتگوهايى گذرا و نه‏چندان عميق در اين باب، خود به اندازه كافى در اين زمينه گوياست. اين نوع برخورد، خود حكايت از عدم شناخت كافى از مساله و آثار و نتايج مربوط به آن دارد. بدون شناخت مساله و خطر پيامدهاى تصوير شده، چگونه مى‏توان انتظار برخورد جدى با آن داشت؟

برداشت تاريخى

برداشت محدود و تاريخى نسبت‏به حوزه و دانشگاه روايتهاى مختلفى دارد. در محدودترين برداشتها موضوع در حد دو نهاد آموزشى و تعارض ميان آنها تنزل داده مى‏شود. از اين ديد مشكل اصلى به تفاوت در ساخت و قالب آموزشى برمى‏گردد، كه يكى متعلق به دوران جديد است و ديگرى در گذشته ريشه دارد. در پى اين بيان كلى بسته به اينكه كدام تفاوتها عمده تلقى شود، مساله صورتهاى مختلفى پيدا خواهد كرد، اما در هر صورت بحث اصلى در اين ديدگاه اين است كه بستگى يكى از اين دو نهاد به گذشته و كارآمد نبودن در برخورد با مسائل جديد و حل و فصل مشكلات تازه و نو و در كل عدم انطباق آن با دوران جديد از يك‏طرف، و عدم تناسب آن نهاد ديگر با مسائل فرهنگى بويژه مذهبى، ملى و بومى و تناسب آن با موطن اصلى و نسخه اوليه‏اش در بيرون از اين آب و خاك، بنياد و پايه مشكلات مربوط به اين دو نهاد و تعارض ميان آنها را مى‏سازد.

مى‏توان در تاريخ پيدايش اين مشكل، بالاخص در دوران اوليه ورود نهادهاى آموزشى جديد به ايران حوادثى را يافت كه مبين وجود چنين ديدى نسبت‏به مساله بوده است. هنگامى‏كه بر سر نوع پوشش، سبك نشستن در كلاس، استفاده يا عدم استفاده از ميز و نيمكت و نظير آن نزاع برپا مى‏شود، مساله دقيقا چنين صورتى به خود مى‏گيرد. در سالهاى اخير نيز گاه به نوعى با مساله برخورد مى‏شود كه صبغه چنين برداشتى در آن (1) برجستگى دارد.اين‏برداشت محدود، تا حد زيادى مساله را تاريخى مى‏بيند، يعنى‏آنچه موجبات اين تفاوتها و نهايتا جدايى ايندو يا پيدايش نظام آموزشى جديد و قديم را فراهم آورده است، ريشه درواقعيتهاى تاريخى دارد، دو واقعيت تاريخى در اينجا نقش بازى مى‏كند: يكى واقعيت تاريخى عقب‏ماندگى ما و ديگرى واقعيت تاريخى پيشرفت و توسعه غرب و عملكرد اين دو واقعيت آن چيزى است كه ما اكنون با آن مواجهيم، و بطور اجتناب‏ناپذير تمايل ما به جبران مافات و نيل به پيشرفت، ضرورت الگوگيرى از غرب را موجب شده است. اين روايت اشكالى نمى‏بيند كه نوع برخورد رژيمهاى گذشته با اين مساله را شماتت و مذمت كند. شايد اگر دولتى ملى در ايران بر سركار بود مساله تفاوت مى‏كرد، هرچند بعضى اقدامات اوليه كه پيش از پيدايش حكومت وابسته پهلوى انجام گرفت نظير مدرسه دارالفنون، غير از اين را مى‏گويد. اما بهرحال وجود رژيم گذشته نيز بخشى از اين واقعيت تاريخى است كه، موجب شده در مقابل تشكيلات آموزشى سنتى و در جهت‏حذف آنها، تشكيلات و سازمانى جديد بر پايه الگوگيرى از غرب بوجود آيد. به بيان ديگر ما به لحاظ عقب‏ماندگى از كاروان انديشه بشرى بايد از نظام آموزشى نوين كه هم‏زمينه و هم دستاورد فرهنگ جديد است‏بهره گيريم، و به لحاظ نهادينه شدن نظام آموزشى گذشته نمى‏توانيم بكلى آن را كنار نهيم. در واقع سنتى و تاريخى بودن نظام قديم مانع از آن است كه بتوان آن را كاملا كنار نهاد يا دگرگون كرد و بى‏ريشه بودن نظام جديد مانع از آن است كه به آسانى پذيرفته شود. حل اين مساله مطابق اين روايت نيز در گرو دو امر است كه اولين و مهمترين آنها احاله مساله به خود تاريخ است. كافى است مساله به گذشت زمان واگذار شود. همانطورى‏كه در گذشته واقعيتهاى تاريخى پيدايش اين مساله را موجب گرديد، حوادث بعدى مشكل را حل خواهد كرد. به اين معنا الزامات تاريخى موجبات حل و فصل تعارضها و تطابق ايندو با يكديگر را فراهم خواهد كرد. امر دوم نيز تلاش هر دو نهاد در مسير انطباق‏يابى است. توصيه اصلى در اينجا بر حذف موارد افتراق و يا الگوگيرى از ابعاد مثبت‏يكديگر است. اگر مساله بدين‏صورت ديده شود بايد گفت ما به لحاظ تاريخى در موقعيتى قرار داريم كه حكم به انتفاء موضوع بكنيم.

واقعيتهاى تاريخى به هر دليلى اين دو نهاد را به يكديگر نزديك كرده و بطور قطع سخن از حذف يكى از اين دو موضوعيت‏خود را از دست داده است. اكنون بيشتر، مساله تكميل يكديگر مطرح است تا چيز ديگرى; و از بعد ديگر نيز اگر مساله حوزه و دانشگاه چنين معنايى داشته باشد ما بايد موضوع را خاتمه يافته تلقى كنيم. زيرا گرچه اين دو نهاد آموزشى هنوز تا حدودى قالبهاى گذشته خود را حفظ كرده‏اند، اما هر دو نسبت‏به مشكل خود از اين حيث آگاه شده‏اند و در صدد اخذ از يكديگرند.

اكنون در كشور شاهد نهادهايى هستيم كه شكلى تلفيقى از ايندو است و از نقطه نظر روش كار، تركيبى از خصوصيات خاص آموزشى هر دو را دارد. از جهتى نيز مساله، از موضوع نزاع يا تعارض ميان اين دو درآمده و بيشتر مساله خاص و درونى هر يك شده است، به اين معنا كه حوزه در درون خود مساله را به بحث و چاره‏جويى گذاشته و در صدد بازسازى آموزشى خود است و دانشگاه نيز تلاش مى‏كند از جهات مختلفى تبديل به يك نهاد ملى شود و از جهات مختلف پيوندهاى خود را با مسائل ملى و محلى مستحكم‏تر كرده و از پيرويى كامل از نسخه غربى اجتناب كند. لكن مى‏توان گفت كه بعيد است مشكل در صورت اوليه خود و در همان مراحل ابتدايى نيز ناظر، به چنين مسائلى بوده باشد. بله، بى‏شك به لحاظ تاريخى نزاعهايى از اين دست و بر سر مسائلى از آن قبيل كه ذكرش گذشت‏بوده است، اما ما نبايد مسائل مذكور را به همين صورت فهم و معنا كنيم. پيشينه تاريخى اين مشكل و نتايج و عواقب آن، گوياى امرى بيش از اينهاست، و اين زمينه‏هاى تعارض اوليه را بايد بيشتر نشانه‏هايى از امورى عميق‏تر بدانيم. طبعا هنگاميكه هنوز عرصه‏هاى عميق‏تر نزاع و تعارض مشخص نگرديده، به زمينه‏هايى از اين دست كه قريب و نزديك به درك و لمس است، كشانده مى‏شود.

برداشت معرفت‏شناسانه

برداشتى عميق‏تر و رائج‏تر درباره حوزه و دانشگاه، برداشتى معرفت‏شناسانه است. اين برداشت موضوع تعارض را در قلمرو معرفت مى‏داند. به اين معنا، آنچه كه اين دو نهاد يا منتسبين به آن دو را از هم متمايز و جدا مى‏كند، در نوع معارفى است كه بدان مى‏پردازند. اين برداشت، زمينه نظريه پردازى وسيعى دارد.

بعضا آنگونه كه در متون و نوشته‏هاى فلاسفه، مورخين و جامعه‏شناسان علم آمده، مشكل در ماهيت متفاوت علايق و مسائل عملى اين دو گروه ديده شده است. يك گروه داراى علايق و مسائل غيرعلمى و بى‏ارتباط با واقعيت جهان عينى است، كه نتيجه آن گرفتار آمدن در دام ذهنيات و دور شدن از دغدغه‏ها و مشكلات واقعى و بى‏علاقگى نسبت‏به مسائل عينى و واقعى است، و گروه ديگر مرتبط با جهان عينى و علاقمند به درك فرآيندهاى تجربى و ملموس اين جهان است كه، نتيجه آن جزيى نگرى و پيوند تنگاتنگ با محسوسات و بى‏علاقگى به امور غير مرتبط با اين قلمرو است. از اين ديدگاه پيامدهاى تفاوتهاى مذكور نه‏تنها به عدم امكان تفاهم و يافتن زبان مشترك منتهى مى‏شود، بلكه در عمل نيز به هدف گذاريهاى متفاوت و دعوتهاى معارض مى‏كشد. اما گروهى ديگر از اين ديدگاه، مشكل را در تفاوت يافته‏ها و معارف مورد توجه يا قبول اين دو گروه مى‏بينند، اينجا سخن از يافته‏ها و معارفى است كه يكى به دوران گذشته تعلق دارد و ديگرى به دوران جديد مربوط است. از ديد اينان «اين دو دسته معارف‏» يكى را واقعيات و عينيات تاييد مى‏كند و ديگرى راهى بسوى تاييد تجربه و جهان واقعى ندارد. بعضا در افراطى‏ترين صور آن چنين گفته مى‏شود كه بحث‏بر سر معارفى است كه يكى را تجربه تاييد و ديگرى را تجربه رد مى‏كند. از همين منظر چنين گفته مى‏شود كه مشكل ناشى از دو دسته دانش است كه يكى به كار ما و جهان مى‏آيد و مسائل و مشكلات عينى و واقعى ما را حل مى‏كند و بدانها راجع است، و ديگرى كارى به اينگونه مسائل ندارد و بلكه حل آنها را پيچيده‏تر و مشكل‏تر مى‏سازد. بطور خلاصه از اين ديد اخير نمونه اعلاى مساله را، تعارض كليسا و علم، گاليله و پاپ در آن نزاع تاريخى معروف مى‏سازند. اين بينش تناظرى بين حاكميت كليسا در قرون وسطى و حاكميت اسلام در دوره‏هاى تاريخى خود بويژه در دوران پس از انقلاب، برقرار مى‏كند و مدعى است فكر دينى امروز بايد از تجربه و انتقال اروپا از قرون وسطى به قرون جديد تحصيل كند و از آنجا درس بگيرد. (2) فواد زكريا به بعد سياسى مساله نيز اشاره‏اى گذرا دارد،كليسا يك بينش دائرة المعارفى داشت كه كليه شؤون فرد و جامعه و دولت را تحت‏سيطره خود قرار مى‏داد، و علم اروپايى نتوانست‏به آنهمه رشد و بالندگى برسد مگر پس از كناره‏گيرى و ارغون (4) بدان پرداخته‏اند، و كسانى مانند هشام جعيط بصورت‏افراطى‏تر، دين را يك انديشه در سن طفوليت دانسته كه عقل بايد از قيد آن، با ورود در عصر جديد آزاد شود. محمد ارغون (5) نيز به شكل ديگرى حاكميت‏سياسى دين را مناقض علم و روش علمى مى‏داند و معتقد ست‏سلطه دين حتى از فهم دين بصورت صحيح مانع مى‏شود، و مى‏گويد مسائل دينى در دوران سلطه دين از امورى است كه نمى‏توان در آن فكر كرد.

طبيعى است كه با چنان تفاوتهايى و چنين تفاسيرى، نزاع موجود نزاعى طبيعى و پيامدهاى آن، پيامدهايى الزامى تلقى شود.

اما تقرير سوم از مشكل در اين روايت، آن است كه مشكل را در روشهاى متفاوت معرفتى مى‏بيند. مى‏توان گفت كه اين تقرير اخير، در واقع، بيان قبلى را عمق مى‏دهد و با قبول آنچه در آن آمده، ريشه مشكل را جستجو مى‏كند. در اين مورد معمولا نزاع تاريخى ميان روش استقراء و قياس، روش تجربى و روش عقلى، منطق جديد و منطق قديم، پايه مباحثات و نظريه‏پردازيها را مى‏سازد، به علاوه اينكه بايد از همان آغاز، از تلاش براى دستيابى به هرگونه پاسخ نسبت‏به پرسشهاى نهايى و مطلق پرهيز كنيم مقوله‏هاى ديگرى نيز در كنار اين مباحث پايه‏اى طرح مى‏شود. تعلق خاطر به عينيت در مقابل وابستگى به تعلقات ارزشى و ايدئولوژيك، آزاد منشى در مقابل جزميت، نامحدود بودن فرآيند جستجو و تحقيق، در مقابل پذيرش حدود، و عدم قبول هيچ گونه ديد مطلقى نسبت‏به تحقيق در مقابل پذيرش مطلقهاى متعدد، از جمله ويژگيهاى روش شناختى متضادى‏اند كه مشخصه روشهاى مورد قبول اين دو گروه شناخته مى‏شود. ارغون حتى در فهم متون دينى نيز به ضرورت بررسى آن از طريق روش تجربى معتقد است و به تعبير او بايد آزاد از تنش فرضهاى كهنه شده، به فهم متون دينى پرداخت. جابرى (6) در كتاب‏تكوين عقل عربى نيز در مقام هجوم به روش اصوليان همين ديدگاه را مطرح مى‏سازد. در اين ديدگاه اصولا ما دو شيوه تحقيق متفاوت داريم، شيوه دينى (حوزوى) و شيوه علمى، شيوه دينى يا حوزوى برايمان، به عنوان يك نقطه شروع و اساس متكى است چنانكه بر خطابه و اسلوب جدل خطابى به عنوان يك اساس تكيه مى‏كند، و بر اين اساس بيشتر بر تخيل تكيه مى‏كند تا استدلال و عقل، و هدفش بيشتر برانگيختن عواطف و جذب وجدانهاست، قبل از آنكه هدف، روشنگرى عقلانى باشد. ولى شيوه علمى بر سؤال و تحقيق و روشنگرى نسبت‏به همه امور حتى ايمان و دين استوار است، و در اين روش بايد معارف دينى را نيز اين چنين بررسى كرد، چرا كه با روش اصولى نمى‏توان به فهم صحيح آن نائل آمد. (7)

تفاوتهاى روشى پيامدهاى عميقى از جهت روابط ميان اين دو گروه يا دو نهاد آموزشى دارد. اين تفاوتها نه‏تنها به تفاوت در علوم و دانش‏ها منتهى مى‏شود، بلكه هر گونه هم سخنى و هم‏زبانى را نيز ناممكن مى‏سازد. تا زمانى كه روشها واحدست و اختلاف دريافته‏هاست، مبنايى براى حل و فصل اين اختلافات وجود دارد، اما در حالت عكس چگونه مى‏توان به داورى در مورد اختلافات نشست، در حالى كه معيار و ملاك واحدى وجود ندارد. در واقع اگر اينها از دو راه متفاوت طى طريق مى‏كنند، هيچكس نمى‏بايد انتظار داشته باشد كه مقصد واحدى پايان كار آنها باشد و يا اينكه در حالى كه به اعتبار طى طريق از راههاى متفاوتى هر لحظه از يكديگر دورتر مى‏شوند، در سفر خويش با يكديگر همراه باشند. اگر از منظر قسم دوم تفاوتهاى روش شناختى كه سطحى بالاتر از منطق تحقيق را در بر مى‏گيرد به قضيه نگاه كنيم نيز، با وضع مشابهى روبرو خواهيم بود. در آنجايى كه اين خصايص يعنى ويژگيهايى نظير جزميت و عدم جزميت، و يا مطلق‏پذيرى و عدم مطلق‏پذيرى به عنوان پيش شرطها يا حدود تحقيق و بحث، پيامدهاى كاملا متفاوتى براى تحقيق علمى خواهد داشت، از اين ديد در تعارض آفرينى و يا وحدت آفرينى نتايج يكسانى با تفاوتهاى قبلى دارد. براى كسانى كه بر روى اين تفاوتها دست مى‏گذارند، اينها مبين قواعد كاملا متفاوتى هستند كه امكان نمى‏دهد معتقدين بدان در يك روند واحد جمع شوند. از ديدى ديگر مطابق اين روايت اگر طرفين اين جريان با قواعد خويش وارد آن شوند، حركتى با سرنوشت محتوم و غيرقابل تغيير به وجود خواهد آمد كه كيفيت عمل طرفين تغييرى در آن نخواهد داد. يكطرف كه معتقد به مطلقهاست و راه بحث‏بر سر آنها را بسته مى‏داند و با جزميت و تعلقات ايدئولوژيكى وارد مفاهيم مى‏شود، با كسى كه قائل به حدودى نيست و با دست‏باز به صحنه مى‏آيد وضعى برابر ندارند. براى يكى در هر حالت نتيجه حداقل در كلى‏ترين اصول واحد است، و از سخن خود در مورد آنها دست نخواهد كشيد، و ديگرى بايد وارد مباحثه‏اى شود كه تنها يك نتيجه ان قابل قبول است و آن شكست اوست. يكى بدنبال اثبات مدعاست و به دليل پيش‏فرضها و قواعد مورد قبولش هميشه موفق و مؤيد برمى‏گردد و ديگرى بايد خود را درگير مخاطره قبول ورد كند، و با كسى به بحث‏بنشيند كه جز رد او به چيز ديگرى نمى‏انديشد.

نقد برداشت معرفت‏شناسى

اگر در كل، وجود تمايزها را بپذيريم و بر سر واقعيت آنها مناقشه نكنيم -كه جاى مناقشه جدى دارد- نگاه عرفت‏شناسانه به مشكل مسائل متعددى مى‏آفريند. اگر تفاوت يا تفاوتهايى در هر يك از اين سطوح آنگونه كه اين رويكرد تصور مى‏كند، منشاء تعارض و جدايى باشد، به لحاظ تاريخى پاسخى براى وحدت علوم و علماء در حوزه‏هاى مختلف تمدن در گذشته و حال، و از جمله در تمدن اسلامى پيش از دوران جديد، نخواهيم داشت. ماهيت عرصه‏هاى مختلف علمى مقتضى تفاوت در جهت‏گيرى، مسائل، روشها و يافته‏هاست، و با اين ديد اصولا هيچ دو علم يا دو گروه از عالمان مربوط به آن دو، نمى‏بايستى بتوانند با يكديگر هم سخنى، تفاهم و همكارى داشته باشند، و نيز بر اساس اين ديدگاه هرگز نبايد تمدنهاى مختلف با عرصه‏هاى فكرى متفاوتشان در كنار يكديگر قرار گيرند و به داد و ستد بپردازند، حال آنكه واقعيت، غير از اين است. همچنين اگر مساله را بدين صورت ببينيم بايد گفت كه نبايد توقع حل مشكل و تحقق وحدت حوزه و دانشگاه را داشت، در واقع اين توقعى غيرمنطقى و تناقض‏آميز است. مبنايى نيز براى حل مشكل نيست، زيرا بر فرض قبول تفاوتها كه در كل، تحت هيچ شرايطى منطقا و عقلا از آن چاره‏اى نيست، هيچ دليلى وجود ندارد كه يكى از طرفهاى مساله را در زمينه‏هاى خاص، مثلا روش، بر طرف ديگر ترجيح دهيم، و بگوييم كه ويژگيهاى روشى حوزه يا ويژگيهاى روشى دانشگاه را مبناى كار و يا مباحثه قرار دهيم.

به علاوه، اصولا چنين طلب و درخواستى بى‏معنا و مخالف اقتضائات زندگى عملى انسان، جهان و خود علم است. بله، مى‏توان گفت كه در واقع عامل تعارض بعضى بد فهميها و سوء برداشتهايى است كه در زمينه‏هاى ياد شده ميان اين دو گروه وجود داشته است. از آنجايى كه زمينه پيدايش اين بد فهميها و سوء برداشتها را ورود علوم جديد با پيشينه خاص آن در غرب بوجود آورده است، اين بيان موجه است، چون اين معارضه‏ها نهايتا ريشه در آن پيشينه و سابقه تاريخى دارد و بطور طبيعى انتقال آن علوم بدين‏صورت در كشور ما نمى‏توانسته نتايج اين چنينى نداشته باشد. در نتيجه اين سؤال باقى مى‏ماند كه چرا با رفع اين سوء تعبيرها و بدفهميها همچنان ما در زمينه روابط ميان اين دو گروه يا دو نهاد علمى مواجه با مشكل هستيم؟ قاعدتا هنگامى كه خود غربيها در جريان بررسيهاى علمى و فلسفى بدينجا رسيده‏اند كه برداشتهاى اوليه اينان در بسيارى از اين زمينه‏ها -مثلا روش- برداشتهايى سطحى و عجولانه بوده است، نمى‏بايد مشكلات ما در اين خصوص همچنان پايدار باقى مانده باشند. به علاوه، جامعه علمى و روشنفكرى ما نيز به اين درك رسيده‏اند كه اصولا از ابتداء و بدون اين تجديدنظرها نيز آنچه بيان مى‏شده، در مورد حوزه اسلامى مصداق نداشته است. نكته ديگرى كه بيش از پيش صحت اين رويكرد را زير سؤال مى‏برد، باز توليد مداوم رابطه نادرست گذشته از طريق سلوك معمول اين دو نهاد است. ما با اين معضله مواجه هستيم كه هر از گاهى تعبيرات جديدى در مورد ماهيت اختلاف و راه‏حلهاى آن مطرح مى‏شود، كه در معناى دقيق چيزى جز تلاش براى تداوم اختلاف نيست.

اگر به مساله از ديد تاريخى نگاه كنيم در كل مى‏توانيم چنين روندى را تشخيص دهيم. زمانى بود كه كلا ارزشمندى و فايده معارف دينى انكار مى‏شد، و زمانى بر روشهاى آن اشكال وارد مى‏آمد، و حال چنين گفته مى‏شود كه تقيد حوزه به مطلق‏ها و تعيين حد و مرز براى فرآيند معرفت‏يابى و مباحثه، مانعى بر سر وحدت حوزه و دانشگاه و تفاهم و مباحثه ايندو است، چنين به‏نظر مى‏رسد كه اين رويكرد يك گام ديگر تا رسيدن به منتهاى مسير جدايى فاصله ندارد. در واقع هم‏اكنون نيز در پرتو فرو ريختن موانع ذهنى و اجتماعى، و عريان شدن مقاصد و اغراض واقعى و تغيير موقعيت اجتماعى تاريخى -كه محصول و پى‏آمد چالش انقلاب اسلامى در صحنه كشور بوده است- بسيارى، حتى فراتر از اين گام آخر، در حال طى طريق‏اند. اكنون به روشنى چنين گفته مى‏شود كه مشكل در تعلق خاطر به ارزشهاى خاص و باورهايى با محتواى دينى است و اين از عجايب تاريخ است كه آنچه را در بدو آن معارضه تاريخى از جانب اهل ديانت مى‏شنيديم، كه وارد كنندگان افكار و دست‏آوردهاى جديد غرب را متهم به بى‏دينى مى‏كردند، اكنون در عينيت مشاهده مى‏كنيم.

برداشت ايدئولوژيك

از ميان پاسخهاى محتمل به مساله وحدت حوزه و دانشگاه، كه در جامعه نيز مورد بحث قرار گرفته است‏به نظر مى‏رسد كه بهترين پاسخ، نگرش از منظر ايدئولوژيك است. با وجود اينكه از نظر اين نوشتار اين پاسخ، پاسخ نهايى نيست، اما بسيار به پاسخ مطلوب نزديك است. اين پاسخ مشكله را در امورى بيرون از حوزه معرفت مى‏بيند، اما در عين حال همچنان نگاهى محدود به اين حوزه دارد. اين امور بيرونى، همان‏هايى‏اند كه علم و معرفت را از جهات مختلف جهت مى‏دهند و نقشى تعيين كننده در بسط و توسعه هر علم و چگونگى شكل‏گيرى محتواى آن دارند، و حتى در تعيين روش و مسائل آن نيز مداخله مى‏كنند، از نقطه‏نظر فنى اينها شامل مبادى تصوريه و تصديقيه علوم كه گستره وسيعى را مى‏پوشانند، مى‏شود. برداشت ايدئولوژيك در باب وحدت دو تفسير به خود گرفته است. ابتدا به تفسيرى كه مورد نظرم نيست، مى‏پردازم.

تفسير اول از برداشت ايدئولوژيك

آنگونه كه از مباحثات درون جامعه و بعضى اظهارنظرها در مورد چگونگى وحدت حوزه و دانشگاه مشخص مى‏شود، بيشترين تاكيد در ميان مبانى علوم، بر روى مبانى ارزشى و بعضى مبانى هستى شناسانه است. بالاخص از ميان اين مبانى، بر روى هدفهاى متفاوت اين دو نهاد علمى از لحاظ معرفتى، به عنوان عامل اصلى مشكل‏آفرين دست گذاشته مى‏شود. از اين ديد طبيعى مى‏نمايد كه دو علم با هدفهاى متفاوت كنار يكديگر جمع نشوند. علمى كه تسلط بر جهان و ازدياد قدرت مادى را هدف نهايى خود مى‏داند و بالاترين ارزشش، بهره‏اى است كه از اين حيث‏به بشر مى‏رساند، و علمى كه هدفش دست‏يابى به حقيقت هستى است و در مسير اعتلاءجويى، كمال‏يابى و ارتقاء به قرب الهى به كمك انسان مى‏آيد چه مناسبتى مى‏توانند داشته باشند؟

از اين ديدگاه، حتى تمايزهاى روش شناختى بيان اين دو دسته يا دو نوع معرفت، كه در يك نوع با ماهيت تجربى و بالاخص مداخله جويانه در فرآيندهاى طبيعى جهان مشخص مى‏شود و نام آزمايش و آزمايشگرى مى‏گيرد، و در ديگرى صورت قبول منفعلانه تصورات بازتابى شده از جهان مداقه‏هاى عقلانى به خود مى‏گيرد، كه جز تلاشى در جهت صلاحيت‏يافتن و بدست آوردن استعداد دريافت تصوير نظام كامل هستى نيست، از همين جا ريشه مى‏گيرد.

در هر حال با استشهاد به پيشينه تاريخى علوم جديد، كه راه خود را با امحاء و حذف كامل معرفت قديم باز كرده و رشد خود را منوط به چنان حذفى ديده‏اند، اين دو نوع هدف گذارى در تضاد با يكديگر قرار دارند; با اين حساب طبيعى مى‏نمايد كه هر جا و به هر شكلى كه علم جديد سر برآورده، و به نشو و نما آغازيده، معارضه ميان اين نوع از علم با علم حوزوى و ريشه دار در سنت معرفتى گذشته نيز شروع شود. در نتيجه گروندگان و متعلقين اين دو دسته از علوم از تعارض و خصومت چاره‏اى نخواهند داشت.

با اين ديد راه همكارى و وحدت قطعا بسته است، و قبول يكى از اين دو علم در حاشيه زندگى و بركنار از حيات فعال، تنها راه جلوگيرى از اين تعارض خواهد بود و الا اگر هر يكى بخواهد صحنه معرفت و عرصه دانش را بر محور خويش بگرداند، چاره‏اى جز خصومت نخواهد بود، چرا كه با وجود اين تمايز محورى، رشد يكى در گرو محو ديگرى است. اينها دو دسته علم با دو نگاه كاملا متعارض و راههايى كاملا جدا از يكديگرند.

اين ديدگاه اگر در همين قالب محدود به خود بماند، و معارضه را معارضه علوم و معرفت‏ها تلقى كند، ديدگاهى قاصر است، و نمى‏تواند از عهده كفايت لازم برآيد. اولا تمايزهاى ماهوى علوم بر پايه‏هاى مذكور به عنوان تمايزهاى غير قابل حل، افسانه‏اى فاقد اعتبار است و از اسطوره‏هاييست كه به دلايل تاريخى، در جريان توسعه اخير غرب جعل و بكار گرفته شده است. اين افسانه، اگر در زمانى براى غربيها كاربردهايى داشت، و اگر زمانى در بدو انتقال علوم تجربى غرب به ايران، شنوندگانى داشت، اكنون نه از آن كاربردها برخوردار است و نه شنوندگانى دارد.

اكنون فلاسفه و مورخين علم در غرب، حتى تلاش مى‏كنند ريشه‏هاى دينى علوم جديد را كشف كنند، و متذكر نقشى كه قرون وسطى و مسيحيت در اين زمينه داشته است، مى‏شوند. در نتيجه، به طريق اولى و واضح‏تر، نسبت ميان علوم پرورش يافته در دامن اسلام و علوم تجربى غرب روشن است، چرا كه على‏رغم بى‏انصافى و حق‏ناشناسى، از همان ابتداء نيز جسته و گريخته به سهم تمدن اسلامى در پيدايش علوم جديد اعتراف شده بود، و اين اواخر بيش از بيش اذعان مى‏گردد.

به علاوه، تجربه‏هاى تاريخى مكرر، از آغاز پيدايش معرفت تاكنون گوياى اين است كه معارف بشرى از آن حيثى كه معرفتند، درگير چنين معارضه‏هايى نبوده‏اند; مگر به ندرت كه ريشه در امور ديگرى داشته است. هم در يونان كه برحسب نقل در شرك غوطه‏ور بوده، علوم الهى و فلسفه و متافيزيك در كنار علوم تجربى و در محدوده يك جامعه واحد و مترابط و پيوسته بهم زيسته‏اند، و هم در تمدن اسلامى نفس قابليت انتقال معارف و علوم از جامعه‏اى به جامعه‏اى ديگر، و از تمدنى به ديگر تمدنها، گوياى اين است كه اينگونه مبانى، بالاخص آن دسته كه بر آنها تاكيد مى‏شود و جزء پايه‏هاى علم و معرفت از لحاظ معرفتى نيست، از خود علم نيستند و از آن ريشه نمى‏گيرند.

بله، بدون شك همراهى اين علوم در يك چارچوبه تمدنى و در درون يك جامعه همه جا به يك شكل نيست و قطعا مستلزم باز تفسيرها، هدف‏گذاريهاى جديد و نوعى دخل و تصرف است، اما چنين الزاماتى اتفاقا مؤيد عدم معارضه ذاتى علوم و بيرون بودن اينگونه دخل و تصرفهاى مبنايى از حوزه درونى معرفت است. بسته به جايگاه تمدن جامعه‏اى كه كار اين ادغام، همسازى و ترابط را به عهده دارد، دامنه بسط و گسترش مسائلى از اين قبيل، در مورد هر علم متفاوت خواهد بود. در يكى (غرب قرون وسطى) به شهادت تجربه تاريخى، علوم تجربى تحت نام هنرهاى مكانيكى شايسته اهتمام جدى قلمداد نمى‏شود و تنها بسط و گسترش ناچيزى مى‏يابد و در ديگرى (غرب جديد) علم، محدود و منحصر به همين علوم تجربى شده و معرفت ديگرى شايسته توجه قرار نمى‏گيرد. حتى ممكن است همانگونه كه در مورد تمدن اخير غرب ديده‏ايم، نوعى از معرفت اساسا از دايره و حوزه علم بشر طرد شود، و امكان بقاء آن علم در كنار ساير علوم از بين برود، اما بهرحال اين امرى است كه هيچ ربطى به اقتضاى ذاتى معرفت ندارد و به حوزه بيرون از آن برمى‏گردد.

آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد. مبادى تصوريه و تصديقيه‏اى است كه از شرايط ذاتى امكان يك معرفت است. اينگونه مبادى به اقتضائات درونى معرفت مرتبط است و از جاى ديگرى ريشه نمى‏گيرد، اما سؤال اين است كه چرا بايد از اين ناحيه ميان علوم، تعارضى بوجود آيد. اصولا تا آنجايى كه به علوم هم عرض برمى‏گردد (مثل علوم تجربى مختلف) هيچيك واجد شان و مرتبه‏اى نيست كه بتواند متعرض مبانى علم ديگرى گردد چرا كه براى اين گونه تعارضها معنايى متصور نيست و بر فرض وقوع تعارض در مبانى علوم هم‏عرض، اينگونه تعارضها قابل حل و فصل است و دليلى بر عدم امكان حل آنها نيست، اين قول در مورد علوم غير هم‏عرض نيز صادق است.

تفسير دوم از برداشت ايدئولوژيك

اينك مناسب است كه ما مشكل حوزه و دانشگاه را با تفسير ديگرى از رويكرد ايدئولوژيك نگاه كنيم، از اين ديدگاه مبانى مورد بحث كه بدوا به علوم نسبت داده مى‏شود، اصول و ديدگاههاى ايدئولوژيكى گروه‏هاى مختلف اجتماعى است، اما آنچه سبب شده كه آن خطاى تاريخى رخ دهد و اين مبانى يا ديدگاههاى ايدئولوژيك متفاوت به علوم و معارف مختلف نسبت داده شود، در واقع تلاش يكى از اين دو گروه در پوشاندن علايق ايدئولوژيكى خود و استفاده از ابزار موجه علم تجربى در دوران جديد بوده است.

البته در اينجا قصد ما، انكار درجه‏اى از تعارض ميان علوم مختلف نيست، چه بدليل اينكه علوم جديد از ناحيه علايق ايدئولوژيكى متفاوت جهت داده شده‏اند، بطور طبيعى و بالاخص از جهت محتوايى و بعضى مبانى هستى شناسانه و ارزشى با علومى كه در حوزه تمدنى ديگرى قرار گرفته و از علايق ايدئولوژيكى ناهمگونى با آن تغذيه مى‏كند، در لايه‏هايى معارض مى‏افتد. در واقع بسط طبيعى علوم، در اين فضاهاى متفاوت تمدنى، چنين اقتضايى دارد. آنچه انكار مى‏شود تمايز ماهوى و غير قابل حل ميان اين علوم است، يعنى آن تمايزهايى كه هيچ نوع جمعى ميان اين علوم را نمى‏پذيرد، چرا كه جمع موردنظر، از طريق دخل و تصرف، باز تفسير و حذف و اضافات غير مخل به ماهيت اين علوم قابل حصول است. بهرحال از اين ديدگاه معارضه به حوزه‏اى بيرون از حوزه علوم منتقل مى‏شود، و معارضه موجود در حوزه معرفت‏به تعبيرى معارضه پوششى و به تعبيرى باز نمودى ثانوى از آن معارضه بيرونى تلقى مى‏شود.

اينجا صحبت‏بر سر معارضه‏اى است كه با طرح تصويرهاى متفاوت از جهان، زندگى و حيات اجتماعى، جايگاه، شان و نقشهاى متفاوتى به علوم مى‏دهد و آنها را در جريان جذب و ادغام در درون نظام مطلوب خود به رنگ خويش درمى‏آورد و به سمت و سويى كه اقتضاء دارد، مى‏كشاند. از منظر جامعه شناختى انعكاس و جلوه اين تعارض، معارضه گروههايى است كه بر حسب تعلق خاطر به ارزشها، علايق و ديدگاههاى متفاوت ايدئولوژيكى، اين يا آن دسته از علوم را به عنوان ابزار معارضه خويش برمى‏گزينند، و مقاصد خويش را در پشت آن پنهان مى‏سازند. اما بهرحال، مساله دوگانگى ميان حوزه و دانشگاه بسيار بيش از بستگى به علايق و مصالح يك گروه يا دو گروه اهميت و حساسيت دارد. اين مساله‏اى مرتبط با بقاء و رشد جامعه ما و كوشش تاريخى اين ملت‏براى پى‏ريزى يك بناى مستقل، و بالاتر از آن، خروج از اين بست كنونى تمدن غرب است. اين دوگانگى مذكور، دو گانگى دو ساخت اجتماعى، دو جامعه و دو جريان تمدنى است، و از اين ديدگاه پيدايش نهادهاى آموزشى جديد و گروههاى مرتبط با آن، در واقع امرى جز تلاش براى شكل‏دهى به يك ساختار جديد اجتماعى در كليت آن، يعنى ايجاد جامعه‏اى نو نبوده است. اين تلاش اگر صورت ديگرى مى‏داشت قطعا واجد معنايى متفاوت بود. اما مساله اين است كه جريان مزبور، موفقيت‏خود را در هدم بنيانهاى سنتى آموزش و گروههاى مرتبط با آن، و با كل جامعه بومى مى‏ديد.

از ديد آنان، موفقيت اين تلاش جديد در گرو ريشه كنى تمامى دست آوردهاى گذشته اين جامعه، و تلبس به اين لباس تازه بود. اين حركت همانطورى كه گفته شد و مى‏دانيم، محدود به حدودى نبود. مساله صرفا ايجاد نهادهاى جديد آموزشى و انتقال دست‏آوردهاى علمى تازه و تربيت متخصصين عالم به علوم جديد و توانا در بكارگيرى آنها، و در نتيجه بهسازى جامعه نبود، اين حركتى بود كه هدف نهايى آن ايجاد جامعه‏اى كاملا متفاوت با گذشته و در تقابل با آن بود. هدف اين بود كه از يكطرف با جايگزين كردن علم تجربى به جاى دين، يا تصرف در دين بر پايه مبانى ايدئولوژيكى علم جديد، مبنايى تازه براى ارزش آفرينى، سياستگذارى، اداره و كلا اجماع اجتماعى فراهم آورد، و از طرفى با جايگزين كردن علماى علوم تجربى به جاى علوم دينى رهبرانى متفاوت و متناسب با اين ساختار جديد ايجاد نمايد، امرى كه كاملا ماهيت ايدئولوژيكى مساله را نشان مى‏دهد.

اينكه چرا پيدايش گروههاى اجتماعى تازه تحت عنوان علماى دانشگاهى يا روشنفكران، و اقدامات آنها از همان بدو امر و پس از آن، از سوى ساختارها، نهادها، گروهها و اقشار ملى و بومى مورد پذيرش قرار نگرفت، و به ديده شك و ترديد و بعضا خصومت‏بدانها نگاه شد، ريشه در همين واقعيت دارد. البته عليرغم اينكه تلاش شده است اين مخالفتها و خصومتها را مطابق الگوى ماخوذ از تاريخ غرب، به علم ستيزى و مخالفت علماى دينى با علوم و عالمان تجربى تعبير و تفسير كنند، هيچ شاهد تاريخى معتبرى براى آن وجود ندارد، بلكه آنچه مورد مخالفت قرار مى‏گرفته اقدامات اين گروههاى منتسب و داعيه‏دار علوم جديد و گرايشهاى ايدئولوژيك آنها در هدم ساختار و نهادهاى ملى، و ايجاد جامعه‏اى بر پايه ايدئولوژى پنهان و مضمر در علوم جديد بوده است. در آن معارضه تاريخى، نفس انتقال علوم جديد و يا تربيت متخصصان و عالمان به اين علوم امرى مذموم تلقى نشده است (8) .

ما به لحاظ تاريخى حداقل يكبار ديگر درگير چنين انتقالى بوده‏ايم، يعنى در زمان انتقال علوم يونانى به جهان اسلام و تربيت و پرورش عالمانى به اين علوم تحت عنوان فيلسوف و يا غير آن، هر انتقالى از اين دست قطعا مساله برانگيز است، و حتى مخالفتهايى را موجب مى‏شود. اما در اين اولين تجربه تاريخى هرگز مساله صورتى اين چنين نداشت و عليرغم مساله برانگيزى آن و حتى ايجاد مخالفتهاى بعضا عميق، نهايتا ما شاهد جذب و ادغام علوم وارده در ساختار معرفتى جامعه اسلامى شديم، زيرا در جريان اين انتقال، تعمدى بر انتقال اين علوم همراه با مبانى ايدئولوژيكى آن نبود، و بلكه برعكس آگاهانه يا ناخودآگاه، انطباق علوم مزبور با موقعيت جديد -تمدن اسلامى- مدنظر قرار گرفته بود. اما آنچه مانع نزديكى نسبى يا تقليل خصومتها در اين دومين تجربه تاريخى يعنى دوران معاصر شد، اين بود كه در جريان انتقال، هرگز تلاش نشد كه ميان علوم جديد و قديم پيوندى بوجود آيد، و علوم تازه از ريشه‏هاى ايدئولوژيكى خود جدا شده و ماهيتى بومى و مرتبط با سنتهاى اين كشور و معرفت دينى پيدا كند، امرى كه در اولين انتقال تاريخى به خوبى انجام گرفت. بلكه برعكس تلاش شد كه در پوشش علوم جديد و با تمسك به آنها، هرچه بيشتر بر گرايشهاى ايدئولوژيكى همراه اين علوم تاكيد شود. دانشگاهيان ما تا همين اواخر، دورترين افراد نسبت‏به سنتهاى ملى و مفاخر علمى كشور خود بودند، و علوم تازه در تمامى زمينه‏ها، حتى مثالها و نمونه‏ها، از نسخه غربى كپى بردارى مى‏شد، و اين امر، تعارض ميان علوم جديد با علوم قديم را تداوم مى‏بخشيد و بلكه تشديد مى‏كرد.

سخن پايانى

حال اگر از دريچه مسائل كنونى خود به اين مشكل نگاه كنيم، بيش از پيش روشن مى‏شود كه چرا اين مشكل از بنيادى‏ترين مسائل نظام و جامعه ماست، و تا چه پايه حل آن حساسيت و اهميت دارد. از اين منظر جديد، موقعيت، موقعيت پى‏ريزى و شكل‏دهى به يك ساختار اجتماعى تازه و ايجاد جامعه و نظامى نو است. به لحاظ تاريخى تلاش براى هدم جامعه ملى و ساختارهاى سنتى از طريق اعمال فشار و جوسازى با شكست روبرو بوده، و اين ساختارها توانسته‏اند در يك چالش تاريخى با سازماندهى خود، بر هجومى كه بدانها شده فائق شوند.

تلاشهاى قبلى براى هدم بنيانهاى ملى جامعه به ايجاد ساختارهاى موازى با ساختارهاى سنتى منجر شده است، و جامعه در تمامى عرصه‏هاى فكرى با دوگانگى ساختى مواجه شده است. تجلى اين دوگانگى ساختارى در عرصه نخبگان و آموزش، همانا در عينيت، دو گانگى حوزه و دانشگاه است.

موفقيت نهايى در پى ريزى نظم تازه و جامعه نو، وابسته به حل دوگانگى ساختارى در تمامى زمينه‏ها و بالاخص اين زمينه است. در واقع حل دوگانگى مذكور در جامعه، در كليت آن وابسته به حل دگرگونى در اين زمينه خاص است، زيرا حوزه و دانشگاه در حالت انتزاعى و كاملا تفكيك شده خود، همچون هدايت‏كننده براى ساختارهاى مشابه خود در درون جامعه عمل مى‏كنند. از اين ديدگاه، تفكيك دانشگاه از حوزه موجوديت و معناى خود را حداقل در زمينه اجتماعى موجود، از دوگانگى مذكور مى‏گيرد، زيرا اين جهت‏گيريها و يا دغدغه‏هاى متفاوت، جهت‏گيريها و دغدغه‏هاى دو گروه اجتماعى‏اند. بى‏شك اگر هر يك داراى محملى اجتماعى نباشند كه آنها را فعال سازند، و بصورت يك جريان اجتماعى درآوردند، نهايتا ما چيزى در حد يك مساله نظرى در زمينه وحدت حوزه و دانشگاه مى‏داشتيم. اگر مساله چنين صورتى داشت‏شايسته اهتمامى در اين سطح نبود و اصولا از نظر اجتماعى نيز فاقد معنا و مفهوم مى‏شد. مسائل نظرى هر قدر هم كه مهم باشند، از حوزه يك علم و يا اهل آن علم به بيرون سرايت نمى‏كند، و عموم مردم فاقد انگيزه مشاركت در آن هستند. اما اين مساله چنين صورتى ندارد، چون از يك مساله زبده اجتماعى كه بقاء و رشد عموم نهادهاى اجتماعى بدان وابسته است، حكايت دارد. اين مساله‏اى است كه يكسرى از مسائل عمده و حاد جامعه را پوشش مى‏دهد، و در واقع بايد اين دسته از مسائل را صورتهاى متفاوت و تظاهرات مختلف اين دوگانگى، تلقى كنيم. مسائلى از قبيل: تخصص و تعهد، مديريت فقهى و مديريت علمى، تقابل عقل و دين، تعارض علم و دين، تقابل ارزشها با واقعيت‏ها و منافع ملى با مصالح دينى. از اين رو، حل اين دسته از مسائل، در گرو حل مساله حوزه و دانشگاه است و هر تحولى در اين زمينه كاملا اثر خود را در آن زمينه‏هاى مرتبط نشان خواهد داد. اين ديد تازه، علاوه بر اينكه ما را نسبت‏به حساسيت و اهميت مساله هوشيارتر مى‏كند، اين قابليت را نيز دارد كه اين معارضه يا مشكله را، در مجرايى جديد بحركت درآورد.

با اين ديد كسى نمى‏تواند همچنان مشكل را در قالبهاى قديمى و اسطوره‏اى تعارض علم و دين به پيش برد و با پوششهاى موجه و فريبنده نبرد ايدئولوژيك ديگرى را صورت بخشد. اين پرده‏درى امكان اين را فراهم مى‏كند، كه بصورت صريح مساله طرح شود، و ابزارها و استدلالهاى مناسب‏ترى براى دفاع از هر يك از اين دو فراهم گردد. اين ديد هم‏چنين كمك مى‏كند كه صف‏بندى روشنترى ميان گروههاى درگير در اين معارضه تاريخى ايجاد شود. در واقع با اين ديد بسيارى از ابهامات در اين زمينه رفع خواهد شد. اولا كسى مجاز نخواهد بود كه به اعتبار موقعيت مكانى يا هويت صنفى واحد داعيه رهبرى كل صنف را داشته باشد، خيلى طبيعى است كه كسانى از اين دو نهاد به اعتبار تعلق خاطرهاى ايدئولوژيك متفاوت، در صفى خارج از صف صنف خود قرار گيرند، و از اين رو رهبرى مدعى را نپذيرند و ثانيا اين واقعيت نيز روشن مى‏شود كه چرا در دانشگاه، گروههايى در اين معارضه تاريخى جانب حوزه را مى‏گيرند، و خارج از صفى كه تصوير معمول تجويز مى‏كند، قرار مدارند. ثالثا از آنجايى كه ماهيت ايدئولوژيك معارضه روشن شده است، هيچكس در تشخيص صف خويش دچار اشتباه و يا ترديد نمى‏شود و نيز نمى‏تواند خود را بفريبد كه به اعتبار علم دوستى، حقيقت‏طلبى و تعلق به عينيت و واقع در صف دانشگاه قرار گرفته است، و يا اينكه بترسد از اينكه با قرار گرفتن در صف حوزه ضد علم و حقيقت و مخالف واقع قلمداد شود.

پى‏نوشتها:

1 - دولت آبادى در «حيات يحيى‏» بعضا بگونه‏اى با مساله برخورد مى‏كند كه اين تلقى را از مساله منعكس مى‏كند.

2 - دكتر فواد زكريا، مجله المستقبل العربى، مقاله الفلسفة والدين فى المجتمع العربى، شماره 76، سال 1985، ص‏111

3 - سخنرانى دكتر سروش در دانشگاه اصفهان، رجوع كنيد به فربه‏تر از ايدئولوژى.

4 - نشريه اتحاد كمونيستى، شماره 4، ص‏6.

5 - محمد ارغون، نشريه اتحاد كمونيستى، شماره‏4، ص‏14

6 - كتاب تكوين عقل عربى، ص‏105

7 - محمد حامد جابرى و ديگران، دروس فلسفه، ص‏36

8 - مورخ گرانقدر دكتر عبدالهادى حائرى در كتاب ارزشمند «نخستين روياروييهاى انديشه‏گران ايران با دو رويه تمدن بورژوازى غرب‏» در بحث از نحوه برخورد علما با رويه كارشناسى و علمى غرب به اين نكته تذكر مى‏دهد كه عموما علماء را مخالف نوسازى در اين وجوه (علمى) قلمداد كرده‏اند. از جمله، اقوالى از ژوبر فرانسوى و جميل قوزانلو نويسنده معاصر در اين مورد مى‏آورد، اما خود مى‏افزايد: «ولى نامبرده هرگز مآخذى در اين زمينه نشان نمى‏دهد و نامى از هيچ مرد روحانى كه با نوسازى ستيز كرده باشد نمى‏آورد» و در چند سطر بعد مى‏افزايد: «نويسنده حاضر تاكنون به نوشته‏هاى مربوط به دوره مورد بحث، از هيچيك از مجتهدان كه مستقيما با نوسازى و علوم جديد ستيز كرده باشد برنخورده است‏»، تحقيق تاريخى در موارد نزاع علماء هيچ نمونه‏اى بدست نمى‏دهد كه علماء با علم و يا دانشى علمى از آن حيث كه علم است مخالفتى كرده باشند، و منقولات، مواردى بيرون از اين مقوله (علم) را نشان مى‏دهد و مشخصا مخالفت آنان، با نظرات و اقوال ايدئولوژيكى بوده كه در پوشش علم عرضه مى‏گرديده است.