سیرت یعقوب
اول، توکّل وی؛ هرگز اندر هیچ کار بزرگ بر هیچ کس تدبیر نکرد، الاّ آخر گفت: «توکّل بر
باری است (تَعالی) تا چه خواهد راند!» و از بابِ تعبُّد، اندر شَباروز صدو هفتاد رکعت نماز زیادت کردی، از فرض و سنّت. و از باب صدقه، هر روز هزار دینار همی داد. و از باب جوانمردی و آزادگی، هرگز عطا کم از هزار دینار و صد دینار نداد. و از باب حفاظ، هرگز تا او بود، به وجه ناحفاظی به هیچ کس نَنْگرید. اما اندر عدل، چنان بود که بر خضراء کوشک، یعقوب نشستی، تنها، تا هر که را شغلی
بودی، به پای خضراء رفتی [و] سخن خویش [بی] حجاب با او بگفتی و اندر وقتْ تمام
کردی، چنانک از شریعت واجب کردی. دیگر که خود رفتی بیشتر به جاسوسی و به حَرس داشتن اندر سفرها. و دیگر، هرگز بر هیچ کس از اهل تهلیل که قصدِ او نکرد، شمشیر نکشید و پیش تا حرب
آغاز کردی، حجّت ها بسیار برگرفتی و خدای را تعالی گواه گرفتی و به دارالکفر حرب
نکردی تا اسلام بر ایشان عرضه کردی و چون کس اسلام آوردی، مال و فرزند او نگرفتی و
اگر پس از آن مسلمان گشتی، خلعت دادی و مال و فرزند او باز دادی. و دیگر آن که اندر ولایت خویش، هر که را کم از پانصد درم وسعت بودی، از او خراج
نستُدی و او را صدقه دادی. امّا اندر عنایت؛ روزی بر آن خضرا نشسته بود، مردی بدید که سر کوی نشسته و از دور
سر به زانو نهاده، اندیشه کرد که آن مرد را غمی است. اندر وقت، حاجبی را بفرستاد که «آن
مرد را پیش من آر!» بیاورد؛ گفت: «حال خویش برگوی!» گفت: «ار مَلِک فرماید که تا خالی کنند.» فرمود تا مردمان برفتند. گفت: «ای مَلِک! حال من صعب تر از آن است که برتوانم گفت. سرهنگی از آن مَلِک هر شب یا
هر دو شب... فرود آید از بام، بی خواست من و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طاقت نیست. گفت: «لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ الاّ بِاللّه ، چرا مرا نگفتی؟ برو به خانه شو! چو او بیاید، اینجا آی! به پای خضرا
مردی با سپر و شمشیر بینی، با تو بیاید و انصافِ تو بستانَد، چنان که خدای فرموده است ناحفاظان را.» مرد برفت. آن شب نیامد. دیگر شب آمد، مردی با سپر و شمشیر آنجا بود. با او برفت و به
سرای او شد و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود. یکی شمشیر، تارکَش بر زد و به دو نیم کرد و گفت: «چراغی بفروز!» چون بفروخت گفت: «آبم ده!» آب بخورد، گفت: «نان آور!» نان آورد و بخورد. پدر نگاه کرد، یعقوب بود، خود به نفسِ خود. پس این مرد را گفت: «باللّه ِ العظیم! که تا با من این سخن بگفتی، نان و آب نخوردم و با
خدای تعالی نذر کرده بودم که هیچ نخورم، تا دل تو از این شغل فارغ کنم.» مرد گفت: «و اکنون این را چه کنم؟» گفت: «برگیر او را!» مرد برگرفت، بیرون آورد. گفت: «ببَر، تا به لب پارگین [و گودال] بینداز!» بیافکند؛ گفت: «و کنون بازگرد!» بامدادان فرمود که منادی کنید که هر که خواهد سزای ناحفاظان ببیند، به لبِ [گودال[
شود، و آن مرد را نگاه کند! |