مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 1

يك كتاب در يك مقاله

يكى از مباحث مهم فلسفه دين و كلام جديد، بررسى و تحقيق درباره امكان يك «الهيات چند دينى‏» است. الهياتى كه بتواند تقرير واحدى از گوهر و مبانى اديان مختلف بدست دهد. آيا چنين الهياتى ممكن است؟ پايه و اساس بحث در پاسخ به همين سؤال نهفته است. اگر ممكن است چگونه؟ و ديگر اينكه چه موانعى بر سر راه است؟

اين بحث عليرغم سابقه قابل توجهى كه در غرب دارد، در ميان دانشمندان اسلامى خصوصا حوزه‏هاى علميه كمتر مورد توجه بوده است. مجله حوزه و دانشگاه در بخش «يك كتاب در يك مقاله‏» مى‏كوشد مباحث ناشناخته و يا كمتر شناخته شده نظير بحث «الهيات چند دينى‏» را مطرح كند، تا اولا در راه اطلاع‏رسانى به حوزه و دانشگاه قدمى هرچند ناچيز بردارد، و ثانيا توجه دانشمندان اسلامى خصوصا فيلسوفان و متكلمان حوزوى را به سوى اين ابحاث معطوف نمايد، و ثالثا فضلاى حوزوى و دانشگاهى را به تحليل و نقادى علمى نسبت‏به چنين بحثهايى برانگيزد، تا با ورود به چنين عرصه‏هايى، حق حضور انديشه اسلامى را در حد امكان ادا نمايند.

همانطور كه خلاصه بحث درباره «الهيات ناظر به همه اديان‏» از كتاب گلين ريچاردز، نشان مى‏دهد، در اين بحث عدم توجه به دين اسلام و توجه به رويكرد يهودى - مسيحى‏نگرى در اقوال دانشمندان غربى كاملا مشهود است. افزون بر اين، توجه آنان به دين اسلام در پرتو افق نگرش خودشان، كافى نيست. چرا كه اين بحث‏بدون مشاركت دانشمندان اسلامى در درون خود فرو مى‏نشيند. بنابراين حضور دراين بحث ضرورتى غير قابل انكار است.

مجله، محققان حوزوى و دانشگاهى را به غور و تعمق در اين بحث، فرا مى‏خواند، و از نقدهاى عالمانه آنان استقبال مى‏كند. به‏راستى آيا دين اسلام نمى‏تواند محور اصلى اين الهيات را تشكيل دهد، و علاوه بر رشد الهيات اسلامى، موجب رشد الهيات ديگر اديان و خروج از وادى تفاسير نابخردانه گردد؟ بى‏شك وظيفه حوزه‏هاى علميه در اين جهت‏بسيار سنگين است.

London and New York:Routledge, 1989), xii + 180 P.Richards, Glyn, Towards a Theology of Religions, )

به سوى يك الهيات ناظر به همه اديان

امروزه، بيشتر به سبب پيشرفتگى و كثرت وسايل ارتباطى، آدميان تقريبا از هرچه در جهان پيرامونشان مى‏گذرد باخبر مى‏شوند يا مى‏توانند بشوند; و اين امر سبب شده است كه «جهان هر فرد انسانى‏»، در قياس با جهان‏هاى فردى پدران و نياكان، گستره‏اى صدچندان بيابد. آنچه، امروز، با سهولت و سرعت هرچه تمامتر به جهان فردى هر يك از ما راه مى‏تواند يافت، در گذشته، فقط بر اثر جد و جهد فراوان و طبعا شوق و طلب وافر حاصل مى‏توانست‏شد.

يكى از واقعياتى كه، بدينسان، به جهان فردى ما، انسانهاى اين قرن، پانهاده و به آستانه آگاهى ما رسيده است وجود اديان و مذاهب ديگر، غير از دين و مذهب خود ما، است. اطلاع از وجود ساير اديان و مذاهب قهرا مسائلى را در ميان آورده است كه از عطف توجه به آنها و سعى در حل آنها چاره‏اى نيست. پاره‏اى از اين مسائل عبارتند از: وجوه اشتراك و اختلاف ساير اديان و مذاهب با دين و مذهب خود من چيست؟ آيا احكام و تعاليم اديان و مذاهب گوناگون مانعة الجمع‏اند؟ اگر بلى، كدام صادق و بر حق است و كدام نه؟ در اين ميان، روش تشخيص صدق و كذب و حق و باطل چيست؟ و داور كيست؟ آيا من مى‏توانم از گزاره‏هاى موجود در متون مقدسه دين ومذهب خودم دفاع عقلانى كنم و به شيوه‏اى خردپسند، اشكالات و اعتراضات پيروان ساير اديان و مذاهب را رفع و دفع كنم؟ آيا گوهر همه اديان و مذاهب يكى نيست، يعنى آيا چنين نيست كه اگر از آنچه به اقتضاى بستر جغرافيايى، تاريخى، اجتماعى ظهور اديان به احكام و تعاليم آنها راه يافته است در گذريم همه آنها را يكى بيابيم؟ به تعبير ديگر، آيا اختلاف اديان فقط در حجابها، قشرها، پوستها و صدفهاى آنها نيست، و آيا همه اديان لباب، لب، مغز و گوهر واحدى ندارند؟ اگر جواب مثبت است، برترى يك دين بر دين ديگر به چه معناست؟ آيا عالمان هر دين و مذهب بر اثر گفت و شنود با عالمان ساير اديان و مذاهب به فهم عميقترى از دين و مذهب خود نائل نمى‏آيند، و آيا، از اين راه، احيانا به كشف نقاط قوتى در ديگران يا نقاط ضعفى در خود توفيق نمى‏يابند تا بتوانند به جذب آن نقاط قوت و دفع اين نقاط ضعف دست‏يازند؟ آيا ارزيابى دقيق و واقع‏بينانه الهيات اديان و مذاهب ديگر متوقف بر چنين گفت و شنودهايى نيست؟ و آيا چنين ارزيابى‏اى ضرورت ندارد؟ موضع من، به عنوان پيرو يك دين و مذهب خاص، در قبال پيروان ديگر اديان چگونه بايد باشد؟

گلين ريچاردز، رئيس دپارتمان تحقيقات دينى در دانشگاه ستيرلينگ (stirling) ، در كتاب به سوى يك الهيات ناظر به همه اديان موضع پاره‏اى از پرآوازه‏ترين متكلمان و انديشمندان مسيحى اين قرن را، در باب بعضى از اين مسائل، نقل، تحليل و نقد مى‏كند. بهتر آن است كه نخست‏سخنان خود وى را در مدخل كتاب بشنويم:

«امروزه با واقعيتى روبه‏روييم كه غالبا از آن به «تكثرگرايى دينى‏» تعبير مى‏كنند. در واقع «تكثر گرايى دينى‏» عبارتى متعارف و پيش پا افتاده است و تحليلها و طرز تلقيهاى عديده‏اى در باب آنچه وضعيت تكثر گرايانه دين در اين روزگار خوانده مى‏شود، پديد آمده است. از نظر من، اصلا معلوم نيست كه به چه معنا وضعيت تكثرگرايانه دين در اين روزگار با وضعيت تكثر گرايانه دين در گذشته فرق دارد. انواع تجارب دينى متعلق به روزگار ما افزايش و تفاوت قابل توجهى سبت‏به انواع تجارب دينى مربوط به گذشته نشان نمى‏دهند. آنچه در اين قرن اخير روى نموده فقط رشد وافر آگاهى از تكثر گرايى دينى است. مثلا در آثار و مكتوبات نويسندگان و محققان اشارات فراوانى به وجود يك «فرهنگ جهانى‏» مى‏رود، كه مراد از آن، به احتمال قوى، اين است كه جهان، بر اثر وجود وسايل ارتباطى پيشرفته، كوچكتر از پيش شده است; و ديگر ممكن نيست كه انسان خود را در جزيره كوچك فرهنگ و سنن خود محصور سازد; و اعتراف به اهميت و نيروى حياتى ساير فرهنگها و سنتها اجتناب‏ناپذير است. نيز به طرز تفكر در خود فرونشسته آن گروه از علماى الهيات اشاره مى‏شود كه اهتمامشان همه مصروف آن است كه در درون مرزهاى سنن دينى و مذهبى خويش و كاملا جدا از بينشهاى ژرف و معنوى ساير سنتهاى دينى و مذهبى كار كنند. البته كسانى كه در چهارچوب حدود و ثغور سنتها و فرهنگهاى خودشان فعاليت دارند مى‏توانند بگويند كه كار ديگرى از دستشان ساخته نيست; همين كه آراء و نظرات و اعمال و افعال موافق با ملاكهاى فرهنگى، دينى، مذهبى و اخلاقى خاص را فهم مى‏كنند همه به يمن سهيم بودن آنان در يك نحوه معيشت‏خاص است; و دم زدن از يك «فرهنگ جهانى‏»، چنانكه گويى پديده‏اى آشكار و واضح است، واقعا بى‏معناست. كسانى كه متهم به القاى طرز تفكرى در خود فرو نشسته‏اند مى‏توانند اين را هم بگويند كه چون تعهد و التزام دينى مستلزم اين است كه در جستجوى فهم جامعتر و كاملترى از لوازم كلامى سنت دينى و مذهبى خاصى كه بدان تعلق داريم، باشيم سخن گفتن از الهيات ناظر به همه اديان بى‏معناست. بنابراين، مى‏توان پرسيد كه آيا مفهوم «الهيات ناظر به همه اديان‏» به اندازه مفهوم «فرهنگ جهانى‏» انتزاعى و بريده از واقعيت است‏يا نه؟ و آيا دم زدن از نظامهاى الهياتى اديان معقولتر از سخن گفتن از الهيات ناظر به همه اديان است‏يا نه. آيا ما بيش از آنكه با يك «فرهنگ جهانى‏» مواجه باشيم با فرهنگهاى مختلفى روبرو نيستيم؟ و آيا معقولتر نيست كه از الهيات مسيحى يا هندو، يا بودايى يا اسلامى ناظر به اديان سخن بگوييم تا اينكه سخن از چيزى انتزاعى و بريده از واقعيت‏به نام الهيات ناظر به همه اديان دم بزنيم، چنانكه گويى چنين الهياتى مى‏تواند جدا از سنتهاى دينى خاص فراهم آيد؟

در عين حال، از معنا و اهميت اين همه اشارات به «فرهنگ جهانى‏» و طرز تفكر در خود فرو نشسته نبايد غفلت داشت. بجاست اگر بپذيريم كه سعى در جهت فراهم آوردن فى المثل يك الهيات مسيحى ناظر به اديان معقولتر و در نتيجه پذيرفتنى‏تر از جست و جو براى تعريف يك الهيات انتزاعى ناظر به همه اديان و بدون سنت دينى و مذهبى خاص است; اما، در عين حال، براى عالمان الهيات، خطر غفلت از بينشهاى معنوى ساير اديان خطرى بسيار جدى است. وانگهى اشتغال ذهن دائم به فرهنگ خود مى‏تواند به نزديك بينى بينجامد، و اين نزديك بينى، به‏نوبه خود، ما را از ديدن عناوين متنوع عظيم فرهنگهاى ديگر محروم مى‏سازد. بنابراين، لااقل بدين معنا، اشاره به يك «فرهنگ جهانى‏» و خطرات ناشى از طرز تفكر در خود فرونشسته سودمند است.

هدف اين كتاب بررسى پاره‏اى از مسائلى است كه در مقام ترسيم خطوط كلى يك الهيات مسيحى ناظر به اديان پيش مى‏آيد. در اين اثر مى‏كوشم تا نشان دهم كه چگونه توجه روزافزون به تكثر دينى طرز تلقيهاى پديدارشناختى نسبت‏به دين‏پژوهى، در جست و جو براى يافتن منشا مشترك همه اديان، و در اعلاميه‏هاى شوراى دوم واتيكان مجال ظهور يافته است. نيز سعى دارم كه معلوم كنم كه چگونه دغدغه يك الهيات ناظر به اديان كه صبغه خاص مسيحى داشته باشد بر اثر آشنايى فزاينده با احكام و تعاليم اديان بزرگ جهان و مواجهه شخصى با نمايندگان و داعيان زنده اين اديان پديد آمده است.

در طى اين تحقيق، پاره‏اى از پاسخ‏هاى مختلف عالمان الهيات را به مساله تكثر گرايى دينى، كه در سالهاى گذشته ارائه شده‏اند، بررسى خواهم كرد، از جمله پاسخ طردگرايانه متكلمانى مانند بارث و كريمر، جمعگرايى توين بى، نسبيت گرايى ترولتچ، تكامل‏گرايى بعضى از متكلمان كاتوليك (اگر بتوان موضع اينان را «تكامل‏گرايى‏» ناميد)، طرز تلقى گوهرگراى متكلمانى مانند شلايرماخر، پاسخ طرفداران آموزه لوگوس (Logos) يا مسيح كيهانى، و طرز تلقى مبتنى بر هم سنخى عالمان جديد پژوهشهاى دينى.

طبعا مساله دعاوى صدق و حقانيتى كه اديان دارند در هرگونه كوششى براى تاسيس يك الهيات مسيحى ناظر به اديان حضورى پراحتشام دارد واين كتاب هم در مقام جست و جو براى يافتن راه حل مسائلى كه ناشى از دعاوى صدق و حقانيت متعارض اديان است از اين قاعده مستثنى نيست و در ارتباط با برداشت مسيحيان از شخص مسيح(ع) مساله بى‏نظير بودن او، مساله برترى او، مساله شارعيت او، و مساله كمال مطلق او ناگزير رخ مى‏نمايند. وجود دعاوى‏اى در باب بى‏نظير بودن يا كمال اشخاصى غير از مسيح(ع)، در اديان ديگر، ما را به ناچار به اين تحقيق وا مى‏دارد كه آيا معيار صدق و حقانيت مستقلى در كار هست كه با توسل به آن بتوانيم بين دعاوى صدق و حقانيت متعارض اديان داورى كنيم. اينكه چنين پژوهشى خود دچار آشفتگى‏ها و سردرگمى‏هايى است مساله ديگرى است; مساله‏اى كه تحقيقات اخير در فلسفه دين مى‏تواند به حل آن كمك كند. به هر حال، حاصل اين تحقيقات فهم اين نكته است كه هركس به كار تاسيس يك الهيات مسيحى ناظر به اديان مبادرت ورزد نمى‏تواند بر اين واقعيت چشم بپوشد كه در اديان ديگر هم خصائصى هست درست‏شبيه خصائصى كه در سنت‏خود او، يعنى در مسيحيت، هست و وى، به سبب وجود آن خصائص در مسيحيت، اين دين را بى‏بديل مى‏دانست.»(صص ix-xi )كتاب حاوى «پيشگفتار»، «مدخل‏»، و يازده فصل است.

فصل اول، «توجه به تكثر»، به جلوه‏هاى مختلف توجه به تكثر دينى مى‏پردازد: رويكرد پديدارشناختى به دين‏پژوهى، يعنى بكارگيرى روشهاى علمى در تحقيق درباره سنتهاى دينى، نخستين جلوه اين توجه است. اين رويكرد در صدد است كه دين پژوهى‏اى بيطرفانه، عينى، و فارغدلانه بنا نهد. چنين دين‏پژوهى‏اى اصول موضوعه‏اى دارد كه مهمترين آنها عبارتند از: الف) دين پژوهى نظرى و دانشگاهى پژوهشى علمى - تجربى است. ب) وچون علمى - تجربى است، ذاتا نقادانه و تحليلى است. و ج) اگرچه علمى-تجربى است‏خود يك علم تجربى يا يك رشته علمى خاص نيست. دومين جلوه توجه به تكثر دينى جست و جوى ذات و گوهر دين است و اعتقاد به وحدت متعالى اديان كه هگل (Hegel) ، فيلسوف آلمانى (1831-1770) و شلايرماخر (Schleiermacher) ، متكلم و فيلسوف آلمانى (1834-1767) از نخستين داعيان آن بوده‏اند. اين توجه به تكثر دينى در اعلاميه‏هاى شوراى دوم واتيكان (5-1963) نيز، اگرنه به صورت صريح، لااقل به صورتى مضمر به چشم مى‏آيد. فى المثل، در اعلاميه مورخ 21 نوامبر 1964 مى‏خوانيم: «كسانى كه، بدون تقصير، انجيل مسيح يا دين او را نشناخته‏اند و با اينهمه با خلوص قلب خدا را مى‏جويند و تحت تاثير لطف الهى، در افعالشان مى‏كوشند تا اراده او را، چنانكه از طريق القائات وجدان خود در مى‏يابند، به انجام رسانند، اين كسان هم به نجات ابدى مى‏توانند رسيد.» و سرانجام، چهارمين جلوه‏گاه اين توجه آثار و مكتوبات بسيارى از متكلمان مسيحى است كه نقل، تحليل و نقد آراء و نظراتشان موضوع بحث فصلهاى بعدى كتاب است.

فصل دوم، «پاسخ درست‏آيينى نوين (Neo - orthodox) »، به بحث درباره مواضع كال بارث (Karl Barth) ، ، متكلم سويسى (1966-1889)، و هندريك كريمر ( Hendrik Kraemer) مى‏پردازد، كه وجه اشتراكشان اين است كه بين ايمان و دين فرق هست، ايمان پاسخ انسان است‏به انكشاف ذات الهى در كلمة‏الله، كه در مسيح تجسم يافته در كتاب مقدس مندرج است، و در كليسا اعلام شده است و دين سعى نخوت آميز و بيهوده انسان است‏براى نيل به معرفة الله از طريق كوششهاى فردى. اين فرق، در واقع، فرق ميان وحى و دين يا فرق ميان كلام نقلى و كلام عقلى است. اهميت اين فرق‏گذارى در اين است كه كاملا روشن مى‏سازد كه انكشاف خدا در مسيح(ع) نبايد امتداد دين طبيعى تلقى شود، بلكه نتيجه مستقيم لطف خداست. در اينجا، تاكيد همه بر گسيختگى مسيحيت از ساير اديان است، نه پيوستگى آنها، و براينكه ساير اديان بايد جاى خود را به مسيحيت‏بسپرند. از اين لحاظ، ديدگاه درست‏آيينى نوين را بايد ديدگاهى طردگرايانه و انحصارطلبانه خواند.

فصل سوم، «پاسخ نسبيت گرايى و جمعگرايى‏»، آراء و نظرات ارنست ترولتچ (Ernst Troeltsch) ، متكلم و فيلسوف آلمانى (1923-1865) و آرنولدتوين بى (ArnoldToynbee) ، مورخ و فيلسوف تاريخ انگليسى (1975-1889) را بازگويد، كه هر دو با اطلاقگرايى و طردگرايى درست آيينى نوين مخالفند و رويكرد كلامى ليبرال‏ترى دارند. ترولتچ به اهميت دگرگونيهاى تاريخى و آگاهى تاريخى وقوف بسيار داشت. به گمان وى، همه چيز در معرض تحول تاريخى است، از جمله پديدارهاى فرهنگى و آراء و نظرات دينى و اخلاقى. اصل تحول، اصلى است چنان اصيل كه چاره‏اى جز اين نيست كه به همان اندازه كه اشكال حكومت و اوضاع و احوال اقتصادى را دستخوش آن مى‏بينيم آراء و نظرات دينى، اخلاقى، و فلسفى و نيز منش افراد و جماعات را هم معروض آن بدانيم. توين‏بى معتقد است كه همه اديان وسيله نجات و فلاح را در اختيار آدميان مى‏نهند; نهايت اينكه اين كار را به انحاء مختلف انجام مى‏دهند. بنابراين بايد توجه را همه معطوف به ما به‏الاشتراك خود كنند و به ما به الاختلاف نپردازند; به اتحاد بينديشند، نه به تمايز.

، رودولف اوتو (Rudolf otto) ، متكلم پروتستان آلمانى (1937 -1869)، و كارل گوستاو يونگ (خ‏ذس‏خ سچژژس‏خ دزچا) روانشناس سويسى (1961 - 1875) را باز مى‏گويد. شلايرماخر مى‏گويد كه تكثر اديان براى پديدار گشتن جامع و كامل وحدت متعالى دين ضرورت دارد، چرا كه هر دين خاصى بخشى از ذات و گوهر دين ازلى و ابدى، يا به تعبيرى دين مثالى يا مثال دين، را تجسم مى‏بخشد. هاكينگ فعاليتهاى تبليغى را كوششهايى مى‏داند براى جهانى ساختن يك دين خاص. وى اين كار را نمى‏پسندد و معتقد است كه كسانى كه به فرهنگ جهانى و شهروندى جهانى دلبسته‏اند تعلق خاطر اصلى‏شان نه تاكيد بر خصايص اديان بلكه كشف مشتركات آنهاست. اين مشتركات، به عقيده وى، همان گوهردين است. اوتو نيز در آثار خود، و على الخصوص در كتاب «مفهوم امر قدسى‏»، سعى در كشف گوهر دين، كه وجه اشتراك همه اديان تاريخى است، دارد. يونگ هم، كه برخلاف فرويد موضع مثبتى در قبال دين اتخاذ مى‏كند و معتقد است كه دين يكى از عناصر طبيعى زندگى بشر است و براى بهداشت روانى انسان ضرورت دارد، فقط براى همان «گوهر دين‏» ادعاى ضرورت مى‏كند، نه براى اختصاصات هر يك از اديان.

فصل پنجم، «پاسخ مذهب كاتوليك‏»، به آراء و نظرات سه متكلم كاتوليك، يعنى هانس كونگ، (Hans kung) ، متلكم سويسى ( -1928)، هانيتز رابرت شلت (Heinz Robert Schlette) ، و كارل رينر (Karl Rahner) مى‏پردازد، كه معتقدند كه اديان غير مسيحيت همه در طرح نجات خدا جايى و شانى دارند، يعنى، بدون شك، مظهر لطف الهى‏اند، اما در الگوى نجات، كه خداى متعال در نظر دارد، فقط نقش تمهيدى و زمينه‏سازانه دارند. لطف وافر و نجابت كامل را فقط در سنت مسيحى جست و جو بايد كرد. اين موضع همان موضعى است كه از گفت و گوى بين اديان، چه در سطح توده پيروان و چه در سطح عالمان و متخصصان الهيات اديان، استقبال مى‏كند.

فصل ششم، «رويكرد پويا - سنخ شناختى‏»، به بررسى نظرات پل تيليش (Paul Tillich) ، فيلسوف و متكلم پروتستان آلمانى (1956-1886) اختصاص داده كه بر آن است كه تجارب وحيانى همه‏جايى و همگانى‏اند و مختص يك شخص و يك دين نيستند (ودر اين جهت‏با متكلمان كاتوليك سابق الذكر همداستان است). به‏عقيده وى، در تجارب دينى بشر سه عنصر عمده در كارند، كه عبارتند از: عنصر رازگونه، عنصر عرفانى، و عنصر پيامبرانه، و اگر هماهنگ و متحد شوند چيزى را فراهم مى‏آورند كه او آن را «دين روح عينى‏» مى‏خواند و همان مطلوبى مى‏داند كه همه اديان در طلب اويند و در هر دين تاريخى خاصى فقط بخشى از آن به ظهور مى‏رسد. بنابراين، هيچ دين خاصى اعتبار مطلق و منحصر به‏فرد ندارد.

فصل هفتم، «رويكرد مبتنى بر گفت و گو»، متكفل بيان آراء و نظرات جان‏هيك (John Hick) ، نينيان‏سمارت ( ، و رايموندو پانيكار (Raimundo Panikkar) است. وجه اشتراك آراء و نظرات اينان تاكيد بر اهميت گفت و گوى بين‏الاديان است. به عقيده اين گروه، به‏سود هيچ دين تاريخى خاصى دعاوى انحصارگرانه نبايد داشت. بايد در صدد بود كه در مقام مطالعه و تحقيق در اديان ومذاهب گونه‏گون بيش از هر چيز، نوعى شرح صدر و احساس همدلى پديد آيد. نبايد پنداشت كه مؤمنان و پيروان هر دين و مذهب خاص، در نتيجه اين قبيل گفت و گوها، خلوص عقيدتى خود را از دست‏خواهند داد، بلكه اين گفت و گوها، و شرح صدر و همدلى‏اى كه مقتضاى آنهاست، مؤمنان را تشويق و ترغيب مى‏كند كه از طريق تماس متقابل، از يكديگر چيز بياموزند و بر غنا و عمق فرهنگ دينى خود بيفزايند.

فصل هشتم، «پاسخ مسيح مدارانه‏»، عقايد تامس (M.M,Thomas) ستانلى سامارثا (Stanley J. ، و پل دواناندان (Paul Devanandan) را باز مى‏گويد. رويكرد اينان كه بهتر است رويكردى «انسان مدارانه‏» خوانده شود، بدين صورت قابل تلخيص و بيان است كه، در مواجهه اديان مختلف با يكديگر، پاسخ مشتركى كه اديان به مسائل و مشكلات مربوط به انسانى كردن شرايط زندگى در جهان كنونى مى‏دهند بايد مورد التفات واقع شود، نه ديدگاهى كه نسبت‏به خدا دارند. به تعبيرى كه خالى از تسامحى هم نيست، بايد ديد كه اديان در امور مربوط به عالم ناسوت و زندگى اين جهانى چه وجوه اشتراكى دارند، نه در مباحث مربوط به عالم لاهوت و زندگى آن جهانى.

فصل نهم، «جست و جو براى يافتن معيارهاى صدق مستقل‏»، به بحثى يكسره متفاوت با بحثهاى فصول قبلى مى‏پردازد. در اين فصل سخن بر سر اين است كه آيا در رويارويى اديان با يكديگر معيار مستقل و برون دينى‏اى وجود دارد كه با توسل به آن بتوان معلوم كرد كه چه دينى بر حق است و چه دينى بر باطل؟ كسانى به اين سؤال جواب مثبت داده‏اند. وقتى با اين سؤال ديگر مواجه شده‏اند كه آن معيار مستقل چيست، خود، به چند گروه تقسيم شده‏اند، گروهى صدق و قانيت‏يك دين را قابل تحقيق فرجام‏شناختى (Eschatological) دانسته‏اند، گروهى ديگر اخلاق را معيار صدق تلقى كرده‏اند; و گروهى تجارب و حالات دينى را و كسانى كه جواب منفى داده‏اند موضع خود را به انحاء مختلف توجيه كرده‏اند. آراء و نظرات فيليپس (D.Z Phillips) ، پيتر وينچ (Peter Winch) شلت، كونگ، و يتگنشتاين ( Wittgenstein) ، فيلسوف اتريشى تبار انگليسى (1951-1889)، و بعضى انديشمندان ديگر، و لو به‏صورتى بسيار موجز، در اين فصل مورد بررسى قرار گرفته‏اند.

فصل دهم، «ارزيابى پاسخهاى مساله تكثر»، چنانچه از عنوانش پيداست، به‏نقد آنچه در فصول سابق آمده است مى‏پردازد و نتيجه‏گيرى نهايى در فصل يازدهم، با عنوان «نتيجه و خاتمه‏» مى‏آيد.