پنج شنبه8 مرداد 138311 جمادی الثانی 1425 2004 .July. 29بر طارمی های مه آلود وهمحسین هدایتیبا شتاب آخرین کاروان می روی که سر به تیغ ها بسپاری. چه قدر راه آسمان برایت کوتاه بود! بی هنگام آمدی و بی هنگام خواهی رفت. چرخی زدی در هوایی که هیچ کس را نبود. بی اندکی درنگ، پرده کشیدی بر طارمی های مه آلود وهم، آن جا که گیسوی خرد پریشان
است. سال های کوتاه، با قلبت اندیشیدی؛ قلبی جهنده و تنها. شیخ جوان! جهانِ زلزله خیزی است نامت. سینه ات سوخت از اشراقِ اوّلین پردگیان بالا دست. «شهاب» بودی و شهاب، چه کوتاه و سوزان می گذرد! آسمان دنیا را دریدی و غلتید در
خواب های نادیده ات. با سر انگشت افلاکی تو بر چهره ویران خاک، فرصتی برای گرته های جهل نمانده است. تو همه جهان بودی که چون آغوشی، به روی مرگ گشوده شدی. بی خردانِ فراسویت حتّی به اندازه سنگ ها نمی فهمند. چنان برخاستی از آواز جبرئیل که تا آخرین دم، بر صفحه ها پلک نزدی. یک چشم به خاک و یک چشم به افلاک. راه تو چه قدر برای «هوهو» زدن هموار است! هوای وصال نزدیک است؛ هوایی که با عقل و
عشق نفس کشیدی. روح حیوانی انسان از خواب هزاران ساله برمی خاست و این تو بودی که دریچه ها را بر انوار
اسپهبدی گشودی. لبانت از «ذکر» و گریبانت از «فکر». تا چند پلّه دیگر، دهکده های بی سراب، با چشمه های سرشار و هوای واشده صبح، نمایان
است. ملتقای خِرد و محبّت همین جاست. روباهان را راهی به دهکده امن نیست. باید کوله بار سرشارت را برداری و بروی؛ بروی به کلبه های دوری که با کلمات ساخته ای. در
پرده هایی که بر طارمی های مِه آلود وهم کشیدی. تو هیچ گاه جان در بدن نداشتی. تنها باقیمانده ات را کشتند. آن چه را که بر خاک مانده بود، تیغ
زدند و تو در فرادست ها همچنان در تکاپوی وصل بودی. تو حقیقتی هستی که هیچ گاه پلک های اشراقی ات را نخواهی بست. رازی به وسعت مرگ عاشقانهمریم سقلاطونیخیس در نوازش فرشتگان پرندگی آغاز کردی تا چشم های ناتوان و حسود زیبایی پروازت را ذره ذره شعله بگیرند و در عمیق باورهای اشراقی ات ذرات قطره قطره شناور شوند بی هیچ نشانی از خویش تمام راه های آشفته را فانوسی کاشتی تا نشانی میعاد همواره ات را بادها کوچه به کوچه معطر کنند خاک در مقابل بزرگی بی اندازه ات حقیر مانده بود ای مرد آسمانی شکوهمند! که بر پیشانی رفیعت باران گشایش نازل گشت و تمام
دریاچه های عطشناک فلسفه سیراب شدند از ریاضت صوفیانه نگاهت. نسیم از تار گیسوان اشراقی ات آوازهای ملکوتی را هزار مرتبه نواخت و شعاع نامکرر پروانه ها مرز لاهوتی نگاهت را دویدند آفتاب هر صبح ردای خلیفة اللهی ات را در حیات جاریه نور شسته بود ای زلال ته نشین شده از شهود! آواری گزنده بر شانه های شهر فرو ریخت آواری گزنده بر شانه های شهر فرو ریخت آواری از حجم اندوهان بریدنت از دریچه های ناامن برای تو رسیدن رازی بزرگ بود رازی به وسعت مرگ های عاشقانه رازی به اندازه تمام راه های ناگشوده و مبهم تمام کوچه های حوالی غرب پیچش صدایت را که از جزء جزء اشراق بالا رفته بودند و طعم لب های جادویی ات را که تا پله های مرتفع آسمان دویده بودند و چشم های روشنت را خاطره کردند. دیوارهای بلند حلب ناگزیر شدند، شاخه های رونده «آواز پر جبرائیلی ات» را که با «عقل
سرخ» تمام ذرات عقیق آمیخته بود، بچیند و صدای شوریدگی ات را خاموش کنند؛ صدایی که
بند بند ذرات را در نوردیده بود و پای آبله عبورت را ببندند؛ پایی که تا ناکجاهای عرش را چون
جفتی پرنده خوشبخت دویده بودند. اینک: تو رفته ای و لهجه های فلسفی ات از تمام دریچه های خاموش گذشته اند و اندیشه های رخوتناک را خاک جهل گرفته است. یادت هموار مانا! «شیخ اشراق»میثم امانیدر «سهرورد» به دنیا آمد / اما اهل دنیا نبود / در «حلب» از دنیا رفت / سهروردی جوان / درست شبیه سالکی که در کتاب «قصه غربت غریبه» تصویر کرده است،
مسافر بود / و بی تاب که باید از تنگنای تاریک عالم خاک بگذرد تا به فراخنای روشن «عالم مثال»
برسد / سهروردی مسافر / هجرتش را از «مغرب» آغاز می کند / یعنی از عالم خاک که قرارگاه
ظلمت است / و در نهایت «به مشرق» می انجامد / یعنی عالم نور / آدمی مسافر است / و
راهنمایش در این سفر هم «عقل» است و هم «دل» / چرا که نه عقل به تنهایی حقیقت را درمی یابد
و نه دل / سهروردی فیلسوف / که ابتدا روی به مکتب مشّایی ابن سینا آورده بود بعدا از آن روی
برمی گرداند / و با تلفیق «مکتب مشّایی»، «حکمت ایران باستان» و «عرفان صوفیانه» فلسفه ای
تازه پی ریخته و آن را «حکمت اشراق» می نامد / حکمت اشراق، نسب نامدارش» ادریس پیامبر،
«پدر فلسفه» می رسد که معرفت الهی از جانب خداوند به قلب او افاضه می شده است و پس از او
/ حکمای راستین آنانند که اهل دل اند / نه آنان که از حکمت، به ظاهر آن بسنده کرده اند بدین گونه
«زرتشت» و «افلاطون» در اندیشه اشراقی به هم می رسند / سهروردی عارف / دو گوهر نور و ظلمت را از «حکمت خسروانی» می گیرد / و هستی را بر
همین دو مبنا تفسیر می کند / عالم ماده را ظلمانی محض و مغرب می نامد / عالم ملکوت را
نورانی محض و مشرق / و «عالم مثال» را ـ که مابین آن دوست ـ آمیخته ای از نور و ظلمت /
خدای سهروردی «نورالانوار» و نورانی ترین نورهاست / و آن قدر از شدت زلالی و پاکی
می درخشد که هستی را سرتاسر پر کرده است / سهروردی متألّه / آدمی را غریبه ای می داند در تبعیدگاه، در مغربِ ظلمت / اما از این رو که
میل به عالم بالا دارد / قفسِ خاک را برنمی تابد / و هر لحظه در تب و تاب است تا راهی به رهایی
بیابد / راهی که راهنمایش دل است و بارقه های الهام که از جانب خدا به سوی او فرود می آیند
آدمی مسافر است / و با شنیدن «آواز پر جبرییل» رهسپار «نا کجا آباد می شود / پس حقیقت دارد
آن ندایی که هر دم از درون، ما را به دور دست ها فرا می خواند / می آموزدمان که از این جهان سه
بُعدی برتریم / و از ملایک هم بالاتریم / سهروردیِ شهید / که اینک او را «شیخ اشراق» می خوانند / در نهایت و پس از سال ها
مسافرت و به دوش کشیدن رنج بی قراری / در «حلب» از دنیا رفت / تاریخ هنوز هم نمی داند که
او را چگونه کشتند / اما می داند که معلمانِ حقیقت کم نیستند / شاگردانِ حقیقت کم اند / «عرصه سیمرغ یا آواز پر جبرئیل»داوود خان احمدیباید نزدیک شد. دست داد شاید روزی که با تو هم خانه که نه همخوان شاید شویم. پی سوزها
را خواهم کشت. بازمی گردم سوی دست های تو ... شاید پناه بگیرد آشفتگی درهم ذهنم. اسطوره ات را از طاقچه ذهنم برمی دارم، ورق می زنم؛ گرد ناآشنایی هایش به هوا برمی خیزد.
باید نزدیک شد، نزدیک تر. از دریچه ای که شاید رو به سوی تو داشته باشد یا رو به سوی
دریچه ای که راهی به دروازه ای که تو از آن رد شدی. باکی نیست. غریبگی دست هایت را باکی نیست. ناآشنایی خطوط ذهنت را و لبخند محو
دورت را ... باکی نیست. باکی نیست، باید نزدیک شد به آشنایی های اندک، به دورنمای جا مانده از حضور سالیان. ستاره ها را باید رصد کرد، یکی یکی. به ویرانه ها باید خوابید. از کوچه های تکرار باید
گذشت. باید دوید تا انتها، تا دستان آتشدان تو، تا نیایش شکوهمند تو. باید گریخت از این
روزمرگی. باید نزدیک شد به شرق، به خاستگاه آفتاب، به خاستگاه نیایش و شعر جاودانگی و
خدای را در نزدیک ترین فاصله عشق دید. اسطوره ات را از طاقچه تاریخ برخواهم داشت، ورق خواهم زد و زنده تر از همیشه و
روینده تر از همیشه، با تو به نماز خواهم ایستاد. اشراق چشمان تو ـ مرده که نیست ـ زنده تر از همیشه به جلو می کشاندم، به سوی آتشدانه ای
که بوی مرگ نه، بوی سروری ابدی می دهد. بوی شور جاودانگی. با این که زمانه رنگی از تو به خود ندارد و جهان آن قدر از تو دور شده است که تو را به غربتتی
عمیق کشانده، به شب می روم و به سمفونی رقص ستارگان و سجده گاه سحرآمیز ماه. به سحر می روم و و هم نفس شکوه عاشقانه مؤذنان عشق، به نماز می ایستم و قامت سرخ می بندم. باکی نیست. غریبگی چشمانت را باکی نیست و گم شدن نام بلندت در میان برج های
فراموشی را. تو از نسل آنانی هستی که نماز عشق را با سرخ ترین واژگان قامت می بندند و هر
لحظه در شکوه عشقی آتشین شهید می شوند. تو را نخست به شاعرانگی شناختم؛ چرا که تو سرخ ترین شعر هستی را و فلسفه بودن را به
شعری سرخ باز گفتی. با این که مرا به بلندای حقیقت سرخت راهی نیست، با این که گستره پروازت آن قدر از من
دور است که حتی پرنده خیالم را یارای رسیدن به آن نیست، اما در فضای افسون نام تو می شود
پرید. سرخی شعرت را می شود نوشید و «صدای پر جبرئیل» را می شود شنید. باکی نیست! باید نزدیک شد. باید هر چه نزدیک تر شد به هُرم سوزاننده وجود تو و تو را در
سرخ ترین کلمه، آواز داد؛ هرچند که «عرصه سیمرغ» را «جولانگاهی» نباشد. |