مجلات > خانواده و زنان > پیام زن > مهر 1377، شماره 79


از آتش درونم سازم خبر دلت را آنگه که روح سبزم بر باد رفته باشد

پدید آورنده : گفتگو: ژاله انیسی ، صفحه 28

گفتگویی با فرشتگان ایثار و پرستاران شهادت

قسمت اوّل: خواهران مریم یساول، ناهید علمدارنژاد، حکیمه دانش پورگفتگو: فریبا انیسی

عکس: ژاله موسوی پور

روز پرستار، فقط 6 شهریور نیست. روز پرستار هر روزی است که مجروحی آب می خواهد، بیماری زنگ می زند ... روز پرستار هر روز و هر شبی است که ما بیماریم ... هر روز که می بینیم دستی فشارخون را اندازه می گیرد، به یاری پزشک می شتابد، آمپولی تزریق می کند، روز پرستار است.

مهم نیست در کدام بیمارستانها در هر حال قطره ای هستند از دریای ایثارها. خاطرات این عزیزان از ایثارگریهای دوران جنگ تحمیلی شنیدنی است و مهرماه فرصتی است برای پرداختن به آن. این گفتگوها در دو بخش پیش بینی شده است. در نخستین بخش به دیدار خانم علمدارنژاد و خانم دانش پور که هر دو کارشناس پرستاری هستند و خانم مریم یساول که در دفتر درمانگاه زنان مشغول به کار می باشند، رفتیم.

* * *

ـ من ناهید علمدارنژاد هستم. سال 1356 از دانشگاه تبریز فارغ التحصیل شدم.

ـ چه طور شد به جبهه رفتید؟ در آن جا چه

کارهایی انجام می دادید؟

ـ سال 1361 بعد از اینکه سه ماه از شروع به کارم در بیمارستان نجمیه گذشت حکم اعزام به مناطق جنگی را دریافت کردم. در عملیات والفجر 1 به مدت 9 ماه به جبهه رفتم. بعد از مدتی به بیمارستان شهید بقایی اهواز رفتم و عملیات خیبر را در آنجا بودم. مدت کوتاهی را هم در کردستان در سردشت و بانه بودم. چون فارغ التحصیل دانشگاه بودم، به عنوان مسؤول خواهران فعالیت می کردم، مسؤول باز کردن بخشها، تقسیم نیرو، ساماندهی و ... بوده ام.

ـ آیا خانواده مانع حضور شما نمی شدند؟

ـ وقتی به جبهه اعزام شدم دخترم 9 ساله بود و پیش مادرم بود. سال 63 وضعیتی پیش آمد که او را مدتی به منطقه آوردم. اما در هر صورت خانواده ام خیلی همراهی و همکاری می کردند.

ـ برای ما از شهدا تعریف کنید؟

ـ در عملیات وسیع والفجر 1 مجروح زیادی داشتیم. از ساعت 12 شب با هلی کوپتر و ماشین مجروحین را می آوردند. خیلی شلوغ شده بود. ما اتاق بزرگی را اختصاص داده بودیم به مجروحینی که وضع مناسبی نداشتند و به رسیدگی احتیاج داشتند تا به اطاق عمل برسند.

پیرمرد 70 ـ 60 ساله ای بود که معلوم بود مدتهای مدیدی است در منطقه به سر می برد. من وقتی بالای سر او بودم بی اختیار اشک می ریختیم. او محاسن سپیدی داشت، لباس بسیجی پوشیده بود و در قسمتهای مختلف بدنش ترکش داشت، به سختی نفس می کشید. روبه روی تخت او برادری بود که ظاهرا فرمانده بود و خیلی شدید مجروح شده بود.

وقتی با پزشک بالای سرش رفتیم و خواستیم او را آماده عمل کنیم با همان بدحالی اشاره کرد به آن پیرمرد که اول او را به اطاق عمل ببریم. پزشک خیلی با او صحبت کرد اما فایده نداشت. به هیچ عنوان اجازه نداد حتی به او دست بزنیم.

ما پیش آن پدر رفتیم. اشاره کرد از جیب بغلش چیزی بیرون بیاورم، نگاه کردم دیدم عکس حضرت امام(ره) است. آن را بوسید و شروع کرد به ذکر گفتن و تلاوت قرآن و چند لحظه بعد شهید شد و ما نتوانستیم کاری را برای او انجام دهیم.

برادر فرمانده مان خیلی گریه کرد و برای آن پدر بی تابی نشان داد. ما کارهای مقدماتی را روی ایشان انجام دادیم و بعد او را به شهر اعزام کردند.

ـ رابطه افرادی که با آنها برخورد داشتید با

امام و ولایت فقیه چگونه بود؟

ـ آنها از این عالم بریده بودند و در عالم دیگری سیر می کردند. اعتقادات قوی و قلبی به ولایت فقیه و رهبری داشتند. چیزی نبود که الفاظ بتواند آن را برای ما مشخص کنند. این امر با روحشان عجین شده بود. همه بدون استثنا می گفتند: سر و جانمان فدای امام.

ـ تلخ ترین خاطره ای که از روزهای

پرستاری در جبهه داشتید را برای ما تعریف کنید.

ـ بسیجی جوانی بود 16 ساله که از روستای لامرد شیراز آمده بود. وقتی او را از خط آوردند، دیدیم برانکارد پر از خون است. دو دست و دو پای او را بسته بودند. ابتدا ما فکر کردیم ترکشهایی در بدن دارد که خونریزی از آنهاست.

با بازوبندهای بادی (نوعی بازوبند است که مانع خونریزی عروق می شود) دست و پای او را بسته بودند. خیلی با احتیاط یکی از آنها را باز کردیم و دیدیم پا کاملاً قطع است، آن را در کیسه گذاشته و به سردخانه فرستادیم. پای دوم هم به یک پوست وصل بود. گرچه پزشکان ماهری در آنجا داشتیم ولی نتوانستند پا را پیوند بزنند.

جوان بی حال شده بود و ما کارهای اولیه را برایش انجام دادیم. یکدست را باز کردیم از مچ قطع شده بود. یکی از پرستاران از این صحنه خونبار و غم انگیز عکس گرفت. او را به اطاق عمل فرستادیم. گرچه خونریزی شدیدی داشت ولی تحمل کرد و عنایت الهی شامل حال او شد. به جز بالاتنه و یک دست برای او چیزی باقی نمانده بود.

وقتی به هوش آمد من و خواهر کاتبی پیش او بودیم. اشک می ریخت و می گفت: عملیات به کجا رسید؟ بچه ها چه شدند؟ او را دلداری دادیم و گفتیم همه چیز به خوبی پیش می رود. نگاهی به خودش کرد و گفت: خدا را شکر. خیلی گریه می کرد. ما به زعم خودمان تصور می کردیم گریه از درد است و می خواستیم به او مسکن قوی بزنیم. ولی او گفت: دلم می خواست برای یک بار هم که شده امام را ببینم. طی دو سه روزی که اینجا بود ما نشنیدیم که بگوید: دست من یا پای من کو؟

بعد از انتقال به تهران از طریق مادرم که کارهای خدماتی مجروحین و معلولین را انجام می داد، با او در بیمارستان شهید مصطفی خمینی ملاقات کردیم. روحیه بالایی داشت. از او پرسیدیم: علت گریه تو چه بود؟ گفت: مـی ترسیـدم بـه شهــادت بـرسـم ولـی امـام را نبینم و آرزوی دیدن امام را با خود ببرم. اتفاقا از طریق تعاون به دیدار امام خمینی رفت.

صحنه مجروحیت او برای من خیلی دلخراش بود. ولی برای ما نور امیدی مانده بود که او زنده است. به او گفتیم: حالا چه می کنی؟ گفت: دوباره به جبهه می روم. در خط مقدم نمی توانم بروم ولی قسمت تدارکات و ... می روم و خدمت می کنم؟

ـ از شیرین ترین خاطراتی که روزهای

پرستاری در جنگ دارید تعریف کنید.

ـ در بیمارستان ما مجروحین را به چند دسته تقسیم می کنند: 1) مریضهای بدحال و اطاق عملی 2) بیماران با مشکل دست و پا که منع خوردن ندارند 3) بیماران آسیب دیده از ناحیه شکم که نباید چیزی بخورند.

بعد از یک عملیات وسیع مجروحی را آورده بودند که به من گفت: خواهر، من سه روز است که آب نخورده ام؛ یک قطره آب به من بدهید. من گاز را خیس کردم و گفتم: آب نخور تا وضعیتت مشخص شود؛ چون از ناحیه شکم آسیب دیده ای و معلوم نیست روده، معده، کبد، ... کدام مشکل دارد. و رفتم سراغ مجروح دیگر و بعد دیدم یکی از برادران محلی که برای کمک به بیمارستان آمده بود می خواهد به او چیزی بدهد. فریاد زدم: نه به او چیزی نده؛ او شکمی است.

مجروح برگشت به سمت من و گفت: خواهر به خدا من شکمو نیستم، سه روز است چیزی نخورده ام!

خاطره دیگر مربوط به زمانی بود که قرار بود مجروحان را به تفکیک برای اعزام آماده کنیم. پرونده، عکس و کارهایی را که برای فرد انجام شده بود، مشخصات و هویت را به همراه بیمار می فرستادیم. ماشین که آمد من به یکی از برادران محلی که برای کمک آمده بود گفتم: برادر پاپی! ـ نام طایفه ای است در اندیمشک ـ سرپاییها را برای رفتن آماده کن.

بعد از مدتی دیدم همه بیماران هنوز نشسته اند. گفتم: مگر نگفتم سرپاییها را آماده کن و منظورم بیمارانی بود که قادر به راه رفتن بودند و پرونده شان را خود حمل می کردند.

گفت: چرا همه را ریخته ام در گونی و گذاشته ام دم در. اینها به «دمپایی» می گفتند: «سرپایی» و این برادر دمپاییها را در گونی جمع کرده بود و کنار در گذاشته بود!

ـ تحولات روحی و اخلاقی شما پس از

برخورد با بیماران در جبهه چگونه بود؟

ـ کار پرستار ایثار است اما جبهه واقعا روی همه تأثیر می گذاشت و الآن که گاهی فکر می کنم بر آن روزها افسوس می خورم. چون انسان در آنجا ماهیت اصلی خود را پیدا می کند. در قبال آن همه گذشت و فداکاری، احساس حقارتی به انسان دست می داد.

اگر ما ارتقاء پیدا کردیم به لحاظ وجود با آنها بود، به خصوص بسیجیان که حالات خاصی داشتند. ما از آن روحیه های والا درس می گرفتیم. ما در آنجا صرفا کار پرستاری نمی کردیم. کارهای خدماتی، شستن لباسها و ملحفه های خونی ... کمک به مردمی که خانه هایشان بمباران می شد از اصلی ترین کارهای ما بود. خودخواهی و تعلقات ما بریده شده بود. من پزشکم، من لیسانس دارم، ... اینها واقعا مطرح نبود. پزشک ما لگن زیر مریض قرار می داد ... اینکه امام فرمودند جبهه دانشگاه است واقعا دانشگاه انسان سازی، ایثار و از خودگذشتگی بود ... من درس گرفتم، من چیزی نیستم اگر هم چیزی هست از آن روزها است.

ـ از حضور شما در این گفتگو

سپاسگزاریم.

* * *

ـ خانم یساول، لطفا در آغاز، کمی در باره

فعالیتهایتان، برای ما بگویید.

ـ قبل از انقلاب با شرکت در کلاسهای عقیدتی و سخنرانیهای شهید هاشمی نژاد، خانم گرجی، خانم کاتوزیان، دکتر شریعتی و آقای ناطق نوری در جریان جو انقلاب قرار گرفتم. با شروع تظاهرات در کلاسهای آموزش کمکهای اولیه شهید فیاض بخش شرکت کردم. در کمیته استقبال امام نیز فعال بودیم.

پس از پیروزی انقلاب به توصیه شهید فیاض بخش و همزمان با اعتصاب پرستاران به خاطر عدم استفاده روسری به جای کلاه به بیمارستان رفتیم. اواخر سال 57 یک دوره نظامی با مربیانی از فلسطین و لبنان در سطح عالی دیدم و با اسلحه ها و تاکتیکهای نظامی در سطح پیشرفته آشنا شدم. اواخر سال 57 مربی نظامی شدم و همان موقع در بیمارستان امام خمینی به صورت افتخاری فعالیت می کردم.

بعد از جنگ کردستان و پیام امام، با جمعی از خواهران و برادران جهت اعزام به کردستان اعلام آمادگی کردیم. و به کرمانشاه و بعد به پاوه منتقل شدم. آن زمان من 20 ساله بودم و دیپلم داشتم.

ـ خانواده برای رفتن شما به کردستان با

توجه به جو آن روز منطقه مخالفت نکرد؟

ـ آن موقع برادرم هم در منطقه بود و ما مدتی از او بی خبر بودیم، مادرم راضی نمی شد، اما پدرم رضایت نامه را امضاء کرد.

ـ شما هنگام شهادت برخی شهدا حضور

داشتید، آنها را چگونه می یافتید؟

ـ وقتی به پاوه رسیدیم اولین شهدا را آنجا دیدیم. زمانی بود که به پادگان و بیمارستان پاوه حمله می کردند و ما با گروه شهید چمران بودیم و با سخت ترین صحنه ها مواجه شدیم.

در بیمارستان خیلی مجروح داشتیم، جنگ و درگیری شدید بود. کومله و دموکرات با هر چه در دست داشتند حمله می کردند. یک روز که درگیری خیلی شدید شده بود، به ما گفتند که باید بیمارستان را ترک کنیم، چون حلقه محاصره تنگ شده است. ما راضی نبودیم اما مسؤولین بر این کار اصرار می کردند. آنها تونلی در زیرزمین ساخته بودند که به بیرون شهر راه داشت. پرستاران و مجروحینی که می توانستیم حمل کنیم و یا می توانستند راه بروند به سوی تونل هدایت شدند.

مجروحین بدحال ماندند و البته خودشان هم نمی آمدند و می گفتند ما دست و پاگیر هستیم.

ما از تونل گذشتیم و به کرمانشاه رسیدیم. مجروحین را تخلیه کردیم، برخی از پرستاران به تهران بازگشتند ولی چند نفری به پاوه برگشتیم.

وضعیت بسیار فجیعی بود، خون تمام ساختمان را پر کرده بود، سرمها را کنده بودند، مجروحین را مُثله کرده بودند. در آن میان، تنها یکی از برادران بود که نمی دانم چرا وقتی سرم او را قطع کردند به تصور مرگ او به او کاری نداشتند. او در این چهار روز از سُرم قطره قطره خورده بود و زنده مانده بود. او به ما گفت: شما نیروی جدید هستید. کی آمدید؟ گفتیم: درگیری که شدید شد ما رفتیم؛ دوباره برگشتیم. گفت: نه، یک خانم اینجا بود. در تمام مدتی که هیچ کس نبود و اینجا ساکت بود، این خانم بود، در میان این مجروحین می چرخید، بچه ها را جمع و جور می کرد و رویشان را می کشید ... به من در این چند روز آب می داد. من قطره قطره می خوردم تا احساس تشنگی و گرسنگی نکنم.

گفتیم: او چه شکلی بود؟ گفت: من رویش را ندیدم. ولی دیدم که او گریه می کرد و در میان کشته ها راه می رفت و حسین، حسین می کرد ... می گفت: حسین جان تو به دادِ اینها برس ... این برادر بعد از چند ساعت بر اثر خونریزی شدید شهید شد.

ـ از گفته ها و وصایای شهدا چه به یاد

دارید؟

ـ زمانی که در کردستان در قروه بودم ـ البته آن زمان متأهل بودم ـ در سنندج فعالیت ضد انقلاب خیلی شدید بود. من و شوهرم به عنوان مربی در آنجا فعالیت می کردیم و به مردم کُرد آموزشهای نظامی و امداد می دادیم. سال 59 بود و جنگ هنوز شروع نشده بود. ما در حد جزیی اسلحه و مهمات داشتیم. نزد آقای سرهنگ صیاد شیرازی رفتیم و شکایت کردیم. ایشان گفت: آموزش را شروع کنید، هر

طوری که هست من اسلحه را تأمین می کنم. و ما فعالیت را شروع کردیم.

در میان افراد برخی بودند که به صورت دوجانبه فعالیت می کردند! بعد از آزادی دره صلوات آباد خبر زمان تردد ما را به کومله گزارش دادند. در نتیجه، هنگام بازگشت ما از سنندج به قروه به ماشینهای ما حمله شد. تعدادی را مجروح کردند، ولی به هر نحو ممکن توانستیم ماشینها را از منطقه دور کرده و مجروحین را بیرون بیاوریم.

یکی از آنها را شوهرم بغل کرده بود و من مشغول بستن زخمهایش شدم. در آن زمان من امدادگر پادگان بودم. او گفت: خواهر، زحمت نکش؛ من مدت زیادی پیش شما نیستم. فقط وقتی پیش امام رفتید از قول من به امام بگویید روزشماری می کردم که از نزدیک شما را ببینم ولی سعادت نبود. آن موقع صحبتی از ملاقات با امام در میان نبود. به او گفتیم: تو خود هستی و امام را خواهی دید. او گفت: به

امام بگویید من خیلی چشم انتظار بودم ... و شهید شد. بعد از چند روز از تهران تماس گرفتند و گفتند: برایتان وقت گرفته ایم؛ برای دیدار به تهران بیایید.

ـ آیا در آنجا فعالیتهای فرهنگی خاصی را

انجام می دادید؟

ـ ما با زنان از طریق برگزاری کلاسهای کمکهای اولیه و نظامی دوست می شدیم. من به خانه آنها می رفتم و در غذای آنها شریک می شدم. گرچه برادران نیز نگران این رفت و آمدها بودند اما الحمدللّه مسأله خاصی پیش نیامد. فعالیت فرهنگی ما در راستای همین فعالیتها بود.

ـ خانم یساول، تحولات روحی و اخلاقی

شما پس از حضور در صحنه جنگ چه بود؟

ـ ما وقتی وارد آنجا می شدیم فکر وابستگیها را نمی کردیم. آنچه مهم بود این بود که در آنجا بیشترین کمکها را انجام دهی، چیز دیگری مطرح نبود. غذا، خوراک، پوشاک، ...

گاه می شد که چند روز چیزی نمی خوردیم و یا شب با چند عدد خرما سر می کردیم. مادیات مطرح نبود. برای خدا حرکت می کردیم.

ـ قبل از اینکه خاطره ای شیرین از شما

بشنویم، بد نیست تلخ ترین خاطره ای که از آن ایام به خاطر دارید را بازگو کنید.

ـ هنگام رفتن به پاوه، در کرمانشاه ما را سوار هلی کوپتر کردند. خلبان به ما گفت: پاوه در دست کومله است. آیا شما آموزشی دیده اید؟ برخی از برادران که سربازی رفته بودند پاسخ مثبت دادند و از میان خواهران، فقط من گفتم که آموزش دیده ام. خلبان خوشحال شد و گفت: تو کمک خوبی برای من هستی. بعد گفت وقتی هلی کوپتر می خواهد بنشیند من در سطح پایین می روم و شما باید از هلی کوپتر بپرید. صحنه پریدن را چند بار نشان داد و از من و برادران دوره دیده خواست که دیگران را یاری کنیم. این هلی کوپتر دارو، نیرو و مهمات حمل می کرد.

هنگام ورود به پاوه، ضد انقلاب با دیدن هلی کوپتر شروع به تیراندازی کرد. خلبان نمی توانست هلی کوپتر را بنشاند. مقرّی که ما را در آن می خواست پیاده کند، در درّه قرار داشت و گروه شهید چمران در دامنه کوه منتظر ما بودند.

قرار شد هلی کوپتر دور بزند و چند تن از نیروها خود را بیرون بیاندازند و دوباره دور بزند و برگردد. تیراندازی شدید شده بود و فرصت کم بود. در هر دور چند نفر می پریدند اما پرش برای خانمها مشکل بود. در این دور زدنها هلی کوپتر را زدند، خلبان گفت: من دیگر نمی توانم هلی کوپتر را کنترل کنم؛ بقیه افراد را پرت کن. چون مسافت کم بود من آنها را پرت می کردم. لحظات آخر بود و هر آن احتمال انفجار هلی کوپتر می رفت ...

نیروهای شهید چمران که وضع را نامناسب دیده بودند برای کمک به بالای کوه آمده بودند. هلی کوپتر چرخ می خورد و کنترل از دست خلبان خارج شده بود. هلی کوپتر بلند می شد و به زمین می خورد و در هر حرکت پره هلی کوپتر به نیروها برخورد می کرد ... یک بار سری را قطع می کرد، تنه فردی را دو نیم کرد ... صحنه ای که من هیچ گاه نتوانستم آن را از ذهنم پاک کنم و همیشه جلوی چشمم است ... از داخل هلی کوپتر می دیدم که ناگهان سری قطع می شود، دستی جدا می شود، بدنی دو نیمه می شود ... شهید چمران را دیدم که بر سرش می زند و می دود ... همه گیج بودند، هیچ کس نمی دانست چه کند .... ما بقیه را هُل دادیم، همه گیج بودند، همه مجروح بودند ... دست و پایمان زخمی و خونین شده بود. دست و پای اکثر افراد شکسته شده بود. لباسها پاره بود و خار و سنگ به بدن فشار می آورد ... سریع ما را از صحنه دور کردند، هلی کوپتر آتش گرفت ... این از تلخ ترین خاطرات زندگیم بود.

ـ با عرض پوزش از اینکه شما را متأثر

کردیم، لطفا برای ما از دیگر خاطراتتان نیز بگویید.

ـ زمانی که ما در سنندج و قروه آموزش نظامی می دادیم گاهی نیروها را به کوه می بردیم. هواپیماهای عراقی که برای بمباران شهرها می آمدند گاهی آن قدر نزدیک بودند که ما خلبان آنها را می دیدیم. ما به نیروها آموزش داده بودیم که هنگام تیراندازی به هواپیما باید به پشت بخوابیم، یک پا را بالا بیاوریم و اسلحه را با پا حایل کرده و تیراندازی هوایی کنیم. تعدادی از برادران این آموزش را یاد گرفته بودند و حتی چوپانها هم این کار را انجام می دادند، اکثر چوپانها مسلح بودند و اسلحه «ام.یک» یا «برنو» داشتند.

وقتی در رزمها هواپیماهای دشمن را می دیدیم تیراندازی می کردیم و یک دفعه من و 15 برادر به پشت خوابیده و تیراندازی می کردیم. در این تیراندازیها توانستیم چند هواپیما را بزنیم و بعد برای بُردن خلبان و تحویل آن به پادگان نوژه همدان حرکت کنیم.

خلبانهای عراقی خود را در آخور اسبها و طویله پنهان می کردند. بار اول چتر خلبان به درخت گیر کرده بود. کشاورزی از همان منطقه با داس به او حمله کرده و شکمش را پاره کرده بود و تا ما او را پیدا کرده و به بیمارستان رساندیم، جان داد.

ـ آیا محدودیتی به خاطر زن بودن

نداشتید؟

ـ در سنندج و قروه، در پادگان ساکن بودیم و فقط من زن بودم که البته بعد از ازدواج با همسرم در اطاقی در همان پادگان مستقر شدیم. برادران همیشه به ما لطف داشتند. در محاصره پادگان سنندج ما آب و غذا نداشتیم؛ خیلی در مضیقه بودیم. آب تمیز گودالها را جدا می کردیم و به عنوان آب نوشیدنی مورد استفاده قرار می دادیم و همیشه برادران مرا مقدم می دانستند.

در شهر هم ابتدا حالت خصمانه ای حاکم بود. کم کم مرا پذیرا شدند و برای من احترام خاصی قایل بودند. من تمام مدت بارداری ام را در آنجا گذراندم و فقط برای زایمان به تهران آمدم.

ـ منافقین چه می کردند؟

ـ منافقین خیلی کارشکنی می کردند. زنان را از حضور در کلاس می ترساندند. در خانواده های کُرد نگرانی ایجاد می کردند. به دیگران یاد می دادند که اسلحه ها را خراب کنند و تیربارها را از کار بیاندازند. البته با روشنگری و برخورد صحیح برادران سپاهی، اینها پشیمان شده و منافقین را لو می دادند. برخی از اوقات به صورت علنی میان پیش مرگان کُرد می رفتند و تفرقه ایجاد می کردند که البته کُردها در بین خودشان آنها را تصفیه می کردند.

ـ از برنامه کاری و تطابق آن با زندگی تان

بفرمایید.

ـ وقتی در جریان کار قرار گرفتم، تمام زندگیم کار شد. حتی سه فرزندم را به خاطر کار سخت پرستاری سقط کردم. وقتی از کردستان برگشتم از قسمت نظامی به قسمت درمانی منتقل شدم و در بیمارستان نجمیه کار می کردم.

در طی جنگ بارها اتفاق می افتاد که هفته ها بیمارستان بودم و منزل نمی رفتم. همسرم صبح فرزندم را سوار سرویس می کرد و به بیمارستان می فرستاد. من او را تحویل می گرفتم و به مهد کودک می بردم. بعدازظهر دوباره او را سوار سرویس می کردم و شوهرم او را تحویل می گرفت و به خانه می برد و گاهی شب نزد من در بیمارستان می ماند.

وقتی که مجروحین شیمیایی را قرار بود به تهران منتقل کنند وضعیت بسیار بدی حاکم بود. ما باید استادیوم دوازده هزار نفری آزادی را آماده می کردیم. تختهای پادگانها را جمع آوری کردیم و آنجا بردیم. برای بیماران بد حال، I.C.U و C.C.Uترتیب دادیم. نیرو کم بود و می بایست سریع عمل می کردیم. وقتی مجروحان را آوردند وضعیت بدی حاکم بود. صبح در بیمارستان بودم، بعدازظهر تا فردا صبح در ورزشگاه کار می کردم. در حاشیه هم به مساجد سر می زدم و از خانمهای رابط می خواستم تا پَت و گاز تهیه کنند.

مصرف در آنجا زیاد بود؛ هر چه تهیه می کردیم تا صبح تمام می شد.

مجروحین شیمیایی تاولهای بزرگی زده بودند. وقتی آنها را از بین می بردیم بُخار عجیبی از آن متصاعد می شد. پزشکان خارجی به ما نگفتند که شما باید ماسک بزنید، راهنمایی نکردند. این بُخارها وارد ریه ما شد. تا مدتها دهان، لبها و گلو و صورتمان زخمی بود. تنفس برای ما مشکل بود. ابتدا پزشکان متوجه نبودند و آنها را نوعی حساسیت می دانستند. کم کم متوجه شدم من که زمانی مربی شنا بودم، اسب سواری می کردم و مسابقه دو می دادم. به خاطر نوع کارم مرتب در رزم بودم، در راه رفتن عادی برایم مشکل ایجاد می شود، ... به تدریج فهمیدم که من هم تحت تأثیر گازهای شیمیایی قرار گرفته ام. هم اکنون هر چند ماه یک بار باید در بیمارستان بقیة اللّه بستری شوم و مدتی تحت درمان قرار بگیرم تا دوباره بتوانم زندگی و کارم را از سر بگیرم.

ـ در پایان چه صحبتی با خوانندگان ما

دارید؟

ـ توقعی که از خانمها دارم این است که هیچ گاه خود را دست کم نگیرند. در منطقه که بودیم بارها اتفاق می افتاد که مسؤولین برای بازدید می آمدند و از حضور من در آنجا تعجب می کردند. نماینده امام می گفت: من در گزارشم از تو یاد می کنم. و یا برخی می گفتند: اصلاً تو چرا به اینجا آمده ای؟ پس از دوره بارداری خیلیها همسرم را مورد سرزنش قرار می دادند. اما ما باور داشتیم با اینکه زن هستم خیلی کارها را می توانم انجام دهم. در وهله اول تربیت فرزندانمان است که آنها را در راه اسلام و ولایت فقیه هدایت کرده و آموزش دهیم. دیگر اینکه به دنبال مادیات نباشیم و در جهت معنویات بکوشیم.

به فرزندم می گویم: می خواهم روزهای جنگ تکرار شود؛ نه اینکه جنگ تکرار شود. چون در آن روزها هیچ کس منیّت نداشت. حتی اگر فرمانده هم بود در ردیف یک سرباز ساده کار می کرد. کارهای خدماتی انجام می داد و انجام آنها اصلاً برای ما مهم نبود.

* * *

ـ خانم دانش پور، برای ما مروری بر

فعالیتهای خودتان داشته باشید.

ـ زمان انقلاب سال دوم نظری بودم. در انجمن اسلامی و مقابله با چپیها و منافقین فعالیت می کردم. در سال 62 و فردای ازدواج به کردستان رفتم و یک سال تحصیلی را همراه همسرم در میان برادران کرد گذراندم. در آن زمان پزشکیار سپاه بودم و در شهرک نظامی کامیاران در بخش اورژانس و داروخانه فعالیت می کردم.

بعد از سال 65 که دانشجوی پرستاری بودم به جبهه رفتم و در بیمارستان گلستان اهواز خدمت می کردم. سال 67 همزمان با آزادی حلبچه و بمبارانهای شیمیایی در حالی که فرزند دومم را باردار بودم به جبهه رفتم

و در باختران حضور داشتم.

ـ آیا فعالیت فرهنگی خاصی انجام

می دادید؟

ـ در کردستان جمعه ها به اتفاق مسؤول بنیاد شهید از خانواده شهدای باختران و کامیاران دیدار می کردیم و نیازهای عاطفی و روحی خود و آنها را برآورده می ساختیم.

ـ آیا خانواده در رابطه با فعالیتهای خارج

از مرکز شما مانعی ایجاد نمی کرد؟

ـ چون من و همسرم نوبتی به جبهه می رفتیم. در هر زمان فرزندمان نزدیکی از ما به سر می برد و مانعی پیش نمی آمد. علاوه بر آنکه خانواده من و خانواده همسرم کمک بزرگی برای ما بودند.

ـ شهدا هنگام شهادت چه حالی داشتند؟

از خاطراتتان در این باره بگویید.

ـ شهدا به چند دسته تقسیم می شدند: مجروحینی که در بیهوشی مطلق و در آخرین

لحظات زندگی بودند، مجروحینی که تا به عقب منتقل شوند شهید شده بودند و گروه سوم آنها که حالت هوشیاری داشتند مثل مجروحین شیمیایی.

یادم هست یک بار هنگام احیاء مجروحی هر روی او کاری انجام می داد و سر مجروح به صورت باندپیچی شده در دست من بود ... در لحظات آخر هر کس فعالیتی انجام می داد وقتی ایشان شهید شد و من کنار آمدم دیدم سر این برادر از وسط دو نیمه شده است و با باند به هم متصل است ولی قلبش تا مدتها کار می کرد ... خیلی از موارد این گونه بود. اما مجروحین شیمیایی تا آخرین لحظه های قبل از شهادت از درک و شعور بالایی برخوردار بودند. در بیمارستان امام خمینی بچه های حزب اللهی تا ساعت 2 بعدازظهر درس می خواندند و بعدازظهرها و شب کار می کردند و گاهی تا 15 روز خانواده هایشان را نمی دیدند.

با ایثاری وصف ناشدنی و غیر قابل تصور مجروحین شیمیایی را پرستاری می کردند. مجروحین شیمیایی به دلیل ناراحتی ریه و دهان، کنترل آب دهان خود را نداشتند و متوجه نبودند آن را کجا می اندازند روی لباستان، روی صورتتان، روی زمین، ... و کار کردن با آنها واقعا ایثار می خواست. اما تا لحظات آخر شعور بالایی داشتند و خاطرات عجیبی به وجود می آوردند.

یکی از مجروحین 17 ـ 16 ساله به نام رضا، خیلی نگران خانواده اش بود، هر لحظه انتظار شهادت را می کشید. بحرانی در بخش آی.سی.یو حاکم بود. هر بار که برای تحویل شیفت می رفتیم می دیدیم که هر هشت تخت بخش، بیماران جدیدی را دارد و همه شهید شده اند. رضا اهل یکی از روستاهای شیراز بود، تعاون همکاری کرد و خانواده اش را خبر کردند، مادر و دو برادرش به بیمارستان آمدند. مادرش لباس محلی بر تن داشت و پس از دیده بوسی فراوان به او گفت: بابایت نذر کرده است 500 تومان بدهد و تو را بفرستد اما رضا(ع) تا تو خوب شوی.

در خیلی از موارد فقر ایمان را از بین می برد ولی از معجزات انقلاب و جنگ این بود که درون افراد مستضعف نور عشقی تابیده بود که آنها را هدایت می کرد. نمی دانم نام آن چیست؟ به قول امام انقلاب ما انفجار نور بود. هر کسی آن را از دیدگاه خودش بررسی و تحلیل می کند. در قلب این بچه ها همه نور بود. فقط یک دیدار بود، کاش دوربین فیلمبرداری بود و آدم می توانست آنها را به صورت سند تاریخی در آورد، ... بعد از 6 ـ 5 ساعت، او به شهادت رسید.

موضوع دیگر مربوط به فرمانده گردان، آقای ولی پور، بود که خیلی قوی هیکل بود و خیلی موجب تعجب پزشکان شده بود که تا چه حد زیر دستگاهها مقاومت کرده بود، هر کسی به جای او بود شهید شده بود. البته برخی پرستاران ما را مورد سرزنش قرار می دادند که چرا این فرد را که لحظات آخر عمرش است زیر دستگاه تنفس دهنده می برید! چرا به مجروحین شیمیایی آب میوه می دهید؛ فایده ای ندارد ... شاید آنها درست می گفتند اما ما معتقدیم که تا آخرین لحظات وظیفه انسانی بر دوش ما است که برای نجات آنها تلاش کنیم.

ایشان وقتی به هوش آمد نمی توانست صحبت کند و درخواست قلم و کاغذ کرد و نوشت: عملیات در چه وضعیتی است؟

من، هم گفتم و هم نوشتم: بحمداللّه در حال پیروزی هستیم. لبخند قشنگی زد و نوشت: من فرمانده فلان گردان هستم، پسر 2 ساله ای دارم، خواهش می کنم او را بیاورید، برای آخرین بار او را ببینم ... با همکاری تعاون، خانواده اش را در یاسوج خبر کردیم، وقتی خانمش و فرزندش آمدند ایشان شهید شده بود.

ـ رابطه مجروحین و بیماران با امام و

ولایت فقیه چگونه بود؟

ـ آن چیزی را که ما در جامعه می بینیم صورت ظاهری ولایت فقیه است. مرحله قلبی آن در جبهه ها اتفاق می افتاد. شاید آن موقع معنی ولایت مطلقه فقیه را نمی دانستند. گرچه اولین قدم در راه باور آن وقتی است که ما شیعه به دنیا آمدیم. اما آنها عاشق امام بودند امام را در قلبشان جای داده بودند.

ـ شیرین ترین خاطره شما از ایام

پرستاری در جبهه چیست؟

ـ در سال 67 در بیمارستان طالقانی بودیم. مدتی بود که خیلی مجروح می آوردند، شهرها تخلیه بود، یک شب دو، سه پناهگاه را زده بودند. خیلی شلوغ بود. فاصله خوابگاه تا بیمارستان را که نسبتا طولانی بود و قسمتی از آن بیابان بود به سرعت طی می کردیم که صدای تکبیرهای حمله را شنیدم که اول برای ما مفهومی نداشت و بعد فهمیدیم حلبچه آزاد شده است.

ـ از خاطرات تلخ، کدام را برای ما

می گویید؟

ـ در ظاهر تمام خاطرات جبهه تلخ است. سال 67 بمبارانها در باختران خیلی وحشیانه شده بود. مردم در خواب از بین می رفتند، روحیه حیوانی صدامیان را می دیدیم. بدنهای پاره پاره و سوخته را شاهد بودیم. بالای سر بیماری بودم که تمام اجزای صورتش از هم جدا شده بود، چشمهایش، بینی، ... خیلی عجیب بود که انسان حتی نمی تواند تصورش را بکند.

در یکی از شبهای بمباران صدای نوحه و عزاداری کُردها بلند بود، می دیدم بچه ای خاک آلود زخمی، خواب آلود راه می رفت. چون خودم کودکی در آن سن داشتم در حینی که کار انجام می دادم او را می پاییدم. بعد که کارم کمی سبک شد او را بغل کردم و با او به کردی صحبت کردم: مادرت کو؟ پدرت کو؟ چرا اینجایی؟ جوابی نمی داد.

او را به سمت درب ورودی بردم و گفتم: این بچه کیست؟ دیدم خانمی جلو آمد، در حالی که خود را می زد گفت: آن آقا، آن خانم ... من متوجه شدم پدر و مادرش هر دو شهید شده اند. ناخودآگاه گفتم:

از آتش درونم سازم خبر دلت را

آنگه که روح سبزم بر باد رفته باشد

با آنکه همیشه معتقد بودم پرستار باید خیلی صبور باشد، پرستار باید آلام دهنده رنج دیگران باشد، خود مثل شمع بسوزد و دیگران در نور و در آرامش باشند؛ ولی به قدری گریه کردم و متوجه حالم نبودم که پزشک ـ دکتر هاشمی ـ مرا صدا کرد و گفت: خواهر دانش پور تو چرا!

ـ به عنوان آخرین کلام، چه صحبتی

دیگری دارید؟

ـ در آنجا مادر شهیدی بود اهل اصفهان. با ما خیلی دوست شده بود. همیشه پارچ آبی در دست داشت و سر مجروحین را می شست. خیلی خالص و باایمان بود کارهای خدماتی انجام می داد. به هم خیلی وابسته شده بودیم. خاطراتی که از شهادت پسرانش تعریف می کرد هنوز به یاد دارم و همواره حالم دگرگون می شود. با یادآوری آن ... اما نباید بگذاریم آن ایثارها، آن فداکاریها فراموش شود و هر از چندگاهی خاطراتی از آن را به یاد آوریم. باید بکوشیم در راه هدفی که به خاطر آن این همه ایثار و فداکاری صورت گرفت.