خلافت، مربوط به مقام انسانيت است، نه مربوط به شخص، يا صنف خاص، يعنى آدم سلام اللّه عليه بشخصه خليفة اللّه نبود، بلكه مقام انسانيت است كه خليفة اللّه است لذا انبيا واولياى الهى خصوصاً عترت طاهره عليهم السلام مقام كامل خليفة الهى را واجدند، واين مقام همانگونه كه مخصوص به شخص نيست، منحصر در صنف هم نيست.
در آغاز اين بحث لازم است توضيح بيشترى درباره معناى خلافت الهى ارائه شود.
خليفه، از ماده «خلف» است وخليفه كسى است كه در غيبت «مستخلف عنه» ظهور كند، يعنى شخصى كه در يك مكان يا زمان معين غايب است، ديگرى آن خلاء را در آن مكان، يا در آن زمان، پر كند وكار مستخلف عنه را بطور موقتبه عهده بگيرد واين امر در مورد موجود محدودى كه در بعضى از اماكن هست، ودر بعضى از اماكن نيست، يا در بعضى از زمانها هست، ودر بعضى از زمانهاى ديگر نيست، يا در برخى مراتب هستى يافت مىشود ودر بعضى از مراتب وجودى يافت نمىشود، جايز است، چون درباره چنين موجودى، غيبت وشهادت، وحضور وغياب، فرض دارد، وخلافت پذيرى نيز رواست، ولى اگر موجودى در همه مكانها، حضور داشت ودر همه زمانها، شاهد بود ودر همه مراتب وجودى با همه موجودات ودر همه حالات بود:
هو معكم اين ما كنتم (1)
او با شماست هر جا كه شما باشيد.
اينچنين موجودى، چون دائماً حاضر است، لذا غيبتى ندارد، و وقتى غيبت نداشت، نيازى نيز به خلافت ندارد. بنابراين، بايد درباره خلافتِ چنين موجودى معناى دقيقترى بالاتر از معناى لغوى را در نظر گرفت.
بيان مطلب آن است كه همانطورى كه مستخلف عنه، حضور وغيبات ندارد، ودائماً حاضر است، وغيبت وشهادت ندارد، بلكه:
على’ كلّ شيء شهيد (2)
بر هر چيزى گواه وشاهد است.
است، كسى نيز مىتواند، خليفه او باشد كه آيت كبراى او باشد، يعنى او هم به نوبه خود، غيبت وشهادت، يا حضور وغياب، نداشته باشد، ودر همه شرايط وبا همه انسانها همراه باشد، وهيچ كسى به اين مقام نمىرسد مگر انسان كامل.
انسان كامل، آن موجودى است كه آيت كبراى حق است وچون آيت كبراى حق است، هم مظهر هو الظاهر است در مظاهر عالم، وهم مظهر هو الباطن است در غير عالم ظاهر، هم با ارواح حضور دارد وهم با ابدان حاضر است.
اميرالمؤمنين سلام اللّه عليه درباره اصل خلافتسخن بلندى دارد كه همان معنا را خليفةاللهى بايد واجد باشد. آن حضرت در يكى از دعاهاى سفركه شايسته است انسان مسافر آن را در آغاز سفر خود بخواند مىفرمايد:
«اللّهم انت الصاحب في السّفر والخليفة في الاهل ولايجمعهما غيرك لانّ المستخلف لايكون مستصحباً والمستصحب لايكون مستخلفاً» (3)
يعنى، خدايا! تو هم همراه وهمسفر من در سفر هستى، وهم جانشين من در كنار اهل وعيال، يعنى هم با من هستى كه مرا در سفر حفظ كنى، وهم كار مرا در غيبت ودر خانه من، به عهده من گيرى، هم خَلْفى وهم حاضر، هم مستصحب ومصاحبى هستى كه من در صحبت اويم، وهم مستخلف وجانشين من هستى، وغير تو جامع اين دو وصف نخواهد بود. «لايجمعها غيرك»، هيچ موجودى غير تو، جامع اين دو وصف نيست كه هم رفيق مسافر باشد، وهم خليفه او، هم با حاضر باشد، وهم با مسافر، زيرا آن كه مستصحب ومصاحب مسافر است، ديگر خليفه او در خانهاش نيست، وآن كه خليفه وجانشين او است، ديگر همسفر او نيست «لانّ المستخلف لايكون مستصحباً والمستصحب لايكون مستخلفاً.»
موجودى اين چنين، خليفهاى آنچنان مىطلبد، يعنى اگر موجودى در كمال قرب اله، بار يافت، آيت كبراى حقّ مىشود، مثل آنچه كه از اميرالمؤمنين سلام اللّه عليه رسيده است كه فرمود:
«ما للّه آية اكبر منّي» (4)
هيچ موجودى بهتر از من، خدا را نشان نمىدهد.
وچون عتر طاهره عليهم السلام يك نورند، وحرف همه آنها اين است كه «ما للّه آية اكبر منّي» قهراً اينها، از ديگر موجودات به خداى سبحان نزديكتر هستند، اين سخن نهج البلاغه ما را به يك اصل كلى آشنا مىكند. حضرت على عليه السلام طبق اين نقل مىفرمايد: سائل مستمندى كه اهل مسكنت ونيازمندى است، وقتى به سراغ شما مىآيد، او پيك خدا است وخدا او را فرستاده است. منتها يك انسان عادى كه بينش توحيدى ندارد، واز شهود توحيد افعالى محروم وغافل است، خيال مىكند سائل آمده است كه چيزى طلب كند تا نياز مادى خود را برطرف نمايد. غافل از اين كه اين سائل از راه دور آمده است، وپيام خدا را به همراه دارد، وخداى سبحان او را ماموريت داده است كه از شما كه متمكن وتوانمند هستيد، حقّ مسلّم خود را بگيرد، ونيامده است كه شما، از حقّ خودتان، چيزى به او بدهيد.
از يك سو خداى سبحان به ما فرمود:
وفي اموالهم حقّ للسائل والمحروم (5)
در اموالشان حقّى براى نيازمند وتهيدست قرار دادهاند.
براى كسى كه قدرت سؤال دارد، ويا قدرت سؤال ندارد، يك حقّ معلوم ومسلّمى است، وحقّ مسلّم او در مال توانگران است، واگر كسى اين حق را ندهد غاصبانه زندگى مىكند. اين مطلب در دو بخش از آيات مطرح شده است، در يك آيه مىفرمايد:
وفي اموالهم حقّ معلوم (6)
وهمانا در اموالشان حقّى معلوم است.
از سوى ديگر به صاحب حقّ مىفرمايد: برو از طرف من بگو كه: حق مرا بدهيد.
لذا براساس سخن بلند نهجالبلاغه، كسى كه سائل است پيك خدا محسوب مىشود. وبايد انسان با اين بينش توحيدى با سائلين برخورد كند وچيزى كه به سائل مىدهد، سعى كند از پاكترين اموالش باشد.
انفقوا من طيبات ما كسبتم (7)
از چيزهاى پاكيزهاى كه به دست آوردهانفاق كنيد.
ونيز سعى كند مال را با اخلاص واحترام بدهد، نه با منّت وترحّم.
لاتبطلوا صدقاتكم بالمنّ والاذى (8)
صدقههاى خود را با منّت وآزار باطل نكنيد.
هم بدون منّت وآزار عطا كند، وهم با ادب واحترام بدهد، نه از روى ترحم. وهم خدا را شاكر باشد كه حقّ الهى را تاديه كرده وسپاسگزار باشد كه پيك خدا به سراغ او آمده است. لذا بزرگان دين وائمه عليهم السلام، هم دستور كمك به مستمند را دادند، وهم عملاً شيوه برخورد وكمك به او را نشان مىدادند.-در روايات آمده است كه ائمه معصومين عليهم السلام بعد از اعطاء مال به مستمند گاهى دستشان را بر بالاى سر مىگذاشتند، گاهى دستشان را مىبوييدند (9) ومىفرمودند: دست ما به دست پيك خدا رسيده است.-اين يك بينش توحيدى است كه موحّد، كل عالم را اين چنين مىبيند كه اينها خلفاى الهى ونمايندههاى حقّند كه كارگردانى جهان را به عهده دارند.
تنها فرشتگان نيستند كه «مدبّرات امر» (10) هستند، بلكه انسانها هم به نوبه خود در هر گوشهاى خلافت الهى را به عهده دارند. منتها آن انسانى كه كاملتر است، خلافت كاملتر، از آنِ اوست، وآن كه متوسط است، خلافت وسطى، وآن كه انسان نازلى است، مرحله نازله خلافتبهره اوست.
ومساله خلافت در هر سه بخش عالى ومتوسط ودانى منزه از ذكورت وانوثت است.
همانگونه كه مراتب عدالت نيز متعدّد است، مرتبه نازله آن به نام «عدالت صغرى» كه در فقه مطرح است ومرتبه متوسط آن «عدالت وسطى’» در فلسفه ذكر شده است و «عدالت كبرى» مرتبه والاى عدالت است كه در عرفان مطرح مىشود.
اگر انسان به عدالت كبرى برسد، همه نيروهاى ادراكى وتحريكى وهمه نيروهاى جذب ودفعش را تعديل مىكند وبه جايى مىرسد كه مظهر تام اسماء حسنى ودر هسته مركزى عدل قرار مىگيرد.
در عدالت صغرى، همين كه انسان كارهاى واجب را انجام مىدهد واز حرام مىپرهيزد، عادل است. كسى كه ترسو هست وسخىّ الطبع وشجاع نيست در فقه اوسط وعدالت وسطى، عادل نيست، چون بعضى از قوا را هنوز تعديل نكرده است. واگر كسى اين قوا را تعديل نمود ودر عدالت وسطى عادل ومتعادل شد ولى مظهريّتش نسبتبه همه اسماء همتا وهمسان نبود، اين چنين شخصى در فقه اكبر، يعنى عرفان، عادل نيست. عادل بايد مظهر همه اسماى حسنا باشد وهر اسمى را در جاى خود اجرا كند. انسان كامل -چه مرد وچه زن كسى است كه همچون على بن ابىطالب سلام اللّه عليه وفاطمه زهراسلام اللّه عليها به چنين مرتبهاى از عدالت كبرى رسيده باشد.
زنان، ورسيدن به مقام خليفةاللّهى
نكتهاى در اينجا مطرح است كه: اگر انسان خليفة اللّه است، واين مقام انسانيّت منزه از ذكورت وانوثت است چرا در بين مردان مردان افراد فراوانى به اين مقام راه يافتهاند، ولى در بين زنان فقط چهار نفر به اين مقام رسيدهاند؟ در توضيح اين نكته بايد گفت:
اولاً، بسيارى از زنان هستند كه فضائلشان در تاريخ ثبت نشده است وثانياً، اين چهار نفر بيانگر انحصار نيست.
ثالثاً، اگر جامعه رشد بيشترى داشته باشد، سعى مىكند امكانات ترقى وسعادت را در اختيار هر دو صنف قرار بدهد، واگر جامعهاى عقب افتاده است نبايد اين تحجّر فكرى جامعه را به پاى مذهب نوشت، چرا كه مذهب راه را براى هر دو صنف باز كرده است، وهيچ كمالى را مشروط به ذكورت، يا ممنوع به انوثت، نكرده است، شرط ذكورت وانوثت فقط در وظائف وكارهاى اجرايى نقش دارد.
در پايان بحث اشاره به اين نكته لازم است كه قرآن همانطور كه در بدو پيدايش انسان، سخن را در محور خلافتشروع كرده است، وخلافت، زن ومرد ندارد، در پايان پيدايش، ودر انجام عالم هم، وقتى مساله معاد، مساله مواقف قيامت، مساله برزخ وحشر، مساله سؤال وجواب، وكتاب وتوزين اعمال، وعبور در صراط، وكوثر، ومانند آن را مطرح مىكند، هيچگاه بين زن ومرد فرقى نمىگذارد، ودر همه اين موارد زن ومرد باهم هستند.
لازم به ذكر است كه خلافت دو چهره دارد: يكى چهره راستين آن كه نه قابل نصب است ونه قابل غصب، نه مردم مىتوانند كسى را به عنوان خليفه نصب كنند ونه قهارى مىتواند با توسل به زور، اين مقام را غصب كند. وديگر همان مقام اجرايى ومسؤوليت وخلافت ظاهرى است كه حضرت اميرصلوات اللّه وسلامه عليه در خطبه شقشقيه از غصب آن گله مىكند.
در خطبه شقشقيه نظر حضرت امير عليه السلام غصب آن خلافتى نيست كه محتواى انّي جاعل في الارض خليفة است، زيرا چنين خلافتى اساساً قابل غصب نيست، همانطور كه قابل نصب هم نيست. بلكه اين مقام وخلافت را ذات اقدس اله بايد بدهد وديگر هيچ.
امّا چهره ديگر خلافت، خلافت ظاهرى (يعنى حكومت وكار اجرايى) است. اين كار در بين كارهاى اجرايى در صدر كارهاست چون مقامى از نظر اجرا بالاتر از اين نيست، امّا موقعيت وارزش اين را نيز اميرالمؤمنين سلام اللّه عليه به خوبى تبيين كرد وفرمود: خود اين مقام منهاى مساله احقاق حقّ وابطال باطل، از دنيا محسوب مىشود ودنيا چيزى جز:
«عراق خنزير في يد مجذوم» (11)
-دنيااستخوان خوكى كه در دست جذامى باشد.
نيست. وهمچنين درباره همين مقام فرمود:
«كعفطة عنز» (12)
-دنيا همانند عطسه بز است.
پس لازم است اين مطلب روشن شود كه كارهاى اجرايى بهشتآور نيست، تاگفته شود چرا در اين بخش زن سهم ندارد ومرد سهم بيشترى دارد.
پى نوشتها:
1. حديد،4.
2. حج،17.
3. نهج البلاغه، خطبه 46، ص 86.
4. بحار الانوار، ج36، ص1.
5. ذاريات، 19.
6. معارج، 24.
7 بقره، 267.
8. بقره، 264.
9. وسائل الشيعه، ج6 ص 303
10. (فالمدبرات امرا)، نازعات، 5
11. نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت 228
12. نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه 3