در داستان ابراهيم خليل سلام اللّه عليه همانگونه كه خليل اللّه با فرشتهها سخن مىگويد، وبشارت ملائكه را دريافت مىدارد همسر او نيز با فرشتهها سخن گفته وبشارت ملائكه را دريافت مىكند.
ذات اقدس آله در زمان كهولت وپيرى خليل اللّه، به او بشارت فرزندى آگاه داد. كه اين بشارت الهى، به همان شكلى كه توسط ملائكه به آن حضرت، ابلاغ شد، به همان صورت، به همسر او نيز اعلام گرديد. هنگامى كه ملائكه به حضرت ابراهيم(ع) گفتند:
فبشّرناه بغلام حليم (1)
ابراهيمسلام اللّه عليه فرمود:
ابشّرتموني على ان مسّني الكبر فبم تبشّرون (2)
آيا به من نويد مىدهيد در حالى كه مرا پيرى رسيده است؟ حضرت اين سخن را به عنوان «استبعاد» نفرمود. بلكه به عنوان «استعجاب» گفت. معناى استعجاب آن است كه انسان به لحاظ شگفتانگيز بودن واقعهاى باديد تعجب بدان مىنگرد. در اين جا ابراهيم خليل(ع) عرض كرد: خدايا من نه تنها پير شدهام بلكه، پيرى به سراغ من آمده است. يعنى يك وقت انسان پير مىشود ودوران شيخوخت را مىگذراند ومىگويد «قد بلغت من الكبر» (3) يعنى من، به پيرى رسيدم. ولى زمانى از پيرى نيز مىگذرد وبه دوران فرتوتى پاى مىنهد كه در اين حال مىگويد «قد بلغني الكبر» (4) يعنى پيرى، به سراغ من آمده است، پس چه بشارتى به من مىدهيد؟ فرشتهها گفتند:
بشّرناك بالحق فلا تكن من القانطين (5)
يعنى اين تبشير ما باحق همراه است وگزاف نيست، چون فرشتگان در صحبتحقّ سخن مىگويند ودر لباس حقّ حرف مىزنند. لذا حرف «باء» در «بالحق» خواه به معناى مصاحبتباشد وخواه به معناى ملابست، مفهومش اين است كه گفتار ما در لباس حقّ، يا در صحبتحقيقت است وما گزاف نخواهيم گفت وتو اى خليل اللّه نااميد مباش. آنگاه ابراهيم خليل(ع) فرمود:
ومن يقنط من رحمة ربّه الاّ الضالون (6)
حضرت در كمال صراحت فرمود: نه تنها با رسالت ونبوت سازگار نيست، بلكه با هدايت ورهبرى نيز سازش ندارد. بنابراين نه تنها هيچ پيامبرى نااميد نخواهد بود بلكه هيچ مؤمن ومهتدى نيز نااميد نمىشود.
معناى نااميدى آن است كه انسان گمان كند به جايى رسيده است كه از خدامعاذ اللّه ساخته نيست كه مشكل او را حل نمايد. اين ياس در حد كفر است، وهيچكس حق ندارد نااميد باشد.
اين خلاصه كلام بود در مورد بشارت فرشتهها به خليل حق...، معادل همين برخورد با همسران حضرت نيز مطرح شده است، قرآن كريم مىفرمايد:
وامراته قائمة فضحكت فبشّرناها باسحق ومن وراء اسحق يعقوب (7)
يعنى هنگامى كه فرشتهها با خليل حق سخن مىگفتند همسر او نيز حضور داشت وايستاده بود وضحكى داشتبراى «ضحك» در تفاسير دو بيان آمده است، يا به معناى سرور وخوشحالى ويا به معناى عادت ماهانه زنان است پس مژده داديم او را به اسحاق واز پس اسحاق، يعقوب را. يعنى علاوه بر فرزند -اسحاق، بشارت نوه يعقوب هم، به تو مىدهيم. سپس همسر خليل الرحمان عرض كرد:
قالتيا ويلتي االد وانا عجوز وهذا بعلي شيخاً انّ هذا لشيء عجيب قالوا اتعجبين من امر اللّه رحمت اللّه وبركاته عليكم اهل البيت انّه حميد مجيد (8)
يعنى آيا من مادر مىشوم در حالى كه خودم فرتوت وسالمند وكهنسالم، وهمسرم نيز پيرمردى فرتوت وكهنسال است؟! فرشتگان به او گفتند: آيا از رحمتخدا وامر خدا در تعجب هستى در حالى كه رحمتخدا، وبركات وى، بر شما خاندان نبوت، فراوان بوده وشما از اين بركات عينى، بىشمار ديدهايد!
عظمت زن در فرهنگ وحى
از اين ارزيابى روشن مى شود كه در فرهنگ وحى از زن به عظمتياد شده واختصاصى به قرآن ندارد بلكه در انجيل، تورات وصحف خليل اللّه نيز مطرح بوده است. با فرشتگان تكلم نمودن وبشارت آنها را دريافت كردن، سخن خويش را با آنها در ميان گذاشتن، وسخن آنان را شنيدن، اينها همه مواردى است كه زن نيز همانند مرد در همه اين صحنهها سهيم بوده واگر پدر پيامبرى، با ملائكه سخن مىگويد، مادر پيامبر نيز، با آنها گفتگو دارد.
لذا وقتى در قرآن كريم از زنان ياد مىكند، مادر مريم ويا خود مريم را جزو آل عمران شمرده ودر زمره اصفيا قرار مىدهد. به عبارت ديگر در بين مردم جهان اينها هم مانند انبيا واولياى خاص جزو اصفياى الهيند. خدا در قرآن مىفرمايد:
انّ اللّه اصطفى آدم ونوحاً وآل ابراهيم وآل عمران على العالمين، ذريّة بعضها من بعض واللّه سميع عليم (9)
به يقين خداوند، آدم ونوح وخاندان ابراهيم وخاندان عمران را بر مردم جهان برترى داده است، فرزندانى كه بعضى از آنان از بعض ديگرند، وخداوند شنواى دانا است.
كه منظور از اين عمران آن عمرانى است كه پدر مريم است، نه عمرانى كه پدر موسى است چون عمرانى كه پدر موسى است اصلاً نامش در قرآن كريم نيامده. بعد خداوند مىفرمايد:
اذ قالت امرات عمران ربّ انّي نذرت لك ما في بطني محرّراً (10)
چون زن عمران گفت: پروردگارا، آنچه در شكم خود دارم نذر تو كردم تا آزاد شده باشد.
خداوند اين دو بانو را به عنوان صفوه مردم عالم، معرفى نموده است.
در نهج البلاغه نيز مىخوانيم كه اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه درباره فاطمه زهراسلام اللّه عليها مىفرمايد:
«قلّ يارسول اللّه عن صفيّتك صبري» (11)
اميرالمؤمنين عليه السلام به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم خطاب مىكند: يارسول اللّه، اين صفيه تو يعنى اين بانويى كه صفوه تو، مصطفا وبرگزيده توست رحلت كرده وصبر در فقدانش براى من دشوار است. حضرت از او به عنوان صفيه ياد مىكند يعنى صفوة اللّه است، مريم هم صفوة اللّه است، مادر مريم اهل عمران بود، يعنى عمران كه پدر مريم استسر سلسله اين خانواده به شمار مىرود، و وابستگان اين خانواده را آل عمران مىگويند، پس هر دو بانو مصطفا وصفوه حقّند.
مقام والاى مادر در قرآن
نوع دستورهايى كه اسلام به زن ومرد مىدهد، در عين حال كه يك راه مشتركى براى هر دو قائل است ولى راه مخصوص را هم از نظر دور نمىدارد، وقتى احترام به پدر ومادر را بازگو مىكند، براى گرامى داشت مقام زن، نام مادر را جداگانه وبالاستقلال طرح مىكند. قرآن كريم مىفرمايد:
امّا يبلغنّ عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف ولاتنهرهما وقل لهما قولاً كريماً (12)
اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها حتى «اوف» مگو وبه آنها پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى.
ودر بخشى ديگر مىفرمايد: ما سفارش كرديم به انسان كه احسان را نسبتبه پدر و مادر فراموش نكند:
و وصّينا الانسان بوالديه احساناً (13)
وانسان را نسبتبه پدر ومادرش به احسان سفارش كرديم.
وقضى ربّك الاّ تعبدوا الاّ اياه و بالوالدين احساناً (14)
پروردگار تو مقرّر كرد كه جز او را مپرستيد وبه پدر ومادر خود احسان كنيد. ودر جاى ديگر احسان به پدر ومادر را در كنار عبادت حقّ ياد مىكند:
ان اشكر لي ولوالديك (15)
شكر گزار من وپدر ومادرت باش.
اما با همه اين تجليلهاى مشترك، وقتى مىخواهد از زحمات پدر ومادر ياد كند، از زحمت مادر سخن مىگويد، نه از زحمت پدر، آنجا كه مىفرمايد:
ووصّينا الانسان بوالديه احساناً حملته امّه كرهاً ووضعته كرهاً وحمله وفصاله ثلاثون شهراً (16)
زحمات سى ماهه مادر را مىشمارد، كه: دوران باردارى، زايمان، ودوران شيرخوراگى براى مادر دشوار است. وهمه اينها را به عنوان شرح خدمات مادر ذكر مىكند. قرآن كريم به هنگام يادآورى زحمات حتى اشارهاى هم به اين موضوع ندارد كه: پدر زحمت كشيده است.
بنابراين، آيات قرآن كه در مورد حقّ شناسى از والدين آمده استبر دو قسم است: يك قسم حقّ شناسى مشترك پدر ومادر را بيان مىكند وقسم ديگر، آياتى است كه مخصوص حقّ شناسى مادر است، قرآن كريم اگر درباره پدر حكم خاصى بيان مىكند فقط براى بيان وظيفه است، نظير:
وعلى المولود له رزقهنّ وكسوتهنّ بالمعروف (17)
خوراك وپوشاك مادران به طور شايسته به عهده پدر فرزند است.
وليكن هنگامى كه سخن از تجليل وبيان زحمات است، اسم مادر را بالخصوص ذكر مىكند.
يك سلسله مسؤوليتهاى پرورشى به عهده مادر است كه مرد، از آن محروم است، زن حداقل سىماه يك سرى مسؤوليتهايى دارد كه مرد ندارد. خداى سبحان ودين، وظايف ودستورات وراهنمايىهايى در ظرف سىماه براى مادر مقرر نموده وبا او سخن گفته است، اين سىماه عبارت است از: حد اقل دوران حمل شش ماهواكثر آن نُه ماه مىباشد ودو سال نيز دوران شيرخوارگى كودك كه روى هم سى ماه مىشود.
والوالدات يرضعن اولادهنّ حولين كاملين (18)
ومادران شير مىدهند فرزندانشان را دو سال كامل.
در اين سىماه كه مستقيماً كودك از مادر تغذيه مىكند، مادر مسؤول حفظ دو نفر است ودو تكليف دارد. يكى براى خود وديگرى براى كودك. پدر، در اصل نطفه موظف استحلال بخورد واگر بعداً مبتلا به حرام شد ارتباط تنگاتنگى با پرورش كودك ندارد، زيرا غذاى حرام پدر در جهاز گوارشى پدر هضم مىشود، امّا غذاى مادر در دستگاه گوارشى او تبديل به شير مىشود وكودك تغذيه مىكند، او موظف استبه كودك حلال بدهد وخود حلال بخورد، اين در مورد تغذيه جسمانى.
در غذاى روحانى نيز چنين است، اگر مرد خاطره بدى، خيال وهوس بدى در سر بپروراند خود را مىسوزاند، خيال گناه وخاطره تلخ در درون مرد عليه خود اوست، امّا خيال بال وحرام وانديشه گناه وخاطرات تلخ براى زن، عليه دو نفر خواهد بود.
حال بايد پرسيد آيا اين، عظمت زن نيست؟ اين مسؤوليتى نيست كه ذات اقدس اله به زن داده است؟ به زن فرمود: مسؤوليت تو در حفظ خاطرات وانديشهها وافكار وعقايد واخلاق بيش از مرد است، مرد يك نفر را مىسوزاند وتو دو نفر را، تو مسؤول دو نفرى، از اين رو مواظب افكار وانديشههايتباش. زيرا كه بسيارى از مسائل از راه انديشه به فرزند مىرسد.
چرا مقام معلّم بالاتر از مقام متعلّم است؟ چون او دو وظيفه دارد: اصلاح خود واصلاح ديگران، اما متعلّم فقط يك وظيفه دارد، كه اصلاح خودش مىباشد.
اگر مادرى بداند كه انديشههاى او در كودك اثر مىگذارد، انديشهها وبينشهاى خود را تعالى بيشترى مىبخشد. وظيفه مادرى تنها اين نيست كه با وضو بچه را شير بدهد و وقتى پستان در دهان كودك مىگذارد «بسم اللّه» بگويد كه اينها امور ظاهرى وعبادتهاى ظاهرى است، بلكه دين مىفرمايد انديشههاى خودت را نيز مواظب باش، چه اين كه به مرد نيز مىگويد: هنگام مصاحبتبا همسر به فكر نامحرمى كه در خيابان وبيابان ديدى، نباش، چون در اخلاق كودكى كه نطفه او منعقد مىشود تاثير منفى دارد.
انسان گاهى مراقب است كار بد نكند اين همان مراقبه معروف است وگاهى مراقبة المراقبه دارد، يعنى مىبيند كه ديگرى او را مىبين:
الم يعلم بان اللّه يرى (19)
آيا ندانست اين كه محققاً خدا مى بيند؟
يك وقتبه انسان مى گويند:
«عباد اللّه زنوا انفسكم قبل ان تُوزنوا وحاسبوها من قبل ان تُحاسبوا» (20)
يعنى بندگان خدا مراقب ومحاسب خود باشند، امّا يك وقت مىگويند مراقب باش كه مراقب دارى «الم يعلم بان اللّه يرى» انسانِ غافل نمىداند كه خدا او را مىبيند؟ واز خاطرات قلبى او خبر دارد.
بنابراين مسؤوليت زن در اين سىماه به مراتب بيش از مرد است وهر كه مسؤوليتش بيشتر باشد در صورت عمل به آن، توجهش به خدا بيشتر است وهر كه توجهش به خدا بيشتر بود وعمل كرد، موفقتر است.
اينها دستوراتى است كه ذات اقدس آله به عنوان برنامه ويژه از راه وحى وتوسط پيامبر به زنان آموخته است. مسؤوليت افراد عادى در حد مسؤوليت ائمه نيست، امامان ورهبران مسؤوليتبيشترى دارند، انديشهها وافكار يك معلّم گروهى را مىسوزاند يا گروهى را مىپروراند، ولى ديگران اينچنين نيستند، هر كس كه مسؤوليتبيشترى دارد نشانه آن است كه اگر به اين مسؤوليتها با ديد تكريم بنگرد به خدا نزديكتر است. چه كسى وارد بهشتشده تا ببيند مقام زنها كمتر از مقام مردهاست؟ ميز ومنصب ومقام با خط ابلاغ مىآيد وباخط عزل مىرود، مقامى كه با ابلاغى مىآيد وبا اخطارى مىرود، چنين مقامى به درد همان صفحه كاغذى مىخورد نه به درد انسان، وكدام مقام ومنصب دنيايى است كه براى هميشه پايدار باشد، پس اينها مقام حقيقى نيستند.
انسان نبايد در حوزه اسلامى به سر ببرد ولى عينك غرب داشته باشد، انسان بايد در برج بلندى بايستد وگذشته دور وآينده نامحدود را در نظر داشته باشد آنگاه ببيند در اين مسير نامحدود، زن موفقتر استيا مرد، واگر انسان نيك بنگرد خواهد ديد كه زن اگر موفقتر نباشد كمتر نيست.
پىنوشتها:
1- صافات، 101.
2- حجر، 54.
3- آل عمران، 40.
4- آل عمران، 40.
5- حجر، 55.
6- حجر، 56.
7- هود،71.
8- هود،72 و73.
9- آل عمران،33 و34.
10- آل عمران،35.
11- نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 202.
12- اسراء، 23.
13- احقاف، 15.
14- اسراء، 23.
15- لقمان، 14.
16- احقاف، 15.
17- بقره، 233.
18- همان.
19- علق، 14.
20- نهج البلاغه فيض، خطبه 89.