تقدیم به پیشگاه مقدس ولی عصر (عج) |
بیا یک شب زکوی ما گذر کن
|
فضای کوچه را رنگی دگر کن
| |
بیا بنشین کنار سفره دل
|
به دست خالی و سردم نظر کن
| |
بیا بنگر که پژمردم ز هجرت
|
به من رحمی نما، با من به سر کن
| |
من آن نیلوفر مرداب دردم
|
زجان خسته ام یارا گذر کن
| |
زمانه فتنه های تازه دارد
|
زمین را جای فتنه پرگهر کن
| |
کسی باور ندارد صحبت نور
|
بیا و تیرگی را دربه در کن
| |
عطش دارد دلم بر دیدن تو
|
بتاب ای عشق! داغم تازه تر کن
| |
ز عطر دلنشین عالم قدس
|
بیا این بی خبر را باخبر کن
| |
از این جا تا خدا راهی نمانده
|
مرا با خود در این ره همسفر کن
|
آزاده پیل افکند خرمشهر «دلم نذر راه تو باد ای بهار»|
چه خوش گفته این قسمت از فال من
|
تمام بهار شما مال من
| |
بیا ای که آیینه در دست توست
|
تمام غزل واره ها مست توست
| |
بیا جانم امشب فدای تو باد
|
همه آسمان زیر پای تو باد
| |
دلم باز اگر یاد بلبل کند
|
غزل در غزل ناله ام گل کند
| |
تو تصویر آرامشی در خیال
|
تو مفهوم یک بارشی در خیال
| |
بیا هدیه ات می کنم چشمه را
|
کویر و بیابان لب تشنه را
| |
بیا خانه پژمرد از این انتظار
|
دلم نذر راه تو باد ای بهار
| |
تو معنای یاسی، تو آیینه ای
|
چه صاف و چه صادق چه بی کینه ای
| |
بیا دیگر از روز و شب خسته ام
|
از این خانه، از سوز و تب خسته ام
| |
«هلا روز و شب فانی چشم تو
|
قسم بر غزلخوانی چشم تو»
| |
بیا ای سکوتی ترین ناله ها
|
بیا شاهد مرگ آلاله ها
| |
بیا ای که تفسیر باران تویی
|
عبور خدا از بهاران تویی
| |
خدایا! بگو با من آیینه کو؟
|
صدای نفس های بی کینه کو؟
| |
بیا عطر روحانی پونه ها
|
خدایی ترین شعر بابونه ها
| |
بیا قطب قرآنی جان من
|
طلایی ترین روح عرفان من
| |
بیا کهربایی ترین چشمه ها
|
بیا موسم بارش تشنه ها
| |
ببین مثل باران پاییزی ام
|
پر از مثنوی های بی چیزی ام
| |
به پایان بر این انتظار بزرگ
|
بیا روح قرآن، بهار بزرگ
|
سعیده خلیل نژاد دامغان پشت چراغ قرمز وصف تو مانده ایم جواد محمد زمانی شب می دود به رد صدایت نمی رسد دستش به گیسوان رهایت نمی رسد خیزاب های برکه اندیشه، سال هاست حتی به سطح چین قبایت نمی رسد ما، مانده ایم و همهمه نهروانیان ما را ببخش اگر که صدایت نمی رسد از روزهای تلخ بگو، از مدینه، چاه از رنجِ نامه ای که برایت نمی رسد ای روستای فطرتِ من، گندمی فرست این سفره ها، به نان صفایت نمی رسد پشت چراغ قرمزِ وصفِ تو مانده ایم این راهِ گفت و گو، به نهایت نمی رسد پای مرا به خانه احساس بازکن دستم اگر به صحن و سرایت نمی رسد غزل های غریبانه روشن سلیمانی مثنوی و عشق دو هم خانه اند هردو غزل های غریبانه اند عشق به رسم غزل آغاز کرد مثنوی آتش زد و پرواز کرد سوختگان را نفس آه نیست گم شدگان را خبر از راه نیست عشق درآمیخته با مثنوی مثنوی عشق تویی یا علی یا علی از عشق سرودیم باز سفره دل با تو گشودیم باز ما همه خاکیم تویی روح ما غرق گناهیم تویی نوح ما ای شب گیسوی تو هفت آسمان دامنه موی تو صد کهکشان تشنه آنم که بنوشانی ام در تب آنم که بجوشانی ام سوخته ام سوخته را باک نیست عاقبت سوخته جز خاک نیست ای پدر خاک رهایم نکن شهره افلاک رهایم نکن کاش دلم مثل دلت پاک بود روح من از روح تو پژواک بود گر تو نبودی خبر از ما نبود مرد در این معرکه پیدا نبود ای شب گیسوی تو تا صبح من دم زده ام تا تو بگویی سخن کیستی ای شهره شورآفرین نابغه عشق غرور زمین سرّ خدایی و خدا نیستی جان جهان در عجبم کیستی خلق فرو مانده در اوصاف تو دشمن تو بنده الطاف تو کیستی ای معجزه آب و گل پادشه عقل خداوند دل گر تو خدایی، ازلی نیستی ای پدر خاک! بگو کیستی *** بسم اللّه الرّحمن الرّحیم نامه هائی برای همسایه.همسایه ارجمند. سلام. اولاً، بقول شاعر: بیگانگی نگر که من و دوست چون دو چشم همسایه ام و خانه هم را ندیده ایم. ثانیاً چه کسی باور می کند انسان برای همسایه دیوار به دیوارش نامه ای در نقد و نظر بنویسد. البته می توانستم اشعار و متن های «متنهای» ادبی ارسال شده را در چند جمله با ذکر «خوب است» یا «بد است» باز
گردانم امّا دلم نیامد حسن ظن شما را در مورد خودم با گستاخی پاسخ گویم و لذا به نوشتن این نامه مبادرت ورزیدم.
امید آن که قبول افتد. در اولین شعر ـ که اسمی ندارد ـ یعنی خود شعر اسم ندارد وگرنه اسم شاعر در ذیل آن «آزاده
پیل افکند» است و با این مطلع شروع می شود که: |
بیا یک شب ز کوی ما گذر کن
|
فضای کوچه را رنگی دگر کن |
به این بیت می رسیم: |
من آن نیلوفر مرداب دردم
| |
ز جان خسته ام یارا گذر کن
می بینید که واژه «یارا» در مصراع دوم حشو است. و بهتر از بنده می دانید که حشو در شعر فارسی بر سه نوع است.
حشو ملیح، حشو متوسط، حشو قبیح. حشو ملیح آن است که با برداشتن آن لطمه ای به معنای بیت وارد نمی شود امّا
به قدری طبیعی در بیت قرار گرفته است. که در نگاه اول کمتر کسی متوجه حشو بودن آن می شود مانند این مصراع
حافظ بزرگ: دی پیر می فروش که یادش بخیر باد. در این مصراع ترکیب «که یادش بخیر باد» حشو است امّا حشو زیبایی است.
امّا در مصراع دوّم بیت مورد نظر کلمه «یارا» اگر حشو قبیح نباشد قطعاً حشو متوسط است و فقط برای حفظ وزن آورده
شده است. از این که بگذریم و شعر را معنای تحت اللفظی نمائیم می شود: من مثل نیلوفری در مرداب درد هستم تو
ای یار از جان خسته من رد شو یا گذر کن. آیا بین مصراع دوم و مصراع اول هیچ ارتباطی دیده می شود؟! بنابراین دو
مصارع دارای تنافر معنوی هستند. اگر می گفت: ز جان خسته ام یارا حذر کن. در این صورت به قرینه مصراع اول
می فهمیدیم که شاعر محبوب خود را از نزدیک شدن به خود پرهیز می دهد و خود را در عین زیبائی خطرناک توصیف
کرده است. در مجموع شعر خوبی است. در برخی از مصرع های زبان بسیار ساده و صمیمانه می شود. مثل: بیا این بی
خبر را با خبر کن. امّا در شعر یا بهتر بگویم مثنوی «دلم نذر راه تو باد ای بهار» بیت های بسیار خوبی را می توان مشاهده کرد. از جمله: |
بیا ای که آئینه در دست توست
|
تمام غزلواره ها مست توست
| |
بیا ای که تفسیر باران تویی
|
عبور خدا از بهاران تویی
|
امّا در این مثنوی هم چند ایراد دیده می شود. مثلاً در این بیت: |
هلا روز و شب فانی چشم تو
|
قسم بر غزلخوانی چشم تو
|
آوردن «هلا» علامت ندا به شکل رایج در شعر قدما در متن شعری که زبان امروز را دارد به گمان من پسندیده
نیست. و شبیه است به این که شاعر در این روزگار از پیشوند «همی» به جای «می» استفاده کند. از این موضوع که
بگذریم مصراع دوّم می گوید: قسم بر غزلخوانی چشم تو، خوب، الباقی یا خبر این مصراع کجاست؟ قسم بر
غزلخوانی چشم تو که... . می بینید که قبل و بعد این مصراع هیچ وجهی برای قسم وجود ندارد. مثل این است که
«سعیده خلیل نژاد» مصراع اول را سروده و بعد کل مصراع دوّم را برای حفظ وزن و ادامه آهنگ مصراع اول آورده است
و در بیت: خدایا بگو با من آئینه کو؟/ صدای نفس های بی کینه کو؟/ باز ارتباطی میان دو مصراع نیست. لازم به ذکر
می دانم که ادب امروز از واژه آینه به معنای تاریخ و زمان استفاده می شود. مثلاً کدکنی می گوید: در آینه دوباره نمایان شد با عطر گیسوانش در باد باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست. و یا وقتی خود این شاعر در بیت های قبل می گوید: بیا ای که آیینه در دست توست، لابد به همین معنای زمان و
تاریخ توجه داشته است وگرنه اگر آینه را به معنای ظاهر یعنی خود آینه بگیریم در دست داشتن آینه فضیلتی برای
محبوب محسوب نمی شود. و در بیت: ببین مثل باران پائیزی ام / پر از مثنوی های بی چیزی ام. مثنوی بی چیز چه معنائی می دهد؟ به گمان من هیچ: شاعر خواسته است تضاد میان پُر و خالی را نشان بدهد امّا به
خطا رفته است. در مورد متن ادبی «پنهان پیدا» باید بگویم اگر چه از سر اخلاص و ارادت نوشته شده است امّا تکرار غیر لازم
«بیائی» «تو بیائی» «پا بگذاری» «آری» و... متن را از زیبائی لازم دور کرده است. ببینید: «امیدوارم که بیائی» «تا تو بیائی»
«آرزو دارم که بیائی» «پا بگذاری» «تا تو بیائی» و... . و می گوید: آری من هنوز افتخار نیافته ام که تجربه کنم!! چه چیزی را
تجربه کند؟! معلوم نیست، دعای ندبه را یا مشرف شدن به حضور سرود عالم را؟! و در متن ادبی «حَسن مظهر حُسن» می خوانیم که: خانه حبیب خدا امشب قدمگاه نوری است که با نزول آسمانی خود عاشقی را دوباره زنده می کند... آیا خواننده
حق دارد که از خود بپرسد آیا عاشقی مرده و از بین رفته بود که با مقدم امام حسن (علیه السلام) دوباره زنده می شود؟! و در
ادامه می خوانیم: /... و با آمدنش برکه های روشن شیدائی به تلاطم در خواهند آمد./ راستی اگر به جای «برکه های
روشن» بنویسیم: «اقیانوس های بیکران» چه اتفاقی خواهد افتاد؟ هیچ. بنابراین می بیند که نویسنده در انتخاب واژه ها
و ترکیبات هیچ تأملی نداشته است. و بدتر آن که در ادامه می گویند:/... امشب حسن (علیه السلام) خواهد آمد تا همیشه
تاریخ بر مسند اندیشه کرامت تکیه زند.../ مسند اندیشه کرامت چه معنائی دارد؟! و یا:/... و حریر سیاه شب به یمن
قدوم مبارکش به سپیده صبح خواهد خندید.../ به راستی این چه تعریف و تمجیدی است؟! به هر حال متن اصلی را
تا حد امکان اصلاح کرده ام که خواهید دید. باقی بقایتان. «همسایه» |