مجلات > علمی، خبری > معارف > آذر 1387 - شماره 61


جریان «معنویت زدایی» چیست و چه تأثیری بر انسان معاصر گذاشته است؟*

پدید آورنده : ، صفحه 19

تمدن مغرب زمین در دوران جدید با دو جهش بزرگ (1 کشف توانایی های عقلانی در انسان 2 کشف اسرار نهفته در طبیعت) توانست به بسیاری از نیازهای آدمی پاسخ دهد، لیکن غفلت و نادیده انگاشتن خواسته های درونی و معنوی ضربة مهلکی را به انسان عصر جدید وارد ساخت.

شناخت و بررسی روند معنویت زدایی در دوران جدید بدون اطلاع از تاریخ مغرب زمین کاری عقیم است، هگل در این باره گفته است:

«غرب دارای روح و شخصیت واحد است که در دوران مختلف تاریخ جلوه های گوناگون از آن جلوه می یابد و وظیفة ما نه شناخت ظاهر، بلکه عبور از آنها و فهم باطن پدیده ها و یا روح مطلق است.»

رسیدن به چنین شناختی مستلزم تشکیل گروه های مطالعاتی براساس حوزه های تخصصی است، آنچه در بضاعت این نوشتار است تلاش برای کالبدشکافی عوامل مؤثر بر جریان معنویت زدایی در دوران جدید است که در چهار مرحلة متوالی امکان تجربة متعالی را از انسان سلب کرده اند.

نظام معرفتی الهی که پاسخگوی مجموعه ای از نیازها و پرسش ها بود، در دوران جدید به کناری گذاشته شد و معرفت تجربی به جای معرفت یقینی نشست.

معنویت زدایی در چهار مرحله

این تغییر در چهار مرحله صورت پذیرفت:

1. فرایند معنویت زدایی از طبیعت

2. فرایند معنویت زدایی از عقل

3. فرایند معنویت زدایی از جان

4. فرایند معنویت زدایی از طبیعت انسانی (فطرت)

ماحصل چهار فرایند معنویت زدایی

جریان معنویت زدایی در دوران جدید که مقارن با فرایند دنیوی شدن کل تمدن و فرهنگ بود، ارتباط انسان را با مبدأ ازلی قطع کرد و در باز تولید تجارب متعالی خلل وارد آورد.

معنویت زدایی از فضا، زمان، طبیعت، عقل و فطرت این توهم را در اذهان بعضی ایجاد کرد که انسان ذاتاً و فطرتاً دیندار نیست، بلکه امکان دارد دیندار باشد و ممکن است نباشد.

در دوران جدید، فرهنگ غرب به نیازهای غریزی و مادی که مرتبط با جسم و شیء بودن انسان است پرداخت و در این مسأله سربلند و کامیاب بود و توانست بهترین ابزار و وسایل آسایش بدن را تدارک ببیند، اما در ارضای نیازهای فطری یا معنوی که مرتبط با بعد روحی می شود، متأسفانه توفیقی به دست نیاورد.

این واقعیت تلخ به این علت بود که بنیان گذاران دوران جدید میان نفس و بدن انسان نتوانستند پیوند منطقی و مستحکم ایجاد کنند.

جهان بینی گالیله نیوتنی

بنا به توصیه کپرنیک، گالیله و نیوتن انسان در راهی گام نهاد که آمالش ساختن دنیایی بود صرفاً مادی، در این دنیا تنها زبان ریاضی اصالت داشت.

در این جهان بینی، جهان منظومه ای است که خورشید در مرکز آن واقع شده و انسان از نردبان سلسله مراتبی عالم پایین آمده است و همانند سایر پدیده ها در طبیعت زندگی می کند.

انسان دوران جدید، موجودی است زمینی، مستقل و رها که از چهار دیواری تنگ و تاریک سنت های خرافی آزاد شده است.

برونو از مکتب کپرنیک به عنوان اولین قدم اساسی که انسان در راه آزاد کردن خویشتن برداشت، یاد کرده است، در مکتب کپرنیک عقل این امکان را یافت تا با قدرتی افسون گر کهکشان ها را تصرف کند و بدون اتکا به منبعی بیرونی (وحی) همه عرصه ها را در هم نوردد.

فیزیکدانان، دنیایی را بنا نهادند که ویژگی های عمده اش ثبات و یکنواختی بود، این دنیا با مصالح ریاضیات و علم مکانیک ساخته شد و قوانین حاکم برای آن غیرقابل تغییر قلمداد گردید، روابط اجزاء و عناصر این دنیای کمّی، قابل محاسبه و تجربی بود و انسان در یک سطح یکنواخت می بایست به زندگی اش ادامه دهد.

این برداشت از طبیعت در حقیقت مساوی بود با نفی جهان بینی دوران میانی و خلق یک جهان بینی جدید، ادوین آرتور برت در وصف جهان بینی نیوتنی می نویسد: «به هر حال در قرن هیجدهم که ردای دین را از تن جهان بینی نیوتن به در آوردند. پشتوانه های متافیزیک زمان و فضای مطلق هم (که نیوتن تصویر کرده بود) فرو ریخت. و آن دو، موجوداتی ماندند تهی [و فارغ از حضور ربوبی]. امّا مطلق. زیرا بیانات نیوتن همچنان نیمه جوازی برای مطلقیت آنها به دست می داد. فرض چنان زمان و قضایی از آن پس، نه تکیه گاهی منطقی و نه دلیلی کلامی داشت، مع الوصف آن دو بی چون و چرا مقبول افتادند و به صورت نمایشگاهی نامحدود و موجودی دگرگونی ناپذیر درآمدند که ماشین عظیم جهان، در آنها و نسبت به آنها، ساعت وار در جنبش مداوم است. آن دو از این که اعراض جواهر ربوبی باشند در آمدند، و به مقادیری هندسی و ثابت و خشک برای حرکات اجرام بدل شدند. و زوال ربوبیت از آن دو، فرایند معنویت زدایی از طبیعت را تکمیل کرد.»

جهان بینی گالیله نیوتنی وقتی وارد حوزة فلسفه شد، نتایج غیرقابل انتظاری را برای انسان به همراه آورد.

فلاسفة دوران جدید و معنویت زدایی

فلاسفة دوران جدید با نفی تمام امتیازات و ویژگی های عقل شهودی انسان در دوران میانی، از عقل تعریف جدیدی به دست دادند. در این دوران عقل مجاز بود تا به اموری بپردازد که قابل فهم و عینیت بود.

این معیار حتی امور متافیزیکی را نیز در بر می گرفت، در نتیجه رابطة انسان و خدا واژگون شد و عقل انسان از منبع وحیانی محروم گشت.

«برونو» با برداشت جدیدی از بی نهایت تحت عنوان امور نامحدود و نامتعین که فاقد صورت واحد است و «مونتنی» در کتاب مشهورش «ستایش نامه های رمون سیون» برتری های خاص انسان را منکر شدند. این دو دیدگاه نمونه هایی از اندیشه های فلسفی دوران جدید است.[1]

و نهایتاً فلاسفه دوران جدید به کار خلق خدایی برآمدند که شأنیت او با مبانی جهان بینی دوران جدید همخوانی داشته باشد.

در مقابل این عده گروهی از دانشمندان با تعمیم روش های تجربی با علوم انسانی به مخالفت برخواستند، هوسرل در این باره می گوید، معرفتی که از راه علوم تجربی به دست می آید، معرفتی حصولی است در حالی که معرفت انسانی، معرفتی حقیقی باید باشد.

به نظر هوسرل استفاده از قوانین تجربی در علوم انسانی به بحران در این علوم می انجامد، چرا که روش علوم تجربی سنخیتی با محتوای علوم انسانی ندارد، در علوم انسانی روشی مورد قبول است که بتواند انسان را به یقین برساند.

دیلتای، هم از جمله افرادی است که میان علوم انسانی و طبیعی تفاوت قائل است، به نظر او علوم طبیعی توجه اش معطوف به داده هاست و این علم ارتباط و پیوندی با آگاهی انسان ندارد، لذا تأویل به تبیین بدل می شود.

دیلتای فهم را منحصر به علوم انسانی می داند، تأویل در این حوزه با آنچه که اندیشة انسان تولید می کند مرتبط است، فهم از اجزاء و عناصر درونی جریان زندگی انسان است و انسان ها مداماً در حال فهم موقعیت های اطرافشان هستند.

دیلتای در بیان فلسفه تحول فهم و تأویل می نویسد: «هر منوتیک امروز به زمینه ای وارد می شود که در آن مطالعات انسانی وظیفه ای نو و مهم به عهده می گیرند. هر منوتیک همواره از ایقان فهم در برابر شکاکیت تاریخ و ذهنیت لجوج دفاع کرده... اکنون ما باید هر منوتیک را به وظیفه معرفت شناختی نشان دادن امکان معرفت تاریخ و یافتن ابزار کسب آن مربوط کنیم. اهمیت اساسی فهم توضیح داده شده است، اکنون باید از صور منطقی فهم شروع کنیم و روشن سازیم تا چه درجه ای قادر است اعتبار پیدا کند.[2]

علاوه بر دیلتای فرزانگانی چون ویگو، هابرماس، ریکوت و کئورک لوکاچ نیز مخالف تعمیم قوانین طبیعی به حوزة علوم انسانی بودند.

«ویگو» لحاظ کردن بنیان طبیعی را برای علوم انسانی مردود اعلام کرد و گفت انسان قادر به شناخت طبیعت که خداوند آفریده نیست.

او کاربرد علوم طبیعی را منحصراً در شناخت عناصر و اجزای طبیعت بیرون تعیین کرد، به نظر ویگو انسان ابزار فهم ما فی الضمیر پدیده ها را در دست ندارد.

غایت فلسفة مدرن تأسیس عقل منفصل از وحی بود، عقلی که حدود دخل و تصرف خالق هستی را تعیین می کرد، در بینش فلسفی مسلط دوران جدید انسان بریده از آسمان بر عقل اتکا کرد، عقلی که کانون توجه انسان در دوران جدید بود.

زیست شناسان حلقة سوم

در این شرایط لازم بود انسانی خلق شود که استعداد زندگی در دنیای جدید را داشته باشد، زیست شناسان این مهم را به عهده گرفتند، و با تئوری تطور جریان معنویت زدایی را غنا بخشیدند، کار مهم زیست شناسان برداشتن فاصلة انسان و حیوان بود. آنها ابتدا تفاوت آناتومی و فیزیولوژی انسان و حیوان را نفی کردند، سپس با تعریف جدید از غریزه، پروژه معنویت زدایی را کامل ساختند، در نتیجه انسان تک بعدی، ساده، تکامل یافته که روی دو پا راه می رفت و سخن می گفت خلق شد.

زیست شناسان دوران جدید هیچ گاه نخواستند یا فرصت نیافتند که دربارة فطرت انسان تحقیق نمایند، فطرتی که از سنخ ساختمان شیمیایی ترکیب یافته است.

زیست شناسان با اتکا به صورت حیات آلی در مورد انسان ها به اشتباه دچار شدند، جان دیویی در این باره می نویسد: «تحویل فعالیت های ابتدایی ذهن به چند دسته یعنی از غرایز کاملاً مشخص کاری علمی نیست، و نتیجة عملی این کوشش زیان آور است. البته امر دسته بندی کردن کار در عین حال مفید و طبیعی است. ذهن آدمی انبوه متحرک حوادث جزیی را از راه هایی مثل تعریف مفاهیم، ثبت امور و شمارش آنها درک می کند و آنها را به مقولات مشترکی تحویل می کند و آنها را با هم جمع می نماید. اما زمانی که فرض کنیم که در عالم طبیعت سلسله ها یا گروه هایی از واقعیات وجود دارند که نمودار تعریف و تجمع هستند، بیشتر مانع ارتباط خودمان با کائنات می گردیم تا مشوق آن ما این تقصیر را کرده ایم که از روی ظن خود پنداشتیم که طبیعت فوری و تند به کیفر می رساند، و ناتوان می شویم از این که تفاوت های ظریف و بروزات بی سابقة طبیعت و حیات را دریابیم. این میل به فراموشی، نقش تشخیص فلسفه و تفریق و طبقه بندی امور و اعتقاد به اینکه این گونه اعمال در ذات امور مستقر هستند، خطای رایجی است که از تخصصی شدن علوم سرچشمه می گیرد. این رویه که قبلاً در فیزیک رواج پیدا کرده بود، اکنون به تدریج در نظریه هایی راجع به طبیعت انسان نیز جلوه می کند. فرضیه سازان ذهن آدمی را به مجموعه معینی از غرایز قابل شمارش و فهرست بندی و توصیف جداگانه و استقصایی تجربه کرده اند و اگر اختلاف نظری هم با یکدیگر داشته باشند، منحصراً یا اصولاً راجع به تعداد و اهمیت با اولویت این غرایز است. بعضی می گویند غریزه فقط یکی است، و آن عشق به خویشتن است. دیگران قائل به دو غریزه خودخواهی و دیگرخواهی هستند. و برخی می گویند غرایز بر سه نوعند: حرص و ترس و جاه طلبی. در روزگار ما فلاسفه ای پیدا می شوند که ذهنشنان بیشتر راغب به تجربه است و تعداد غرایز را پنج یا شش می دانند. اما، واقع این است که تعداد واکنش های ویژه برابر است با تعداد محرکاتی که در شرایط متفاوت و در حد امکان بروز می کنند و صورت برداری و احصاء ما از غرایز، چیزی جز یک طبقه بندی موافق مشرب فکری سازندة آن نیست.»

مرحلة پایانی ضربة نهایی

در آخرین مرحله نوبت به فروید رسید، فروید با کشف منبع ناخودآگاه به عنوان محل تجمع غرایز سرکوب شده پروسة معنویت زدایی را به تکامل رساند.

در تمام مراحل چهارگانه ای که بر شمردیم، انسان مدرن به طبیعت و پدیدارهای آن از منظر بیرونی و ظاهری نگاه کرد و لذا توجه به کارکرد زیستی جسمانی در اولویت قرار گرفت، لیکن فروید موفق گردید با انقلاب روانکاوی بخشی از درون انسان را کشف نماید.

فروید به دلیل تأثیرپذیری از مکتب جبرگرایی ضمیر ناخودآگاه را تهی از روح جمعی دانست، و در شناخت درون انسان به تمام ابعاد وجودی آدمی توجه نکرد و اهتمامش به شناخت ناخودآگاه فردی معطوف شد.

این برداشت از انسان، همانند دیدگاهی است که یک تابلوی نقاشی را صرفاً براساس رنگ، و سایر عناصر به کار رفته در آن بشناسیم، در حالی که می دانیم ورای تمام مصالحه به کار رفته در آفرینش یک اثر هنری، محتوی و ارزشی در آن اثر نهفته است که هویت و ماهیت اثر را تشکیل داده و انسان با دیدن آثار هنری مجذوب همین ارزش های والا می شود.

انسان مسئولیت پذیر است و مدام در تلاش است تا به جایگاه اولیه اش بازگردد. انسان در دوران میانی مرکز توجه و کانون هستی بود، در صورتی که در دوران جدید این مرکزیت از انسان گرفته شد، این موضوع به لحاظ صوری با اومانیسم و انسان گرایی در دوران جدید نمی خواند و به ناچار لازم است در اطراف آن اندکی قلم فرسایی نماییم.

در دوران میانی انسان مرکز کائنات بود اما این مقام به اعتبار نفس وجود او نبود، انسان به این دلیل در مرکز توجه بود که بتواند به کمال و تعالی دست پیدا کند، رسیدن به این مهم جز از راه شناخت درونی و بیرونی و سفر از زمین خاکی به آسمان ممکن نبود، انسان با آغاز سفر خود متوجه می شد که در سلسله مراتب نظام هستی جایگاه او در دنیای زمینی و خاکی کجاست و برای رسیدن به جایگاه اصلی باید روحش را در آسمان ها پرواز دهد و خودش را به منبع نورانیت برساند.

انسان در حالی که به هنگام بالا رفتن از نظام سلسله مراتبی برایش ایجاد می شد، می فهمید که اهمیت و منزلت وجود او تابعی است از وجود واجب الوجود که از او حیات گرفته و به سوی او ره می سپارد، انسان از خودش چیزی ندارد و بدون منبع نورانیت وجودش پدیده ای است پست و نازل مانند سایر پدیده ها، ارزش گوهر وجودی او به واسطة ارتباطی است که با منبع فیض کامل عالم دارد و بدون این ارتباط پدیده ای است مادی، فانی و رو به عدم و نیستی.

در دوران جدید با شکل گیری نهضت اومانیست، انسانی خلق شد که به قول کانت عقل او قوانین را بر طبیعت تحمیل می کرد.

انسان مدرن مانند انسان یونانی متصف به صفات آفرینندگی و خلاقیت بود، انسانی که بیرون از حوزة دین زندگی می کرد، نفس می کشید و به حیات خود به خوبی و خوشی ادامه می داد بدون اینکه او را امر و نهی کنند.

در دوران جدید انسان موجودی گناهکار و رانده شده نبود، بلکه او موجودی است آزاد «از خدا»[3]، خالق خویش و بدون حد و مرز بیرونی.

طرز تفکرات انسان مدرن را به بهترین وجه می توان در آثار هنری به جا مانده از دوران جدید پیدا کرد، آثاری که امضای خالق اثر برخلاف دوران میانی جزء لاینفک میراث فرهنگی این دوره است.

به عنوان نمونه می توان به نمایش نامة تامبورلن اثر مارلوود و دکتر فاستوس اثر گوته اشاره کرد و یا جمله ای از شکسپیر نمایش نامه نویس پرآوازه خواند، که از زبان هملت می گوید: «چه شاهکاری است هر انسان.»[4]

این شاهکار با اقتدار جای خداوند نشست و عقلش معیار همه چیز شد، رسالت او تسلط بر همة اجزاء و عناصر طبیعت در جهت رسیدن به لذت و رفاه بیشتر بود. انسانی که حتی قادر بود خودش را نیز چون پدیده ای طبیعی بررسی کند و مشغلة همیشگی ذهنش خودآگاهی باشد نه خداآگاهی.

در دنیایی جدید انسان نه آرمانی دارد نه انبساط خاطری و در دل و دماغش هیچ شور و وجدی جوانه نمی زند، او فقط باید صبر کند تا زمانی که در جهان مادی و نامتناهی از هستی ساقط شود.

ادوین آرتور برت، گزیده ای از آرای یکی از فلاسفه دوران جدید را در کتاب مبادی مابعدالطبیعه علوم نوین آورده است که خواندنی و عبرت آموز است: «اجمالاً وضع دنیا همین طور است بلکه جهانی که علم امروزه بر فاهمة ما عرضه می دارد از این هم بی هدف تر و بی معنا تر است. از این پس، برای آرمان های خود، اگر جایی می جوییم باید در همین جا باشد. آدمی فرزند علل کوری است که نسبت به غایت خویش هیچ آگاهی ندارند. تکون آدمی، رشدهایش، امیدها و هوس هایش، عشق و اعتقاداتش همه محصول برخورد اتفاقی اتم هایند، هیچ جوش و خروشی، هیچ رستم صولتی و هیچ فیلسوف خصلتی نمی تواند حیات آدمی را پس از مرگ باقی نگه دارد؛ آن همه تعب ها که آدمیان طی اعصار و قرون به جان خریده اند، آن همه الهام ها و ابتکار ها و اخلاص ها آن همه نبوغ های درخشان، وقتی منظومة شمسی خاموش شود، به خاکدان فنا ریخته خواهند شد و نمایشگاه عظیم و جهانی دستاوردهای انسان در زیر ویرانه های کیهان، مدفون خواهد گشت. نکات یاد شده، اگر هم اندکی قابل مناقشه باشد، به چنان درجه ای از تیقن و اتقان رسیده است، که امروزه اگر مکتبی فلسفی بدان معتقد نباشد، باید دست از دوام و استحکام بشوید. فقط در چارچوب این حقایق، دیرپایة پایدار این یأس سرکش است که می توان از این پس برای مرغ روح، آشیانی استوار ساخت...

حیات آدمی چه کوتاه و چه متزلزل است. تقدیر شوم و محتوم، با بی رحمی و تاریکی اتمام در انتظار نوع بشر است. چشم بسته بر خیر و شر، و بی پروا در ویرانگری، سنگدلانه در راه خویش به پیش می تازد. آدمی که حکم قضا، امروز عزیزانش را از او می ستاند و فردا خودش را به تاریک خانة عدم می فرستد، برایش چه مانده است به جز اینکه تا ضربة قضا را ننوشیده است، خود را به اندیشه های پرطمطراق مشغول دارد تا به حیات حقیرش، عظمت بخشند. این بردة سرنوشت، که از وحشت های جبون منشأنه عار دارد، به دست خود معبدی می سازد تا در آن به عبادات با پردازد، با کسب جرأت از سلطان اتفاق عالم درون را از تقدیر جبار خود کامه ای که بر حیات بیرونش سایه گسترده است مصون و آزاد بدارد و ادباری مباهات آمیز نسبت به نیروهای مقاومت شکنی که فقط برای یک لحظه به او اجازة بودن و دانستن و محکوم کردن داده اند، همچون اطلسی خسته اما سرافراز، تنها و غریب، بار جهانی را که خود ساخته بر دوش کشد، و لگدمال شدن در زیر قدم وحشی قدرت بی شعور ماده نیندیشد.»[5]

پی نوشت ها:

* . برگرفته از کتاب ماجرای معنویت در دوران جدید از گالیله تا فروید، شهریار زمانی، ص 213-228.

[1] . معرفت شناسی کانت، دکارت و هیوم پوزیتویست ها را به روش علوم تجربی خیلی امیدوار کرد.

[2] . هرمنوتیک، نوشتة ک ام. نیوتن، ترجمة یوسف اباذری، ارغنون، شماره چهارم، زمستان1373، ص 185) .

[3] . Heven.

[4] . what a pice of Work is man.

[5] . B. Russell, A Free Man's Worship (Mystiosm and Logic), New York, 1991, p.46.