مجلات >قبسات>شماره 29

نقش سنّت در حجيّت فهم ظواهر كتاب

سيد عبدالحميد ابطحى(1)

چكيده

نسبت قرآن و سنّت، از ديرباز مورد توجّه محقّقان بوده است. مبحث حجيّت ظواهر كتاب در منابع اصولى، عهده‏دار تحقيق ابعادى از موضوع است. برخى گمان كرده‏اند كه حجيّت ظواهر كتاب، نوعى استقلال در فهم آيات كريمه را به ارمغان مى‏آورد. اين مقاله درصدد است نشان دهد كه حجيّت فهم از ظواهر كتاب، بعد از فحص از روايات و اخبار حاصل مى‏شود و بر موضوع ضرورت فحص، عموم عالمان اصولى و زعماى اخبارى تأكيد و تصريح كرده‏اند. در پايان به تأثير احتمالى موضوع بحث مقاله در باره تفسير قرآن با قرآن اشاره، و از ارباب تحقيق براى پرداختن به موضوع دعوت شده است.

واژگان كليدى: حجيّت كتاب، قراين منفصل، حجيّت ظواهر كتاب، تفسير قرآن با قرآن، اصوليان، اخباريان، مراد جدّى كتاب.

مبادى تصديقى بحث

أ. اعجاز قرآن از موضوعاتى است كه در حوزه علوم قرآنى و اعتقاد عامه مسلمانان مورد اجماع است و در موارد بسيارى بر اساس بُعد اعجازى قرآن، اعتبار كتاب الاهى و آورنده آن مورد تصديق قرار مى‏گيرد. در اين مرحله، اعتبار و حجيّت كتاب به معناى صحّت انتساب آن به حق‏تعالى و تصديق دعوى الاهى بودن متحدّى به كتاب، يعنى رسول گرامى اسلام است.(2) گاه از اين مرحله به «حجيّت ذاتى قرآن» ياد مى‏شود كه مدلول آن، عدم اتّكاى قرآن به غير در هويدا ساختن بُعد الاهى خود است؛ البتّه يادآورى مى‏كنيم اثبات الاهى بودن كتاب، در اعجاز آن منحصر نيست و راه‏هاى ديگرى هم در اين زمينه وجود دارد؛ از جمله ساير معجزات نبوى كه دعوى نبوّت را اثبات مى‏كند، الاهى بودن كتاب را هم به ثمر مى‏نشاند.

ب. از موضوعات ديگرى كه اهل نظر در آن اتّفاق دارند، فهم پذيرى عمده ظواهر كتاب است به اين معنا كه اگر كسى به لغت عرب آشنا باشد، از خواندن جمله‏ها و تعابير كتاب الاهى، معانى و مطالبى را استنباط مى‏كند(3) و ظواهر كتاب به زبانى ناشناخته و به صورتى پيچيده و معمّا گونه و نامفهوم نازل نشده است.

اين رتبه از ظهور را «ظهور بدوى» گويند؛ البتّه به طور مسلّم و دست كم حروف مقطّعه از اين كليّت بيرون بوده، بر اساس عرف لغت عرب، معانى قابل دركى ندارند.(4)

ج. كلام معصومان عليهم‏السلام نيز مانند قرآن، كلام وحى شمرده شده و در مقام ثبوت همنشين و همراه قرآن است و اين دو، هيچ گونه جدايى از يك‏ديگر ندارند (علوم القرآن، ج 1، 187 ـ 207). به نظر مى‏رسد نظريات عمده‏اى كه در موضوع «حجيّت ظواهر كتاب» وجود دارد درباره اين مقدّمات داراى اشتراك نظر بوده و محلّ دقيق نزاع و مناقشه‏هاى فيمابين، در موضعى غير از اين موارد است.

تمايز ظهور بدوى و مراد جدّى(5)

گفته شد وضعيّت غالب در قرآن بر اين منوال است كه از لغات و مفرداتى استفاده شده كه براساس عرف زبان عرب، قابل فهم است و همچنين از حيث هيأت‏هاى تركيبى و تصديقات، خواننده كتاب، از ظواهر جملات كتاب مى‏تواند مفهوم را استنباط كند.

از طرف ديگر روشن است كه به طور معمول، متكلّم، «معنايى» را در ضمير خود قصد مى‏كند و تعابير و جمله‏هايى را كه استخدام و استعمال مى‏كند، سرانجام براى آشكار كردن اين معنا نزد مخاطب بوده، و هدف نهايى او از تكلّم، ارائه آن مقصود است. اين غرض اصلى كه در نهاد متكلّم مستتر است و جمله‏ها و تعابير عهده‏دار رساندن آن هستند، «مرادى جدّى» ناميده مى‏شود (صدر، 1412، ج 1، ص 88). در مباحث اصولى، تحقّق چنين مرتبه‏اى از دلالت را كه به دستيابى به «مراد جدّى» گوينده بينجامد، به چند شرط وابسته مى‏دانند:

1. احراز شود كه متكلّم در مقام بيان و رساندن مطلبى است؛

2. معلوم شود كه متكلّم، جدّى است و شوخى نمى‏كند؛

3. اطمينان حاصل شود كه متكلّم، معناى كلام خودش را درك مى‏كند و آن را قصد كرده است؛

4. قرينه‏اى مبنى بر اين كه گوينده، معنايى متفاوت با معناى موضوعٌ‏له كلامش قصد كرده، نصب نشده باشد (مظفر، 1386، ج 1، ص 20).

بر اين اساس مى‏توان مدلول تصديقى كلام را مطلبى دانست كه متكلّم در وراى جمله‏هاى خود، قصد بيان و انتقال آن را به مخاطب دارد و روشن است كه در مباحث حجيّت ظواهر كتاب، سرانجام بايد روشن شود كه روش دستيابى به چنين مدلولى از قرآن چگونه است. به عبارت ديگر، ترديدى نيست كه خداوند متعالى در وراى ظواهر كتاب، مقاصد و مرادهاى جدّى دارد كه مطلوب همه، دستيابى به آن است و موضوع مباحث حجيّت ظواهر كتاب هم، تعيين روشى معتبر براى تحصيل آن مرادها به شمار مى‏رود.

تعيين موضوع حجيّت

بحث حجيّت از مباحث مهم اصول فقه است. موضوع مباحث «حجيّت»، راهيابى و دستيابى به امورى است كه اين شايستگى و صلاحيّت را دارند كه دليل و حجت بر احكام و معارف دين باشند؛ البتّه معناى سخن اين نيست كه به ضرورت، از طريق اين ادلّه همواره مى‏توان به عين واقع احكام و معارف دست يافت كه اگر چنين شود، نهايت سعادت است؛ ولى نكته اين است كه اگر فرضا خطايى هم صورت گيرد، ما معذور بوده، به دليل مخالفت با احكام واقعى عقاب نخواهيم شد؛ چرا كه در حّد توان تلاش خود را به كار بسته‏ايم (همان، ج 2، ص 5).

با اين مقدّمه مى‏گوييم كه موضوع حجيّت در اين مباحث، تعيين روش معتبرى است كه ما را به مراد جدّى كتاب برساند. در قسمت پيشين اشاره شد كه دستيابى به مراد جدّى منوط به شرايطى است. شرط چهارم اين بود كه قرينه لازم الرجوعى افزون بر كلام متكلّم نصب نشده باشد؛ به طورى كه دستيابى به مراد، بر مراجعه به آن متّكى باشد. محلّ اصلى نزاع، تعيين شأن سنّت در مقايسه با كتاب است و پرسش اصلى اين است كه آيا خداوند متعالى در كنار ظواهر كتاب مراجعه و ملاحظه سنّت را هم از مخاطبان خواسته است يا نه، و آيا سنّت به صورت قرينه منفصل كتاب تعيين و اعلام شده است يا نه. به تعبير ديگر، آيا ظواهر كتاب به نحو مستقل شأنيّت دلالت بر احكام و معارف دين را دارد يا نه و آيا مى‏توان بدون مراجعه و فحص از اخبار معصومان به ظواهر كتاب معتقد شد و عمل كرد؟

به اين ترتيب، وقتى از حجيّت معانى مستفاد از ظواهر كتاب پرسيده مى‏شود، هيچ‏گونه انكارى يا غفلتى در باب وجود ظواهر قابل فهم در كتاب صورت نگرفته است؛ بلكه محلّ نزاع در اين است كه آيا خداوند در ايفاد مقاصد خود، به همين ظواهر كتاب بسنده فرموده يا سنّت معصومان را هم به صورت قرينه منفصل كتاب وضع و جعل كرده است و مخاطبان در مقام تشخيص دين قابل عمل و اعتقاد نمى‏توانند كتاب را در دلالت مستقل بدانند و خود را از مراجعه به سنّت مستغنى تلقّى كنند.(6)

توجّه: ممكن است گفته شود كه منظور از حجيّت در تفسير قرآن، مقام استناد معنا به لفظ است و نه استناد به متكلّم. در اين باب بايد توجّه شود كه حتّى در فرض قبول اين تعريف، باز هم بايد ارزش تفسيرى را كه در اين مقام حاصل مى‏شود، در مقام استناد به شرع تعيين كرد و آن هم به درك مراد جدّى منوط است. به هر حال، حجيّت مورد نظر اصوليان به كشف مراد متكلّم مربوط مى‏شود و مكتوب حاضر همين جهت را پى گرفته است.

سنّت؛ قرينه منفصل كتاب

خداوند نيز مانند هر متكلّم ديگرى مجاز است براى كلامش قرينه منفصل قرار دهد و مخاطبان را مكلّف سازد تا به آن مراجعه كنند. شواهد و ادلّه بسيارى تحقق اين موضوع را تصديق مى‏كند؛ به طور نمونه به چند مورد اشاره مى‏شود.

1. پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با ارائه معجزات متعدّد و متنوّعى، نبّوت خود را براى مردم اثبات كرده است. مفهوم اتيان معجزه اين است كه آورنده آن، سفير و نماينده خداوند است و آن‏چه از طرف خداوند بگويد، معتبر و حجّت و مطاع است.(7) به اين ترتيب، اگر آن بزرگوار در باره آيات قرآن مطالبى را بازگويد، حجيّت و اعتبار دارد و بر ما لازم است سخنان وى را در مقام فهم مرادهاى جدّى كتاب و به عنوان قرينه منفصل كتاب اخذ كنيم.

2. برخى آيات قرآن، با صراحت شأن تعليم و نقش تبيين كتاب را به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اسناد مى‏دهد و حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را معلّم كتاب معرّفى مى‏كند.(8)

3. بسيارى از آيات قرآن تبعيّت مطلق و اطاعت بى قيد و شرط از نبى را الزام مى‏كنند.

اين گروه آيات به طور ضمنى، سخن نبى را هم در كنار قرآن، داراى حجيّت و لازم الاتباع دانسته است.(9)

4. واقعيت تاريخى و عملكرد خارجى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و مؤمنان هم بر همين روال بوده كه اگر آن بزرگوار، توضيحاتى را در كنار قرآن مى‏فرموده، اصحاب، آن بيان را بر فهم خود از قرآن، حاكم مى‏دانسته‏اند (معرفت: 1418، ج 1، 175؛ ابو طبره: 1414، 30).

5. روايات متعدّد و متنوّعى در اختيار قرار دارد كه مدلول مشترك آن‏ها، ضرورت مراجعه به اخبار به صورت قرينه منفصل كتاب است؛ يعنى افراد نمى‏توانند فهم مستقل خود را حجّت بدانند.(10)

6. ساختار قرآن هم گواه مهمّى بر اين نكته است به اين معنا كه آيات فراوانى در قرآن وجود دارد كه داراى ابهام، اجمال و تشابه هستند؛ به طورى كه بسيارى از آن‏ها در انعقاد ظهور بدوى هم با مشكلاتى مواجه مى‏شوند و در كشف مراد جدّى از اين آيات مانع وجود دارد، مگر اين كه مبيّن الاهى، معنايى را براى اين آيات تعيين كند.(11)

انعقاد ظهور كتاب در گرو مراجعه به قراين منفصل

نكته مهمّى كه در مباحث اصول مورد توجّه قرار مى‏گيرد، اين است كه ظهور، در صورتى كاشف از مراد جدّى متكلّم است كه قرينه‏هاى كلام نيز اثر خود را در آن ظاهر كرده باشند. به عبارت ديگر، انعقاد ظهور به قرينه متّصل و منفصل كلام وابسته است؛ به ويژه در قرينه منفصل قبل از اين كه به قرينه توجّهى صورت گيرد، براى كلام، معناى ظاهرى اوّليه به دست مى‏آيد؛ امّا اين ظاهر به محض مواجهه با قرينه، منتفى و باطل مى‏شود و ظاهرى كه از كلام معتبر است، معنايى است كه با توجّه به قرينه منفصل به دست آيد. به تعبير ديگر، اگر بدانيم كلام داراى قرينه منفصلى است اصولاً ظهورى براى كلام منعقد نمى‏شود و ظهور كلام پس از مراجعه به قرينه تحصيل مى‏شود (مظفّر: 1386، ج 2، 146)؛ زيرا كه كلام براى تعيين مراد متكلّم است و مراد او در مجموعِ قرينه و ذى‏القرينه با هم مستقر است. به تعبير اصولى، «ظهور قرينه (متّصل و منفصل) بر ظهور ذى‏القرينه مقدّم است» (صدر: 1412، ج 1، 106)؛ يعنى براى كشف مراد متكلّم از كلامش بايد مدلول قرينه‏هاى كلامش را مورد توجّه قرار دهيم و معناى كلام او را در پرتو اين قرينه‏ها دريابيم. به عبارت ديگر، قبل از مراجعه به قرينه، اصولاً كلام گوينده تمام نخواهد بود و هيچ‏گاه نمى‏توان مستقل از قرينه و از طريق يك كلام ناقص، در مورد گوينده داورى معتبرى كرد.

مرحوم مظفر در كتاب خود چنين آورده است:

ظهور، اساسا منعقد نمى‏شود، مگر اين كه به صورت يقينى يا ظنّى از مراد جدّى متكلّم پرده بردارد؛ بدين سبب، قرينه منفصله، ظهور را همواره از ميان برمى‏دارد. بله، قبل از علم به وجود قرينه منفصله، مخاطب به نحو بدوى، قطع ياظنّى حاصل مى‏كند كه در اثر علم به وجود قرينه، اين دو زايل مى‏شوند، و گفته مى‏شود كه در اين وضعيت، ظهورى بر خلاف مقتضاى قرينه منفصله شكل گرفته است. اين كلام ميان اصولى‏ها رايج است و در حقيقت، منظورشان آن ظهور بدوى است كه در اثر علم به قرينه منفصله از ميان مى‏رود، نه اين كه دو ظهور در كار است: يكى ظهورى كه با قرينه منفصله از ميان نمى‏رود و يكى ظهورى كه با آن از ميان مى‏رود (مظفر: 1386 ج 2، 146).

به اين ترتيب، كلام يك ظهور جدّى دارد و آن ظهورى است كه پس از تأثير قرينه منفصله شكل مى‏گيرد و پيش از تأثير آن، اساسا ظهورى شكل نمى‏گيرد، مگر اين كه كلام قرينه منفصل نداشته باشد.

مرحوم آيت‏اللّه‏ خويى هم ضمن بحث از «تخصيص قرآن به وسيله خبر واحد»، به همين موضوع اشاره مى‏كند:

و روشن است حجيّت ظاهرى كه در سيره عُقلا هست به وضعيتى اختصاص دارد كه قرينه‏اى بر خلاف ظهور اقامه نشده باشد؛ چه قرينه متّصله باشد و چه منفصله؛ امّا اگر قرينه‏اى بر خلاف ظاهر ارائه شود، لازم است از ظاهر دست برداشته و بر وفق قرينه عمل شود (خويى: 1408، 400).

مرحوم ميزاى نائينى هم در مباحث اصولى خود، براى ظهور سه مرتبه قائل مى‏شود: يكى مرتبه تصوّرى، ديگرى آن ظهور تصديقى كه طبق آن مجازيم بگوييم متكلّم چنين گفت و مرتبه سوم آن ظهور تصديقى كه مراد واقعى متكلّم را آشكار مى‏كند؛ به طورى كه طبق آن مجازيم بگوييم متكلّم اين‏گونه اراده كرده است. وى پس از بيان اين سه مرتبه، مى‏گويد.

مرتبه سوم به طور مطلق بر فقدان قرينه متّكى است؛ حتّى قرينه منفصله، و حجيّت، حكمى است كه بر اين مرتبه از ظهور مترتّب مى‏شود؛ پس اگر قرينه منفصله‏اى وارد شود (تاچه رسد به قرينه متّصله) مرتبه سوم از ميان مى‏رود و موضوع حجيّت نيز منتفى مى‏شود. (خويى: 1354، ج 1 529)؛

يعنى در فرض علم به وجود قرينه منفصله، ديگر ظهور مرتبه سوم منعقد نمى‏شود و حجيّت هم كه حكم همين مرتبه است، به تبع آن نمى‏تواند بر كلام حمل شود.

مشاهده مى‏شود كه وجه مشترك آراى همه اين افاضل در اين است كه علم به وجود قرينه منفصل، مانع انعقاد ظهوركلام متكلّم است و فقط پس از مراجعه به قرينه مذكور و اعمال اثر آن مى‏توان از اعتبار و حجيّت آن‏چه فهميده مى‏شود، سخن گفت.(12)

بر اين اساس مى‏توان گفت: حجيّت ظواهر كتاب پس از مراجعه و فحص از اخبار و قراين منفصل كتاب به دست مى‏آيد. ظواهر كتاب هم در مقام كشف از مراد جدّى متكلّم، در پرتو اخبار معصومان منعقد مى‏شود و آن‏چه قبل از فحص از اخبار واصله به صورت ظهور بدوى كتاب به دست مى‏آيد، اساسا موضوع حجيّت و اعتبار نيست و در وضعى كه متكلّم قرآن اعلام كرده قراين كتاب نزد معصومان عليهم‏السلام است نمى‏توان در كشف مرادهاى حق تعالى به نحو مستقل به ظواهر بدوى كتاب بسنده كرد.

اتّفاق آراى بزرگان اصول در ضرورت فحص از اخبار

1. نظر شيخ انصارى

مرحوم شيخ انصارى در كتاب مهمّ خود (رسائل) بحثى را به ظنون معتبر اختصاص داده است. از جمله ظنون معتبر اين است كه در مقام استنباط احكام شرعى به متون كتاب و سنّت مراجعه، و براى تشخيص مراد متكلّم، از علايم و قرار دادهاى معمول ميان مردم و عرف ايشان استفاده شود. مرحوم شيخ مى‏فرمايد: اعتبار استفاده از قوانين عرف، محلّ اختلاف نيست، الاّ اين كه در مورد ظواهر كتاب شواهدى ارائه شده است كه بر منع عمل به ظواهر كتاب دلالت مى‏كند و حاصل استفاده‏اى كه از اين اخبار مى‏شود، اين است كه مقصود متكلّم قرآن، تفهيم مطالب از طريق خود اين كلام نبوده است؛ پس نمى‏توان متن قرآن را از قبيل محاورات عرفى به شمار آورد. به دنبال ذكر اشكال كه آن را به جمعى از اخباريان نسبت مى‏دهد، مرحوم شيخ پاسخ خود را مطرح مى‏كند. اساس پاسخ شيخ بر اين نكته متّكى است كه اين دسته اخبار و روايات، مراجعه به قرآن را به طور كلّى ممنوع نكرده‏اند؛ بلكه همان نقش قرينه منفصله را براى اخبار قائل شده‏اند و در واقع، مراجعه به اخبار را در كنار قرآن الزام مى‏كنند. وى مى‏گويد:

اين روايات بر اين دلالت ندارند كه عمل به ظواهرى كه معناى روشنى دارد، بعد از فحص از نسخ و تخصيص و اراده خلاف ظاهر آن‏ها در اخبار، منعى داشته باشد (شيخ انصارى: ج 1، 92)؛

سپس مرحوم شيخ توضيح مى‏دهد كه ظواهر اخبارى كه از تفسير به رأى منع مى‏كند، متوجّه مخالفان اهل بيت عليهم‏السلام است كه به قرآن بسنده مى‏كنند و به سخن اهل بيت توجّه ندارند و حتّى با فهم خود از قرآن به امامان عليهم‏السلام ايراد مى‏گيرند؛ در حالى‏كه از بديهيات تفكّر شيعه اين است كه سخنان معصومان عليهم‏السلام بر ظواهر قرآن مقدّم، و در حكم قرينه‏اى است كه اگر كنار قرآن لحاظ شود، معناى كلام الاهى قابل تحصيل و حجّت مى‏شود و سرانجام شيخ پس از بيان مطالبى نتيجه مى‏گيرد كه استفاده از ظواهر كتاب پس از فحص از روايات با اخبار مذكور، منافاتى ندارد:

خلاصه، مقتضاى انصاف اين است ظهور اخبار مذكور را در اين ندانيم كه از عمل به ظاهر كتاب بعد از فحص و جست و جوى ادلّه ديگر و به ويژه آثار وارده از معصومان: نهى كرده باشند (همان، 93).

2. رأى مرحوم آخوند خراسانى

مرحوم آخوند در كفاية الاصول بحثى را به «حجيّت ظهور لفظى» اختصاص داده است. در اين بحث، ابتدا تأكيد مى‏كند براى تشخيص مراد شارع مى‏توانيم از اصول رايج در محاورات كلامى عُقلا استفاده كنيم؛ سپس متذكّر مى‏شود كه برخى از بزرگان معتقدند: ظواهر كتاب حجيّت ندارد و ادلّه‏اى را از قول ايشان ذكر مى‏كند.

دليل اوّلى كه مرحوم آخوند ذكر مى‏كند، اختصاص امامان به فهم قرآن است كه شاهد آن، روايات منع از فتوا و تفسير به رأى است. مرحوم آخوند درباره اين دسته از اخبار چنين توضيح مى‏دهد كه مدلول آن‏ها، منع از «استقلال در فتوا» از طريق قرآن است؛ ولى اگر فتوا پس از مراجعه به اخبار و فحص از روايات باشد، منعى ندارد:

اگر امام صادق7 ابوحنيفه و قتاده را از فتوا دادن به وسيله قرآن منع كرده، به جهت اين بوده كه آن‏ها در مقام فتوا از طريق مراجعه به قرآن، از مراجعه به اهل كتاب استغناء ورزيده و استقلال جسته‏اند و اين روايات، به صورت مطلق از استدلال به ظواهر كتاب منع نكرده‏اند؛ به ويژه در فرضى كه به روايات معصومان مراجعه، و از آن‏چه منافى ظواهر كتاب باشد، فحص انجام شود و از دستيابى به منافى يأس حاصل شود (خراسانى: 1412، 326).

از اين كلام مرحوم آخوند به روشنى استفاده مى‏شود كه وى براى ظواهر كتاب به نحو استقلالى حجيّت قائل نيست و اخبار و روايات معصومان را به صورت قراين لازم‏الرجوع بر كشف مرادهاى حق‏تعالى از ظواهر كتاب مى‏داند.

3. بيان جالب مرحوم مظفّر

مرحوم مظفر در كتاب اصول فقه خود، ضمن بحث از «حجيّت ظواهر كتاب» مى‏گويد: عقيده به عدم حجيّت ظواهر كتاب به برخى از اخباريان نسبت داده شده است؛ سپس با بيان گويايى به تشريح منظور اصوليان از حجيّت ظواهر مى‏پردازد:

معتقدان به حجيّت ظواهر كتاب، منظورشان اين نيست كه هر چه در كتاب باشد، حجّت است؛ در حالى كه در كتاب، هم آيات محكم وجود دارد و هم آيات متشابه و تفسير متشابهات به رأى مجاز نيست؛ البتّه جدا كردن محكم و متشابه از يك‏ديگر بر جست و جوگرى كه اهل تدبير باشد، كار سختى نيست و اگر اين كار انجام شود، اخذ به ظواهر آيات محكم منعى ندارد.

افزون بر اين، منظورشان از جواز عمل به آيات محكم اين نيست كه مى‏توان در اين كار بدون فحص كامل از قراين تسريع كرد يعنى قراينى كه در كتاب و سنّت موجودند و صلاحيّت برگرداندن آيه را از ظهور آن دارند، نظير ناسخ، مخصّص، مقيّد و قرينه دال بر مجاز بودن كلام. (مظفر: 1386، ج 2، 156)

مرحوم مظفّر، پس از توضيحاتى، دوباره به موضوع انكار حجيّت ظواهر توجّه مى‏كند و مى‏پرسد كه منظور منكر حجيّت ظواهر كتاب چيست. اگر سخن منكر اين است كه كسى مجاز نيست به ظواهر آيات بسنده كند و از مراجعه به قراينى كه شايستگى تغيير در ظواهر را دارند، خوددارى كند، اين سخن صحيح است و گويندگان حجيّت ظواهر هم منكر آن نيستند؛ بلكه به آن ملتزم هستند (همان، 157).

به نظر مى‏رسد توضيحات مرحوم مظفّر، مقصود بزرگان اصول را از حجيّت ظواهر به طور كامل روشن مى‏كند به اين معنا كه حجيّت ظواهر در كلمات ايشان هيچ شائبه‏اى از استقلال قرآن در حجيّت ندارد و هر گونه حجّيّت ظواهر در پرتو فحص منعقد مى‏شود.

4. رأى مؤلّف البيان و برخى اعلام ديگر

مرحوم آيت‏اللّه‏ خويى در كتاب البيان فى تفسير القرآن، فصلى را به حجيّت ظواهر قرآن اختصاص داده، و نظير ساير بزرگانى كه آراى آن‏ها ذكر شد، گفته است: عدّه‏اى از محدّثان، منكر حجيّت ظواهر قرآن شده، و ادله‏اى را براى آن ارائه كرده‏اند. در توضيح روايات منع از تفسير به رأى مى‏گويند: اين كه مدلول الفاظ يك متن بر اساس قواعد عرفى و با ملاحظه قراين متّصل و منفصل آن تعيين شود، مصداق تفسير به رأى نيست؛ بلكه تفسير به رأى مى‏تواند استقلال در فتوا بدون مراجعه به امامان عليهم‏السلام باشد؛ در حالى كه مى‏دانيم اين بزرگواران در وجوب تمّسك همانند قرآن هستند. ايشان در كلمات خود، حمل الفاظ قرآن را بر ظواهر آن پس از فحص از قراين متّصل و منفصل موجود در كتاب و سنّت مجاز مى‏دانند (خويى: 1408، 269). مرحوم ميرزاى قمى صاحب قوانين الاصول در كتاب خود همين رأى را به صورت نظر اصولى‏ها مطرح ساخته است:

اصولى‏ها معتقد نيستند كه مى‏توان به صورت استقلالى به كتاب مراجعه كرد و در كنار آن، به اخبار رجوع نكرد و از مخصّصات و مقيّدات، فحص به عمل نياورد و ناسخ و منسوخ را استخراج نكرد (قمى: 1303، 398 به نقل غراوى: 1413، 101).

تأكيد اخبارى‏ها بر ضرورت فحص از قراين كتاب

وجود اختلاف تاريخى ميان عالمان اصولى و اخبارى، محلّ ترديد نيست. صرف نظر از مواضع متعدّد اختلاف و ميزان اين جدايى، به ظاهر، مسأله ضرورت فحص از قراين كتاب با اتّفاق نظر اين دو گروه عالمان مواجه است. عالمان اخبارى هم به صورت خيلى جدّى معتقدند كه علوم قرآن و حقايق آن نزد معصومان عليهم‏السلام است و ما نمى‏توانيم مستقلاً و بدون رجوع به اهل ذكر، مراد كتاب را از ظواهر آن استنباط كنيم و بايد مقاصد قرآن را پس از فحص از روايات معصومان عليهم‏السلام كشف كنيم.

1. نظر محدّث استر آبادى

مرحوم محدّث استر آبادى (متوفّاى 1303 ق) كه سرشناس‏ترين عالم اخبارى است، در كتاب مشهور خود الفوائد المدنيّه ضمن تشريح عقايد عالمان اخبارى، تعابيرى در باره قرآن به كار گرفته است كه نشان مى‏دهد عقيده او منع كلّى از ظواهر كتاب نيست؛ بلكه اين منع در حالتى است كه از طريق مراجعه به روايات، قراين مربوط به آيه مورد لحاظ قرار نگرفته باشد؛ به طور مثال، وى در پاسخ به اين پرسش كه چرا اخبارى‏ها به ظواهر آياتى نظير «اوفوا بالعقود» (مائده، 1) و يا «واذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهكم ...» (نساء، 43) استناد و عمل مى‏كنند، مى‏گويد: اين استناد پس از آن است كه در باره اين آيات، فحص از اخبار صورت گرفته و معناى آن‏ها روشن شده باشد (استرآبادى: 164).

همو در جاى ديگرى به نفى حجيّت آراى صحابه مى‏پردازد و تأكيد مى‏كند كه بسيارى از علوم قرآن در اختيار آن‏ها نبوده و اين علوم به صورت كامل و انحصارى در اختيار اميرمؤمنان و فرزندان معصوم او عليهم‏السلام است و بر اين اساس، براى شناخت ناسخ و منسوخ قرآن و فراگيرى مرادهاى الاهى در قرآن و اين كه كدام آيه بر ظاهر خود باقى، و كدام آيه بر ظاهر خود باقى نمانده است، لازم است به سخنان معصومان مراجعه كنيم (استر آبادى: 173).

از اين گونه تعابير بر مى‏آيد كه از طريق مراجعه به امامان عليهم‏السلام هم مرادهاى كتاب به دست مى‏آيد و هم مى‏توان فهميد كه استناد به معناى ظاهرى كدام آيه مجاز است و معناى ظاهرى كدام آيه قابل استناد نيست.

مناسبت دارد به جمله مشهورى كه از اخباريان نقل مى‏شود، اشاره‏اى داشته باشيم:

لايجوز اسنتباط الاحكام النظريّه من ظواهر الكتاب و لاظواهر السنن النبويّة مالم يعلم احوالهما من جهة اهل الذكر7.

جايز نيست احكام نظرى از ظواهر كتاب و ظواهر سنن نبوى استنباط شود، مگر اين كه چگونگى اين دو (ظواهر كتاب و سنّت نبوى) از طريق بيان اهل ذكر7 روشن شده باشد.

جمله‏اى كه مضمون آن در سخنان اخبارى‏ها تكرار مى‏شود، گاهى موهم اين شده كه اساسا ظواهر كتاب هيچ گونه حجيتى ندارد؛ در حالى كه كلمات ديگر و عملكرد اخبارى‏ها شاهد بر اين است كه اين منع تا زمانى وجود دارد كه از طريق فحص، تبيينى درباره اين ظواهر صورت نگرفته باشد و دليل تقدّم فحص بر تمسّك به ظواهر اين است كه به وجود نسخ و تقييد و تخصيص و تأويل اين ظواهر كه علم آن نزد امامان است علم اجمالى داريم؛ پس اين ظواهر، بعد از روشن شدن نقش و تأثير اين امور بر آن‏ها داراى حجيّت و قابل تمسّك است.(13) مرحوم محدّث استر آبادى اين نكته را ضمن شرح آراى قدما از اخبارى‏ها در مورد قرآن (استر آبادى: 47) و ضمن بحث دلالت و معناى حديث ثقلين و نحوه تمسّك به كتاب و سنّت مورد اشاره و تأكيد قرار داده است (همان، 128).

2. رأى شيخ حرّ عاملى

محدّث كبير، شيخ حرّ عاملى، در مجموعه حديثى بزرگ خويش، بابى را به نفى رأى و قياس اختصاص داده است. وى در توضيحات عنوان اين باب مى‏نويسد: بيش از 220 حديث روايت شده و ماحصلش اين است كه احكام نظرى و غير ضرور را نمى‏توان از ظواهر قرآن استنباط كرد، مگر اين كه تفسير اين آيات را از كلام معصومان عليهم‏السلام ملاحظه، و در اخبار، فحص كامل كنيم تا وضع آيه از جهت ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، عام و خاص و ساير شرايط آن روشن شود يا احاديثى در موافقت با ظواهر كتاب آمده باشد و از اين طريق، عمل به ظواهر كتاب و سنّت الزامى شود. (حرّ عاملى: 1403، ج 18، ص 20).

همين بزرگوار در كتاب الفوائد الطوسيه نيز به موضوع دوباره اشاره، و تأكيد مى‏كند كه قراين آيات نزد امامان است و مردم اين قراين را نمى‏دانند؛ بدين سبب بر همه لازم است در مقام تفسير كتاب، به امامان رجوع كنند تا ميان وجوه فراوانى كه در آيات وجود دارد، معنايى كه حجّت است، روشن شود (حر عاملى: 191 و 192 و معرفت: 1481، ج 1، 91).

از اين تعابير، دليلى بر منع كلّى از مراجعه به قرآن به دست نمى‏آيد؛ بلكه تأكيد اخبارى‏ها بر منع استنباط از ظواهر كتاب، پيش از فحص از بيانات معصومان عليهم‏السلام است.(14) در ضمن در مبناى اخبارى‏ها ظواهر كتاب بدون وجود اخبار فاقد حجيّت مى‏شود كه اين نكته، تفاوت مهمّى با مبناى اصولى‏ها ايجاد مى‏كند؛ ولى در بحث اين مكتوب، نكته مهم و مورد توجّه، ضرورت فحص از اخبار است كه سخن دو گروه در آن تشابه دارد.

رويكرد متفاوت دو گروه در حجيّت ظواهر كتاب

به رغم اختلاف‏هاى فراوانى كه ميان اخبارى‏ها واصولى‏ها وجود دارد، رأى دو گروه در موضوع ضرورت فحص بسيار نزديك است و هر دو گروه، ظواهر كتاب را مستقلاً و پيش از فحص از اخبار و قراين حجّت نمى‏شمارند.

اين تشابه رأى را برخى از محققّان معاصر هم مورد تأكيد و تدقيق قرار داده‏اند؛(15) امّا اين كه چرا مناقشه‏هاى جارى ميان دو گروه توسعه يافته است، ريشه مسأله را مى‏توان به رويكرد متفاوت دو گروه به موضوع ظواهر كتاب مربوط دانست كه منشأ اختلاف‏هاى بعضا لفظى شده است؛ البتّه تأثير منفى آراى برخى افراطى‏هاى اخبارى هم به گسترش اختلاف‏ها دامن زده است.

به نظر مى‏رسد جهت‏گيرى و نقطه تأكيد دو گروه در اين بحث با هم اختلاف دارد و نفى و اثبات‏هاى صورت گرفته از ديدگاه‏هاى متفاوتى مطرح شده است. آن‏چه اخبارى‏ها نفى مى‏كنند، بيش‏تر به تفكّر اهل سنّت يا گرايش‏هايى از آن گونه ناظر است و آن چه را اصولى‏ها اثبات مى‏كنند، دست كم از جهتى مورد انكار بسيارى از بزرگان اخبارى نيست.

مسأله به صورت اجمالى، چنين است كه اخبارى‏ها، بيش‏تر نگران استقلال در استنباط از ظواهر كتاب بوده‏اند و اين كه مبادا نوعى از قياس و استحسان در تفسير كتاب راه يابد و از مراجعه به صاحبان علم كتاب عليه‏السلام استغنا صورت گيرد؛ بدين سبب به طور عمده به روايات منع از تفسير برأى و اكتفا به عقل و نظر در درك كتاب، ارجاع داده‏اند (استر آبادى: 106). در واقع بُعد تنزيهى استفاده از كتاب را مورد تأكيد قرار داده‏اند؛ و گرنه ايشان هم ظواهر آيات را به هدايت و دلالت اخبار، قابل استفاده مى‏دانستند.

در طرف مقابل، اصوليان ضمن تنفيح مقصود خود از منبع بودن عقل در دين و عدم منافات آن با سخنان اهل بيت عليهم‏السلام . مسأله را از بُعد اثباتى نظر كرده‏اند كه اگر مراجعه به آيات را مثل مراجعه تُرك به متن فارسى بدانيم و ظواهر كتاب را تا اين حد بى‏خاصيت و بى تأثير بشناسيم، با بسيارى از اخبار و روايات و سيره معصومان سازگار نيست (غراوى: 1413، 94)، و منظور آن‏ها از حجيّت ظواهر كتاب اين بوده كه مثل هر متنى مى‏توان طبق اصول عرفى كلام، از قرآن مطالبى را فهميد با اين تفاوت كه اين فهم براى كشف مراد جدّى، استقلالاً حجّت نيست و ضرورت دارد به قرينه منفصل كتاب يعنى اخبار، مراجعه شود و تفحّص صورت گيرد.

تذكّر: البتّه مسلك اخبارى‏ها و اصولى‏ها در يك موضوع قابل جمع نيست؛ موردى كه پس از فحص از اخبار، شواهد روايى قابل اعتمادى درباره موضوع آيه به دست نيايد كه روش اخبارى‏ها در اين زمينه، توقّف و احتياط (استر آبادى: 47 و 146)،(16) و روش اصولى‏ها اخذ به ظاهر است (شيخ انصارى: ج 1، 90 ـ 106؛ خويى: 1408، 267 ـ 272) اين تفاوت، در مبانى ريشه دارد كه پيگيرى آن از هدف اين مكتوب دور است.

پاسخ به يك شبهه

گاهى اشكال مى‏شود كه اگر قرآن در حجيّت مستقل نباشد و در حجيّت خود به اخبار متّكى باشد، به معضل دَوْر مبتلا خواهيم شد؛ چرا كه مى‏دانيم حجيّت روايات هم به كتاب متّكى است و مراجعه ما به سنّت، به دليل دستور كتاب به اين امر مهم است. اين قرآن است كه به سنّت اعتبار بخشيده. حال اگر كتاب هم در حجيّت، وامدار سنّت باشد، دور باطل پيش خواهد آمد و رفع اين مشكل به اين است كه قرآن در حجيّت خود اتّكايى به سنّت نداشته باشد (طباطبايى: 1375، 25؛ جوادى: 1378، ج 1، 88).

اين شبهه را از جهات گوناگونى مى‏توان پاسخ داد:

1. در طرح مسأله، دو مرتبه و معنا از حجيّت با هم خلط شده است: يكى حجّيّت به معناى الاهى بودن اصل قرآن، و ديگرى حجيّت ظواهر كتاب به معناى صالح براى عمل و اعتقاد بودنِ آن‏چه از ظواهر كتاب فهميده مى‏شود، به اين ترتيب:

أ. قرآن دراصل الاهى بودن خود متّكى به غير نيست و مى‏توان به اتّكاى ابعاد اعجازى آن، الاهى بودنش را پذيرفت و اعجاز قرآن، كلام آورنده كتاب (سنّت) را اعتبار مى‏بخشد.

ب. آن‏چه از ظواهر آيات استنباط مى‏شود، پس از مراجعه به حجت الاهى ديگر يعنى سنّت، اعتبار كافى را براى عمل و عقيده مى‏يابد.

تفكيك دو مرتبه از حجيّت، شبهه دَوْر را منتفى مى‏سازد.

2. صدق دعوى نبوّت، صرفا به اعجاز قرآن متّكى نبوده، و معجزه‏هاى گوناگونى اين دعوى را اثبات كرده است. هنگامى كه دعوى نبوّت تصديق شود، هم قرآن و هم سنّت، اجمالاً داراى حجيّت مى‏شوند. اين حجيّت و اعتبار اقتضا دارد كه در مقام فهم مرادهاى الاهى و كشف محتواى دين به هر دو منبع معتبر در كنار هم مراجعه شود. در اين تبيين، شبهه دور اساسا منتفى است.

3. خود سنّت در موارد متعدّدى جنبه اعجازى دارد؛ نظير پيشگويى‏هاى غيبى يا مواردى كه مخاطب، الاهى بودن آن را درك كند، و همين جنبه مى‏تواند مستقلاً حجيّت سنّت را كنار قرآن تأمين كند و شبهه دور هم منتفى باشد.

تأمّلى در روش تفسير قرآن به قرآن

با توجّه به مفهوم حجيّت ظواهر كتاب كه طبق رأى عالمان اصول تبيين، و روشن شد كه حجيّت ظهور پس از قراين منفصل كتاب يعنى اخبار، محقّق مى‏باشد، و ظهور بدوى آيات پيش از مراجعه و فحص فاقد حجيّت است، اين پرسش پيش مى‏آيد كه روش مشهور و گرانسنگ تفسير قرآن به قرآن با اين مبنا چه نسبتى دارد. آيا روش مذكور، با نظر اصولى تعارض دارد يا قابل جمع است؟ به نظر مى‏رسد با توجّه به سهم اغماض‏ناپذير روايات و سنّت در حجيّت فهم حاصل از كتاب، دقّت در موضوع سؤال، شايسته و بايسته است. براى نزديك شدن به پاسخى در خور پرسش مذكور، نكاتى را يادآور مى‏شويم. پيش‏تر يادآورى مى‏كنيم كه موضوع حجيّت، دلالت مفاهيم ظاهرى كتاب بر مرادهاى الاهى است.

1. مرحوم علاّمه طباطبايى رحمه‏الله كه مبدع اين روش است، همواره از جايگاه رفيع حجيّت روايات ياد، و تأكيد كرده كه در فروع و تفاصيل آيات، بايد به سنّت مراجعه كنيم (طباطبايى: 1389، ج 12، 216). همو در مواردى كه نتوانسته از طريق ظاهر به معنايى اعتماد كند يا احتمال‏هاى گوناگون قابل ترجيح نبوده و آيه يا اجزاى آن از اجمال و تشابه وابهام خارج نشده، حلّ مشكل را در مراجعه به سنّت دانسته است.(17)

2. روش عملى مرحوم علّامه بنابر گزارش برخى از اعاظم شاگردان وى، اين بوده كه با سيرى عميق و طولانى كه در سنّت داشته، مى‏كوشيده است در مقام تفسير، همواره جانب روايات را رعايت كند و به گونه‏اى آيات را در مقام تفسير به كارگيرد كه تفسيرش با مقتضاى روايات در تعارض نباشد (جوادى، 254)؛ البتّه وجود چنين تعهّدى نسبت به روايات، تا چه ميزان با مدلول روش قرآن به قرآن سازگارى دارد، در خور بررسى است. افزون بر اين، در مواردى هم سرانجام امكان استظهار معناى روشنى براى آيه از طريق ارجاع به ساير آيات حاصل نشده است.(18)

3. مؤلّف محترم تفسير تسنيم بر آن است كه ثمره تفسير قرآن با قرآن را مى‏توان به «قرآن» اسناد داد؛ ولى قابل اسناد به «اسلام» نيست و نمى‏توان آن چه را از انضمام آيات به دست مى‏آيد، پيام دين و سخن اسلام تلقّى كرد؛ از اين رو، پذيرش و عمل آن، مصداق «حسبنا كتاب‏اللّه‏» خواهد بود و چنين گفتار يا رفتارى مخالف سنّت قطعى رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است كه قرآن نيز آن را منبع مبانى و ادلّه دين قرارداده است(جوادى: 1378، ج 1، 160 و 161).

وى برآن است كه استناد به قرآن براى معتقد شدن به «اصول اعتقادى» و عملى كردن به «فروع عملى» بدون رجوع به روايات بى ارزش است و در حقيقت، سخن «مجموع ثقلين» سخن اسلام است، نه سخن «يكى از دو ثقل» به تنهايى (همان، 160).

بر اساس اين ارزش‏گذارى، اگر حجيّت را در معناى مورد نظر اصوليان كه حكم مراد جدّى متكلّم است، در نظر بگيريم، حجيّت ظواهر كتاب بدون مراجعه به قراين منفصل آن، در حدّ اسناد يك معنا به ظواهر آيات و نه دين، معتبر است كه اين كار را در تفسير قرآن با قرآن مى‏توان انجام داد؛ امّا حجيّت ظواهر كتاب كه بعد از فحص از قراين و اعمال اثر آن‏ها باشد در حدّ اسناد به دين بوده و مى‏توان به آن معتقد شد و عمل كرد. به عبارت ديگر، ماحصل تفسير قرآن به قرآن قبل از فحص از اخبار، براى اسناد به دين در حدّ احتمال و فاقد حجيّت شرعى است.

4. برخى محقّقان و فاضلان فعلى كه در مواردى، افتخار شاگردى مرحوم علاّمه را هم داشته‏اند، ضمن بزرگداشت و تقدير از ويژگى‏هاى روش تفسير علاّمه، بر آن هستند كه در روش مذكور، آن گونه كه شايسته است به روايات اهمّيت داده نشده است؛ به طور مثال برخى گفته‏اند: در تفسير، استفاده از سنّت و عترت، بيش از آن مقدار كه استاد علاّمه متذكّر شده است، ضرورت دارد (عميد زنجانى: 1373، 312)، و يا بعضى ديگر معتقدند: قرآن داراى اصطلاح خاص است كه صرفا از طريق روايات مى‏توان اين معانى ويژه را درك كرد و روش تفسير قرآن به قرآن، فاقد توانايى كشف اين حوزه از معانى قرآن است كه وى، بُعد مهم را در تفسير، همين بخش مى‏شناسد (گرامى: 136 ـ 147). برخى ديگر هم به انتقاد از اين مبناى مرحوم علامه پرداخته‏اند كه براساس مبناى خود در روش مذكور، كلّيه روايات آحاد و غير قطعى الصدور يا غير متواتر را در مقام فهم قرآن فاقد اثر شرعى يا كاشفيّت مى‏دانند (به جز احكام عملى)؛ سپس به اثبات حجيّت خبر واحد ثقه در مقام تفسير قرآن پرداخته، و شأنيّت قرينه بودن را براى اين روايات درباره قرآن ثابت كرده‏اند (معرفت: 1380، 142 ـ 146).

شايد در مقام نتيجه‏گيرى بتوان گفت: تفسير قرآن به قرآن ما را در كشف قراين داخلى قرآن براى فهم آيات كمك مى‏كند؛ ولى بايد قراين منفصل آيات كه در سنّت آمده، به آن ضميمه شود تا با تحقيق و دقّت و تعمّق در خور، معنايى را كه حجت است، به دست آوريم.

در پايان تأكيد مى‏كنيم كه آن چه در اين قسمت به آن اشاره شد، موضوعى است كه ارباب تحقيق مى‏بايد درباره آن آراى خود را مطرح سازند و به تنقيح موضوع كمك كنند واصحاب بصيرت نيز با تدّبر درافكار متضارب، رأى حكيمانه‏اى را به دست آورند و قصد تأمّل اخير نيز دعوت به اين فتح باب بوده است، نه اداى حقّ آن.

منابع

1. استرآبادى، محمّد امين: الفوائد المدينه، دارالنشر لأهل‏البيت عليه‏السلام [بى‏تا].

2. الوطبره، جدى جاسم محمّد: المنهج الاثرى فى تفسير القرآن‏الكريم، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1414 ق.

3. انصارى، شيخ مرتضى: فوائد الاصول، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، [بى‏تا].

4. جوادى آملى، عبداللّه‏: پيرامون وحى و رهبرى، تهران، انتشارات الزهرا، 1368 ش.

5. جوادى آملى، عبداللّه‏: تفسير تسنيم، قم، مركز نشر اسراء، 1378 ش.

6. حرّعاملى: وسائل الشيعه، بيروت، دار احياء التراث، 1403 ق.

7. حكيم، محمّد تقى: الاصول العامّه للفقه المقارن، بيروت، دارالاندس، 1383 ق.

8. خراسانى، محمّد كاظم: كفاية‏الاصول، قم، مؤسّسة النشر الاسلامى، 1412 ق.

9. خرمشاهى، بهاءالدين: دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى، تهران، انتشارات دوستان، 1381 ش.

10. خمينى، روح اللّه‏: مناهج الوصول الى علم الاصول، قم، مؤسّسه تنظيم و نشر آثار امام، 1373 ش.

11. خويى، ابوالقاسم: اجود التقريرات، صيدا، مطبعة‏العرفان، 1354 ش.

12. خويى، ابوالقاسم: البيان فى تفسير القرآن، بيروت، دارالزهراء، 1408 ق.

13. سبحانى، جعفر: رسالت جهانى پيامبران، قم، انتشارات مكتب اسلام، 1374 ش.

14. صدر، محمّدباقر: دروس فى علم الاصول، قم مؤسّسة النشرالاسلامى، 1412 ق.

15. طباطبايى، محمّدحسين، الميزان فى تفسير القرآن، دار الكتب الاسلامية، 1389 ق.

16. طباطبايى، محمّدحسين: قرآن در اسلام، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1375 ش.

17. عميد زنجانى، عباسعلى: مبانى و روش‏هاى تفسير قرآن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد 1373 ش.

18. غراوى، محمّد عبدالحسين محسن، مصادر الاستنباط بين الاصوليين و الاخباريين، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1413 ق.

19. قمى، ابولقاسم، قوانين الاصول، تهران، 1303 ش.

20. گرامى، محمّدعلى: روشى نو در تفسير قرآن كريم، مجله بيّنات، شماره 27، سال هفتم.

21. مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، تهران، دار الكتب، الاسلاميه، 1362 ش.

22. مركز الثقافه و المعارف القرآنيه، علوم القرآن عند المفسرين، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1416 ق.

23. مظفر، محمّدرضا، اصول الفقه، نجف، دار النعمان، 1386 ق.

24. معرفت، محمّدهادى، التفسير و المفسرون فى ثوبه القسيب، نهر، دانشگاه علوم رضوى، 1418 ق.

25. معرفت، محمّدهادى: كاربرد حديث در تفسير، مجلّه تخصصى دانشگاه علوم رضوى، شماره 1، سال اوّل، 1380 ش.

26. وحيد البهبهانى، محمّدباقر، الفوائد الحائريه، قم، مجمع الفكرالاسلامى، 1415 ق.



1 محقق.

تاريخ دريافت: 6/4/82تاريخ تأييد: 3/6/82

2 آيات گوناگونى به تحدّى پرداخته و قرآن را كلام الاهى و فوق بشرى دانسته است. از جمله بقره، 23 و 24؛ يونس، 38؛ هود، 13 و 14؛ اسراء، 88؛ قصص، 49 و 50؛ طور، 33 و 34.

3 در قرآن، اين مطلب مورد تصريح قرار گرفته است: يوسف، 2؛ فصلت، 3؛ شورى، 7؛ زخرف، 3؛ احقاف، 12؛ نحل، 103؛ شعرا، 195؛ زمر، 28. در اين آيات، لسان قرآن را عربى مبين يا غير ذى عوج يا به طور مطلق ذكر كرده است. در آيه 4 ابراهيم، لسان انبيا را لسان قوم دانسته است. بدرالدين زركشى در البرهان فى علوم القرآن و سيوطى در الاتقان فى علوم القرآن تحقيقاتى را در باره لغت قرآن انجام داده‏اند.

4 اين حروف در ابتداى 29 سوره قرآن آمده است و هيچ رأى قطعى در باره آن‏ها وجود ندارد. مجمع‏البيان، يازده قول را در اين باب ذكر كرده است. مرحوم علاّمه طباطبايى براين عقيده است كه اين حروف، حتّى در عداد متشابهات هم قرار ندارند؛ چرا كه اساسا فاقد هر گونه دلالت لفظى هستند. (ر.ك: الميزان، ذيل آيه اوّل سوره شورى)

5 اين قسمت را مى‏توان تحت عنوان تمايز «فهم پذيرى و معنادارى» نيز بررسى كرد. منظور اين است كه گاه متن مى‏تواند «معنا دار» باشد؛ ولى ظواهر آن «قابل فهم» نباشد؛ نظير برخى متون رمزى يا حرزها و امثال آن. فهم پذيرى ظواهر به عرف تكلّم مربوط است؛ ولى كشف معانى مقصوده مى‏تواند در هر متنى تابع قواعد خاصّى باشد. لزومى ندارد هميشه اين دو با يك‏ديگر همراه باشند. به تعبيرى، «فهم پذيرى» به مقام استناد مدلول به لفظ مربوط مى‏شود. و «معنا دارى» به مقام استناد مدلول به متكلّم مربوط است.

6 شايان ذكر است كه برخى معانى ظاهرى قرآن، حجيّت ذاتى و استقلالى دارند؛ يعنى موضوع مورد اشاره در ظواهر آيه، مورد تصديق عقل فطرى يا شهودات حسّى است. حجيّت ظواهر اين آيات، محل نزاع نيست؛ امّا روشن است كه حجيّت اين گونه معانى هيچ تأييدى بر عدم نياز ظواهر كتاب به فحص از قراين ندارد و اين معانى در غير قرآن هم واجد حجيّت هستند؛ براى مثال، آيه هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان (الرحمن، 60) و يا آيه و انزلنا الحديد فيه بأس شديد (حديد، 25) داراى معناى ظاهرى صادقى هستند كه عقل و تجربه، مبناى حجيّت و اعتبار معناى آن‏ها هستند، نه حجيّت ظواهر كتاب.

7 براى اطّلاعات بيش‏تر، ر.ك: جعفر سبحانى: رسالت جهانى پيامبران، قم، انتشارات مكتب اسلام، 1374 بخش دوّم كتاب تحت عنوان طُرق شناسايى پيامبران به سه موضوع اعجاز، تصريح نبى پيشين و گردآورى قراين و شواهد براى تشخيص صدق سخن مدّعى پرداخته است.

8 آياتى كه شأن تبيين را به پيامبر نسبت مى‏دهد: نحل، 44؛ نحل، 64، و آياتى كه شأن تعليم كتاب را به پيامبر نسبت مى‏دهد: بقره، 129 و 115؛ آل عمران، 164؛ جمعه، 3. روشن است كه شأن تعليم و تبيين به آيات خاصّى محدود نمى‏شود و شامل همه آيات قرآن است. در متشابهات و مجملات، بيان نبوى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رفع تشابه و اجمال مى‏كند. در آيات مطلق و عامى كه ظاهر مراد نيست، قيد و تخصيص به وسيله معلّم ذكر مى‏شود. آياتى كه بايد از ظاهر خود خارج شوند، قرينه صارفه را از مبين كتاب مى‏گيرند. مرحوم علاّمه طباطبايى هم ذيل «نحل، 44» به اين نكته اشاره كرده است: «و فى الآية دلالة على حجيّة قول النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فى بيان الآيات القرآنيه و أما ما ذكره بعضهم اَنّ ذلك فى غير النص و الظاهر من المتشابهات اوفيما يرجع الى اسرار كلام‏اللّه‏ و مافيه من التأويل فممّا لاينبغى ان يصغى اليه».

9 آيات دال بر ضرورت تبعيّت: آل عمران، 31؛ اعراف، 157؛ يوسف، 108؛ زخرف، 61؛ بقره، 38 و آيات دال بر ضرورت طاعت مطلق: نساء، 64؛ نساء، 69؛ انفال، 20؛ نور، 54؛ حشر، 7؛ نساء، 80.

10 براى دستيابى به برخى از آن روايات، ر.ك: بحار الانوار، ج 92، ص 78 ـ 106، باب ان للقرآن ظاهرا و باطنا؛ و وسايل الشيعه، ج 18، ابواب صفات القاضى، باب عدم جواز استنباط الاحكام النظريه من ظواهر القرآن الابعد معرفة تفسيرها من كلام الائمة عليه‏السلام .

11 اين وجه بيش‏تر به نياز ما به قراينى ناظر است كه مشكلات فهم قرآن را رفع كند و الزامى بر وجود اين قراين نمى‏آورد. دردانشنامه قرآن چنين آمده است: «بى شك در برخى الفاظ و عبارات قرآن كريم، ابهاماتى وجود دارد كه نظر علماى علوم قرآنى را همواره به خود جلب كرده و از ديرباز، كسانى همچون ابوالقاسم سهيلى، ابن عساكر، قاضى بدر الدين بن جماعه و جلال الدين سيوطى در آن باره كتاب نوشته‏اند». (خرمشاهى: 1381، 1956)

12 براى نمونه بيش‏تر: «ان بناء العقلاء قد استقرّ على ان الارادة التفهيميّة مطابقة للارادة الجدّية ما لم تقم قرينة على عدم التطابق» (ابوالقاسم خويى. محاضرات فى الاصول، ج 1 ص 103)، و «و ما هذا حاله ليس بناء العقلاء على التمسك بالاصول بمجرد العثور على العمومات و المطلقات من غير فَحْص لان كونها فى معرض المعارضات يمنعهم عن اجراء اصالة التطابق بين الاستعمال و الجّد و لايكون العام حجة الاّ بعد جريان هذا الاصل العقلايى ... الاحتجاج بالعمومات و المطلقات و العمل بها لايجوز الا بعد الفحص فيكون ذلك مقدمة لاجراء الاصل العقلائى». (امام خمينى، مناهج الوصول الى علم الاصول، ج 2 ص 275 و 276)

13 قرآن پژوه معاصر، استاد معرفت در التفسير و المفسّرون اين نسبت را به اخبارى‏ها صحيح نمى‏داند: «نعم، نسب الى جماعة الاخباريين ـ فى عصر متأخر ـ ذهابهم الى رفض حجية الكتاب فلا يصحّ الاستناد اليه ولا استنباط الاحكام منه و هى نسبة غير صحيحة على اطلاقها اذ لم يذهب الى هذا المذهب الغريب أحد من الفقهاء، لا فى القديم و لا فى الحديث، و لا لمسنا فى شى‏ء من استناداتهم الفقهيه ما بشى بذلك، بل‏الأمر بالعكس» (معرفت: 1418، ج 1، ص 88). در جاى ديگر مى‏گويد: «لم يجدنى كلام من يعتد به من المنتسبين الى الاخبارية احتجاجا يرفض حجية الكتاب سوى ما جاء فى كلام غير هم من حجج مفروضة ولعلّه تطوّع لهم فى تدليل أوحدس وهموه بشأنهم» (همان، 95).

14 ممكن است منشأ توهّم مذكور در كلمات اصوليان، كلام اصولى مجدّد وحيد بهبهانى باشد كه فرموده «فى حجية القرآن، الأخباريون منعوا عنها مطلقا و هو فى غاية الغرابة» (وحيد بهبهانى: 1415، ص 283). يادآورى مى‏كنيم كه اين بزرگوار، پيشتاز حملات مؤثّر به تفكّر اخبارى‏ها شمرده مى‏شود.

15 أ. استاد معرفت چنين مى‏گويد: «وفى ذالك ـ بالذات ـ يقول الأخباريون كسائر الفقهاء الأصوليين: لا يجوز اِفراد الكتاب بالاستنباط، بعيدا عن ملاحظة الرويات الواردة بشأنها» (معرفت: 1418 ، ج 1، ص 96)؛

ب. يكى ديگر از محققّان مى‏گويد: «حيث ذهبوا [الاصوليون] الى حصول الاطمئنان من الأخذ بظواهر الآيات الّتى لا يعتدى الغموض معناها أو مؤداها بعد الفحص عن شارحها ممّا وردعنهم عليهم‏السلام و هم فى هذه الناحية لايختلفون عن الأخباريين الّذى قالوا بطرو العلم الاجمالى بوجود المخصصات و المقيدات و ضرورة الفحص عنها فالنزاع فى هذا المجال بفظىّ كماترى» (غراوى: 1413، 107)؛

ج. يكى ديگر از دانشمندان نيز گفته است: «لذا فانّ الخلاف بين الاصولين و الأخباريين لايتعدى ان يكون خلافا شكليّا، لأن الأخباريين لايمنعون من العمل بالظواهر مطلقا و انّما يمنعون عنه اذا لم يقترن بالفحص عن مخصّصه أو ناسخه أو مقيّده» (حكيم: 1383، 105 به نقل از غراوى: 1413، 101).

16 در هر دو مورد، مرحوم استرآبادى تأكيد كرده كه اگر فحص در مورد ظواهر كتاب به نتيجه برسد، به مقتضاى آن عمل مى‏كنند؛ و گرنه توقّف و احتياط را پيشه مى‏كنند «لايجوز استنباط الاحكام النظرية من ظواهر الكتاب و لاظواهر السنن النبوية مالم يعلم احوالهما من جهة اهل الذكر عليه‏السلام بل يجب التوقف و الاحتياط فيهما» (ص 47) و «نحن نوجب الفحص عن احوالهما بالرجوع الى كلام العترة الطاهرة عليه‏السلام فاذا ظفرنا بالمقصود و علمنا حقيقة الحال عملنا بها و الا اوجبنا التوقّف و التثبّت». (ص 164)

17 مثلاً مرحوم علاّمه در تفسير آيه «حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى و قوموا للّه‏ قانتين» (بقره، 238) فرموده است: «ولا يظهر من كلامه تعالى ما هوالمراد من الصلاة الوسطى و انّما تفسّره السنّة و سيجى‏ء ماورد من الروايات فى تعيينه» (الميزان ج 2، 258)، و در تفسير آيه وضو (مائده، 6) چنين آمده است: «يدلّ على مسح بعض الرأس فى الجمله و امّا انّه‏اىّ بعض من الرأس فمما هو خارج من مدلول الآية و المتكفل لبيانه السنة» (الميزان، ج 5، س 238). در همين آيه، در باره حكم مدخول الى مى‏نويسد: و أمّا دخول مدخول «الى» فى حكم ماقبله أو عدم دخوله فأمر خارج عن معنى الحرف، فشمول حكم الغسل للمرافق لايستند الى لفظة «الى» بل الى ما بيّنه السنّة من الحكم» (همان، 237)، و در تفسير آيه محاربه در بيان معناى (ان يقّتلوا او يصلّبوا او تقطّع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض) (مائده، 33) مى‏گويد «و اما الترتيب او التخيير بين اطراف الترديد فانّما يستفاد احدهما من قرينة خارجيّة حالية او مقالية فالآية غير خالية عن الاجمال من هذه الجهة و انّما بيّنها السّنة» (همان، 354). و يا در معناى «أو ينفوا من الارض» در همان آيه آمده: «فالنفى هوالطرد و التغييب و فسّر فى‏السنة بطرده من بلد الى بلد». (همان، 355)

18 موارد بسيارى در الميزان به چشم مى‏خورد كه ظاهر آيه نمى‏تواند به ترجيح يك احتمال معنايى خاص منجر شود. (ذيل آيه 102 و 103 بقره) كه به آيه ملك سليمان معروف است، آمده: «قد اختلف المفسرون فى تفسير الآية اختلافا عجيبا لايكاد يوجد نظيره فى آية من آيات القرآن المجيد، فاختلفوا فى ... و اذا ضربت بعض الارقام الّتى ذكرناها من الاحتمالات فى بعض الآخر ارتقى الاحتمالات الى كميّة عجيبة و هى ما يقرب من الف الف و مأتين و ستين الف احتمالاً و هذا لعمر اللّه‏ من عجائب نظم القرآن تتردّد الآية بين مذاهب و احتمالات تدهش العقول و تحيرالالباب» (الميزان، ج 1، ص 236) و ذيل آيه 17 هود آمده: «و امر الآية فيما يحتمله مفردات الفاظها و ضمائرها عجيب فضرب بعضها فى بعض يرقى الى الوف من المحتملات بعض‏ها صحيح و بعضها خلافه» (الميزان، ج 10، ص 192). مرحوم علاّمه ذيل آيه 88 طه در مورد «فنسى» دو احتمال را مطرح، و بدون ترجيح از آن عبور مى‏كند (الميزان: ج 14، ص 208). ذيل آيه 82 نحل در مورد معناى «دابة الارض» مى‏نويسد: «ولانجد فى كلامه تعالى مايصلح تفسير هذه الآية و انّ هذه الدابة الّتى سيخرجها لهم من الارض فتكلّمهم ما هى؟ و ما صفتها؟ و كيف تخرج؟ و ماذا تتكلّم به؟ بل سياق الآية نعم الدليل على أنّ القصد الى الابهام فهو كلام مرموز فيه» (الميزان، ج 15، ص 434) يا ذيل آيه 172 اعراف در مورد معناى «قالوا بلى» در عالم در سه احتمال معنايى را مطرح، و بدون ترجيح عبور مى‏كند (الميزان، ج 8، ص 322). ذيل آيه 5 سجده در مورد (ثم يعرج اليه فى يوم كان مقداره الف سنة) مى‏گويد: «والآية (كماترى) تحتمل الاحتمالات جميعا و لكل منها وجد». (الميزان، ج 16، ص 261)