مجلات > ادبیات و هنر > اشارات > اسفند 1385، شماره 94


صبح و سلام

پدید آورنده : ، صفحه 16

صبح، یعنی...

مصطفی پورنجاتی

صبح، یعنی آیه های انتظار خورشید که اکنون به طلوع درآمده است.

صبح، یعنی نوای بلند اذان، بر مناره های فیروزه ای نیایش سحر.

یعنی سلام به هوایی که هدیه آسمان به تنفس ماست.

یعنی سپاس از این که باز هم فرصت دیدار با شاخسار درختان و بال پرندگان، به چشم های ما ارزانی شده است.

صبح، تجدید عهد قدیمی دل، با یاد خداست.

صبح، رنگین کمان زندگی است که از دست های تو، به آیندگان پیش کش می شود.

صبح، یعنی بیداری زمین، پس از سکوت طولانی ستارگان و مهتاب.

صبح، آواز پر چلچله ها را در گوش مان زمزمه می کند؛ وقتی که از مسیر باد، به آن سمت دور، هجرت می کنند.

صبح، یعنی بوی گل مریم که سراسر شب را پر کرده بود و حالا با نوازش شامه ات، بیدارت می کند.

صبح، یعنی آغاز؛ آغاز یک عبور و دریچه یک سلام.

گوش کن! در نبض کودک صبح، این راز برکت است که می نوازد

به حرکت سلام کن!

نزدیک تر از همه به صبحم

عباس محمدی

«به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.» صبح را با تمام وجود نفس خواهم کشید. خستگی ام را در رختخواب رخوت خواهم پیچید. کفش هایم را به صبح های تازه آشنا خواهم کرد. سفر، صبح قشنگی است که آغاز خواهد شد.

من، هم صدا با همه پرنده ها به خوشبختی لبخند خواهم زد.

آغوشم را از آرامش صبح پر می کنم تا آغاز شوم مانند روزهای آفتابی. من به صبح، نزدیک تر از همه آفتاب ها هستم.

قدم امید در هوای صبح

شب و شبنم را دوست دارم؛ چون صبح، ادامه آنهاست.

صبح را زودتر از همه گنجشک ها آغاز می کنم. من پر از سلام های تازه ام. هر صبح، بیدار می شوم تا آشتی نسیم و برگ درختان را تماشا کنم و به همه آنهایی که فراموش شده اند، فکر کنم.

هر صبح، بر می خیزم تا دروازه های آسمان را به روی پنجره های بسته زندگی بگشایم.

هنوز امید در صبح های زمین قدم می زند. هنوز بوی خوشبختی را می شود از گلوی گلدان ها بویید.

تا صبح ظهور...

هر صبح، به شوق دیدن تو، آسمان را جست وجو می کنم؛ هم بال همه پرنده ها.

دلم می خواهد یک روز که از خواب بیدار می شوم، گل های محمدی، جهانی شده باشند. دوست دارم هر صبح، با تمام وجود فریاد بزنم «دوستت دارم».

و دلم می خواهد همه کوه ها با من تکرار کنند: «دوستت دارم». من هنوز از روزهای نیامده دل نگران نیستم. هنوز صبح ها از سلام های عاشقانه خالی نشده است.

این عطر مهربانی های توست که صبح های ما را دل انگیز می کند.

کاش می شد یک صبح به خورشید چشم های تو پلک واکنم. همه صبح ها و سلام ها، شوق کودکانه ای ست که به دیدن تو ختم می شود.

سایه دست های دوستی تو بر سر روزهای ما آرامش جاری می کند. ای عادل ترین عاشق! بیا تا بهار و پاییز و زمستان را در سبدی بریزم و صبحی از شکوفه لبخند به تو تقدیم کنم.

صبح ها، ترجمان سلام های عاشقانه تو به خداوند است. تو از جنس سلام های خداوندی که در نفس صبح های ما جاری است. بیا تا چون تنفس صبح، از تو سرشار شویم.

رنگ های پرتپش در صبح، خیمه زده

محمدکاظم بدرالدین

نام سرسبز صبح، از درخت سر می زند؛ آن هم روبه پنجره.

آفتاب خنده از چشمان صبح می درخشد؛ آن هم روبه روی ما.

در سرزمین ساعات صبحدم، لطافت کاشته اند. صبح، هیاهوی روشن گنجشکان را در سبد خاطرات می ریزد. شگفتا از این همه شکوه که هر کس قدم در باغستان پگاه بگذارد، صدایی را که پروانه وار از سمت گل می آید می شنود و تمام رنگ های پرتپش را که در صبح خیمه زده است، می بیند!

دامن عفیف صبح

به راستی که گل های شوق را در دامن عفیف صبح ریخته اند. حکایت معطر صبح را تنها از نسیم باید پرسید. صبح است و آفتاب، با پنجره معانقه می کند و لبان همه غزل های سپید، به تحسین گشوده می شود. پنجره که باز می شود، بوی واژه های صبح گون، همین طور پشت سر هم به مشام اتاق می رسد. تابندگی صبح، لباس تازه ای بر اندام اتاق پوشانده است.

سخاوت صبح

فرقی نمی کند، در زمستان هم یاد صبح در بهارستان دل آشیانه می کند. زمستان هم که باشد، نام صبح، گرمابخش ترین منظره است. صبح در هر فصلی می آید تا با شعار روشن آینه، صاف بودن و صداقت داشتن را جهانی کند. از همان اول، برای صبح، خاصیت آیینگی را کنار گذاشتند و زلالیّت به تثبیت رسید و شیوه مهرورزی مقرّر شد؛ این است که صبح، سوار بر درشکه نور، شعر می پاشد و امید.

بذل و بخشش های صبح، چنان فراوان است که آفریده ها، چیز دیگری از صبح متوقع نیستند. واقعاً ظرفیتی است برای صبح که این همه فضیلت را در خود جا داده است؛ فقط کسی را می خواهد تا با فراگیری لهجه آسان صبحدم، راه خود را برای رسیدن به هر چه خوبی کوتاه کند.

صبح؛ قدمی به سوی سپیدی

تمام شب از صبح بنویسیم، باز کم است و حق نور ادا نشده است. با این همه، باز زمزمه دیرین اما تازه عشق، از لبان قلم نمی افتد؛ وسع قلم این اندازه است. شگفت اینکه قلم های تاریک، نمی خواهند بفهمند که سعادت و نیکبختی شان، ارج نهادن به مقام والای صبح است.

وقتی که صبح می دمد آدم تازه می فهمد چقدر به خودش نزدیک است. می داند چه اندازه گل کرده است در خویش. اصلاً از یک دید زلالیت شروع می شود از صبحی که ما در آن می خندیم. از یک زاویه، ساز و برگ صبح در نشاط موزون و زاید الوصف ماست. صبح، قدمی است از سوی ما به سوی سپیدی های منسجم.

صبح؛ قطره ای بر رخسار هستی

الهام باغبانی

صبح سپید، با دشتی از خیال و آرزوهای روشن، از راه رسید.

نسیم صبح، عطر دل آویز گلزار محبت را بر منظره گیتی پراکند.

نازخند سپیده صبح، زینت آرای جهان هستی، قطره ای از زلال کوثر عشق است که آفریدگار، بر رخسار هستی پاشید.

حمد و سپاس تو را سزاست، ای ذات حیّ بی بدیل!

آینه دار رخ او

شب رفت.

آسمان، چادر حریر سپیدش را بر سر کشید. صبح آمد؛ یک صبح بهاری. دامنِ سبز بهار و صورت صبح سپید و عطر و بوی گل و ریحان و باغ، همه آینه دار رخِ زیبای اوست که در این صبحِ بهاری، بر عالم و آدم جلوه گری می کند.

صبح است و بهار؛ برخیز و به تماشا بنشین.