مجلات >قبسات>شماره 29

تأمّلى در ايرادهاى مستشرقان بر وحيانى بودن قرآن

اكبر راشدى‏نيا(1)

چكيده

مستشرقان قائل هستند كه پيامبر، همه معارف قرآنى را به طور كلّى از دو منبع گرفته است: بخشى از آن را از همان محدوده جغرافيايى و زندگى اجتماعى و دينى و فرهنگى جزيره عرب مثل رفتار اعراب جاهلى، اشعار امية بن ابى الصلت و عقايد حنفاء، و بخش ديگر را از مصادر شفاهى و كتاب‏هايى كه از يهوديت و مسيحيت و عقايد و آداب و سنن ديگر ملّت‏ها به دست پيامبر رسيده بود، و از آن‏ها به «مصادر داخلى» و «مصادر خارجى» ياد مى‏كنند.

اساسى‏ترين اشكالى كه در تحقيقات و بررسى‏هاى مستشرقان وجود دارد، نگرش غير عقلانى همراه تعصّب به قرآن و اسلام است؛ از اين رو، هيچ يك از اشكالات آن‏ها راه‏هاى صحيح علمى و تحقيقى را نپيموده و در هيچ مورد، مستندى تاريخى كه بتواند مدّعايشان را اثبات كند، ارائه نكرده‏اند. به جرأت مى‏توان گفت كه بيش‏تر ادّله آن‏ها چيزى جز خيال‏پردازى و توجيه آن‏چه خود اعتقاد دارند نيست. آنان، جريان نامسلّم تاريخى با پيش فرض‏هاى خود باز سازى مى‏كنند و آن‏را به هزاران شاهد قطعى و مسلّم تاريخى را ترجيح مى‏دهند.

بررسى اسلام در غرب، براى نخستين بار جهت اهداف تبشيرى(2) در قرن دوازدهم، مصادف با شروع جنگ‏هاى صليبى آغاز شد. جنگ‏هاى صليبى و فعّاليت علمى راهبان (همچون ترجمه قرآن و ديگر متون اسلامى و نقد آن‏ها) اقدام‏هاى تهاجمى مسيحيت، ضد تمدّن اسلامى به شمار مى‏رفت (سى مارتين، 1377 : 20). قرآن، نخستين بار در سال‏هاى 1141 تا 1143 به همّت پطرس واجب التكريم (Peter the Venerable) رئيس راهبان فرقه كلونى (Cluny)به لاتينى ترجمه شد. او در پوشش بازديد از صومعه‏هاى كلونى، در همان سال‏ها سفرى به اسپانيا انجام داد و در اين سفر با همكارى «Raymond The Tolede» رئيس اسقف‏ها، گروهى را تحت هدايت يك انگليسى به نام «ketton Robert» و به معاونت يك دالمات به نام «Hermann» تشكيل داد. اين دو كشيش به طور عمده، كار خود را به ابراز عقيده درباره بعضى از آيات و تفسير نكات حسّاس منحصر كردند و در واقع، كار ترجمه را شخصى موسوم به «Peter The Tolede» انجام داد كه احتمالاً به اسلام هم ايمان آورده بود؛ البتّه اين شخص به زبان لاتينى كم‏تر از عربى آشنايى داشت و بدين جهت، پطرس ارجمند، معاونى را در اختيار او گذاشت كه نام او هم «Peter» بود. اين معاون مأموريت داشت كه از نظر اسلوب ترجمه، او را يارى كند (رژى بلاشر ،1374 : 293). مجموعه تحقيقات و بررسى‏هايى كه اين چند نفر عهده دار انجام آن بودند، بعد به مجموعه كلونيايى موسوم شد.

پيتر در نامه‏هايى به رهبران نخستين جنگ صليبى، اين نكته را روشن كرد كه هدف او از اين فعّاليت، تبليغ مسيحيت بوده است و مسيحيت مى‏تواند و بايد بر اسلام چيره شود (سى مارتين، 1377 : 22).

چنان‏كه از گفته خود پيتر روشن مى‏شود، هدف او از ترجمه قرآن و متون اسلامى، تضعيف اسلام و روحيه مسلمانان و تقويت مسيحيت بوده است و همين امر باعث شد تا مترجمان نتوانند ترجمه صحيحى را از قرآن ارائه دهند. اين ترجمه، همراه تعليقاتى مختلط با ترجمه قرآن بود؛ به طورى‏كه با معانى قرآن تطبيق نمى‏كرد. آن‏ها در قرآن دخل و تصرّف كرده بودند و اين امر، سبب از بين رفتن قراين و تغيير احكام شده بود. اين اثر، نه ترجمه لفظى از قرآن بود و نه ترجمه به معنا و ظاهراً ابتدا قرآن را تحريف كرده بودند، بعد هم آن را نقد و تعليق زده بودند (رژى بلاشر ،1374 : 293، سالم الحاج، 2002 : 1/258). با وجود اين، مسيحيت، پنج قرن چه مستقيم و چه غير مستقيم در مشاجره‏هاى حاد و بيهوده‏اش ضدّ اسلام از اين كتاب استفاده مى‏كرد؛ البتّه پوشيده نماند كه در اين ميان، بعضى از مسيحيان در اواخر قرن دوازدهم، ديدگاه متفاوتى درباره اسلام يافتند و علّت آن اين بود كه در اروپا در اواخر سده‏هاى ميانى، مجموعه‏اى از آثار شيخ رئيس ابو على سينا (آوسينا مسلمان مشايى) ترجمه و رايج شد. اين ديدگاه، به طور كامل بر خلاف ديدگاه هتّاكانه و عوامانه درباره محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اعمال دينى مسلمانان، به جهان معاصر مسلمان چونان تمدّنى سرشار از عالمان و فيلسوفان مى‏نگريستند (سى مارتين، 1377 : 21).

با ورود اروپا به دوران اصلاحات و تغييرات عميق دينى، سياسى و روشنفكرى در قرن شانزدهم، نحوه شناخت و بررسى اسلام هم از آن متأثّر شد. در اواخر قرن شانزدهم، تتّبع اصيل و جديدى درباره اسلام آغاز شد. تدريس زبان عربى در دانشگاه ليدين هلند و كمبريج و آكسفورد انگلستان رواج يافت. كار محققّان ادبيات عرب اين دانشگاه‏ها نخستين تحقيق بى غرضانه و جدّى اروپائيان در حوزه نصوص اسلامى به شمار مى‏رفت.

از نتايج مهمّ تغيير دين در دوران روشنگرى، علاقه جدّى به زندگى و پيام حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. در قرن هيجدهم، برخى محقّقان مسيحى، حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مبلّغ دينى مى‏دانستند كه طبيعى‏تر و عقلانى‏تر از مسيحيت بود. آن حضرت به استدلال بعضى، فرستاده الاهى براى كمك به مسيحيت در پرهيز از اشتباهاتش بود و اين خلاف نظر قرن هشتم به بعد بود كه اسلام را تحقّق يكى از پيشگويى‏هاى كتاب مكاشفات يوحنا و كيفر الاهى براى مجازات مسيحيان بر اثر سهل انگارى و انحراف از عقايد و اعمال دينى‏شان مى‏دانستند (همان).

در قرن نوزدهم، دوباره در غرب دل‏مشغولى‏هايى ضدّ اسلام ايجاد شد. ويليام موير در كتاب خود، زندگى محمّد، اثبات كرد كه رستگارى، شامل مسلمانان نمى‏شود؛ زيرا آنان مسيح را در جايگاه ناجى خود نمى‏پذيرند. به ادّعاى او، اسلام انديشه‏ها و عبارات درونى خود را از مسيحيت گرفته بود (همان).

در قرن بيستم، بررسى اسلام به صورت رشته‏اى مستقل همچون ديگر رشته‏هاى جديد دانشگاهى پديدار شد. در اين قرن نيز عدّه‏اى از مستشرقان، به اسلام و قرآن با ديد منصفانه مى‏نگريستند و حتّى بعضى از آن‏ها به اسلام هم گرويدند؛ امّا در مقابل، جمع فراوانى با همان ديدگاه‏هاى مغرضانه قرن دوازدهم، بر قرآن و اسلام، انتقادهايى را وارد مى‏آوردند.

از مهم‏ترين و اساسى‏ترين انتقادهاى مستشرقان به اسلام مى‏توان به موضع آن‏ها در مقابل وحيانى بودن قرآن اشاره كرد؛ موضعى كه به طور كامل با اصول علمى و روش پژوهش منافات دارد و بيش‏تر به تعصّبات بى اساس مبتنى است؛ موضعى كه مى‏گويد: قرآن وحى يا معجزه نيست؛ بلكه ساخت بشر است و محمّد آن را تأليف كرده و پنداشته كه آن وحى و از سوى خداوند است؛ بدين سبب، فراوان كوشيده‏اند كه براى قرآن مصادر غير الاهى را اثبات كنند؛ البتّه بايد به ياد داشت كه قبل از مستشرقان، مشركان نيز از اين اتهّام‏هاى بى دليل به پيامبر بسته بودند كه قرآن به بعضى از آن‏ها اشاره كرده و پاسخ داده است؛ براى مثال «و يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطير الاولين»(انعام : 25). «و قال الذين كفروا ان هذا الاافك افتراه و اعانه عليه قوم آخرون»(فرقان : 4). «و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين»( نحل : 103)، و از همه آن‏ها پاسخ داده كه «أفلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (نساء: 82).

مستشرقان قائل هستند كه پيامبر، همه معارف قرآنى را به طور كلّى از دو منبع گرفته است: بخشى از آن را از همان محدوده جغرافيايى و زندگى اجتماعى و دينى و فرهنگى جزيره عرب، و بخش ديگر را از يهوديت و مسيحيت و عقايد و آداب و سنن ديگر ملّت‏ها، و از اين رو گفته‏اند: مصادر قرآنى به دو مصدر و عامل اساسى تقسيم مى‏شوند: «مصادر داخلى» و «مصادر خارجى».

مصادر داخلى

1. اعمال و رفتارهاى اعراب جاهلى

هاملتون گيب (H.GIBB)، مستشرق انگليسى مى‏گويد:

محمّد مانند هر شخصيت مبتكرى از يك سو از اوضاع داخلى متأثّر است و از ديگر سو از عقايد و آرا و افكار حاكم زمان خويش و محيطى كه در آن رشد كرده، تأثير مى‏پذيرد و در اين تأثيرگذارى، مكّه نقش ممتازى دارد و مى‏توان گفت كه تأثير دوران مكّه بر سراسر زندگى محمّد هويدا است و به تعبير انسانى مى‏توان گفت: محمّد پيروز شد؛ چرا كه يكى از مكّى‏ها بود (سالم الحاج، 2002 : 1/268 به نقل از كتاب Mohamedanisme,p.27).

2. اشعار أمية بن أبى الصلت

كلمان هوار (K.HUOAR) فرانسوى مى‏گويد:

اصلى‏ترين مصدر قرآن كريم، اشعار أمية بن أبى صلت است؛ چرا كه ميان اين دو، در دعوت به توحيد و وصف آخرت و نقل داستان‏هاى پيامبران قديم عرب، تشابه بسيارى وجود دارد و [او گمان كرده است] مسلمانان، شعر اميّه را نابود كردند و خواندن آن را حرام دانستند تا برترى با قرآن باشد (همان: 270 به نقل از Journal Asiatique 125 ).

پور (POWER) مى‏گويد:

تشابهى كه بين اشعار اميه و قرآن وجود دارد، دلالت مى‏كند كه پيامبر، معارفش را از او أخذ كرده؛ چرا كه او بر پيامبر مقدّم بوده است (همان : 270 به نقل از مقدمه ديوان أمية بن أبى الصلت).

3. حنفاء

رنان (RENAN) مى‏گويد:

پيش از بعثت پيامبر نيز مرد جزيره عرب موحّد بودند و هر آن‏چه پيامبر گفته، صرفاً مكمّل و در امتداد عقايد اعراب قبل از بعثت است (همان: 227).

مصادر خارجى

بلاشر (BLACHERE) مى‏گويد:

تشابهى كه در قصص قرآنى با قصص يهودى و مسيحى است، تقويت مى‏كند كه قرآن، كتاب بشرى و متأثّر از عوامل خارجيه باشد؛ به ويژه در سوره‏هاى مكّه كه كاملاً واضح است از معارف مسيحيت متأثّر شده است (همان : 296).

مصادر خارجى كه مستشرقان براى قرآن تعيين كرده‏اند، به دو قسمت اساسى تقسيم مى‏شود:

1. مصادر كتبى (مثلاً با مطالعه كتاب‏هاى عهد قديم و جديد و...)؛

2. مصادر شفاهى (مثلاً ملاقات با مسيحيان و يهوديان و استفاده معارف از آن‏ها به صورت شفاهى).

1. مصادر كتبى

سيدرسكى (SIDERSKEY) در كتاب خود، اصول اساطير اسلامى در قرآن و در سيره انبياء، قصص قرآنى را به مصادر يهودى و مسيحى ارجاع داده است. او قصّه آدم و نزولش از جنّت و قصّه ابراهيم و تلمود و قصّه يوسف و قصّه موسى و عيسى و داوود و سليمان و ...را به كتاب‏هاى يهودى و مسيحى نسبت مى‏دهد و تك‏تك آياتى را كه بر اين قصص مشتمل است، به كتاب‏هاى «الأغداه» (Aggadaho) كه به زبان عبرى است و «أناجيل مسيحيت» و «تورات» ارجاع مى‏دهد (همان: 271).

گلدزيهر (GOLDZIHER) مى‏گويد:

مطالبى را كه قرآن در مورد احوال قيامت و اهوال آن بيان مى‏كند و آن‏چه كه پيامبر در مورد امور اخرويه بشارت مى‏دهد، همه مجموعه‏هايى است از معارف و آراى دينى گذشتگان كه پيامبر با ارتباط به عناصر يهودى و مسيحى و غير اين دو آن‏ها را شناخته است و از آن‏ها متأثّر شده به نحوى كه اين تأثيرات به اعماق نفس او رسيده و در درون او به صورت عقايدى در آمده است و او به يقين رسيده است كه اين‏ها وحى الاهى هستند (گلدزيهر، 1992 : 6).

سپرينجر (SPRENGER) گمان مى‏كند كه كتاب مقدّس پيش از اسلام به عربى ترجمه شده بود و در زمان پيامبر در دسترس اعراب قرار داشت (جواد على، 1970: 6/681).

2. مصادر شفاهى

عدّه‏اى از مستشرقان كه ديده بودند از يك سو كتاب‏هاى اديان پيشين به عربى ترجمه نشده بود و از سوى ديگر، اسناد «أمى» بودن پيامبر آن‏قدر قوى و محكم هستند كه نمى‏توانند آن را نفى كنند، گفتند پيامبر، معارف قرآنى را به صورت تعليمات شفاهى از اديان سابقه استفاده كرده است.

وات (M.WATT) در اين باره مى‏گويد:

پيامبر، بى‏سواد (أمّى) بود و از كتاب‏هاى مسيحيت و يهوديت تعليمات رسمى نديده بود؛ امّا بعيد نيست كه معارف اين كتاب‏ها به صورت شفاهى به او رسيده باشد؛ چرا كه او با بعضى از رجال يهودى و مسيحى ارتباط داشته، و با آن‏ها مجادله و مناقشه مى‏كرده است (سالم الحاج، 2002: 1/269 به نقل از كتاب 37 Mahomet).

تئودر نولدكه ((T.NOLDEKEدر كتاب تاريخ قرآن، پس از اين‏كه براى قرآن مصادر خارجى در نظر مى‏گيرد مى‏نويسد:

پيامبر در قصص قرآنى، از معارف مسيحيت و يهوديت متأثّر است كه به صورت شفاهى به اعراب منتقل شده بود (همان : 1/295 به نقل از SIDERSKY).

در نظر اين گروه، چند نفر وجود داشت كه پيامبر مى‏توانست از آن‏ها استفاده كند:

1. ورقة بن نوفل، عموى حضرت خديجه: گفته‏اند كه پيامبر، پيش از بعثت، پانزده سال كنار او زندگى كرده و به وسيله او به تمام معارفش دست يافته است (تهامى نقرة، 1995 : 37).

2. بحيرا راهب: بعضى از مستشرقان قائل شده‏اند كه پيامبر با اين راهب ملاقات‏هايى داشته و در سفرهايش از او متأثّر شده است (محمود راميار، 1369 : 123 به بعد).

3. منشأ معارف قرآنى پيامبر بعضى از يهوديان و مسيحيانى بودند كه در مكّه زنگى مى‏كردند.

تأمّلاتى در ايرادهاى مستشرقان بر غير وحيانى بودن قرآن

1. يكى از اشكالات اساسى كه در تحقيقات و بررسى‏هاى مستشرقان وجود دارد، نگرش غير عقلانى همراه با تعصّب به قرآن و اسلام است؛ بدين سبب هيچ يك از اشكالات آن‏ها راه‏هاى صحيح علمى و تحقيقى را نپيموده و در هيچ مورد مستند تاريخى كه بتواند مدّعايشان را اثبات كند، ارائه نكرده‏اند.

هركس تاريخ اعراب را پيش و پس از اسلام مطالعه كند، به يقين خواهد فهميد كه اسلام چگونه تحوّل ايجاد كرد و اگر به رفتارهاى مشركان با پيامبر در آغاز دعوت به اسلام توجّه كند، مى‏يابد كه آن‏چه را پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيان كرد نه تنها در جهت و ادامه افكار، عقايد و اعمال مشركان نبود، بلكه كاملاً با همه آن‏ها تناقض داشت. روح اسلام با هيچ يك از اعمال و كردار مشركان سازگار نبود وهيچ يك از اعمال آن‏ها را نمى‏پذيرفت و از اين رو است كه هيچ عملى از زمان مشركان به اسلام منتقل نشد، مگر اين‏كه اصلاح شد؛ امّا تشابه ظاهرى بعضى از اعمال و عبادات اعراب جاهلى و عبادات اسلام هرگز بر غير وحيانى بودن قرآن دلالت نخواهد كرد؛ چه اين‏كه بيش‏تر اين اعمال مى‏تواند منشأ الاهى داشته باشد كه از طريق پيامبران سابق تشريع شده و به مرور زمان دستخوش فراموشى و تحريف شده‏اند؛ همچون طواف كعبه كه به احتمال قوى از زمان حضرت ابراهيم يا پيامبران پيش از او، عبادتى معمول بود؛ امّا مشركان آن را تحريف كردند؛ براى مثال، خيلى‏ها با بدن‏هاى لخت اين عمل را انجام مى‏دادند و به «حلة» معروف شده بودند ( طبرى، 1903 : 2/170)؛ ولى اسلام اصل عمل طواف را تقرير كرد؛ امّا كيفيت انجام آن را تغيير داد و به آن روح بخشيد.

2. أمية بن أبى الصلت از شاعران عرب در دوران جاهليت و اسلام است. او را از حنفايى دانسته‏اند كه از ظهور پيامرى در زمان خودش خبر مى‏داد و آرزو داشت كه خود آن پيامبر باشد؛ امّا وقتى محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برانگيخته شد، از روى حسد به حضرت كفر ورزيد و پيامبر وقتى شعر او را شنيد، فرمود: زبانش ايمان آورده؛ ولى قلبش كفر ورزيده است ( سالم الحاج، 2002 : 1/270 به نقل از كتاب أمية بن أبى الصلت حياته و شعره).

وجود تشابه بين شعر أميه و پيامبر به يقين به هيچ وجه بر تأثّر پيامبر از اشعار أميه دلالت نمى‏كند؛ چرا كه تأثّر پيامبر صرفا احتمالى در كنار دو احتمال ديگر است: أ. أميه از قرآن متأثّر شده باشد؛ ب. هيچ كدام از ديگرى متأثّر نشده باشد.

براى تأثّر پيامبر از قرآن، هيچ دليلى وجود ندارد. احتمال چنين تأثّرى را حتّى در زمان پيامبر هم كسى نداده است. با اين‏كه اعراب، با اشعار أميه آشنا بودند و از سويى، مشركان، وحيانى بودن قرآن را قبول نمى‏كردند، اگر چنين احتمالى مى‏دادند هر آن پيمبر را به آن متّهم مى‏كردند؛ چرا كه به بهانه‏هاى گوناگونى بارها پيامبر را متّهم كرده بودند؛ براى مثال، «و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين» (نحل : 103)؛ ولى در اين مورد، هيچ اتّهامى از سوى مشركان در كتاب‏هاى تاريخى ثبت نشده است؛ پس فقط يكى از دو احتمال ديگر بايد صادق باشد و بعضى‏ها احتمال دوم يعنى تأثّر أميه از قرآن را تقويت كرده‏اند؛ چه اين‏كه او تاسال نهم هجرى زنده بوده و تاريخ سرودن بيش‏تر اشعارش پس از بعثت پيامبر است (جواد على، 1970: 6/495).

3. حنفاء عرب گرچه بت پرست نبودند، تعداد آن‏ها خيلى كم و عقايدشان در هاله‏اى از ابهام قرار داشت و معلوم نبود كه تصوّرشان از خدا و وحدانيت او و از حشر و بعث و... چيست تا بتوان معارف قرآنى را با افكار و عقايد آن‏ها مقايسه كرد و يگانه چيزى كه از آن‏ها در دست است، در چهار رأى خلاصه مى‏شود كه فخر رازى و امين طبرسى آن‏ها را چنين نقل مى‏كنند (طبرسى، 1373 : 1/215 و فخر رازى، 1990 : 4/89).

أ. از ابن عباس و مجاهد نقل شده است كه حنفاء به حجّ بيت الله اعتقاد داشتند؛

ب. از مجاهد نقل شده است كه آن‏ها تابع حق تعالى بودند؛

ج. تابع حضرت ابراهيم بودند در شريعتى كه حضرت آورده بود؛

د. به خداوند اخلاص داشتند و فقط او را به ربوبيت مى‏شناختند.

از سوى ديگر، همين حنفاء اگر قرآن را با عقايد خويش موافق مى‏دانستند، هرگز با آن مقابله نمى‏كردند؛ حال آن‏كه عدّه‏اى از آن‏ها همچون أبى عامر بن صيفى، معروف به راهب و أمية بن أبى الصلت با قلم و شمشير در مقابل اسلام ايستادند ( سالم الحاج، 2002 : 1/277).

4. تشابه بين قرآن و بعضى از كتاب‏هاى اديان ديگر دليل بر اين نيست كه ريشه قرآن، كتاب مقدّس و... باشد؛ بلكه دلالتى بر عكس اين پندار دارد. اين تشابه نشان مى‏دهد كه قرآن و ديگر كتاب‏هاى آسمانى، ريشه‏اى واحد دارند و آن وحى الاهى است؛ امّا مستشرقان به دليل تعصّبات غير علمى و هوا و هوس‏ها قضيه را بر عكس كرده‏اند و به جاى اين‏كه در اين تشابه، ريشه واحد را ببينند، نشان نقل و تأثير پذيرى را مى‏جويند.

5. هيچ دليل و سندى در تاريخ به ثبت نرسيده كه كتاب‏هاى مقدّس پيش از زمان اسلام به عربى ترجمه شده و در دسترس مردم جزيره عرب باشد؛ بلكه بيش‏تر مورّخان، تاريخ ترجمه اين كتاب‏ها به عربى را به سال‏ها پس از رحلت پيامبر يعنى اواسط خلافت بنى اميه مى‏دانند (جواد على، 1970: 6/681).

6. اگر ثابت شود كه محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در كودكى راهبى را ملاقات كرده است هرگز نمى‏توان از اين واقعه اثبات كرد كه راهب، كتاب مقدّس را براى محمّد شرح داده يا برخى از آموزه‏هاى دينى را به او آموخته است.

از اين راهب مسيحى به نام بحيرى، هيچ اثرى در تاريخ نمى‏توان يافت، مگر آن‏چه را كه مورّخان سيره نويس ذكر كرده‏اند كه خلاصه آن چنين است: پيامبر وقتى دوازده ساله بود، با عمويش به يك مسافرت تجارى رفتند. در اين مسافرت به يك عالم مسيحى برخوردند كه بحيرى نام داشت. او به ابوطالب نبوّت پيامبر را بشارت داد و از او خواست كه محمّد را از يهوديان بر حذر دارد؛ زيرا هر آن‏چه را كه بحيرى از محمّد مى‏دانست، يهوديان هم مى‏دانستند (نويرى، 1933 : 16/91).

جز اين ملاقات كه شايد بيش از چند دقيقه يا ساعتى طول نكشيده باشد، هيچ ملاقات ديگرى بين حضرت و بحيرى ثبت نشده است؛ امّا در اين ملاقات چند دقيقه‏اى، بحيرى چه مقدار مى‏توانست از معارف مسيحيت را به پيامبر تعليم دهد؟ با توجّه به اين كه سنّ پيامبر در آن زمان خيلى كم بود، چقدر مى‏توانست به عقايد و آيين دينى مسيحت مسلّط شود به طورى كه سى سال بعد، آن‏ها را به صورت دينى جديد به ديگران ابلاغ كند؟

از طرفى، عموى پيامبر هم در اين ديدار در كنار او بود و چگونه ممكن است كه هرگز چيزى از تعلّم پيامبر از بحيرى به كسى چيزى نقل نكرده باشد؟

7. ورقة بن نوفل پيش از اسلام تابع دين مسيحيت بود (يعقوبى، 1980 : 1/298 و ابن كثير، 1963 : 2/238)، و پس از ظهور اسلام مسلمان شد و پيامبر را ستود (مسعودى، 1346 : 2/59 و ذهبى، 1990 : 1/268). حتّى ابو الحسن برهان الدين بقاعى كتابى در باره ايمان ورقه نوشته است و احاديثى هم از پيامبر در باره مسلمان بودن او هست؛ هرچند ظاهراً پس از آن، بيش‏تر از چند سال زنده نماند.

ملاقات‏هاى پيامبر با ورقه كه در تاريخ ثبت شده است، بيش‏تر از سه يا چهار مورد نمى‏شود كه در هيچ كدام به استفاده پيامبر از ورقه اشاره‏اى نشده است؛ بلكه كم‏ترين چيزى كه مستندهاى تاريخى بر آن شهادت مى‏دهند، اين است كه ورقه به نبوّت پيامبر و نزول وحى بر او گواهى داده است.

خديجه وقتى آن‏چه را پس از نزول وحى بر پيامبر ديده و شنيده بود، با ورقه در ميان گذاشت، ورقه كمى تأمّل كرد و گفت: «قدوس، قدوس سوگند به كسى كه جان ورقه به دست او است اى خديجه! اگر راست بگويى، ناموس اكبر كه روزى به سوى موسى مى‏آمد، امروز به سوى او آمده. او پيامبر اين مردم است»(طبرى، 1903 : 30/162 و ابن هشام، 1995 : 1/254).

موقعى ديگر، ورقه پيامبر را كنار كعبه ملاقات كرد و از وقايع پيش آمده پرسيد. چون مطّلع شد، گفت: «سوگند به آن‏كه جانم به دست او است، تو پيامبر اين مردمى و ناموس اكبر كه روزى به سوى موسى مى‏آمد، امروز به سوى تو روى آورده. تو را تكذيب مى‏كنند و به تو آزار مى‏رسانند و...اگر من آن روز زنده باشم، خداى را يارى مى‏كنم» (طبرى / تاريخ طبرى، 1903 : 2/206 و ابن هشام، 1995: 1/254)؛ پس هيچ دليلى، بلكه حتّى مؤيّدى هم بر سخن مستشرقان وجود ندارد. چگونه ممكن است كسى نتواند آن‏چه را خود تعليم داده، از وحى الاهى (ناموس اكبر) تشخيص بدهد و چگونه شخص موحّدى همچون ورقه به نبوّت پيامبر ساختگى شهادت مى‏دهد؟

8. مورّخان هيچ قبيله‏اى را ذكر نكرده‏اند كه در مكّه يهودى باشند، و قبايلى يهودى را هم كه در مدينه نام مى‏برند، خود يهوديان آن‏ها را به يهودى بودن قبول نمى‏كنند؛ چرا كه افكار آن‏ها طبق شريعت يهود و اعمالشان طبق احكام تلمود نبود (اسرائيل ولفنسون 1927 : 13).

كاسكيل مى‏نويسد:

عرب يهود، هرگز واقعى نبودند؛ بلكه فقط خود را شبيه يهوديان كرده بودند (جواد على، 1970: 6/530).

ونكلير (WINKLER) مى‏گويد:

يهوديان جزيره عرب به هيچ يك از اصول يهوديت پايدار نبودند (سالم الحاج، 2002: 1/287).

وقتى يهوديان عرب قبل از اسلام نه معرفت درستى از معارف و شرايع يهوديان داشتند و نه به آن معارف عامل بودند، چگونه مى‏توان همه معارف و شرايع و قصص قرآنى را متأثّر از آن‏ها دانست؟

مورّخان حضور جماعتى غير بومى را كه به دين مسيحيت بودند و براى تجارت و صنعتگرى يا گاه به سبب اين‏كه برده اشخاصى بودند، در مكّه ثبت كرده‏اند. اين‏ها افرادى بودند كه قريش پيش از مستشرقان پيامبر را به أخذ مطالب قرآنى از آن‏ها متّهم كرده بودند: «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ» (نحل (16): 103). «وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذَا إِلاَّ إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» (فرقان (25): 4). مورّخان گفته‏اند: آن‏ها عبارت بودند از «يعيش»، «عداس مولى حويطب بن عبد الغرى»، «سيار مولى العلاء بن الحضرمى»، «جبر مولى عامر» كه تورات مى‏خواندند (طبرى، 1903 : 18/ 137)؛ حال آن‏كه در هيچ جريان تاريخى، ارتباط پيامبر با اين‏ها و غير اين‏ها از نصرانيان مكّه پيش از اسلام ضبط نشده است.

9. اگر وحى، ساخته محمّد بود، چرا در مواردى كه به نفع خودش بود، وحى نمى‏ساخت؟ براى مثال در جريان «افك»(3) كه وحى يك ماه منقطع شد و حضرت تا نزول مجدّد وحى تهمت‏ها و سرزنش‏هاى منافقان را تحمّل كرد يا در داستان تحوّل قبله از بيت المقدس به كعبه با اين‏كه او زير فشار تهمت‏هاى مشركان بود و اين حال تا 16 ماه طول كشيد، اگر وحى تابع اراده الاهى نبود و در دست پيامبر قرار داشت، چرا زودتر قبله را به كعبه تغيير نداد؟

10. قرآن، خبرهاى بسيارى درباره آينده داده كه همه آن‏ها واقع شده‏اند؛ براى مثال، «غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ» (روم (30): 2 و 3)؛ روم در نزديك‏ترين سرزمين [به شما[ مغلوب شد؛ ولى آن‏ها به زودى [در همين زمان‏هاى نزديك] پيروز خواهند شد»، و همچنين هم شد و روميان پس از چند سال پيروز شدند. «سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ» (قمر (54): 45)؛ به زودى آن جماعت [= مشركان] در جنگ شكست مى‏خورند و براى فرار پشت مى‏كنند». در سال دوم هجرى، مشركان در جنگ بدر شكست سختى خوردند با اين‏كه به ذهن كسى خطور نمى‏كرد. اگر قرآن، ساخته انسانى مانند ساير انسان‏ها است، چگونه و از طريق چه كسانى او مى‏توانست به غيب متّصل باشد؟ بعيد نيست كه اين‏جا هم ذهن منحرف بعض از مستشرقان دنبال مصدر غير الاهى باشند.

11. و در آخر، يكى از اساسى‏ترين اشكالاتى كه بر مستشرقان وارد است و به يقين آن‏ها پاسخى بر آن ندارند، اين است كه معارف ابلاغ شده به وسيله پيامبر چه در باره دنيا و چه در باره آخرت و مسائل مربوط به قيامت و حشر و حساب و چه در مورد توحيد خدا و چه در مورد ... اوّلا همه يك سمت و سو دارند و هيچ تناقضى بين آن‏ها وجود ندارد و از سوى ديگر، كسى از بيست سال دوران بعثت حضرت، افعال يا گفتارى كه نوعى دوگانگى يا ترقّى و تجدّدى در آن‏ها باشد، سراغ ندارد و شايد اين همان پاسخى است كه خداوند در آيه شريفه «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفا كَثِيرا» (نساء (4): 82)، ساحت قدسى قرآن را از همه تهمت‏ها و گمانه زنى‏هاى اينچنينى تقديس مى‏كند.

از سوى ديگر، اگر چنين مواردى را در انسان‏هاى عادى بتوانيم تصوّر كنيم فقط در فردى مى‏توان تصوّر كرد كه سال‏ها زحمت بكشد و كار كند تا افكارى را كه از يهوديت و مسيحيت و حنفاء و اعراب جاهلى و... گرفته است، با هم هماهنگ سازد و براى خود، قواعد كليه‏اى استخراج كند و هر كدام از اين معارف را كه با آن قواعد مطابقت نداشت، به نحوى كه مناسب با آن‏ها باشد، اصلاح يا طرد كند و آن قدر در اين معارف تأمّل و تفكّر كند كه در طول بيست سال هرگز ترديدى در كلام و فعلش ظاهر نشود و چنان در اين مسائل غوطه ور شود كه همه آن‏ها برايش ملكه شوند تا هنگام بر خورد با وقايع و مسائل گوناگون اشتباه نكند و... ؛ حال آن‏كه چنين پيشينه‏اى را هيچ مورّخ در تاريخ پيامبر ثبت نكرده است و كسى تا به حال نگفته است (حتّى از مستشرقانى كه بدون هيچ سند و دليلى سخن مى‏گويند) كار او قبل از بعثت، تعليم يا تعلّم معارف بود يا عمده وقتش را صرف اين قبيل امور مى‏كرد؛ و چه خوب بود كه مستشرقان يك بار هم به احتمال اين‏كه قرآن، وحيانى و از جانب خدا است، نظر مى‏كردند و به صورت علمى و با انصاف و به دور از تعصّبات به بررسى آن مى‏پرداختند.

منابع

1. ابن كثير: البداية و النهاية فى التاريخ ، قاهره، 1963 م.

2. ابن هشام: السيرة النبوية ، قاهره، 1955 م.

3. اسرائيل ولنفسون: تاريخ اليهود فى بلاد العرب، قاهره، 1927 م.

4. جواد على: المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، دار العلم للملائيين، الطبعة اولى، 1970 م.

5. ذهبى شمس الدين: تاريخ اسلام، بيروت، دار الكتب العربى، الطبعة الثانية، 1990 م.

6. رژى بلاشر (Regis Blachere): در آستانه قرآن، ترجمه محمود راميار، تهران، دفتر نشر 7. فرهنگ اسلامى، چهارم، 1374 ش.

8. سالم الحاج: نقد الخطاب الاستشراقى، بنغازى - لبيا، دار المدار الاسلامى، الطبعة الاولى، 2002 م.

9. سى مارتين: پيشينه مطالعات جهان اسلام در غرب، ترجمه سيد حسن اسلامى، آيينه پژوهش، 1377 ش، سال نهم، شماره 6.

10. طبرسى ابو على: مجمع البيان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1373 ش.

11. طبرى ابن جرير: جامع البيان فى تفسير القرآن (تفسير طبرى)، قاهره، 1903 م.

12. فخر رازى: التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، بيروت، دار الكتب العلميه، 1990 م.

13. گلدزيهر: العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ترجمه محمّد يوسف موسى و ديگران، بيروت، دار الرائد العربى، 1992 م.

14. راميار محمود: تاريخ قرآن، تهران، مؤسّسه انتشارات امير كبير، سوم، 1369 ش.

15. مسعودى: مروج الذهب، بيروت، دار الاندلس، الطبعة الخامسة، 1346 ق.

16. نويرى شهاب الدين: نهاية الارب فى فنون الارب، 1933 م.

17. يعقوبى: تاريخ يعقوبى، بيروت، دار بيروت للطباعة و النشر، 1980 م.



1 محقّق.

تاريخ دريافت: 9/5/82تاريخ تأييد: 17/6/82.

2 البتّه بعضى‏ها قائلند كه اهداف تاكتيكى سبب شد تا غربى‏ها به ترجمه قرآن و متون اسلامى روى آورند. چون آن‏ها ديدند كه با سپاه و لشكر نمى‏توانند بر اسلام و مسلمانان غلبه كنند، به نصوص اسلامى هجوم آوردند؛ بدين سبب، هدف آن‏ها در اين مرحله از بين بردن معنويات و اعتقادات مسلمانان بود تا غربى‏ها بتوانند بر آن‏ها غلبه كنند. (سالم الحاج، 2002 : 1/263)

3 منافقان به عايشه، همسر حضرت پيامبر تهمت نامشروع زده بودند و خداوند با انزال ايات «ان الذين جاءوا بالافك عصبة منكم...»(نور : 11 به بعد)، او را مبرّا ساخت.