با اينحال چنانكه در بالا اشاره كرديم،الطاف و مراحم خداوندى بوسيله انبياى عظام‏و اوصياء و اولياء و حكماى بزرگ و هنرمندان متعهد و وجدانهاى انسان‏هاى پاك،ضرورت‏و عظمت و زيبائى احساس آن وحدت را[كه بدون آن انسانى مطرح نيست]در درون‏آدميان تثبيت فرمود و اين سلسله طولانى بشر را[كه سر سلسله آن عبارت است از حضرت‏ابو البشر خليفة الله آدم عليه السلام در روى زمين]از سقوط حتمى نجات داد.در بيان‏ادبى اين وحدت عظمى، هنرمندان جوامع مسلمين در توضيح هويت و ضرورت‏ارائه طرق وصول بآن،گامهاى مؤثر و بسيار مثمرى برداشته‏اند.اكنون بايد ببينيم طرق وصول به احساس وحدت و تعليم و تربيت انسانها براى به فعليت رسيدن آن در درون‏انسانها چيست؟آيا درك و بيان اين احساس فقط مستند به ذوق و قريحه پردازى بوده‏است كه هنرمندان براى اشباع ذوق هنرى خود،انجام داده‏اند؟پاسخ اين است كه نه‏هرگز،بلكه اين حقيقت و احساس مستند به قوى‏ترين منطق‏ها است كه ما بعضى ازآنها را در اين مبحث مى‏آوريم.ما اين كار را با ترتيب وحدتهاى انتزاعى از طبيعت‏تا فوق طبيعت انجام ميدهيم تا ببينيم كدامين حقيقت ثابت‏براى انتزاع هماهنگى ووحدت ميان انسانها اصيل است.

1-وحدت عددى-همان اولين رقم از سلسله اعداد كه وسيله شمارش اعدادديگر و تركيب كننده آنها مى‏باشد.قطعى است كه منشا تجريد وحدت براى ميلياردهاانسان،اين واحد عددى نيست،زيرا بديهى است كه انسانها بيش از يك واحد عددى‏مى‏باشند،و هيچ عاقلى هم تاكنون چنين وحدتى (وحدت عددى) را درباره انسان‏ادعا نكرده است.

2-وحدت طبيعى-اين واحد بر دو درجه تقسيم ميگردد:

درجه يكم-عبارتست از ماهيات و مختصات طبيعى آن.همه انسانها داراى‏ماهيتى مركب از حيوان و تفكر و نطق و قدرت اكتشاف و تعقل و تجسيم و تجريدو مختصاتى مانند خنده و گريه هستند كه اين مختصات بالغ بر 900 مى‏باشد.بنابراين‏مقصود از واحدى كه منشا انتزاع وحدت طبيعى است در حقيقت تماثل و تشابه‏انسان‏ها در ماهيت و مختصات آن مى‏باشد كه همه را در يك نوع معين،مشترك ساخته‏است.اگر چه همه انسانها در واحد طبيعى مزبور مشتركند،ولى اين واحد و وحدتى‏كه از آن تجريد مى‏شود،با اينكه مورد آگاهى همه انسانها است،نمى‏تواند در نزديك‏كردن انسان به انسان ديگر چنان تاثيرى داشته باشد كه انسان‏ها بتوانند انتظار گذشت‏از يكديگر را داشته باشند و بعبارت ديگر افراد آدمى،همينكه به آغاز رشد فكرى‏ميرسند،اطلاع از همنوع بودن و اشتراك همه آنان را در ماهيت و مختصات طبيعى‏روانى بدست مى‏آورند،با اينحال صد هزارم آنهمه خونهائى كه انسان آشناى انسان‏از همنوع خود بر زمين ريخته است،هيچ درنده‏اى از همنوع و غير همنوع خود برزمين نريخته است،و آنهمه لاشه‏ها و جنازه‏هاى متلاشى شده كه با اسلحه اين گونه انسان شناسان (خودشناسان) نقش زمين شده است،بوسيله زلزله‏ها وسيلها و طاعون‏هاو كوه‏هاى آتشفشانى و ديگر عوامل طبيعى كه با ضربه‏هاى مرگبار خود انسان‏ها رابهلاكت رسانيده‏اند، نبوده است.در اين موضوع بحث مشروحى در اينجا نداريم،همين مقدار ميگوئيم كه:اين آشناى همنوع خويشتن بيش از همه موجودات با همنوع‏خويشتن كينه و خصومت ورزيده است.براى اينكه تا حدودى از سرگذشت‏شرم‏آورانسان در رابطه با همنوع خويشتن اطلاعى بدست‏بياوريد،نگاهى به اوراق كتابهائى‏مانند«شهريار»تاليف ماكياولى و«لوياتان‏»و«جسد سياسى‏»و«طبيعت انسان‏»تاليف‏توماس هابس بيندازيد.

و تاكنون هم هيچ متفكرى را بلكه هيچ آدم معمولى را سراغ نداريم كه به وحدت‏طبيعى كه همان تشابه و تمايل انسان‏ها در ماهيت و مختصات باشد،استناد نموده و توقع‏هماهنگى و وحدت معقول در آرمان‏ها و ارواح را داشته باشد.

وحدت طبيعى درجه دوم مانند

يك-وحدت نژادى.دو-وحدت محيط طبيعى.سه-وحدت زندگى اجتماعى.چهار-وحدت فرهنگى ايستا (راكد) مبتنى بر عناصر خواسته‏هاى طبيعى محض.پنج-وحدت سرگذشت تاريخى.

اين واحدها اگر چه در استحكام و اصالت طبيعى (همنوع بودن) قابل مقايسه باواحد طبيعى درجه 1 نمى‏باشند،ولى از نظر تاثير در جذب انسان به سوى انسان ديگربسيار مؤثرتر از واحد طبيعى درجه 1 هستند.بعنوان مثال وحدت در نژاد حتى درمتمدن‏ترين جوامع انسانى باصطلاح،مردم آن نژاد را بهمديگر جذب نموده و آنانراتا سر حد مرگ روياروى انسانهاى ديگر قرار داده است.همچنين انس و الفتى كه در ميان‏انسان‏هاى يك محيط طبيعى بوجود مى‏آيد،هماهنگى و وحدتى در ميان آنان ايجادمى‏كند.همه اين عوامل جلب در موقع تعارض با سود يا ايجاب زيان شخصى از كارمى‏افتند و انسان‏ها روياروى هم قرار مى‏گيرند.البته در ميان واحدهاى فوق واحدنژادى بيش از همه قابليت جذب افراد بسوى يكديگر را دارد،حتى امروزه بعد از آنهمه‏تبليغات و اجراى رسالت پيامبران و انديشه‏هاى سازنده متفكران بزرگ،موضوع‏نژاد در كشش افراد هم نژاد بيكديگر و دفع غير هم نژاد،به قدرت خود باقى است.خلاصه،اگر چه اين واحدهاى درجه 2 ميتوانند بعنوان عوامل جلب افراد بيكديگرعمل كنند،ولى مشروط به اينكه سود و زيان فردى در كار نباشد.با يك دقت لازم ميتوان‏گفت همه اين واحدها و اتحادها و اشتراكها و وحدت‏ها در معرض بهره بردارى‏براى اشباع حس خودخواهى‏هاى آدميان بوده است،يعنى همه آنها در معرض‏استفاده در راه خودخواهى قرار مى‏گيرند،لذا ميتوان گفت:فداكارى در راه نژاد،ياهر موضوع ديگرى مانند افراد هم محيط طبيعى و افراد اجتماع خود،فداكارى‏در راه خويشتن است،بطوريكه ميتوان اين دو كلمه‏«نژاد من‏»را به كلمه‏«من‏»تبديل نمود.بعضى از واحدهاى دو نوع واحدهاى طبيعى درجه 1 و 2 ميتوانند به دو نوع اجبارى واختيارى تقسيم شوند،مانند انتخاب اختيارى اجتماع مخصوص و محيط طبيعى‏و مكان مخصوص براى زندگى[در واحدهاى طبيعى درجه 2]و مانند انتخاب اختيارى‏مواد براى تعقل و تجسيم و به فعليت رسانيدن نبوغ در مسير خاص.

3-صيانت ذات كه در حيات انسان مقتضى تشكل و ارتباطات جمعى مى‏باشد،گاه براى دفع مزاحم از سر راه زندگى كه هم دو يا چند انسان عادل و با فضيلت رابيكديگر مى‏پيوندد و هم اشخاص درنده را كه اگر خطر مزاحم نبود همديگر رامى‏دريدند مانند دست‏بهم دادن شير با خرگوش و پلنگ با آهو و گربه با موش براى‏دفع دشمن،چنانكه براى بدست آوردن سود ممكن است ميليونها انسان با داشتن‏هوى‏ها و آرمان‏هاى مختلف و متضاد،بيكديگر جذب شوند و هماهنگ گردند.ولى‏اين هماهنگى‏هاى ناشى از فرار از ضرر و جلب سود كه مانند جهانگشايانى بيكديگرجذب مى‏شوند و متحد ميگردند،هيچ گونه داراى ارزش ذاتى نيست، بلكه گاهى‏در صورت دوم كه اتحاد براى جلب سود است،مزاحم انسانها و بر هم زننده زندگى‏ديگران نيز مى‏باشد مگر براى تحقق بخشيدن به هدفهاى والاى انسانى كه در آيات‏قرآنى نيز آمده است و ما نمونه‏اى از آن آيات را خواهيم آورد.

بنظر ميرسد كه شعراى عاليقدر ما اينگونه اتحاد و هماهنگى را توصيه كرده‏اند،[نه اتحاد و هماهنگى مغولان را]از آنجمله:

آب را چون مدد بود از آب گلستان گردد آنچه بود خراب (37)

حكيم سنائى غزنوى

شاعرى ديگر گفته است:

آن پنج گهر كز صدف يك پشتند در دست كمال و مردمى انگشتند چون فرد شوند در نظرها هيچند چون جمع شوند بر دهن‏ها مشتند (38) زدانا تو نشنيدى اين داستان كه بر گويد از گفته باستان كه گر دو برادر نهد پشت پشت تن كوه را باد ماند به مشت (39)

حكيم ابو القاسم فردوسى

همرهى شرط است اندر كارها تا رسد آسان به منزل بارها و رنه جز رنج و زيان نايد پديد سازش ناسازگاران كس نديد (40)

رشيد ياسمى

غرض ز انجمن و اجتماع جمع قواست چرا كه قطره چو شد متصل بهم درياست ز قطره،ماهى پيدا نمى‏شود هرگز محيط بايد كزوى نهنگ خواهد خاست ز قطره هيچ نيايد ولى چو دريا گشت هر آنچه فيض تصور كنى از آن شاياست به قطره كشتى هرگز نميتوان راندن چرا كه او را نه عمق هست و نه پهناست ز گندمى نتوان پخت نان و جوع نشاند چو گشت‏خرمن و خروار وقت‏برگ و نواست ز فرد فرد محال است كارهاى بزرگ ولى ز جمع توانخواست هر چه خواهى خواست اگر مرا و تو را عقل خويش كافى بود چرا بحكم خداوند امر بر شور است قواى چند چو در يك مقام جمع شود بهر چه راى كند روى فتح با آنجاست بلى ببايد جمعيت و وفاق نمود كه هر چه هست ز اجماع و اتفاق بپاست بدين دليل يد الله مع الجماعه سرود كه با جماعت دستى قوى،يدى طولاست ولى چو تفرقه اندر ميان جمع فتد همان حكايت صوفى و سيد و ملاست پس اجتماع ببايد زروى دانش و علم كه علم اگر نبود اجتماع بى معناست (41)

اديب الممالك فراهانى

دوستان سخت پيمان را ز دشمن باك نيست شرط يار آنست كز پيوند يارش نگسلد صد هزاران خيط يكتا را نباشد قوتى چون بهم بر تافتى اسفنديارش نگسلد

سعدى شيرازى

آنچه به يك دست نشايد ربود چون دو شود دست،ربايند زود كار گرانى چوفتد پيش كس رفع شود از مدد يار و بس (42)

وحشى بافقى

مورچگان را چو فتد اتفاق شير ژيان را بدرانند پوست (43)

سعدى شيرازى

حسنت‏باتفاق ملاحت جهان گرفت آرى باتفاق،جهان مى‏توان گرفت

حافظ شيرازى

دو دست‏با هم اگر يكدلند در همه حال هزار طعنه دشمن به نيم جو نخرند ور اتفاق نمايند و عزم جزم كنند سزد كه قلعه افلاك را ز هم بدرند بكوش ابن يمين دوستى بدست آرى كه دشمنان سوى يكتن بصد كژى نگرند (44)

ابن يمين فريومدى

دو دل يك شود بشكند كوه را پراكندگى آرد انبوه را

نظامى گنجوى

البته چنانكه در بالا اشاره كرديم،مطلوبيت اين هماهنگى و اتحاد مربوطبه هدف والائى است كه انگيزه تشكل دسته جمعى را بوجود مى‏آورد.خداوند متعال‏فرموده است:

و تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان . (45) (هميارى كنيد بر مبناى[در راه]ايجاد نيكو كارى و تقوى،و هميارى نكنيدبر ايجاد گناه و خصومت.)

نكته بسيار جالبى كه در تشكل و هماهنگى انسانها در راه بوجود آوردن نيكى‏هاو خيرات وجود دارد،افزايش نيرو و نشاط و انبساطى است كه در جدائى‏ها ديده‏نمى‏شود.بعبارت ديگر تجربه شده است كه اگر كسى به تنهائى در راه خير و نيكى‏تكاپو كند،كم نشاطتر و ناتوان‏تر از موقعى است كه در ميان جمع هماهنگ شده تلاش‏مينمايد.خداوند متعال لطف و نايت‏خاصى به جمع‏هاى متشكل در راه نيكوكارى وتقوى عنايت ميفرمايد،چنانكه در حديث آمده است:

الجماعة رحمة

(جماعت (تشكل جمعى براى به وجود آوردن خيرات) رحمت‏خداوندى است.)

يد الله مع الجماعة

(دست‏خداوندى با جمعيت متشكل است.)

گفت‏با اينها مرا صد حجت است ليك جمعند و جماعت رحمت است راز گويان با زبان و بى زبان الجماعة رحمة تاويل دان چون جماعت رحمت آمد اى پسر جهد كن كز رحمت آرى تاج سر جمع كن خود را جماعت رحمتست تا توانم با تو گفتن هر چه هست

مولوى

خداوند متعال ميفرمايد:

و اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبرواان الله مع الصابرين . (46) (و اطاعت كنيد خدا و رسول او را و با يكديگر نزاع نكنيد كه شكست‏مى‏خوريد و نيرو و آبروى شما مى‏رود،و متحمل و شكيبا باشيد كه قطعاخداوند با بردباران است.)

اين آيه شريفه از يك نظر خاصيت‏بسيار حياتى اجتماع و اتحاد را بيان مى‏فرمايد كه عبارت است از پيروزى بر ضد انسانهاى انسان نشناس،و همچنين‏خاصيت پراكندگى و پاشيدگى را متذكر مى‏شود كه عبارت است از سقوط و اضمحلال‏نيرو و رفتن آبرو و حيثيت.و از نظر ديگر مى‏توان گفت:اگر اجتماع و اتحاد معلول‏اطاعت او امر خداوندى و رسول او بوده باشد،انسان را به همان وحدت عالى ميرساندكه در«عامل وحدت اختيارى‏»بيان خواهيم كرد.

4-عامل اشباع عواطف-عده‏اى از انسان‏ها درباره همنوعان خود،وحدتى‏را شهود مى‏كنند كه منشا دلسوزى به آلام انسان‏ها و احساس خوشى در خوشى‏هاى‏آنان مى‏باشد.اين احساس با اينكه ممكن است‏خام بوده و به درجه تصعيد عالى‏نرسيده باشد،با اينحال،ممكن است‏با مشاهده زشتى‏ها و پليدى‏ها از افرادى محدوداز انسان‏ها فروكش نمايد و از بين برود،و اگر احساسات واحد مستند به درك برين‏و عقل ناب و فهم عالى باشد،اين احساس،فوق العاده مهم و با ارزش است كه درشماره 5 مطرح خواهد گشت.

ولى آنچه كه مهم است اينست كه آدمى با مشاهده زشتى‏ها و پليدى‏هاى افرادى‏از مردم پست،عاطفه زيباى محبت‏به انسانهاى ديگر را از بين نبرد،زيرا اين عاطفه‏اى‏بسيار مهم و سازنده است كه در همه ادبيات جوامع بشرى بنام محبت تجلى داشته است.در ادبيات فارسى، محبت و توصيف و تحريك به داشتن آن،بسيار عالى جلوه كرده‏است،از آنجمله:

بجز بناى محبت كه دائم آباد است خراب مى‏كند ايام هر بنائى را

عبرت نائينى

خلل پذير بود هر بنا كه مى‏بينى مگر بناى محبت كه خالى از خلل است

حافظ

جز به محبت جهان قرار نگيرد كون و مكان باقى از بقاى محبت گر ز محبت نبود هستى انسان خانه دل كى شدى بناى محبت بر زبر خاك پايدار نماند هيچ بنائى بجز بناى محبت

محسن شمس ملك آرا

شيرين نشود كام جز از شور محبت مستى ندهد جز مى‏انگور محبت آن آتش موسى و عصا و يد بيضا يك شعله بد از نائره طور محبت دشمن كه بسر پنجه شمشير نشد دوست ديديم كه چربيد بر او زور محبت بر نفس عطا غالب اگر گشت عجب نيست با شير ژيان پنجه زند مور محبت

سميعى عطا

بجز بناى محبت كه تا ابد باقى است شود خراب به گردون اگر بر آرى كاخ

صفائى نراقى

بنازم به بزم محبت كه آنجا گدائى به شاهى مقابل نشيند

طبيب اصفهانى

باشد به از گلى كه زند گلرخى به سر خارى كه در طريق محبت‏بپا رود

وصال شيرازى

بين بو العجبى‏هاى محبت كه دلم بود يك قطره و عمريست كه جيحون رود از دل (47)

هدايت طبرستانى

از گل و خاك برويند همه نخل و نهال اى محبت توچه نخلى كه ز دل ميروئى تا تواند گل خندان محبت گردد غنچه دل گره كينه نمى‏بايد كرد

نورس قزوينى

گر آسايشى دارى از روزگار وصال عزيزان غنيمت‏شمار به جمعيت دوستان روى نه پراكندگى را به يكسوى نه به دورى مكوش ار كه بدخوست‏يار كه خود دورى افتد سرانجام كار (48)

امير خسرو دهلوى

نبينى كه چون با هم آيند مور زشيران جنگى برآرند شور نظر كن برآن موى تاريك سر كه باريك بينند اهل نظر چو تنهاست از رشته‏اى كمتر است چو پر شد ز زنجير محكمتر است (49)

سعدى

از محبت تلخها شيرين شود از محبت مس‏ها زرين شود از محبت دردها صافى شود وز محبت دردها شافى شود از محبت‏خارها گل مى‏شود وز محبت‏سركه‏ها مل مى‏شود از محبت دار تختى مى‏شود وز محبت‏بار بختى مى‏شود از محبت‏سجن گلشن مى‏شود بى محبت روضه گلخن مى‏شود از محبت نار نورى مى‏شود وز محبت ديو حورى مى‏شود از محبت‏سنگ روغن مى‏شود بى محبت موم آهن مى‏شود از محبت‏حزن شادى مى‏شود وز محبت غول هادى مى‏شود از محبت نيش نوشى مى‏شود وز محبت‏شير موشى مى‏شود از محبت‏سقم صحت مى‏شود وز محبت قهر رحمت مى‏شود از محبت مرده زنده مى‏شود وز محبت‏شاه بنده مى‏شود اين محبت هم نتيجه دانش است كى گزافه بر چنين تختى نشست دانش ناقص كجا اين عشق زاد عشق زايد ناقص اما بر جماد

مولوى

دستور به ايجاد صلح و صفا و خوش بينى در ميان انسانها و توصيه بآن،هم در منابع‏معتبر اسلامى آمده و هم در ادبيات جلوه بسيار عالى داشته است،بعنوان نمونه:

يكى نصيحت من گوش دار و فرمان كن كه از نصيحت‏سود آن كند كه فرمان كرد همه به صلح گراى و همه مدارا كن كه از مدارا كردن ستوده گردد مرد اگر چه قوت دارى و عدت بسيار به گر صلح در آى و به گرد جنگ مگرد نه هر كه دارد شمشير،حرب بايد ساخت نه هر كه دارد فازهر،زهر بايد خورد

ابو الفتح بستى

آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا

حافظ