مجلات > ادبیات و هنر > اشارات > خرداد 1385، شماره 85


تو را من چشم در راهم

پدید آورنده : ، صفحه 141

می آید

عباس محمدی

باور کنید راست می گویم! «من خواب دیده ام؛ کور شوم اگر دروغ بگویم.»

همیشه کسی هست که دستمان را بگیرد و از آتش بیرون بکشد.

همیشه در مه غلیظ و در ظلمت هایی که شوق و امید خاکستر می شود، کسی با پاره های نور می آید؛ کسی که از جنس مهربانی خداوند است، از جنس مهربانی خداوند در آغاز خلقت؛ همان روزهایی که ما را به باغ های بی پرچین دعوت کرد.

باور کنید همیشه کسی هست که قرار است بیاید.

«من خواب دیده ام.» شاید من سال ها پیش از زمین به دنیا آمده باشم؛ با پیراهنی از آتش که در دلتنگی هایم شعله می کشد من در انتهای دوزخ به دنیا آمده ام، در دستانم شعله های آتش نفس می کشند.

در تمام این سال ها، آتش نوشیده ام از لیوانی که پر از انتظار آمدنش بوده است.

تمام کودکی ام را با «آن مرد با اسب آمد» مشق کرده ام و هر شب، ستاره ها را یواشکی از آسمان چیده ام تا در روز آمدنش، کوچه ها را چراغانی کنم.

من سال ها پیش از خواب ها به دنیا آمده ام؛ در لباسی کهنه که فقط همنشین آینه های شکسته بود و سال ها تشنه نشسته ام تا کسی، آینه ای بلندتر از قد خودم، برایم بیاورد. من رفتن را در کفش های کهنه ام گم کرده بودم تا زمانی که خواب ها، او را به من نشان دادند. «من خواب دیده ام؛ کور شوم اگر دروغ بگویم.»

بعد از آن شب، تمام آینه ها را به دنبال او گشته ام؛ اما شب بوها هم زمان رد شدنش را یادشان نیست؛ فقط از عطر رد شدنش هنوز مستند.

درست یادم نیست در کدام بیت از این همه شعرهای عاشقانه، ردپایش را دیده ام؛ اما می دانم که همین نزدیکی هاست؛ نزدیک تر از تمام لالایی های قشنگ که مادران، با لبخند می خوانند.

من بارها صدای نفس هایم را شمرده ام، مثل تمام روزهای هفته؛ اما او نزدیک تر از ثانیه هاست. بارها عطر حضورش را بو کشیده ام؛ مثل تمام شمعدانی هایی که پشت پنجره، با باران همکلام می شوند.

او خواهد آمد؛ زودتر از تمام پرنده هایی که در حال پروازند، زودتر از تمام بهارهایی که از اسفند رد شده اند.

او خواهد آمد؛ «من خواب دیده ام».

یک روز می آید؛ زودتر از غروب می آید.

از تمام اردی بهشت ها به بهشت شبیه تر است و از همه فروردین ها به بهانه نزدیک تر.

سمفونی ظهور

معصومه داوودآبادی

دلتنگی های کبودم را بر سر و روی پنجره ها می پاشم. گلویم مچاله می شود در هجوم بغض هایی ناتمام. می گریم و درهای فروبسته آدینه ات را می کوبم. تمام فریادم را به یاری می طلبم و... .

سالیان سال است که بر درگاه انتظاری سهمگین، منتظر نشسته ام. سالیان سال است که ذره های وجودم را به بادهای عاصی سپرده ام تا شاید خبری از تو، زخم های چرکین ام را مرهمی باشد.

خسته ام؛ خسته بی پناهی و بی سرانجامی. بی تو در این شب های مه آلود، چون کلبه ای متروک، به سوگ بی کسی های خویش خو می کنم. ویرانه های روحم را به باران های سکوت می سپارم و منتظر می مانم. نیستی و کوچه ها در حجم یخبندان های وحشی، کمر خمر کرده اند.

بهار، تابوت به دوش شکوفه ها، مرثیه خوان و سوگوا ر، خیابان های سرد را می دود.

نیستی و ترانه هایم با گلویی شرحه شرحه، جاده آمدنت را خیره مانده اند.

صدایت می کنم از عمق دورترین سرزمین ها و ردگام هایت را با سرانگشتانی زخمی، جست وجو می کنم.

ای آن که آینه ها، وسعت روشنای چشمانت را محاسبه نمی توانند کرد! کی می آیی تا دامن دامن ستاره به پیشوازت بیاوریم؟ کی باز می گردی تا این چهره های خموده را لبخندهای معطر نگاهت به میهمانی آید؟

آن روز که تو بیایی، کبوترهایمان را دوباره پرواز خواهیم داد، قفل های زنگار گرفته تنهایی، گشوده می شوند، فرشتگان، دف زنان و پای کوبان، زمین و آسمان را به رقص می آیند و زمین را بارانی از کهکشان فرا می گیرد؛ آن روز، روز تولد بشریت است.

بازگرد، تا این غربتکده خاموش را چراغ حضورت از تاریکی برهاند! باز گرد تا سمفونی ظهور، این شهر غم گرفته را ترانه ای ابدی باشد!

این همه نشانی

میثم امانی

به چشم های خسته زمین، به چشم های خسته زمان سوگند که می آیی! آفتاب، بهانه خوبی است برای صبح شدن، برای پایان شب. تو که روشن تر از آفتابی؛ پس آمدنت را دلیل لازم نیست!

کوزه هایمان را بر دوش گرفته ایم به دنبال آب از آفتاب خبری نیست. تشنگی برگ های باران ندیده، بیداد می کند. تنورها دیری است که خاموش اند؛ آیا این همه نشانی، کافی نیست برای اینکه بیایی؟

عنکبوت ها، در گوشه سینه هایمان لانه کرده اند؛ مثل خانه های بی صاحب که متروکه مانده است. موریانه ها، ستون های چوبی چشم هایمان را جویده اند. آماج تیره های خیانت شده ایم. عشق، دیری است که شعله نمی زند، دست ها یخ بسته اند؛ آیا این همه نشانی، کافی نیست برای اینکه بیایی؟

مگر نه اینکه شب، فعل زمان حال استمراری نیست و مگر نه اینکه صبح، پشت سر شب است که برمی آید و مگر نه اینکه هیچ شبی بی صبح نمی شود؛ پس آیا این همه نشانی کافی نیست برای اینکه بیایی؟

هرچه زمستان است، ختم می شود به میدان بهار.

بهار، هر ساله برمی گردد، خورشید، هر روز برمی گردد، ماه، هر ماه برمی گردد؛ کدام بیماری است که سلامتی اش را باز نیافته باشد؟! کدام خوبی است که بیداری اش را باز نیافته باشد و کدام پرسشی است که پاسخش را باز نیافته باشد؟! پس آیا این همه نشانی برای آمدن تو کافی نیست؟

سوگند می خورم که می آیی؟!

جوانه ها شهادت می دهند، سوسوهای فانوس در تاریکی دریا شهادت می دهند، ابرها شهادت می دهند به رجعت دوباره ستاره ها و آسمان، شهاب باران خواهد شد، کاروان را دزد نخواهد زد!

تشنگی بابونه ها بیهوده نیست.

«بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم».

کویرهای آفتاب سوخته معطل نمی مانند.

«هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا زخمی شفا آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست».

روزی خواهی آمد

عباس محمدی

هر شب، ستاره ها به تو نگاه می کنند. هر شب، همه فرشته ها برایت آواز می خوانند. همه چیز به خاطر توست. تویی که از آسمان بزرگ تری و ماه می تواند روی سرانگشتانت بخوابد.

زمین، گهواره کوچکی است که با نفس های تو تاب می خورد.

تمام پنجره ها، همیشه به شوق دیدن تو باز می شوند و همه کوچه ها به عشق تماشای تو، شب زنده داری می کنند.

تمام رودها، مسافران سرگردان وادی تواند. و من، قرن هاست که نامه های ننوشته ام را برای تو کنار می گذارم.

می دانم که تمام نامه هایم را می خوانی.

نامه هایم را سال هاست پست نکرده ام؛ اما می دانم همه شان به دستت خواهند رسید؛ حتی اگر در آخرین جمعه دنیا باشد.

دلم برایت بیشتر از همه تنگ می شود و بعد، بغض می کنم و اشک هایم را برای بار هزار و چندم، می خورم.

من روزهای بسیاری را با تو گریسته ام؛ هرچند تا حالا یادم نیامده است. من مثل تمام ابرهایی که در جنگل های شمال گریه می کنند، با تو گریه کرده ام، بی تو گریه کرده ام.

چه روزهای سختی! وقتی تو نیستی؛ انگار هیچ کس با ما نیست! من نام تو را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد؛ تو اولین و آخرین نام اعظمی هستی که من آموخته ام.

من بارها سراغت را از قاصدک های بی خبر گرفته ام؛ حتی ساعت ها با بادها حرف زده ام. من به تمام سنگ ها نشانی تو را داده ام که فراموش نکنند روزی خواهی آمد.

از کوه ها بپرس که چقدر به دنبال تو در خواب هایم از کوه های صعب العبور بالا رفته ام و همیشه در ته دره هایی هراسناک، گم شده ام.

من هر شب ستاره های زیادی را شمرده ام؛ اما هیچ گاه به تو نرسیده ام در تمام جاده های مه آلود هم دنبال رد پای تو گشته ام، با باران، بارها نامت را بلند بلند فریاد زده ام، حتی درخت های جنگل، با من همصدا شده اند، مثل تمام کوه ها؛ اما تو هیچ وقت جوابم را نداده ای. پس کی می خواهی جواب اشک هایم را پست کنی؟

شاید فردا برای من خیلی دیر باشد! شاید وقتی نماند تا قلبم بتواند به تو گل های بابونه تعارف کند! شاید پیش از آفتاب، زلزله زمین را بیدار کند! بگذار در امتداد لبخندهای لبریز از دیدن تو بمیرم!

در کدام آدینه های صف کشیده

محمدکاظم بدرالدین

با تمام دردهای کهنه، فریادهای گرد گرفته و فرتوت، هنوز اجاقی روشن است.

نام تو را همراه داریم؛ نامت، آوازی است مرسوم.

ای تکثیر فانوس و آیینه! تو را در کدام آدینه های صف کشیده، منتظر شویم؟ آغوش های پر انتظار خالی مانده اند و با نیامدنت، ساعت ها، خستگی چرکینی هستند بر دیوار همچنان.

بیا از بوسه های پوسیده بر خاک و صداهایی که سنگواره شده اند، بپرس!

اینجا روز بی چشمت، حذف شاعری است.

اینجا به احترامت شهیدها ذخیره اند.

... و می آیی.

می آیی با اسب و فاصله های هر چه هست، لگد می شوند و استخوان های تاریکی درهم می شکنند.

آخرین یادگار

نسرین رامادان

قسم به صبح که می آیی!

قسم به شب قدر که می آیی!

قسم به حشر که می آیی!

ای نام تو چونان نفخه صور در رستاخیز کلمات! ای موعود! چشم می مالم و باز هم رو به سوی افق های اعلی می نگرم. از آنجا طلوع می کنی؛ آنجا که آبی ترین وسعت گستره آسمان است، آنجا که هوایش عطر گل های محمدی می دهد، آنجا که هزار هزار فرشته در انتظارت قرن هاست صف کشیده اند.

ای فرزند آب و آیینه! می دانم که روزی از آن فراسو، سوار بر اسب سپیدت، به تاخت می آیی. می دانم که به همراهت هر چه نور و روشنی و عشق است، به شه رخزان زده ما می آید. درخت ها را می بینم که به یمن آمدنت سر خم کرده اند.

کوه ها را می بینم که از شوق دیدن رویت بر خویش می لرزند. دریاها را می بینم که فریاد زنان، سنگ تو را بر سینه می زنند.

یادگار آخرینِ فاطمه! آمدنت روح فزاترین مژده هستی است و من منتظرم؛ منتظرم که روزی پیش از نجوای مبهم باد، پیش از غریو شادمانه دریا، پیش از تمام آینه ها، مژده آمدنت را فریاد زنم.

مرا به اوج بخوان!

عباس محمدی

تا کی می توانم از تو بسرایم؟ تا کی می توانم با رویاهای دیدنت سر کنم؟ تا کی باید فقط تماشاگر پرواز کبوترها باشم؟ نمی دانم از کدام سمت باید به آسمان نگاه کنم که رنگ و بوی تو را داشته باشد؟ پس کی این درخت های زمینگیر، پرواز می کنند؟ نهایت دوست داشتن کجاست؟ تا کی می توانم عطرهای غمگین پنجشنبه را دوست داشته باشم؟ پس من کی به ادامه بهشت لبخندهای تو خواهم رسید؟ کی خیابان ها به تو می رسند؟ کدام روز می توانم در پای مهربانی ات بمیرم؟

آنقدر خسته ام که ساعت ها را هم فراموش می کنم. نکند وقتی بیایی که سنگین ترین برف ها بر سرم نشسته باشد؟ خوب می دانم که آن روزها، خودم هم دیگر خودم را نخواهم شناخت؛ چه برسد به آیینه که چند سالی است با من قهر کرده است.

چرا این روزهایی که هنوز ردپای جوانی ام گم نشده، نمی آیی؟ به تمام آب ها سوگند که من روزهای کودکی ام را به شوق رسیدن به تو بزرگ شده ام. حتم دارم که دست ها تو، بوی پونه ها را برای بادها، از برمی خواند و نفس هایت، معطرتر از تمام گل های ارکیده است. حاضرم قسم بخورم وقتی که پلک می زنی، تن تمام نرگس ها می لرزد. تو آنقدر زیبایی که هنوز هیچ واژه ای نتوانسته تو را چنانکه هستی بسراید.

وقتی نام تو می آید، تمام وژه ها لال می میرند. باید برای از تو نوشتن، واژه های تازه ای به دنیا بیایند؛ کلماتی که در هیچ لغت نامه ای نیامده است، واژه هایی که به ذهن هیچ شاعری نیامده است. پس کی به خانه ابرها خواهیم رسید؟ کی مهتاب برایش همیشه، لب ایوان ما، لم خواهد داد.

دست هایت امن ترین خانه برای بوسه های من است. شانه هایت، بهترین تکیه گاه گریستن است.

مرا به مهمانی چشم هایت دعوت کن تا بتوانم یک بار دیگر بخندم!

بگو از کدام راه می توانم زودتر به تو برسم؟ مرا بخوان تا بتوانم دوباره شبیه پرنده ها، پرواز را اجابت کنم!

مرا به مردن در پیش قدم هایت دعوت کن! مرا به اوج بخوان تا دوباره برخیزم!

چشم انتظاری

طیبه تقی زاده

هر جمعه دل می سپارم به هوای آمدنت. چشم هایم را رو به هفته های نیامدنت می بندم و تصویرهای غیبتت را از ذهن پاک می کنم و تنها به یک چیز می اندیشم و به یک مسیر و به یک جمعه و به یک طلوع.

نگاه های معصوم بی پناه، دست های خالی ستم دیده و جمعه های سرگردان، تو را می خواهند.

خنده ها بر لب ها خشکیده و اشک هاست که امان از مظلومان خسته ربوده و کران تا کران تو را می خوانند. هر زبان و هر آیین، فریادرس و منجی خویش را صدا می زند. حنجره های رو به خاموشی و حنجره های در سکوت زندانی شده، دیگر تاب نمی آورند؛ یکصدا، تو را می خوانند.

ای روشنان تمام تاریکی های جهان! رؤیای وصل تو را بارها و بارها، کودکان بی پناه و مظلوم جهان دیده اند. تو همانی؛ روشن ترین ها از قبیله پاک ترین ها. تو همانی؛ سوار بر توسن یکه تاز و سپیدت، شمشیر حق طلبی در دست، نیروی جوانمردی در وجود، با تن پوشی از ردای سبز ایمانت.

ای از تبار نور، عصاره پاکی و عصمت، ای یگانه ماه تابان در آسمان دل ها! خیال توست که روزها و شب های تاریک و بی پناه را امیدوار می کند. سه شنبه های سرگردان، هنوز هم به تو متوسلند. تمام جاده ها، هنوز هم به تو ختم می شوند. دل های نگران از پشت پنجره، هنوز هم آمدن تو را انتظار می کشند. لبخندهای خشکیده بر لب ها، شکوفه های تبسم تو را می خواهد. چقدر دوری و چقدر نزدیک؛ دوری که به حضورت نمی رسیم با این قدم های کوتاه؛ نزدیکی که ناظری بر احوال ما، ای غایب از نظرهای ما!

خشکیده کامه سبزه ها در جویباران

قنبرعلی تابش

سلام بر تو ای آخرین صبح هستی! «آیا صبحی که می گویند نزدیک نیست؟»

ای صبح! آیا هنگام آن نیست که سپیده ظهورت، افق زندگی انسان را بنوازد؟

ظلمت، زمین را به کام کشیده است، کجا است آفتاب چهره ات که کام ظلمت را به ذوالفقار کشد؟

ای راه راست! «ای فرزند راه راست!» ای راست ترین راه زندگی! کجایی که راه بشر گم شده است. بشر نمی داند به کدام سو گام زند. ظلمات از چهار سو ما را در برگرفته است. تاریکی ها، خُلق روح ما را تنگ کرده است؛ کجایی ای روح نواز؟

بی قامت سبزت، زمین سراسر خزان است، درختان از برگ و بار باز مانده اند و تمام سبزه زاران به خشکی گراییده اند. بهار هر سال از کنار زمین می گذرد، اما بی تو هیچ بهاری طراوت ندارد.

بی تو هر بهاری خزان است. جان بهار تویی. بهار بی جان، خرمی نمی بخشد.

بی تو حتی بهار زیبا نیست.

جاری آبشار زیبا نیست.

بهار زمین تویی؛ اگر پا در رکاب نشوی سرور من، خزان های پی در پی، اندیشه سبزینگی را از خاطر زمین می رباید و زمین خاطره رویش را فراموش می کند.

بهار حقیقی تویی، ای «سبزترین»!

اگر تو نباشی، زمین روی باران را نمی بیند، ـ بکم ینزل الغیث ـ ای وجودت یکسره رحمت و نعمت!

باران نمی بارد بدونت ای بهاران! خشکیده کام سبزه ها در جویباران

بی تو آفتاب هم گرما و درخشندگی ندارد. حرارت بخش کانون آفتاب، وجود منور تو است. آفتابی که در آسمان است،

سایه ای از قامت درخشان تو است.

ذات آفتاب تویی، ای شمس تابان! آفتاب، تنها نقابی برای صورت درخشان تو است. نقاب را برافکن ای ذات مقدس آفتاب!

خورشید، چشم توست و چشمان تو خورشید تا نشفکند چشم تو فردایی نداریم

ای خلاصه خوبی ها! بیا تا زمین مرده، پیش گام هایت بپا خیزد. بیا که بی تو زمین با این فراخی تنگ مان آمده است. بیا که بی حضورت، انسان، معنی بودن را نمی داند، ای معنای زندگی! ای «شمس الظلام»!

نزدیک تر از فردا

عباس محمدی

نمی دانم کدام روز خواهد آمد که تمام اتفاق ها، به گل سرخ تبدیل شوند.

این روزها، بیشتر از تو به خودم فکر می کنم. وقتی که تو نیایی، همه مانند من گم خواهند شد.

من سال هاست خودم را گم کرده ام. هفته هاست که دنبال رد پایم می گردم. هر روز خودم را از درخت ها پرسیده ام؛ آما حتی گنجشک ها، نشانی من را نمی دانستند. هر جا که فکر کرده باشی، دنبال خودم گشته ام؛ بیشتر از آنکه دنبال تو بوده باشم؛ در اتوبوس های واحد، در نیازمندی های روزنامه ها، در پیاده روی های همیشه شلوغ، در صدای سرسام آور ماشین ها، در صف های طولانی نانوایی ها، در باغچه ای که سال هاست بوی گل های نداشته اش را فراموش کرده است.

حتی پنجشنبه ها که به بهشت زهرا رفته ام، خودم را ندیده ام.

آیینه هم مرا به یاد نمی آورد؛ مثل شناسنامه ام که حتی اسم مرا فراموش کرده.

ترس پیدا نشدن، تمام وجودم را گرفته، دلشوره روزهای نیامده، خواب برایم نگذاشته است. خیلی وقت ها ترسم از این است که نکند لابه لای عکس های آلبومم گمشده باشم و می ترسم که مبادا یک شب، تمام عکس هایم محو شوند؛ درست مثل خاطره های کودکی ام!

روزهاست که سایه ام را گم کرده ام؛ مثل تمام سکه هایی که در کودکی گم می کردم.

این روزها اصلاً حال خوشی ندارم. یعنی حالم بهتر از حال خیابان ولی عصر و درخت هایش نیست؛ خیابانی که نارون های غصه دار و مغازه های ناتمامش، بوی همه چیز می دهند، جز انتظار، جز تو. حتی گنجشک های این خیابان هم شب ها خواب ماشین هایی را می بینند که همیشه عجله دارند برای رفتن؛ اما حتی خودشان هم نمی دانند مقصدشان کجاست.

بی تو حتی باد، یادش رفته چه آوازی را باید برای این همه نارون های پیر بی اعصاب بخواند، این همه درختی که حتی روز تولد خودشان را هم فراموش کرده اند.

پیاده روهایش سال هاست که خوابیده اند؛ بی خیال تر از آدم ها، بی خیال همه چیز، حتی همان موهای آشفته ای که دل های جوان را با غفلت رنگ می کند.

کم کم دارم شک می کنم که خودم را پیش تو جا گذاشته ام؛ پیش همه روزها و هفته ها و سال هایی که ندیده ام. تو را پس کی می خواهی یک روز، با این همه مسافری که می آیند، بیایی و مرا به خودم نشان دهی؛ مرا که بیشتر از تمام ماهی های تُنگ، دریا را گم کرده ام. پس کی مرا به مهمانی دریاهای دور خواهی برد؟

روزی که تو بیایی، دیر نیست.

هر چند هیچ تقویمی آن روز را نداند، اما می دانم که آن روز نزدیک تر از فرداست؛ نزدیک تر از آفتابی است که باید فردا طلوع کند.

در گلوگاهِ جمعه

محمدکاظم بدرالدین

انسان ها، غمْ خانه های پراکنده اند.

در گلوگاهِ جمعه، انتظارهایم را

به «ندبه» نشسته ام؛

نشسته ام و سنگلاخ ترین جاده، در چشمان من بغض کرده است.

تک تک بیت ها را فرو می گذارم.

با نام تو کجای قرن را نکاویده ام

و جانم را پای این عقیده نگذاشته ام؟!

بودن بی تو یعنی پرسه زدن در ابتذال تند ثانیه ها.

همیشه پیام چهار راه ها، حدیثی از نرفتن ماست؛

تا بدانیم باید بدویم و «عطر»ت را در آغوش گیریم.

دوباره جمعه است فصل انتظارهای کمرشکن.

تکه های خویش را جمع می کنم

که تاوان سبک مغزی جهان است؛

همین بیهودگی های پیاپی.

سفره دل

یاسر بدیعی

مولا!

انتظار تو، زیباترین انتظارهاست.

چه زیباست آن زمان که سر بر آستان کویت بگذارم و لحظه لحظه آمدنت را از عمق جان به تماشا بنشینم!

و چه زیباتر که تو با آمدنت، با گام های سبز ظهورت روح تازه بدمی در جان مرده ام.

سر بر خرابه های دل می گذارم و قطره قطره اشک می شوم و بر راه عبورت می چکم.

چه زیباست آن زمان که ستاره های آسمان را بچینم و آمدنت را ستاره باران کنم!

بیا و خورشید وجودت را بر پهنای آسمان دلم بتابان و زمین مرده را غرق در نور پرفروغت کن.

قدم بر چشمانم بگذار و با خورشید چشمانت، آسمان ابری دلم را زلال کن.

آقا!

چه زیباست آن گاه که لب به دعای فرجت می گشایم و اشتیاق و احتیاج به آمدنت را کلمه کلمه زمزمه می کنم و چه زیباتر که تو بیایی و مسیحا شوی و تن سرد و مرده زمین را جان ببخشی!

وعده داده شده

خدیجه پنجی

تویی قیامت عظمای وعده داده شده

همان حقیقت زیبای وعده داده شده

خدا به قول و قرارش همیشه پابند است

بیا دعا بکنیم، آی وعده داده شده!

بیا که عمر شب از صد هزار سال گذشت

طلوع روشن فردای وعده داده شده!

جهنم از همه سو شعله می کشد، برگرد

بهشت سبز و شکوفای وعده داده شده!

به یک اشاره جهان را دوباره زنده بکن

به یک اشاره، مسیحای وعده داده شده!

هنوز منتظرم، پس چه وقت می آیی

به پایه ریزی دنیای وعده داده شده؟

کی...؟

مثیم امانی

کی می شود ظهور کنی تا ببینمت

در عرض چند ثانیه تنها ببینمت

بگذار بعد از این همه دوری عزیز من

یا بشنوم صدای تو را یا ببینمت

آرزو

مثیم امانی

دلبسته و بی قرار ماندن، زیباست

در حسرت و انتظار ماندن، زیباست

پاییز ندیدن تو سخت است، ولی

در آرزوی بهار ماندن زیباست