مشخصات مجله


گلبرگ - دی 1384، شماره 70
تاریخ درج : 1386/7/5
بازدید : 139850

فهرست مطالب

جستجو

مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > گلبرگ > دی 1384، شماره 70


لحظه های تأمل (توان مندی های انسان)

پدید آورنده : منیره زارعان ، صفحه 2

برترین توان

دانستن، شناختن و فهمیدن، توانی است که آدمی را با وجود جثه کوچک و توان جسمی اندکش، قدرتی ورای دیگر موجودات هستی می بخشد. هر چند زور بازوی انسان اندک است، ولی این موجود کم قوت و آسیب پذیر که نه سرعت حرکت آن چنانی دارد و نه نیرو و قدرت آن چنانی، به مدد معجزه علم و اندیشه، توانسته است عالمی را به تسخیر خویش در آورد.

خالقِ حکیمِ عالمِ هستی اراده کرده است که آدمی با تکیه بر توان علم و اندیشه اش، آسمان و زمین و آنچه در آنهاست را به تسخیر خود درآورد، از کوه و آهن و دریا و بیابان و ستارگان آسمان گرفته، تا حیوانات و پرندگان و گیاهان، همه و همه را.

این توان شگفت و قدرت بی نظیر انسان، راهی است برای گام برداشتن او به سوی کمال و آزمونی است برای او که با این توان چه می کند و چه می سازد؟

آموختنی های ضروری

در اینکه خداوند مهربان قدرت فهمیدن، شناختن و دانستن را به من و تو بخشیده است شکی نیست. در اینکه این توانمندی مفید، راهگشای همه مسائل ماست و راه رسیدن به کمال و سعادت دنیا و آخرت را برایمان هموار می کند هم هیچ شکی نیست. و بالاخره در اینکه دور ماندن از این کلید راهگشا و غافل ماندن از این توانمندیِ ارزشمند، ماندن در تاریکی، پوسیدن، در جا زدن و نابود شدن است هم هیچ شکی نیست.

اما مهم است که بدانی هر شناختی، هر علمی و هر دانستنی، راهگشای راه سعادت نیست. مهم است که بدانی بعضی از شناخت ها و دانستن ها، لازمه به کمال رسیدن انسان است. آموختن بعضی از علوم برای همه انسان ها ـ هر که باشند و هر جا که باشند ـ ضروری و واجب است و غفلت از آنها برای هیچ کس به هیچ دلیل توجیه پذیر نیست؛ شناخت حقایقی مثل خودشان، خالقشان، جایگاهشان، هدفشان و درک واقعیاتی مثل اینکه از کجا آمده اند، چرا آمده اند و به کجا می روند.

وسعت آدم ها

تو می توانی بدانی، بشناسی، درک کنی و به واقعیت ها و حقایق برسی. می توانی آنها را بیاموزی، به آنها فکر کنی، آنها را لمس کنی و حس کنی. تو می توانی چیزی را بدانی و بشناسی یا آنکه به آن یقین پیدا کنی و آن را درک کنی. این حسی جداگانه و شناختی دیگرگونه است. دانستن چیزی، مثل نگاه کردن به آن است؛ ولی یقین به آن، مثل بودن در متن آن است.

اینکه چیزی را بدانی، تنها تصویری از آن در ذهن خودت آورده ای؛ اما اینکه به آن یقین پیدا کنی، آن را از آن خودت کرده ای، به گونه ای که روحت به قدر آن وسعت پیدا کرده است. این همان کلیدی است که می تواند راهگشای تو باشد، تو را کمک کند، دستت را بگیرد و بالا بکشاند. می گویند: «آدم ها بزرگ اند به قدر دانسته هایشان»،ولی شاید بهتر باشد اگر بگوییم: «آدم ها بزرگ اند به قدر آنچه به آن یقین دارند».

ریشه پابرجای اندیشه ها

از سال های اول دبستان یا حتی شاید از آن هم زودتر، به ما آموخته اند که جهان منظم، خالقی و ناظمی می خواهد و این خالق توانا یکی است و قادر است و حکیم است و دانا، و این باور بزرگ همیشه تکیه گاهی محکم و پشتیبانی سترگ برای ما بوده و هست. اما این باور در درون ما تا چه حد ریشه کرده و تا چه اندازه محکم و پابرجا و ثابت است؟

راستی اگر روزی همه آدم ها خلاف باور ما را فریاد کنند، اگر تیرهای شک و تردید به سوی باورهای همه نشانه رود، اگر به هزار برهان فریبنده باورمان را به مسلخ انکار بکشانند و اگر بر این باور به پرتگاه تهدیدمان بکشانند، باز هم بر باور خودمان ثابت و پا برجا خواهیم بود؟ آیا آن قدر به آن اندیشیده ایم و در آن به یقین استوار رسیده ایم که بتوانیم همه پهنه های شک و تردید و انکار و تهدید را به سلامت بگذرانیم؟

چشمه ای از زندگی

در گوشه ای از وجود من، در اعماق درونم چشمه ای می جوشد؛ چشمه ای که در همه جایِ من جاری و ساری است و در ذره ذره وجودم موجی آرام، لطیف و روح بخش می افکند. در درون من همراه با حس گرسنگی، تشنگی، عشق، عاطفه و مجموعه ای از احساسات مختلف، حسی می جوشد که مرا نه به سوی عالم خاک، که به بالا می کشاند. حسی که مرا به فروتنی و خاکساری در برابر وجودی برتر و فراتر وامی دارد. خردی مرا، کوچکی ام را و ناتوانی ام را به من می نمایاند و مرا به پرستش وجودی غنی، سرشار و بزرگ فرا می خواند.

حس پرستش، چشمه ای زلال است با موج هایی به غایت نرم و لطیف، ولی روح بخش و جان افزا که همه وجود مرا در بر می گیرد و آرام آرام رو به بالا می کشاند. چشمه ای پاک و زندگی آفرین که در میان همه مخلوقات هستی، تنها به من، یعنی به انسان عطا شده و در من حیاتی فراتر از حیات همه مخلوقات جاری می کند.

لذت بی همتای تعالی

در عالمی که همه موجودات زنده آن بنا به غریزه درونی خود می خورند، می آشامند و از همه مواهب اطراف خود، فقط به سود خود بهره می برند، تنها انسان می تواند این بهره مندی را تحت اراده خویش درآورد و این طبیعی ترین گام زندگی را به اراده خویش در راهی بردارد که برمی گزیند.

آدمی می تواند بخورد، بیاشامد و از نعمت ها بهره بگیرد، و نیز می تواند در خوردن، آشامیدن و بهره جستن از این همه نعمت تأمل کند و نعمتی را که به او عطا شده، به دوستی یا هم نوعی ببخشد که نیازمند و محروم از آن است. انسان می تواند ایثار کند و این گام بلندِ رو به کمال، تنها به یمن اراده ای است که خداوند تعالی در او به ودیعه نهاده است و به مدد میل به خوبی هاست که خالق عالم با وجودش عجین کرده است. ایثار، احسان، گذشت و بخشش، مواهبی هستند که به آدمی بخشیده شده اند تا لذت بی همتای خوب بودن، متعالی بودن و رو به کمال رفتن را به انسان بچشانند.

خداپرستی؛ کلید آرامش

خدای مهربان من، ای سرچشمه لطف و خوبی و احسان! تو را سپاس می گویم. تو را شکر می کنم که مرا از میان خلایقت برای عبادت برگزیدی و به خویش فرا خواندی. تو را شکر می کنم که مرا توان آن بخشیدی که تو را بشناسم، بخواهم و صدا بزنم.

ای مهربان ترین و ای بزرگ ترین! تو با همه مهرت مرا لایق آن دانستی که بنده تو باشم و بندگی تو کنم و چه سعادتی برتر از این، که من دست به دامان تو آویزم و در دریای مهر تو، در آغوش امنِ اطمینان به تو و در پهنه آرام تکیه زدن بر تو غوطه زنم.

عزیزا! تو را شکر می کنم که مرا برگزیدی و به خداجویی و خداشناسی بزرگم داشتی، توان عبادت و بندگی ام بخشیدی و راه کمالی دیگرگونه را بر من گشودی؛ کمالی که هیچ خلقی از میان مخلوقات زمین و آسمان، از حیوان و ملک و غیر آن، به سوی آن راه ندارد و نمی تواند آن را به دست آورد. مهربانا! تو را به پاس این نعمت بی همتایت شکر می کنم و در بهره مندی از آن از خودت مدد می جویم.

دنیا در حسرت فریب من

دنیا، زیبا و فریباست؛ دل می برد و چشم را مشغول می دارد. برای هر عطشی که در درون من است، نعمتی دلربا، آذین بسته و به غایت نیکو در این دنیا فراهم آمده است. خوردنی ها، نوشیدنی ها و پوشیدنی ها، اسباب راحتی و رفاه، همه و همه در کنار هم، پرده ای الوان و رنگارنگ و فریبنده است که گاه مرا سخت به خود مشغول می دارد و من به بهانه نیازم، به بهانه آنکه اینها برای من خلق شده اند و به هزار بهانه دیگر، با آن می مانم و از راه باز می مانم.

اما من می توانم. می توانم آن همه ظاهر فریبنده را ببینم و تنها به قدر نیاز واقعی ام از آن بهره گیرم. می توانم به آنها مشغول نشوم. می توانم از دنیا استفاده کنم، ولی به آن دل نبندم. می توانم دنیا را در حسرت فریب خود بسوزانم و گرفتارش نشوم. می توانم حسرت یک نگاهِ خریدارانه را به دل این دنیای فریبا بگذارم و رهایش کنم و به سوی وجود بی انتهایی قدم بردارم که مرا برای خویش آفریده است.

آب حیات جاودانه

جاودان بودن را دوست می داری و ماندگاری را آرزو می کنی. همه ما بسیار در پی راز ماندگاری گشته ایم. ماندن و بودن نه برای سالیانی یا قرونی یا حتی اعصاری، بودنی جاودان برای همیشه و بقا، تنها از آن خداست. باقی فقط خداست و دیگر هیچ.

و تو اگر در پی راز ماندگاری هستی، باید آن را در این نکته بجویی و بیابی. راز جاودان بودن در بقای خدا نهفته است. خدا باقی است و آنچه نزد اوست شایسته بقاست و جز آن، دیگر هیچ و این راز ماندگاری توست: «خدایی بودن»، «در رضا غرق شدن»، «محو شدن»، درست مثل همان قطره کوچک باران که درِ نیستی کوفت و به دریا پیوست و در آن محو شد و دریا شد.

بندگی خالصانه خدا، ندیدن خود و یکسره خدا را دیدن، محو او شدن و در راه او فنا شدن، همان آب حیات جاودانه است و تو می توانی ماندگار و جاودان باشی.