مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 1

فرايند شناخت اجتماعى

دكتر حسين شكركن

مقدمه

درباره مردم چگونه مى‏انديشيم؟ به چه چيزهايى از آنان توجه مى‏كنيم و چه چيزهايى را در مورد آنان به ياد مى‏آوريم؟ اطلاعات مربوط به مردم چگونه در حافظه ما نمايانده مى‏شود؟ آيا برداشتهاى ما از ديگران عموما صحيح و دقيقند، يا اينكه مرتكب لغزشهاى خاصى مى‏شويم؟ چگونه اطلاعات مربوط به ديگران بر قضاوتهاى ما نسبت‏به آنان و بر تعامل و آميزش ما با آنان تاثير مى‏گذارد؟

در سالهاى اخير روان‏شناسان اجتماعى، به راههايى بيشتر توجه كرده‏اند كه بر اساس آنها مردم اطلاعات درباره ديگران را دسته‏بندى مى‏كنند، در حافظه مى‏اندوزند و بر پايه اين ژاطلاعات در خصوص آنان به داورى مى‏پردازند. اين پرسشها و فرايندها، بخشى از قلمرو شناخت اجتماعى به شمار مى‏آيند.(بارون و بيرن،1987)

شناخت اجتماعى مشتمل است‏بر مطالعه و بررسى اين موضوع كه مردم چگونه به تفسير اطلاعات مربوط به ديگران يعنى «دنياى اجتماعى‏» مى‏پردازند؟ چگونه اين اطلاعات را تجزيه و تحليل مى‏كنند و چگونه آن را به ياد مى‏آورند و به كار مى‏بندند.

شناخت اجتماعى سه جنبه متفاوت و در عين حال وابسته را در برمى‏گيرد.

نخستين جنبه به «ساختار دانش اجتماعى‏» مربوط است. اين جنبه معرف روشهايى است كه بر اساس آنها در خصوص ساختار دانش اجتماعى، يعنى چيستى مقوله‏هاى شناخت اجتماعى مى‏انديشيم.

جنبه دوم به پرسش «چگونگى‏» توجه دارد. يعنى چگونه در خصوص ديگران به تفكر مى‏پردازيم؟ چگونه مقوله‏هاى شناخت اجتماعى عمل مى‏كنند؟ و چگونه به خبرپردازى يا پردازش اطلاعات مربوط به شناخت اجتماعى مبادرت مى‏ورزيم؟

اين جنبه در بر گيرنده دو بخش است. بخش نخست از فرايند خبرپردازى دنياى اجتماعى سخن به ميان مى‏آورد و بخش دوم پاره‏اى از «قواعد اكتشافى‏» را كه مردم در جريان فرايند خبرپردازى مورد استفاده قرار مى‏دهند ونيز مغالطه‏ها، خطاها و سوگيريها يا غرض‏ورزيهايى را كه در خلال اين فرايند مرتكب مى‏شوند، مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهد.

جنبه سوم شناخت اجتماعى به پرسش «چرايى‏» مى‏پردازد. اين جنبه تشريح «اسناد على‏» يعنى فرايند تبيين يا استنباط علل رويدادها يا رفتار مردم را بر اساس مشاهده ظاهرى آنها وجهه همت‏خود قرار داده است.

در چند سال اخير در خصوص جنبه‏هاى سه‏گانه شناخت اجتماعى، مطالب بسيارى تهيه و تدوين شده، نظريه‏هاى مختلفى به وجود آمده، و آزمايشهاى علمى متعددى انجام گرفته است. بحث و بررسى درباره همه اين مطالب، نظريه‏ها و آزمايشها -هرچند به اجمال- از حوصله نوشتار حاضر خارج است. از اين رو، در اينجا تنها به بيان برخى مطالب اساسى و برگزيده در خصوص دو جنبه نخست‏شناخت اجتماعى، يعنى «ساختار» و «چگونگى‏» حصول شناخت اجتماعى اكتفا مى‏كنيم.

پيش از پرداختن به مطالب اصلى، اشاره به دو واقعيت اساسى در خصوص شناخت اجتماعى ضرورت دارد. واقعيت اساسى نخست مربوط به حجم بسيار يا گرانبارى اطلاعات شناخت اجتماعى است. انسان در هر لحظه با صدها محرك اجتماعى مواجه است و اذهان انسانهاى بهنجار از توجه به همه اطلاعاتى كه با آنها مواجه مى‏شوند عاجزند.

ديگر واقعيت اساسى شناخت اجتماعى اين است كه مردم اغلب از فرايندهاى ذهنى خود ناآگاهند.

«نسبت‏» و «ويلسون‏»(1977) بر اساس يافته‏هاى آزمايشهاى خود اظهار مى‏دارند كه مردم به طور كلى از ارائه دلايل متقن براى نحوه رفتار خود ناتوانند و نيز هنگامى كه به تبيين رفتار خود مى‏پردازند، تبيينهاى آنان اغلب ناصواب است. به همين جهت محققان شناخت اجتماعى براى درك اين مطلب كه ذهن انسان چگونه به دنياى اجتماعى معنا مى‏بخشد، مجبورند مطالعات آزمايشى پيچيده و مفصلى را تدارك ببينند.

1) ساختار شناخت اجتماعى

الف) نمونه متعارف

نخستين مفهوم مشخص براى تشريح دسته‏بندى دانش اجتماعى به «نمونه متعارف‏» موسوم است. نمونه متعارف عبارت است از مجموعه‏اى انتزاعى از ويژگيها كه معمولا با اعضاى يك مقوله ارتباط دارند، به طورى كه به هر ويژگى بر حسب ميزان ارتباط آن با مقوله مورد نظر وزن و اهميت داده مى‏شود (كانتور، 1981،ص‏27). به بيان ديگر، براى هر مورد خاصى، مثلا پزشك كه در خصوص آن به تفكر مى‏پردازيم، مجموعه‏اى از ويژگيها، به ذهن متبادر مى‏شود. ممكن ست‏بعضى از اين ويژگيها با احتمال بيشتر و برخى كمتر در مقوله مورد نظر يافت‏شوند.

نمونه‏هاى متعارف مى‏توانند هم در ارتباط با افراد و هم در مورد موقعيتها باشند (كانتور، ميشل و شوارتز، 1982; شوت، كنريك و ساادالا، 1985). بدين‏سان، مى‏توان مجموعه خاصى از ويژگيها را با زمين فوتبال، تالار نمايش، خوابگاه دانشجويى و... مربوط ساخت.

نمونه‏هاى متعارف مى‏توانند در سطوح متفاوتى از دسته‏بندى عمل كنند. بدين‏ترتيب، در زير عنوان كلى "برون‏گرايى" مى‏توان فردى "شوخ طبع" و نيز در سطحى ويژه‏تر، ممكن است انواع متفاوتى از افراد "شوخ طبع" را تصور كرد. از قبيل دلقك سيرك، هنرپيشه فيلمها يا نمايشهاى كمدى، فرزى لطيفه‏گو در خوابگاه دانشجويى و غيره. يكى از تكاليف روان‏شناسان اجتماعى شناختى، تعيين اين موضوع است كه كداميك از اين سطوح در ادراك مردم بيشترين اهميت را حائز است و اينكه مردم به طبقه‏بندى ديگران در كدام سطح تمايل دارند؟

نكته اساسى در اينجا اين است كه ذهن انسان دربردارنده آميزه‏اى بى‏نظم از واقعيتهاى منفك و جداگانه در خصوص اشياى موجود در جهان نيست، بلكه محتواى خود را به گونه‏اى ماهرانه و دقيق سازمان مى‏دهد. طرحواره‏ها و نمونه‏هاى متعارف ابزارهايى هستند كه ذهن انسان براى سازمان‏دهى اطلاعات بسيارى كه با آنها مواجه است‏به كار مى‏برد.

ب) طرحواره

دومين مفاهيم اساسى فرايند شناخت اجتماعى مفهوم «طرحواره‏» است. طرحواره عبارت است از مجموعه سازمان يافته‏اى از باورها و احساسات كه فرد نسبت‏به چيز مشخصى دارد. به بيان ديگر، طرحواره هيات سازمان يافته‏اى دانش است كه از تجربه گذشته ما نشات مى‏گيرد و ما از آن براى تفسير تجربه فعلى خود استفاده مى‏كنيم (ديوكس و رايتسمن، 1988).

تصورات قالبى، تصورات از پيش ساخته، و تعميمها در زمره طرحواره‏ها به شمار مى‏آيند. تصور قالبى، طرحواره‏اى است در خصوص عضوى از يك گروه مشخص (هاميلتون،1979-1981).

انواع بسيارى از طرحواره‏ها از جمله طرحواره‏هاى مربوط به خود، مربوط به شخص، مربوط به نقش، و مربوط به رويداد وجود دارد.

اينك به توضيح مختصر هر يك از اين طرحواره‏ها مى‏پردازيم.

- طرحواره‏هاى مربوط به خود. «خود» از ديدگاه شناخت اجتماعى، طرحواره‏اى است كه ما را در خبر پردازى يارى مى‏رساند. به بيان ديگر، "خود" چيزى است كه ما را در تفسير رويدادهاى مشخص و فهم ودريافت معانى ضمنى آنها كمك مى‏كند. نتايج آزمايش محققانى چون راجرز، كوئى‏پر و كركر(1977) گوياى آن است كه طرحواره مربوط به خود، عملى قوى در شيوه‏اى است كه مردم، جهان اجتماعى خويش را درك مى‏كنند. رويدادهايى كه به خود مربوط مى‏شوند توجه بيشترى را جلب مى‏كنند، تفكر بيشترى را موجب مى‏گردند و بهتر از ساير رويدادها و حوادث به ياد مى‏آيند.

محققان ديگر به مطالعه اين مطلب پرداخته‏اند كه طرحواره‏هاى مربوط به خود چگونه نحوه شكل‏گيرى برداشتهايمان از افراد ديگر را تعيين مى‏كنند (ماركوس و اسميت،1982) و چگونه طرحواره‏هاى مربوط به خود افراد افسرده، از طرحواره‏هاى مربوط به خود افراد بهنجار متفاوتند. مثلا، آلوى و ابرامسون (1979)نشان داده‏اند كه داوريهاى افراد افسرده در خصوص موفقيت‏يا شكست‏خود، از داوريهاى افراد بهنجار صحيحتر است. ليكن قضاوت آنان در خصوص افراد ديگر با تحريف همراه است (مارتين، ابرامسون و آلوى، 1984).

- طرحواره‏هاى مربوط به شخص و مربوط به نقش. ما براى هر كس كه او را به خوبى مى‏شناسيم، طرحواره‏اى داريم كه آگاهيها و احساسات ما را در مورد وى سازمان مى‏دهد. گاهى فردى به گونه‏اى رفتار مى‏كند كه شما را به شگفتى مى‏اندازد، در حالى كه اگر همان رفتار از فرد ديگرى سر بزند، چندان متعجب نمى‏شويد. طرحواره مربوط به نقش، مجموعه‏اى سازمان يافته از انتظارات است در اين مورد كه از افراد در سمتهاى معين چه رفتارهايى انتظار مى‏رود (مثلا پدر، مادر، پزشك، معلم و غيره).

- طرحواره‏هاى مربوط به رويداد. در مورد روال طبيعى رويدادها در موقعيتهاى مختلف آشنا نيز باورها و اعتقادات سازمان يافته‏اى داريم. اين باورهاى سازمان يافته به طرحواره مربوط به رويداد يا "متن رويداد " موسومند. طرحواره مربوط به يك رويداد، به عنوان مثال طرحواره مربوط به رويداد امتحان، ما را قادر مى‏سازد تا آنچه را كه در ارتباط با آن اتفاق خواهد افتاد، پيش‏بينى كنيم. طرحواره‏هاى مربوط به رويداد اغلب مى‏توانند كاملا مشخص و مفصل باشند.

2) چگونگى حصول شناخت اجتماعى

الف ) فرايند خبرپردازى در شناخت اجتماعى و نقش طرحواره‏ها در آن

اين فرايند، به طور كلى، مشتمل بر اعمال شناخت و ادراكى است كه در اثناى مراحل درونداد، رمزگذارى، اندوزش، بازيابى، رمزگشايى، و برونداد، اتفاق مى‏افتد. هدف ما در اينجا اين است كه نقش طرحواره‏ها را در هدايت‏خبرپردازى شناخت اجتماعى آشكار سازيم. طرحواره‏ها بر مراحل عمده فرايند خبرپردازى شناخت اجتماعى يعنى توجه، رمزگذارى و بازيابى تاثير مى‏گذارند. «توجه‏» به آنچه كه مورد ملاحظه قرار مى‏گيرد، اشاره دارد. «رمزگذارى‏» به آنچه كه در حافظه اندوخته مى‏شود اطلاق مى‏گردد. «بازيابى‏»(به معناى بازيابى از مخزن حافظه) به آنچه كه به راستى بعدا به ياد مى‏آيد، گفته مى‏شود.

اصل اساسى در ارتباط با فرايند خبرپردازى اين است كه در اثناى هر يك از مراحل، بخشى از اطلاعات از دست مى‏رود. به بيان ديگر، ما تنها به بخشى كوچك از جهانى كه با آن مواجهيم، توجه مى‏كنيم. از آنچه كه بدان توجه مى‏كنيم، تنها بخش كوچكى را رمزگذارى مى‏كنيم. يعنى به حافظه مى‏سپاريم و سرانجام، تنها بخشى از آنچه را كه قبلا به حافظه سپرده‏ايم، باز يافته و به خاطر مى‏آوريم.

به ديگر سخن، از ميان تمام چيزهاى ممكنى كه مى‏توانند مورد "توجه، رمزگذارى وبازيابى " قرار گيرند، دست‏به گزينش مى‏زنيم. ليكن اين انتخاب تصادفى نيست، بلكه ذهن، شيوه‏هايى براى انتخاب خود دارد كه بر اساس آنها تعيين مى‏كند چه چيزى مورد توجه قرار گيرد و يا به ياد آورده شود. در اينجاست كه طرحواره‏ها وارد عمل مى‏شوند. طرحواره‏ها پردازش انتخابى اطلاعات اجتماعى را هدايت مى‏كنند. در واقع، طرحواره‏ها از جمله سلاحهاى عمده ذهن براى سازگارى با گرانبارى اطلاعاتند. ليكن، طرحواره‏ها صرفا به عنوان " صافيهاى شناختى " عمل نمى‏كنند; بلكه، علاوه برآن، به ايفاى نقش فعالترى در تغيير يا تحريف اطلاعات ورودى (يا دست كم، در فهم و درك ما از آنها)، در پركردن شكافهايى كه در چنين دروندادهايى وجود دارد، و به طور كلى، در شكل دهى به فهم و دريافت ما از جهان اجتماعى مى‏پردازند. پاره‏اى از تاثيرات عمده طرحواره‏ها را بر مراحل عمده پردازش اطلاعات مربوط به شناخت اجتماعى، يعنى توجه، رمزگذارى، و بازيابى به اجمال در زير مى‏آوريم.

- توجه

در فرايند پردازش اطلاعات، توجه پيش از رمزگذارى و بازيابى رخ مى‏دهد. بديهى است تا به چيزى توجه نشود،نمى‏توان آن را به ياد آورد. مشكلترين مرحله از ميان مراحل سه‏گانه فوق براى مطالعه، مرحله توجه است. اين اشكال بدين دليل است كه تحقيق در اين مورد كه چيزى اصلا مورد توجه قرار نگرفته يا اينكه مورد توجه قرار گرفته، ليكن فراموش شده است، آسان نيست. با وجود اين، در خصوص نحوه‏اى كه طرحواره‏ها، فرايند توجه را هدايت مى‏كنند شواهدى موجود است.

يك طرحواره بيانگر چيزهايى است كه مورد انتظارند. بنابر اين، چيزهايى كه با اين انتظارات مغايرت بسيار دارند برجستگى پيدا مى‏كنند. مثلا، در يك مراسم عروسى انتظار مى‏رود كه افراد شاد و خندان باشند، حال اگر كسى در چنين موقعيتى با صداى بلند گريه سردهد، مورد توجه قرار مى‏گيرد; زيرا طرحواره مربوط به جشن عروسى مبين اين است كه مردم در چنين موقعيتى بايد شاد و خندان باشند.

از سوى ديگر، اثر احتمالى ديگر طرحواره‏ها بر «توجه‏» اين است كه شخص آنچه را كه با طرحواره مربوط متناسب نيست، مورد توجه قرار نمى‏دهد. تحقيقات اخير بر اين موضوع متمركز بوده است كه چه عاملى مردم را وامى‏دارد تا به اشيا توجه كنند يا آنچه را كه با طرحواره‏هايشان هماهنگ نيست مورد غفلت قرار دهند؟ به عنوان مثال، هر چه به شخصى وابسته‏تر باشيم، به دقايق رفتار وى توجه بيشترى مى‏كنيم و انحرافات وى را از طرحواره مربوط بهتر تشخيص مى‏دهيم (اربر و فيسك، 1984). بدين‏سان، ممكن است‏به رفتار اندك غير معمول فردى كه با وى آشنايى چندانى نداريد كمتر توجه كنيد تا به رفتار به همان اندازه غير معمول رئيستان.

- رمزگذارى

همه چيزهايى كه مورد توجه قرار مى‏گيرند به حافظه سپرده نمى‏شوند. در تمام موارد، توجه، به رمزگذارى منجر نمى‏شود. به بيان عاميانه، بيشتر اطلاعات از يك گوش وارد واز گوش ديگر خارج مى‏شوند. طرحواره‏ها بر آنچه كه رمزگذارى مى‏شود نيز تاثير نيرومندى دارند.

نقش طرحواره‏ها در رمزگذارى گزيده در مطالعه‏اى با طرحى مطلوب توسط دارلى و گروس(1983) نشان داده شده است. طرحواره‏هايى كه اين محققان مورد استفاده قرار دادند، تصورات قالبى بود.

دارلى و گروس تصور قالبى بويژه متداولى مبنى بر اينكه كودكان واجد وضع اجتماعى - اقتصادى پايين در مقايسه با كودكان خانواده‏هاى ثروتمند، عملكرد تحصيلى ضعيف دارند رابه كار گرفتند. در اين آزمايش، آزمودنيها نوارى ويدئويى از يك دانش‏آموز سال چهارم تماشا كردند. پس از تماشاى اين نوار از آزمودنيها خواسته شد تا عملكرد تحصيلى اين دانش‏آموز را برآورد كنند. بخش نخست نوار، خانه و مدرسه دانش‏آموز مذكور را نشان مى‏داد. از بخش نخست نوار، دو نوع متفاوت تهيه شده بود. نيمى از آزمودنيها فيلمى را تماشا كردند كه دانش‏آموز مزبور را از محله و مدرسه‏اى فقيرنشين نشان مى‏دادكه والدين او بى‏سواد بودند. نيم ديگر آزمودنيها فيلمى را تماشا كردند كه نشان مى‏داد همان دانش‏آموز در منطقه‏اى متعلق به طبقه اجتماعى متوسط به بالا سكونت دارد و در مدرسه‏اى مجهز، به تحصيل مشغول است والدين او تحصيلات عاليه دارند. نيمى از هر يك از دو گروه آزمودنى فقط بخش اول نوار ويدئويى را تماشا كردند، يعنى تنها در معرض تصور قالبى مورد نظر قرار گرفتند. نيم ديگر هر يك از دو گروه آزمودنى، قسمت دوم فيلم را نيز ديدند. بدين‏سان، جمعا چهار گروه آزمودنى در اين آزمايش شركت داشتند: 1) گروهى كه فقط بخش نخست نوع اول فيلم ويدئو را تماشا كردند، 2) گروهى كه علاوه بر تماشاى بخش نخست نوع اول، بخش دوم آن را نيز تماشا كردند،3) گروهى كه فقط بخش نخست نوع دوم را تماشا كردند، و 4) سرانجام گروهى كه علاوه بر تماشاى بخش نخست نوع دوم بخش دوم آن را نيز تماشا كردند. بخش دوم نوار ويدئو تنها يك نوع داشت و صرفا نشان مى‏داد كه دانش‏آموز مزبور در حال پاسخ دادن به امتحان شفاهى متشكل از موضوعات مختلف است. سؤالات مشتمل بودند بر سؤالات دشوار و آسان و دانش‏آموز مزبور به برخى از اين دو دسته سؤال پاسخ درست و به بعضى ديگر پاسخ نادرست داد.

نتايج اين آزمايش نشان دادكه آزمودنيهايى كه تنها در معرض تصور قالبى مورد نظر قرار گرفته بودند (فقط بخش نخست نوار ويدئو راديده بودند) از عملكرد تحصيلى دانش‏آموز مزبور برآورد متفاوتى به عمل نياوردند، ليكن هنگامى كه تصور قالبى مورد نظر با شواهد ديگر همراه شد (آزمودنيهاى گروههاى 2 و4 بالا) بر برآوردهاى آزمودنيها از عملكرد تحصيلى آن دانش‏آموز تاثير گذاشت. هر چند بخش دوم نوار ويدئو براى هر دو گروه آزمودنى كه آن را تماشا كردند، يكسان بود. به بيان ديگر، آزمودنيهايى كه بخش نخست نوار ويدئو برايشان محله و مدرسه فقيرنشين را نشان داده بود (گروه 2 )، عملكرد تحصيلى پايينترى براى آن دانش‏آموز پيش‏بينى كردند تا آزمودنيهاى گروه ديگر (گروه 4) كه محله و مدرسه دانش‏آموز مرفه را تماشا كرده بودند. ببينيم در ذهن اين دو دسته آزمودنى (گروه 2 و 4) چه گذشته است. آگاهى از طبقه اجتماعى دانش‏آموز، تصورات قالبى آزمودنيها را در خصوص رابطه ميان طبقه اجتماعى و عملكرد تحصيلى فعال ساخت. اين طرحواره‏ها گمانهايى را در اين خصوص كه تعلق به طبقه اجتماعى پايينتر ممكن است‏با عملكرد تحصيلى نامطلوب همراه باشد به وجود آورد. با وجود اين، آزمودنيهاى گروه اول به اين نتيجه‏گيرى تمايل نداشتند كه آن دانش‏آموز از لحاظ عملكرد تحصيلى صرفا به دليل طبقه اجتماعى خود پايين است، ليكن اين گمان در آنان وجود داشت. اگر اطلاعات بيشترى در مورد آن دانش‏آموز به دست نمى‏آوردند صرفا بر اساس اين گمانها او را درجه‏بندى مطلوب يا نامطلوب نمى‏كردند. كسب اطلاعات بيشتر، به گمانهاى مبتنى بر طرحواره‏هاى آزمودنيها، آشكارا اين امكان را داد كه عملكرد تحصيلى او را به شيوه‏اى مغرضانه و سوگيرانه رمزگذارى كنند. آزمودنيهايى كه تصور مى‏كردند آن دانش‏آموز متعلق به طبقه اجتماعى پايين است (گروه 2) بيشتر پاسخهاى نادرست وى را رمزگذارى كردند، وبرعكس، آزمودنيهايى كه مى‏پنداشتند دانش‏آموز مزبور به طبقه اجتماعى بالا تعلق دارد (گروه 4) يشتر پاسخهاى درست او را رمزگذارى كردند. بدين‏سان، شواهد يكسانى، يعنى ديدن فيلم ويدئويى دانش‏آموزى كه به پرسشهاى يكسانى پاسخ مى‏گفت، در نتيجه رمزگذارى گزيده به نتيجه‏گيريهاى متفاوتى انجاميد.

پس، به طور كلى، طرحواره‏ها آنچه را كه بايد به حافظه سپرده شود، مشخص مى‏سازند. در بسيارى از موارد، مردم آن اطلاعات را رمزگذارى مى‏كنند كه به بهترين وجه با طرحواره مربوط آنان متناسبند. با وجود اين، همانطور كه قبلا متذكر شديم، گاهى اوقات اطلاعاتى كه به گونه‏اى واضح و مشخص با طرحواره مربوط ما مغايرند نيز رمزگذارى مى‏شوند.

بازيابى

سرانجام طرحواره‏ها بر آنچه كه در مواقع خاصى از حافظه بازيابى مى‏شود و به خاطر مى‏آيد نيز تاثير مى‏گذارند. ذهن مااز تمام اطلاعاتى كه در حافظه رمزگذارى كرده‏ايم، تنها بعضى را برمى‏گزيند و برخى را نيز به منظور هماهنگى با طرحواره‏اى كه در آن لحظه فعال است، تحريف مى‏كند. بازيابى «انتخابى‏» و «تحريفى‏» در آزمايشى توسط كنووى و راس (1984) نشان داده شده است.

اين محققان، تحقيق در اين باب را با بررسى برنامه‏اى براى بهبود مهارتهاى مطالعه در دانشگاه خود آغاز كردند. شواهد عينى براى اين گونه برنامه‏ها دست كم از لحاظ بهبود در نمره‏هاى دانشجويانى كه در آنها شركت كرده در مقايسه با نمره‏هاى دانشجويانى كه شركت نكرده‏اند موفقيت‏يا تاثيرى نشان نداده‏اند. ليكن به رغم نتايج‏بدست آمده، شركت كنندگان در چنين برنامه‏هايى اغلب ادعا مى‏كنند كه اين برنامه‏ها براى آنان مفيد بوده‏اند. بدين‏سان، ميان شواهد عينى و شواهد ذهنى در خصوص تاثير اين برنامه‏ها تفاوت وجود دارد.

كنووى و راس چنين فرض كردند كه مردم در خصوص شركت در يك برنامه بهبود مهارتهاى مطالعه يك طرحواره مربوط به رويداد دارند، و بخشى از اين طرحواره حاكى از آن است كه اين برنامه‏ها مهارتهاى مطالعه فرد را بهبود مى‏بخشند. بنابر اين، اين طرحواره‏ها ممكن است‏يادآورى گزيده و تحريف شده‏اى ايجاد كنند.

شركت كنندگان در برنامه بهبود مهارتهاى مطالعه، گروه آزمايشى آزمايش كنووى و راس را تشكيل مى‏دادند. آنها مهارتهاى مطالعه خود را قبل و بعد از شركت در آن برنامه درجه‏بندى كردند. گروه گواه كه از فهرست انتظار براى شركت در همان برنامه انتخاب شده بود، نيز مهارتهاى مطالعه خود را درجه‏بندى كرد. همان‏گونه كه انتظار مى‏رفت، قبل از اجراى برنامه، هر دو گروه، سطح مهارتهاى مطالعه خود را عينا يكسان دانستند پس از اتمام برنامه نيز هر دو گروه مهارتهاى مطالعه خود را تقريبا يكسان درجه‏بندى كردند. ليكن هنگامى كه از آنان خواسته شد تا درجه‏بنديهاى اوليه خود را از مهارتهاى مطالعه خويش به ياد آورند، تفاوت معنى‏دارى ميان اين دو گروه ظاهر شد. آزمودنيهاى شركت كننده در اين برنامه گزارش دادند كه پيش از شركت در برنامه، مهارتهاى مطالعه ضعيفترى داشته‏اند. به بيان ديگر، برنامه مهارتهاى مطالعه، درجه‏بندى شركت كنندگان را از مهارتهاى فعليشان افزايش نداد، ليكن درجه‏بندى آنان را از مهارتهاى خود پيش از شركت در برنامه كاهش داد. تبيين اين يافته‏هااين است كه طرحواره مربوط به رويداد شركت كنندگان، مبين اين است كه برنامه بهبود مهارتهاى مطالعه، مهارتهاى مطالعه آنان را بهبود خواهد بخشيد. به همين جهت‏برغم بى اثر بودن اين برنامه، خود را متقاعد ساخته بودند كه مهارتهاى مطالعه آنان بهبود يافته است. اين كار را با مبالغه در خصوص ضعف مهارتهاى مطالعه خويش، پيش از شركت در برنامه انجام دادند.

يافته ديگرى از مطالعه كنووى و راس (1984) گوياى اين است كه چگونه طرحواره‏ها بازيابى را دچار تحريف مى‏سازند. درست پس از اتمام برنامه، گروه آزمايشى در مقايسه با گروه گواه، كسب نمره‏هاى بهترى را انتظار داشت، چون طرحواره مربوط به اين رويداد بهبود نمره‏ها را القا مى‏كرد. ليكن اين انتظارات تاييد نشد، زيرا نمره‏هاى گروه آزمايشى از نمره‏هاى گروه گواه بهتر نبود. با وجود اين، هنگامى كه شش ماه بعد با آنها تماس گرفته شد و درخواست گرديدتا نمره‏هاى خود را به ياد آورند، شركت كنندگان در برنامه (به گونه‏اى نادرست) در مقايسه با گروه گواه نمره‏هاى بالاترى را به ياد آوردند. از طرحواره مربوط به رويداد آنان چنين برمى‏آمد كه نمره آنها پس از شركت در برنامه مهارتهاى مطالعه بايد بهبود حاصل كند و اين همان چيزى است كه به زعم آنان اتفاق افتاده بود. تنها مشكل اين بود كه در واقع امر هيچ چيز اتفاق نيفتاده بود.

ب) ميان‏برهاى ذهنى

پيش از اين اشاره كرديم كه يكى از واقعيتهاى اساسى در شناخت اجتماعى حجم انبوه يا گرانبارى اطلاعاتى است كه آدمى با آن مواجه است. اينك مى‏خواهيم به ميان‏برهايى اشاره كنيم كه ذهن ما براى كاهش انبوه اطلاعات و معنا بخشيدن به زندگى اجتماعى به كار مى‏برد. اين ميان‏برها كه راهبردها يا استراتژيهاى شناختى نيز ناميده مى‏شوند، بايد دو مشخصه را دارا باشند تا بتوانند مورد استفاده قرار گيرند. اولا، بايد راه سريع و ساده‏اى جهت اقدام در مورد اطلاعات اجتماعى فراهم كنند. ثانيا، بايد در اكثر اوقات به نحوى موجه، صحت داشته باشند. بدين‏سان، ميان‏برهاى ذهنى يا راهبردهاى شناختى فنونى هستند كه ذهن به منظور دسته‏بندى، تجزيه و تحليل، و استفاده سريع از اطلاعات به كار مى‏بردو اگر راهبردى شناختى همواره ما را به تصميم‏گيريهاى نادرستى رهنمون شود، دير يا زود به راهبرد شناختى متفاوتى روى خواهيم آورد. غالبا بين راهبردهاى شناختى از جهت دو مشخصه «صحت‏» و «سرعت‏» قدرى مبادله وجود دارد.

ميان‏برهاى ذهنى شامل قواعد اكتشافى، سوگيريها و مغالطه‏ها مى‏شود كه در اين مقاله به برخى از آنها مى‏پردازيم.

قبل از تشريح برخى از راهبردهاى شناختى عمده، به تعريف اصطلاحات قاعده اكتشافى، و سوگيريها و مغالطه‏ها مى‏پردازيم. قاعده‏هاى اكتشافى اصول تصميم‏گيرى هستند كه به منظور دستيابى سريع و آسان به استنباطها و نتيجه‏گيريها بكار مى‏روند. مغالطه‏ها و سوگيريها به خطاها و تحريفاتى اشاره دارند كه از نحوه بكارگيرى اطلاعات اجتماعى و تفكر در مورد آنها توسط مردم ناشى مى‏شوند. اين مفاهيم با هم وابستگى دارند، چون كاربرد قاعده‏هاى اكتشافى مستلزم ارتكاب مغالطه‏ها و سوگيريهاست.

قاعده اكتشافى معرف يا قضاوت بر مبناى شباهت

مراد از قاعده اكتشافى معرف قضاوت يا استنباط بر اساس شباهت‏با موارد متداول و متعارف است (تورسكى و كاهنمان، 1982). مثلا اين قاعده اكتشافى به فرد اجازه مى‏دهد تا شغل كسى را بر اساس شباهت، با نمونه‏هاى متعارف شاغلان حرف مختلف حدس بزند. بديهى است كه اين قاعده اكتشافى از خطا مصون نيست.

هنگامى كه مردم به قضاوت يا استنباط در خصوص ماهيت احتمالى اشخاص يا وقايع مجبور شوند، اغلب از قاعده اكتشافى معرف استفاده مى‏كنند تا از انواع ديگر اطلاعات. انجام چنين قضاوتى مى‏تواند بر اطلاعات حاصل از نرخ پايه، يعنى نحوه‏اى كه عامل ويژه‏اى به راستى در جامعه توزيع شده است، مبتنى باشد. ليكن، مردم در عمل اطلاعات حاصل از نرخ پايه را به ندرت در تصميم‏گيريهاى خود مورد استفاده قرار مى‏دهند. قصور و كوتاهى متداول در استفاده از چنين اطلاعاتى به " مغالطه نرخ پايه " موسوم است.

تورسكى و كاهنمان (1973) از آزمايشهاى خود در ارتباط با قاعده اكتشافى معرف و اطلاعات حاصل از نرخ پايه به اين نتيجه رسيدند كه هنگامى كه آزمودنيها اطلاعات ديگرى در اختيار نداشته باشند قضاوتهاى خود را بر اطلاعات حاصل از نرخ پايه مبتنى مى‏سازند، ليكن با در اختيار داشتن هرگونه اطلاع ديگر، از نرخهاى پايه صرف نظر مى‏كنند. وجود اطلاعات ديگر تصورات قالبى افراد را فعال مى‏سازد و بر قضاوت آنان تاثير مى‏گذارد.

يكى از كاربردهاى مهم مغالطه نرخ پايه به تاثير " رسانه‏هاى گروهى " بر وحشت مردم از تصادف كردن مربوط است. اين مطلب روشن شده است كه وحشت مردم از تصادف كردن به نحو فاحشى با نرخهاى حقيقى پايه مربوط به تصادفات مغايرت دارد. مثلا، ترس مردم از مسافرت با هواپيما خيلى بيشتر از ترس مسافرت با اتومبيل است، با اينكه آشكارا هواپيما وسيله مطمئنترى براى مسافرت مى‏باشد.

- قاعده اكتشافى دسترسى پذيرى

قاعده اكتشافى دسترسى پذيرى حاكى از اين است كه مردم بر اساس اطلاعاتى كه به آسانى به خاطر مى‏آيد، قضاوت مى‏كنند. مثال مربوط به ترس بيشتر از مسافرت با هواپيما را مى‏توان بر اساس قاعده اكتشافى دسترسى پذيرى نيز توجيه كرد. گزارشهاى مربوط به سقوط هواپيماها آسانتر از گزارشهاى تصادفات اتومبيلها به ياد مى‏آيند. اين قاعده به صورتهاى مختلف در شناخت اجتماعى مصداق پيدا مى‏كند كه چند صورت مهم از آن به اختصار مورد بررسى قرار مى‏گيرند.

اثر اتفاق نظر كاذب

عنوان فوق به اين موضوع اشاره دارد كه مردم گرايش دارند در باره شمار كسانى كه قضاوتها و انتخابهاى همانند با آنان دارند، به عمل آورند و نگرش‏هاى يكسانى با آنان دارند برآوردهاى اضافى به عمل آورند. مثلا، دانشجويانى كه سيگار مى‏كشند برآورد مى‏كنند كه در صد بالاترى از ديگر دانشجويان نيز سيگار مى‏كشند.

دو دليل براى وقوع " اثر اتفاق نظر كاذب " اقامه شده است. يك دليل بر تبيينى انگيزشى مشتمل است. اين دليل گوياى آن است كه مردم به اين موضوع اعتقاد پيدا مى‏كنند كه ديگرا ن با آنان موافقند، زيرا اين امر باعث مى‏شود تا احساس كنند اعمال و قضاوتهايشان طبيعى، درست و مناسبند(شرمن و ديگران،1983، شرمن، پره‏سون و چاسين، 1984). دليل دوم كه به " تبيين تحريف ادراكى " موسوم است‏بر قاعده اكتشافى دسترسى‏پذيرى مبتنى است. ممكن است توجه به نمونه‏هايى از مردم كه با شما موافقند و يادآورى آنها، از يادآورى كسانى كه با شما موافق نيستند، آسانتر باشد. در واقع كسانى كه نگرشها و ارزشهاى يكسانى با شما دارند، براى شما دسترس‏پذيرترند تا آنانى كه با نگرشها و ارزشهاى شما مخالفند.

اثر اتفاق نظر كاذب در تمام موارد مصداق ندارد. اين اثر در مورد نگرشها و ارزشها روى مى‏دهد، ليكن در ارتباط با تواناييها، نه تنها صحت ندارد، بلكه تا اندازه‏اى عكس آن اتفاق مى‏افتد.

همبستگى خيالى

همبستگى خيالى بدين معناست كه انتظار وجود رابطه معينى باعث اين اعتقاد مى‏شود كه آن رابطه وجود دارد، در حالى كه در واقع وجود ندارد. به بيان ديگر، همبستگى خيالى به معناى ملاحظه روابطى است كه در واقع وجود ندارند. اين امر به دليل اين است كه انتظاراتمان نحوه پردازش ما را از اطلاعات تحريف مى‏كنند.

يكى از دلايل وقوع " همبستگى خيالى "، " سوگيرى تاييد " مى‏باشد. سوگيرى تاييد يعنى مردم تمايل دارند تا بيشتر در پى چيزهايى باشند كه مؤيد عقايد آنهاست تا چيزهايى كه عقايدشان را تاييد نمى‏كنند. آزمايشهاى چپمن و چپمن(1982) وجود همبستگى خيالى را مورد تاييد قرار داده است.

آماده‏سازى

آماده سازى يعنى القاى افكار يا مقوله‏هاى معينى به فرد به منظور افزايش دسترسى‏پذيرى آنها در حافظه وى. به بيان ساده‏تر، آماده سازى يعنى گنجانيدن افكار يا مقوله‏هاى معينى در ذهن افراد تا در تفسير رويدادهاى بعدى از آنها استفاده كنند. "نشانگان دانشجوى پزشكى" يعنى گرايش دانشجويان سال اول پزشكى به اين موضوع كه به بيماريهاى جدى گوناگونى دچارند، مثالى از آماده سازى است.

هيگينز، رولز و جونز(1977) از تحقيقات خود به اين نتيجه رسيدند كه ارائه اطلاعات مناسب سبب مى‏شود تا رفتار افراد به گونه‏اى مساعد تفسير شود و ارائه اطلاعات نامناسب باعث مى‏شود كه همان رفتار به نحوى نامساعد تفسير گردد. تاثيرات آماده سازى به تدريج از بين مى‏رود. آماده سازى در همان روزى كه رخ مى‏دهد تاثير بيشترى بر قضاوتهاى افراد مى‏گذارد تا بر قضاوتهايى كه روز بعد به عمل مى‏آيد (اسرول و واير،1979). با وجود اين تاثيرات غيرمستقيم آماده سازى ممكن است تا مدتى طولانى پابرجا بماند. اين واقعيت كه اثر آماده سازى به تدريج از بين مى‏رود، مبين اين است كه " نشانگان دانشجوى پزشكى" بيشتر در خصوص دانشجويان سال اول مصداق دارد تا دانشجويان سال آخر.

مداومت نظريه

ديديم كه گنجانيدن افكار معين در افكار مردم، تفكر بعدى آنان را تحت تاثير قرار مى‏دهد. اگر فكرى غلط به كسى القا شود و بعدا متوجه شود، چه اتفاق مى‏افتد؟ پاسخ اين است كه تاثيرات آن فكر غلط ممكن است تداوم پيدا كنند. چنين مى‏نمايد كه افراد به نتيجه‏گيريهاى خود سخت وفادار مى‏مانند و از اين رو نتيجه‏گيريها بيش از شواهد زيربنايى آنها دوام مى‏آورند حتى اگر شواهد مؤيدى اعتبار آنها را مخدوش سازد.اين پايدارى يا ماندگارى تاثير عقايد غلط تحت عنوان " مداومت نظريه " مورد بحث وبررسى قرار گرفته است (اندرسون و شلر،1986، راس، لپر و هوبارد، 1975).

آزمايش اندرسون، لپر و راس (1980) با مردان آتش‏نشان آن را مورد تاييد قرار داده است. آنها به نيمى از آزمودنيهاى خود، داستانهايى براى خواندن دادند حاكى از اينكه كسانى كه به مخاطره‏پذيرى علاقه‏مندند بهترين آتش‏نشانها مى‏شوند. آزمودنيهاى ديگر داستانهايى با مضمون مخالف خواندند، بدين معنا كه بهترين آتش‏نشانها ماهيتا افرادى محتاطند. آنگاه، آزمودنيها خود به تفكر در اين موضوع پرداختند كه چرا توانايى اثربخش درآتش‏نشانى بايد با صفت مخاطره پذيرى يا احتياط مرتبط باشد. سپس اندرسون آزمودنيها را مطلع ساخت كه داستانهايى كه خوانده بودند كاملا نادرست‏بودند. آيا اين امر سبب گرديد كه آنان نظريه‏هاى مرتبط ساختن مخاطره پذيرى يا احتياط را با آتش‏نشان كارآمد بودن رها كنند. خير. مردم اعتقاد به نظريه‏هاى خود در خصوص صفات يك آتش‏نشان كارآمد را - حتى هنگامى كه شالوده و اساس اين نظريه‏ها فروريخته بود - ادامه دادند. اين يافته نشان دهنده پديده خست‏شناختى در عمل است. هنگامى كه ذهن، فكر و انديشه‏اى قطعى داشته باشد، در از دست دادن آن اكراه دارد.

يكى از دلايل عمده مداومت نظريه، دسترسى پذيرى است. تصور دلايلى براى باورى معين، آنها را در حافظه دسترس پذير مى‏سازد. حتى اگر متوجه نادرستى آن باور شويم، تبيين ما براى باور در حافظه ما باقى مى‏ماند و ممكن است در آينده بار ديگر خودنمايى كند. " سوگيرى تاييد "كه پيش از اين از آن سخن رفت، مى‏تواند سبب مداومت نظريه شود. به بيان ديگر، هنگامى كه افراد نظريه خاصى دارند، در پى اطلاعاتى هستند كه از آن حمايت كند. بنابر اين، اطلاعات ديگر را به گونه‏اى سوگيرانه پردازش مى‏كنند. اين امر سبب مى‏شود كه نظريه خود را رويهم رفته درست پندارند (لرد، راس، لپر،1979). بدين سان، نوعى دايره معيوب به وجود مى‏آيد. شواهد اوليه باعث مى‏شوند فرد عقيده‏اى پيدا كند. اين عقيده سبب مى‏شود كه شخص شواهد مغاير با آن را تحريف كند، به طورى كه صحت آن عقيده تاييد گردد. حتى اگر شواهد اوليه ايجاد كننده آن عقيده از اعتبار ساقط شوند، شخص مى‏پندارد كه شواهد فراوان ديگرى مؤيد آن است.

مغالطه بازگشت

اصل آمارى "بازگشت‏به سوى ميانگين " مبين اين است كه نمره‏هاى بسيار بالا يا بسيار پايين كه در يك نوبت آزمون به دست مى‏آيند اين گرايش را دارند كه در نوبتهاى بعدى به سوى ميانگين توزيع يعنى نمره‏هايى كمتر افراطى ميل كنند. ليكن بسيارى از مردم از اصل آمارى «بازگشت‏به سوى ميانگين‏» بى‏اطلاع هستند، در نتيجه براى اين پديده تبيينهاى ديگرى مى‏پندارند. اين عمل به "مغالطه بازگشت" موسوم است. به عنوان مثال، والدين و فرزند آنان را در نظر بگيريد. معمولا والدين، حتى رفتار اندكى مطلوب فرزند خود را مورد تمجيد و تحسين خود قرار مى‏دهند، در حالى كه رفتار خيلى نامطلوب او را تنبيه مى‏كنند. اصل آمارى بازگشت‏به سوى ميانگين پيش‏بينى مى‏كند كه پس از حصول عملكردى بسيار مطلوب در يك موقعيت، عملكرد نوبت‏بعد به همان اندازه مطلوب نخواهد بود. همچنين، پس از كسب عملكردى بسيار نامطلوب در يك موقعيت، عملكرد نوبت‏بعد به همان اندازه نامطلوب خواهد بود. هر چند، والدين چنين مى‏پندارند كه واكنش آنان سبب تغيير رفتار فرزندشان شده است. در نتيجه تصور مى‏كنند كه تنبيه مؤثرتر از تشويق است، چون رفتار فرزند پس از تنبيه بهبود يافت، ليكن به دنبال تشويق بدتر شد. از اين رو، والدين ممكن است‏به مرور زمان بيش از پيش به تنبيه متوسل شوند(شافلر، 1985).

هيجان و شناخت

عنوان فوق ناظر به بررسى اين مسئله است كه چگونه احساسات انديشه را و انديشه احساسات را شكل مى‏دهد؟ حالات هيجانى بر داورى و فرايندهاى حافظه تاثير مى‏گذارند. بارون(1987) در آزمايشى نشان داد كه حالات خلقى خوش يا ناخوش مصاحبه كنندگان بر ارزيابى آنان از داوطلبان شغل، تاثير مى‏گذارد. اين تفاوتها تا اندازه‏اى از تاثيرات خلق بر حافظه مصاحبه كنندگان ناشى مى‏شود. معمولا مصاحبه كنندگان خوش خلق نقاط ضعف داوطلبان را فراموش مى‏كنند. بر عكس، كسانى كه بدخلق مى‏باشند، اغلب نقاط قوت داوطلبان را به دست فراموشى مى‏سپارند.

نظريه صاحب نفوذى در زمينه هيجان كه توسط شاكتر و سينگر(1962) ارائه شده است، هيجان را متشكل از دو مؤلفه مى‏داند: الف) برانگيختگى جسمانى، و ب) برچسب شناختى. برانگيختگى جسمانى در ارتباط با تمام هيجانها يكسان و مشابه است. برچسب‏شناختى از تفسير موقعيت ناشى مى‏شود.

يكى از تلويحات مهم نظريه شاكتر و سينگر (1962) اين است كه هيجانها را مى‏توان با تغيير تفسير آنها و چسباندن برچسب يا نامى متفاوت به آنها تغيير داد. در حال حاضر مطمئنترين نتيجه گيرى اين است كه تغيير هيجان از طريق چسباندن برچسب متفاوت، به بهترين وجه در مورد هيجانهاى مشابه و مبهم - كه در مورد احساس خود، يقين نداريم - مصداق دارد. اين موضوع در مورد هيجانهاى ناهمانند و غير مبهم صحت ندارد.

بازنگرى اخير مطالب مربوط به تاثير احساسات بر شناخت اجتماعى كه توسط آيزن(1984) انجام گرفته است نشان مى‏دهد كه داشتن احساسات خوب، يادآورى چيزهاى خوب را در خصوص خود و ديگران آسان مى‏سازد. كسانى كه احساسات خوب دارند اين تمايل را پيدا مى‏كنند كه به نحو مثبت‏تر و مطلوبترى قضاوت كنند، نسبت‏به آينده خوشبين‏تر باشند، به نحوى خلاق كار و فكر كنند، و براى حل مسائل روشهاى سريع، كارآمد و شهودى به كار ببرند.

كيفيت‏شخصى و خصوصى هيجان، مشخصه قوى آن به شمار مى‏آيد. هيجان منعكس كننده خود درونى است و مى‏تواند در فهم آنچه كه به راستى مورد علاقه فرد است، مفيد واقع شود.

خودآگاهى

جهان بيرون، تنها كانون علاقه ما نيست، بلكه گاهى اوقات توجه ما به درون - يعنى به سوى خود - جلب مى‏شود. بسيارى از روان‏شناسان، علل و پى‏آمدهاى بذل توجه به خود را كه "خود آگاهى " ناميده شده است، مورد مطالعه قرارداده‏اند.

يكى از نخستين نظريه‏هاى اساسى مربوط به فرايند خودآگاهى توسط دووال و ويكلوند(1972) ارائه شده است. اين محققان اظهار نظر كرده‏اند كه «توجه‏» مى‏تواند هم به درون و هم به بيرون جلب شود، و گاهى نيز ميان جهان درون و جهان بيرون در نوسان است. به عقيده دووال و ويكلوند "خودآگاهى"مشتمل بر مقايسه خود با آرمانها و هدفهاى خود است. آنان استدلال كرده‏اند كه از آنجا كه معمولا آرمانها و هدفهاى خود كاملا متحقق نمى‏شوند، خودآگاهى بايد امرى ناخوشايند باشد. هر چند، تحقيقات بعدى در خصوص خودآگاهى، اين عقيده كه خودآگاهى همواره ناخوشايند است را كنار گذاشت. هنگامى كه موفق مى‏شويم يا وقتى كه به دفاع از عقايد خود مى‏پردازيم و يا هنگامى كه هر چيز ديگر احساس مطلوبى در ما ايجاد مى‏كند، به خودآگاهى روى مى‏آوريم (گرين برگ و موشام، 1981).

نظريه پيچيده‏ترى در مورد خودآگاهى توسط كارور و شاير(1982،1981) خودآگاهى را به عنوان " حلقه‏اى پسخوراندى " شبيه مكانيسمهاى تنظيمى موشكهاى هدايت‏شونده و ترموستاتها در نظر مى‏گيرد.

كارور و شاير پيشنهاد مى‏كنند كه خودآگاهى مشتمل است‏بر مقايسه خود فعلى با هدفهايمان، و در صورت لزوم تغيير رفتارمان تا هر چه بيشتر با هدفهايمان متناسب شوند. اين كار همانند نحوه عمل ترموستات است كه دماى اتاق را بررسى مى‏كند و در صورت لزوم دستگاه تهويه را به كار مى‏اندازد.

شاير و كارور(1981) ميان دو نوع خودآگاهى تمييز قائل شده‏اند: "خودآگاهى عمومى" و "خودآگاهى خصوصى". خودآگاهى عمومى به آگاهى از خودمان به عنوان شيئى اجتماعى، يعنى آن گونه كه به نظر ديگران مى‏آييم اشاره دارد; درحالى كه، خودآگاهى خصوصى مربوط است‏به آگاهى ما از احساسات، نگرشها و ارزشهاى خودمان. چندين محقق از جمله گيبونز (1978) شواهدى پژوهشى براى الگوى حلقه پسخوراندى ارائه داده‏اند.

«توجه‏» تنها فرايند شناختى درگير در خودآگاهى نيست. هال و لوى (1979) خاطر نشان ساخته‏اند كه خودآگاهى اغلب به رمزگذارى اطلاعات مناسب و مربوط مى‏پردازد. آنان خودآگاهى را بيشتر به عنوان وسيله پردازش اطلاعات مربوط به خود تلقى مى‏كنند تا فرايند بذل توجه به خود. خودآگاهى به عنوان صفتى شخصيتى در نظر گرفته مى‏شود (فنيگ‏استاين، شاير و باس، 1975). برخى از افراد بسيار خودآگاهند، يعنى اغلب در مورد خودشان فكر مى‏كنند، از نگاه كردن در آينه لذت مى‏برند و به اينكه ديگران چگونه آنان را مى‏بينند توجه ندارند.