مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > فرهنگ جهاد > پاییز و زمستان 1384، شماره 41 و 42


اندیشه سیاسی شهید مطهری (قسمت دوم)

پدید آورنده : مقصود رنجبر ، صفحه 193

چالش سنت و مدرنیته در اندیشه شهید مطهری

ورود اندیشه و مظاهر مدرنیته به جوامع اسلامی آثار عظیمی بر جای گذاشت و بازتاب های مختلفی را در پی داشت. نحوه نگرش مطهری به رابطه سنت و مدرنیته، تأثیری اساسی در شکل گیری اندیشه های سیاسی ایشان داشته است. مطهری این بحث را به طور عمده تحت عنوان اسلام و مقتضیات زمان مورد بحث قرار داده و آن را به این صورت مطرح کرده که نه اسلام در ذات خودش به طور مطلق، نامتغیر است و نه در ذات خودش این طور است که جبراً همه چیز در آن تغییر کند. بعضی چیزها است که تغییر نمی کند یا لااقل نباید تغییر کند.

مطهری معتقد است که انسان به کمک نیروی عقل و ابتکار خود، پیوسته ابزارها و امکانات اقتصادی و اجتماعی خود را ارتقا می بخشد و همین مقتضیات، محیط و اجتماع و زندگی در هر عصر و زمانی را تغییر می دهد. انسان الزاماً باید خود را با مقتضیات جدید تطبیق دهد. با چنین مقتضیاتی نه می توان نبرد کرد و نه باید نبرد کرد. از نظر وی، بحث انطباق اسلام با مقتضیات زمان، بحث انطباق با هر چیز نو نیست؛ بلکه چه بسیار از چیزهای نو که انحرافی، غیراخلاقی و غیراسلامی باشند که باید در مقابل آن ایستاد.

پدیده های زمان دو حالت دارند: حالت پیشرفتگی (تکامل) و حالت انحطاط. از نظر شهید مطهری، تطبیق قوانین اسلام با مقتضیات زمان به مفهوم نسخ آنها نیست؛ بلکه در سیستم قانونگذاری اسلام، عناصری وجود دارد که به موجب آنها قانون در دامن خودش تغییر می کند، بدون این که نیاز به نسخ شدن داشته باشد. بنابراین، این تغییری است که خود اسلام آن را اجازه داده است.

مطهری همچنین بر عدم تأکید اسلام بر شکل (صورت) نیز به عنوان مبنایی برای انطباق اسلام با مقتضیات زمان اشاره می کند. بر این اساس، در اسلام یک وسیله مادی و یک شکل ظاهری نمی توان یافت که جنبه تقدس داشته باشد. در واقع، هیچ شکلی جز قالب های مربوط به احکام عبادی [با توجه به روح آنها]، دارای تقدس نیست. از این رو، پرهیز از تصادم با مظاهر توسعه علم و تمدن، از جهاتی کار انطباق دین را با مقتضیات زمان آسان می کند و مانع بزرگ جاوید ماندن آن را از میان برمی دارد.

مطهری یکی از علل گرایش طبقه روشنفکر به ایسم های غربی را رکود و جمود فکری در اندیشه اسلامی می داند. وی باز ایستایی فقه اسلامی از تحرک، پیدایش روح نگرش به گذشته، و پرهیز از مواجهه با روح زمان را از مظاهر این رکود می داند. در واقع، دیدگاه اخیر با دیدگاه های فوق همخوانی ندارد، اگر اسلام در ذات خود دارای چنین قابلیتی است که توانایی تطبیق با تحولات مختلف زمان را داراست، چرا در عمل دچار رکود و باز ایستایی شده است؟ آیا این رکود و گذشته نگری، نقضی بر این مدعا محسوب نمی شود؟

مطهری راهکارهای مختلفی را که دین اسلام برای تطبیق با مقتضیات عصر پیش بینی کرده مورد بحث قرار می دهد. یکی از مهم ترین این راهکارها، اجتهاد است. از نظر وی اجتهاد یکی از مهم ترین راه هایی است که برای کشف قوانین متحول، در فقه اسلامی تعبیه شده است. در عین حال، اجتهاد یک مفهوم «نسبی» و متکامل است و در هر عصر و زمانی بینش و درک مخصوصی ایجاب می کند. مطهری این نسبت را ناشی از دو امر می داند: قابلیت و استعداد پایان ناپذیر منابع اسلامی برای کشف و تحقیق، و تکامل طبیعی علم و افکار بشری.

راه دیگری که مطهری برای تطبیق اسلام با مقتضیات زمان مطرح می کند عقل است. مطهری بر عقل به عنوان یکی از منابع اساسی مکتب شیعه تأکید بسیار دارد. او به این عقل نیاز دارد تا تشخیص مقتضیات زمانه و احتیاجات واقعی بشری را در هر زمانی بر عهده او بگذارد و مسائل اجتماعی روزگارش را حل کند. از سوی دیگر، به نظر او بنای احکام بر مصالح و مفاسد واقعی است و این امر را نیز به پیوند عقل و دین مرتبط می کند.

از نظر مطهری، قرار دادن عقل در کتاب و سنت به عنوان یکی از منابع استنباط و اجتهاد دارای معانی بسیاری است؛ از جمله این که بین عقل و کتاب و سنت هیچ گونه تضادی نیست. مهم تر از آن این که هر چه در کتاب و سنت نیامده، عقل مرجع یافتن قانون آن است.

مطهری بر این باور است که راه شیعه، راه عقل است و عقل از نظر شیعه دارای اصالت است. اما این مسئله را مورد توجه قرار نمی دهد که چرا عقل با وجود این همه تأکید، در نزد برخی فرقه ها متروک و مهجور و مغضوب است. شهید مطهری توضیح نمی دهد که این شکاف در نظر و عمل یا ذهن و عین، چگونه قابل توجیه است.

در شرایطی که در قرآن یا سنت درباره موضوعی ـ به ظاهر ـ حکمی نداشته باشیم، به حکم آشنایی با روح اسلام و به حکم عقل می توانیم حکم شرع را کشف کنیم. مطهری، کشف علم را کشف عقل می داند: علم همان عقل است. هر چه علم کشف می کند برای عقل انسان هم روشن می شود. راه دیگری که مطهری برای تطبیق اسلام با مقتضیات زمان ارائه می دهد اختیارات وسیع حاکم اسلامی است. از نظر مطهری، اختیارات وسیع حاکم اسلامی راهی است که اسلام در بطن خودش قرار داده تا تطبیق با نیازهای واقعی را آسان کند. این اختیارات وسیع، قوانین اسلام را جاودانه می کند، چون براساس آن حکومت اسلامی در شرایط و نیازمندیهای جدید می تواند با توجه به اصول و مبانی خود، یک سلسله مقررات وضع کند که در گذشته اصولاً منتفی بوده است.

شهید مطهری قاعده های «لاضرر» و «لاحرج» را که از قواعد کنترل کننده و حاکم بر قواعدند، به عنوان راه هایی برای تطبیق اسلام با مقتضیات زمان مطرح می کند. در یک زمان ممکن است دستوری به حکم قانون «ضرر» یا به حکم قانون «حرج» برداشته شود و در یک مکان و در شرایط دیگر به قانونی عمل نشود. «این هم عاملی است که نرمش و انعطاف در قانون اسلام ایجاد می کند و آن را با شرایط مختلف قابل انطباق می کند.»

شهید مطهری از سویی، از تبعیت محض از مقتضیات زمان نیز به شدت انتقاد می کند. به نظر مطهری، راز جاودانگی قوانین اسلام، پیوند دین و عقل در اسلام، جامعیت اسلام، توجه اسلام به روح زندگی به جای شکل ظاهری، در نظر گرفتن قوانین ثابت برای احتیاجات ثابت و قوانین متغیر برای احتیاجات متغیر است. وی چندان این نیازهای ثابت و نیازهای متغیر را معلوم نمی کند، در حالی که اصولاً تعیین احتیاجات ثابت و تفکیک آنها از احتیاجات متغیر و چگونگی به کارگیری عقل در حوزه امور دینی و استنباط های سیاسی و اجتماعی از دین، امور پیچیده ای هستند که بالقوه می توانند منشأ اختلاف های فکری و سیاسی بسیاری باشند.

تمام این راهکارها در برخی موارد، به خصوص در زمینه تطبیق اسلام با یافته های علوم طبیعی، می تواند مؤثر باشد؛ ولی در تطبیق اسلام با اندیشه های جدیدی که مقبولیت عام پیدا می کنند دشواری هایی خواهند داشت. مطهری در این زمینه و در مورد برخی مصادیق بحث هایی را ارائه می کند که به بررسی پاره ای از آنها می پردازیم:

1 ـ آزادی

نگاه مطهری به مقوله آزادی، از موضع حق نیست؛ بلکه از موضع ضرورت است. مطهری، آزادی را در حوزه های مختلف زندگی انسان، اعم از فردی و اجتماعی، ضرورت اساسی برای تکامل انسان تلقی می کند و معتقد است که آزادی نمی تواند به عنوان حقی در کنار حقوق دیگر تلقی شود. بنابراین، مبنای آزادی... استعدادی است که آفرینش برای سیر مدارج ترقی و تکامل به وی داده است.

بنابراین اساس آزادی از دیدگاه مطهری، در نهاد و فطرت انسان نهفته است؛ چون انسان مختار و آزاد آفریده شده است؛ یعنی به او عقل و فکر و اراده داده شده است. این اراده، منشأ حق انتخاب انسان است. بنابراین، نگرش مطهری به آزادی، نگاهی فلسفی است. با این حال، این آزادی اراده از دید وی مطلق نیست، بلکه تا جایی محترم است که با استعدادهای عالی و مقدسی که در نهاد بشر است هماهنگ باشد و او را در مسیر ترقی و تعالی بکشاند؛ اما آن جا که بشر را به سوی فنا و نیستی سوق داده و استعدادهای نهانی او را به هدر می دهد احترامی نمی تواند داشته باشد. در واقع، مطهری به آزادی در تمامی حوزه های فردی و سیاسی و اجتماعی با همین قید نگاه کرده و همین هم نوع نگاه او را در مدار نگرش سنتی حفظ می کند.

با وجود آن که مطهری هم به آزادی اجتماعی و هم به آزادی معنوی پرداخته است، می توان گفت که آزادی از نظر وی در وهله اول، آزادی درونی است که مفهوم سنتی آزادی نزد مسلمانان است. تأکیدی که مطهری بر آزادی معنوی و غفلت انسان جدید از آزادی معنوی دارد، بیانگر تعلق خاطر جدی و عمده وی به آزادی درونی است. وی تفاوت مکتب اسلام با دیگر مکاتب را در تأکید بر آزادی معنوی می داند که به مفهوم حفظ شرافت، انسانیت، عقل و وجدان در برابر منفعت طلبی است؛ چنان که بزرگ ترین برنامه انبیا، آزادی معنوی انسان ها بوده است.

همان طور که گفته شد، این به مفهوم غفلت از آزادی اجتماعی نیست، ولی به مفهوم اولویت آزادی درونی بر آزادی بیرونی در اندیشه مطهری است که البته با برداشت های جدید درباره آزادی های سیاسی اجتماعی تفاوت دارد.

آزادی سیاسی در دنیای امروز و بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر، حق اساسی است و از نهاد انسان بر می آید. مطهری منشأ آزادی را نهاد انسان می داند ولی آن را حق تلقی نمی کند و این منجر به تعیین قیوداتی می شود که در مفهوم سنتی آزادی قابل تحلیل است. آزادی در مفهوم جدید آن فقط لازمه به فعلیت رسیدن استعدادهای عالی انسانی موجود در نهاد بشری نیست که مطهری بر آن تأکید می کند، بلکه حقی است که او را از تعرض های سیاسی و اجتماعی مختلف به دلایل گوناگون مصون نگه می دارد و منشأ به فعلیت رسیدن استعدادهای درونی انسان می شود.

همچنین مطهری آزادی را هدف نمی داند، بلکه آن را وسیله تلقی می کند. از نظر مطهری آزادی وسیله ای است برای تحقق کمال انسانی و سعادت دنیوی و اخروی فرد. مطهری در مقوله آزادی سیاسی به مفهوم جدید آن تأمل چندان جدی و منسجمی انجام نداده است، ولی از این مسئله کاملاً به دور نبوده است.

وی در مورد تعیین محدوده آزادی به عنصر «مصلحت انسانی» اشاره می کند که بسیار مبهم است.

2- عدالت

اساس فلسفه اجتماعی مطهری و نگرش وی به مقوله های سیاسی و اجتماعی، عدالت است. از نظر وی، عدل بالاترین معیاری است که همه امور را باید با آن سنجید، به همین دلیل، او عدالت را ملاک شرعی بودن می داند، نه شرعی بودن را ملاک عدالت. هر آنچه که عادلانه است منطبق با دستور شریعت است. بنابراین وی حکم شرع و عدل را یکی می داند.

با این حال، نگرش مطهری به عدالت کاملاً درون دینی است. وی یکی از اهداف بعثت انبیا را عدالت دانسته و معتقد است که براساس کلام شیعی، روزی فرا خواهد رسید که در آن عدالت بر جهان حکمفرما خواهد شد. او عدالت را «سنت الهی» و میل به عدالت و عدالت خواهی را اصلی فطری در انسان می داند. یکی از تعریف های مطهری از عدالت، رسیدن هر ذی حقی به حق خود است. بنابراین مطهری تساوی کامل را عادلانه ندانسته، بلکه آن را عین بی عدالتی می داند؛ چون انسان ها در نهاد و استعدادهای خود نابرابر هستند.

از نظر مطهری پشتوانه تمام مقدسات بشری، اعم از عدالت، مساوات، آزادی و انسانیت فقط دین است. بدیهی است که برقراری عدل در نظامات اجتماعی موقوف به این است که اولاً نظام تشریعی و قانونی، نظامی عادلانه باشد و ثانیاً به مرحله اجرا درآید.

از نظر وی عدل پایه و مبنای حقوق در اسلام است و هر حکمی که خارج از حیطه عدالت باشد، از دایره قوانین اسلامی خارج است. به همین دلیل وی در تفسیر قانون عادلانه می نویسد: این بستگی دارد که اولاً بدانیم معنای عدالت چیست و ثانیاً قوانین و مقررات اجتماعی را به چه شکلی باید وضع کرد که عدالت تأمین گردد. از نظر وی قانون فرع بر عدالت است، عدالت فرع بر حق است و حق امری طبیعی، واقعی، عینی و مجزا از قرارداد انسان هاست. بر این اساس، مطهری مبنای عدل را حق می داند.

قانون و حقوق طبیعی اهمیت خاصی در اندیشه سیاسی شهید مطهری دارد که به آن خواهیم پرداخت. مطهری بر بعد اجتماعی عدالت و تقسیم عادلانه ثروت های عمومی تأکید خاصی دارد و آن را اساس تعادل اجتماع می داند. عدالت اجتماعی می تواند همه را نگه داشته به پیکر اجتماع آرامش دهد. مطهری با استفاده از نهج البلاغه معتقد است که اسلام اجازه نداده است جامعه اسلامی به دو طبقه ستمگر و ستم دیده از لحاظ اقتصادی تقسیم شود.

بر این اساس وی از بی توجهی فقه به مسئله عدالت انتقاد کرده و معتقد است اصل عدالت اجتماعی در فقه ما مورد غفلت واقع شده، و با آن همه تأکیدی که قرآن کریم بر روی مسئله عدالت اجتماعی دارد تنها یک قاعده و اصل عام از آن استنباط شده و این مطلب سبب رکود تفکر اجتماعی فقهای ما گردیده است. در اندیشه مطهری، عدالت مفهومی مهم بوده و جایگاه خاصی را داراست. وی براساس آموزه های قرآنی، بی عدالتی اجتماعی را از عوامل عمده انحطاط تمدنها می داند.

3 ـ حقوق بشر

مطهری زمانی که درباره اندیشه حقوق بشر و مبانی آن بحث می کند حق افرادی مانند روسو، ولتر و مونتسکیو را که افکار خود را درباره حقوق طبیعی و فطری و غیر قابل سلب بشر منتشر کردند، بر بشریت بسیار زیاد می داند. وی وقتی در مورد رفتار عملی دولت های غربی در زمینه حقوق بشر بحث می کند، به شدت از آنها انتقاد می کند. بر این اساس می توان نتیجه گرفت که مطهری نسبت به اندیشه جهانی حقوق بشر خوشبین است و آن را برای سعادت بشری امری ضروری قلمداد می کند.

مطهری دین اسلام را دین بشر دوستی می داند. این تلقی، مبنای نگرش شهید نسبت به اندیشه و محتوای اعلامیه جهانی حقوق بشر است. بر همین اساس وی اعلام می کند که روح و اساس اعلامیه حقوق بشر که بر حیثیت و شخصیت ذاتی انسان تأکید دارد، مورد تأیید اسلام است. مطهری از آن جا که کرامت ذاتی انسان را نقطه قوت اعلامیه می داند، آن را با اسلام سازگار دانسته، معتقد است یکی از تعالیم اساسی اسلام، کرامت ذاتی انسان است. از سوی دیگر، مطهری مبنای حقوق بشر را حقوق طبیعی افراد می داند که از طبیعت استخراج شده و تنها منبع اطلاع از آن طبیعت است.

وی از این هم فراتر رفته، به سابقه تاریخی این اندیشه در سنت فکری مسلمانان اشاره می کند که براساس آن علمای اسلام با تبیین و توضیح عدل، پایه فلسفه حقوق را بنا نهادند؛ اما مقدر چنین بود که کار خود را ادامه ندهند و پس از تقریباً هشت قرن، دانشمندان و فیلسوفان اروپایی آن را دنبال کنند و این افتخار را به خود اختصاص دهند. مهم تر از آن مطهری بر آثار سیاسی - اجتماعی این حقوق تأکید می کند و معتقد است فیلسوفان اروپایی از یک سو فلسفه های اجتماعی و سیاسی را به وجود آوردند و از سوی دیگر افراد و اجتماعات و ملت ها را با ارزش ها و حقوق انسانی خود آشنا ساختند و آنها نیز نهضت ها و حرکت ها و انقلاب هایی را به وجود آورده اند که چهره جهان را عوض کرد.

با این که مطهری با کلیت اندیشه حقوق بشر موافق است، آن را فلسفه اجتماعی سیاسی معرفی می کند که باید مورد بحث و بررسی فیلسوفانه قرار گیرد و نمی توان آن را به عنوان موضوعی صرفاً سیاسی تلقی کرد و به تصویب نهادهای دولت رساند. از نظر وی، تا زمانی که مبانی فلسفی و فکری و دینی حقوق بشر و انطباق آن با اصول و ارزش های اسلامی به اثبات نرسد، نمی توان براساس تصمیمات سیاسی اقدام به پذیرش یا رد آن کرد.

شهید مطهری در زمینه حقوق بشر، علاوه بر مباحث کلی و مقدماتی، به مصادیق آن مانند حقوق زن نیز پرداخته است. وی معتقد است در دنیای قدیم، انسان بودن زن انکار شده بود، ولی در حال حاضر زن بودن وی و تفاوت فطری او با مرد انکار می شود. بحث مطهری درباره حقوق زن، بحثی فلسفی است. وی در وهله اول می خواهد این مسئله را به لحاظ فلسفی اثبات کند که حقوق زن و مرد نمی تواند مشابه هم باشد. از سوی دیگر وی در مباحث مربوط به زن، تحت الشعاع ایده کلی خود در دفاع از حقانیت اندیشه های مکتب اسلام درباره زن است و می خواهد برتری اسلام را بر مکاتب مادی دیگر ثابت کند، به همین دلیل همواره بر منزلتی که اسلام برای زنان قائل شده است تأکید می کند. با این حال می پذیرد که آنچه که اسلام در مورد حقوق زن به زنان اعطا کرده در بسیاری از جوامع اسلامی در عمل متروک مانده و ضروری است که در شرایط فعلی به آن توجه شود.

این امر زمانی اهمیت بیش تری پیدا می کند که بدانیم اسلام بر برابری مرد و زن تأکید کرده است و باید بین آن چه که عادات و سنت های اجتماعی بر آن قرار گرفته و منشأ تبعیض های بسیاری علیه زنان در جوامع اسلامی شده است با عقیده اسلامی تفاوت قائل شویم. به نظر مطهری، قوانین اسلام در مورد زنان نه تبعیض آمیز و غیر عادلانه است و نه موجب دوری آنان از عرصه اجتماع می شود و نه مستلزم پرده نشینی و خانه نشینی آنان است. بلکه قوانین واقعی اسلام هم می تواند حرمت و شخصیت زن را حفظ کند و هم حقوق فردی، خانوادگی و اجتماعی او را محقق سازد.

4 ـ دموکراسی

به طور کلی، نگرش مطهری به دموکراسی مثبت است. وی معتقد است که اصول و احکام اسلام با اصول دموکراسی سازگار است. با این حال، مطهری تعریف چندان روشنی از دموکراسی ارائه نداده و برداشت خویش را از آن بیان نمی کند و از مبانی فکری و ارزشی آن بحثی به میان نمی آورد. اما با بررسی آثارش می توان به این نتیجه رسید که مراد وی از دموکراسی بیش از همه تعهد حکومت در تأمین و احترام به حقوق مردم است و در استنادهایی که به سیره حکومتی حضرت علی علیه السلام می کند، همین مقوله را مد نظر دارد.

مطهری دموکراسی را حکومتی می داند که در آن، حکومت حق مردم محسوب می شود و آن را از دیگر انواع حکومت ها تفکیک می کند و می نویسد: حق عموم مردم است از باب این که همه مردم علی السویه آفریده شده اند (برخلاف حق طبیعی) و حکومت یک امر دنیایی است و مذهب نباید در این امور دخالت کند و یا اساساً منکر مذهب شده اند، و بالاخره به مردم تعلق دارد نه به خدا، اعم از این که قائل به خدا باشیم یا نباشیم (بر خلاف نظریه حق الهی) و دیگر این که امتیاز طبقه خاصی نیست (بر خلاف نظریه آریستوکراسی). بر این اساس، [دموکراسی] حکومتی است که وضع قانون، اجرای قانون، تعیین واضع و مجری قانون، همه بر عهده مردم است. مطهری با این تبیین و تفکیک آن از سه نظریه حق طبیعی، حق الهی و حق آریستوکراتیک، آن را با اسلام سازگار می داند. بنابراین در مورد دیدگاه شهید مطهری درباره دموکراسی باز هم بحث خواهیم کرد.

5 ـ روشنفکری

روشنفکری به عنوان راه جدیدی که بر اساس آن عده ای با تکیه بر یافته های علوم تجربی مادّی به فهم و درک اصول دینی بپردازند، چندان مورد قبول شهید مطهری نیست. وی درک کامل از دین را منوط به مبانی و مقدماتی می داند که غیر روحانیون فاقد آن هستند.

شهید مطهری با روشنفکران از روی حسن نیت برخورد می کند و به طور مطلق آنها را نفی و طرد نکرده و خائن یا بی دین تلقی نمی کند. ولی این به معنای سکوت در مقابل برداشت های روشنفکران از دین ـ که به زعم مطهری گاه انحرافی بوده ـ نیست. مطهری بر اساس برداشت خود از دین، به نقد دیدگاه های آنان می پردازد. در این میان کسی که به طور برجسته ای دیدگاه هایش از سوی مطهری نقد شده، دکتر شریعتی و تا حدودی مرحوم بازرگان است.

شهید مطهری تا حد زیادی اندیشه شریعتی را التقاطی می دانست و با این پیش فرض که «مکتب های التقاطی، ضررشان برای اسلام از مکتب هایی که صریحاً ضد اسلام هستند، اگر بیش تر نباشد، کم تر نیست و انقلاب ما اگر می خواهد پیروزمندانه راه خودش را ادامه دهد، باید خود را از همه این بیراهه ها پاک کند و در راه احیای ارزش های اسلام راستین و اسلام قرآن و اهل بیت حرکت کند.»، به مبارزه با این تفکرات التقاطی پرداخت و در نقد آنها هرگز کوتاهی نکرد.

کتاب «جامعه و تاریخ» وی تا حد زیادی پاسخی است به این اندیشه های التقاطی که به دنبال تحلیل طبقاتی جامعه از دید اسلام بودند و در اسلام هم بر بنای اقتصادی جامعه و هویت مادی تاریخ تأکید می کردند.

شهید مطهری با تحلیل هایی که به دنبال تبیین و توجیه اسلام از منظر یافته های جدید علمی بودند مخالف بود. وی با اشاره به کتاب «راه طی شده» بازرگان، تجربه گرایی و علم گرایی وی را در تحلیل و تفسیر قرآن مورد انتقاد قرار می دهد و آن را راه نارسایی در درک مسائل فلسفی و ماوراءالطبیعی می داند. شهید مطهری تأکید می کند که مطالعه طبیعت ما را فقط تا مرز طبیعت رهبری می کند و جلوتر نمی تواند ببرد. بدین لحاظ، این راه فقط نشانی مبهم از ماوراءالطبیعه به ما می دهد و بی راهه ای است که هیچ گاه به خداشناسی و شناخت فاعل کل ختم نمی شود.

اصلاح فکر دینی و انقلاب اسلامی از نگاه شهید مطهری

الف) اصلاح فکر دینی

اصلاح فکر دینی یا احیای دینی یکی از دغدغه های جدی و دائمی مطهری بوده است. وی براساس آموزه های اسلامی، اصلاحگری را رسالت دائمی هر مسلمان می داند. به نظر وی، وظیفه روشنفکران و اندیشمندان در راه اصلاح بسی سنگین تر است. از دید مطهری، احیای دین به مفهوم طرز تفکر ما درباره اسلام است که وی آنها را در موارد زیر جست وجو می کند:

اول این که اسلام طرز فکر واقع بینانه و منطبق با فطرت انسان و اجتماع و جهان است که ما آن را به صورت خیالبافانه در آورده ایم؛ دوم این که اندیشه های اسلامی شورآور، تعهدآور و مسئولیت آور است ولی ما آن را دچار رکود و عدم مسئولیت بخشی کرده ایم؛ سوم این که اسلام علی رغم عمق و پیچیدگی، شریعت سهله و سمحه است ولی ما آن را پیچیده کرده ایم؛ چهارم این که در اسلام تسامح بالا است، ولی ما تنگ نظر و اهل تکفیریم؛ ششم، اسلام به عقل میدان می دهد، در حالی که ما اهل ظاهر هستیم و میدان عقل را تنگ کرده و یا بر ضد عقل عمل می کنیم؛ هفتم این که اسلام عامل زمان و مکان را مورد توجه قرار می دهد که ما از آن غفلت می کنیم.

مطهری از آنجا که روح دین را در جامعه مرده می یافت، در پی احیا بود. مطهری علت انحطاط مسلمین را در این مسئله جست وجو می کرد که حقیقت اسلام به صورت اصلی در مغز و روح مسلمانان موجود نیست و همین ضرورت احیا را توجیه می کند. وی تأکید می کند که فکر دینی ما باید اصلاح شود، چون تفکر ما درباره دین غلط است. مطهری دیدگاه برخی را که معتقدند بعضی از اصول اعتقادی اسلام، مانند عقیده به قضا و قدر، ریشه انحطاط است رد می کند؛ هر چند که سوء استفاده بعضی از دستگاه های حکومتی مانند خلافت اموی را از این اصول انکار نمی کند.

وی در تحلیل انحطاط مسلمین صرفاً بر عوامل خارجی تأکید نمی کند بلکه به هر دو عامل داخلی و خارجی می پردازد. وی از لحاظ عوامل داخلی، بر مفاهیم و اصول دینی ـ چنان که گذشت ـ و انحراف دولت مردان از وظایف حکومت داری تأکید می کند. وی استعمار را عامل به وجود آورنده این وضع نمی داند، بکه آن را عامل مبقیه آن می داند.

مسئله انحطاط و ضرورت احیای دینی برای شهید مطهری یک بحث سیاسی - اجتماعی است. وی از طریق احیای دین به دنبال کسب برتری و عزت مسلمین است. احیای مسلمین در بعد استقلال فرهنگی و قدرت اقتصادی، اهمیت زیادی برای او دارد. مطهری در بحث احیا، به دنبال ارائه فهم جدیدی از دین و برنامه سیاسی آن نیست، بلکه بیش تر به بازخوانی مجدد آن با نگرش انتقادی می پردازد و گرایشی طرفدارانه از دین سنتی دارد.

مطهری برداشتی از احیا را مطرح می کند که به اصل دین ضربه ای وارد نمی کند و به همین دلیل می گوید: «اسلام نمرده است، مسلمین مرده اند» که این اندیشه وی تحت تأثیر افکار اقبال لاهوری است.

به نظر مطهری، اصلاح طلبان دینی درصدد بودند اثبات کنند که اسلام توانایی آن را دارد که به صورت مکتب، ایدئولوژی، راهنما، تکیه گاه اندیشه جامعه اسلامی قرار گیرد و مردم را به عزت دنیایی و سعادت اخروی برساند.

مطهری در احیای دین برای روحانیت مسئولیت سنگینی قائل است و معتقد است که در شرایط موجود، راه مبارزه، عرضه داشتن صحیح این مکتب در همه زمینه ها با زبان روز است. از دید مطهری، نهاد روحانیت برای این که این وظیفه و مسئولیت سنگین را بر عهده گیرد، نیازمند اصلاحات اساسی در ساختار و جهت گیری است. مطهری در شرایطی از اصلاح سازمان روحانیت سخن می گفت که در آن دوره پرداختن به این قبیل مسائل با واکنش جدی مخالفین مواجه می شد.

مطهری به رغم آگاهی از این موانع و مقاومت ها، معتقد بود که با توجه به ورود حوزه ها به عرصه های سیاسی ـ اجتماعی، سازمان سنتی حوزه نمی تواند بار سنگین این وظیفه را بر دوش بکشد. مطهری بر این مسئله هم از لحاظ فکری و هم از لحاظ ساختاری تأکید می کرد. به زعم مطهری، سازمان روحانیت، به ویژه در زمینه منابع مالی، طرز فکر خاصی را به حوزه ها تحمیل می کند که مانع ابداع، سنت شکنی و حرکت های سیاسی ـ اجتماعی اساسی در سطح توده مردم (عوام) می شود و این با شرایط جدید زندگی انسان همخوانی ندارد.

مطهری همچنین از تمرکز حوزه های علمیه بر فقه و مهجوریت قرآن در آن به شدت انتقاد و بر ضرورت دایر شدن دیگر رشته های علمی و نیز بالا بردن حجم کارهای علمی با توجه به شور و هیجان اجتماعی حاکم بر حوزه ها در آن دوره تأکید داشت.

در عین حال، وی تأکید می کند که رهبری نهضت و جامعه اسلامی باید در اختیار روحانیون باشد. وی در این زمینه ضمن تأکید بر ضرورت اصلاح نهاد حوزه و حفظ اصل آن، بر این فرض اساسی تکیه می کند که رهبری باید در اختیار کسی باشد که اسلام شناس بوده و نسبت به دید اسلام درباره هستی، خلقت، مبدأ و معاد، جهت هستی، انسان و جامعه انسانی آگاهی کامل داشته باشد. بر این اساس، وی بر ضرورت رهبری روحانیت در نهضت اسلامی تأکید می کند.

به طور کلی، مطهری روحانیت شیعه را همواره مستقل از دولت و در کنار مردم و نهاد مقدسی می دانست که اساس حفظ اعتقاد دینی در جامعه محسوب می شود. با این حال وی نسبت به روحانیت تعصب صنفی ندارد. به همین دلیل، گاه به آیین های رایج در میان آنان به شدت حمله می کند.

ب) انقلاب اسلامی

مطهری، اسلام را ذاتاً مستعد انقلابی گری می داند و معتقد است اگر در مکتبی عنصر تعرض و تهاجم نسبت به ظلم و ستم و اختناق وجود داشته باشد، خواهد توانست بذر انقلاب را در میان پیروان خود بکارد. وی از آنجا که معتقد است هر انقلاب اجتماعی و به طور کلی هر اقدام و مبارزه سیاسی باید پشتوانه ای از نهضت فکری - فرهنگی داشته باشد، و بر توانایی اسلام در تدارک این پشتوانه تأکید می کند، روح و ذات اسلام را انقلابی می داند و معتقد است که انقلابی بودن ملازم با تهی کردن اسلام از اصول اولیه آن نیست، بلکه آن را التقاط خطرناکی می داند که می تواند روح اسلام را مخدوش سازد. وی می نویسد:

«آیا انقلابی بودن و یا به نظر شما انقلابی شدن فرهنگ اسلامی در گرو این است که محتوای معنوی آن را از آن بگیریم و محتوای مادی جایگزین آن سازیم... آیا این گونه برداشت از انقلاب، دانسته یا ندانسته تبلیغ به سود ماتریالیسم نیست؟»

مطهری روشنفکرانی را که به دنبال تبیین انقلابی اسلام بودند و برای این هدف آن را با اصول مارکسیستی پیوند می زدند، به شدت مورد انتقاد قرار می دهد و می گوید ریشه اصلی اشتباه آنان تأکید بر رابطه اسلام با جهت گیری اجتماعی است که یک اصل مارکسیستی است که براساس آن جهت گیری فرد متکی بر پایگاه و خاستگاه اجتماعی او است که این روشنفکران آن را اصلی خدشه ناپذیر تلقی می کنند. به نظر مطهری، قرآن به اصل فطرت معتقد است که نقطه مقابل منطق منفعت است و اسلام، اصل تطابق «خاستگاه و جهت گیری» یا «تطابق پایگاه اجتماعی و پایگاه اعتقادی» را نمی پذیرد و آن را اصلی غیر انسانی می شمارد؛ یعنی این تطابق در انسان های به انسانیت نرسیده و تعلیم و تربیت انسانی نیافته مصداق دارد که منطقشان، منطق منفعت است، نه در انسان های به انسانیت رسیده که منطقشان، منطق فطرت است.

از این جهت، مطهری به کارگیری اصول مکاتب دیگر را برای انقلابی کردن اسلام، غیر قابل قبول و بسیار خطرناک می داند و تأکید می کند که اسلام ذاتی انقلابی دارد، وسیله نیست که در خدمت اهداف خاصی قرار گیرد. از این منظر، اسلام در ذات خود یک حقیقت است نه یک مصلحت، یک هدف است نه یک وسیله، و تنها افرادی می توانند از این منبع انرژی اجتماعی بهره گیری نمایند که به اسلام به چشم حقیقت و هدف بنگرند، نه به چشم «مصلحت» و وسیله. به همین دلیل، مطهری به کسانی که اسلام را وسیله می کنند... و انقلاب را هدف، به شدت حمله می کند.

مطهری ریشه انقلاب های اجتماعی را در درون انسان و در کشاکش نیروهای معنوی و مادی در اندیشه و روان انسان جست وجو می کند. به نظر او، میان جنبه های زمینی و آسمانی انسان؛ یعنی میان غرایز متمایل به پایین که هدفی جز یک امر فردی و محدود و موقت ندارد و غرایز متمایل به بالا که می خواهد از حدود فردیت خارج شود، تضاد وجود دارد و این کشاکش به همان صورت در عرصه اجتماع و سیاست هم متجلی می شود. بنابراین، انقلاب از این منظر «نبرد میان انسان مترقی متعالی، که در او ارزش های انسانی رشد یافته، با انسان پست منحرف حیوان صفت، که ارزش های انسانی اش مرده و چراغ فطرتش خاموش گشته است»، می باشد. این دیدگاه مطهری از یک سو به نظریه ایشان درباره فطرت باز می گردد و از سوی دیگر به برداشت ایشان از اسلامی که به پیروانش حس پرخاشگری و مبارزه و طرد و نفی وضع موجود را می دهد.

انقلاب اسلامی در دیدگاه مطهری، یک انقلاب ایده آل در طیّ سده گذشته است که در ایران رخ داده است. از نظر مطهری، یکی از جنبه های مهم انقلاب اسلامی این است که معیارهای جامعه شناسان را در مورد انقلابات در هم ریخته است؛ زیرا آنان با معیارهای خود هرگز وقوع چنین انقلابی را پیش بینی نمی کردند.

مطهری علل مختلفی را زمینه ساز انقلاب اسلامی می داند که از جمله آنها می توان به استبداد خشن و وحشی و سلب هر نوع آزادی، نفوذ استعمار از جنبه سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، دور نگه داشتن دین از سیاست یا بیرون کردن دین از میدان سیاست، کوشش برای باز گرداندن ایران به جاهلیت قبل از اسلام، تغییر تاریخ هجری، تحریف در میراث گرانقدر اجتماعی، تبلیغ و اشاعه مارکسیسم دولتی، کشتارهای بی رحمانه و ارزش قائل نشدن به خون مسلمانان ایرانی، زندان و شکنجه متهمان سیاسی، تبعیض و فاصله طبقاتی، تسلط عناصر غیر مسلمان بر مسلمانان در دولت، نقض آشکار قوانین و مقررات اسلامی، بریدن پیوند از کشورهای اسلامی و پیوند با کشورهای غیر اسلامی و ضد اسلامی مانند اسرائیل اشاره کرد.

از سوی دیگر، مطهری تلاش موفقیت آمیز گویندگان و مبلغین در ارائه چهره زیبا و جذاب از اسلام واقعی برای نسل معاصر را از جمله عوامل پیروزی انقلاب اسلامی بر می شمارد. همان طور که مشخص است از دیدگاه مطهری، همه عوامل جز یک مورد، همگی به نحوی به اسلام، اصول اسلامی، ارزش های دینی، سیاست های ضد دینی رژیم شاه مربوط می شود. در واقع، این تحلیل از عوامل انقلاب اسلامی تحت الشعاع اندیشه و شخصیت اسلامی شهید مطهری قرار دارد.

مطهری به نقش رهبری در شکل گیری انقلاب اسلامی تأکید ویژه ای دارد و معتقد است که اگر امام عنوان پیشوای مذهبی و اسلامی را نمی داشت و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنایی و انس و الفتی با اسلام نداشتند و اگر عشقی که مردم با خاندان پیامبر دارند وجود نمی داشت،... محال بود که نهضت و انقلابی به این وسعت در مملت ما به وجود آید.

مطهری ماهیت انقلاب را «اسلامی» می داند و مبنای تداوم آن را نیز ماهیت اسلامی آن قلمداد می کند. مطهری مسائلی را در اوج گیری نهضت اسلامی مؤثر می داند که از نظر سیاسی و اقتصادی اهمیت چندانی نداشتند ولی از نظر شعائر مذهبی بسیار مهم و اساسی محسوب می شدند که به برخی از آنها اشاره شد. به طور کلی برداشت مطهری از انقلاب اسلامی بدین ترتیب است:

«انقلاب اسلامی یعنی راهی که هدف آن، اسلام و ارزش های اسلامی است و انقلاب و مبارزه صرفاً برای برقراری ارزش های اسلامی انجام می گیرد. در این راه، مبارزه هدف نیست، بلکه وسیله است.»

مطهری در تبیینی که از ماهیت اسلامی انقلاب می دهد بر سرخوردگی از لیبرالیسم غربی و ناامیدی از سوسیالیسم شرقی تأکید می کند. در پی این سرخوردگی و ناامیدی، ملت مسلمان به خویشتن خویش بازگشت و براساس اصول ارزش های اسلامی به مبارزه علیه وضع موجود پرداخت.

ج) رویکرد اصلاحی و انقلاب در نهضت های صد ساله اخیر

مطهری نهضت های اصلاحی را در تاریخ اسلام به فکری، مانند نهضت غزالی؛ اجتماعی، مانند نهضت علویین؛ و اجتماعی ـ فکری، مانند نهضت اخوان الصفا تقسیم بندی می کند. وی از منظر دیگر، نهضت ها را به نهضت های پیشرو و نهضت های ارتجاعی مانند اشعریون در اهل سنت و اخباریگری در تشیع تقسیم بندی می کند. وی معتقد است که این نهضت ها یا واقعاً اصلاحی بوده اند، مانند جنبش علویین یا داعیه اصلاح داشته و در عمل به افساد پرداخته اند، مانند جنبش بابک خرمدین یا این که در ابتدا اصلاحی بوده و سپس منحرف شده اند، مانند نهضت شعوبیه که به نهضت نژادگرایانه تبدیل شد.

مطهری در میان نهضت های سید جمال الدین اسدآبادی، شیخ محمد عبده و عبدالرحمن کواکبی، نهضت سید جمال الدین را نهضت فکری ـ اجتماعی می داند که می خواست هم در اندیشه مسلمانان و هم در نظام زندگی آنان رستاخیزی برپا کند. مطهری دو امتیاز اساسی سید جمال را تمسک به روحانیت شیعه در مبارزه و آگاهی وی از خطر تجددگرایی افراطی می داند. مطهری دردهای جوامع اسلامی را از نظر سید جمال، استبداد داخلی و استعمار خارجی و درمان آن را مبارزه با خودکامگی حاکمان اسلامی، کسب علوم جدید، بازگشت به اسلام نخستین، ایمان و اعتقاد به مکتب، مبارزه با استعمار خارجی و طرح همبستگی دین و سیاست، دمیدن روح پرخاشگری به جامعه اسلامی و مبارزه با خودباختگی در برابر غرب می داند.

از نظر شهید مطهری، محمد عبده در اندیشه، شاگرد سید جمال است و تنها وجه تمایز عبده با سید جمال تأکید بیشتر وی بر بحران اندیشه مذهبی مسلمانان در اثر برخورد با تمدن غربی و مقتضیات جهان اسلام است. از این رو عبده به مسائلی از قبیل فقه مقارن از مذاهب چهارگانه، دخالت دادن مبانی فلسفی حقوق در اجتهاد، ایجاد نظام حقوقی جدید در فقه که پاسخگوی مسایل روز باشد و تمایز میان عبادات و معاملات پرداخته است که سید جمال به آنها نپرداخته بود.

ویژگی اصلی کواکبی که به نظر مطهری او را به قهرمان اصلاح تبدیل می کند، استبداد ستیزی او است. مطهری معتقد است پس از این سه تن، اندیشه اصلاحی در جهان عرب دچار افول شد و افرادی مانند رشید رضا به دلیل تعصب آشکار نسبت به مذهب شیعه، به دامان ارتجاع و سلفی گری و پیروی از ابن تیمیه سقوط کردند.

مطهری معتقد است که جنبش تنباکو تحت رهبری مطلق زعمای روحانی صورت گرفت و انقلاب مشروطه هم تحت هدایت علمای روحانی قرار داشت. از دیدگاه مطهری، در نهضت مشروطه آزادی خواهان قیام کردند ولی در نهایت کسانی به قدرت رسیدند که قبل از آن در پناه استبداد با انقلابیون می جنگیدند و در نتیجه، استبدادی به صورت مشروطیت زاده شد.

از لحاظ عملی هم می توان گفت که شهید مطهری در جریان انقلاب اسلامی شرکت فعالی داشت و در پی تأسیس مدل مطلوب حکومت اسلامی از دیدگاه خود بود. حال سؤال این است که دولت در اندیشه سیاسی شهید مطهری که ایشان در پی تأسیس آن بوده است دارای چه عناصر و ارکانی است؟ پاسخ به این سؤال، در مباحث آتی تقدیم خواهد شد.

ادامه دارد