مجلات > اخلاق و تربیت > طوبی > شهریور 1385، شماره 9


مروری بر ضرب المثل های فارسی

پدید آورنده : فاطمه عسگری ، صفحه 49

«این شتری است که در خانه همه کس می خوابد»

ضرب المثل «این شتری است که در خانه همه کس می خوابد»، در اصل به منظور تسلیت و همدردی به کار می رفته است تا سبب دلگرمی و دلجویی مصیبت زدگان و مایه تنبیه و عبرت بدکاران و ظالمان شود و بدانند که مرگ به دنبال آنهاست و مانند شتر قربانی در هر خانه و کاشانه ای که زانو بزند، تا بهره ای نبرد بلند نمی شود. همچنین، هشداری است به کسانی که آن قدر در آسایش و راحتی غرق شده اند که از فراز و نشیب روزگار غافلند و به آنها گفته می شود: مغرور نشو و به خود نبال که زمانه همیشه بر یک صورت و حال نیست. دیر یا زود مرگ مانند شتری است که به در خانه ات می آید.

ریشه تاریخی ضرب المثل

در روزگاران قدیم، سه روز پیش از عید قربان، یک شتر ماده را به انواع گل های رنگارنگ و برگ های درختان زینت می دادند و جمعیت بسیاری دنبال او راه می افتادند و در شهر می گرداندند و طبل و شیپور می زدند و سخنان دینی و اشعار مذهبی می خواندند. این شتر از هر کوی و برزن که می گذشت، مردم دور او جمع می شدند و پشم او را که مایه اقبال می دانستند، به عنوان تبرک از بدنش می کندند و به عنوان حرز بر بازو و گردن می بستند. این آداب و رسوم سه روز طول می کشید و در این مدت، شتر به در خانه هر یک از اشراف شهر که می رسید، شتر رابه زانو درمی آوردند و از صاحب خانه متناسب با مقام و شخصیتش، چیز گران بهایی می گرفتند. روز سوم که روز عید قربان بود، این حیوان را به طرز جان گدازی قربانی می کردند و در حالی که هنوز جان در بدن داشت، هر کس با چاقو و خنجر به او حمله ور می شد و هنوز چشمان وحشت زده شتر در کاسه سر به اطراف می چرخید که تمام اعضای بدنش پاره پاره می شد و گوشت هایش به غارت می رفت. بنابر این اتفاق، عبارت مورد نظر که دلالت بر شراب تلخ مرگ دارد، به صورت ضرب المثل درآمد.

پس بر ماست از غرور و خودخواهی که همانند جهاز رنگارنگ شتر قربانی، فریبنده و زود گذر است، چشم بپوشیم.

پیام متن:

1. پرهیز از تکبر و غرور.

2. دوری از فراموشی آخرت و همیشه به یاد مرگ بودن

«باد صر صر»

دوندگان سریع، از جمله پیک ها و شاطرهای قدیم را که شب ها و روزها بدون توقف راهپیمایی می کردند و همچنین چهارپایان تیز تک، همانند رخش رستم و شبدیز خسرو پرویز را که به سرعت برق و باد به مقصد می رسیدند، در اصطلاح به «باد صرصر» تشبیه می کنند.

ریشه تاریخی ضرب المثل

قوم عاد در سرزمین احقاف، روزگار را به خوشی و نعمت به سر می بردند. با وجود این، در مبدأ آفرینش و بخشنده آن نعمت ها نمی اندیشدند و همچنان بت های سنگی و چوبی را می پرستیدند. پس از مدتی، رذیلت های اخلاقی و آدمکشی و جهالت، میان این قوم ریشه دوانید و ظلم وستم توانگران و زورمندان در حق زیردستان و درماندگان فزونی یافت. خداوند برای هدایت آنان، از میان خودشان پیامبری به نام هود برگزید. (اعراف: 65) او به موعظه و ارشاد قوم خود پرداخت، ولی آنها حاضر به پرستش خدای متعال نبودند. هود متناسب با عقل و اندیشه قوم، برای آنها برهان و دلیل آورد و آفرینش آسمان و زمین را به آنان یادآور شد تا از بت پرستی و مفاسد اخلاقی دست بردارند، ولی قوم عاد، هود را به باد تمسخر و استهزا گرفتند و نصیحت هایش را با بی اعتنایی رد کردند. با این حال، هود از اجرای اوامر الهی دست نکشید و آنها را به قهر و خشم قادر متعال تهدید کرد. آنها در جواب گفتند: «بدون شک یکی از خدایان ما بر تو خشم گرفته است و تو عقل و شعورت را از دست داده ای. وعده های تو نمی تواند ما را فریب دهد و ما از خدای تو بیم و هراس نداریم. اگر راست می گویی آن عذاب موعود را بر ما نازل کن». (اعراف: 66ـ 70) هود وقتی آنها را سرکش و گمراه دید، از خداوند خواست که هر طور صلاح می بیند، آنها را تنبیه کند. بامداد، ابر سیاهی همه جا را فرا گرفت. قوم عاد گمان بردند که باران رحمت الهی می خواهد ببارد و خود را برای آبیاری کشتزارهایشان آماده کردند، ولی هود به آنان گفت که این ابر نشانه نزول باران نیست، بلکه آتش خشم الهی است که باد صرصر را به سوی شما نازل می کند. هنوز فرصت دارید که به حقیقت وجود پروردگار ایمان بیاورید و به سوی من آیید؛ و گرنه همه شما نیست و نابود خواهید شد.

قوم عاد این بار نیز کمترین توجهی نکردند و به انتظار نزول باران به آسمان چشم دوختند که باد صرصر شروع به وزیدن کرد. ترس و وحشت، قوم عاد را فرا گرفت. به خانه های خود پناهنده شدند و درها را محکم بستند، ولی باد به قدری شدید بود که با بلند کردن ریگ های بیابان، زمین و آسمان را یک باره تیره و تار کرد. وزش باد صرصر، هفت شب و هشت روز ادامه داشت و آن قبیله گمراه را مانند نخل های سست بیابان از بیخ و بن ریشه کن کرد و همه را در شن و ریگ بیابان مدفون ساخت. زمانی که طغیان باد صر صر فروکش کرد و هوا صاف و روشن شد، هود همراه پیروانش به طرف حضرموت حرکت کردند و بقیه عمر را در آن سرزمین به عبادت و پرستش خدای یگانه گذراندند و باد صرصر از آن تاریخ، به صورت ضرب المثل در آمد.

پیام متن:

خشم و غضب خداوند، دامن گیر جامعه ای می شود که به دستورهای الهی توجه و عمل نکنند.

«انا رَبُّ الابل»

ضرب المثل «انا ربُّ الابل» بیشتر زمانی به کار می رود که شخصی برای انجام دادن مقصودی که جنبه شخصی دارد، به کسی مراجعه می کند و مخاطب می پندارد او برای منظور مهم تری که جنبه عمومی و اجتماعی دارد، به او مراجعه کرده است. در این هنگام می گوید: «فکر نمی کردم به این مقصد و نیت آمده باشی.» مراجعه کننده اگر اهل ادب و اصطلاح باشد، در جواب می گوید: «انا ربُّ الاِبِل»؛ من مسئول مال [و حق دخالت در اموال دیگران را ندارم] خود هستم.

ریشه تاریخی ضرب المثل

زمانی که ابرهه با حیله و نیرنگ بر اریاط، فرمانده سپاه حبشی، غلبه کرد و فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت، پس از تصرف کشور یمن در صدد ایجاد کلیسایی در شهر صنعا بر آمد تا دیگر کسی عزم طواف کعبه را نکند و همه برای عبادت، به کلیسای صنعا بیایند. او به دستیاری معماران ماهر، کلیسایی بنا نهاد و سقف تمام دیواره های آن را با تصویرهای بدیع و زیبا تزیین کرد. زمانی که کلیسا ساخته شد، مردم زیادی از جاهای مختلف به تماشای آن آمدند. در این گیر و دار، یکی از اعراب بنی کنانه که مردی متعصب بود، به صنعا رفت، مأموران کلیسا را فریب داد و آنجا را آتش زد و فرار کرد. وقتی خبر به ابرهه رسید، چون این اهانت و جسارت از اعراب سرزده بود، در صدد انتقام و تخریب کعبه برآمد و با سپاهی عظیم راه حجاز را در پیش گرفت. او در این تصمیم، از هرگونه قتل و غارت خودداری نکرد و حتی دویست شتر عبدالمطلب را به یغما برد. وقتی نزدیک مکه رسید، یکی از ملازمان خود را نزد قبیله قریش فرستاد و پیغام داد که قصد غارت و کشتار ندارد و فقط می خواهد کعبه را خراب کند. اگر حاضر به صلح هستید، یکی از بزرگان خود را بفرستید تا مذاکره کنیم.

عبدالمطلب که مورد اعتماد قریش و پرده دار کعبه بود، نزد ابرهه رفتت و از او خواست که شترانش را برگرداند. ابرهه گفت: «تو در عوض اینکه از من بخواهی از تخریب کعبه خودداری کنم و به شهر خود بازگردم، شترانت را می خواهی؟» عبدالمطلب در جواب گفت: «انا رَبُّ الاِبل و اِنَّ لِلْبَیْتِ رَبّا سَیَمْنَعُکَ؛ من صاحب این شترانم و خانه ای که تو می خواهی آن را ویران کنی، صاحبی دارد که تو را از این کار باز خواهد داشت.» ابرهه از خونسردی عبدالمطلب و اطمینان او به شکست سپاهیان ابرهه متعجب شد و شترانش را باز گرداند. هنگامی که عبدالمطلب و یارانش می خواستند مکه را ترک کنند و به درون غار پناه برند، به خانه کعبه رفت و زمزمه کرد: «خدایا، هر کسی از خانه خود دفاع می کند. پس تو هم از خانه خود دفاع کن... .» ابرهه با کمال غرور فرمان حمله به مکه را داد. فیل او پیشاپیش سپاه او به راه افتاد و هنگامی که به دروازه مکه رسید، همان جا زانو زد و هر چه سعی کردند، جلوتر نرفت، بلکه با سرعت بسیار به طرف صنعا دوید. در این هنگام، خداوند پرندگان کوچک سیاهرنگی به نام ابابیل را که هر کدام سه سنگریزه موسوم به سِجّیل را به نوک و چنگال های خود داشتند، به جنگ با آنها فرستاد. این سنگریزه ها به هر کدام از آن فیل ها که اصابت می کرد، همان لحظه می مرد. به این ترتیب، آن سپاه بزرگ، درهم شکسته و نابود شد. از آن تاریخ عبارت «أنا ربّ الابل» به صورت ضرب المثل درآمد و بر سر زبان ها افتاد.

پیام متن:

1. خداوند، بهترین نگه دارنده مکان های مقدسی چون کعبه از شرّ حوادث.

2. مسئولیت آدمی در برابر اموال خویش و حقّ تصمیم گیری نداشتن در اموال دیگران.

«بز اخفش»

عبارت مثلی «بزاخفش» بیشتر به کسانی اطلاق می شود که درباره موضوعی بدون داشتن اطلاع و آگاهی کافی از آن، نظر مثبت بدهند و آن را تأیید و تصدیق کنند. حال ببینیم اخفش کیست و بز او چه ویژگی داشته است که نامش این گونه بر سر زبان ها افتاده است.

اخفش، سعید بن مسعده خوارزمی، معروف به ابوالحسن، عالم نحوی و ایرانی و از شاگردان سیبویه بوده است. می گویند در ایام تحصیل، در مباحثه به قدری سماجت به خرج می داد که مخاطب را خسته می کرد. بدین سبب، هیچ طلبه ای حاضر نبود با او مباحثه کند. بنابراین، او به ناچار بزی را تربیت کرد و مانند یک هم درس و هم کلاسی، مسائل علمی را برای او بیان می کرد و از آن حیوان زبان بسته تصدیق می خواست! بز طوری تربیت شده بود که در مقابل گفتار او سر خود را تکان می داد و در واقع او را تأیید می کرد. از آن تاریخ به بعد عبارت «بز اخفش» ضرب المثل شد.

پیام متن:

تایید وتصدیق نکردن سخن دیگران، بدون بررسی و آگاهی.

«باد آورده را باد می برد»

کاربرد ضرب المثل «باد آورده را باد می برد»، زمانی است که انسان مال و ثروتی را بدون رنج و سختی بدست آورده باشد و آن را یک باره از دست بدهد و چون در به دست آوردن آن سعی و تلاشی نکرده است، قدر و ارزش آن را نمی داند. مال و ثروت باد آورده، همیشه دست خوش حوادث است و صاحبش از آن خیر و منفعتی نمی بیند. در کشورهای پیشرفته، ثروتمندان واقع بین، فرزندانشان را مجبور می کنند که هنگام تحصیل، ساعت های فراغت را کار کنند و به مال و منال پدر دلگرم نباشند و با کار کردن در شروع جوانی رنج و زحمت را احساس کنند و پس از مرگ پدر، ثروت او را به باد ندهند و از آن استفاده بهینه کنند. حال ببینیم عبارت «باد آورده را باد می برد» چه زمانی به صورت ضرب المثل درآمد و منسوب به چه کسی است؟

خسرو پرویز یکی از پادشاهان مشهور ساسانی بود که لشکرکشی ها و خوشگذرانی های بی حد و قیاس او و درباریانش، کشور ایران را از اوج شکوه و عظمت به نیستی و انقراض کشانید. خسروپرویز عاشق بی قرار زن و زر و دوستدار ثروت و تجمل بود. هنگامی که ایرانیان، شهر اسکندریه مصر را احاطه کردند، فوکاس، قیصر روم که صاحب مال و ثروت فراوان بود، از ترس دستبرد مخالفان، اموال بی شمار خود را در هزار کشتی به سوی کارتاژ فرستاد. این اموال سبک وزن و گران بها شامل زر و گوهر و مروارید و یاقوت و دیباهای گوناگون بود. از قضا باد مخالف کشتی ها را به سوی اردوی ایرانیان برد و خسرو پرویز این گنج را گنج باد آورده نامید و گفت: «من بدین گنج سزاوراترم که باد آن را به سوی من آورد.» دیری نپایید که تمامی اموال به دست آمده به سرقت رفت. به همین مناسبت ظریفه پردازان، از باب طنز و عبرت گفتند: «باد آورده را باد می برد» و از آن تاریخ، این گفته به صورت ضرب المثل درآمد.

پیام متن:

1. پایداری مال و ثروت، درگرو تلاش و زحمت است.

2. دل خوش نداشتن به ثروت بی رنج.

«امروز کار خانه با فضّه است»

ضرب المثل «امروز کار خانه با فضّه است» را زمانی به کار می برند که کسی کاری به جز وظیفه خود به عهده گیرد و یا آن هنگام که کاری به طور مساوی و مشترک بین دو یا چند نفر تقسیم می شود، هر یک از افراد که نوبت به او رسد، از روی مزاح می گوید: «امروز کار خانه با فضه است.» این مثل ریشه تاریخی شورانگیزی دارد و برای هر خانم خانه دار بزرگ ترین درس اخلاق و زندگی است. زمانی که حضرت فاطمه علیهاالسلام به سن بلوغ رسید، پدر بزرگوارش او را در میان همه خواستگاران صاحب مقام و ثروت به عقد پسر عموی بزرگوارش حضرت علی علیه السلام درآورد که همه دارایی اش فقط یک شمشیر و یک شتر بود. شمشیر علی علیه السلام در واقع شمشیر اسلام و شتر او وسیله کسب و کارش بود. به فرمان پیامبر زره او را به چهارصد و هشتاد درهم فروختند و مبلغی از آن را در اختیار ابوبکر و سلمان فارسی و بلال گذاشت تابرای عروسی جهیزیه خریداری کنند.

جهیزیه فاطمه علیهاالسلام بسیار مختصر بود و با همان مقدار جهیزیه، عروسی برقرار گردید. پس از عروسی حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام مدت یک سال در امور خانه به تساوی کار می کردند. تهیه و تدارک خوراک و پوشاک و حمل آب و نظافت خانه به عهده حضرت علی علیه السلام بود و آرد کردن گندم و جو و خمیر کردن نان و پختن به عهده فاطمه علیهاالسلام . زمانی ک آنها صاحب فرزند شدند، فاطمه علیهاالسلام به علت پرورش و پرستاری کودک نمی توانست وظایفش را به خوبی انجام دهد، ضمن اینکه بر اثر کار کردن دستانش پر از آبله شده بود. روزی این بزرگوار نزد پدر گرامی خویش رفت تا ایشان او را دراین باره راهنمایی کند. آنها خدمتکاری به نام فضه را استخدام کردند. برخلاف اکثر خانه ها که خدمتکار، کلیه کارهای خانه را انجام می دهد، حضرت صدیقه طاهره این گونه رفتار نکرد، چون می دانست او هم انسان است و از کار زیاد رنج می برد و خسته می شود. از این رو، رضایت خداوند را در این دید که با او در رسیدگی به امور خانه داری شریک شود. پس کارها را تقسیم کرد؛ یک روز خودش کارهای خانه را انجام می داد و یک روز فضه. این عمل پسندیده و عادلانه دختر رسول صلی الله علیه و آله ، در آن عصر که برای نوکر و خدمتکار منزلتی قائل نبودند، بسیار آموزنده بود و به عنوان درس اخلاق و تربیت به آن استناد می شد و نیز به صورت مثل، زبانزد خاص و عام گردید.

پیام متن:

رعایت عدالت، حتی در حق زیردستان.

«با توکل زانوی اشتر ببند»

توکل، به معنی تکیه و اعتماد بر خدا و اعتراف به ناتوانی خود است. مصراع مثلی «با توکل زانوی اشتر ببند»، گوشزد می کند که توکل و تسلیم باید همراه با سعی و تلاش باشد تا میوه شیرین به بار دهد. باید همت و اراده خود را به کار بست و در عین حال، به فیض و رحمت خداوند هم امیداوار بود. اکنون باید ببینیم این مصراع معروف مولانا که به صورت مثل در آمده، از کدام واقعه تاریخی آموزنده الهام گرفته است.

ضرب المثل «با توکل زانوی اشتر ببند»، ترجمه بلیغ و شیوایی از سخن پیامبر با غلام خویش است. حکایت این چنین است که روزی شتر پیامبر گم شد. پس از جست و جوی فراوان آن را پیدا کردند و نزد پیامبر آوردند. حضرت رو به غلام کرد و فرمود: «مگر در موقع خواباندن شتر زانویش را نبسته بودی؟» غلام عرض کرد: «کسی که به قادر متعال توکل داشته باشد، احتیاجی ندارد که زانوان شتر را ببندد.» حضرت فرمود: «اَعْقِلْ وَ تَوَکَّلْ ؛ اول زانوی شتر را ببند، بعد توکل کن.» چون قبول مشیت الهی به چیزی تعلق می گیرد که با کار و تلاش همراه است. نه آن گونه باش که کاری نکنی و همه چیز را به خدا واگذار کنی و نه چنان باش که بدون توکل و یاری باری تعالی، تنها کسب و کار را منشأ خیر و برکت بدانی.

گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند

مولوی

پیام متن:

توکل و تسلیم باید همراه با کار و تلاش باشد تا نتیجه دهد.