مجلات > قرآن و حدیث > بشارت > خرداد و تیر 1382، شماره 35


درویش و چوب دستی

پدید آورنده : هاجر آقایان ، صفحه 40

روزی درویشی همراه چوب دستی ساده اش در کوچه های خلوت شهر، در جست و جوی روزی خود بود. مردی ثروتمند، او را به خانه ی خود برد تا از او پذیرایی کند.

پس از صرف غذا درباره خداوند و عدالت مطلقش مشغول صحبت شدند. درویش در میان صحبت هایش گفت که برای انسان خداپرست، مال دنیا و مقام ارزشی ندارد و این خدا است که بالاترین ارزش ها است.

پس از آن روز، مرد ثروتمند که شیفته ی فضیلت و پرهیزگاری درویش شده بود، در اندیشه ای بس عمیق فرو رفت و پس از چندی، به سراغ درویش رفت و گفت: ای عارف بزرگ! در عبادت های شبانه ام از خدای جهان آفرین خواسته ام تا مرا به درجه ای بالا از تقوا برساند تا در قیامت با عقلی بیدار و دلی سرشار از ایمان و تهی از گناه ظاهر شوم، و در دیدگاه او شرمسار نباشم، درهای بهشت به رویم بسته نشود و بتوانم آن چه او مقرر کرده است، در راه سعادتی جاویدان به کار برم. درویش به او رو کرد و گفت: بیا و خانه و زندگی ات را رها کن تا با هم به جست و جوی فضیلت حقیقی رویم. مرد پذیرفت و همراه درویش مانند مجنونی دیوانه از عشق خداوند سر به بیابان زده و به سوی دیاری دیگر رفتند.

راه زیادی رفته بودند که ناگهان درویش پریشان حال شد و پی برد که چوب دستی خود را در خانه ی مرد جاگذاشته و اصرار داشت که بازگردند و چوب دستی را بردارند. آن جا بود که مرد ثروتمند، به ایمان کلامی و ظاهری مرد درویش پی برد و باناباوری به او گفت: من خانه و زندگی ام را رها کردم، ولی تو حاضر نیستی از چوب دستی ساده ات بگذری.

Dervish

and

his stick

Translated by

Hamid reza Hossien khani

once upon a time a derivsh walked in a quiet alley with his old stick searching his meal a rich man invited him to his house and gave him some food.

after dinner they began to talk about God and his Justice. Dervish said: for the real servent of God it is not important to have rank and weatlh because God is the most high. then rich who devote the dervish's virtue man and continence thought deeply about the matter.

after some days the rich man went to dervish and said.

O' Great gnostic, I request God in my prayer to give me high level of virtue and the faithful heart and the clever mind decause in the resurrection day I dont want to be shy and I want all the entrance of heaven open for me and I want to do whatever he wants and orders in the direction of eternal prosperity. dervish turne'd his face to him and said: Iتadvise you to leave your house and weatlh to search for the real virtue the rich man accepted the man's advice and left his house because of the God's devotion and he went to desert they took a long way until the mo ment, dervish understoov he had left his stick in the house and he became sad.

he insisted on returnig and bringing his stick back.

at the moment rich man found out the internal face of dervish and said: I left my house and weith but you cant forget your cheap sticlk.