مجلات > خانواده و زنان > پیام زن > آبان 1380، شماره 116


می خواهم زنم را طلاق بدهم

پدید آورنده : رفیع افتخار ، صفحه 72

خبر مثل برق و باد در همه جا پیچید:

«طالبی خورده» می رود. جایش«میاندهی زاده» می آید!مثل همیشه تا روز موعود کارهای دپارتمان خوابید و مواجب بگیران بر سه دسته شدند: بنده و بقیه مدیران و رییسان ماتم گرفتیم. دسته ای برای اشغال مناصب دندان تیز کردند و قند توی دلشان آب می شد و دسته سوم که بی تفاوتها بودند. برای خودشان می رفتند و می آمدند.

و مثل همیشه در دپارتمان پچ پچها شروع شد: بیشتر پچ پچها حول و حوش آینده «طالبی خورده» بخت برگشته بود: «دیدی بدبخت شد؟»، «آخ که چقده دلم واسش می سوزه!»، «این طالبی خورده ای که من می شناسم تا هفت پشتش بارش را بسته، مگه محتاج پست مدیرکلیه؟»، «دیدی نامردا چه جور زیرآبشو زدن؟»، «غصه چی رو می خوری، امثال طالبی خورده دمشون به دم مقامات متصله، اینجا نشد یه جای دیگه»، «بذار گورشه گم کنه بره از قیافه شم حالم به هم می خوره» و ...

اما عده ای دیگر، معقولش را در پچ پچ پیرامون مدیرکل جدید می دیدند: «قبلاً کجا کار می کرده؟»، «کسی می شناسدش؟»، «خطش چیه؟»، «خدا کنه نیومده این زالزالکی رو ورداره که چقده ازش بدم می آد» (این را با گوشهای خودم شنیدم) و امثالهم.

بالاخره روز موعود یعنی همان روز تودیع «طالبی خورده» و معارفه «میاندهی زاده» رسید. طبق معمول از خدمات صادقانه و شبانه روزی «طالبی خورده» قدردانی شد و «میاندهی زاده» به عنوان مدیری کوشا و موفق که در دهها سازمان و دپارتمان دیگر به کار مدیریتی اشتغال داشته، معرفی شد.

بنده که از روز شنیدن خبر آمدن «میاندهی زاده» یک هوا لاغرتر شده بودم در تمام طول مراسم به پک و پوز «طالبی خورده» و «میاندهی زاده» زل زده بودم. «طالبی خورده» کله گنده بود با صورتی استخوانی و سر طاس، سبیل فلفل نمکی و عینک بزرگ. برعکسش «میاندهی زاده» مرد هیکلدار خوش بنیه ای بود با دهان گشاد و پشت سر پهن. موهایش هم کم پشت و ماشین شده بود.

مراسم معارفه که تمام شد قلب ما رییس رؤسا می خواست از سینه مان بیرون بجهد. بقیه هم لول می خوردند و پچ و پچ می کردند که مدیرکل جدید برای چه کسانی حکم خواهد زد، همای شانس و اقبال بر سر که خواهد نشست و کدام بخت برگشته ای عزل خواهد شد. روراستش، بنده که با رفتن «طالبی خورده» صندلی زیر پایم کاملاً لق شده بود از فکر و خیال اینکه مقامم را به زودی از دست خواهم داد و از هستی و نیستی ساقط می شوم چشمهایم می خواست از کاسه بیرون بزنند. شب، که به خانه برگشتم خلقی نداشتم و به شوکت، زنم و بچه ها نیم نگاه تندی انداختم که یعنی «حوصله تان را ندارم» و «حرف بی حرف» و شام نخورده رفتم کپه مرگم را گذاشتم و خوابیدم. اما تا خود صبح خواب به چشمانم نیامد و هی توی جایم غلت خوردم و آه پرنفس کشیدم.

تا هفت هشت روزی هیچ اتفاقی نیفتاد. برنامه بنده در خانه همان بود اما آفتاب نزده اولین نفری بودم که بر سر کار حاضر می شدم. تصمیم داشتم مدیرکل جدید، جدیت بنده را با چشمان مبارک خودشان ملاحظه بفرماید تا اگر زبانم لال خیالات ناجوری در مورد بنده در سر می پروراند توی کتش برود عوضی گرفته است. به همین منوال تا هوا تاریک نشده در دپارتمان می ماندم و سرم را به کاری گرم می کردم و از آنجایی که می دانستم آبدارچیها خبرچین رییسان کل هستند طوری برنامه ریزی می کردم تا وقت و بی وقت تلاش و جدیتم در چشم «مش گودرز» آبدارچی بنشیند و خودش هر طور که صلاح می داند گزارشات را به مدیرکل برساند.

هنوز دو هفته ای از قضیه نگذشته بود که روزی «مش گودرز» نفس نفس زنان به اتاقم آمد و گفت زودباش آقای مدیرکل باهات کار دارد. به شتاب سر و وضعم را مرتب نموده و با ترس و لرز به طرف اتاق ایشان به راه افتادم. در اتاق را باز کرده و نکرده تا کمر خم شدم و با لبخند بی جانی نالیدم:

ـ سلام کردم قربان، احضار فرموده اید، اوامرتان را مطاعم!

آقای مدیرکل همان طور که سرش گرم پرونده ای بود با دست اشاره داد:

ـ بفرمایید بنشینید آقای زالزالکی.

مهابتش خیلی مرا گرفت. به سرعت خود را به یک صندلی رسانده و روی آن نشستم. آب دهنی قورت داده و با صدایی ترس خورده گفتم:

ـ اطاعت قربان!

آقای مدیرکل چند دقیقه ای برگهای پرونده را زیر و رو کرد و عاقبت سرش را بالا آورد. برای چند لحظه نگاهمان در هم نشست. گفت:

ـ جناب زالزالکی! از آنجایی که با تغییر مدیریت مقامات بالا از ما انتظاراتی دارند که دست به تغییر و تحولی برنیم تا چرخ دپارتمان بهتر و راحت تر بچرخد و کارها منظم پیش برود ما هم از همین زمان تصمیم داریم تغییراتی اساسی را در سازمان ایجاد نماییم.

قلبم شروع به زدن کرد.

او افزود:

ـ شما گویا معاون اداری مالی دپارتمان هستید.

ـ بله قربان، در خدمتم.

ـ شما خودتان بهتر واقفید که مغز سازمان، معاونت اداری مالی می باشد. برای شروع انقلاب سازمانی باید از همین جا شروع کرد.

و با ته روان نویسش چند ضربه پی در پی روی میزش زد. ضربان قلبم شدیدتر شد. به سختی آب دهانم را قورت دادم و سرفه کردم.

ـ نظر حضرت عالی صائب است. امر، امر حضرت عالی است.

آقای مدیرکل از پشت میز کارش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. واقعا که قد و قامت رشیدی داشت.

ـ البته نه اینکه از کار شما راضی نباشیم اما باید خون کثیف را از سازمان خارج و به جایش خون تازه تزریق کرد. بنابراین تصمیم داریم آقای «شوربازاده» را به سمت معاونت اداری مالی منصوب نماییم.

به ناگاه دنیا جلوی چشمهایم تیره و تار شد. پلکهایم را رعشه گرفت و لبهایم بی اختیار جنبید. در یک لحظه از فکرم گذشت که پس اولین حکم عزل مال من است. در حالی که کنترلم دست خودم نبود به سختی نالیدم:

ـ ولی حضرت قربان! آیا از بنده قصوری سر زده که ... در ثانی «شوربازاده» زیر دست من است. چطور ممکن است او بشود رییس و بنده مرئوس او؟

آقای «میاندهی زاده» تلق و تلق انگشتهایش را شکست.

ـ به هر صورت، بررسیهای ما گواه شایستگیهای ایشان می باشد. این تصمیم نهایی ماست و گفتیم شما هم مطلع باشید.

دانه های درشت عرق روی پیشانی و صورتم نشسته بود. با سر آستین عرق پیشانیم را گرفتم و به حالت تضرع نالیدم:

ـ آقای مدیرکل! التماستان می کنم مرا بدبخت نکنید. بنده شنیده ام حضرت عالی از آدمهای متظاهر خوشتان نمی آید اما حاضرم هر کاری بگویید بکنم فقط پست معاونت را از من نگیرید. باور بفرمایید پیش همه سرافکنده و بی آبرو می شوم. این معاونت به جانم و زندگیم بسته، التماستان می کنم منو از هستی و نیستی ساقط نکنین و به حالت گریه افتادم.

ـ آقای زالزالکی کاری از دست من برای شما ساخته نیست. شما می توانید در همین اداره اداری و مالی به کارتان ادامه بدهید اما دیگر معاون نخواهید بود.

به پایش افتادم.

ـ قربان ... حاضرم ... حاضرم هر روز میزتان را تمیز و پاکیزه کنم. فقط منو ...

ـ متأسفم.

ـ حتی حاضرم ... حاضرم هر روز با نوک زبان کف اتاقتان را جارو کنم.

ناگهان آقای مدیرکل برزخی شد و رگهای گردنش از فرط عصبانیت متورم شد.

ـ خودتان را جمع کنید آقای زالزالکی! قباحت دارد این کارها!

و با چند گام خودش را به میزش رساند. پرونده روی میز را برداشت و جلوی چشمانم گرفت.

ـ این پرونده شماست. می فهمید؟ شما برای مدیرکل قبلی توصیه آورده اید. او راهی نداشته جز اینکه خط توصیه نامه را بخواند. بنابراین شما به معاونت اداری مالی منصوب شده اید. الانم برای آقای «شوربازاده» توصیه آورده اند. منم ناچارم خطش را بخوانم. شما که باید بهتر از این قضایا اطلاع داشته باشید. عزل و نصبها تابع یک روالی است. من که نمی توانم از این روال تخطی بکنم و گرنه خودم هم ...

و بقیه حرفش را خورد. به جایش، آرام تر ادامه داد:

ـ حالا بفرمایید تشریف ببرید.

در حالی که از جایم نیم خیز بودم باز هم تضرع کردم.

ـ قربان، التماس می کنم.

آقای مدیرکل با بی حوصلگی دستش را به طرف درب کشید و داد زد:

ـ گفتم بروید.

با قلبی شکسته و سری افکنده به طرف در به حرکت در آمدم. کم مانده بود زار زار گریه کنم. چند قدمی که جلو رفتم برگشتم و نالیدم.

ـ قربان، بنده حاضر بودم زنم را هم طلاق بدهم اما معاون باشم.

و به راه افتادم.

دستم روی دستگیره در بود که صدای رعدآسای مدیرکل در گوشم نشست.

ـ جناب زالزالکی!

به طرفش برگشتم.

ـ آیا واقعا حاضرید زنتان را طلاق بدهید؟

چشمهایم روشن شد.

ـ البته قربان. به شرط اینکه ...

نگذاشت حرفم تمام بشود.

ـ اگر تا هفته آینده زنت را طلاق دادی سر جایت خواهی ماند.

تا این جمله را شنیدم از خوشحالی نزدیک بود پر دربیاورم. با عجله برگشتم و تشکرکنان به پایش افتادم.

* * *

با خودم نقشه ای کشیده بودم.

شب که به خانه برگشتم با ایما و اشاره به شوکت رساندم بچه ها را بخواباند که حرفهای مهمی باید بزنم. شوکت گفت:

ـ اوا! زالزالکی چی شده؟ به خدا این چند روزه نصف عمر شدم. انگاری نطقت رو چیده بودن.

نه حرف می زدی نه غذا می خوردی. از ترست جرأت نداشتم چیزی بپرسم.

ـ آخه تو خبر نداری این چند روزه چی بر من گذشته.

شوکت با نگرانی پرسید:

ـ مگه چی شده؟

ـ می خواستی چی بشه. مدیرکل عوض شده اونم می خواد من عوض شم.

ـ وا! یعنی چه؟

ـ یعنی تو نمی فهمی عوض شدن چه معنی داره؟ باباجان وقتی من معاون نباشم یعنی خانه و ماشین زیر پا پر، یعنی این تلک و پلک و بوی و برنگ غذامان پر، یعنی هر وقت دلت خواست سر کار بروی و هر وقت عشقت کشید نروی پر، یعنی دست و بال فامیلهای تو و خودم رو تو اداره بند کردن پر، یعنی باد و بروت و کبر و تملق و بله قربان شنیدن پر، یعنی ... هنوز بگم؟

شوکت، محکم زد روی دستش.

ـ خدا ذلیلشون بکنه، فردا جواب در و همسایه و فامیل رو چی بدم؟

ـ به خدا داشتم دیوونه می شدم. تازه چی؟ می خوان «شوربازاده» گیج و گول و خنگ رو به جای من معاون بذارن.

ـ «شوربازاده»؟ نگفتم این شوربازاده آدم آب زیرکاهیه؟

ـ تو چقدر پرتی زن! وقتی یکی توصیه داشته باشه باید خطشو خواند. هیچ چاره ای نیس.

شوکت با همان حالت التهاب و نگرانی پرسید:

ـ حالا چی می شه؟ لااقل می رفتی یه پارتی کت و کلفت پیدا می کردی. شنیدم هرچی پارتی آدم کلفت تر باشه شغل بهتری به اون می دن.

با ناراحتی گفتم.

ـ حالا که داشت دستمان به دهنمان می رسید ...

ـ یا لااقل می رفتی با این مدیرکل جدید چند کلمه حرف می زدی شاید رأیش برمی گشت.

ـ امروز پیشش بودم.

شوکت با هیجان پرسید:

ـ خب، چی شد؟

ـ فایده ای نداشت. حتی التماسش کردم. حاضر بودم برایش زار زار گریه کنم. حاضر بودم ...

شوکت به وسط حرفم پرید:

ـ حالا مگه چی شده؟ لازم نبود خودتو اینقده کوچک کنی. به درک! به گور سیاه!

پوزخندی زدم.

ـ اگه تو هم مزه پست و پول زیر زبانت باشد بدتر می کنی. تو فکر می کنی پست و مقام در این دوره زمونه مفت و مجانی گیر کسی می آد. باید خط بیاری، باید بلد باشی به وقتش عجز و التماس کنی، باید لی لی به لالای خیلی چیزهایشان بگذاری و صدتا انتریک دیگه که تو توی خواب هم نمی توانی ببینی.

ـ آخرش هم قبول نکرد؟

کم کم به هدفم نزدیک می شدم. سرم را خاراندم و گفتم:

ـ البته آن طورها هم که تو فکر می کنی آدم بدی نیست. وقتی افتادم به عجز و التماس دلش سوخت و با یک شرط پذیرفت معاون باقی بمانم.

شوکت به وجد آمد.

ـ چه شرطی؟ خدا خیرش بدهد به حق ابوالفضل.

ضربه را فرود آوردم.

ـ که ترا طلاق بدهم.

یکهویی شوکت وا رفت و رنگش چون زعفران زرد شد.

ـ این چه وقت شوخی کردنه؟

ـ باور کن شوخی نمی کنم. شرطش همینه.

شوکت با چشمهای وحشتزده و بی قرار ناباورانه پرسید:

ـ تو چه گفتی؟

متظاهرانه جواب دادم:

ـ چاره ای نداشتم. تو بودی قبول نمی کردی؟

صدای شوکت رنگ گریه به خود گرفت.

ـ شرطش توی سرش بخوره. خدا به زمین گرم بزندش. زندگیمو تحس و نحس بکنیم و از هم بپاشونیم که چیه می خوایم معاون باشی؟ ای به درک باشه این پست و مقامه. زالزالکی همین فردا می ری استعفایت را روی میزش می ذاری، فهمیدی چی بهت گفتم؟ اگه یه لقمه نونه، خدا خودش روزی رسونه.

- تو مث اینکه مخت تکون خورده چرت و پلا می گی. حالا که هر تازه از راه رسیده ای می شه رییس چرا ما نباشیم؟ فردا اون وام هفت میلیونی هم از دست می ره و می دنش به «شوربازاده» گیج هیچی ندان. حواست کجا رفته زن؟

ـ به درک که وام بره. وامشون توی سرشون بخوره. زالزالکی دفعه آخرت باشه حرف طلاقو به میون می کشی. بهت گفته باشم، هان!

دیدم که سمبه اش خیلی پرزور است با ملایمت زیاد گفتم:

ـ ولی خانم خانمها تو که نمی ذاری حرفای غلومت تموم بشه.

هری اشک از چشمهای شوکت ریخت پایین.

ـ من نقشه ای دارم. تو فقط اجازه بده. ببین جان من عزیز من، عمر مدیرکلی این «میاندهی زاده» هم مثل بقیه بیش از یک سالی قد نمی ده. به محض اینکه رفت تو هم برمی گردی سر خونه و زندگیت. جان من! عزیز

من! چرا همه جوانب رو نمی سنجی. این شغل به جان من و جان تو و جان بچه ها بسته است. منم اگه دو سه سالی دیگه سر جام باشم بارم رو می بندم. اونوقتش گور بابای هرچی دپارتمان و اداره س. می ریم خارج واسه خودمون عشق دنیا رو می کنیم. تو فقط قبول کن. یه طلاق مصلحتی. حالا که زمونه با ما چپ افتاده چاره چیه. همین. یک کلام. تا این «میاندهی زاده» پدر سوخته عوض نشده تو خونه بابات بمون. خرجیتونه هم مرتب و ماه به ماه می فرستم در خونه بابات. بد نقشه ایه. تو فقط چند ماهی دندون رو جیگر بذار کارها خودشون راست و ریس می شه. حالا که تقی به توق خورده که نباید خودمون دستی دستی خرابش بکنیم و ... و بالاخره با دعوا و مرافعه و التماس و دلیل و برهان و هزار و یک بامبول شوکت را راضی به طلاق گرفتن کردم.

* * *

هنوز چند ماهی از طلاق دادن شوکت نگذشته بود که یک روز مدیرکل مرا خواست. به اتاقش که رفتم خیلی صمیمی و خودمانی پذیرایم شد. دستور داد چای بیاورند و به اصرار خواست از شیرینی تر و میوه روی میز تناول کنم. خودشان هم مشغول شدند. مشغول خوردن بودیم که گفتند:

ـ جناب زالزالکی، باور بفرمایید دیروز در فکر شما بودم.

با خضوع گفتم:

ـ این از الطاف شماست، قربان.

ـ نه، جدی می گویم.

ـ بنده نوازی می فرمایید، قربان.

ـ حقیقتش، پیش خود حساب کردم جالب نیست معاون دپارتمان ما بی سر و همسر باشد. ممکن است مایه افت کاری شده و یا در کار سازمان ما اختلال به وجود آید.

از خوشحالی نزدیک بود بروم دستش را ماچ کنم.

ـ قربان، محبتهای شما را هرگز فراموش نخواهم کرد.

ـ وقتی خوب فکر کردم به این نتیجه رسیدم از یک طرف تو زنت را طلاق داده ای و از طرف دیگر زنی شایسته و مناسب شأن و شؤونات یک معاون اداری مالی دپارتمان لازم داری. بعد به ذهنم خطور کرد که چرا ما نزدیکتر نشویم. منظورم این است که چرا با همدیگر فامیل نباشیم. در این صورت تو دست

راست من خواهی بود و کاملاً مورد اعتماد و اطمینان. بنابراین سعی کردم همسری مناسب حال زالزالکی عزیز پیدا نمایم. بالاخره به این نتیجه رسیدم دختر خاله اینجانب بهترین گزینه و همسر برای تو می باشد. دختر بسیار شایسته ای است. منظورم دختر خاله ام است. مخصوصا اینکه چون شما مرد جا افتاده ای هستید و سن و سالی ازتان گذشته، او هم همین حدودها را سن دارد. چهل، چهل و پنج ... فوقش چهل و هشت. فامیل که شدیم شما امین و ...

* * *

شماره گرفتم. خود شوکت گوشی را برداشت.

ـ سلام، شوکت خانم.

ـ سلام زالزالکی! چه عجب؟ چه خبرها؟

ـ چه خبرها؟

ـ چرا صدات می لرزه؟ الان کجایی؟

ـ کجام؟ اینجام ... اینجا ...

ـ اینجا کجاست؟ چی شده؟

ـ اینجا، ... اینجا همین جاست. محضره!

ـ کدام محضر؟ محضر چی؟

ـ محضر ازدواج و طلاق!

ـ اونجا چیکار می کنی؟

ـ داستانش مفصله. باز این «میاندهی زاده» دست و پایم را توی پوست گردو گذاشته.

ـ ای الهی سر سالم به گور نبره، الهی جوونمرگ بشه دیگه از جونت چی می خواد؟

ـ گفته اگه می خوام بذاره معاون باشم باید دختر خاله اش را بگیرم. واسه همین الان تو محضرم. دختر خاله اش هم یه پیردختره. چهل و نه سالشه. شوکت، ولی تو غصه نخور. یه نقشه ای دارم ... شوکت گوش می دی ... شوکت، شوکت ...

ـ ...

ـ شوکت گوش کن چی می گم. فوقش یه چند ماه دیگه این «میاندهی زاده» عوض بشه بعدش اول دختر خاله شه طلاق می دم تا حساب کار دنیا دستش بیاد و هم دوباره تو رو عقد می کنم. تو غمت نباشه. این آشی بود که این لنگ دراز لندهور گذاشت توی کاسه من. شوکت ... شوکت ... گوش می دی چی می گم ... اینا نامردن ... شوکت ... .