مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > پاسدار اسلام > اسفند76 و فروردین 77 - شماره 195 و 196


عشق بی ریا

پدید آورنده : ، صفحه 22

نخستین باری بود که به صورت بسیجی به شمار سنگرنشینان جبهه می پیوستم دوستان جبهه ای نصیحت می کردند که درست نیست به این صورت به جبهه بروی وباید با حضور تبلیغی در کنار رزمندگان باشی ولی من دوست داشتم این بار بسیجی باشم شاید افق جدیدی از این راه برایم گشوده شود.

با این نیت بود که به واحد بهداری لشکر سیدالشهداء(ع) اعزام شدم و مرا راننده آمبولانس کردند و یک کمکی هم به من دادند نامش منوچهر بود او قبل از انقلاب دردام اعتیاد گرفتار و بعد از انقلاب سرباز انقلاب در جبهه جنگ شده بود. در همان برخورد اول احساس کردم که نمی توانم با او باشم چون من یک طلبه بودم، روحیه من حوزه بود و مدرسه و فقه امام صادق و او یک آدم لوطی مسلک با تمام جهاتش. ازمسئولین بهداری خواستم فرد دیگری را همراهم کنند ولی آنها مخالفت کردند و من هم از باب اطاعت از فرماندهی قبول کردم. البته من در احساسم اشتباه می کردم این رابعد به آن رسیدم.

من و منوچهر ماموریت پیدا کردیم که به واحد مهندسی رزمی برویم آمبولانس راروشن کردیم و روانه شدیم و شب هنگام به واحد مهندسی رزمی رسیدیم. پس از اندکی استراحت در چادرها ما را بیدار کردند که شما ماموریت دارید به مقر بروید چرایش را کسی چیزی نگفت. در میان راه منوچهر که خود در عملیات های مختلفی شرکت کرده بود با لبخندی گفت برادر مثل این که بوی عملیات به مشامم برسد به نظر که دیدم بلدوزرها، لودرها و ماشین های مختلفی را دیدم همه آماده. ما هم در یک ستون به حرکت درآمدیم. آری منطقه عملیاتی جفیر بود ما به جفیر رسیدیم.

پس از مدتی ستون متوقف شد و هر ماشینی را به سوی سنگری روانه ساختند.

من کمی دلم گرفته بود و بیشتر ساکت بودم ولی منوچهر دائما لبخند بر لب داشت وشوخی می کرد، عملیات شروع شده بود، در آن غوغای حمله بچه ها و شکستن خط دشمن وغرش تانک ها، خمپاره ها و کاتیوشاها و هزاران صدای دیگر که فضای آن بیابان راتصاحب کرده بود منوچهر همکارم با من شوخی می کرد.

او به آرپی جی زن هایی که از کنارمان می گذشتند می گفت آهای بچه ها آرپی جی هفت رابا یک ماشین آمبولانس عوض می کنید. سیمای بچه های معصوم و زیبای جنگ را می دیدیم که به منوچهر خسته نباشید می گفتند.

منوچهر می گفت من حالم همیشه این طور نیست که بگویم و بخندم من از امشب خوشم می آید چون هیبت و شکوه خاصی دارد و من به یاد جبهه کربلا و عملیات عاشورا افتادم که یاران سرور شهیدان در آن شب و روز چگونه گونه هایشان همانند گل می درخشید آری حبیب ابن مظاهر پیرمرد جبهه پیکار حسین(ع) را که در عمرش شاید بدین صورت در شعف نبوده در آن شب همانند کودکان در شادی و سرور بود و فارغ البال، حتما او هم ازآن شب و روز خوشش آمده بود.

منورهای عراقی تمام منطقه عملیاتی را همانند روز روشن کرده بودند. بلدوزرهامشغول زدن خاک ریز بودند در آن میان من شاهد انهدام یکی از بلدوزرها و شهادت راننده آن بودم چون دشمن منطقه را بعد از شکستن خط زیر آتش گرفته بود یکی ازبلدوزرها که سالم بود بدون این که اصلا در فکر باشد که همکارش شهید شده و دشمن مسیر او را شناخته و احتمال آتش به روی ماشین او می رود. آری (المؤمن کالجبل الراسخ) همانند کوه استوار و مصمم بود و چنان بر پدال گاز فشار می داد مثل این که بر ماشه مسلسل فشار می آورد. او مصمم بود که راه را برای رفتن آمبولانسها و حمل ونقل مجروحین باز کند. بدو گفتند برادر اندکی صبر کن ماشینت را خاموش کن و درگوشه ای پناه بگیر تا آتش تمام شود ولی او چیز دیگری می گفت، نه نه بچه ها مجروح شدند آن وقت من صبر کنم. با پشتکار و مقاومت راننده بلدوزر راه باز شد و ما هم برای آوردن مجروحین به جلو رفتیم. به خط رسیده بودیم. برای اولین بار منوچهر بالحنی زیبا و متین گفت: حاجی بی زحمت بنشین کنار تا من پشت رل بنشینم. هرچند اویکی از دست هایش را در رزمی دیگر از دست داده بود، ولی آن چنان در آن بیابان باچراغ خاموش آن هم در جاده ای که اصلا معلوم نبود چه بود همه اش پستی و بلندی، چنان حرکت می کرد که من باورم نمی شد.

در خط مقدم که می خواستیم بچه های مجروح را سوار ماشین کنیم از همه طرف تیرمی آمد و من گرمی آتش گلوله ها را در بدن لمس می کردم. به هر حال سه نفر ازمجروحین را داخل آمبولانس خواباندیم. در بین راه از مجروحین زمزمه ای شنیدیم که می گفتند لاحول و لا قوه الا بالله و همین برای ما و همه، قوت قلبی بود قبل از این که ما به مجروحین قوت قلبی بدهیم، مجروحین را به بیمارستان صحرایی رساندیم خواستیم دوباره برگردیم که مجروح دیگری روی زمین نماند کمک بهیاری که به ماملحق شده بود گفت که من با شما نمی آیم هیچ آمبولانسی توی خط نمی رود که شمامی روید، به ایشان گفتم برادر توکل بر خدا کن طوری نمی شوی. اصرار ما به جایی نرسید گفتم پس کیف کمک های اولیه را به ما بدهید کیف را گرفتیم و دوباره بامنوچهر به سوی خط حرکت کردیم.

منوچهر خسته شده بود من پشت آمبولانس نشستم تا به خط رسیدیم پیک فرماندهی شهیدشده بود فرمانده گردان به ما گفت برادرها خدا خیرتون بده چند تا مجروح هست ببرید، چون پیک ما شهید شده مجروح ها را ببرید و برگردید خبری هست که به فرماندهی بدهید. ما به کمک چند نفری مجروحین را به آمبولانس سوار کردیم یکی ازبچه ها در حمل و نقل مجروحین بیشتر زحمت می کشید. فرمانده از من خواست که همین برادر را هم ببرید ولی من با تعجب گفتم این که طوریش نیست فرمانده صدا زد که ببریدش و علی رغم میل آن برادر او را همراه آوردیم. به بهداری رسیدیم زمانی که آن برادر خواست پیاده شود دیدم خدای من پایش در حال قطع شدن است، ترکش خورده بود اصلا هم خیالش نبود و به ما می گفت برادر وقتی پایم را پانسمان کردند مرا هم همراهتان ببرید. خدایا چه بگویم چه می بینم.. دکتر پایش را پانسمان کرد و گفت اوباید سریع به اهواز منتقل شود.

خواستیم که برای سومین بار به خط برویم که منوچهر گفت حاجی شما نیائید شما زن و بچه دارید به درد اسلام می خورید من آدم بی ارزشی هستم و به درد اسلام نمی خورم وشاید خونم موجب عزت اسلام بشود، شما بروید.

در جوابش گفتم منوچهر جان این حرفها یعنی چه شما هم به درد اسلام می خورید امام عصر(ع) به وجود شما که برای اعتلای دین خدا می جنگید افتخار می کند، نه برادرم توافتخار اسلام هستی.

بازگشتیم پیام فرمانده گردان را به فرماندهی بدهیم.

وقتی بازگشتیم با یک مجروح روبه رو شدیم، مجروح را سوار کردیم و خبر را ازفرمانده گردان گرفتیم و راه افتادیم این بار مجروح ما تقاضای خواندن زیارت عاشورا می کرد التماس می کرد هرچه بلد هستید برایم از زیارت عاشورا بخوانید اومی گفت:

برادرها دعا کنید من شهید بشوم، من دوست ندارم به پشت جبهه برگردم. او را به هر صورت به بهداری رساندیم و راهی مقر فرماندهی شدیم. با زحمت فرمانده را که باکوهی از مشکلات دست به گریبان بود پیدا کردیم و خبر فرمانده گردان را به ایشان گفتیم. و باز به سوی خط، چیزی که اصلا از آن خسته نمی شدیم، باور کنید میدان جنگ و ترکش و گلوله شوخی نیست ولی دیگر برایمان هراس نداشت وقتی به خط می رسیدیم خستگی و کوفتگی از تنمان دور می شد و وجدانمان آسوده می گشت و جواب فرماندهی رابه فرمانده گردان دادیم گفتم مجروحی هست ببریم که نبود فرمانده گفت صلاح نیست ماشین آمبولانس را اینجا نگه داریم شما بروید یک ساعت دیگر برگردید. برگشتیم ماهمیشه مسیر راه را طی پانزده دقیقه طی می کردیم تا به خط سابق خود می رسیدیم ولی مثل این که این بار طولانی تر شد.

هرچه می رفتیم نمی رسیدیم شکل منطقه عوض شده بود همیشه یا پشت سرمان یا پیش رویمان آتش بود ولی این بار صحنه دیگری به طرفی دیگر بود. مشکوک شدیم که به کجامی رویم پس از مدتی فهمیدیم اشتباه کرده ایم و بیراهه آمده ایم از دور تعدادی ماشین دیدیم که در حال تردد هستند و نسبتا جمع هستند، خوشحال شدیم حالا که بیراهه آمدیم از بچه ها می پرسیم راه را پیدا می کنیم یک مقداری که جلو رفتیم دیدیم ماشین ها شبیه ماشین های ما نیست یک جور دیگری هست ناگهان منوچهر گفت حاجی اشتباه نکرده باشم این ماشین ها مثل همان ماشین های غنیمتی هستند که ما درعملیاتهای گذشته از عراقیها گرفته ایم. ولی خوب یک چیز دیگری هم بود و آن این که ما از غنائم در تدارک نیروی خودمون استفاده می کردیم. خلاصه یک مقداری جلوتررفتیم ببینیم صدای آنها را می شنویم یا نه بله منوچهر اشتباه نکرده بود آنهاعراقی بودند و عربی صحبت می کردند.

راستش من مقداری دستپاچه شده بودم ولی منوچهر بدون این که ترسی به دل راه بدهد گفت: حاجی زود برمی گردیم خوبی مساله این بود که عراقیها ما را ندیده بودند ماشین استتار داشت و عراقیها متوجه نشدند برگشتیم و همان راهی که آمده بودیم پیش گرفتیم تا این که به لطف خدا از دست عراقیها رهیدیم.

به منوچهر گفتم بیا یک سری به خط مقدم برویم منوچهر گفت: صبر کنید لحظه ای استراحت کنیم بعد می رویم، من گفتم نه منوچهر وقت استراحت بعدا هم هست، خلاصه رفتیم خط، منوچهر از فرمانده پرسید برادر زخمی ندارید؟ فرمانده گردان هم درجواب گفت مجروح نداریم ولی او ناراحت به نظر می رسید از او پرسیده چرا افسرده هستی؟ فرمانده با حالتی خاص گفت والله دو تا از بچه ها اوائل عملیات رفتند جلواز خاک ریز گذشتند ولی هنوز برنگشتند. منوچهر پرسید پس چرا کسی را دنبالشان نمی فرستید؟ فرمانده در جواب گفت: آخر آتش خیلی زیاد هست هم آتش عراقیها و هم آتش خود ما. منوچهر خیلی سریع یک نگاهی به من کرد و گفت حاجی شما برگردید من می روم دنبال بچه ها. من و فرمانده به او گفتیم که برادر صلاح نیست نرو ولی دیگرگذشته بود و او تصمیم گرفته بود برود تیز چابک پرید و از خاک ریز گذشت. دل من به تاپ و تاپ افتاده بود.

قلبم می زد و چشمانم به گرد راه منوچهر دوخته شده بود که داشت از انظار محومی شد. احساس کردم تنهایم، بی یاورم.

لحظاتی نگذشته بود که متوجه شدیم عراقیها به یک نقطه ای دارند تیراندازی می کنند دیگر دل تو دلم نبود با خودم گفتم دیگر تمام شد نمی دانم چقدر طول کشیدولی خیلی مضطرب بودم ذهنم جولانگاه اوهام و افکار شده بود که ناگهان از میان گردو غبار و تاریکی شبحی را دیدم که به سمت ما می آمد خوشحالی تمام وجودم را فراگرفت او منوچهر بود با یک فانسقه برگشته بود بالاخره آمد طرف ما گفت من هر چه گشتم هیچ کسی را پیدا نکردم شاید آنها در جایی مخفی بودند یا به سمتی دیگر رفته باشند (آنهم خدا می داند) منوچهر گفت حاجی برویم؟ گفتم: اول به فرمانده بگوییم، بعد به فرمانده گفتیم ما به سمت ضلع غربی می رویم آنجا کمی آرامتر گفت ومی توانیم استراحت کنیم، فرمانده به ما گفت آنجا هنوز تمامش پاکسازی نشده است گفتیم تا جایی می رویم که پاکسازی شده باشد، ساعت نزدیک 4 صبح بود که به ضلع غربی منطقه جفیر رسیدیم منطقه کمی آرام بود.

ماشین را در سنگری پارک کردیم، منطقه عجیبی بود، سکوت همه جا را فرا گرفته بود و گه گاهی صدایی را از گوشه ای می شنیدیم ولی خود بیابان هراسناک و بیمناک به نظر می رسید ولی ما آنقدر خسته بودیم در این افکار نبودیم، مقداری درازکش روی صندلی خونین و مالین ماشین آمبولانس خوابیدیم تا مقداری خستگی از تنمان خارج شودولی احساس کردم که علاوه بر خستگی گرسنه و تشنه هستم چشمانم بسته بود به منوچهرگفتم:

آبی نانی چیزی هست. او گفت: والله نمی دانم ولی مثل این که قبل از ما کسی آمده و ماشینش را سرویس کند، گفتم آخه کی آمده این جا ؟ منطقه پاکسازی نشده مگر ممکن هست کسی وقت این کارها را داشته باشد؟ ولی منوچهر گفت: حاجی من که پایین نمی روم همه جا روغنی است گفتم منوچهر بهانه می آوری؟ با شوخی گفت: حاجی جون این که امتحانش کاری ندارد یک نگاه به پایین بیندازید! کنجکاو شدم رفتم پایین و چیزعجیبی دیدم. بله یک پتوی پهن شده. آن هم در منطقه ای که هنوز پاک سازی نشده،جلوتر رفتم چیز عجیب تری دیدم روزنامه ای به صورت سفره ولو کرده بودند یک چیزهایی هم رویش بود، هرلحظه که می گذشت بیشتر مبهوت می شدم. دوتا نون، دو عدد کنسرو، یک قالب پنیر و یک قمقمه آب. منوچهر را با حالتی خاص صدا کردم منوچهر بیا ببین چه هست! منوچهر پرید پایین گفت خوب الحمدلله روزی امشب هم رسید. منوچهر شکه شده بود شکمون برداشت نکند تله ای دامی چیزی باشد، منوچهر گفت: حاجی می رویم می خوریم،گفتم نه صبر کن معلوم نیست چه هست خداوندا ما چند شب بود که جیره نان خشک خورده بودیم اگر هم خشک نبود مال چند روز پیش بود ولی نان داغ و آب خنک چه معنایی می توانست داشته باشد. من هنوز باورم نمی شه.

منوچهر بلافاصله نشست سر سفره و بسم الله آن را گفت، گفت روزی خدا است لطف خدااست گفت حاجی اگر ما فرمانده امان امام عصر حضرت مهدی باشد از این موهبت ها نبایدتعجب کرد. منوچهر گفت:

حاجی ما چند نفریم؟ گفتم: دو نفر. گفت غذای چند نفره؟ گفتم: دو نفره. گفت: پس چی می خواهی بگویی؟ شما در منبرها از فرماندهی امام زمان در جبهه و لطف خدا ومعجزات خدایی می گویید. توجیه همه اش معجزه خداست لطف لایزال الهی است.

خدایا تو را سپاس که در این بیابان منطقه جنگ ما را روزی دادی. با منوچهرنشستیم و خوردیم بجان امام من تا به حال چنین غذای خوش مزه ای را در عمرم نخورده بودم. آنچنان خوشحال بودم که روی پاهای خودم بند نبودم. منوچهر می گفت:

حاجی ما تو جبهه ها خیلی از این جریانات را دیده ایم و لحظه به لحظه جنگ ما راامام زمان(ع) فرماندهی می کند، من از این اعتقاد و ایمان منوچهر تعجب کرده بودم و به یاد برخورد اولی با او افتادم و خیلی شرمنده بودم. و خدا را شاکر بودم که لایق همکاری و هم رزمی با منوچهر شدم.

بحمدالله عملیات با موفقیت به پایان رسید و از این که توانسته بودم به نحواحسن کار کنم و وظیفه ام را انجام بدهم خوشحال بودم. خدایا سربازان امام عصر(عج)را در جبهه های حق علیه باطل توفیق عنایت فرما و پیروزی و نصرت روز افزون نصیبشان بگردان.