| مجلات >قبسات>شماره 29 |
اكبر راشدىنيا(1)
مستشرقان قائل هستند كه پيامبر، همه معارف قرآنى را به طور كلّى از دو منبع گرفته است: بخشى از آن را از همان محدوده جغرافيايى و زندگى اجتماعى و دينى و فرهنگى جزيره عرب مثل رفتار اعراب جاهلى، اشعار امية بن ابى الصلت و عقايد حنفاء، و بخش ديگر را از مصادر شفاهى و كتابهايى كه از يهوديت و مسيحيت و عقايد و آداب و سنن ديگر ملّتها به دست پيامبر رسيده بود، و از آنها به «مصادر داخلى» و «مصادر خارجى» ياد مىكنند.
اساسىترين اشكالى كه در تحقيقات و بررسىهاى مستشرقان وجود دارد، نگرش غير عقلانى همراه تعصّب به قرآن و اسلام است؛ از اين رو، هيچ يك از اشكالات آنها راههاى صحيح علمى و تحقيقى را نپيموده و در هيچ مورد، مستندى تاريخى كه بتواند مدّعايشان را اثبات كند، ارائه نكردهاند. به جرأت مىتوان گفت كه بيشتر ادّله آنها چيزى جز خيالپردازى و توجيه آنچه خود اعتقاد دارند نيست. آنان، جريان نامسلّم تاريخى با پيش فرضهاى خود باز سازى مىكنند و آنرا به هزاران شاهد قطعى و مسلّم تاريخى را ترجيح مىدهند.
بررسى اسلام در غرب، براى نخستين بار جهت اهداف تبشيرى(2) در قرن دوازدهم، مصادف با شروع جنگهاى صليبى آغاز شد. جنگهاى صليبى و فعّاليت علمى راهبان (همچون ترجمه قرآن و ديگر متون اسلامى و نقد آنها) اقدامهاى تهاجمى مسيحيت، ضد تمدّن اسلامى به شمار مىرفت (سى مارتين، 1377 : 20). قرآن، نخستين بار در سالهاى 1141 تا 1143 به همّت پطرس واجب التكريم (Peter the Venerable) رئيس راهبان فرقه كلونى (Cluny)به لاتينى ترجمه شد. او در پوشش بازديد از صومعههاى كلونى، در همان سالها سفرى به اسپانيا انجام داد و در اين سفر با همكارى «Raymond The Tolede» رئيس اسقفها، گروهى را تحت هدايت يك انگليسى به نام «ketton Robert» و به معاونت يك دالمات به نام «Hermann» تشكيل داد. اين دو كشيش به طور عمده، كار خود را به ابراز عقيده درباره بعضى از آيات و تفسير نكات حسّاس منحصر كردند و در واقع، كار ترجمه را شخصى موسوم به «Peter The Tolede» انجام داد كه احتمالاً به اسلام هم ايمان آورده بود؛ البتّه اين شخص به زبان لاتينى كمتر از عربى آشنايى داشت و بدين جهت، پطرس ارجمند، معاونى را در اختيار او گذاشت كه نام او هم «Peter» بود. اين معاون مأموريت داشت كه از نظر اسلوب ترجمه، او را يارى كند (رژى بلاشر ،1374 : 293). مجموعه تحقيقات و بررسىهايى كه اين چند نفر عهده دار انجام آن بودند، بعد به مجموعه كلونيايى موسوم شد.
پيتر در نامههايى به رهبران نخستين جنگ صليبى، اين نكته را روشن كرد كه هدف او از اين فعّاليت، تبليغ مسيحيت بوده است و مسيحيت مىتواند و بايد بر اسلام چيره شود (سى مارتين، 1377 : 22).
چنانكه از گفته خود پيتر روشن مىشود، هدف او از ترجمه قرآن و متون اسلامى، تضعيف اسلام و روحيه مسلمانان و تقويت مسيحيت بوده است و همين امر باعث شد تا مترجمان نتوانند ترجمه صحيحى را از قرآن ارائه دهند. اين ترجمه، همراه تعليقاتى مختلط با ترجمه قرآن بود؛ به طورىكه با معانى قرآن تطبيق نمىكرد. آنها در قرآن دخل و تصرّف كرده بودند و اين امر، سبب از بين رفتن قراين و تغيير احكام شده بود. اين اثر، نه ترجمه لفظى از قرآن بود و نه ترجمه به معنا و ظاهراً ابتدا قرآن را تحريف كرده بودند، بعد هم آن را نقد و تعليق زده بودند (رژى بلاشر ،1374 : 293، سالم الحاج، 2002 : 1/258). با وجود اين، مسيحيت، پنج قرن چه مستقيم و چه غير مستقيم در مشاجرههاى حاد و بيهودهاش ضدّ اسلام از اين كتاب استفاده مىكرد؛ البتّه پوشيده نماند كه در اين ميان، بعضى از مسيحيان در اواخر قرن دوازدهم، ديدگاه متفاوتى درباره اسلام يافتند و علّت آن اين بود كه در اروپا در اواخر سدههاى ميانى، مجموعهاى از آثار شيخ رئيس ابو على سينا (آوسينا مسلمان مشايى) ترجمه و رايج شد. اين ديدگاه، به طور كامل بر خلاف ديدگاه هتّاكانه و عوامانه درباره محمّد صلىاللهعليهوآله و اعمال دينى مسلمانان، به جهان معاصر مسلمان چونان تمدّنى سرشار از عالمان و فيلسوفان مىنگريستند (سى مارتين، 1377 : 21).
با ورود اروپا به دوران اصلاحات و تغييرات عميق دينى، سياسى و روشنفكرى در قرن شانزدهم، نحوه شناخت و بررسى اسلام هم از آن متأثّر شد. در اواخر قرن شانزدهم، تتّبع اصيل و جديدى درباره اسلام آغاز شد. تدريس زبان عربى در دانشگاه ليدين هلند و كمبريج و آكسفورد انگلستان رواج يافت. كار محققّان ادبيات عرب اين دانشگاهها نخستين تحقيق بى غرضانه و جدّى اروپائيان در حوزه نصوص اسلامى به شمار مىرفت.
از نتايج مهمّ تغيير دين در دوران روشنگرى، علاقه جدّى به زندگى و پيام حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله بود. در قرن هيجدهم، برخى محقّقان مسيحى، حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله را مبلّغ دينى مىدانستند كه طبيعىتر و عقلانىتر از مسيحيت بود. آن حضرت به استدلال بعضى، فرستاده الاهى براى كمك به مسيحيت در پرهيز از اشتباهاتش بود و اين خلاف نظر قرن هشتم به بعد بود كه اسلام را تحقّق يكى از پيشگويىهاى كتاب مكاشفات يوحنا و كيفر الاهى براى مجازات مسيحيان بر اثر سهل انگارى و انحراف از عقايد و اعمال دينىشان مىدانستند (همان).
در قرن نوزدهم، دوباره در غرب دلمشغولىهايى ضدّ اسلام ايجاد شد. ويليام موير در كتاب خود، زندگى محمّد، اثبات كرد كه رستگارى، شامل مسلمانان نمىشود؛ زيرا آنان مسيح را در جايگاه ناجى خود نمىپذيرند. به ادّعاى او، اسلام انديشهها و عبارات درونى خود را از مسيحيت گرفته بود (همان).
در قرن بيستم، بررسى اسلام به صورت رشتهاى مستقل همچون ديگر رشتههاى جديد دانشگاهى پديدار شد. در اين قرن نيز عدّهاى از مستشرقان، به اسلام و قرآن با ديد منصفانه مىنگريستند و حتّى بعضى از آنها به اسلام هم گرويدند؛ امّا در مقابل، جمع فراوانى با همان ديدگاههاى مغرضانه قرن دوازدهم، بر قرآن و اسلام، انتقادهايى را وارد مىآوردند.
از مهمترين و اساسىترين انتقادهاى مستشرقان به اسلام مىتوان به موضع آنها در مقابل وحيانى بودن قرآن اشاره كرد؛ موضعى كه به طور كامل با اصول علمى و روش پژوهش منافات دارد و بيشتر به تعصّبات بى اساس مبتنى است؛ موضعى كه مىگويد: قرآن وحى يا معجزه نيست؛ بلكه ساخت بشر است و محمّد آن را تأليف كرده و پنداشته كه آن وحى و از سوى خداوند است؛ بدين سبب، فراوان كوشيدهاند كه براى قرآن مصادر غير الاهى را اثبات كنند؛ البتّه بايد به ياد داشت كه قبل از مستشرقان، مشركان نيز از اين اتهّامهاى بى دليل به پيامبر بسته بودند كه قرآن به بعضى از آنها اشاره كرده و پاسخ داده است؛ براى مثال «و يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطير الاولين»(انعام : 25). «و قال الذين كفروا ان هذا الاافك افتراه و اعانه عليه قوم آخرون»(فرقان : 4). «و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين»( نحل : 103)، و از همه آنها پاسخ داده كه «أفلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (نساء: 82).
مستشرقان قائل هستند كه پيامبر، همه معارف قرآنى را به طور كلّى از دو منبع گرفته است: بخشى از آن را از همان محدوده جغرافيايى و زندگى اجتماعى و دينى و فرهنگى جزيره عرب، و بخش ديگر را از يهوديت و مسيحيت و عقايد و آداب و سنن ديگر ملّتها، و از اين رو گفتهاند: مصادر قرآنى به دو مصدر و عامل اساسى تقسيم مىشوند: «مصادر داخلى» و «مصادر خارجى».
هاملتون گيب (H.GIBB)، مستشرق انگليسى مىگويد:
محمّد مانند هر شخصيت مبتكرى از يك سو از اوضاع داخلى متأثّر است و از ديگر سو از عقايد و آرا و افكار حاكم زمان خويش و محيطى كه در آن رشد كرده، تأثير مىپذيرد و در اين تأثيرگذارى، مكّه نقش ممتازى دارد و مىتوان گفت كه تأثير دوران مكّه بر سراسر زندگى محمّد هويدا است و به تعبير انسانى مىتوان گفت: محمّد پيروز شد؛ چرا كه يكى از مكّىها بود (سالم الحاج، 2002 : 1/268 به نقل از كتاب Mohamedanisme,p.27).
كلمان هوار (K.HUOAR) فرانسوى مىگويد:
اصلىترين مصدر قرآن كريم، اشعار أمية بن أبى صلت است؛ چرا كه ميان اين دو، در دعوت به توحيد و وصف آخرت و نقل داستانهاى پيامبران قديم عرب، تشابه بسيارى وجود دارد و [او گمان كرده است] مسلمانان، شعر اميّه را نابود كردند و خواندن آن را حرام دانستند تا برترى با قرآن باشد (همان: 270 به نقل از Journal Asiatique 125 ).
پور (POWER) مىگويد:
تشابهى كه بين اشعار اميه و قرآن وجود دارد، دلالت مىكند كه پيامبر، معارفش را از او أخذ كرده؛ چرا كه او بر پيامبر مقدّم بوده است (همان : 270 به نقل از مقدمه ديوان أمية بن أبى الصلت).
رنان (RENAN) مىگويد:
پيش از بعثت پيامبر نيز مرد جزيره عرب موحّد بودند و هر آنچه پيامبر گفته، صرفاً مكمّل و در امتداد عقايد اعراب قبل از بعثت است (همان: 227).
بلاشر (BLACHERE) مىگويد:
تشابهى كه در قصص قرآنى با قصص يهودى و مسيحى است، تقويت مىكند كه قرآن، كتاب بشرى و متأثّر از عوامل خارجيه باشد؛ به ويژه در سورههاى مكّه كه كاملاً واضح است از معارف مسيحيت متأثّر شده است (همان : 296).
مصادر خارجى كه مستشرقان براى قرآن تعيين كردهاند، به دو قسمت اساسى تقسيم مىشود:
1. مصادر كتبى (مثلاً با مطالعه كتابهاى عهد قديم و جديد و...)؛
2. مصادر شفاهى (مثلاً ملاقات با مسيحيان و يهوديان و استفاده معارف از آنها به صورت شفاهى).
سيدرسكى (SIDERSKEY) در كتاب خود، اصول اساطير اسلامى در قرآن و در سيره انبياء، قصص قرآنى را به مصادر يهودى و مسيحى ارجاع داده است. او قصّه آدم و نزولش از جنّت و قصّه ابراهيم و تلمود و قصّه يوسف و قصّه موسى و عيسى و داوود و سليمان و ...را به كتابهاى يهودى و مسيحى نسبت مىدهد و تكتك آياتى را كه بر اين قصص مشتمل است، به كتابهاى «الأغداه» (Aggadaho) كه به زبان عبرى است و «أناجيل مسيحيت» و «تورات» ارجاع مىدهد (همان: 271).
گلدزيهر (GOLDZIHER) مىگويد:
مطالبى را كه قرآن در مورد احوال قيامت و اهوال آن بيان مىكند و آنچه كه پيامبر در مورد امور اخرويه بشارت مىدهد، همه مجموعههايى است از معارف و آراى دينى گذشتگان كه پيامبر با ارتباط به عناصر يهودى و مسيحى و غير اين دو آنها را شناخته است و از آنها متأثّر شده به نحوى كه اين تأثيرات به اعماق نفس او رسيده و در درون او به صورت عقايدى در آمده است و او به يقين رسيده است كه اينها وحى الاهى هستند (گلدزيهر، 1992 : 6).
سپرينجر (SPRENGER) گمان مىكند كه كتاب مقدّس پيش از اسلام به عربى ترجمه شده بود و در زمان پيامبر در دسترس اعراب قرار داشت (جواد على، 1970: 6/681).
عدّهاى از مستشرقان كه ديده بودند از يك سو كتابهاى اديان پيشين به عربى ترجمه نشده بود و از سوى ديگر، اسناد «أمى» بودن پيامبر آنقدر قوى و محكم هستند كه نمىتوانند آن را نفى كنند، گفتند پيامبر، معارف قرآنى را به صورت تعليمات شفاهى از اديان سابقه استفاده كرده است.
وات (M.WATT) در اين باره مىگويد:
پيامبر، بىسواد (أمّى) بود و از كتابهاى مسيحيت و يهوديت تعليمات رسمى نديده بود؛ امّا بعيد نيست كه معارف اين كتابها به صورت شفاهى به او رسيده باشد؛ چرا كه او با بعضى از رجال يهودى و مسيحى ارتباط داشته، و با آنها مجادله و مناقشه مىكرده است (سالم الحاج، 2002: 1/269 به نقل از كتاب 37 Mahomet).
تئودر نولدكه ((T.NOLDEKEدر كتاب تاريخ قرآن، پس از اينكه براى قرآن مصادر خارجى در نظر مىگيرد مىنويسد:
پيامبر در قصص قرآنى، از معارف مسيحيت و يهوديت متأثّر است كه به صورت شفاهى به اعراب منتقل شده بود (همان : 1/295 به نقل از SIDERSKY).
در نظر اين گروه، چند نفر وجود داشت كه پيامبر مىتوانست از آنها استفاده كند:
1. ورقة بن نوفل، عموى حضرت خديجه: گفتهاند كه پيامبر، پيش از بعثت، پانزده سال كنار او زندگى كرده و به وسيله او به تمام معارفش دست يافته است (تهامى نقرة، 1995 : 37).
2. بحيرا راهب: بعضى از مستشرقان قائل شدهاند كه پيامبر با اين راهب ملاقاتهايى داشته و در سفرهايش از او متأثّر شده است (محمود راميار، 1369 : 123 به بعد).
3. منشأ معارف قرآنى پيامبر بعضى از يهوديان و مسيحيانى بودند كه در مكّه زنگى مىكردند.
1. يكى از اشكالات اساسى كه در تحقيقات و بررسىهاى مستشرقان وجود دارد، نگرش غير عقلانى همراه با تعصّب به قرآن و اسلام است؛ بدين سبب هيچ يك از اشكالات آنها راههاى صحيح علمى و تحقيقى را نپيموده و در هيچ مورد مستند تاريخى كه بتواند مدّعايشان را اثبات كند، ارائه نكردهاند.
هركس تاريخ اعراب را پيش و پس از اسلام مطالعه كند، به يقين خواهد فهميد كه اسلام چگونه تحوّل ايجاد كرد و اگر به رفتارهاى مشركان با پيامبر در آغاز دعوت به اسلام توجّه كند، مىيابد كه آنچه را پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان كرد نه تنها در جهت و ادامه افكار، عقايد و اعمال مشركان نبود، بلكه كاملاً با همه آنها تناقض داشت. روح اسلام با هيچ يك از اعمال و كردار مشركان سازگار نبود وهيچ يك از اعمال آنها را نمىپذيرفت و از اين رو است كه هيچ عملى از زمان مشركان به اسلام منتقل نشد، مگر اينكه اصلاح شد؛ امّا تشابه ظاهرى بعضى از اعمال و عبادات اعراب جاهلى و عبادات اسلام هرگز بر غير وحيانى بودن قرآن دلالت نخواهد كرد؛ چه اينكه بيشتر اين اعمال مىتواند منشأ الاهى داشته باشد كه از طريق پيامبران سابق تشريع شده و به مرور زمان دستخوش فراموشى و تحريف شدهاند؛ همچون طواف كعبه كه به احتمال قوى از زمان حضرت ابراهيم يا پيامبران پيش از او، عبادتى معمول بود؛ امّا مشركان آن را تحريف كردند؛ براى مثال، خيلىها با بدنهاى لخت اين عمل را انجام مىدادند و به «حلة» معروف شده بودند ( طبرى، 1903 : 2/170)؛ ولى اسلام اصل عمل طواف را تقرير كرد؛ امّا كيفيت انجام آن را تغيير داد و به آن روح بخشيد.
2. أمية بن أبى الصلت از شاعران عرب در دوران جاهليت و اسلام است. او را از حنفايى دانستهاند كه از ظهور پيامرى در زمان خودش خبر مىداد و آرزو داشت كه خود آن پيامبر باشد؛ امّا وقتى محمّد صلىاللهعليهوآله برانگيخته شد، از روى حسد به حضرت كفر ورزيد و پيامبر وقتى شعر او را شنيد، فرمود: زبانش ايمان آورده؛ ولى قلبش كفر ورزيده است ( سالم الحاج، 2002 : 1/270 به نقل از كتاب أمية بن أبى الصلت حياته و شعره).
وجود تشابه بين شعر أميه و پيامبر به يقين به هيچ وجه بر تأثّر پيامبر از اشعار أميه دلالت نمىكند؛ چرا كه تأثّر پيامبر صرفا احتمالى در كنار دو احتمال ديگر است: أ. أميه از قرآن متأثّر شده باشد؛ ب. هيچ كدام از ديگرى متأثّر نشده باشد.
براى تأثّر پيامبر از قرآن، هيچ دليلى وجود ندارد. احتمال چنين تأثّرى را حتّى در زمان پيامبر هم كسى نداده است. با اينكه اعراب، با اشعار أميه آشنا بودند و از سويى، مشركان، وحيانى بودن قرآن را قبول نمىكردند، اگر چنين احتمالى مىدادند هر آن پيمبر را به آن متّهم مىكردند؛ چرا كه به بهانههاى گوناگونى بارها پيامبر را متّهم كرده بودند؛ براى مثال، «و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين» (نحل : 103)؛ ولى در اين مورد، هيچ اتّهامى از سوى مشركان در كتابهاى تاريخى ثبت نشده است؛ پس فقط يكى از دو احتمال ديگر بايد صادق باشد و بعضىها احتمال دوم يعنى تأثّر أميه از قرآن را تقويت كردهاند؛ چه اينكه او تاسال نهم هجرى زنده بوده و تاريخ سرودن بيشتر اشعارش پس از بعثت پيامبر است (جواد على، 1970: 6/495).
3. حنفاء عرب گرچه بت پرست نبودند، تعداد آنها خيلى كم و عقايدشان در هالهاى از ابهام قرار داشت و معلوم نبود كه تصوّرشان از خدا و وحدانيت او و از حشر و بعث و... چيست تا بتوان معارف قرآنى را با افكار و عقايد آنها مقايسه كرد و يگانه چيزى كه از آنها در دست است، در چهار رأى خلاصه مىشود كه فخر رازى و امين طبرسى آنها را چنين نقل مىكنند (طبرسى، 1373 : 1/215 و فخر رازى، 1990 : 4/89).
أ. از ابن عباس و مجاهد نقل شده است كه حنفاء به حجّ بيت الله اعتقاد داشتند؛
ب. از مجاهد نقل شده است كه آنها تابع حق تعالى بودند؛
ج. تابع حضرت ابراهيم بودند در شريعتى كه حضرت آورده بود؛
د. به خداوند اخلاص داشتند و فقط او را به ربوبيت مىشناختند.
از سوى ديگر، همين حنفاء اگر قرآن را با عقايد خويش موافق مىدانستند، هرگز با آن مقابله نمىكردند؛ حال آنكه عدّهاى از آنها همچون أبى عامر بن صيفى، معروف به راهب و أمية بن أبى الصلت با قلم و شمشير در مقابل اسلام ايستادند ( سالم الحاج، 2002 : 1/277).
4. تشابه بين قرآن و بعضى از كتابهاى اديان ديگر دليل بر اين نيست كه ريشه قرآن، كتاب مقدّس و... باشد؛ بلكه دلالتى بر عكس اين پندار دارد. اين تشابه نشان مىدهد كه قرآن و ديگر كتابهاى آسمانى، ريشهاى واحد دارند و آن وحى الاهى است؛ امّا مستشرقان به دليل تعصّبات غير علمى و هوا و هوسها قضيه را بر عكس كردهاند و به جاى اينكه در اين تشابه، ريشه واحد را ببينند، نشان نقل و تأثير پذيرى را مىجويند.
5. هيچ دليل و سندى در تاريخ به ثبت نرسيده كه كتابهاى مقدّس پيش از زمان اسلام به عربى ترجمه شده و در دسترس مردم جزيره عرب باشد؛ بلكه بيشتر مورّخان، تاريخ ترجمه اين كتابها به عربى را به سالها پس از رحلت پيامبر يعنى اواسط خلافت بنى اميه مىدانند (جواد على، 1970: 6/681).
6. اگر ثابت شود كه محمّد صلىاللهعليهوآله در كودكى راهبى را ملاقات كرده است هرگز نمىتوان از اين واقعه اثبات كرد كه راهب، كتاب مقدّس را براى محمّد شرح داده يا برخى از آموزههاى دينى را به او آموخته است.
از اين راهب مسيحى به نام بحيرى، هيچ اثرى در تاريخ نمىتوان يافت، مگر آنچه را كه مورّخان سيره نويس ذكر كردهاند كه خلاصه آن چنين است: پيامبر وقتى دوازده ساله بود، با عمويش به يك مسافرت تجارى رفتند. در اين مسافرت به يك عالم مسيحى برخوردند كه بحيرى نام داشت. او به ابوطالب نبوّت پيامبر را بشارت داد و از او خواست كه محمّد را از يهوديان بر حذر دارد؛ زيرا هر آنچه را كه بحيرى از محمّد مىدانست، يهوديان هم مىدانستند (نويرى، 1933 : 16/91).
جز اين ملاقات كه شايد بيش از چند دقيقه يا ساعتى طول نكشيده باشد، هيچ ملاقات ديگرى بين حضرت و بحيرى ثبت نشده است؛ امّا در اين ملاقات چند دقيقهاى، بحيرى چه مقدار مىتوانست از معارف مسيحيت را به پيامبر تعليم دهد؟ با توجّه به اين كه سنّ پيامبر در آن زمان خيلى كم بود، چقدر مىتوانست به عقايد و آيين دينى مسيحت مسلّط شود به طورى كه سى سال بعد، آنها را به صورت دينى جديد به ديگران ابلاغ كند؟
از طرفى، عموى پيامبر هم در اين ديدار در كنار او بود و چگونه ممكن است كه هرگز چيزى از تعلّم پيامبر از بحيرى به كسى چيزى نقل نكرده باشد؟
7. ورقة بن نوفل پيش از اسلام تابع دين مسيحيت بود (يعقوبى، 1980 : 1/298 و ابن كثير، 1963 : 2/238)، و پس از ظهور اسلام مسلمان شد و پيامبر را ستود (مسعودى، 1346 : 2/59 و ذهبى، 1990 : 1/268). حتّى ابو الحسن برهان الدين بقاعى كتابى در باره ايمان ورقه نوشته است و احاديثى هم از پيامبر در باره مسلمان بودن او هست؛ هرچند ظاهراً پس از آن، بيشتر از چند سال زنده نماند.
ملاقاتهاى پيامبر با ورقه كه در تاريخ ثبت شده است، بيشتر از سه يا چهار مورد نمىشود كه در هيچ كدام به استفاده پيامبر از ورقه اشارهاى نشده است؛ بلكه كمترين چيزى كه مستندهاى تاريخى بر آن شهادت مىدهند، اين است كه ورقه به نبوّت پيامبر و نزول وحى بر او گواهى داده است.
خديجه وقتى آنچه را پس از نزول وحى بر پيامبر ديده و شنيده بود، با ورقه در ميان گذاشت، ورقه كمى تأمّل كرد و گفت: «قدوس، قدوس سوگند به كسى كه جان ورقه به دست او است اى خديجه! اگر راست بگويى، ناموس اكبر كه روزى به سوى موسى مىآمد، امروز به سوى او آمده. او پيامبر اين مردم است»(طبرى، 1903 : 30/162 و ابن هشام، 1995 : 1/254).
موقعى ديگر، ورقه پيامبر را كنار كعبه ملاقات كرد و از وقايع پيش آمده پرسيد. چون مطّلع شد، گفت: «سوگند به آنكه جانم به دست او است، تو پيامبر اين مردمى و ناموس اكبر كه روزى به سوى موسى مىآمد، امروز به سوى تو روى آورده. تو را تكذيب مىكنند و به تو آزار مىرسانند و...اگر من آن روز زنده باشم، خداى را يارى مىكنم» (طبرى / تاريخ طبرى، 1903 : 2/206 و ابن هشام، 1995: 1/254)؛ پس هيچ دليلى، بلكه حتّى مؤيّدى هم بر سخن مستشرقان وجود ندارد. چگونه ممكن است كسى نتواند آنچه را خود تعليم داده، از وحى الاهى (ناموس اكبر) تشخيص بدهد و چگونه شخص موحّدى همچون ورقه به نبوّت پيامبر ساختگى شهادت مىدهد؟
8. مورّخان هيچ قبيلهاى را ذكر نكردهاند كه در مكّه يهودى باشند، و قبايلى يهودى را هم كه در مدينه نام مىبرند، خود يهوديان آنها را به يهودى بودن قبول نمىكنند؛ چرا كه افكار آنها طبق شريعت يهود و اعمالشان طبق احكام تلمود نبود (اسرائيل ولفنسون 1927 : 13).
كاسكيل مىنويسد:
عرب يهود، هرگز واقعى نبودند؛ بلكه فقط خود را شبيه يهوديان كرده بودند (جواد على، 1970: 6/530).
ونكلير (WINKLER) مىگويد:
يهوديان جزيره عرب به هيچ يك از اصول يهوديت پايدار نبودند (سالم الحاج، 2002: 1/287).
وقتى يهوديان عرب قبل از اسلام نه معرفت درستى از معارف و شرايع يهوديان داشتند و نه به آن معارف عامل بودند، چگونه مىتوان همه معارف و شرايع و قصص قرآنى را متأثّر از آنها دانست؟
مورّخان حضور جماعتى غير بومى را كه به دين مسيحيت بودند و براى تجارت و صنعتگرى يا گاه به سبب اينكه برده اشخاصى بودند، در مكّه ثبت كردهاند. اينها افرادى بودند كه قريش پيش از مستشرقان پيامبر را به أخذ مطالب قرآنى از آنها متّهم كرده بودند: «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ» (نحل (16): 103). «وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذَا إِلاَّ إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» (فرقان (25): 4). مورّخان گفتهاند: آنها عبارت بودند از «يعيش»، «عداس مولى حويطب بن عبد الغرى»، «سيار مولى العلاء بن الحضرمى»، «جبر مولى عامر» كه تورات مىخواندند (طبرى، 1903 : 18/ 137)؛ حال آنكه در هيچ جريان تاريخى، ارتباط پيامبر با اينها و غير اينها از نصرانيان مكّه پيش از اسلام ضبط نشده است.
9. اگر وحى، ساخته محمّد بود، چرا در مواردى كه به نفع خودش بود، وحى نمىساخت؟ براى مثال در جريان «افك»(3) كه وحى يك ماه منقطع شد و حضرت تا نزول مجدّد وحى تهمتها و سرزنشهاى منافقان را تحمّل كرد يا در داستان تحوّل قبله از بيت المقدس به كعبه با اينكه او زير فشار تهمتهاى مشركان بود و اين حال تا 16 ماه طول كشيد، اگر وحى تابع اراده الاهى نبود و در دست پيامبر قرار داشت، چرا زودتر قبله را به كعبه تغيير نداد؟
10. قرآن، خبرهاى بسيارى درباره آينده داده كه همه آنها واقع شدهاند؛ براى مثال، «غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ» (روم (30): 2 و 3)؛ روم در نزديكترين سرزمين [به شما[ مغلوب شد؛ ولى آنها به زودى [در همين زمانهاى نزديك] پيروز خواهند شد»، و همچنين هم شد و روميان پس از چند سال پيروز شدند. «سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ» (قمر (54): 45)؛ به زودى آن جماعت [= مشركان] در جنگ شكست مىخورند و براى فرار پشت مىكنند». در سال دوم هجرى، مشركان در جنگ بدر شكست سختى خوردند با اينكه به ذهن كسى خطور نمىكرد. اگر قرآن، ساخته انسانى مانند ساير انسانها است، چگونه و از طريق چه كسانى او مىتوانست به غيب متّصل باشد؟ بعيد نيست كه اينجا هم ذهن منحرف بعض از مستشرقان دنبال مصدر غير الاهى باشند.
11. و در آخر، يكى از اساسىترين اشكالاتى كه بر مستشرقان وارد است و به يقين آنها پاسخى بر آن ندارند، اين است كه معارف ابلاغ شده به وسيله پيامبر چه در باره دنيا و چه در باره آخرت و مسائل مربوط به قيامت و حشر و حساب و چه در مورد توحيد خدا و چه در مورد ... اوّلا همه يك سمت و سو دارند و هيچ تناقضى بين آنها وجود ندارد و از سوى ديگر، كسى از بيست سال دوران بعثت حضرت، افعال يا گفتارى كه نوعى دوگانگى يا ترقّى و تجدّدى در آنها باشد، سراغ ندارد و شايد اين همان پاسخى است كه خداوند در آيه شريفه «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفا كَثِيرا» (نساء (4): 82)، ساحت قدسى قرآن را از همه تهمتها و گمانه زنىهاى اينچنينى تقديس مىكند.
از سوى ديگر، اگر چنين مواردى را در انسانهاى عادى بتوانيم تصوّر كنيم فقط در فردى مىتوان تصوّر كرد كه سالها زحمت بكشد و كار كند تا افكارى را كه از يهوديت و مسيحيت و حنفاء و اعراب جاهلى و... گرفته است، با هم هماهنگ سازد و براى خود، قواعد كليهاى استخراج كند و هر كدام از اين معارف را كه با آن قواعد مطابقت نداشت، به نحوى كه مناسب با آنها باشد، اصلاح يا طرد كند و آن قدر در اين معارف تأمّل و تفكّر كند كه در طول بيست سال هرگز ترديدى در كلام و فعلش ظاهر نشود و چنان در اين مسائل غوطه ور شود كه همه آنها برايش ملكه شوند تا هنگام بر خورد با وقايع و مسائل گوناگون اشتباه نكند و... ؛ حال آنكه چنين پيشينهاى را هيچ مورّخ در تاريخ پيامبر ثبت نكرده است و كسى تا به حال نگفته است (حتّى از مستشرقانى كه بدون هيچ سند و دليلى سخن مىگويند) كار او قبل از بعثت، تعليم يا تعلّم معارف بود يا عمده وقتش را صرف اين قبيل امور مىكرد؛ و چه خوب بود كه مستشرقان يك بار هم به احتمال اينكه قرآن، وحيانى و از جانب خدا است، نظر مىكردند و به صورت علمى و با انصاف و به دور از تعصّبات به بررسى آن مىپرداختند.
1. ابن كثير: البداية و النهاية فى التاريخ ، قاهره، 1963 م.
2. ابن هشام: السيرة النبوية ، قاهره، 1955 م.
3. اسرائيل ولنفسون: تاريخ اليهود فى بلاد العرب، قاهره، 1927 م.
4. جواد على: المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، دار العلم للملائيين، الطبعة اولى، 1970 م.
5. ذهبى شمس الدين: تاريخ اسلام، بيروت، دار الكتب العربى، الطبعة الثانية، 1990 م.
6. رژى بلاشر (Regis Blachere): در آستانه قرآن، ترجمه محمود راميار، تهران، دفتر نشر 7. فرهنگ اسلامى، چهارم، 1374 ش.
8. سالم الحاج: نقد الخطاب الاستشراقى، بنغازى - لبيا، دار المدار الاسلامى، الطبعة الاولى، 2002 م.
9. سى مارتين: پيشينه مطالعات جهان اسلام در غرب، ترجمه سيد حسن اسلامى، آيينه پژوهش، 1377 ش، سال نهم، شماره 6.
10. طبرسى ابو على: مجمع البيان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1373 ش.
11. طبرى ابن جرير: جامع البيان فى تفسير القرآن (تفسير طبرى)، قاهره، 1903 م.
12. فخر رازى: التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، بيروت، دار الكتب العلميه، 1990 م.
13. گلدزيهر: العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ترجمه محمّد يوسف موسى و ديگران، بيروت، دار الرائد العربى، 1992 م.
14. راميار محمود: تاريخ قرآن، تهران، مؤسّسه انتشارات امير كبير، سوم، 1369 ش.
15. مسعودى: مروج الذهب، بيروت، دار الاندلس، الطبعة الخامسة، 1346 ق.
16. نويرى شهاب الدين: نهاية الارب فى فنون الارب، 1933 م.
17. يعقوبى: تاريخ يعقوبى، بيروت، دار بيروت للطباعة و النشر، 1980 م.
1 محقّق.
تاريخ دريافت: 9/5/82تاريخ تأييد: 17/6/82.
2 البتّه بعضىها قائلند كه اهداف تاكتيكى سبب شد تا غربىها به ترجمه قرآن و متون اسلامى روى آورند. چون آنها ديدند كه با سپاه و لشكر نمىتوانند بر اسلام و مسلمانان غلبه كنند، به نصوص اسلامى هجوم آوردند؛ بدين سبب، هدف آنها در اين مرحله از بين بردن معنويات و اعتقادات مسلمانان بود تا غربىها بتوانند بر آنها غلبه كنند. (سالم الحاج، 2002 : 1/263)
3 منافقان به عايشه، همسر حضرت پيامبر تهمت نامشروع زده بودند و خداوند با انزال ايات «ان الذين جاءوا بالافك عصبة منكم...»(نور : 11 به بعد)، او را مبرّا ساخت.