هر كمالى را كه ذات اقدس اله در قرآن نقل مىكند، فرع تقرّب به خدا مىداند حتى علومى چون فقه واصول، تفسير، فلسفه وعرفان را كه جزو بالاترين علوم اسلامىاند، فرع تقرّب الى اللّه مىداند.
سؤال اين است كه آيا خود علم، كمال است وآيا قرآن كريم كه عالم را بالاتر از جاهل مىداند ومىفرمايد:
قل هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعملون (1)
بگو آيا كسانى كه مى دانند وكسانى كه نمىدانند مساوى هستند؟
اصلى از اصول قانون اساسى دين را بيان مىكند يا تبصرهاى استبر اصل ديگر؟ در پاسخ بايد گفت كه اين يك اصل نيست، بلكه يك تبصره است. فرق اصل وتبصره آن است كه اصل، مستقل است وتبصره را در ذيل يك اصل مىنويسند.
آيه مباركه سوره زمر يك اصلى دارد ويك تبصره اصل در اين آيه همان ناله ولابه وضجّه وتقوا وپرهيزكارى و وارستگى در پيشگاه ذات اقدس اله است ودر ذيل اين اصل، اشاره به مقام علم وعالم مىنمايد. قرآن مىفرمايد:
امّن هو قانت اناءَ اللّيل ساجداً وقائماً يحذر الاخرة ويرجو رحمة ربّه قُل هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعلمون انّما يتذكّر اُولوا الالباب (2)
آيا آن كسى كه در طول شب در سجده وقيام، اطاعتخدا مىكند واز آخرت مىترسد ورحمت پروردگارش را اميد دارد؟ بگو آيا كسانى كه مىدانند وكسانى كه نمىدانند يكسانند؟ تنها خردمندانند كه پند پذيرند.
اول اصل را مطرح مىكند ومىفرمايد: آيا آنها كه شب زنده دارند با ديگران يكسانند؟
آيا آنها كه اهل ركوع وسجودند، آنها كه اهل قنوت وخضوع وتواضع وبندگى وبردگى در ساحت قدس اله هستند با ديگران همتايند؟ آيا آنها كه به رحمتخدا اميدوار واز آينده خودشان نگرانند، با ديگران همسانند؟ آنگاه در ذيل اين اصل به عنوان تبصره مىفرمايد: آيا عالم وغير عالم برابرند؟
معلوم مىشود منظور علمى است كه تبصره آن اصل باشد، يعنى ملاك اول قنوت، خضوع، بندگى در ساحت قدس اله، ناله شبانه كردن، به رحمتخدا اميدوار بودن واز آينده خود ترسيدن وبعد علم به اين مراتب ومقامات داشتن است، كه اگر آن اصل نباشد اين علم، وبالى بيش نيست.
در بيانات نورانى اميرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلين آمده است:
«ربّ عالم قد قتله جهله وعلمه معه لاينفعه» (3)
چه بسا افراد عالمى كه كشته جهلشان هستند، عالمند ولى عاقل نيستند وچون عاقل نيستند، جاهلند يعنى جهل در برابر عقل نه جهل در برابر علم زيرا كه جهل در برابر علم را برطرف كردند، امّا جهل در برابر عقل را سركوب نكردند. با اين كه عالمند، امّا در جبهه جهاد درون شكستخورده وبه هلاكت رسيدهاند. كارى كه از عقل ساخته است از علم ساخته نيست، وآن عقل، با ناله پيدا مىشود. پس اگر قرآن، علم را مزيّت وفضيلت مىداند، آن را به عنوان تبصره الحاقى اصل تقرّب به خدا مىشمارد.
آيه كريمه فوق، تقوا را نيز مشخص مىكند وسپر به دست انسان عارف مىدهد، اين آيه اميد را به خدا وترس را به پايان كار شخص نسبت مىدهد نمىفرمايد: «يحذر ربّه ويرجو رحمة ربّه» از خدا مىترسد وبه خدا اميدوار است، چون خدا، كمال محض است وكمال محض، ترس ندارد. سخن اين آيه همان است كه در دعاى سحر مىفرمايد:
«اللّهمّ انّي اسالك من جمالك باجمله» (4)
بار الها! به حقّ نيكوترين مراتب زيبائيت، از تو مسئلت دارم.
واگر ذات اقدس اله سراسر، جمال وزيبايى است، ديگر جا براى ترس نيست تا كسى از خدا بترسد. لذا آيه، سپر به دست انسان مىدهد ومىگويد انسان از پايان كار وعمل خود مىترسد وگرنه خدا جمال محض است همانطورى كه -از باب تشبيه معقول به محسوس انسان از خار مىترسد نه از گل، آن ذاتى هم كه ليس كمثله شيء اين گل هستى است، جمال محض ونور صرف است واو ترس ندارد.
اگر سخن از:
وامّا من خاف مقام ربّه ونهى النفس عن الهوئفانّ الجنّة هي الماوى (5)
وامّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد، ونفس خود را از هوس بازداشت پس جايگاه او همان بهشت است.
مىباشد، منظور خوف عقلى است نه خوف نفسى. خوف عقلى آن است كه انسان وقتى در جايگاه ارجمندى قرار گرفتحريم مىگيرد، همچنانكه وقتى وارد حرم معصومين عليهم السلام مىشود احساس ترس مىكند، اين ترس، ترس عقلى استيعنى حريم مىگيرد، احساس حقارت وكوچكى مىكند. يك وقت انسان در بيابانى به تنهايى سفر مىكند واز راهزن ودزد ودرنده مىترسد اين ترس، ترس نفسى است ولى يك وقت وارد حرم مطهر ثامن الحُجج صلوات اللّه عليهم اجمعين مىشود وحريم مىگيرد، يعنى احساس كوچكى مىكند. خوف عقلى عين محبّت است.
در دعاى ابو حمزه ثمالى مىخوانيم كه خدايا قلب مرا پر از محبّتبكن، بعد دارد كه پر از ترس بكن:
«اللّهم انّي اسالك ان تملا قلبي حبّاً لك وخشيةً منك» (6)
اگر قلبى پر از محبّت است، پر از ترس نيز هست، همان طورى كه صفات ذات اقدس اله عين هم وعين ذات اوست، صفات عبد كامل هم كه مظهر اوست عين هم وعين ذات اوست، منتها با اين فرق كه صفات در وجود عبد كامل، ممكن وعينيّت آنها، امكانى است ودر ذات اقدس واجب، صفاتش واجب، وعينيّت آنها نيز وجوبى است، عينيّت صفات با ذات، يا عينيّت صفات با يكديگر، مخصوص خداوند نيست، بلكه ضرورت و وجوب، مخصوص حق است وامكان وفقر، خاص بندگان است امّا عينيّت صفات وذات مشترك است، لذا در اين دعا آمده است كه: خدايا تمام قلب مرا پر از محبّتبكن، وبعد مىگويد تمام دلم را پر از ترس بكن، كه اين خشيتِ محبّانه است نه خشيتِ خصمانه، گاهى انسان از دشمن وگاهى از دوست مىترسد، در اينجا محبّت، عين خشيت وخشيت، عين محبّت است.
پس اگر چنانچه علم به عنوان يك فضيلت مطرح است علمى است كه تبصره اصل تقوا است واز اين جا معلوم مىشود آن علم كه ذات اقدس اله طلب افزايش آن را به رسولش صلى الله عليه و اله دستور مىدهد ومىفرمايد:
وقُل ربّ زِدني علماً (7)
منظور علم نافع است ونفع علم در پرتو همان تقوا است.
بعضى از علوم نه تنها در دنيا سودمند است، بلكه در برزخ وقيامت هم شكوفا مىشود وبعضى از علوم فقط جنبه عملى ودنيايى دارد، كه اگر انسان در دنيا از آنها بهره صحيح برد سودمند است.
علومى همچون علم كشاورزى، دامدارى، راه وساختمان سازى ومانندان بعد از مرگ رختبر مىبندد، چون در بهشت جا براى كشاورزى نيست زيرا كه هر جا مؤمن اراده كند درخت مىرويد وهرجا بخواهد چشمه مىجوشد.
عيناً يشرب بها عباد اللّه يفجّرونها تفجيراً (8)
چشمهاى كه بندگان خدا از آن مىنوشند وبه دلخواه خويش جاريش مىكنند.
امّا معرفتحقّ واسماء الهى، معرفت مواقف قيامت ومانند آن، در قيامتشكوفاتر مىشود. گرچه تحصيل علوم سودمند از نظر شريعت اسلام يا واجب عينى ويا واجب كفايى است، امّا مهمتر از همه همان معارف الهى است كه به ذات مبارك رسول اكرم صلى الله عليه و اله مىفرمايد: ربّ زدني علماً ودر معرفى خود علم نيز مىفرمايد:
فاعلم انّه لا اله الاّ اللّه واستغفر لذنبك وللمؤمنين والمؤمنات واللّه يعلم متقلّبكم ومثواكم (9)
پس بدان كه هيچ معبودى جز خدا نيست، وبراى گناه خويش آمرزش جوى وبراى مردان وزنان با ايمان (طلب مغفرت كن) وخداست كه فرجام ومالِ هريك از شما را مىداند.
علمى بالاتر از علم توحيد نيست، زيرا كه:
«التوحيد، ثمن الجنّة» (10)
توحيد، بهاى بهشت است.
امّا اين علم، در كنار طلب مغفرت ودر كنار آن، نيايش است واين نشانه آن است كه علم، هدف اصيل نيست، بلكه اعتقاد توحيدى اصل است، چون خودش عمل است وزمينه استغفار را فراهم كند فاعلم انّه لا اله الاّ اللّه واستغفر لذنبك وللمؤمنين والمؤمنات واللّه يعلم متقلّبكم ومثواكم در بيان همين آيه كريمه رسول اكرم صلى الله عليه و اله مىفرمايد:
«خير العلم، التوحيد وخير العبادة، الاستغفار» (11)
بهترين دانشها توحيد وبهترين نيايشها استغفار است.
حاصل سخن اين كه اگر معيار كمال انسان تقوا واگر تقرّب الهى وعبادت ومناجات اصل در كمالات وعلم نيز تبصره اين اهل است، در تمامى اين ميزان وملاكها بين زن ومرد امتيازى نيستبلكه مىتوان گفت در مقام نيايش وتقوا زنها موفقترند.
مهمترين سرمايه زن انعطاف پذيرى ومناجات با خداست. اگر اين معارف عرضه بشود وزنها بفهمند وبه آن عمل كنند، مىبينيد كه ذات اقدس اله معيار را در چيزى مىداند كه در آن معيار، زن ومرد سهيمند. اينچنين نيست كه ميليونها نفر تحصيل كرده وغير تحصيل كردهاى كه كارهاى اجرايى ومقامى وپستى ندارد، به مقصد نرسيده باشند. در دعاها ومناجاتها نيز شرط نشده است كه فلان دعا ومناجات مخصوص مرد است وزن سهمى ندارد.
بسيارى از علما ومحققين هستند كه مىگويند چون شاغلان در امور اجرايى به اندازه كفايت هستند، نيازى به دخالت ما در امور اجرايى نيست، اينها اگر در معارف دينى ودر خدمتبه اسلام ومسلمين موفقتر نباشند، كم ندارند. پس معلوم مىشود راه كمال وسلوك در چيز ديگرى است وما تفاوت را در چيز ديگر جستجو مىكنيم. اين قضيّه منطقى را باز هم تكرار مىكنيم كه در آنچه معيار كمال استبين زن ومرد فرقى نيست وآنچه بين زن ومرد فرق است، معيار كمال نيست.
نكتهاى كه بايد به آن توجه نمود اين است كه دين براى زن يك حساب خاصى قائل است. مرحوم ابن بابويه قمىرضوان اللّه تعالى عليه در كتاب قيّم خود، من لايحضره الفقيه، بابى در ابواب نماز دارد به عنوان «ادب المراة في الصلاة» كه آداب نماز زن چگونه است: چگونه بايستد، به ركوع برود، تشهد انجام دهد، برخيزد كه با عفاف او سازگارتر باشد. در پايان باب روايتى از امام ششمصلوات اللّهعليه نقل مىكند كه، زن اگر خواست تسبيح بگويد با انگشتهاى خود تسبيح بگويد:
«فانّهنّ مسؤولات» (12)
شايد چنين دستورى درباره مرد نباشد كه با انگشت تسبيح بگويد، ولى در اين روايت مىفرمايد زن با انگشتخود تسبيح بگويد. البته بهترين تسبيح وشمارش تسبيح چه براى زن وچه براى مرد همان تربتحسينىصلوات اللّه وسلامه عليه است، وچنين هم نيست كه اگر مردى با سرانگشتش تسبيح بگويد مقبول نباشد ولى دستورى به آن وارد نشده است امّا درباره زن، گذشته از اين كه تسبيح گفتن وشمارش تسبيح با تربتحسينىصلوات اللّه وسلامه عليه فضيلت فراوانى دارد، دستور آمده است كه اينها با سرانگشتانشان تسبيح بگويند زيرا اين سرانگشتان در قيامت مسؤول واقع خواهند شد، اين يك عنايتى از سوى خدا نسبتبه زن است كه با انگشتخود عدد تسبيح را بشمارد تا انگشت او نيز عبادت كند، چون خداوند بدن را باهمه خصوصيات در قيامت محشور مىكند:
بلى قادرين على ان نسوّي بنانه (13)
آرى، قادريم بر اين كه منظم كنيم انگشتانش را.
نه تنها دست ونه تنها انگشتان بلكه تمام خطوط سرانگشتان را نيز در قيامتبر مىگرداند، تا شهادت بدهند. اين يك عنايتى است كه دين به زن دارد تا متوجه باشد كه با اين انگشتان تسبيح گفته است، آنگاه ديگرى با اين دست معصيت نمىكند. درست است كه اگر با تسبيح ذكر نمود ثواب مىبرد، امّا همه سرانگشتان در آنجا نقشى ندارند، ليكن وقتى كه خود سرانگشت عامل شمارش تسبيح بود خود اين انگشت وسرانگشت است كه عبادت مىكند. واگر چنانچه اين موضوع به عنوان نمونه وتمثيل باشد نه به عنوان تخصيص وتعيينبراى اين كه تعليل عموميت دارد مىتوان ادّعا نمود كه ذات اقدس اله بر اساس اين روايت اصرار بر اين دارد كه زن با تمام اعضاى بدنش بنده حق باشد وبه همين دليل او را6 سال قبل از مرد مورد عنايتخود قرار داده است. شما بارگاهى را تصوّر كنيد كه بدون اذنِ ورود، نمىتوان وارد شد، اگر در آن بارگاه رفيع، كسى زن را شش سال زودتر از مرد راه بدهد معلوم مىشود كه اين زن پيش از مرد مورد عنايت صاحب بارگاه قرار گرفته است.
اگر ما از اين شواهد، عظمت زن وبرترى زن را نسبتبه مرد احساس واستنباط نكنيم لااقل معلوم مىشود دين يك عنايتخاصى نسبتبه زن دارد منتها زن بايد موقعيتخود را درك بكند كه دين صريحاً به مرد مىگويد تو برو وشش سال بازى كن، ولى زن را به حضور مىپذيرد مثل اين كه در يك مجمع علمى به بچهها مىگويند شما برويد بازى كنيد اينجا جاى شما نيست امّا بزرگترها را راه مىدهند اين نه براى آن است كه زن ناقص استبلكه براى آن است كه زن ريحانه است واين گل فقط بايد به دستباغبان باشد وباغبانِ اين گل، فقط قران وعترت وذات اقدس اله است.
باغبان هر انسانى خداست كه مىفرمايد:
واللّه انبتكم من الارض نباتاً (14)
وخداست كه شما را مانند گياهى از زمين رويانيد.
وآن باغبان بهتر مىداند كدام گل را بهتر از ديگرى وزودتر از ديگرى بايد حفظ كند، كدام نهال را بايد بيشتر پذيرايى كند. اصل كلّى را قرآن بيان مىكند كه در جهانِ امكان باغبان خداست، واين نهالها مرد وزن را خدا آفريده واو مىداند كه بعضى از نهالها را بايد زودتر زير پوشش ونظر قرار داد تا مبادا خداى ناكرده آلوده شود وپژمرده گردد. زودتر بايد او را زير پوشش دين آورد واين نشانه عظمت اوست، وقتى زن عظمتخود را مىيابد كه بداند خدا او را شش سال زودتر از مرد مىپذيرد، وبراى او حساب ديگرى باز مىكند.
پى نوشتها:
1. زمر،9
2. زمر،9
3. نهج البلاغه فيض، حكمت 104
4. مفاتيح الجنان، دعاى سحر.
5. نازعات، 40 و 41
6. مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى.
7. طه، 114
8. انسان، 6
9. محمد، 9
10. بحارالانوار، ج3، ص3
11. اصول كافى، ج2 ص 517، باب 36
12. من لا يحضره الفقيه، ج1، ص 374، روايت 1089
13. قيامت، 4
14. نوح، 17