| مجلات >قبسات>شماره 29 |
آيتاللّه محمّدهادى معرفت(1)
مترجم: عباسعلى براتى
اين مقال بر آن است تا يكى از مسائل مهم در حوزه قرآنپژوهى، يعنى مسأله قرآن و تأثيرگذارى بر محيط يا تأثيرپذيرى از محيط را مورد بحث قرار دهد. مؤلّف معتقد است كه قرآن كريم، براى تأثيرگذارى و مبارزه با عادتهاى نارواى جاهلى نازل شده است، نه اين كه از فرهنگ و آداب خشن زمان خود تأثير پذيرد. سخن گفتن به زبان يك ملّت، به معناى پذيرش فرهنگ آن ملّت نيست. قرآن، كتاب هدايت براى همه بشر در همه قرون است؛ بنابراين، لازمه هدايت، آن است كه بر فرهنگ و فكر انسانهاى مورد خطاب خود اثرگذار باشد، نه بر عكس.
قرآن، همان كتابى است كه توانست بر فرهنگ نادرست اعراب جاهلى، تمدّنى درخشان و فرهنگى انسانساز بنا نهد. مؤلّف براى صحّت نظريه خود، مثالهاى متعدّدى به صورت شاهد ذكر مىكند.
واژگان كليدى: قرآن، فرهنگ زمانه، اسلام، فرهنگ اعراب جاهلى، جاودانگى قرآن.
قرآن كريم براى تأثيرگذارى بر محيط و مبارزه با عادتهاى جاهلى نازل شده است، نه براى اين كه تحت تأثير و فرمانبردار فرهنگ و عادات خشن زمان خود باشد. و مىفرمايد:
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (توبه (9): 33). اوست كه پيامبر خود را با هدايت و دين راست و درست فرستاد تا آن را بر همه دينها چيره گرداند هر چند كه مشركان را خوش نيايد.
هر كس در آموزشهاى ارزشمند قرآن بنگرد، درمىيابد كه اين كتاب آسمانى از شباهت و تأثيرپذيرى از عادتهاى نادرست، بهدور است؛
ولى بازهم گروهى مىانديشند كه بسيارى از عبارتهاى قرآن با فرهنگهاى عربهاى آن روز سازگارى دارد كه از عادتهاى جهان متمدّن امروز بهدور است. نمونههايى از وصف نعمتهاى آخرت و حوريان [و حتى مثال زدن به ميوهها و درختانى مانند نخل، انگور و...] و كاخهايى را كه با زندگى سخت اعراب آن روز سازگار بوده مىآورند. همچنين به اشارههايى كه به خرافههاى پذيرفته شده در آن زمان راه دارد كه امروز ديگر واقعيتى ندارند مثال مىزنند، و در واقع بايد گفت: سخن گفتن به زبان ملّتى، بايد همراه با پذيرش معانى كلماتى باشد كه در هنگام وضع در نظر گرفته شده و هنگام استعمال نيز بايد در نظر باشد.
اين گروه چنين پنداشتهاند؛ ولى پندار آنان هيچ ريشهاى ندارد، و اكنون با توضيح كامل، آن را مورد بررسى قرار مىدهيم پيش از آن، چند مقدّمه سودمند را مطرح مىكنيم:
آيا سخن گفتن به زبان يك ملّت، نيازمند پذيرش فرهنگهايى است كه زبان آنها در بر دارد يا فقط در كاربرد كلمات با آنها هماهنگى مىشود؟
پاسخ دوم درست است؛ زيرا گفتوگو براى تفاهم در هر زبانى، جز دانستن معناى جداگانه و گروهى كلمات در كاربرد رايج نيست، و بايد در تبادل مفاهيم، همان گونه كه مردم با آن آشنا هستند، با آنها همراهى كرد؛ براى مثال، «مجنون» بهمعناى ديوانه و «مفازه» بهمعناى بيابان است، و در همين معناى رايج به كار مىرود بدون اين كه ويژگىهاى ديگر كه در هنگام وضع مورد نظر بوده است لحاظ شود و اكنون كارى با اين نداريم كه آنها در زمان وضع چنين لفظى معتقد بودند كه ديوانه يعنى جنزده و براى معالجه ديوانه چه مىكردند يا از بيابان چگونه مىگذشتند.
قرآن هر چند خطاب به عربهاى آن زمان آمده، ولى پيام آن براى همه نسلها است، و ليكن با زبان و لهجه عرب آن زمان سخن مىگويد تا قابل فهم باشد. خود مىفرمايد:
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ (ابراهيم (14): 4).
هيچ پيامبرى را جز با زبان مردم خودش نفرستاديم تا براى آنها روشن سازد؛
ولى اين بدان معنا نيست كه سخن دين فقط براى آن مردم است؛زيرا نبوّت پيامبر و پيامهاى قرآن عمومى است.
در قرآن، پيامهايى آمده است كه در ظاهر به فرد يا گروهى اختصاص دارد؛ ولى درون خود مفاهيمى دارد كه همه مردم را در همه زمانها شامل مىشود. قرآن بر ذهنيات عرب متّكى نيست؛ و حتى مثالها و حكمتهايى كه در قرآن بيان شده اختصاصى به ذهنيات عرب آن عصر ندارد بلكه بر اذهان مردم همه كشورها و همه زمانها اتّكا دارد، و حتّى «شتر» كه در قرآن عبرت و مايه پند گرفتن شمرده شده، به عرب اختصاصى ندارد؛ زيرا در سراسر زمين پراكنده بوده، و شگفتيهاى آن براى همه مردم دنيا شناخته شده بود.
اوصاف آخرت و كيفرهاى سخت آن نيز براى همه ملّتها در همه عصرها آشكار بود؛ چنان كه روشن خواهيم ساخت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
هيچ آيهاى در قرآن نيست، مگر آن كه ظاهر و باطنى دارد.
آن را از امام باقر عليهالسلام پرسيدند، فرمود:
ظاهر قرآن، همان معناى تنزيلى و باطن آن، همان معناى تأويلى آن است (ابو نضر محمّد بن مسعود، ج 1: ص 11).
مقصود امام از معناى تنزيلى، معناى ظاهرى آيه است كه در مورد ويژهاى نازل شده، و معناى تأويلى، همان معناى عمومى برگرفته از آيه است كه با همه زمانها سازگارى دارد.
امام مىافزايد: مقصود، همان معناى عام است كه جاودانگى قرآن را تضمين مىكند؛ وگرنه، چنان چه فقط همان معناى خاص مورد نظر بود، قرآن به دوره كوتاهى از تاريخ محدود مىشد و با مردن آن مردم، قرآن نيز از ميان مىرفت.
همه پندها و مثلهاى قرآن واقعى است يا از واقعيات خارجى سخن مىگويد يا از انديشههايى كه در دل مردم جاى گرفته بودند. همچنين وقتى از جهانى فراتر از جهان محسوس سخن مىگويد، در پى پندارهاى بىپايه نيست؛ بلكه حقايقى را باز مىگويد كه در جاى خود ثابت هستند. عبرتهاى تاريخى كه قرآن بدانها مثال زده است همه واقعيتهاى تاريخى است كه قرآن آنها را مايه پند مىداند در حالى كه خيالات و پندارهاى باطل قابل پند و عبرت نيستند حتّى اگر از حقايق پنهان با استعاره و تشبيه سخن بگويد، انسان هوشمند مىتواند دريابد كه جهت استعاره و تشبيه كدام است، و راهى براى انكار نمىگذارد، و دليلى نيز بر محال بودن آنها در دست نيست؛ براى مثال، آن جا كه مىگويد: فرشتگان داراى دو و سه و چهار بال هستند (فاطر (35): 1)، اشاره و كنايه به مراتب مختلف قدرت و توانايىهاى فرشتگان آسمانى براساس وظايفى است كه به آنها واگذار مىشود و اين تعبيرى شايع در زبانها است كه منظور از بال چيزى مانند بال پرندگان نيست همچنين است موارد ديگر.
جامعه عربى در زمان پديدار شدن اسلام، پر از فرهنگهاى نادرست و جاهلانه بوده و فساد و فحشا، همه سرزمينها را در برگرفته بود، و قرآن، آمد تا آنها را از گمراهى، بردگى، استعمار و باطل بودن نجات دهد و به همه بشر، بهويژه اعراب، تمدّن درخشانى را هديه كند.
وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ (يوسف (12): 21).
خدا بر كار خويش چيره است؛
بنابراين، آمده تا تأثير بگذارد، نه آن كه اثر پذيرد، و دليل آن اين كه اسلام، با عادتها و رسوم غلط جاهليت مبارزه كرده و بر آنها چيره شده است.
وَنَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ (صافّات (37): 116).
و ما آنها را را يارى كرديم و آنها چيره شدند.
كَتَبَ اللّهُ لاَءَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ (مجادله (58): 21).
خداوندچنيننوشته [=مقدر كردهاست] كه من وپيامبرانم چيره خواهيم شد وخدا نيرومند وچيره است.
نمونههاى زيادى از عادات و فرهنگ غلط جاهلى وجود داشته كه اسلام با آن مبارزه نمود ولى در اين نوشتار تنها به برخى از موارد اكتفا مىكنيم:
از شؤون زن آغاز مىكنيم كه در آن فضاى تيره، ارزش انسانى او زير پا نهاده شده بود، و اسلام دست او را گرفت و او را به جايگاه والاى خود بازگرداند.
زن در قرآن، كرامت انسانى ويژهاى دارد، و خداوند، او را همسان مرد، از انسانيت والايى بهرهمند ساخته با اين كه در آن زمان، هم در محافل متمدّن و هم در جوامع جاهلى، خوار و بىارزش بود، و در زندگى، جز بازيچهاى براى مرد و ابزارى در زندگى او چيز ديگرى نبود. اسلام او را بركشيد و جايگاهى والا برابر با مرد در پهنه انسانى گرانمايه بدو بخشيد:
لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ (نساء (4): 32).
مردان از آن چه به دست مىآورند، بهرهاى دارند و زنان نيز در آن چه بهدست مىآورند، داراى بهرهاى هستند.
وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ (بقره (2): 228).
آنان همچنان كه وظايفى دارند، داراى حقوقى نيز هستند و بايد با آنان به نيكى رفتار شود.
قرآن وقتى از انسان سخن مىگويد در حقيقت انسان وصف ذكور و اناث لحاظ نمىكند بلكه ارزش جنس انسان را مطرح مىكند براى تمام بنىآدم كرامت قائل است «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ» اسراء (17): 70) تفاوتى بين زن و مرد قائل نيست و معيار برترى انسان را تقوا معرفى مىكند «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» (حجرات (49): 13) در تساوى حقوق زن و مرد با صداى رسا مىفرمايد: «أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُم مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى» (آل عمران (3): 195) و همچنين است آيات ديگر: احزاب (33): 35، حجرات (49): 13 و اين يك اصل قرآنى است كه در تمام نسلها و زمانها جارى است تنها تفاوت ويژگيهاى فردى هر يك از زن و مرد است كه آنها را در تقسيم وظائف از هم جدا مىكند و براى هر يك از زن و مرد متناسب با وضعيت جسمانى و توانايى روحى وظيفهاى خاص را بر عهده وى مىگذارد و اين همان عدالت در تكليف و اختيار است در اينجا به بيان برخى تفاوتهاى زن و مرد كه ناشى از حكمت الهى در آفرينش است مىپردازيم:
آيا اين كه قرآن مردان را يك درجه برتر از زنان شناخته، خوار كردن زن است يا كمالى است كه فقط به مردان داده شده؟
نه اين و نه آن؛ بلكه اين، همسويى با ساختار زن و مرد در آفرينش است. گويند: اين نظريه نيز برگرفته از فرهنگ عصر نزول است در حالى كه توانايىهاى بدنى و روانى مرد با زن متفاوت است، و طبع ظريف و لطيف زن با طبع سخت و خشن مرد از هم جدا است. امير مؤمنان عليهالسلام فرمود:
المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة (نهجالبلاغه، نامه 3، ص 405).
زن گل است، و پهلوان نيست.
زن و مرد در زندگى با يكديگر همكارى مىكنند، و هر دو داراى حقوق مساوى هستند؛ ولى بخشى از زندگى كه مرد آن را به عهده دارد، سختتر است و حمايت خانواده بار سنگينترى بر دوش مرد مىنهد كه ناگزير بايد تفاوتى در حقوق همسرى با طرف ديگر داشته باشد و اين، مايه يك درجه امتياز براى مرد شده است كه «للرجال عليهنّ درجه» (بقره (2): 228).
همين تفاوت درونى و نقش بيرونى است كه مرد را در جايگاه سرپرستى خانواده قرار مىدهد:
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ (نساء (4): 34).
مردان سرپرست زنان هستند؛ زيرا خدا برخى از آنان را بر ديگرى برترى بخشيده. برخى از آنان، از دارايى خويش، هزينه كردهاند.
اين در حالى است كه جاهليت عصر نزول براى زن هيچ نقش آفرينى در زندگى و ارزشى قائل نبود، اما اسلام براساس تفاوت در آفرينش وظايفى متفاوت به آن دو داده و هر دو را مسئول آفريد.
خانواده، نخستين نهاد زندگى انسانى، و نقطه آغاز همه مراحل اين راه است كه پيدايش و تربيت بشر را بر عهده دارد، و از آن جا كه مؤسّسهها، رهبرى خود را به كسانى مىدهند كه افزون بر توانايى ذاتى و بهرهمندىهاى طبيعى، آموزش ديده و تخصّص لازم را داشته باشند، نهاد اصلى جامعه كه انسانسازى را بر عهده دارد، از اين قاعده جدا نيست.
و آن چه روشن و گويا است اين است كه مرد و زن هر دو آفريده خداوند هستند و او به هيچ آفريدهاى ستم نمىكند ولى هر يك را براى وظيفه خاصى در زندگى آفريده است زن داراى ويژگيهاى خاص مانند مهربانى، عطوفت و... و مرد داراى ويژگيهاى ديگر مانند صلابت، خشونت، قدرت جسمى بيشتر.
سيدقطب مىگويد:
اين ويژگىها در زن و مرد، سطحى و ظاهرى نيست؛ بلكه در ساختار عضوى و عصبى و فكرى و روانى زن و مرد ريشه دارد و حتّى متخصّصان برجسته مىگويند: در همه سلولها گسترش يافته؛ زيرا در سلول نخست، هنگام شكافته شدن و تكثير جنين با همه ويژگىهاى خود حضور دارد (سيّد قطب، 1408: ج 5، ص 58 و 59؛ و ج 2، ص 354 و 355).
او مىافزايد:
اينها مسائل مهمّى هستند، و بالاتر از آنند كه تمايلات بشرى بتواند در آنها نقشى داشته باشد؛ زيرا در جاهليتهاى پيشين، وقتى اين گونه مسائل به دست خواستهها و تمايلات بشرى سپرده شد، بشر در معرض تهديد قرار گرفت و ويژگىهاى زندگى بشرى به دست نابودى سپرده شد؛
به همين دليل، خودِ زن نيز بهحسب اصل آفرينش خود، به حضور در خانواده تمايل دارد، و هنگامى كه در محيطى ديگر با مردى سبكسر كه به وظايف حمايتى خود نمىپردازند، زندگى كند، خود را دچار كمبود و نگرانى مىيابد و احساس خوشبختى نمىكند، و اين نكته حتّى ميان زنان منحرف و فاسد ديده مىشود.
كودكانى كه در خانوادههاى ناپايدار، به دليل نداشتن پدر، يا ضعيف بودن شخصيت وى يا فوت پدر يا نداشتن پدر قانونى رشد مىكنند، كمتر افراد معتدل و متوازنى هستند و كمتر اتّفاق مىافتد كه دچار انحرافها يا رفتار غيرعادى عصبى و روانى نباشند.
اينها برخى از عللى است كه ثابت مىكند، فطرت و آفرينش، قوانين استوار و پابرجايى دارد؛ هر چند بشر، آن را انكار كند و نپذيرد و زير پا نهد (سيد قطب، ج 5، ص 60؛ ج 2، ص 360).
نتيجه بحث گذشته اين كه برترى مرد نسبت به زن به يك درجه ناظر به توانايى او در اداره خانواده و زندگى است كه بازگشت به ويژگيهاى مرد در آفرينش مىكند.
شيخ محمّد عبده مىگويد:
اين كه خدا فرموده: «و للرجال عليهنّ درجة»، وظيفهاى بر دوش زن و وظايفى چند بر دوش مرد مىنهد؛ زيرا اين درجه، همان رياست و انجام وظايفى است كه در آيه «الرجال قوامون علىالنساء بما فضلاللّه بعضهم على بعض و بما أنفقوا من اموالهم» آمده است. زندگى زناشويى، يك زندگى اجتماعى است،ومنافع اين زندگى جز بايك رئيس كهفرمانبرى او لازم باشد، بهدست نمىآيد. ومرد براى رياست شايستهتر است و بهتر مىتواند با نيرو و دارايى خود به كارهاى اجرايى بپردازد؛ به همين جهت شرعا به حمايت از زن و هزينه كردن از براى او مؤظّف است (محمّد عبده، ج 2، ص 380؛ ج 5، ص 67).
يكى از شبهههاى مربوط به تأثير قرآن از فرهنگ زمانه اين است كه مىگويند: قرآن جملههاى بسيارى در برترى پسران بر دختران دارد، و اين تأثيرپذيرى از محيط عرب جاهلى است كه دختران را از ترس ننگ و عار زير خاك مىكردند.
اين در حالى است كه قرآن فرهنگ جاهلى وئود و نسل كشى را به شدت محكوم و در فرقگذارى بين پسر و دختر آنها را به شدت سرزنش مىكند.
وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِالاْءُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا وَهُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلاَ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ (نحل (16): 58 و 59).
هر گاه آنان را به تولّد دخترى مژده مىدادند، چهره آنان از خشم سياه مىشد؛ از اين ننگ مىگريختند و پنهان مىشدند آيا اين دختر را با خوارى نگه دارند يا در خاك پنهان كنند. بسيار بد داورى مىكنند.
قرآن از سوى ديگر، در برخى از جاها با تصوّرات رايج مردم آن زمان تا حدودى همراهى مىكند، و آن هم براى نكوهش عقايد جاهلى آنان است.
از جمله مسائلى كه درباره زن بر ديدگاه اسلام اشكال گرفته شده اين مسأله است كه چگونه ارث زن، نصف ارث مرد است؟ برخى مىگويند اين مسأله برگرفته از فرهنگ زمان جاهليت است كه پسر را در ارث برترى مىدادند در محافل بينالمللى در كنفرانسهاى جهانى درباره زن بسيار جار و جنجال برانگيخته است؛ ولى چيزى كه هم نمايندگان كشورهاى اسلامى و هم مخالفان آنان پذيرفتهاند، اين است كه اسلام در مجموع، براى زن، حق ارث قرار داده است؛ ولى در نظامهاى حقوقى پيشين و نظامهاى قبيلهاى، به ويژه زمان جاهليت زن را به كلّى از ارث محروم مىساختهاند، و به همين حد بسنده كردهاند.
ابن عباس روايت كرده است كه وقتى اين آيه نازل شد:
لِلْرِجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ وَلِلْنِسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِيبا مَفْرُوضا (نساء (4): 7).
مردان از دارايى بر جاى مانده پدر و مادر و نزديكان بهرهاى دارند و براى زنان نيز از آن چه پدر و مادر و خويشان بازگذراند اندك باشد يا بسيار بهره لازمى مقرر شده است.
اين مسأله بر گروهى بسيار سخت آمد و پنهانى با يكديگر گفتند: اين حديث را پوشيده داريد. شايد پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را فراموش كند. برخى نيز نزد حضرت آمدند و گفتند: چگونه به دختر ارث مىرسد؛ در حالى كه نه بر اسبى سوار شده و نه جنگيده است؟ و در ميان عرب اين ارث را به كودكان نمىدهند، و تنها به كسى مىرسد كه توانايى سوارى و جنگيدن داشته باشد (محمّد طبرى، 1392: ج 4، ص 185).
در اين جا نيز اسلام با عادتهاى جاهلى مبارزه كرده و اين مسأله به سبب امتياز دادن يكى از دو جنس نبوده؛ بلكه چون مرد، هزينههاى بيشترى از قبيل نفقه خانواده و هزينه فرزندان بر عهده دارد، و مسئوليت بيشترى در خانواده و جامعه متحمل شده و توانايى جسمى و فكرى بيشترى دارد نصيب ارث او نيز بيشتر خواهد بود در اين جا توازن اقتصادى ميان هزينههاى مرد و زن برقرار شده است.
اكنون در روزگار ما تلاشهاى نافرجامى انجام مىگيرد تا به دور از روش درست استنباط از قرآن مطالبى را برداشت كنند؛ براى مثال، اين كه قرآن درباره حكم دو برابر بودن ارث پسر نسبت به دختر تعبير به «يوصى» (سفارش مىكند) دارد اين تعبير دليل بر حكم وجوبى ندارد در نتيجه حكم آن قابل تغيير است.
يُوصِيكُمُ اللّهُ فِي أَوْلاَدِكُم لِلْذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاْءُنْثَيَيْنِ (نساء (4): 11).
خداوند شما را سفارش مىكند كه به فرزندان پسر خود، دو برابر دختران خود سهم بدهيد.
اينان مىگويند: سفارش در اين جا به معناى تشويق است و بهمعناى واجب ساختن آن نيست. شايد اوضاع آن روز اين برترى را مىطلبيد، ولى حكم هميشگى و لازم نيست؛ گفتهاند كه چون امروز اوضاع تغيير يافته و احوال محيط و اجتماع دگرگون شده، ديگر زمينهاى براى اين تفاوت وجود ندارد.
يكى ديگر گفته است: حتى اگر قصد آن بوده كه آن را لازم سازند؛ ولى امروز، ديگر با توجّه به تغيير اوضاع و مصالحى كه آن روز بوده و امروز نيست، ديگر اين وجوب جايى ندارد.
ما مىگوييم: ادّعاى اوّل، مخالف نص قرآن است؛ زيرا اين توصيه بهمعناى حكم واجب است، چرا كه آيات مواريث در ادامه با تعبير ايصاء به عنوان واجب آمده است و از آيه استفاده مىشود كه تخلف از آن جايز نيست و دنباله آيات مىفرمايد:
وَصِيَّةً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الاْءَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ وَمَن يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نارا خَالِدا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ (نساء (4): 12 ـ 14).
اين سفارش از سوى خداوند است و خداوند دانا و بردبار است. اينها حدود و قوانين خداوندى است و هر كس از خدا و پيامبر فرمانبردارى كند، خداوند، او را به بهشتهايى مىبرد كه جوىها از زير آن روان است و آنها در آن جاودان مىمانند و اين رستگارى بزرگى است و هر كس از خدا و پيامبرش و از حدود و قوانين او فراتر رود، او را به آشتى مىبرد كه در آن جاودان مىماند و عذابى خواركننده در انتظار او است.
اولاً اين وصيت حدود الهى است، اطاعت از خدا و رسول واجب است و ثانيا تجاوز از اين حد عذاب مهين را در بردارد و اين خود دليل مىشود كه تخلف از آن حرام است افزون بر آن در لغت نيز وصيت به معناى وجوب آمده است (ابن منظور، ج 15 / 395) و در قرآن غير از اين مورد نيز وصية به معناى وجوب به كار رفته است. (انعام 6: 151)
و ادّعاى دوم نيز بسيار سست است؛ زيرا اصل دين، بر پايه ابديّت و فراگيرى است و همه عصرها و نسلها را در بر مىگيرد. يك قاعده اصولى وجود دارد كه مىگويد اصل در تشريع احكام ابدى بودن هر حكم دينى است و اين قاعده اصولى شايع است در روايت نيز بدين معنا اشارت مىنمايد:
حلال محمّد حلال ابدا الى يومالقيامه و حرامه حرام أبدا الى يومالقيامة (محمّد بن يعقوب كلينى، 1389: ج 1، ص 58).
حلال محمّد صلىاللهعليهوآله تا روز قيامت حلال، و حرام او تا روز قيامت حرام است.
اين ثابت و هميشگى است مگر اين كه دليل خاصى وجود داشته باشد بر اين كه حكمى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله صادر مىكند براى مصلحت خاص سياسى باشد در حالى كه اين مورد نيز دليل قطعى نياز دارد و اين ويژه احكام صادره از مقام سياست نبويه است كه از سنن است نه فرائص و واجبات كتاب الهى.
يكى ديگر از انتقادهايى كه از اسلام و قرآن شده، و آن را متأثر از فرهنگ جاهليت مىدانند اين است كه مىگويند: قرآن دست مرد را در زمينه طلاق دادن زن يا نگهدارى او بازگذاشته، و اين حق را فقط به مرد داده، نه زن، و اين مايه خوارى زن و بازيچه شدن او در دست مرد است.
اين اثرى از عادات جاهليت است، و اسلام آن را تعديل كرده؛ ولى تعديل آن بسيار اندك است و زن را به مقام عالى انسانى كه شايسته او است نمىرساند.
شيخ محمّد عبده مىنويسد:
اعراب در زمان جاهليّت، طلاق و رجوع در زمان عِدّه را داشتند، و طلاق حدّ و مرز و شمارهاى نداشت و اگر شوهر خشمگين، سپس آرام مىشد، مىتوانست به زندگى عادى زناشويى بازگردد و اگر مىخواست همسرش را بيازارد، پيش از پايان عدّه، رجوع مىكرد و دوباره طلاق مىداد، و به اين وسيله، زن بازيچه دست مرد مىشد، و با طلاق او را مىآزرد، و اسلام، اين مسأله را در كنار ديگر مسائل اجتماعى اصلاح كرد (شيخ محمّد عبده، ج 2، 381).
برخى از نويسندگان معاصر كوشيدهاند تا قوانين اسلام از جمله مسأله طلاق را متأثّر از فرهنگ زمان، و از احكام امضايى سنّتهاى زمان معرّفى كنند نه از احكام تأسيسى (حسين مهرپور، نامه مفيد، ش 21، ص 141).
ما مىپرسيم: آيا اسلام دراحكام نخستين خود، حتّى بهصورت جزئى بهسطح فرهنگى آن زمان تنزّل كرده و خواسته است با مقتضيات زمان همراه باشد تا در نتيجه با تغيير زمان، تكامل يابد؟
هرگز! بهويژه، قوانينى كه با صراحت در قرآن آمده، چنين نيستند. اسلام، فرهنگ جديدى را آورد تا همه سنّتهاى جاهلى رايج در آن روزگار را كنار نهد و لباس جاودانگى بپوشد. «حلال محمّد تا روز قيامت حلال و حرام او تا روز قيامت حرام است» (كلينى، 1389: ج 1، ص 58 و 119). مگر در مواردى كه حكم از تدابير سياسى همان وقت بوده باشد فقط در مسائل سياست و كشوردارى طبق اوضاع كشورها در زمان خودشان عمل كرده است؛ بر همين اساس، قوانين اسلام از همان آغاز به دو دسته اساسى تقسيم مىشد: قوانين ثابت و متغيّر، دسته اول مطابق با مصالح عامه است و تمام زمانها را شامل مىشود و ابدى است و اصل در تشريع نيز همين است مگر اين كه دليل قطعى بر متغير بودن آن وجود داشته باشد و دسته دوم فقط به مسائل سياسى مربوط مىشود و به مصالح و منافعى محدود است كه با تغيير آنها، سياست نيز تغيير مىكند و فرمانهاى اولىالأمر و رهبران اسلامى از نوع دوم هستند، و ما آنها را در جاى ديگرى به صورت گسترده برشمرده، و راه جداسازى آنها را نشان دادهايم (مؤلّف، ولايت فقيه، ص 172 ـ 174)؛ امّا اين كه بگوييم اسلام كوتاه آمده و سازشكارى و سستى نشان داده، پذيرفتنى نيست؛ زيرا دين مقدّس اسلام، از وحى گرفته شده، و خدا و پيامبر هرگز به چنين چيزى راضى نيستند:
وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم بَعْدَ الَّذِى جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ (بقره (2): 120 و 145).
اگر از خواستههاى آنان پس از آن كه دانش بر تو رسيد، پيروى كند، خدا يار و ياورى براى تو نخواهد گذاشت.
آيا طلاق و رجوع با آن شكل نادرست، عادت جاهلى بوده تا اسلام بخواهد آن را تعديل كند؟ پاسخ آن است كه جواز رجوع در عدّه (در طلاق رجعى) و نيز تعيين عدّه براى طلاق چيزى است كه نه ميان عرب و نه ميان امّتهاى پيشين، سابقهاى نداشت؛ بلكه از نوآورىهاى اسلام و قوانين خردمندانه آن است تا جايى كه محمّد عبده، داستانى را كه در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه اتفّاق افتاد، شاهد مىآورد كه زنى نزد عايشه آمد و از او خواست تا مشكل او را به پيامبر صلىاللهعليهوآله بگويد و آياتى از آخر سوره بقره در اين باره نازل شد. شايد اين داستان در سال ششم يا هفتم هجرى اتّفاق افتاده باشد؛ چنان كه، طبرى مىگويد: در زمان پيامبر، اين داستان براى يكى از انصار اتّفاق افتاد (محمّد بن جرير طبرى، 1392: ج 2، ص 276).
ابو داوود و ابن أبى حاتم و بيهقى در سنن با سند آوردهاند كه اسماء بنت يزيد، يكى از زنان انصار بود و مىگويد: در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله طلاق گرفتم، و زن مطلّقه، عدّه نداشت.
خداوند در اين هنگام عده طلاق را معين كرد و اين آيه را فرستاد كه «وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوءٍ» (بقره (2): 228) و اين نخستين كسى بود كه عدّه طلاق براى او در قرآن تعيين شد.
عبد بن حميد از قتاده با سند روايت مىكند:
مردم جاهليت وقتى همسرانشان را طلاق مىدادند، عِدّه نمىگرفتند (جلالالدين سيوطى، 1414: ج 1، ص 656).
در روايت ديگر از قتاده آمده است كه «انّ الطلاق لم يكن له فى الجاهلية عدد و كانوا يراجعون فى العدة»: طلاق در جاهليت، عدد نداشت، و آنها در عدّه رجوع مىكردند.» شايد اين افزوده «كانوا يراجعون فى العدة آنها در عده رجوع مىكردند.» از راوى يا توضيح براى رجوع پس از تعيين عدّه در اسلام است؛ افزون بر آن اين حديث نمىتواند در برابر احاديث فراوان ديگر مقاومت كند.
پرسش سوم: آيا طلاق در دست مرد و به طور كامل به دلخواه او است؟
مشهور چنين گفتهاند و به روايت پيامبر9 انّما الطلاق لمن اَخذ بالساق «طلاق در اختيار كسى است كه بهرهمندى از آن او است» (ابو عبداللّه محمّد بن يزيد (ابن ماجه)، ج 1، ص 641)، تمسّك كردهاند.
متن حديث آن گونه كه ابن ماجه در سنن از ابن عبّاس آورده، چنين است:
مردى نزد پيامبر آمد و گفت: اى پيامبر صلىاللهعليهوآله صاحب من كنيزش را به ازدواج من در آورده، و اكنون مىخواهد او را از من جدا سازد. پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر رفت و فرمود: اى مردم! چرا برخى از شما كنيزش را به ازدواج غلام خود در مىآورد؛ سپس مىخواهد آن دو را از هم جدا سازد؟ طلاق در اختيار كسى است كه بهرهمندى در اختيار او است.
اين حديث با سندهاى گوناگون خود، ضعيف است؛ ولى فقيهان آن را پذيرفتهاند و صاحب جواهر آن را نبوى مقبول مىخواند و حكم آن را اجماعى مىداند، و محقّق نيز اين را كه طلاق در اختيار كسى است كه بهرهمندى جنسى از آن او است امرى مسلّم مىشمارد (شيخ محمّدحسن نجفى، 1390: ج 32، ص 5)؛ بنابراين، زن، در امر طلاق و جدايى هيچ اختيارى ندارد، و اين كار به دلخواه مرد صورت مىگيرد؛ ولى مسأله نيازمند دقت بيشتر و جستوجوى كاملترى است.
طلاق (جدايى ميان دو آشنا) ناگزير بايد از روى عقده نفرت باشد، و حلّ اين عقده جز با جدايى نيست. نفرت يا از شوهر است كه آن را طلاق رجعى مىگويند، اگر آميزش جنسى انجام شده باشد، و طلاق سوم نباشد و زن نيز يائسه نباشد و شرايط ديگرى كه در جاى خودش بيان شده است يا نفرت از طرف زن است كه طلاق را خلعى مىگويند؛ زيرا زن در اين صورت مهر خود را مىبخشد و خود را رها مىسازد و از پيمان زناشويى خارج مىشود يا نفرت از هر دو جانب است، كه فقيهان آن را مبارات مىخوانند.
طلاق در صورت نخست به خواست مرد و در صورت دوم، به خواست زن، و در صورت سوم به درخواست هر دو انجام مىگيرد.
در حديث نبوى مستفيض آمده است:
زنى (شايد جميله دختر أبّى بن سلول) با مردى زشت روى ازدواج كرد و آن مرد، باغى را مهر آن زن ساخت. هنگامى كه آن زن، مرد ياد شده را ديد، به سختى از او بدش آمد، و نزد پيامبر آمد و اظهار نارضايتى كرد و گفت: به سبب زشتى رويش از او بدم آمده است، و افزود: اگر از ترس خدا نبود، به رويش تف مىانداختم. من پرده را بالا بردم و ديدم كه او همراه عدّهاى ديگر به سمت من مىآيد. از همه سياهتر و كوتاهتر و زشتتر است. به خدا سوگند! با او همخواب نمىشوم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: باغش را به او پس مىدهى؟ گفت، آرى. بيشتر هم مىدهم. پيامبر فرمود: نه! فقط باغ را پس بده و او باغ را باز گرداند. پيامبر نيز ميان آن دو جدايى افكند. و ظاهرا اين كار در حضور آن مرد هم نبوده است؛ زيرا در خبر آمده كه چون داورى پيامبر صلىاللهعليهوآله و حكم به جدايى به گوش او رسيد، گفت: داورى پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىپذيريم. ابن عباس مىگويد: اين نخستين طلاق خلع در اسلام بود.(2)
و پذيرش اين حكم بر مرد واجب بوده است و اختيارى در ردّ آن ندارد.
در روايات اهلبيت عليهالسلام نيز چنين آمده است:
زراره از ابىجعفر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: طلاق خلع انجام نمىشود، مگر آن كه بگويد: من از تو فرمان نمىبرم و سوگندى را وفا نمىكنم و حدّى براى تو اجرا نمىكنم. از من بگير و مرا طلاق ده. اگر چنين كرد، مرد مىتواند باتعيين مبلغى اندك يا بسيار كه از او مىگيرد او را طلاق خلعى دهد، و اين كار بايد در حضور حاكم باشد، و اگر چنين كرد، آن زن اختيار خود را دارد، و اين كار را طلاق نام نمىنهند (شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 8، ص 68 و 99).
شيخ و گروهى از فقيهان بزرگ بر اين امر فتوا دادهاند، وبر مرد لازم مىدانند كه به درخواست زن گردن نهد و از آن خوددارى نكند.
از اين گروه مىتوان شيخ در نهايه و علاّمه در مختلف و ابىصلاح و ابن زهره و محقّق را نام برد.(3) در نتيجه مرد نمىتواند از طلاق امتناع كند و بر او واجب است يا اين كه ولى امر يا حاكم شرعى او را مجبور به طلاق و يا حاكم خود طلاق را اجرا مىكند برخى در اين وجوب نيز مناقشه كردهاند (محمّد حسن نجفى، ج 33: 3 ـ 4) اما دليل ديگر در اينجا حاكم است (و آن قاعده لاضرر است) ضرر زدن به زن در صورتى كه نتواند با مرد زندگى كند چيرگى مردرا بر طلاق از بين مىبرد زيرا ضرر زدن و آزار زن نيز در اسلام حرام است «لاضرر و لاضرار فى الاسلام» (شيخ حر عاملى، ج 17، ص 118) و اين قاعده بر جميع احكام اوليه حكومت دارد در نتيجه اگر حتى حكم سلطه مرد بر طلاق را بپذيريم در اين مورد چون ضررى است تخصيص مىخورد و دراين صورت، دادخواهى بهحاكم مىبرند و حاكم شرعى مىتواند مرد را مجبور به طلاق كند؛ چنان كه در حديث عمران از امام صادق عليهالسلام آمده است:
طلاق و تخيير از سوى مرد و خلع و مبارات از سوى زن است (همان، ج 22، ص 292).
افزون بر آن دليل عموم سلطه مرد بر طلاق ضعيف است و مهمترين دليل صاحب جواهر بر سلطه مرد بر طلاق اجماع است (ج 32، ص 5) در حالى كه اجماع دليل لفظى نيست تا عموم يا اطلاق از آن استفاده شود پس عموميت دليل سلطه ضعيف مىباشد و وقتى دليل قطعى يا عام نبود طبق روايات طلاق از دست مرد گرفته مىشود يادآورى اين نكته ضرورى است در اين بحث نكات ديگرى نيز وجود دارد كه جهت اطلاع بيشتر به «كتاب شبهات وردود، ص 147 به بعد» مراجعه شود.
1. ابن ماجه، محمّد بن يزيد: سنن ابن ماجه، دارالفكر، بيروت.
2. ابوبكر، احمد بن الحسين: سنن البيهقى (السنن الكبرى)، دار المعرفة، بيروت.
3. ابو نضر، محمّد بن مسعود: تفسير العياشى، المكتبة العلمية الاسلامية، طهران.
4. الجزيرى، عبدالرحمن: الفقه على المذاهب الاربعه، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1406 ق.
5. الحّر العامّلى، محمّد بن الحسن: وسائل الشيعه، مؤسّسة آل البيت، قم، 1412 ق.
6. الحلى، حسن بن يوسف: المختلف (مختلف الشيعه)، مكتبة الاعلام الاسلامى، قم، 1417 ق.
7. الصدوق، ابو جعفر محمّد بن على: من لايحضره الفقيه، دار الكتب الاسلاميه، طهران، 1390 ق.
8. الطبرى محمّد بن جرير: جامع البيان فى تفسير القرآن، دار المعرفه، بيروت، 1392 ق.
9. الطوسى، ابو جعفر محمّد بن الحسن: الخلاف، طهران، 1382 ش.
10. الطوسى، ابو جعفر محمّد بن الحسن: تهذيب الاحكام، مكتب الصدوق، تهران، 1414 ق.
11. العاملى، السيد محمّدجواد: مفتاح الكرامة، مؤسّسه آل البيت.
12. الكلينى، ابو جعفر محمّد بن يعقوب: الكافى، دار الكتب الاسلاميه، طهران، 1389 ق.
13. المجلسى، محمّدباقر: بحار الانوار، مؤسّسه الوفاء، بيروت، 1983 م.
14. المفيد، محمّد بن محمّد بن نعمان: المقنعة، مؤسّسة النشر الاسلامى، قم، 1410 ق.
15. خمينى، سيد روحاللّه: صحيفه نور، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان چاپ و نشر، 1370 ش.
16. سليمان بن الأشعث: دار احياء السنّة النبويه.
17. سيد قطب: فى ظلال القرآن، الطبعة السادسه.
18. سيوطى، جلالالدين: الدرّ المنثور، دار الفكر، بيروت، 1414 ق.
19. صادقى، يوسف: منتخب الاحكام.
20. طباطبايى، سيّد محمّدحسين: الميزان فى تفسير القرآن، دار الكتب الاسلاميه، تهران.
21. عبده، محمّد: تفسير المنار، تأليف محمّد رشيد رضا، دار المعرفه، بيروت.
22. محمّد بن احمد (ابن رشد الاندلسى): بداية المجتهد، مكتبة الكلّيات الأزهريّة، مصر، 1389 ق.
1 محقّق و نويسنده، استاد برجسته حوزه علميه قم.
تاريخ دريافت: 10/5/82تاريخ تأييد: 30/6/82.
2 ر.ك، سنن بيهقى، ج 7، ص 314؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 633، باب 658 و الدّرالمنثور، ج 1، ص 670 ـ 672 و ما متن را با تركيب و اكثر آن را از الدّرالمنثور آورديم.
3 النهايه، ص 529؛ المختلف، ج 7، ص 383؛ الكافى فى الفقه، ص 307، غنيةالنزوع، نوشته ابن زهره، ج 1، ص 374 و 375؛ المختلف، ج 7، ص 388؛ جواهرالكلام، ج 33، ص 3 و 4.