اسلام> تاريخ اسلام> دوره رسالت> از هجرت تا رحلت> وقايع پس از هجرت> وقايع سال هفتم> جنگ خيبر

جنگ خيبر

كتاب: فروغ ابديت، ج 2، ص 239

نويسنده: جعفر سبحانى

روزى كه ستاره فروزان اسلام در سرزمين «مدينه‏» درخشيد، ملت‏يهود بيش از قريش، عداوت پيامبر و مسلمانان را به دل گرفتند، و با تمام دسيسه‏ها و قواى خود، بر كوبيدن آن كمر بستند.

يهوديانى كه در مدينه و اطراف آن سكونت داشتند، به سرنوشت‏شومى كه نتيجه مستقيم اعمال و حركات ناشايسته خود آنها بود، دچار شدند.گروهى از آنها اعدام و برخى مانند قبيله‏هاى «بنى قين قاع‏» و «بنى النضير» ، از سرزمين مدينه رانده شدند و در «خيبر» و «وادى القرى‏» و يا «اذرعات شام‏» سكونت گزيدند.

جلگه وسيع حاصلخيزى را كه در شمال مدينه، به فاصله سى دو فرسنگى آن قرار دارد، «وادى خيبر» مى‏نامند و پيش از بعثت پيامبر، ملت‏يهود براى سكونت و حفاظت‏خويش در آن نقطه، دژهاى هفتگانه محكمى ساخته بودند.از آنجا كه آب و خاك اين منطقه براى كشاورزى آمادگى كاملى داشت، ساكنان آنجا در امور زراعت و جمع ثروت و تهيه سلاح و طرز دفاع، مهارت كاملى پيدا كرده بودند، و آمار جمعيت آنها بالغ بر بيست هزار بود، و در ميان آنها مردان جنگاور و دلير فراوان به چشم مى‏خورد. (1)

جرم بزرگى كه يهوديان خيبر داشتند، اين بود كه تمام قبائل عرب را براى كوبيدن حكومت اسلام تشويق كردند، و سپاه شرك با كمك مالى يهودان خيبر، در يك روز از نقاط مختلف عربستان حركت كرده خود را به پشت مدينه رسانيدند.در نتيجه، جنگ احزاب كه شرح آن را خوانديد، رخ داد، و سپاه مهاجم با تدابير پيامبر و جانفشانى ياران او، پس از يكماه توقف در پشت‏خندق، متفرق شدند و به وطن خود - از آن جمله يهودان خيبر به خيبر - بازگشتند و مركز اسلام آرامش خود را بازيافت.

ناجوانمردى يهود خيبر، پيامبر را بر آن داشت كه اين كانون خطر را برچيند، و همه آنها را خلع سلاح كند.زيرا بيم آن مى‏رفت كه اين ملت لجوج و ماجراجو، بار ديگر با صرف هزينه‏هاى سنگين، بت‏پرستان عرب را بر ضد مسلمانان برانگيزند، و صحنه نبرد احزاب بار ديگر تكرار شود.بخصوص كه تعصب يهود نسبت‏به آئين خود، بيش از علاقه مردم قريش به بت‏پرستى بود، و براى همين تعصب كور بود كه هزار مشرك اسلام مى‏آورد، ولى يك يهودى حاضر نبود دست از كيش خود بردارد!

عامل ديگرى كه پيامبر را مصمم ساخت قدرت خيبريان را در هم شكند، و همه آنها را خلع سلاح نمايد و حركات آنان را زير نظر افسران خويش قرار دهد، اين بود كه او با ملوك و سلاطين و رؤساء جهان مكاتبه نموده و همه آنها را با لحن قاطع به اسلام دعوت كرده بود.در اين صورت هيچ بعيد نبود كه ملت‏يهود آلت دست كسرى و قيصر شوند و با كمك اين دو امپراتور، براى گرفتن انتقام، كمر ببندند، و نهضت اسلامى را در نطفه خفه سازند و يا خود امپراتوران را بر ضد اسلام بشورانند، چنانكه مشركان را بر ضد اسلام جوان شورانيدند.

خصوصا كه در آن زمان ملت‏يهود در جنگهاى ايران و روم، با يكى از دو امپراتور همكارى داشت.از اينرو، پيامبر لازم ديد، كه هر چه زودتر اين آتش خطر را براى ابد خاموش سازد.

بهترين موقعيت‏براى اين كار همين موقع بود.زيرا، فكر پيامبر با بستن پيمان حديبيه، از ناحيه جنوب (قريش) آسوده بود.وى مى‏دانست كه اگر دست‏به تركيب تشكيلات يهود بزند، قريش دست كمك به سوى يهود دراز نخواهد كرد و براى جلوگيرى از كمك كردن سائر قبائل شمال، مانند تيره‏هاى «غطفان‏» كه همكار و دوست‏خيبريان در جنگ احزاب بودند، نقشه‏اى داشت كه بعدا خواهيم گفت.

روى اين انگيزه‏ها، پيامبر گرامى فرمان داد كه مسلمانان براى تسخير آخرين مراكز يهود در سرزمين عربستان، آماده شوند و فرمود: فقط كسانى مى‏توانند افتخار شركت درين نبرد را بدست آورند كه در صلح «حديبيه‏» حضور داشته‏اند، و غير آنان مى‏توانند بعنوان داوطلب شركت كنند، ولى از غنائم سهمى نخواهند داشت.پيامبر «غيله ليثى‏» را جانشين خود در مدينه قرار داد، و پرچم سفيدى به دست على «ع‏» داد و فرمان حركت صادر نمود.براى اينكه كاروان آنها زودتر به مقصد برسد، اجازه داد كه «عامر بن اكوع‏» ، ساربان آن حضرت، موقع راندن شتران سرود (حداء) بخواند.او اشعار زير را كه متن آن را در پاورقى مطالعه مى‏فرمائيد، ترنم مى‏كرد: (2)

به خدا سوگند اگر عنايات و الطاف خدا نبود، ما گمراه بوديم نه صدقه مى‏داديم و نه نماز مى‏خوانديم.ما ملتى هستيم كه اگر قومى بر ما ستم كنند و يا فتنه‏اى بر پا نمايند، ما زير بار آنها نمى‏رويم.خداوندا پايدارى را نصيب ما بفرما و ما را در اين راه ثابت قدم گردان.

مضمون اين سرودها، انگيزه اين نبرد را به گونه‏اى روشن بيان مى‏كند و مى‏رساند: از آنجا كه ملت‏يهود بر ما ستم نموده و آتش فتنه را در آستانه خانه ما روشن ساخته‏اند، ما براى خاموش ساختن اين كانون، رنج‏سفر را بر خود هموار نموده‏ايم.

مضامين سرود، آنچنان پيامبر را راضى و مسرور ساخت كه آن حضرت درباره «عامر» دعا فرمود.اتفاقا «عامر» ، در اين جنگ شربت‏شهادت نوشيد.

پيامبر، به هنگام حركت دادن سپاه اسلام، توجه خاصى به شيوه استتار نظامى داشت.او علاقمند بود كه كسى از مقصد وى آگاه نشود تا دشمن را غافلگير نموده و قبل از هرگونه اقدامى، محوطه آنها را محاصره نمايد.علاوه بر اين، متحدان دشمن تصور كنند، كه مقصد پيامبر بسوى آنها است، و براى احتياط در خانه‏هاى خود بمانند، و به يكديگر نپيوندند.

شايد گروهى تصور كردند كه منظور پيامبر از اين راه‏پيمائى بسوى شمال، سركوبى قبائل «غطفان‏» و «فزاره‏» - كه همدستان يهود در جنگ احزاب بودند - مى‏باشد.پيامبر، وقتى به بيابان «رجيع‏» رسيد، محور حركت‏ستون را به سوى خيبر قرار داد، و بدينوسيله ارتباط اين دو متحد را از هم گسست، و از اينكه قبائل مزبور به يهودان خيبر كمك كنند، جلوگيرى نمود.با اينكه محاصره خيبر قريب يك ماه طول كشيد، با اين حال، قبائل مزبور نتوانستند متحدان خود را يارى نمايند. (3)

رهبر بزرگ اسلام با هزار و ششصد سرباز - كه دويست‏سوار نظام در ميان آنها بود - به سوى خيبر پيشروى كرد. (4)

هنگامى كه به سرزمين خيبر نزديك شد، دعاى زير را كه حاكى از نيت پاك او ست‏خواند: بارالها! توئى خداى آسمانها و آنچه زير آنها قرار گرفته، و خداى زمين و آنچه بر آن سنگينى افكنده.من از تو خوبى اين آبادى و خوبى اهل آن و آنچه در آن هست، مى‏خواهم و از بديهاى آن و بدى آنچه در آن قرار گرفته، به تو پناه مى‏برم. (5)

اين دعا در حال تضرع، آن هم در برابر هزار و ششصد سرباز دلير كه هر كدام كانون سوزانى از عشق و شور به جنگ و نبرد بودند، حاكيست كه او به منظور كشورگشائى، و توسعه‏طلبى و انتقام‏جوئى پا به اين سرزمين نگذاشته است.او براى اين آمده است كه اين كانون خطر را كه هر لحظه ممكن است، پايگاهى براى مشركان بت‏پرست، قرار بگيرد، در هم بكوبد، تا نهضت اسلامى از اين ناحيه تهديد نشود.شما خواننده گرامى، خواهيد ديد كه پيامبر پس از فتح دژها و خلع سلاح، اراضى و مزارع آنها را به خود آنها واگذار نمود، و تنها به اخذ «جزيه‏» در برابر حفظ جان و مال آنها، اكتفاء كرد.

نقاط حساس و راهها شبانه اشغال مى‏شود.

دژهاى هفتگانه «خيبر» ، هر كدام نام مخصوصى داشتند و نامهاى آنها به قرار زير بود: ناعم، قموص، كتيبه، نسطاة، شق، وطيح، سلالم.برخى از اين دژها گاهى به يكى از سران آن دژ منسوب مى‏شد، مثلا مى‏گفتند: دژ «مرحب‏» و..

همچنين، براى حفاظت و كنترل اخبار خارج دژ، در كنار هر دژى، برج مراقبت‏ساخته شده بود، تا نگهبانان برجها، جريان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند، و طرز ساختمان برج و دژ طورى بود، كه ساكنان آنها بر بيرون قلعه كاملا مسلط بودند و با منجنيق و غيره مى‏توانستند دشمن را سنگباران كنند. (6) در ميان اين جمعيت‏بيست هزارى، دو هزار مرد جنگى و دلاور بود كه فكر آنها از نظر آب و ذخائر غذائى كاملا آسوده بود، و در انبارها، ذخاير زيادى داشتند.اين دژها آنچنان محكم و آهنين بودند كه سوراخ كردن آنها امكان نداشت، و كسانى كه مى‏خواستند خود را به نزديكى دژ برسانند، با پرتاب سنگ مجروح و يا كشته مى‏شدند.اين دژها سنگرهاى محكمى براى جنگاوران يهود به شمار مى‏رفت.

مسلمانان، كه در برابر چنين دشمن مجهز و نيرومندى قرار گرفته بودند، بايد در تسخير اين دژها از هنرنمائى نظامى و تاكتيكهاى جنگى حداكثر استفاده را بنمايند. نخستين كارى كه انجام گرفت، اين بود كه شبانه تمام نقاط حساس و راهها، به وسيله سربازان اسلام اشغال گرديد.اينكار بقدرى مخفيانه و در عين حال سريع انجام گرفت، كه نگهبانان برجها نيز از اين كار آگاهى نيافتند.صبحگاهان كه كشاورزان «خيبر» ، با لوازم كشاورزى از قلعه‏ها بيرون آمدند، چشمهاى آنها به سربازان دلير و مجاهد اسلام افتاد، كه در پرتو قدرت ايمان و بازوان نيرومند و سلاحهاى برنده، تمام راهها را به روى آنها بسته‏اند، كه اگر قدمى فراتر بگذارند، فورا دستگير خواهند شد.اين منظره آنچنان آنها را خائف و مرعوب ساخت، كه بى‏اختيار پا به فرار گذاردند، و همگى گفتند كه: محمد با سربازانش اينجاست و فورا درهاى دژها را سخت‏بسته و در داخل دژها شوراى جنگى تشكيل گرديد.وقتى چشم پيامبر به لوازم تخريبى مانند بيل و كلنگ افتاد، آن را به فال نيك گرفت و براى تقويت روحيه سربازان اسلام فرمود: «الله اكبر خربت‏خيبر انا اذا نزلنا بساحة قوم فساء صباح المنذرين‏»: «ويران باد خيبر! وقتى بر قومى فرود آئيم چه قدر بد است روزگار بيم‏داده‏شدگان‏» .نتيجه شورا اين بود كه زنان و كودكان را در يكى از دژها، و ذخائر غذائى را در دژ ديگر جاى دهند و دليران و جنگاوران هر قلعه با سنگ و تير از بالا دفاع كنند و قهرمانان هر دژ در مواقع خاصى از دژ بيرون آيند و در بيرون دژ با دليران اسلام بجنگند.دلاوران يهود از اين نقشه تا آخر نبرد دست‏برنداشته، از اين جهت، توانستند مدت يك ماه در برابر ارتش نيرومند اسلام مقاومت كنند، به طوريكه گاهى براى تسخير يك دژ ده روز تلاش انجام مى‏گرفت و نتيجه‏اى به دست نمى‏آمد.

سنگرهاى يهود فرو مى‏ريزد

نقطه‏اى را كه از نظر اصول نظامى چندان حائز اهميت نبود، و سربازان يهود كاملا بر آنجا تسلط داشتند، و حاجب و مانعى از هدف گيرى و تيراندازى دشمن و سنگباران كردن مركز اردوى اسلام نبود.روى اين جهت، يكى از دلاوران كارآزموده اسلام، به نام «حباب بن منذر» ، حضور پيامبر رسيد و چنين گفت: اگر شما به فرمان خدا در اين نقطه فرود آمده‏ايد، من كوچكترين اعتراضى بر اين مطلب ندارم.زيرا دستور خداوند بالاتر از هرگونه نظر و پيش‏بينى ما است، ولى اگر فرود در اين نقطه يك امر عرفى و عادى است، بطورى كه افسران مى‏توانند در آن اظهار نظر كنند، در اين صورت ناچارم بگويم كه اين نقطه، چشم‏انداز دشمن است، و در نزديكى دژ «نسطاة‏» قرار گرفته، و تيراندازان دژ بر اثر نبودن نخل و خانه، مى‏توانند قلب لشكر را هدف‏گيرى كنند.

پيامبر با استفاده از يكى از اصول بزرگ اسلام (اصل مشاوره) و احترام به افكار ديگران چنين فرمود: اگر شما نقطه بهترى را معرفى نمائيد، آنجا را اردوگاه خود قرار مى‏دهيم. «حباب‏» ، پس از بررسى اراضى خيبر، نقطه‏اى را تعيين نمود، كه در پشت نخل‏ها قرار گرفته بود.در نتيجه، ستاد جنگ به آنجا انتقال يافت، و در طول مدت تسخير خيبر، هر روز افسران و پيامبر از آنجا بسوى دژها مى‏آمدند و شبانگاه به ستاد ارتش باز مى‏گشتند. (7)

درباره جزئيات نبرد خيبر نمى‏توان نظر قاطع ابراز كرد، ولى از مجموع كتابهاى تاريخ و سيره چنين استفاده مى‏شود كه سربازان اسلام، دژها را يك يك محاصره مى‏كردند، و كوشش مى‏نمودند كه ارتباط دژ محاصره شده را از دژهاى ديگر قطع نمايند، و پس از گشودن آن دژ، به محاصره دژ ديگر مى‏پرداختند.دژهائى كه با يكديگر ارتباط زيرزمينى داشتند و يا رزمندگان و دلاوران آنها به دفاع سرسختانه برمى‏خاستند، گشودن آنها به كندى صورت مى‏گرفت، ولى دژهائى كه رعب و ترس بر فرماندهان آنها مستولى گشته، و يا روابط آنها با خارج به كلى بريده شده بود، تسلط بر آنها به آسانى انجام مى‏گرفت و قتل و خونريزى كمتر اتفاق مى‏افتاد و كار به سرعت زياد پيش مى‏رفت.

به عقيده گروهى از تاريخ‏نويسان، نخستين دژى كه از خيبر پس از رنجهاى فراوان، به دست ارتش اسلام افتاد، دژ «ناعم‏» بود.گشودن اين دژ به قيمت كشته شدن يكى از سرداران بزرگ اسلام، به نام «محمود بن مسلمة انصارى‏» و زخمى گشتن پنجاه تن از سربازان اسلام تمام شد.افسر مزبور به وسيله سنگ بزرگى كه از بالا پرتاب كرده بودند، كشته شد، و همان لحظه جان سپرد و بنا به نقل ابن‏اثير، در «اسد الغابه‏» (8) پس از سه روز جان سپرد و پنجاه سرباز زخمى براى پانسمان به نقطه‏اى كه در لشكرگاه براى اينكار اختصاص داده شده بود، انتقال يافتند و همگى پانسمان شدند. (9) همچنين، دسته‏اى از زنان «بنى الغفار» كه به اجازه پيامبر به خيبر آمده بودند، در يارى مسلمانان، و پانسمان مجروحان و سائر خدماتى كه براى زن در اردوگاه مشروع بود، فداكارى و جانبازى عجيبى از خود نشان مى‏دادند. (10)

شوراى نظامى تصويب نمود كه پس از فتح دژ «ناعم‏» ، سربازان متوجه قلعه «قموص‏» شوند و رياست اين دژ با فرزندان «ابى الحقيق‏» بود.اين دژ با فداكارى سربازان اسلام گشوده شد، و «صفيه‏» ، دختر «حيى بن اخطب‏» كه بعدها در رديف زنان پيامبر قرار گرفت، اسير گرديد.

اين دو پيروزى بزرگ روحيه سربازان اسلام را تقويت كرد، و رعب و وحشت‏بر قلوب يهوديان مستولى گشت.ولى مسلمانان از نظر مواد غذائى در مضيقه عجيبى قرار گرفته بودند، بطورى كه براى رفع گرسنگى، از گوشت‏برخى از حيوانات كه خوردن گوشت آنها مكروه است استفاده مى‏نمودند.و دژى كه مواد غذائى فراوانى در آنجا بود، هنوز به دست مسلمانان نيافتاده بود.

پرهيزكارى در عين گرفتارى

در اين حالت كه گرسنگى شديد، بر مسلمانان مستولى گرديده بود و آنان با خوردن گوشت‏حيواناتى كه خوردن آنها مكروه است، گرسنگى را برطرف مى‏كردند، چوپان سياه چهره‏اى كه براى يهوديان گله‏دارى مى‏كرد، حضور پيامبر شرفياب گرديد و درخواست نمود كه حقيقت اسلام را بر او عرضه بدارد.او در همان جلسه بر اثر سخنان نافذ پيامبر ايمان آورد، و گفت: اين گوسفندان همگى در دست من امانت است، و اكنون كه رابطه من با صاحبان گوسفندان بريده شد، تكليف من چيست؟ !

پيامبر در برابر ديدگان صدها سرباز گرسنه، با كمال صراحت فرمود: «در آئين ما خيانت‏به امانت‏يكى از بزرگترين جرمها است.بر تو لازم است همه گوسفندان را تا در قلعه ببرى و همه را به دست صاحبانشان برسانى‏» .او دستور پيامبر را اطاعت نمود و بلافاصله در جنگ شركت كرد و در راه اسلام جام شهادت نوشيد. (11)

آرى، پيامبر نه تنها در دوران جوانى، لقب «امين‏» گرفته بود، بلكه در تمام حالات امين و درستكار بود.در تمام دوران محاصره، رفت و آمد گله‏هاى قلعه، در صبح و عصر، كاملا آزاد بود، و يك نفر از مسلمانان در فكر ربودن گوسفندان دشمن نبود. زيرا آنان در پرتو تعاليم عالى رهبر خود، امين و درستكار بار آمده بودند.تنها يك روز كه گرسنگى شديدى بر همه آنها غالب گرديده بود، دستور داد، دو راس گوسفند از گله بگيرند، و باقيمانده را رها كنند، تا آزادانه وارد دژ شوند، و اگر اضطرار شديد در كار نبود، هرگز دست‏به چنين كار نميزد.از اينرو، هر موقع شكايت‏سربازان خود را از گرسنگى مى‏شنيد، دست‏به دعا بلند مى‏كرد و مى‏گفت: بارالها! دژى كه مركز غذا است، به روى سربازان بگشا و هرگز اجازه نمى‏داد، بدون فتح و پيروزى به اموال مردم دستبرد زنند. (12)

با در نظر گرفتن اين مراتب، غرض‏ورزى گروهى از خاورشناسان تاريخ معاصر روشن مى‏گردد.آنان براى كوچك كردن اهداف عالى اسلام، سعى مى‏كنند اثبات كنند كه نبردهاى اسلام براى غارتگرى و گردآوردن غنائم بوده و سربازان اسلام در موقع جنگ و نبرد خود را ملزم به اجراء اصول عدالت نمى‏دانسته‏اند.ولى جريان فوق و امثال آن كه در صفحات تاريخ ثبت گرديده است، گواه گويايى بر دروغ‏پردازى آنان مى‏باشد.زيرا پيامبر در سخت‏ترين لحظات، لحظاتى كه سربازان فداكار وى با مرگ و گرسنگى دست‏به گريبان بودند، اجازه نمى‏دهد چوپان گله به صاحبان يهودى خود خيانت ورزد، در صورتى كه مى‏توانست همه آنها را يكجا مصادره كند.

دژها يكى پس از ديگرى گشوده مى‏شود

پس از فتح قلعه‏هاى مزبور، سپاهيان اسلام به طرف دژهاى «وطيح‏» و «سلالم‏» يورش آوردند.ولى مسلمانان با مقاومت‏سرسختانه يهود، در بيرون قلعه روبرو شدند.از اينرو، سربازان دلير اسلام با جانبازى و فداكارى و دادن تلفات سنگين - كه سيره‏نويس بزرگ اسلام «ابن هشام‏» آنها را در ستون مخصوص گرد آورده است - نتوانستند پيروز شوند و بيش از ده روز با جنگاوران يهود، دست و پنجه نرم كرده، و هر روز بدون نتيجه به لشكرگاه باز مى‏گشتند.

در يكى از روزها، «ابى بكر» مامور فتح گرديد و با پرچم سفيد تا لب دژ آمد. مسلمانان نيز به فرماندهى او حركت كردند، ولى پس از مدتى بدون نتيجه بازگشتند و فرمانده و سپاه هر كدام گناه را به گردن يكديگر انداخته و همديگر را به فرار متهم نمودند.

روز ديگر فرماندهى لشكر به عهده «عمر» واگذار شد.او نيز داستان دوست‏خود را تكرار نمود و بنا به نقل طبرى، (13) پس از بازگشت از صحنه نبرد، با توصيف دلاورى و شجاعت فوق‏العاده رئيس دژ «مرحب‏» ، ياران پيامبر را مرعوب مى‏ساخت.اين وضع، پيامبر و سرداران اسلام را سخت ناراحت كرده بود.در اين لحظات پيامبر، افسران و دلاوران ارتش را گرد آورد، و جمله ارزنده زير را كه در صفحات تاريخ ضبط است، فرمود: «لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله يفتح الله على يديه ليس بفرار»: (14)

اين پرچم را فردا به دست كسى مى‏دهم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر او را دوست مى‏دارند و خداوند اين دژ را به دست او مى‏گشايد.او مرديست كه هرگز پشت‏به دشمن نكرده و از صحنه نبرد فرار نمى‏كند و بنا به نقل طبرسى و حلبى چنين فرمود: كرار غير فرار، يعنى به سوى دشمن حمله كرده، و هرگز فرار نمى‏كند. (15)

اين جمله كه حاكى از فضيلت و برترى معنوى و شهامت آن سردارى است كه مقدر بود فتح و پيروزى به دست او صورت بگيرد، غريوى از شادى توام با اضطراب و دلهره در ميان ارتش و سرداران سپاه برانگيخت.هر فردى آرزو مى‏كرد (16) كه اين مدال بزرگ نظامى نصيب وى گردد، و اين قرعه به نام او افتد.

سياهى شب همه جا را فرا گرفت.سربازان اسلام به خوابگاه خود رفتند.

نگهبانان در مواضع مرتفع، مراقب اوضاع دشمن بودند.آفتاب با طلوع خود، سينه افق را شكافت، خورشيد با اشعه طلائى خود دشت و دمن را روشن ساخت.سرداران گرد پيامبر آمده و دو سردار شكست‏خورده، با گردنهاى كشيده متوجه دستور پيامبر شده و مى‏خواستند هر چه زودتر بفهمند كه اين پرچم پرافتخار به دست چه كسى داده خواهد شد. (17)

سكوت پرانتظار مردم، با جمله پيامبر كه فرمود: «على كجا است؟ !» درهم شكست.در پاسخ او گفته شد كه او دچار درد چشم است، و در گوشه‏اى استراحت نموده است.پيامبر فرمود او را بياوريد.طبرى مى‏گويد: على را بر شتر سوار نموده و در برابر خيمه پيامبر فرود آوردند.اين جمله حاكى است كه عارضه چشم به قدرى سخت‏بوده كه سردار را از پاى درآورده بود.پيامبر دستى بر ديدگان او كشيد، و در حق او دعا نمود.اين عمل و آن دعا، مانند دم مسيحائى، آنچنان اثر نيك در ديدگان او گذارد كه سردار نامى اسلام تا پايان عمر به درد چشم مبتلا نگرديد.

پيامبر به على دستور پيشروى داد.همچنين، يادآور شد كه قبل از جنگ نمايندگانى را بسوى سران دژ اعزام بدارد و آنها را به آئين اسلام دعوت نمايد.اگر آن را نپذيرفتند، آنها را به وظايف خويش تحت لواى حكومت اسلام آشنا سازد كه بايد خلع سلاح شوند و با پرداخت جزيه در سايه حكومت اسلامى آزادانه زندگى كنند. (18) و اگر به هيچ كدام گردن ننهادند، با آنان بجنگد.جمله زير، آخرين جمله‏اى بود كه مقام فرماندهى بدرقه راه على ساخت و گفت: «لئن يهدى الله بك رجلا واحدا خير من ان يكون لك حمر النعم‏»: هرگاه خداوند يك فرد را به وسيله تو هدايت كند، بهتر از اين است كه شتران سرخ موى مال تو باشد و آنها را در راه خدا صرف كنى. (19)

آرى، پيامبر عاليقدر در بحبوحه جنگ، باز در فكر راهنمائى مردم بوده و همين، مى‏رساند كه تمام اين نبردها براى هدايت مردم بوده است.

پيروزى بزرگ در خيبر

هنگامى كه اميرمؤمنان «ع‏» ، از ناحيه پيامبر مامور شد كه دژهاى «وطيح‏» و «سلالم‏» را بگشايد (دژهائى كه دو فرمانده قبلى موفق به گشودن آنها نشده بودند، و با فرار خود ضربه جبران‏ناپذيرى بر حيثيت ارتش اسلام زده بودند) زره محكمى بر تن كرد و شمشير مخصوص خود، «ذو الفقار» را حمايل نموده، «هروله‏» كنان و با شهامت‏خاصى كه شايسته قهرمانان ويژه ميدانهاى جنگى است، بسوى دژ حركت كرد و پرچم اسلام را كه پيامبر به دست او داده بود، در نزديكى خيبر بر زمين نصب نمود.در اين لحظه در خيبر باز گرديد، و دلاوران يهود از آن بيرون ريختند.نخست‏برادر «مرحب‏» به نام «حارث‏» ، جلو آمد هيبت نعره او آنچنان مهيب بود كه سربازانى كه پشت‏سر على «ع‏» بودند، بى‏اختيار عقب رفتند، ولى على مانند كوه پاى بر جا ماند.لحظه‏اى نگذشت كه جسد مجروح «حارث‏» ، به روى خاك افتاد و جان سپرد.

مرگ برادر، «مرحب‏» را سخت غمگين و متاثر ساخت.او براى گرفتن انتقام برادر در حالى كه غرق سلاح بود، و زره يمانى بر تن و كلاهى كه از سنگ مخصوص تراشيده بود بر سر داشت، در حالى كه «كلاه خود» را روى آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجز زير را مى‏خواند:

قد علمت‏خيبر انى مرحب شاكى السلاح بطل مجرب:

در و ديوار خيبر گواهى مى‏دهد كه من مرحبم، قهرمانى كارآزموده و مجهز با سلاح جنگى هستم.

ان غلب الدهر فانى اغلب و القرن عندى بالدماء مخضب (20)

اگر روزگار پيروز است، من نيز پيروزم، قهرمانانى كه در صحنه‏هاى جنگ با من روبرو مى‏شوند، با خون خويشتن رنگين مى‏گردند.

على نيز رجزى در برابر او سرود، و شخصيت نظامى و نيروى بازوان خود را به رخ دشمن كشيد و چنين گفت:

انا الذى سمتنى امى حيدرة ضرغام آجام و ليث قسورة:

من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر (شير) خوانده، مرد دلاور و شير بيشه‏ها هستم.

عبل الذراعين غليظ القصره كليث غابات كريه المنظرة:

بازوان قوى و گردن نيرومند دارم، در ميدان نبرد مانند شير بيشه‏ها صاحب منظرى مهيب هستم.

رجزهاى دو قهرمان پايان يافت.صداى ضربات شمشير و نيزه‏هاى دو قهرمان اسلام و يهود، وحشت عجيبى در دل ناظران پديد آورد.ناگهان شمشير برنده و كوبنده قهرمان اسلام، بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و كلاه خود و سنگ و سر را تا دندان دو نيم ساخت. اين ضربت آنچنان سهمگين بود كه برخى از دلاوران يهود كه پشت‏سر مرحب ايستاده بودند، پا به فرار گذارده به دژ پناهنده شدند.و عده‏اى كه فرار نكردند، با على تن به تن جنگيده و كشته شدند.على يهوديان فرارى را تا در حصار تعقيب نمود.در اين كشمكش، يكنفر از جنگجويان يهود با شمشير بر سپر على زد و سپر از دست وى افتاد.على فورا متوجه در دژ گرديد، و آن را از جاى خود كند، و تا پايان كارزار به جاى سپر به كار برد.پس از آنكه آن را بروى زمين افكند، هشت نفر از نيرومندترين سربازان اسلام از آنجمله ابو رافع، سعى كردند كه آن را از اين رو به آن رو كنند، نتوانستند. (21) در نتيجه قلعه‏اى كه مسلمانان ده روز پشت آن معطل شده بودند، در مدت كوتاهى گشوده شد.

يعقوبى، در تاريخ خود (22) مى‏نويسد: در حصار از سنگ و طول آن چهار ذرع و پهناى آن دو ذرع بود.شيخ مفيد، در ارشاد (23) به سند خاصى از امير مؤمنان، سرگذشت كندن در خيبر را چنين نقل مى‏كند: من در خيبر را كنده به جاى سپر به كار بردم و پس از پايان نبرد آن را مانند پل به روى خندقى كه يهوديان كنده بودند، قرار دادم.سپس آن را ميان خندق پرتاب كردم مردى پرسيد آيا سنگينى آن را احساس نمودى؟ گفتم به همان اندازه سنگينى كه از سپر خود احساس مى‏كردم.

نويسندگان سيره مطالب شگفت‏انگيزى درباره كندن باب خيبر و خصوصيات آن و رشادت‏هاى على «ع‏» كه در فتح اين دژ انجام داده، نوشته‏اند.اين حوادث، هرگز با قدرتهاى معمولى بشرى وفق نمى‏دهد.اميرمؤمنان، خود در اين باره توضيح داده و شك و ترديد را از بين برده است.آن حضرت در پاسخ شخصى چنين فرمود: «ما قلعتها بقوة بشرية و لكن قلعتها بقوة الهية و نفس بلقاء ربها مطمئنة رضية‏» (24) يعنى من هرگز آن در را با نيروى بشرى از جاى نكندم، بلكه در پرتو نيروى خداداد و با ايمانى راسخ به روز باز پسين اين كار را انجام دادم.

تحريف حقايق

اگر از حق نگذريم، بايد بگوئيم «ابن هشام‏» ، در سيره خود و «ابو جعفر طبرى‏» ، در تاريخ خويش، مشروح مبارزه على «ع‏» را در خيبر آورده و جزئيات جريان را مو به مو تشريح نموده‏اند، ولى در پايان بحث احتمال موهومى را - كه قتل مرحب وسيله محمد بن مسلمه بود - ذكر كرده و مى‏گويند:

برخى معتقدند كه مرحب، به وسيله محمد بن مسلمه كشته شد، زيرا او براى گرفتن انتقام برادر خود كه در فتح دژ «ناعم‏» وسيله يهوديان كشته شده بود، از طرف پيامبر ماموريت‏يافت، و در اين كار نيز موفق گرديد.اين احتمال آن چنان بى‏پايه است كه هرگز با تاريخ مسلم و متواتر اسلام نمى‏تواند برابرى كند.علاوه بر اين، اين افسانه تاريخى يك سلسله اشكالاتى دارد كه از نظر خوانندگان مى‏گذرانيم:

1- طبرى و ابن هشام، اين افسانه تاريخى را از صحابى بزرگ جابر بن عبد الله نقل كرده‏اند (25) و ناقل اين داستان اين مطلب خلاف را از زبان اين مرد بزرگ نقل كرده، در صورتى كه جابر در تمام غزوات افتخار ركاب پيامبر را داشته، جز در اين غزوه، كه توفيق شركت در آن را نيافت.

2- محمد بن مسلمه آن چنان شجاع و دلاور نبود كه فاتح خيبر گردد و در طول تاريخ خود، نمونه بارزى از شجاعت ندارد تنها او در سال سوم هجرت، از طرف پيامبر مامور شد كعب بن الاشرف يهودى را - كه پس از جنگ بدر، مشركان را براى تجديد جنگ با مسلمانان تحريك مى‏كرد - به قتل برساند.او از ترس، سه شبانه روز آب و غذا نخورد، و وحشت او مورد اعتراض پيامبر قرار گرفت، و او در پاسخ گفت: نمى‏دانم آيا در اين قسمت موفقيت‏به دست‏خواهم آورد يا نه؟ پيامبر پس از مشاهده اين وضع، چهار نفر همراه او فرستاد كه با كمك آنها شر كعب را كه خواهان تجديد جنگ ميان مسلمانان و مشركان بود، قطع كند.آنان در نيمه شب با نقشه خاصى، دشمن خدا را كشتند، ولى محمد بن مسلمه از كثرت ترس و وحشت، يكى از ياران خود را مجروح ساخت. (26) بطور مسلم، صاحب چنين روحيه‏اى نمى‏تواند دلاوران خيبر را عقب زند.

3- فاتح خيبر نه تنها با مرحب دست و پنجه نرم كرد و او را مقتول ساخت، بلكه پس از كشته شدن مرحب، عده‏اى فرار كرده و عده ديگر يك يك به ميدان نبرد آمده و تن به تن با او نبرد كرده‏اند.اينك نام دلاوران يهود كه پس از كشته شدن مرحب با على به جنگ برخاسته‏اند:

1- داود بن قابوس 2- ربيع بن ابى الحقيق 3- ابو البائت 4- مرة بن مروان 5- ياسر خيبرى 6- ضجيج‏خيبرى.همه اين شش تن، از ابطال و دلاوران يهود در بيرون خيبر بودند و بزرگترين سد و مانع در برابر گشودن دژهاى دشمن شمرده مى‏شدند.اينان در حالى كه رجز مى‏خواندند و مبارز مى‏طلبيدند، به دست قهرمان بزرگ اسلام اميرمؤمنان از پاى درآمدند.داورى كنيد آيا با اين وضع فاتح خيبر و كشنده مرحب كيست؟ اگر كشنده مرحب، محمد بن مسلمه بود، او نمى‏توانست پس از كشتن مرحب بسوى لشكرگاه اسلام برگردد و وجود اين دلاوران را در پشت‏سر مرحب ناديده بگيرد بلكه بايد با اينها نبرد كند، در صورتى كه به اتفاق تمام تواريخ اين افراد فقط با على مبارزه كرده و به دست او از پاى درآمدند.

4- اين افسانه تاريخى با حديث متواترى كه از پيامبر نقل شده مخالف است، زيرا او درباره على فرمود: «يفتح الله على يديه‏» ، يعنى اين پرچم را به دست كسى مى‏دهم كه فتح و پيروزى به دست او صورت مى‏گيرد، و فرداى آن روز پرچم فتح را به دست او سپرد.از طرف ديگر، يكى از بزرگترين موانع پيروزى، وجود مرحب خيبرى بود كه شجاعت او دو فرمانده اسلام را مجبور به فرار نمود.اگر كشنده مرحب، محمد بن مسلمه باشد، پيامبر بايد اين جمله را درباره او بفرمايد نه درباره على.

«حلبى‏» ، سيره‏نويس معروف مى‏گويد: (27) در اينكه مرحب به دست على «ع‏» از پاى درآمد، شكى نيست.همچنين «ابن اثير» مى‏گويد: سيره‏نويسان و محدثان على «ع‏» را كشنده مرحب مى‏دانند و روايات متواتر در اين باره نقل شده است.

«طبرى‏» در تاريخ و «ابن هشام‏» در سيره خود، اندكى دچار آشفتگى شده و جريان شكست و بازگشت دو فرماندهى را كه پيش از على «ع‏» ، ماموريت فتح دژهاى يهود يافته بودند، طورى نوشته‏اند كه هرگز با مفهوم جمله‏اى كه پيامبر اسلام درباره على فرمود، تطبيق نمى‏كند.

پيامبر در اين باره چنين فرمود: «و ليس بفرار» ، يعنى او فرماندهى است كه هرگز فرار نمى‏كند.مفاد و مفهوم اين جمله اين است كه على بسان دو فرمانده گذشته نيست و هرگز او فرار نخواهد كرد، يعنى آن دو فرمانده قبلى پا به فرار گذارده و سنگر را خالى كرده بودند.در صورتى كه دو نويسنده نامبرده، اين نكته را تذكر نداده‏اند و جريان بازگشت آنان را طورى نوشته‏اند كه آن دو كاملا انجام وظيفه نمودند، ولى موفق به فتح نشدند. (28)

سه نقطه درخشان در زندگى على «ع‏»

در اينجا مطلب را با ذكر سه فضيلت درباره فاتح خيبر به پايان مى‏رسانيم: روزى معاويه به سعد وقاص اعتراض نمود كه چرا به على ناسزا نمى‏گوئى؟ او در پاسخ وى چنين گفت: من هر موقع به ياد سه فضيلت از فضائل على مى‏افتم، آرزو مى‏كنم اى كاش من يكى از اين سه فضيلت را داشتم:

1- روزى كه پيامبر او را در مدينه جانشين خود قرار داد و خود به جنگ تبوك رفت و به على چنين گفت: تو نسبت‏به من همان منصب را دارى كه هارون نسبت‏به موسى داشت، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد آمد.

2- روز خيبر فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مى‏دهم كه خدا و پيامبر او را دوست دارند.افسران و فرماندهان عاليقدر اسلام در آرزوى نيل به چنين مقامى بودند.فرداى آن روز، پيامبر على را خواست و پرچم را به او داد و خدا در پرتو جانبازى على پيروزى بزرگى نصيب ما نمود.

3- روزى كه قرار شد پيامبر با سران نجران به مباهله بپردازد، پيامبر دست على و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و گفت: «اللهم هؤلاء اهلي‏» . (29)

عوامل پيروزى

دژهاى خيبر فتح شد و يهوديان با شرايط خاصى در برابر ارتش اسلام سر تسليم فرود آوردند.ولى بايد ديد كه عوامل پيروزى چه بوده است؟ ! و نكات برجسته اين بخش همين است.پيروزى فوق‏العاده مسلمانان در اين نبرد، در گرو عواملى بود كه اكنون به طور اجمال به آنها اشاره مى‏شود و بعدا به شرح آنها مى‏پردازيم:

1- نقشه و تاكتيك نظامى.

2- كسب اطلاعات و تحصيل اسرار داخلى دشمن.

3- جانبازى و فداكارى همه جانبه اميرمؤمنان.اينك ما هر سه قسمت را مورد بررسى قرار مى‏دهيم:

1- نقشه و تاكتيك نظامى

ارتش اسلام در نقطه‏اى فرود آمد، كه روابط يهوديان را با دوستان آنان (قبائل غطفان) قطع نمود.به طور كلى در ميان تيره‏هاى غطفان مردان شمشيرزن و بى‏پروا فراوان بود، و اگر آنها به كمك يهوديان شتافته و دست‏به دست هم داده بودند، فتح دژهاى خيبر غير ممكن بود.قبيله «غطفان‏» ، وقتى از حركت ارتش اسلام آگاهى يافتند، با تجهيزات كافى براى نجات متحدان خود حركت كردند، ولى هنوز چيزى راه نپيموده بودند، كه در ميان آنان شايع شد كه ياران محمد «ص‏» از يك راه انحرافى متوجه سرزمين آنها شده‏اند.اين شايعه به قدرى قوت گرفت كه آنان از نيمه راه بازگشتند، و تا پايان فتح خيبر از جايگاه خود حركت نكردند.

تاريخ‏نويسان، اين شايعه را معلول نداى غيبى مى‏دانند، ولى هيچ بعيد نيست كه اين شايعه از ناحيه مسلمانان تيره‏هاى غطفان درست‏شده، و طراحان اين شايعه مسلمانان واقعى تيره‏هاى غطفان بوده باشند كه به دستور پيامبر مامور بودند در لباس كفر، ميان قبائل خود به سر ببرند.آنان به قدرى در طرح اين نقشه ماهر بودند كه نگذاشتند ستونهاى تيره‏هاى «غطفان‏» به سوى متحدان خود حركت نمايند، و اين مطلب در جنگ احزاب سابقه دارد، زيرا در پرتو شايعه‏سازى يك مسلمان غطفانى، به نام «نعيم بن مسعود» آرتش كفر متفرق شده و دست از حمايت‏يهوديان برداشتند.

2- كسب اطلاعات

پيامبر اسلام در نبردها به كسب اطلاعات اهميت فراوان مى‏داد، و پيش از محاصره خيبر بيست تن از پيشتازان جنگ را به سرپرستى «عباد بن بشير» ، بسوى خيبر روانه ساخت.آنان با يك نفر از يهوديان در نزديكى خيبر روبرو شدند.عباد پس از مذاكره با او دريافت كه وى از كارآگاهان يهود است.فورا دستور داد او را دستگير كرده به حضور پيامبر بردند.او وقتى به مرگ تهديد شد، همه اسرار يهوديان خيبر را بيرون ريخت.در نتيجه، معلوم شد كه خيبريان پس از گزارش رهبر منافقان، «عبد الله بن سلول‏» روحيه خود را سخت‏باخته‏اند، و هنوز از قبيله غطفان كمكى به آنها نرسيده است.

نمونه ديگر از كسب اطلاعات: در ششمين شب جنگ، پاسداران ارتش اسلام يك نفر يهودى را دستگير كرده خدمت پيامبر آوردند.پيامبر اوضاع و احوال يهوديان را از وى پرسيد.وى گفت: اگر تامين جانى دارم، بگويم.او پس از اخذ «تامين‏» چنين گفت: امشب دلاوران خيبر از دژ «نسطاة‏» به دژ «شق‏» انتقال مى‏يابند، تا از آنجا از خود دفاع كنند.شما اى ابا القاسم (كنيه پيامبر است) فردا دژ نسطاة را فتح مى‏نمائى (پيامبر فرمود ان شاء الله)، در زيرزمينهاى آنجا مقادير زيادى منجنيق، ارابه جنگى، زره و شمشير موجود است و شما مى‏توانيد با استفاده از اين وسائل، دژ «شق‏» را سنگباران كنيد. (30) پيامبر، اگرچه از اين وسائل تخريبى استفاده نكرد، ولى اطلاعاتى كه اين فرد دستگير شده در اختيار او گذارد، جالب بود.زيرا نقطه حمله فردا را روشن ساخت، و معلوم شد كه فتح دژ «نسطاة‏» ، نيروى بيشترى نخواهد برد و در گشودن دژ «شق‏» ، بايد احتياط بيشترى بكار برد.

باز نمونه ديگر: در گشودن يكى از قلعه‏ها پس از سه روز معطلى، شخصى از يهوديان - شايد براى استخلاص جان خود بود كه - شرفياب خدمت پيامبر گرديده و چنين گفت: اگر يك ماه در اين نقطه توقف كنى، هرگز دست‏بر آنها نخواهى يافت، ولى من مجراى آب اين قلعه را نشان مى‏دهم، و شما مى‏توانيد آب را به روى آنها ببنديد.پيامبر با بستن آب به روى دشمن موافقت نكرد، و گفت من هرگز آب را بر روى كسى نمى‏بندم تا از تشنگى بميرند، ولى دستور داد براى تضعيف روحيه دشمن بطور موقت آب را ببندند. بستن آب آنچنان آنان را مرعوب ساخت، كه بلافاصله پس از جنگ كوتاهى تسليم شدند. (31)

3- فداكارى اميرمؤمنان «ع‏»

ما مشروح فداكارى آن حضرت را به طور اجمال نوشتيم و اكنون جمله‏اى از خود آن حضرت نقل مى‏نمائيم:

«ما در برابر ارتش بزرگ يهود و دژهاى آهنين آنها قرار گرفتيم.دلاوران آنها هر روز از دژها بيرون آمده مبارز مى‏طلبيدند، و گروهى را مى‏كشتند.در اين لحظه، پيامبر خدا به من دستور داد تا برخيزم و به سوى دژ بروم.من با قهرمانان آنها روبرو شدم، گروهى را كشته و گروهى را عقب راندم.آنان به دژ پناهنده شدند و در را بستند.من در دژ را كنده و تنها وارد شدم، و كسى در برابر من مقاومت نكرد و من در اين راه كمكى جز خدا نداشتم‏» . (32)

مهر و عاطفه در صحنه نبرد

هنگامى كه دژ «قموص‏» گشوده شد، «صفيه‏» دختر حيى ابن اخطب با زن ديگرى اسير گرديدند. «بلال‏» ، اين دو نفر را از كنار كشتگان يهود عبور داد و خدمت پيامبر آورد. پيامبر از جريان آگاه گرديد، از جاى برخاست و عبا بر سر «صفيه‏» افكند و از او احترام كرد و براى استراحت او نقطه‏اى را در لشكرگاه معين كرد، سپس با لحن تند به بلال گفت: «مگر مهر و عاطفه از دل تو رخت‏بربسته كه اين دو زن را از كنار اجساد عزيزان خود عبور دادى‏» ؟ ! حتى به همين اندازه اكتفا نكرد، «صفيه‏» را از ميان اسيران به خود اختصاص داد، و رسما در رديف زنان خود درآورد، و از اين طريق شكست روحى او را جبران نمود.اخلاق و عواطف پيامبر اثر بسيار نيكى در روان «صفيه‏» گذارد، كه بعدها در زمره زنان علاقمند و باوفاى پيامبر درآمد، و در موقع احتضار پيامبر بيش از زنان ديگر اشگ مى‏ريخت. (33)

كنانة بن ربيع به قتل مى‏رسد: از موقعى كه يهوديان «بنى النضير» ، از مدينه رانده شدند و در خيبر سكنى گزيدند، صندوق تعاونى مشتركى براى امور همگانى و هزينه‏هاى جنگى و پرداخت‏خونبهاى كسانى كه به دست افراد قبيله «بنى النضير» كشته مى‏شدند تشكيل داده بودند.گزارشهاى رسيده به پيامبر حاكى بود كه اين اموال در اختيار «كنانه‏» ، شوهر «صفيه‏» است.پيامبر «كنانه‏» را احضار نمود، و خواستار تعيين جايگاه اين صندوق گرديد.او اصل مطلب را انكار كرد و گفت هرگز از چنين امرى آگاهى ندارم.دستور توقيف «كنانه‏» صادر گرديد و قرار شد در اين باره اطلاعات بيشترى بدست آورند.تحقيقات ماموران براى پيدا كردن جاى اين اموال آغاز گرديد. سرانجام يك نفر گفت من فكر مى‏كنم كه جاى اين گنج فلان نقطه خاص (خرابه) باشد، زيرا من در ايام جنگ و پس از آن، شاهد رفت و آمد زياد «كنانه‏» به اين نقطه بودم. پيامبر بار ديگر كنانه را خواست و گفت: مى‏گويند جاى صندوق در فلان نقطه است، اگر در آنجا گنج‏به دست آيد، شما كشته خواهى شد.او باز خود را به بى‏اطلاعى زد.به دستور پيامبر حفارى در آن آغاز گرديد، و گنج «بنى النضير» به دست‏سربازان اسلام افتاد.اكنون بايد كنانه به سزاى اعمال خود برسد، اوعلاوه بر جرم كتمان چنين امرى، يكى از افسران اسلام را ناجوانمردانه ترور كرده بود.يعنى سنگ بزرگى را غافلگيرانه بر سر «محمود بن مسلمه‏» افكنده و او را كشته بود.پيامبر براى اخذ انتقام و ادب كردن سائر يهوديان - كه بار ديگر با حكومت اسلامى از در حيله و تزوير و دروغ وارد نشوند - او را به دست‏برادر مقتول داد، و برادر مقتول، «كنانه‏» را به انتقام برادر خويش كشت. (34) «كنانه‏» آخرين فردى بود كه به جرم ترور يك سردار بزرگ به قتل رسيد.

غنائم جنگى تقسيم مى‏شود: پس از گشودن دژهاى دشمن و خلع سلاح عمومى و گردآورى غنائم، پيامبر دستور داد كه همه غنائم در نقطه خاصى جمع‏آورى شود.يك نفر به دستور پيامبر در ميان سربازان اسلام ندا داد كه: بر هر فرد مسلمانى لازم است هر چه از غنائم به دست آورده - حتى نخ و سوزن را - به بيت المال بازگرداند، زيرا خيانت مايه ننگ است و روز رستاخيز آتش بر جانش مى‏شود. (35)

پيشوايان حقيقى اسلام در مساله امانت فوق‏العاده سختگيرى نموده، حتى بازگردانيدن امانت را يكى از علائم ايمان دانسته و خيانت را از علائم نفاق شمرده‏اند. (36) از اين جهت، روزى كه از ميان باقيمانده اموال يك سرباز، اموال دزدى به دست آمد، پيامبر بر جنازه او نماز نخواند.تفصيل جريان چنين است:

روز حركت از سرزمين خيبر، ناگهان بر غلامى كه مامور بستن كجاوه‏هاى پيامبر بود، تيرى اصابت كرد و همان دم جان سپرد.ماموران به جستجو پرداختند، تحقيقات آنها به جائى نرسيد، همگى گفتند: بهشت‏بر او گوارا باشد.ولى پيامبر فرمود: من با شما در اين جريان هم عقيده نيستم، زيرا عبائى كه بر تن او است از غنائم است و او آن را به خيانت‏برده و روز رستاخيز به صورت آتش او را احاطه خواهد كرد.در اين لحظه يك نفر از ياران پيامبر گفت من دو بند كفش از غنائم بدون اجازه برداشته‏ام، پيامبر فرمود: آن را برگردان وگرنه روز رستاخيز به صورت آتش در پاى تو قرار مى‏گيرد. (37)

اين رويداد نيز، غرض‏ورزى گروهى از خاورشناسان را آشكار مى‏سازد، زيرا آنان نبردهاى اسلام را غارتگرى قلمداد نموده و از اهداف معنوى آن چشم پوشيده‏اند، و حال آنكه چنين نظم و انضباطى در يك ملت غارتگر و يغماگر قابل تصور نيست.رهبر يك ملت‏يغماگر، هرگز نمى‏تواند رد امانت را نشانه ايمان بشمارد، و آنچنان سربازان خود را تربيت كند كه آن را از بردن يك بند كفش از بيت المال باز دارد.

كاروانى از سرزمين خاطره‏ها

پيش از آنكه پيامبر عازم خيبر شود، «عمرو بن اميه‏» را به دربار نجاشى فرستاده بود.هدف از اعزام سفير به دربار حبشه اين بود كه پيام پيامبر را به شاه حبشه برساند و از او بخواهد كه وسائل حركت كليه مسلمانان مقيم حبشه را فراهم آورد.نجاشى دو كشتى براى حركت آنها ترتيب داد و كشتى مهاجران در سواحل نزديك مدينه لنگر انداخت.مسلمانان مهاجر آگاه شدند كه پيامبر رهسپار سرزمين خيبر شده، آنان نيز بى‏درنگ به سرزمين خيبر آمدند.مسافران حبشه موقعى رسيدند كه مسلمانان تمام دژها را فتح كرده بودند.پيامبر اكرم 16 گام به استقبال جعفر بن ابيطالب رفت و پيشانى او را بوسيد و فرمود نمى‏دانم به كدام بيشتر خوشحال شوم، از اينكه پس از ساليان درازى، موفق به ملاقات شما شده‏ام، يا از اينكه خداوند به وسيله برادر تو على «ع‏» دژهاى يهود را به روى ما گشود. (38) سپس فرمود: مى‏خواهم امروز به تو چيزى را هديه كنم.مردم تصور كردند كه اين هديه از قماش هداياى مردم مادى است، يعنى طلا و نقره است.ناگهان پيامبر سكوت خود را در هم شكست و نماز مخصوصى را كه بعدها به نام نماز جعفر طيار معروف گرديد، تعليم جعفر نمود. (39) آمار تلفات: تلفات مسلمانان در اين نبرد از 20 نفر تجاوز ننمود، ولى تلفات يهوديان زيادتر بود و اسامى 93 نفر از آنها در تاريخ ضبط شده است. (40)

گذشت در هنگام پيروزى

مردان الهى و جوانمردان بزرگ جهان، به هنگام فتح و پيروزى، با دشمن ناتوان و رنجور، با كمال لطف و محبت معامله مى‏نمايند.اغماض و گذشت آنان بر سر دشمن، سايه مى‏افكند و از لحظه‏اى كه دشمن تسليم مى‏شود، از در عطوفت وارد شده، انتقام‏جوئى و كينه‏توزى را كنار مى‏گذارند.

پيشواى بزرگ مسلمانان پس از فتح خيبر، بالهاى عطوفت‏خود را بر سر مردم خيبر گشود، (مردمى كه با صرف هزينه‏هاى زياد، اعراب بت‏پرست را بر ضد او شورانيده و مدينه را مورد تهاجم و در آستانه سقوط قرار داده بودند) و تقاضاى يهوديان خيبر را، مبنى بر اينكه آنان در سرزمين خيبر سكنى گزينند، و اراضى و نخلهاى خيبر در اختيار آنها باشد و نيمى از درآمد را به مسلمانان بپردازند، پذيرفت. (41) حتى به نقل ابن هشام (42) ، مطلب ياد شده را خود پيامبر پيشنهاد كرد، و دست‏يهود را در امور كشاورزى و غرس نهال و پرورش درختان باز گذارد.

پيامبر مى‏توانست‏خون همه آنها را بريزد و يا آنان را از سرزمين خيبر براند، و يا مجبورشان سازد كه آئين اسلام را بپذيرند.اما بر خلاف پندار يك شت‏خاورشناس مغرض و سربازان علمى استعمار، كه تصور مى‏كنند: «آئين اسلام، آئين زور و شمشير است، و مسلمانان به زور سر نيزه ملل مغلوب را وادار كردند كه آئين اسلام را بپذيرند» ، هرگز چنين كارى نكرد، بلكه آنان را در اقامه شعائر دينى خود و اصول و فروع مذهب خويش آزاد گذارد.

اگر پيامبر با يهود خيبر نبرد كرد، از اين نظر بود كه: خيبر و ساكنان آن، كانون خطرى براى اسلام و آئين توحيد بودند، و پيوسته با مشركان در براندازى حكومت نوبنياد اسلام همكارى مى‏كردند.روى اين نظر، پيامبر ناچار بود با آنها نبرد كند و همه آنها را خلع سلاح نمايد، تا زير حكومت اسلامى، با كمال آزادى به امور كشاورزى و اقامه شعائر مذهبى خود بپردازند.در غير اين صورت، زندگى براى مسلمانان مشكل بود، و پيشرفت آئين اسلام متوقف مى‏گرديد.

اگر از يهوديان جزيه گرفت، براى اين بود كه آنان از امنيت‏حكومت اسلامى بهره‏مند بودند و حفظ جان و مال آنها براى مسلمانان لازم بود.و طبق محاسبات دقيق، مقدار مالياتى كه هر مسلمان موظف بود، به حكومت اسلامى بپردازد، بيشتر از جزيه‏اى بود كه دولت اسلام از ملت‏هاى يهود و نصارى مى‏گرفت.مسلمانان بايد خمس و زكات بدهند و گاهى از اصل اموال خود نيازمنديهاى دولت اسلامى را برطرف سازند و در برابر آن يهود و مسيحيانى كه زير لواى اسلام زندگى مى‏كنند، و از حقوق فردى و اجتماعى بهره‏مند مى‏شوند، بايد در برابر اين حقوق مانند سائر مسلمانان مبلغى تحت عنوان جزيه بپردازند، و حساب «جزيه‏» اسلامى از «باج گرفتن‏» جدا است.

نماينده‏اى كه هر سال از طرف پيامبر براى ارزيابى محصول خيبر و تنصيف آن معين مى‏شد، فردى ارزنده و دادگر بود، كه عدالت و دادگسترى او مورد اعجاب يهود قرار مى‏گرفت.اين شخص، «عبد الله رواحه‏» بود كه بعدها در جنگ «موته‏» كشته شد.او سهميه مسلمانان را از محصول خيبر تخمين مى‏زد.و گاهى يهود تصور مى‏كردند كه او در حدس خود اشتباه كرده و زياد تخمين زده است.او در پاسخ آنها مى‏گفت: من حاضرم قيمت تعيين شده را به شما بپردازم، و باقيمانده، مال مسلمانان باشد.

يهود در برابر اين دادگرى مى‏گفتند: بهذا قامت السموات و الارض: در سايه اينگونه عدل و داد، آسمانها و زمين استوار گرديده است. (43)

در اثناء گردآورى غنائم جنگ، قطعه‏اى از تورات به دست مسلمانان افتاد. يهوديان از پيامبر درخواست نمودند كه آن قطعه را به خود آنها بازگرداند.پيامبر به مسؤل بيت المال دستور داد كه آن را رد كند.

رفتار لجوجانه يهود:

در برابر اين عواطف سرشار، يهود از خودسرى و خيانت‏خود دست‏برنداشته و در كمين پيامبر و ياران او نشسته و نقشه‏هائى مى‏كشيدند.اينك به دو نمونه از رفتار يهود اشاره مى‏نمائيم:

1- گروهى، زن يكى از اشراف يهود را به نام «زينب‏» فريب دادند كه پيامبر را از طريق غذا مسموم سازد.نقشه وى از اين قرار بود كه آن زن، كسى را خدمت‏يكى از ياران پيامبر فرستاد و از او پرسيد كه پيامبر اسلام كدام عضو از گوسفند را دوست مى‏دارد.او در پاسخ گفت: ذراع گوسفند مطبوعترين عضو براى او است.زينب، گوسفندى را بريان كرد و آن را مسموم ساخت، و بيش از همه در ذراع آن سم داخل نمود و بعنوان هديه خدمت پيامبر فرستاد.پيامبر نخستين لقمه‏اى را كه به دهان خود گذارد، احساس كرد كه مسموم است.فورا آن را از دهان درآورد، ولى هم غذاى او، «بشر بن براء معرور» كه از روى غفلت چند لقمه از آن خورده بود، پس از مدتى بر اثر سم درگذشت.پيامبر دستور داد كه زينب را احضار كنند.سپس به او گفت: چرا چنين جفائى را بر من روا داشتى؟ ! وى در پاسخ به عذر كودكانه‏اى متمسك شد و گفت تو اوضاع قبيله ما را بر هم زدى، من با خود فكر كردم كه اگر فرمانروا باشى، با خوردن اين سم از بين خواهى رفت، و اگر پيامبر خدا باشى قطعا از آن اطلاع يافته و از خوردن آن خوددارى خواهى نمود.پيامبر از سر تقصير او درگذشت، و گروهى را كه او را به اين كار وادار كرده بودند تعقيب ننمود.بدون شك اگر چنين حادثه‏اى براى غير پيامبر از فرمانروايان ديگر رخ داده بود، زمين را با خون آنان رنگين مى‏ساختند و دسته‏اى را به حبسهاى طولانى محكوم مى‏نمودند. (44) اين سوء قصد، كه از طرف يك زن يهودى صورت گرفت، بسيارى از ياران پيامبر را نسبت‏به «صفيه‏» يهودى كه در شمار زنان پيامبر درآمده بود، بدگمان ساخت.آنان چنين مى‏پنداشتند كه وى ممكن است‏شبانه به جان پيامبر آسيب برساند.از اينرو، ابو ايوب انصارى در خيبر و اثناء راه، حفاظت‏خيمه پيامبر را بر عهده داشت، و خود پيامبر از اين دلسوزى آگاه نبود.بامدادان، كه پيامبر از خيمه بيرون آمد، ديد، ابو ايوب با شمشير كشيده دور خيمه قدم مى‏زند.علت را پرسيد او گفت هنوز آثار عصبيت و كفر از دل اين زن (صفيه) كه اكنون در شمار همسران شما است، بيرون نرفته و از سوء قصد او مطمئن نبودم.از اين جهت، شب را تا به صبح گرد اين خيمه قدم مى‏زدم كه جان شما را حفاظت نمايم.پيامبر از عواطف دوست ديرينه خود خوشحال شد و در حق وى دعا كرد. (45)

2- نمونه ديگر از جفا و ستم يهود، در برابر محبتهاى بزرگ پيامبر اينست كه: در يكى از سالها «عبد الله بن سهل‏» ، از طرف پيامبر ماموريت‏يافت كه محصول خيبر را به مدينه انتقال دهد.او موقعى كه انجام وظيفه مى‏كرد، مورد حمله دسته ناشناسى از يهود قرار گرفت.در اين حمله، او از ناحيه گردن سخت آسيب ديد، و با گردن شكسته به روى زمين افتاد و جان سپرد.دسته مهاجم جسد او را در ميان چشمه‏اى افكندند، سران قوم يهود عده‏اى را خدمت پيامبر فرستادند و او را از مرگ مرموز نماينده‏اش آگاه ساختند.برادر مقتول «عبد الرحمن بن سهل‏» ، با پسر عموهاى خود خدمت پيامبر رسيدند، و جريان را به عرض وى رسانيدند.برادر مقتول خواست آغاز به سخن كند.از آنجا كه سن او از سائر حضار كمتر بود، پيامبر به يكى از دستورات اجتماعى اسلام اشاره كرد و فرمود: كبر كبر يعنى اجازه بده افراد بزرگتر از شما سخن بگويند.سرانجام پيامبر فرمود: اگر قاتل «عبد الله‏» را مى‏شناسيد و مى‏توانيد سوگند ياد كنيد كه او قاتل است، من او را گرفته در اختيار شما مى‏گذارم، آنان از در تقوى و پرهيزگارى وارد شده و در حال خشم حقيقت را زير پا ننهادند، و گفتند: ما هرگز قاتل را نمى‏شناسيم.پيامبر فرمود: حاضريد ملت‏يهود سوگند ياد كنند كه ما هرگز او را نكشته‏ايم، و قاتل او را نمى‏شناسيم تا در سايه اين قسم، ذمه آنان از خون عبد الله برى شود؟ آنان گفتند عهد و پيمان و قسم ملت‏يهود، پيش ما اعتبار ندارد. پيامبر در اين صورت دستور داد نامه‏اى به سران يهود نوشته شود كه جسد كشته مسلمانى در سرزمين شما پيدا شده است، بايد ديه آن را بپردازيد.آنان در پاسخ نامه پيامبر سوگند ياد كردند كه هرگز دست ما به خون وى آلوده نيست و از قاتل وى نيز اطلاع نداريم.پيامبر ديد كار به بن‏بست رسيده، براى اينكه خونريزى مجدد راه نيافتد، خود شخصا ديه عبد الله را پرداخت. (46) و بار ديگر از اين راه به ملت‏يهود اعلام نمود، كه او يك مرد ماجراجو و جنگجو نيست.اگر او سياستمدارى معمولى بود، جريان «عبد الله‏» را دستاويز خويش قرار داده و به زندگى گروهى از آنان خاتمه مى‏داد.و - همانطورى كه قرآن معرفى مى‏نمايد - پيامبر رحمت و مظهر لطف خدا است، تا مجبور نشود و كارد به استخوان نرسد، دست‏به قبضه شمشير نمى‏برد. (47)

دروغ مصلحت‏آميز

بازرگانى به نام «حجاج بن علاط‏» ، در سرزمين خيبر حاضر بود، كه با مردم مكه داد و ستد داشت.عظمت چشمگير اسلام و رفتار عطوفانه پيامبر با اين ملت لجوج، قلب او را روشن ساخت.از اينرو، خدمت پيامبر رسيد و اسلام آورد.سپس براى گردآورى مطالبات خود از مردم مكه، نقشه زيركانه‏اى كشيد.او از دروازه مكه وارد شد، ديد سران قريش در انتظار خبرند، و از جريان خيبر سخت نگران مى‏باشند.همگى دور شتر او را گرفته، و با بى‏صبرى هر چه تمامتر از اوضاع «محمد» سؤال مى‏كردند.او در پاسخ آنها گفت: «محمد» شكستى خورد كه مانند آن را نشنيده‏ايد و ياران او كشته و يا دستگير شدند، و خود او دستگير شده و سران يهود تصميم دارند كه او را به مكه آورند و در برابر ديدگان قريش اعدام نمايند.اين گزارش دروغ آنچنان آنها را خوش حال ساخت، كه از فرط سرور در پوست نمى‏گنجيدند.سپس رو به مردم كرد و گفت: در برابر اين بشارت خواهش مى‏كنم هر چه زودتر مطالبات مرا بدهيد تا من، پيش از سوداگران ديگر به سرزمين خيبر روم، و اسيران را خريدارى كنم.مردم فريب خورده كه دست از پا نمى‏شناختند، در مدت كمى تمام مطالبات او را پرداختند.

انتشار اين خبر «عباس‏» ، عموى پيامبر را ناراحت‏ساخت.او خواست‏با «حجاج‏» ملاقات كند.اما وى با اشاره چشم و ابرو، به عباس رسانيد كه حقيقت را بعدا به او خواهد گفت.حجاج در آخرين لحظات حركت، با عموى پيامبر مخفيانه ملاقات كرد و گفت من اسلام آورده‏ام و اين نقشه براى اين بود كه طلبهاى خود را گرد آورم، و خبر صحيح اينست كه:

روزى كه من از خيبر حركت كردم، تمام دژهاى خيبر به دست مسلمانان افتاده بود، و «صفيه‏» دختر پيشواى آنها، حيى بن اخطب اسير گرديد، و در رديف زنان پيامبر قرار گرفت و اين مطلب را سه روز پس از حركت من انتشار بده.سه روز بعد، عباس بهترين لباس خود را پوشيد، و با گرانترين عطرها خود را خوشبو ساخت، و عصا به دست گرفته وارد مسجد شد، و شروع به طواف كعبه نمود.قريش از تظاهر عباس به فرح و سرور در تعجب فرو ماندند، زيرا در برابر اين مصيبت‏بزرگى كه به برادرزاده‏اش وارد آمده، بايد لباس عزا بر تن كند.او تعجب آنان را با گفتار زير از بين برده گفت: گزارشى كه «حجاج‏» به شما داد، نقشه زيركانه‏اى بود كه مطالبات خود را از شما وصول كند.او اسلام آورده و موقعى از خيبر حركت نموده بود، كه بزرگترين پيروزى نصيب «محمد» شده و يهوديان خلع سلاح شده، گروهى از آنها كشته و دسته‏اى اسير گرديده بودند.سران قريش از شنيدن اين خبر بيش از حد ملول گشتند و چيزى نگذشت كه خبر فتح و پيروزى مسلمانان به گوش آنان رسيد. (48)

پى‏نوشت‏ها:

1. «سيره حلبى‏» ، ج 3/36، «تاريخ يعقوبى‏» ، ج 2/46.

2. و الله لو لا الله ما اهتدينا و لا تصدقنا و لا صلينا انا اذا قوم بغوا علينا و ان اراد وافتنة ابينا فانزلن سكينة علينا و ثبت الاقدام ان لاقينا

3. «سيره ابن هشام‏» ، ج 2/330.

4. «امالى طوسى‏» /164- ابن هشام در سيره خود ج 2/328.تاريخ حركت‏سربازان اسلام را ماه محرم و ابن سعد در طبقات ج 2/77، تاريخ آنرا جمادى الاولى سال هفتم مى‏دانند.و چون اعزام سفيران در ماه محرم همان سال انجام گرفت، از اين جهت نظريه دوم استوارتر به نظر مى‏رسد.بخصوص كه مهاجران حبشه پس از نامه پيامبر به «نجاشى‏» به وسيله «عمرو بن اميه‏» ، در خيبر به پيامبر رسيدند.زيرا مدت زمانى لازم است كه سفير پيامبر از مدينه به حبشه برود و از آنجا همراه مهاجران به مدينه و خيبر بازگردد.و چون حركت‏سفيران در ماه محرم بود، طبعا، بايد نبرد خيبريان در ماههاى بعد انجام گرفته باشد.

5. اللهم رب السموات و ما اظللن و رب الارضين و ما اقللن...نسالك خير هذه القرية و خير اهلها و خير ما فيها، و نعوذ بك من شرها و شر اهلها و شر ما فيها - «كامل‏» ، ج 2/147.

6. «سيره حلبى‏» ، ج 3/38.

7. «سيره حلبى‏» ، ج 3/39.

8. «اسد الغابه‏» ، ج 4/334.

9. «سيره حلبى‏» ، ج 3/40.

10. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/342.

11. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/345.

12. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/346 و 350.

13. «تاريخ طبرى‏» ، ج 2/300.

14. «مجمع البيان‏» ، ج 9/120، «سيره حلبى‏» ، ج 2/43، «ج 2/43، «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/349.

15. مورخ بزرگ اسلام، ابن ابى الحديد از سرگذشت فرار اين دو سردار، سخت متاثر گشته و در قصيده معروف خود چنين مى‏گويد:

و ما انس لا انس اللذين تقدما و فرهما و الفر، قد علما

خوب اگر همه چيز را فراموش كنم كه هرگز سرگذشت اين دو سردار را فراموش نخواهم كرد، زيرا آنان شمشير به دست گرفته و به سوى دشمن رفتند و با اينكه مى‏دانستند فرار از جهاد حرام است، پشت‏به دشمن كرده فرار نمودند.

و للراية العظمى و قد ذهبابها ملابس ذل فوقها، و جلابيب

آنها پرچم بزرگ را به سوى دشمن بردند، ولى در عالم معنى پرده‏هائى از ذلت و خوارى آن را پوشانيده بود.

يشلهما من آل موسى شمر دل طويل نجاد السيف، اجيد يعبوب

يك جوان تندرو از فرزندان موسى آنان را طرد مى‏كرد، جوان بلندبالا كه بر اسب تندرو سوار بود.

16. هنگامى كه على در خيمه سخن فوق را از پيامبر شنيد، با دلى پر از شوق چنين گفت: اللهم لا معطى لما منعت و لا مانع لما اعطيت - «سيره حلبى‏» ، ج 3/41.

17. عبارت تاريخ طبرى در اين بحث چنين است: فتطاول ابو بكر و عمر.

18. «بحار» ، ج 21/28.

19. «صحيح مسلم‏» ، ج 5/195، «صحيح بخارى‏» ، ج 5/22 و 23.

20. ابن هشام، در سيره خود، رجز «مرحب‏» را به گونه ديگر نقل كرده است.

21. «تاريخ طبرى‏» ، ج 2/94، «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/349.

22. ج 2/46.

23. «ارشاد» /59.

24. «بحار» ، ج 21/21.

25. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/348.

26. «سيره ابن هشام‏» ، ج 2/65.

27. «سيره حلبى‏» ، ج 3/44.

28. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/349.

29. «صحيح مسلم‏» ، ج 7/120.

30. «سيره حلبى‏» ، ج 3/41.

31. همان مدرك/47.

32. «خصال‏» ، ج 2/16.

33. «تاريخ طبرى‏» ، ج 3/302.

34. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/337، «بحار» ، ج 21/33.

35. ردوا الخياط و المخيط فان الغلول عار و شنار و نار يوم القيامة.

36. «وسائل الشيعة‏» ، باب جهاد نفس، حديث 4.

37. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/339.

38. بايهما اشد سرورا؟ بقدومك يا جعفر ام بفتح الله على يد اخيك خيبر.

39. «خصال‏» ، ج 2/86، «فروع كافى‏» ، ج 1/129.

40. «بحار» ، ج 21/32.

41. «سيره ابن هشام‏» ، ج 1/337.

42. همان مدرك/356.

43. «سيره ابن هشام‏» ، ج 2/354، «فروع كافى‏» ، ج 1/405.

44. معروف اينست كه پيامبر در كسالت وفات خود مى‏فرمود: اين بيمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن يهودى پس از فتح براى من آورد.اگرچه پيامبر اولين لقمه را بيرون انداخت، ولى آن زهر خطرناك با آب دهان پيامبر كمى مخلوط شد و روى دستگاههاى بدن آن حضرت اثر خود را گذارد.

45. «سيره ابن هشام‏» ، ج 2/339- 340، «بحار» ، ج 21/6.

46. «سيره ابن هشام‏» ، ج 3/369- 370.

47. تجاوز يهود منحصر به اينها نبود.آنان، گاهگاهى با نقشه‏هاى مختلفى به مسلمانان آسيب مى‏رساندند، اينكه در دوران خلافت عمر، فرزند او عبد الله كه با گروهى براى بستن قرارداد به خيبر رفته بود، از ناحيه يهود آسيب ديد.خليفه وقت از جريان آگاه گرديد، و در فكر چاره برآمد.سپس به استناد حديثى كه بعضى از پيامبر نقل كرده بودند، به اصحاب پيامبر گفت: هر كسى طلبى از مردم خيبر دارد، بگيرد، زيرا من دستور خواهم داد، كه آنان اين سرزمين را ترك گويند.چيزى نگذشت كه يهود خيبر به جرم تجاوزهاى مكرر از خيبر رانده شده و شبه جزيره را ترك گفتند.

48. «بحار» ، ج 21/34.