مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > پگاه حوزه > 12 اردیبهشت 1388 - شماره 253


فقید فضل و فضیلت

پدید آورنده : استاد امیری فیروز کوهی ، صفحه 39

امیر، های امیر ای اسیر غربت خاک

به هوش باش که یاران همسفر رفتند

اگر دو روزی از اَحباب، بی خبر ماندی

خبر رسید که رفتند و بی خبر رفتند

به هر کجا که نظر کردی از یمین و یسار

نظر به کار نیامد، چو از نظر رفتند

نگاه سیر و نگاه نکرده یک سان بود

چو از سراچه چشم تو دورتر رفتند

بدان گروه که هم گام یکدگر بودند

مگر چه رفت که پنهان ز یکدگر رفتند!

ندای «اِرجِعی» از موطن الهی خویش

به گوش هوش شنیدند و بر اثر رفتند

زبس که تند سپردند شب وادی خاک

به پا و سر نه، که گویی به بال و پر رفتند

نهالِ آرزو و نخل عمرشان به مراد

همین که شاخه برآورد در ثمر رفتند

به در نیامده بودند، گوییا زدری

همین قدر که از این خاکدان به در رفتند

نرفته اند به راهی که ره توانی برد

اگر چه گامی از این راه پر خطر رفتند

به دیده؛ آمد و رفتی چو اشک لرزان بود

جز این نبود، اگر آمدند، اگر رفتند

به هر کجا گذری، بام و در تو را گوید

که رفتگان - همه - چون گرد از این گذر رفتند

اگر غریب جهانی، غریب مرگ نه ای

از آن که کمتر ماندند و پیش تر رفتند

به خون خویش مطهّر، مطهّران جهان

ز شبنم سحری - نیز - پاک تر رفتند

داستان ها ز راستان گفتی

دکتر مظاهر مصفا

پشت اگر از غمت دو تا نکنم

چون توانم؟ بگوی تا نکنم

پیرهن روز ماتم تو به تن

چه کنم من، اگر قبا نکنم؟

ماجرایت مرا کُشد که نکند

من اگر شرحِ ماجرا نکنم

سوگوارِ غمت چرا نشوم؟

قصّه ماتمت چرا نکنم؟

در عزایت چرا نگریم زار؟

از برایت چرا رَثا نکنم؟

شُکر شاگردیت نگویم باز

حقّ استادیَت ادا نکنم ؟

شیون از درد مصطفی نزنم

ناله در مرگ مرتضی نکنم

چه کنم ای مطهّری؟ چه کنم؟

گر به سوگ تو گریه ها نکنم؟

ریخت از چشم مرد حق خوناب

خاست فریاد مسجد و محراب

جنت کردگار جای تو باد !

سِدرَة المُنتَهی سرای تو باد !

حَسبیَ اللّه گفته ای همه عمر

هم حساب تو با خدای تو باد !

کرد دستت گره گشایی خلق

دست ایزد گره گشای تو باد !

پای مردتو درسرای دگر

سیرت پاک مصطفای تو باد !

چون همه راه مصطفی رفتی

صحبت مصطفی جزای تو باد!

پاسدار خلوص و صدق و صفات

خلفِ صدق مجتبای تو باد !

ای شهید رهِ خدا و رسول

در رهِ حق شهادتت مقبول !

میرِ معلّمان ربانی

علی معلّم دامغانی

صبح آمد، جُبّه شوخگین کرده

یک ران نسیم زیر زین کرده

ای دوست! به حق دوستی برخیز!

وی مغز! اگر نه پوستی برخیز!

برخیز که کاهلان فرو ماندند

از قافله غافلان فرو ماندند

ای خفته اگر نه کاهلی برخیز!

شد قافله، گرنه غافلی برخیز!

ای دوست! قیام ما قیامت گیر!

زی فتنه مپو، رهِ سلامت گیر !

در دهر مجو طبیب درد آگاه

ز عیسی نفسان سوای روح الله

از غنچه به صبحدم طری می جو

مستی ز می «مطهری» می جو

مردان نه زِ هَر که هر نشان جویند

بوی از گل و گل زباغبان جویند

از دوست نشان آشنا پرسند

سر منزل لیلی از صبا پرسند

گر در طلبند، زی عدن پویند

ور لعل و عقیق، از یمن جویند

ای دوست! چو خواهی از کریمان خواه !

رَم از رمَه، رحم از رحیمان خواه !

صحبت طلبی، سراغ سینا گیر !

یا ذیل معلمان دانا گیر !

خود در خبر است کاندرین عالم

می بود سزای سجده، گر آدم

طلاب علوم، ساجدین بودند

مسجود معلمان دین بودند

ای میرِ معلّمان ربانی

فیروزه خاتمِ سلیمانی

ای خانه جهل باژگون کرده

تعلیم جهان به خط خون کرده

در شیشه خاک چون پری، چونی ؟

ای رائد ما «مطهری» چونی ؟

ای دوست یلان و پُر دلان رفتند

برموج کمال، کاملان رفتند

ماندی تو و عهد و عرصه و مردی

ای مرد! چنان مرو؛ که برگردی

دانای عشق

دکتر طاهره صفارزاده

از آن صدا

که از پسِ دیوار جهل می آمد،

از آن صدای پست

که نام پاک تو را می برد

تنها شدیم،

صدا چه نسج غریبی داشت !

از جنس خصم بود

از سوی دوست می آمد

برای دوست پیامی داشت،

با مکر دشمنان

به دوست رمیدی،

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

**

خدا تُرا می خواست

و انتخاب

حقّ خدا بود،

دانای عشق !

مُلّای معرفت و بیداری

کلاس نیازمند حضورت بود،

خدا ترا می خواست

و انتخاب حقّ خدا بود

که حق همیشه به حقدار می رسد

از آنِ او بودی،

به سوی او برگشتی !

سرحلقه پیمانه کشان

محمد حسین بهجتی شفق

ای بسا سود که عشّاق ز سودا بردند

عاقبت قطره صفت رخت به دریا بردند

هر چه چیدند گل از یُمن محبت چیدند

هر چه بردند، ز فیضِ دل شیدا بردند

دل به خون شسته و پرداخته جان از اغیار

راه در خلوت آن شاهد یکتا بردند

بال پرواز گشودند و شکستند قفس

وز زمین رخت بر افلاک چو عیسی بردند

رنج بردند و بِکِشتند و به جان پروردند

خرمنِ معرفت از مزرعِ دنیا بردند

همه شب، چون لب عالم زنوا شد خاموش

ناله شوق، زدل تا به ثریا بردند

دولت عشق بنازم! که شهیدان رهش

گوی اعجاز و کرامت ز مسیحا بردند

بال و پر سوختگان با همه بی بال و پری

آشیان برتر از این گنبد مینا بردند

می برم حسرتِ خوشبختی گلگون کفنان

که فشاندند سر و فیض دو دنیا بردند

چه شتابنده و مستانه سپردند طریق

که در اول قدم آنان سبق از ما بردند

یار در خلوت خود تازه تجلایی داشت

وین دل ازکف شدگان را به تماشا بردند

مرتضی وار - همه - پاک و مطهر ز ریا

دل و جان را بر جانان پی اهدا بردند

مرتضی بود چو سر حلقه پیمانه کشان

اول او را به سوی عالم بالا بردند

تا «شفق» آینه داری کند از خون شهید

شسته این آینه در خون و به بالا بردند

تصویرتو

دکتر قیصر امین پور

گر پیکرت ای درخت دیرینه شکست

از زخم زبان تبر کینه شکست

روزی که به روی دوش مردم بودی

تصویر تو در هزار آئینه شکست

از تو

می خواستم از تو گویم این بار سرود

دیدم که فراتری از این شعر فرود

خاموش شدم از آن که جاری می شد

از دیده دو رود و بر لبم نیز درود

یاد استاد

سید محمد عباسیّه کهن

در آینه کتاب دیدیم تو را

در چشمه آفتاب دیدیم تو را

در باغچه نگاه رُستی اما

انگار، شبی به خواب دیدیم تو را

برخیز!

دکتر سید حسن حسینی

ای نهرِ روان خون تو جاری عشق

وی خفته به خون به راه بیداری عشق

از خدعه نهروانیان دلتنگیم

برخیز! دوباره، از پی یاری عشق

عارفانه

مردی که شبانه بانگ هوهو زد و رفت

در عرصه «ما» و «من» دم از او زد و رفت

در فجر، ستاره های نورانی زخم

بر قامتش عارفانه سوسو زد و رفت

حمید سبزواری

مردی که طَهور علم در ساغَر داشت

آیات شعور و نور در باور داشت

جان باخت که شور معرفت در سر داشت

سرباخت که سِرّ عشق در دفتر داشت