وقتى موضوعى از نظر قرآن طرح مىشود، از آن جهت كه قرآن از عترت جدا نيست وعترت هم از قرآن منفك نيست، قهرا آن موضوع از نظر قرآن وعترت مطرح خواهد بود، وچون اسلام به صورت قرآن وعترت ظهور مىكند، لذا بحثى را كه قرآن وعترت ارائه مىدهد، در واقع اسلام ارائه داده است. بنابراين «زن در قرآن» يعنى زن در پيشگاه قرآن وعترت، وبه عبارتى «زن در اسلام».
افراد زيادى پيرامون شناخت اين نوع از انسان سخن گفته ونوشتهها نوشتهاند، اما آيا قرآن كريم نيز همانند ديگران، در اين موضوع سخن مىگويد، يا كلام قرآن به گونهاى ديگر واز راه ديگر است؟
قرآن كريم نبىاكرمعليه آلاف التحية والثناء را معلم انسانها مىشمرد كه به انسانها حكمت مىآموزد، كتاب آسمانى را ياد مىدهد، نفوس آنان را تزكيه مىكند و....
اساسا راهى را كه هر معلمى مىرود، نشان ديگران نيز مىدهد تا آنان هم راه را بشناسند وطى كنند. اما راهى را كه رسول اكرم وانبياء مرسلين÷ رفتهاند راهى نيست كه ديگران توان شناختن ورفتن آن را داشته باشند! بلكه آن اندازه كه مقدور ديگران است، به آنها نشان مىدهند، تا همان اندازه مقدور را بشناسند وطى كنند. لذا تعليم پيامبران غير از تعليم ديگران است.
تقسيم تعليم به لحاظ تقسيم علم است، وچون علم، بر سه قسم است قهرا تعليم نيز بر سه قسم مىباشد وقرآن همه اين انواع سهگانه را دارد، اما با تفاوتى كه ويژه قرآن است.
قسم اول: علم حسى است، كه از آن به عنوان علوم تجربى ياد مىشود، شعب گوناگون علوم تجربى را علم حسى مىگويند، خواه با حس مسلح فرا گرفته شود، ويا با حس غير مسلح مانند طبيعيات وطب كه اين چنين است.
قسم دوم: علم عقلى است، وآن يك سلسله معارفى است كه به حس ادراك نمىشود -نه حس مسلح ونه غير مسلح اما پشتوانه آن، حس است، لذا بعد از علم حسى نوبتبه علم عقلى مىرسد.
قسم سوم: علم قلبى وشهودى است، كه بالاتر از علم حسى وعلم عقلى است.
اين علوم سهگانه راهيان وعالمان خاصى دارد، وهر گروهى در هر رشتهاى كه كار مىكند، سرگذشتخود را براى ديگران شرح مىدهد، وراهى را كه رفته، به آيندگان ارائه مىدهد. واصولا سند شناسايى معلمان همان سوابق تحصيلى آنها است.
كسى كه عهدهدار تبيين علم حسى وتجربى است، به استناد تجارب گذشته خود سخن مىگويد وراهنمايىهاى او هم بر اساس همان راههايى است كه رفته است، وكسى هم كه عهدهدار تبيين حكمت وفلسفه است راههاى عقلى را كه طى كرده استبه راهيان اين راه ارائه مىدهد، وسند سخن او همان براهين عقلى است كه فراگرفته است. واگر كسى در علم شهودى وحضورى صاحب بصر شد همان كارى را مىگند كه صاحب نظر مىنمود.
صاحب نظران انظار خود وديگران، مدد مىگيرند. وعارفان شاهد كه صاحب بصر هستند در مقام تعليم از بصيرتهاى خود وديگران، استمداد مىجويند وهمان راه را به راهيان كوى شهود وحضور ارائه مىدهند. منتها اگر يك شاهد عارفى در كرسى تدريس نشست، غالبا از راه «نظر» مدد مىگيرد، يعنى، مسائل برهانى را به عنوان «عرفان نظرى» زمينه قرار مىدهد، تا كم كم عدهاى از«نظر» به «بصر» برسند، چون آنچه قابل نقل وانتقال است همان «معانى ومفاهيم» است، زيرا شهودهاى عينى تحقق خارجى متن ذات صاحب بصر است وقابل انتقال نيست.
البته گاهى ممكن است اولياى خدا بتوانند فيضى را نصيب ديگران بكنند، اما آن بسيار اندك است. حكمت وفلسفه براى عرفان همان نقشى را دارد كه منطق براى فلسفه دارد، يعنى، ميزان كار است.
اينها علوم بشرى هستند، ومعلمان بشر در اين سه كرسى، آنها را تدريس مىكنند، وسرمايه تدريس وتعليم اين سه علم، همان است كه بيان شد.
ذات اقدس آله، رسول اكرم(ص) آلاف التحية والثناء را به عنوان معلم ياد كرده ومىفرمايد:
ويعلمهم الكتاب والحكمة (1)
وكتاب وحكمت را به آنان مىآموزد.
آيا منظور از آيه اين است كه رسول خدا(ص)، معارف قرآنى را در حد يك طبيب، به ديگران ياد مىدهد، كه از سرمايههاى تجربى خود مدد گرفته باشد، ويا به اين معنا است كه معارف قرآنى را در حد يك حكيم، به ديگران مىآموزد كه از سرمايههاى فكرى وبرهان مدد گرفته باشد؟ ويا اين كه معارف الهى را، در حد يك عارف شاهد، ياد مىدهد، كه نتايج مشهودات خود را به ديگران منتقل كند؟
ذات اقدس آله كه خود اولين معلم، ومعلم بالذات است، درباره چگونگى تعليم مىفرمايد:
علم الانسان ما لم يعلم (2)
آموختبه انسان آنچه را نمىدانست.
اين تعليم، از نوع هيچ يك از سه سنخ علوم نيست كه چيزى را با حس، يا عقل، يا قلب فراگرفته باشد، وبعد به ديگران ياد داده باشد، بلكه او علم محض است، وتعليم او از علم محض ربوبى نشات مىگيرد، واين فوق بحث ماست. وجود مبارك آن نگارى كه به مكتب نرفت، او از راه علم حسى يا عقلى هم يقينا مدد نگرفت، يعنى، نه باتجربه عالم شد، ونه با مدرسه ومكتب از براهين مدد گرفت.
اما درباره علم وتعليم نوع سوم، بايد گفتسراسر سيره وسنت وسريرت وجود مبارك نبى اكرم(ص) آلاف التحية والثناء حضور وشهود است، او نگارى است كه جز به مكتب «الله» سر نزده است، وآموزش اين هم از دل شروع مىشود نه از حس. علمى يستبتوان گفت:
«من فقد حسا فقد فقد علما.»
علمى است كه مىگويد، حواس را ببند، تا بفهمى! بر خلاف علوم مدرسه كه مىگويند، حواس را به كار ببر، تا بدانى. لذا قسمت مهمى از نبوت آن حضرت در آغاز امر از رؤيا شروع شد، يعنى، از جايى كه چشم وگوش وساير مجارى ادراك حسى بسته است، آغاز نبوت آن آنجا بود كه حضرت خوابهاى خوبى مىديد وهر خوابى كه مىديد مثل سپيده صبح روشن مىشد. بنابراين، علم پيامبر، علم شهودى وقلبى است كه در مقام تعليم نيز، همان را از سه راه به ديگران مىآموزد هم از راه «تجربه» به عنوان «جدال احسن» نه به عنوان «سند تعليم» به طورى كه خود از راه تجربه حسى آموخته باشد. هم به عنوان «برهان» به طورى كه خود از مدرسه فراگرفته باشد، وهم به عنوان «ارائه» در منظر قلب شاگردان شاهد وعارف قرار داد.
واما، آن راهى كه مخصوص نبى اكرم(ص) است، راهى نيست كه انسان با تهذيب نفس وتزكيه به آن برسد، چه رسد با برهانهاى عقلى يا با علوم حسى.
«الله اعلم حيثيجعل رسالته» (3)
خدا داناتر است كه رسالت را در چه جايگاهى قرار دهد.
او يك هبه خاصه است كه با كسب، تهذيب، تزكيه ومانند آن فراهم نخواهد شد، يك ربط خاصى است كه با كسب، تهذيب، تزكيه ومانند آن فراهم نخواهد شد، يك ربط خاصى استبين انسان كامل وذات اقدس آله، كه آن هم فوق بحث ما است، يعنى يك انسان متعارف در آن زمينه سخنى ندارد، چرا كه هيچ سهمى ندارد.
پس تعليم قرآن كريم از سه راه است، چون با ما به زبان ما، سخن مىگويد، اين كه مىفرمايد:
ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه (4)
پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان خويشانش.
وبا توجه به اين كه رسالت وجود مبارك نبى اكرم جهان شمول است، وتمام جوامع بشرى قوم او هستند، بايد او به زبان همه حرف بزند، هم به زبان صاحبان علوم حسى واز تجارب، سخن گويد، وهم به زبان صاحبان علوم عقلى صرف واز برهان حكايت كند، وهم به زبان شاهدان عارف، واز وجدان سخن گويد.
قرآن نيز وقتى موضوع زن را مطرح مىكند از همين سه راه وارد مىشود، يعنى هم از راه تجربى سخن مىگويد، وهم راه عقلى را طى مىكند، وهم راه عرفان وشهود را مىپيمايد، وعظت زن را با همه اين راههاى مختلف به ما آموزد.
پىنوشتها:
1- آل عمران، 164.
2- علق، 5.
3- انعام، 124.
4- ابراهيم، 4